(این پرونده تایپی است و مقابله نشده)
دروس
از افاضات عالم ربانی و حکیم صمدانی
مرحومآقای حاج محمد باقر شریف طباطبایی
/
مجلد هفدهم – قسمت دوم
@تايپ اين درس از روي نسخة خطي ( س ــ 120 ) ميباشد@
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي ( س ــ 120 ) ميباشد@
(درس بيست و پنجم، يكشنبه 21 شهر ذيالقعدة الحرام 1308)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: ولكن يزول الاشكال اذا عرفت ان العالي اذا نزل الي الداني لاينزل بذاته و انما ينزل بظهوره له فاما انينزل بظهوره الكلي الحاكي لجميع شؤن ذاته المهيمنة علي جميع صفاتها كالظهور الكلي المسمي بزيد المهيمن علي جميع صفاته من كاتب و نجار و صايغ و غيرها و هو الذي في جميع الحالات هو هو لايتغير و لايزول و له مقام الرجحان بالنسبة الي ذاته العليا و صفاته الدنيا المعبر عنه بالاصل القديم و الازلية الاولي و شمس الازل و غير ذلك و اما انينزل بظهوره الجزئي كالقائم و القاعد و الكاتب و الصايغ و غيرها فان هذه الصفات ايضا لو ظهرت لذي عينين لرؤيت علي هيئة زيد الا ان القائم زيد قائم و القاعد زيد قاعد و علي اي حال هو زيد و الزيد المطلق اعطي كل واحد اسمه و حده و لاينافي القيام الزيدية و لا القعود بل كلها من جملة ما به زيد زيد فالزيد الكلي تجلي مرة في القائم و مرة في القاعد و لو رايتهما لرايتهما علي هيئة زيد بدون تفاوت و رايت الاسم دالا عليهما بالمطابقة فانهما ليسا بشيء غير زيد و ليس لهما شيء اخر مع زيد و انما هما زيد محض فصدق علي كل واحد انه زيد بالمطابقة فلو قال زيد انا القائم و انا القاعد و انا الكاتب و انا الصائغ لميكذب و لميحتج الي تاويل بوجه من الوجوه بل لو قال غير ذلك لاحتاج الي تاويل قطعا ولكن اكثر الناس لايعلمون تا آخر.
عالي و داني نوعاً در دو جا استعمال ميشود اينها را آدم اگر ملاحظه نكند و از هم نزند عالمش نميشود گفت حرفي هم بزند از روي علم نيست پس يك دفعه عالي ميگوييم مراد از عالي و داني اين است كه هر نوعي نسبت به افرادش نوع عالي است و افرادش هم داني و اينجور عالي و داني كه هر نوعي احاطه دارد به افراد خودش يعني هر عامي خاصي هست هر خاصي عام نيست همچو بعينه مطلق و مقيد و عام و خاصي كه ميانة همة مردم متداول است حالا اينجور علو و دنو را وقتي هم انسان فهميد و حاقش را هم به دست آورد آن آخرش شكار خوك است هيچ نيست عالي كه نوع باشد ملتفت باشيد نوع نميتواند فرد درست كند خدا است خالق فرد را ميسازد نوع را هم روي فرد قرار ميدهد همينطور جنس را جنس جنس را جنس اعلي را هرچه بالاش ببري هرچه پايينش بياري به طور اضافه به طور حقيقي اينجور عاليها هيچ كار نميتوانند بكنند عالي را اصطلاح كني مؤثر، داني را اصطلاح كني اثر، بگويي عالي اسم و حد خود را به داني ميدهد مؤثر در اثر پيدا است آن آخرش هيچ چيزي توش نيست لكن ملتفت باشيد انشاءاللّه يك عالي و يك داني كه آنچه داني ميكند عالي جاريش ميكند خودش هيچ كاري نميتواند بكند بعينه مثل روح شما و بدن شما بدون تفاوت پس عالي مانند روح است ميخواهد نگاه كند چشم اين بدن را واميكند او ديده است او شنيده است و داني مثل بدن است و اين بدن قائم است مقام آن روح غيبي هميشه غيب است همين حالا هم كه در بدن است در غيب است او خودش نميتواند حرف بزند يعني نميشود حرف بزند حالا كه حرف ميزند پس اينجا آمده از زبان اين حرف ميزند چون لاتدركه الابصار است اقامه مقامه در اين بدن از زبان اين بدن بنا ميكند حرف زدن از اين بدن كارها ميكند. غافل مباشيد انشاء اللّه اينها خيلي حلاجي حكمت است پس اين جسم را قطع نظر از روح بكني به اراده سكوني ندارد جسم اراده را همه روح ميكند بعينه مثل عصايي كه تو حركتش ميدهي حركت ميكند ساكنش ميكني ساكن ميشود قلمي است در دست تو حركتش ميدهي حركت ميكند ساكنش ميكني ساكن ميشود ايني كه در قلمدان ساكن ميشود سكون ارادي نيست پس غافل نباشيد انشاء اللّه جسمانيت اين بدن قطع نظر از روح هيچ حركت و سكوني ندارد ناوي آن است كه نيت ميكند انسان آن است كه به اراده و نيت كار ميكند فرق ميان انسان و حيوان ديگر اين مسأله را نميخواهم بروم توش في الجمله اشاره اين است كه فرق ميان انسان و حيوان و آنچه زير پاي انسان هست فرق بزرگ آن همين كه انسان كاري كه ميكند بيقصد نميتواند كار كند پس هرچه را ديدي در بدن خودت كرده ميشود و تو خبر نداري بدان كه آن كار تو نيست بدن نمو ميكند و لاغر ميشود تو نميفهمي چاق ميشود تو نميفهمي چاق شد تو خبر نداري لاغر شد غذا توي بدن كه رفت بالا رفت پايين رفت خبر نداري كدام جزء از غذا استخوان شده كدام گوشت شده كدام پيه شده كدام چرك شده كدام مو شده كدام عرق شده اينها را هيچ كدامش را تو كردي نه اصلش منسوب به تو نيست و همينقدر اشاره به آن كه بكنم به دست ميآيد پس اين بدن چاق شد بله من ميگويم من چاق شدم من ميگويم من لاغر شدم مني كه ميگويم چاق ميشوم يعني اين بدن چاقيش از من نيست لاغريش از من نيست فعل من نيست فعل من آن است كه اراده ميكنم فلانجا بروم ميروم اراده ميكنم جايي نروم نميروم سهو هم اگر گاهي ميكنم نسياني اگر آمد اشتباهي اگر آمد اينجور چيزها در آنها است اما اينها هيچ كدامش كار من نيست ندانمش كار من نيست نباتي را من بدانم يقيناً آب ميمكد نبات من نيستم آب من نيستم درخت من نيستم حالا اين بدن كاري كه ميكند آنچه كارها از اين بدن جاري ميشود كه انسان اراده آن كرده آن كار انسان است هرچه را انسان نكرده و اراده آن نكرده كارها خودش كرده ميشود اين چه دخلي دارد به انسان نه حسنش نه قبحش هيچ راجع به انسان نيست پس انسان آن شخص ناوي است اين است كه در تمام شرايع نيت را شرط عمل قرار دادهاند انما الاعمال بالنيات اگر در نماز توجه داري نمازت درست است توجه نداري قبول نميكند تحذيرت ميكنند نيت داري صورت شستي وضو است نيت نداري صورت را نشستهاي وضو نگرفتهاي رفتهاي توي حمام و نيت هم نداشتي غسل كني زير آب ميروي از خودت ميپرسند غسل كردي ميگويي نه نيت غسلي نداشتم غسل نكردهاي همچنين اگر قصد ميكني انسان عمل كرده قصد نميكني سنگي را فرضاً زير آب كني بيرونش بياري سنگ نيت نكرده تكليف هم ندارد.
باري پس غافل نباشيد انشاء اللّه فعل همه جا و ديگر گمش نكنيد احكام كليه را سعي كنيد اگر آن راهش را پيدا كنيد گم نكنيد گم نميشود راهش را گم ميكنيد ميشويد مثل آنها كه گفتند خودش درد است خودش دوا است خودش چاق ميشود خودش لاغر ميشود خودش خواب ميرود خودش بيدار ميشود. ملتفت باشيد اينها هيچ منسوب به زيد نيست نه خوابش نه بيداريش نه هضمش نه دفعش اينها دخلي به حيوان عرض ميكنم ندارد منسوب به حيوان هم نيست مگر به مجاز و دروغهاي متعارفي نبات بدئش از جذب است و هضم است و دفع است و امساك است حيوان اينها را هيچ كدام ندارد حيوان چه چيز است اعضاء و جوارحش كاري به جذب ندارد كاري به هضم ندارد اعضاء و جوارح حيوان سمع است بصر است شم است ذوق است لمس است انشاء اللّه غافل نباشيد حيوان اكل ميكند اما اكل حيوان همان طعم فهميدن است بعد اين غذا تمامش ميرود توي شكم و غذا كجاش ميرود در دست كجاش ميرود در سر كدامش ميرود در پا حيوان از اينها خبر ندارد پس حيوان از جذب و دفع و هضم و امساك و اينجور چيزها پيدا نميشود اينها همهاش مال نبات است بدئش از اين عناصر است عودش به همين عناصر است نبات لطايف همين عناصر است هيچ چيز ديگر نيست لكن حيوان چكار ميكند حيوان بله ميچشد تا روي زبانش است تا روي ذائقهاش است طعمي كه ميفهمد همان فهميدن طعم تقويت حيوان را هم ميكند تعجب است كه انسان آن لقمة اول غذا را كه در دهان ميگذارد قوت ميگيرد تا طعم رسيد به زبان حيوان قوت ميگيرد حيوان غذاش طعم است نه آن گندلهاي كه ميرود در شكم باز اينها كليات است عرض ميكنم ديگر جن به بو هم اكتفاء ميكند از همين باب است تو هم به بو اكتفاء ميكني بوي كباب را انسان از دور كه ميشنود قوت ميگيرد واقعاً به رنگ اشياء انسان تقويت ميكند چيزي انسان نگاه ميكند قوت ميگيرد آدم در روشنايي كه نگاه ميكند قوت ميگيرد مگر يك وقتي هست سرمات است خوابت ميآيد كسلي ميخواهي چرت بزني آن وقت از تاريكي خوشت ميآيد از جاي تاريك حظ ميكني قوت ميگيري يك وقتي هست بيخوابي سرت زده ميخواهي تفرج كني آن وقت از روشنايي حظ ميكني تقويت مييابي.
باري پس ملك غذاش تسبيح است و اينها باورتان بشود خودتان همينطور هم آخر كار خواهيد شد غذاي انسان علم است حلم است فكر است ذكر است نباهت است نزاهت است حكمت است انسان همين چيزها است چيزهاي ديگر دخلي به انسان ندارد حيوان است نبات است هي بخوريم بخوريم اين نبات است هي ميخواهد جذب كند نبات هم تا هست دائم الجذب است كسي را كه ميبينيد دائم هي حرص ميزند شما حكم كنيد كه اين از حرص خلق شده اين بدئش از حرص است آني اگر يك خورده روغن توي فتيله نباشد چراغ خاموش ميشود ميخواهي روشن باشد بايد فتيله نخشكد نبات سرهم آب ميمكد به خود و جزء خودش نميكند در همان حيني كه اين سرش آب به خود ميكشد از آن سرش آب بيرون ميرود دايم الاماته و دايم الاحياء است سرهم جذب ميكند ريشة درخت نهايت تو ريشهات بريده شده از اين جهت آب انبار ميكنند كه دايم تر باشد آن درخت ديگر انباري ندارد ريشهاش در زمين است در نم است آب ميمكد اگر ريشه نخشكد ديگر اين درخت سبز نميماند پس اين حريص نباشد نميشود بگذار حريص باشد انشاء اللّه فكر كنيد استاد باشيد در كارهاتان ديگر چرا من گرسنهام شد اين بدن البته بايد گرسنه بشود اين بدن سير شود البته بايد دفع كند انسان خجالت ميكشد دفع كند ايني كه دفع ميكند نبات است براي نبات قبيح نيست دفع كردن تبارك آن صانعي كه اين دفع را در نبات قرار داده اما اين كار انسان نيست باز مگر اراده ميكند دفع كند ارادهاش همراه دفع كردنش است اما به اراده تو نيست تو اراده ميكني و ثقل هم باز سرجاش است مريد بله اماله ميكند فتيله و شياف به اراده است معذلك دفع نميشود و الاّ نبات اراده ندارد پس انسان غذاش اينها نيست بدئش از اين دنيا نيست عودش به اينها نيست انسان اصلش توي دنيا ساخته نشده بدء انسان از حلم است از علم است از ذكر است از فكر است علم را اكتساب بايد كرد ذكر را بايد ياد گرفت فكر را بايد راهش را به دست آورد انسان از اكتساب ساخته ميشود حقيقت انسان تمامش اكتساب است حقيقت نبات همان خاكي است نرم و لطيف با آب داخل شود و حل و عقد شود به حل و عقد طبيعي همين كه خاك حل طبيعي شد در آبي و آب عقد طبيعي شد در خاكي به طوري كه يك چيز شود بعينه عرض ميكنم وقتي حل طبيعي شد خاك در آب و عقد طبيعي شد آب در خاك پيدا ميشود يك چيزي مثل صمغ مثل كتيرا حل و عقد نشده باشد آب است و خاك اما آب پتي است آبي كه عقد نشده در خاك و لو مخلوط با خاك باشد ميگذاريدش تهنشين ميكند آبهاش ميآيد بالا خاكهاش تهنشين ميشود همين آب گلآلود را صبر نكرديم آتش زيرش كرديم بخار ميشود ميآيد بالا خاكهاش ميماند به جهتي كه حل طبيعي نشده تركيبش تركيب ملاطي است پس آب داخل خاك نشده و اين را با صاحبان چشمي كه عقل همراه چشمشان نيست نميشود زد لكن اگر گير كردي ميانة اينجور مردم پيش آنها اين حرف را مزن با مجانين اين حرف را مزن اما كسي كه عقلش همراهش است بگو آبش همين است خاكش همين است هيچ داخل هم نشده اين سركه و شيرهاي كه ميبيني ترشيهاش همه مال سركه است شيرينيهاش همه مال شيره است هيچ داخل هم نشده او را بجوشان سركهاش ميآيد بالا شيرهاش ميماند ته ديگ مثل اينكه آب گل آلود را نشانش بدهي همينطور خاكها ميماند آنها ميآيد بالا و اين را فقهاء هم نفهميدهاند كه از آب گلآلود را وضو گرفتن را اشكال ميكنند و حال آنكه اشكالي ندارد آب است هرچه تر ميكند آب است با آب ميشود وضو گرفت غسل كرد ملتفت باشيد انشاء اللّه پس غافل نباشيد انشاء اللّه.
اما نبات، عرض ميكنم حل طبيعي را اين ديگر فوق اكسير هم هست اكسير هم حل طبيعي صرف نيست لكن بالنسبه يك كاري كردهاند طلايي ساختهاند شما بدانيد حل طبيعي را نبات دارد بدئش از حل طبيعي و عقد طبيعي است آبي درست ميشود كشناك اين كشناكي از خاك است آن رطوبت همه جا هست از اين جهت كه متصل است اجزاش به پاش دست ميزني سرش خبر ميشود به سرش دست ميزني پاش خبر ميشود آب صرف اگر بود و عقد نشده بود اين آب در توي خاك آتشش كه ميكردي يا آفتابش ميگذاشتي بخار ميشد ميرفت بالا خاكهاش ميماند لكن آبي عقد شده در خاكي خاكي حل شده در آبي صمغي درست شده و در تمام نباتات صمغ هست حتي عرض ميكنم در جمادات هم فكر كه بكنيد جمادات اجزاشان اتصالي دارند به واسطة آن بلسان طبيعي است كه در آنها است در جمادات رطوبتي است يخ كرده كه وقتي آتشش ميكني جاري ميشود ميرود بالا پس بدء اين نباتات از لطايف عناصر است اما اين حل و عقد را همة اين خلق عاجزند اين آب هم توي چنگشان اين خاك هم توي چنگشان اين آب و خاك را بردار هر جور دلت ميخواهد هي تدبير كن هي تصرف كن هيچ كاري نميتواني بكني تبارك صانعي كه ببينيد چه ميكند هي ميسازد و روي هم ميريزد سرهم دارد نبات ميسازد و حل طبيعي ميكند عقد طبيعي ميكند انشاء اللّه سعي كنيد با بصيرت باشيد و غافل نباشيد انشاء اللّه و ببينيد حكمايي كه بودهاند و واقعاً حكيم بودهاند دين داشتهاند و تك تكي پيدا ميشود ميان حكماء كه گفتهاند خدا علم به جزئيات ندارد آن را هم همه تق تقش كردهاند پس اين خدا علم به جزئيات ملك خودش دارد و تمام آنچه كرده از روي اراده ميكند و اراده را از روي علم ميكند ميداند فلان برگ چند تا رگ بايد داشته باشد از كجا بايد آب به خود بكشد هر كدام بايد چه شكل باشد گرد باشد دراز باشد پهن باشد تمامش را تعمد ميكند و ميگذارد حالا تو ميبيني خيلي از آنها ساختهاند اعتناء نميكني اگر عاقل باشي مينشيني مطالعه ميكني واللّه شيخ مرحوم از ابتداي سيرش همينجور كار بر سرش آمد در جايي بود آمد زير درختي خوابيد برگي از درخت كنده شد افتاد روي سينهاش متذكر شد متذكرش ميكنند به فكر اين ميافتد كه چرا برگ روي سينة من افتاد ديگر يا كرمي را واميدارد پاي آن برگ را ميخورد مياندازد يا گنجشكي آن را انداخته ميبيند آن برگ افتاد ميگويد معلوم است كاري دست اين افتادن برگ هست سري بايد داشته باشد و ببينيد هزار مردم زير هزار درخت ميخوابند و برگ ميريزد فكر هم نميكنند ميفرمايد آن برگ را برداشتم هي مطالعه كردم اين رگ دارد آنجور دارد جدا جدا هر كدام جوري خيلي چيزها از مطالعة در او ياد گرفتم پس تمام صنعتهايي كه اين صانع ميكند تمامش از روي عمد است از روي اراده است تمامش از روي علم است به حسب اتفاق نيست براي خدا چيزي اتفاق نميافتد پيش خدا امر اتفاقي هيچ ندارد خدا همه را از روي علم خلق ميكند الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير آيا ميشود خودش خبر نداشته باشد چه خلق كرده پس صانع است دارد صنعت ميكند اين هضم و دفع و اين حل و عقد طبيعي را تعمد ميكند طوري ميكند كه خاك داخل ميشود همراه هم هستند جدا نميشوند از هم به آساني دست برنميدارند از هم بله ميشود حل و عقد طبيعي نشده كاري كرد دست از هم بردارند ملتفت باشيد اينها را كه آدم ياد ميگيرد بناي مطالعه را ميگذارد خيلي علمش زياد ميشود به حدي كه عظمت خدا پيشش ميآيد و عظمت خدا را ميفهمد پس صمغ را خدا ساخته از كجا فهميديم اين صمغ آب دارد و خاك و عناصر خاصي نيست مثل اينكه فرنگيها گفتهاند عناصر منحصر به اين چهار نيست مثل اينكه طلا را عنصر خاصي ميدانند آهن را عنصر خاصي وقتي فكر ميكنيم ميفهميم طلا عنصر خاصي نيست آهن عنصر خاصي نيست همينطور صمغ عنصر خاصي نيست ميگذاري توي آتش ميبيني دود ميكند بخاري است ساطع آن آبهاش بالا ميرود خاكهاش تهنشين ميكند خاكسترهاش خاك بود آني كه دود شد آبهاش بود . . . . . .@ كرده بود آبها و خاكها به هم چسبيده بود اين آب و خاك توي آتش كه گذاشتيم از هم جدا شد به همينطور آهن نيست عنصر خاصي ملتفت باشيد ميبينيد يك خورده نم به آهن ميرسد زنگ ميزند جميع آهني كه ميبينيد سالها كه بماند خاك ميشود همين آهن را ميگذاري توي كوره و ميگدازي شعله بيرون ميآيد همة دودهاش بخار است كه از شكم آهن بيرون ميآيد چكش هم نزني و همينطور سرهم بگذاري تمام ميشود خاكسترهاش ميماند مكلس شده و همينجور هم سفيداب ميسازند سرب را كه مكلس ميكنند و خاكستر ميشود خاكستر سرب اصطلاح شما است كه سفيداب است بعينه چوبي است ميسوزانيم ميسوزد مكلس چوب اسمش خاكستر است اينها را خدا حل طبيعي ميكند عقد طبيعي ميكند هيچ از اين مخلوقات از اين برزگرها علم فلاحت را ندارند واللّه حالا زارع اصطلاح شده كه همين كه تخم بپاشي و آب بدهي اين را زارع بگويند اين ماتحرثون است اما ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون بله اين علم را من دارم هلو را با آلوچه پيوند بزنيم ميگيرد اين علم را داريم اما چه ميدانيم چطور ميشود كه ميگيرد اين علم فلاحت را آن را نميدانيم علم فلاحت را خدا دارد ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون انت الزارع ملتفت باشيد بخصوص اين را كه عرض ميكنم فكر كنيد در آن فعلي كه تعلق گرفته و نبات را ساخته كه حل ميكند و عقد ميكند تا نبات ساخته ميشود آن فعل علم دارد و عقل دارد شعور دارد حرف ميزند بعضي مردم ميتوانند حرف او را بشنوند همين طوري كه ميان خودمان متعارف است و حرف ميزنيد و ميشنوند همين طوري كه من ميتوانم اين حرف را براي شما بزنم حالا يك كسي ميتواند با همان برگ حرف بزند از آن برگ ميپرسد آبت از كجا آمد از كدام راه آمد چقدر آمد برگ هم بنا ميكند حرف زدن و اگر اين قاعده را كه عرض ميكنم به دست بياوريد خواهيد دانست كه حرف همهاش از صوت نيست و اين بياني كه عرض ميكنم سؤال هم كرده بودند و خواستم في الجمله اشارهاي كرده باشم.
ملتفت باشيد عرض ميكنم باز سخنها همه صوتي نيست وقتي گفته ميشود فلان چيز حرف زد شبيه ميشود به سخنهاي صوتي و اينها را عمداً عرض ميكنم كه ملتفت باشيد انشاء اللّه بله از طبيعت اشياء هم حكماء ميتوانند تعبير بياورند كه همچو ميگويد ميشود حكيمي تعبير بياورد از قول آتش كه آتش ميگويد من روشنم من سوزانندهام طبخ كنندهام اين سخن آتش است اين را همة حكماء ميتوانند تعبير بياورند و ميآورند و اين تعبير هم راست است اين هم زبان است آنچه را حكما تعبير ميآورند از اقوال اشياء راست هم هست راست است و درست اما عرض ميكنم ملتفت باشيد حالا يك جاييش را ميتوانند تعبير بياورند يك جاييش را نميتوانند تعبير بياورند يك جاييش خيلي روشن بوده و واضح بوده بسا جاهل هم تعبير ميآورد دقت كنيد انشاء اللّه پس تعبيرات حكماء و تأويلات حكماء بدانيد همهاش بيپستا نيست زبان هم هست لغت هم هست حضرت امير تعبير ميآورند و لغت اشياء را فرمايش ميكنند اين هم لغتي است زباني با دست هم ميشود گفت برو اما لفظ برو نگفتهاي آني كه منظور تو است كه برود ميخواهي با چشم بگو ميخواهي با دست بگو ميخواهي با زبان بگو مثل اينكه ميخواهي عربي بگو ميخواهي فارسي بگو ميخواهي تركي بگو مطلب را گفتهاي همهاش لغات مختلفه است و يك مطلب است نهايت يك كسي همة الفاظش را ميداند و ميگويد يك كسي همان يك گوشهاش را ميبيند و ميگويد آن گوشهاش را كه ديد و گفت دروغ نيست راست است بعينه عميان و فيل يكي دست به پاش زده گفته مثل ستون است يكي دست به خرطومش زده يكي دست به گوشش زده هرجا دست خورده دروغ نيست آنجا همانطور است فيل بوده لكن هيچ كدام به حقيقت نرسيدهاند مگر آن كسي كه تمامش را ديده و فهميده و تعبير ميآورد اين است كه علماء آنچه گفتهاند هر كدام هرچه گفتهاند هر كه به هر زباني باشد هر كه هر علمي را ابراز داده و خيالي كرده از همينهاست راه خيالش را به دست ميشود آورد و ميشود دانست از آن راه لغزيده است پس عميان فيل را دست ميزند يكي گفت فيل دراز است راست گفته پاهاش را دست زده يكي گفت فيل آويزان است راست است به دمش دست زده يكي به گوشش دست زده گفته غربال است راست گفته آيا فيل همهاش همين است؟ نه اين اشتباه است اما همة اين اشتباهات را آن كسي كه چشم دارد ميبيند آن دمش بوده آن گوشش بوده آن دست و پاش بوده و هكذا وقتي اينها را به هم ميچسباني درست ميشود انشاء اللّه غافل نباشيد فكر كنيد اين است كه آن علمي كه تمام حقايق باشد بسا حديث قدسي اسمش ميشود ميگويند خدا چنين گفته مثلاً خدا در حديث قدسي فرموده كه له ملك ينادي كل يوم لدوا للموت و ابنوا للخراب حالا صداي اين ملك را بسياري از مردم ميشنوند هر كه عقل دارد ميشنود هر كه لاعن شعور نباشد و فكر كند ميداند آمدن به دنيا معنيش رفتن از اين دنيا است هر جذبي دفع همراهش است هر دفعي جذب همراهش است همين تولد يعني مردن ديگر من آمدهام اينجا نميروم فكر نيست آني كه فكر ميكند ميشنود از آن ملك، ملك هم صداش صداي گوشي نيست صداي فهمي است پس كسي كه ميداند قول قاصد موت است همين كه تولد كرد روز به روز رو به موت ميرود پس لدوا للموت را ميشنود صداي آن ملك به گوش فهم او ميرسد له ملك ينادي كل يوم لدوا للموت و ابنوا للخراب هركه عمارت ميسازد عمارت تازه ميسازد ديگر ميخواهد بزرگ باشد يا كوچك يك كسي را واميدارد به او بگويد بزرگتر كوچكتر كن صداي اين ملك را عقلاء ميشنوند و اگر اين مطلب را به دست آوريد حاق وحي هم به دستتان ميآيد لازم نكرده كسي حرف بزند و چيزي بگويد تا وحي شده باشد به او يك جوري ميگويند الهام ميشود به او آن وقت ميگويد ملك به من گفت ديگر گفتهها مختلف است ملتفت باشيد انشاء اللّه اصلش در لغت وحي آن صداي آهسته است و آن آهسته آهسته است آن قدري است كه انسان ميتواند ملك زبان را نجنبانده بفهمد گوش خودش هم نشنود آمده قرآن خوانده متذكرم كه خوانده اما همچو ميخواند كه بسا گوش خودش هم نشنيده معذلك خوانده قول@ كرده.
باري اصل مطلب را داشته باشيد مردم مختلفند در استماع از ملكها در ديدن ملائكه بعضي ملكها صداهاشان خيلي واضح است آفتاب ميگويد خدا است كه روشن كرده آسمان و زمين را صداش از بس واضح است و فصيح است روشن است كه خدا به من وحي كرده كه من روشن بكنم اين را ماها هم كه كر هستيم شنيدهايم حالا ديگر اين آفتاب چه اثر دارد اين را علماء ميشنوند حكماي مجرب ميشنوند اين صدا را كه ميتابد به زمين در فضوات زمين رطوبت هست بخار ميكند به سقف آنجا ميخورد نرمهاي خاك داخل آن رطوبت ميشود وقتي آفتاب رفت سنگين ميشود پايين ميآيد سرهم بخارات را آفتاب بالا ميكشد باز همين كه شب شد بخارات پايين ميآيد سرهم خدا دارد مخفي ميكند حالا اين حل و عقد كه شد در ميانة اين حل و عقد چيزي پيدا ميشود آن وقت طينتي ميشود كه تخمة فلان گياه خواهد شد آن وقت فلان مقدار از حرارت و فلان مقدار از برودت وارد ميشود بر فلان مقدار از رطوبت و فلان مقدار از يبوست همچنين كه شد گندم ميرويد آن نبي اگر وحي كنند به او اين را به او گفتهاند و او هم اين را شنيده باز الهامات هم از آنجا بايد بيايد پس يك كسي است حرف ميزند با او گياهي است ميگويد طبيعت من گرم است خشك است آن نبي اين را ميشنود ميفهمد با يك كسي ديگر كه نبي نيست با او حرف نميزند يعني ميفهمد كه او نميفهمد مثل اينكه همين كه تو ميداني مزاج بنفشه را و لو حالا به تجربه ميداني گفتهاند به تو كه بنفشه چه طبيعت دارد بنشيني پيش بنفشه و حكيم هم باشي ميشنوي اين را همين جوري كه آفتاب ميگويد من روشنم و روغ@ من انبات نبات ميكنم همينطور هم بنفشه ميگويد من ترم ببينيد كدام حرف راستتر است هر دو راست است پس اين حرف راست است و واقعاً حرف هم هست لغت هم هست و ميبينيد صوتي هم نيست حرفهاي مختلف هم ميگويند و همان حرفي كه زده اقراري است كه كرده سكوت هم اگر كرد اقرار او است وقتي حضرت فاطمه شنيد كه او را براي حضرت امير ميخواهند تزويج كنند هيچ نگفت سكوت كرد چشم و روش را درهم نكشيد وقتي حضرت فاطمه را خبر كردند سكوت كرد و چشم و روش را به هم نكشيد و حضرت فاطمه را براي هركس اسم ميبردند چشم و روش را به هم ميكشيد ميرفتند به او ميگفتند عمر تو را ميخواهد چشم و روش را به هم ميكشيد فلان تو را ميخواهد همينطور به هم ميكشيد هركه را اسم ميبردند چشم و روش را به هم ميكشيد وقتي كه به او گفتند كه علي تو را ميخواهد به هم نكشيد چشم و روش را حالا حرف هم نميزند اما حجت است اين سكوت اين را از او ميگيرند قول است اقرار است اعتراف است پس اقوال هم مختلف است آن وقت صاحبان لغات هم مختلف يكي تركي ميداند عربي نميداند يكي عربي ميداند تركي نميداند يكي هم عربي ميداند هم تركي ميداند وقتي هر دو را ميداند معلوم است از هر دو بهرهمند ميشود همينجور فكر كنيد اگر تو نشستي پيش بتة بنفشه ميبيني بنفشه ميگويد من ملينم من مصلح سينهام من اطفاء حرارت ميكنم آيا اينها دروغ است نه راست هم گفته اشخاص مختلفند در دانستن لغتها هم اشياء مختلفند در حرف زدنها پس اين لغتي كه آفتاب روشن است اين لغتي است واضح كه همه كس ميفهمد اما خاصيتش چه چيز است براي كجا منفعت دارد براي كجا ضرر دارد اشخاص مختلفند در دانستن آنها انبات نبات چطور ميكند منفعت براي كجا دارد ضرر براي كجا دارد بر محلول نقره ميافتد سياه ميكند نگاه تعرجي كني چشم را خراب ميكند هر كسي چيزي از اينها را ميشنود و ميفهمد اين است لغاتي كه ملائكه با اين لغات با انبياء حرف ميزنند انشاءاللّه اگر اين بياني كه عرض ميكنم ياد بگيريد از اين بيانات مييابيد انشاء اللّه كه انبياء ملك را ميبينند و صداي ملك را ميشنوند باز غافل نباشيد ملتفت باشيد چه عرض ميكنم انبياء بعضي همان ميبينند ملك را بعضي صداش را هم ميشنوند و باز ملتفت باشيد يعني چه نه صداش همچو صوتي است كه با اين گوش شنيده شود نه رنگش همچو رنگهاست كه با اين چشم ديده شود چرا كه اگر اين رنگ بود و اين صوت ما هم آنها را ميديديم و صداشان را ميشنيديم بلكه حيوان هم ميديد و ميشنيد پس ملك را ميبينند انبياء ملك رنگش اينجور رنگها اصلش نيست ميشنوند صوت ملك را صوتش اصلاً اينجور صداها نيست اشياء هم مختلفند پس ميشنود شيئي را حكيمي همان آن را صداش را بشنود صداي چيز ديگر را نشنود همينطور است شيخ مرحوم ميفرمودند در زير ساية درختي در بيابان خوابيده بودم برگي از درخت افتاد روي سينة من دانستم اين را انداختهاند اينجا كه من از آن فكر كنم و عبرت بگيرم و چيزها بفهمم بنا كردم در آن مطالعه كردن و واقعاً همينطور كه مطالعه ميكند آن برگ به يك لغتي با او حرف ميزند و او ميشنود و ميفهمد و به همين صفحهاي از علم را به دست ميآورند لكن ديگر بيشتر نيست از اين ملتفت باشيد كسي بود از مرتاضين سؤال كرد از شيخ مرحوم چطور آدم ترقي ميكند ميفرمايند اقرب طرق الي اللّه همين شرع پيغمبر است9 اگر راهي نزديكتر داشت خدا براي خلق كه به او نزديك شوند آن را قرار ميداد حالا ميبينيد اين شرع را قرار داده و خواسته و ابرام كرده كه هدايت كند واميدارد مردم را ميگويد به اينطور راه رويد پس خيلي اعتماد دارد به اين حالا اين خدا كه اين همه اصرار دارد در هدايت اگر راهي نزديكتر از اين بود براي هدايت او را ميفرمودند حالا كه اين را فرمودهاند پس اين اقرب طرق است الي اللّه ديگر يكپاره تعبيراتش را من زياد ميكنم همه را شيخ نگفته من نوع مطلب است عرض ميكنم ميفرمايد من هيچ كار نكردم مگر همين شرع و يك وقتي حالتم حالتي شده بود در آن ابتداي ترقي حالتم حالتي شده بود كه جميع دعاهاي مروي از ائمه را مقتبس از قرآن مييافتم پي ميبردم كه از قرآن است پس هركه از غير ائمه چيزي دعايي گفته بود كه دخلي به قرآن نداشت من كه ميخواندم ميفهميدم اين مروي نيست از ايشان بعدش مدتها سير كردم تا حالتم حالتي شد كه صداي بعضي جمادات را ميشنيدم و بعضي را ميفرمايند و اينجور چيزها را وقتي عوام ميشنوند خيال ميكنند كه صوت جمادات همچو صدايي است نه هيچ اينجور صوت نيست اينجور صوت را الاغ هم ميشنود شنيدن اينجور صداها كه ديگر رياضت نميخواهد يكجور صدايي است كه او ميشنود ديگران نميشنوند داود وقتي ميخواند همة كوهها و سنگها و ريگها با او ميخواندند داود هم ميشنيد صداشان را اما لازم نيست كه مردم ديگر هم بشنوند و حال اينكه يسبحن معه جمادات و نباتات و طيور با او تسبيح ميكردند.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه از اين جهت و از اين راه كه عرض ميكنم جني جن را ميبيند نه با اين چشم اين چشم را هم هم بگذارد ميبيند تعجب است و ميشود اين را فهميد مگر كسي علمش را و عقلش را تابع چشمش كرده باشد آن وقت ميگويد نميشود همچو چيزي شما ملتفت باشيد آن ديدن اگر با اين چشم است كه اين چشم توي تاريكي نميبيند و جنها را توي تاريكي بايد ديد جنها را اغلب توي تاريكي ميبينند پس چشمي ديگر است كه ميبيند غير از اين چشم هركه آن چشم را دارد جن را ميبيند هركه آن چشم را ندارد اين چشم را هي سرمه بكشد و هي دوا كند كه جن را نخواهد ديد چنانكه خيلي از احمقها اين كار را ميكنند هرچه گوش ميدهد اين گوش صداي جن نيست اصلش صداشان اين صدا نيست صداي ديگري است همينطور صداي ملك اينجور صداها نيست همه كس نميشنود انبياء بله بعضيشان ميشنوند صداي ملك را بعضي ميبينند ملك را ائمه ميآيند ملائكه در حضور ايشان . . . .@ محتاجند به ايشان هي ميآيند پيش ايشان و از ايشان سؤال ميكنند حجتند بر آنها از آنها بايد سؤال كنند فاسئلوا اهل الذكر بسا ملكي است از ملائكه در آسمان هفتم منزلش از آنجا ميآيد پيش ايشان سؤال ميكند و تعليمش ميكنند يا همانجا كه هست تعليمش ميكنند اينها نوعش دستتان باشد به همينجور است و به همين نسق مردم ترقي ميكنند درجاتشان بالا ميرود تا زمان امام خيلي از مردم حالتشان همينجور ميشود پي دشمن ميروند دشمن برود توي شكم سنگ آن سنگ داد ميزند كه بيا تا فلان را به تو نشان دهم در شكم فلان سنگ فلان ناصبي است مؤمن ميرود بيرونش ميآرد و سرش را ميبرد و اينجور چيزها در جاهاي ديگر هم هست در كتابهاي ديگر هم هست كه در آخرالزمان همة مردم انبياء ميشوند آنجاها همين مطلب را اسمش را ميگذارند كه مردم پيغمبر ميشوند حالا آن كسي كه خواسته اطراف سخن را بداند و سخني بگويد كه باعث تمرين شود تا بر اقتصاد راه روند چرا كه ارسال رسل براي اين شده كه مردم غلو نكنند همچو كسي اسمش را ميگذارند فقيه ميشوند در احاديث هست كه در آخرالزمان زن در خانة خود فقاهت ميكند از كتاب و سنت استخراج احكام ميكند آنهايي كه آنجور تعبير ميآرند حفظ نكردهاند اين را كه گفتهاند پيغمبر ميشوند اين ميخواهد تعبير بيارد از اين مطلب كه مردم همه عالم ميشوند به جهتي كه ترقي ميكنند عالم صعود ميكند عالم تا اينكه هركس به هر كسي كه بايد رجوع كند و مبدء او است مبدء خودش را ميشناسد ميتواند مسائل دين خود را استنباط كند اقلاً به قدر كفايت خود به قدر كفايت بچة خود به قدري كه خادم خودش را تعليم كند عالم ميشود آن خادم هم آخر تكليفي دارد آنقدر ميداند كه تكليف او را به او برساند ملتفت باشيد در اين سخنها ميخواهم عرض كنم اشكالي نيست ببينيد در تمام اجزاي عالم قدرت خدا آمده و اين قدرت هم از روي علم آمده حالا كه همه جا هست با يك كسي ميخواهد حرف بزند يك بار تعبير ميآرند كه او را صعود ميدهد آن وقت با او حرف ميزند يك بار ميگويند نزول ميكند آن وقت حرف ميزند خدا اراده ميكند علف حرف بزند همچو رأيش قرار گرفته حرف صوتي هم بزند ميخواهد به گوش مردم برسد ميبيني درخت است و حرف ميزند ميگويد اشهد ان لااله الاّ اللّه اشهد ان محمداً رسول اللّه معلوم است اين درخت روح دارد عقل دارد عقل در تمام عالم فرو رفته است همين جوري كه توي سر شما فرو رفته عرض ميكنم مشيت خدا فرو رفته در تمام ملك خدا هيچ جاي از امكان نيست كه مشيت در آنجا فرو نرفته باشد در امكان همچنين بعد از آن عقل است كه تمام اشياء را فرو گرفته كل قد علم صلوته و تسبيحه ان من شيء الاّ يسبح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم بدانيد اينها هيچ اغراق نيست هيچ مجاز نيست به همينطور نفس همه جا فرو رفته و ميشود اين را فهميد همينطور خيال همه جا فرو رفته به همينطور بياييد تا حيات تا حس مشترك تمامش فرو رفته در اين عالم چون همه جا حس مشترك فرو رفته و اگر يكپارهتان از اين راه برويد و فكر كنيد به دستتان ميآيد كه اين حس مشترك چون همه جا فرو رفته توي آب هم رفته يك جايي ميبيني كرمي پيدا ميشود به جهت اين است كه حركت ميكند چركهاي ته جوي آب لول ميشود روي آن آن پوستهاش طوري ديگر ميشود مغزش طوري ديگر ميشود مغزش آبش بيشتر است خورده خورده بخار ميشود آبها پوستهاي روش نميگذارد بيرون آيد بخار زور ميآرد يك گوشة آن را سوراخ ميكند اولش هم اين لوله گلي است و سوراخ نيست اين لولة روش به جهت حرارت سفت شده مغزش رطوبت زيادتر است سخت نميشود چون پوست روش هست رطوبات آن تو بخار ميكند خورده خورده پوست را كلفتترش ميكند چون شكمش خالي است بخاري ساخته ميشود آن بخار هي حل و عقد ميشود يك دفعه ميبيني زنده شد حيات به آن تعلق گرفت كم كم يك وقتي پشه ميآيد بيرون حالا آنجا نباشد حياتي توي آب حيات نباشد نميشود زنده شود به طور حكمت گاهي مثلش را عرض كردهام شيري كه مسكه دارد وقتي ميزني وقتي آب سردي داخلش ميكني آب گرمي داخلش ميكني آن وقت تند بزن بعد از آن درميآري مسكه را اما خيكي را آب ميريزي آب مسكه ندارد هرچه بزني بيرون نميآيد. زدن اينها مثل است و مثلهاي كلي كلي است پس توي آبي كه هيچ چيز داخلش نشده باشد ماهي پيدا نميشود كرم پيدا نميشود پس حكماً آب گلآلود بايد باشد و اين حل و عقد طبيعي طبيعي بشود تا خوب داخل هم بشوند لول شود توش شلتر باشد روش سفتتر باشد توي آن خالي باشد بخاري در آنجا درست شود آن وقت بخار بنا كند جنبيدن تا آن وقت حيات تعلق به آن بگيرد و بجنبد و هكذا.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
@تايپ اين درس از روي نسخة خطي ( س ــ 120 ) ميباشد@
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي ( س ــ 120 ) ميباشد@
(درس بيست و ششم، چهارشنبه 15 شهر ذيالحجة الحرام 1308)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: و ان عرفت مما قدمنا و من ساير كتبنا ان جميع ماسوي حقيقتهم انما هو من شعاع نورهم و هو وصفهم نسبته اليهم نسبة القائم الي زيد فيزول الاشكال في قوله انا ادم انا نوح انا فلان انا فلان و لايحتاج الي تاويل ابدا فانهم بالنسبة اليه كالقاعد و القائم بالنسبة الي زيد قال علي7 يا سلمان و يا جندب قالا لبيك يا اميرالمومنين قال7 انا الذي حملت نوحا في السفينة بامر ربي و انا الذي اخرجت يونس من بطن الحوت باذن ربي و انا الذي جاوزت موسي بن عمران البحر بامر ربي و انا الذي اخرجت ابرهيم من النار باذن ربي الي ان قال انا تكلمت علي لسان عيسي بن مريم في المهد و انا ادم و انا نوح و انا ابرهيم و انا موسي و انا عيسي و انا محمد الي ان قال من امن بما قلت و صدق بما بينت و فسرت و شرحت و اوضحت و نورت و برهنت فهو مومن امتحن الله قلبه للايمان و شرح صدره للاسلام و هو عارف مستبصر قد انتهي و بلغ و كمل و من شك و عند و جحد و وقف و تحير و ارتاب فهو مقصر ناصب الخبر فتبين و ظهر لمن نظر و ابصر ان هذه الاضافات كلها حقيقة كحمل القائم علي زيد بلا تفاوت و هو حمل شايع حقيقي لا نكير عليه هذا.
بقي شيء و هو ان هذا الحمل في المحسنين ظاهر و يتحمل فانهم صفاتهم و شعاعهم و نورهم و هل يجوز حمل غير المحسن عليهم ام لا و الجواب انه لا شك في عدم جواز حمل غير المحسن الخبيث علي المحسن الطيب فان الله يقول الخبيثات للخبيثين و الطيبات للطيبين اي الصفات الخبيثة للاشخاص الخبيثة و الصفات الطيبة للاشخاص الطيبة الا انه للخبث و الطيب مقامان مقام شرعي و مقام كوني اما الخبيث الشرعي فلايجوز حمله عليهم في الشرع فانه ليس منهم و لا اليهم بل من اعدائهم قال7 نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر و اعداؤنا اصل كل شر و من فروعهم كل فاحشة و اما في الكون فلا خبث لشيء و انما الكل قداطاعت امر الله و امنت به و اسلمت له لايوجد شيء غير مومن مسلم و لذا قيل بالنظر الاعلي ليس الا الله و صفاته و اسماؤه و اخبر الله بايمان الكل فقال كلٌ قدعلم صلوته و تسبيحه و قال و ان من شيء الا يسبح بحمده و في الزيارة يسبح الله باسمائه جميع خلقه فاذا كل الخلق كونا طيبون و اذا كانوا طيبين كانوا من صفات الطيب الظاهر بهم تا آخر.
عرض كردم انشاء اللّه وقتي فكر ميكنيد توي راه ميافتيد از روي بصيرت در كون نه خدا تكليفي كرده نه از خلق چيزي خواسته خدا هر طوري خواسته هرچه را خواسته هرجا خواسته خلق كرده اينها هم خلق شدهاند ديگر نه امري نه نهيي نه اصلش تكليفي است اگر در كون تعبيري از انقياد اشياء بياريم ميگويي مطيعند منقادند هر طوري خدا حركتشان داده اينها هم حركت كردهاند هر طوري خدا ساكن كرده آنها را اينها هم ساكن شدهاند پس لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم پس در كون آن كوني كه اصل خلقت باشد اصلش خبث و طيبي نيست همه مطاوعه كردهاند مثل هر مادهاي كه مطاوعة هر فاعلي را ميكند پس مطاوعه كردهاند حالا اين را مصطلح هست ميگويند عاصي نيست حتي در طب ميگويند فلان خلط عاصي است يعني مطاوعه ندارد منضجش بايد داد پس خلق به همين اعتبار در كون شما داشته باشيد همه مطيعند عاصي نيستند در كون اصلش اين مطيع و عاصي متعارفي نيست مگر كسي تعبير بيارد و چون تعبير هم آوردهاند حالا ما هم بايد اين اصطلاح را بدانيم كه از مطاوعة خلق تعبير آوردهاند به اطاعت پس تمامشان يسبح له ما في السموات و ما في الارض يتفيؤ ظلاله عن اليمين و الشمائل سجداً للّه و هم داخرون بلكه همينطور كه ايستادهاند ساجدند همينطور كه راه ميروند ساجدند همينطور كه غافل است غفلت ذكر خدا است در كون متذكر است اين هم ذكر خدا است پس در كون هيچ امري عرض ميكنم هيچ نهيي به هيچ وجه نيست مگر همين تعبيرات ملتفت باشيد.
پس غافل مباشيد انشاء اللّه كه آن جايي كه حرف زدهاند چه در دنيا چه در آخرت چه در مقامات عاليه و هر جايي خدا حرف زده يك كسي را فرستاده كه او زبان خدا بوده ميآيد ميگويد خدا به من گفته من به شما همچو بگويم پس همه جا كفر و ايمان در همان مقامي است كه كسي آمده حرف زده و الاّ در كون وقتي صانع همه را سر جاي خود بگذارد خودش به خودش بحث ندارد كه چرا من اين را گذاشتهام اينجا خودش آنجا قرارش داده پس مقرر هم هستند كوناً از اين جهت معصوم هم هستند عصيان هم معقول نيست كرده باشند خدا نخواهد آنجور باشد و او آنجور باشد همچو نيست پس ماشاء اللّه كان و ما لميشاء لميكن پس تمام مشاءات همه مراد خدا بودهاند همه محبوب كوني خدا بودهاند همه سر جاي خودشان درست واقع شدهاند هيچ بحث هم ندارد خدا به آنها مگر كسي خودش با خودش بحث دارد كسي هم نميتواند بحث كند كه اين را چرا آنجاش گذاشتهاند ميگويد من دانستهام كه بايد اينجا بگذارم پس در خلقت و در نسبتي كه خلق به خالق خودشان دارند هيچ بحثي نيست هيچ كفري نيست زندقهاي نيست هيچ خبثي نيست هيچ طيبي نيست و اگر طيبي تعبير بياري همه مطاوعند همه تابعند همه همسرند همه مخلوقند بعد از آني كه خدا خلق كرد خلق را و ببيند نميشود اين امر تخلف كند نميشود خلق نسبتي به يكديگر نداشته باشند پس خودشان به خودشان يك نسبتي دارند يكي يك سمتي نشسته يكي سمتي ديگر يكي بالا نشسته يكي پايين حالا حتماً حكماً كسي تعبير هم بتواند بيارد نميشود غير از اينجور خلقي را خلق كنند و متعدد هم باشند نسبت به يكديگر نداشته باشند داخل محالات است پس نسبت مابين اشياء هم همراه اشياء است حتي نسبت فرع اشياء هم هست فرع باشد لازم و خودشان افتاده افتاده باشد لكن اگر اشياء نبودند نسبتهاي ايشان هم نبود حالا فرع وجود ما هم هست لكن نميشود نسبت نداشته باشند از اينجا تا آنجا لامحاله يك ذرع است تا آن طرفتر دو ذرع است او گرم است اين سرد است اين تأثيرات هم ميرود غافل نباشيد و از روي بصيرت انشاء اللّه فكر كنيد.
پس سير به سوي خدا و اگر خواب نباشيد چيزها به دستتان ميآيد ميگويم خواب نباشيد يعني غافل نباشيد چرت ظاهري نميگويم پس غافل نباشيد بدانيد اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم اين را بدانيد همة داستان پيش ايشان است ملتفت باشيد انشاءاللّه حالا ان الينا خدا در قرآن گفته تو تفسيرش نميداني بايد از پيغمبر بپرسي پيغمبر معني كند كه رجوع به سوي من رجوع به سوي خدا است پيغمبر كه ميگويد خدا گفته اطيعوا اللّه اين را بايد معنيش را از پيغمبر بپرسي آن وقت پيغمبر ميگويد من به تو ميگويم نماز كن اطاعت پيغمبر كه كردي و نماز كردي پس اطاعت رسول عبادت خدا است و همان خداي كوني را عرض ميكنم چرا كه اين خدايي كه رعيت را آفريده رسول را هم او آفريده رعيت بگويند تو رسول او نيستي مثل اين است كه رسول بگويد شما مخلوق خدا نيستيد پس هم رعيت مخلوقند هم آن رسول مخلوق است و انما انا بشر مثلكم فرموده رسول هرجا هم رفته اين حرف را زده به امت معلوم است تا به زبان قومي تا به لغت قومي تا به فهم طايفهاي حرف نزني كه او نميفهمد تو چه گفتهاي اين است كه حتماً بايد رسول به لسان قوم حرف بزند و غير از اين محال است طوري غير از اينطور نميشود ديگر رسول هزار سال پيشتر حرف زده و به من حرف زده خوب به من كه نگفته به من چه هرچه هم همچو باشد از پيش نرويد در فقه و اصولتان هم اينها به كارتان ميآيد صداي آن پيغمبري كه هزار سال پيش حرف زده ما حالا نميشنويم مگر كسي گفته است كه حالا تو بشنو پيغمبر كه آن روز حرف زد كي زياد كرد كي كم كرد ما خبر نداريم حالا مگر كسي گفته خبر داشته باش لايكلف اللّه نفساً الاّ وسعها امري كه به تو نرسيده است تكليف به تو نكردهاند خدا هم هماني را كه به تو رسانده همان را رسانده است آني را كه تو نميداني نرسانده و به اين خدا ميداند آدم آسوده ميشود در فقه هم اين حرفها كه ما چه ميدانيم هزار سال پيش از اين پيغمبر حرفي زده ما نميدانيم كه راستش كدام است دروغش كدام است تو با اين اجتهاداتت ميخواهي مظنه پيدا كني كه كدام راست است كدام دروغ چطور ميتواني مظنه حاصل كني خاك بر سرت و به همينطورها گير افتادهاند عرض ميكنم واللّه به اين اجتهادات هيچ به دست نميآيد خدا امري را كه غايب از من قرار داده آن را مكلفبه من قرار نداده تكليف ندارم اثباتش كنم يا نفيش كنم راست است چه ميدانم دروغ است چه ميدانم مظنه راست است چه ميدانم مظنه دروغ است چه ميدانم تكليف خدا به من نكرده مگر آنچه را كه به من رسانده و آني كه رسيده به من اين قرآن رسيده اين حديث رسيده پس همين است تكليف من هرچه هم كه نرسيده تكليف ندارم خدا غير از اين را از من ميخواهد ميخواست همان را به من برساند مثل اينكه الان روز است ميدانم يقيناً خدا خواسته روز باشد همين را به من رسانيده.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه خدا چنين قرار داده كه بعضي خلق از بعضي خلق منتفع شوند نه از ذات او و اين حرف در ذهن خيليها نيست خصوص توي ذهن صوفيه ملتفت باشيد انشاء اللّه ميگويم وقتي خدا نعمت به تو ميدهد آيا به اصطلاح عقلاي عالم حرف ميزني يا به اصطلاح صوفيه به اصطلاح خدا و پير و پيغمبر كه بخواهي حرف بزني اللّه الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم پس اين روزي كه ما ميخوريم نان را خدا به ما داده گندمش را خدا خلق كرده برنجش را خدا خلق كرده آبش را خدا خلق كرده خاكش را خدا خلق كرده آسمانش را خدا خلق كرده زمينش را خدا خلق كرده من هرچه منتفع ميشوم معلوم است خدا داده كه منتفع شدهام حالا آيا تكهاي از ذاتش را كنده و داده يا گندم خلق كرده برنج خلق كرده و داده آيا گندم تكهاي از ذات خدا است آيا برنج تكهاي از ذات خدا است فكر كنيد انشاء اللّه پس غافل نباشيد انشاءاللّه چه در دنيا چه در مقامات عاليه هرچه اعلاش خيال كني آنچه خدا به خلق عطا ميكند خلقي است عطا ميكند بدانيد واللّه هذيان است ميگويند به جز كسي كه غافل صرف باشد و گوش ندهد همين كه فكر كند ميفهمد اين را خدا نه شوري است نه شيريني نه تلخي نه گرمي است نه سردي است نه هواي سرد است نه هواي گرم نه رختخواب است كه توش بخوابي نه خانه است توش منزل كني ببرندت بهشت هم همينجور است ماتري في خلق الرحمن من تفاوت پس خلق از خلق منتفعند و خلق از خلق متضرر و خلق در توي خلق ايمان پيدا ميكنند و خلق در توي خلق كافر ميشوند دروغها همه توي خلق است راستها همه توي خلق است آنجايي كه هيچ حرف نزدهاند نه راست هست نه دروغ پس عرض ميكنم آن صانع كل خلق كرده عالمي را همينطوري كه ميبينيد خلق كرده آتشي را آتش را گرم خلق كرده عالم با علم خلق كرده جاهل را با جهل خلق كرده نه به او بحث ميكند كه چرا عالمي نه به اين بحث ميكند كه چرا جاهلي و جهل داري حالا كه چنين شد به آن جاهل حالي ميكند كه تو كه جاهلي ميخواهي آبي بخوري اين آبها كه ميبيني بعضيشان سرابند بعضيشان آبند و تو خبر نداري آب كدام است سراب كدام است تو ميخواهي چيزي بخوري اين چيزهاش بعضيش سموم است بعضيش سم نيست اينها را ما ميدانيم تو خبر نداري حالا كه چنين است ميگويد مني كه تو را خلق كردهام اگر در بند تو نبودم كه هلاك شوي يا نجات بيابي و براي تو فرق نميكرد تيزاب بخوري يا آب سم بخوري يا جدوار اگر در بند نبودم خلقت نميكردم و ميبيني كه خلقت كرده و چه حكمتها به كار برده صد هزار حكمت به كار برده در هر عضوي از اعضاء تا آن عضو را خلق كرده براي تو، تو حالا جلدي پامال ميكني و خراب ميكني اگر بايد خراب كرد اصلش نسازد از اول چه ضرور بسازد و خرابش كند پس ميگويد اعتناي من هست به تو من تو را خلق كردهام كه رزقت هم بدهم حظش را هم تو بكني ثوابش را تو ببري تو چيزي بخوري دست درد بيايد من راضي نيستم آن آخرش هم همة منفعتها عايد خلق ميشود همة ضررها توي خلق است خدا ميگويد چرا تخلف از امر من كردي و تو نبايد تخلف كني از امر من به جهتي كه تو مملوكي و تو اينقدر را بايد اقرار داشته باشي كه مملوكي صاحب چشم من از من مالكتر است اين چشم را به جهتي كه من نساختهام اين چشم را كه مالكش باشم پس اين چشم خودم است و خودم ميدانم دلم ميخواهد دوا نكنم تا كور شود نه غلط ميكني مال تو نيست آنجايي كه گفتهاند دوا كن بايد بكني گفتند فلان سرمه كور ميكند مكن فلان سرمه روشن ميكند بكش تمام اينها را جزء فجزء انبياء آمدند گفتند يك قدريش ارث از آدم مانده يك قدريش از ابراهيم مانده يك قدريش از ادريس مانده آنچه هست همه از پيغمبران مانده ابتداي ابتداش از حضرت آدم بوده آدم پيغمبر بود بچههاش هيچ نميدانستند بچهها خيلي چيزها را از بابا آدم ياد گرفتند منافع ياد گرفتند مضار ياد گرفتند هر چيزي را نبي بعد آمد و بر هم نزد سرجاش است هرچه را هم بر هم زد ما هم ميگوييم بايد همينطور باشد ما نوكر بادمجان نيستيم فلان چيز پيشتر حلال بوده آن وقت حلال بوده تو حرام كردهاي حالا حرام است پس نبي بعد كه ميآيد هرچه هم ميخواهد تغيير ميدهد.
پس غافل مباشيد انشاء اللّه و فكر كنيد عرض ميكنم تمام گفتگوها تمامش در عالم خلق است و تمام آنهايي كه حجت اصلند و واللّه حجت اصل حقيقي كه اضافي نباشد ائمة طاهرينند سلام اللّه عليهم حجتهاي اضافي هيچ محط نظر نيستند و در اين بيانها حجتهاي اضافي هم معلوم ميشود روات حجتهاي اضافي هستند اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة اللّه اينها حجج اضافيه هستند. ملتفت باشيد انشاء اللّه لكن واللّه حجت اصل آن كسي است كه از پيش خدا آمده و از خدا خبر شده و آني كه ميگويد بايد حرفهايي باشد كه راست راست بگويد نه دروغ پيش خدا دروغي نيست دروغ در دنيا پيش مردم منتشر است آنجا دروغ نيست حالا آن صوفي هم جلدي ميگويد لنا مع اللّه حالات فيها نحن هو و هو فيها نحن اي آقاي مرشد بگو ببينم تو كجات خدا است آدم عاقلي اگر توشان پيدا شود گوش بدهد و ملا هم باشد حكيم هم باشد بنشانيش از او بپرسي اين آقا كجاش خدا است آيا به اينجور استدلال كه من خدا نيستم اما خدا با من هست فكر كنيد آيا اين غير از اين است كه خاص عام نيست اما عام خاص هست حالا شما ببينيد آيا اينطور است و خدا عام است خلق خاص او است ما اين را ميخواهيم پوستش را بكنيم عام را ما هرچه ميبينيم توي خاص هست عموم انسان را ما ميبينيم توي زيد و عمرو و بكر هم هست همه انسانند اين عموم توي آن خاصها هست اما اين خاصها زيد آن انساني كه در همة افراد انسان است نيست آيا نميفهمي زيد در عمرو نيست در بكر نيست هر را از بر آيا تميز نميدهي تميز ميدهي آيا كرم را از بزغاله تميز نميدهي اين نوع را از آن نوع تميز نميدهي ميبيني چيزي هست در بزغاله كه هرچه از آنجور است هرجا ميبيني ميگويي اين بزغاله است و ميبيني چيزي هست در كريه كه هرچه از آنجور چيز در جايي ببيني ميگويي اين كريه است حالا كه چنين است عام در وجود خاص هست.
حالا از جمله خاصها يكي اين است شيخ مرحوم فرمايش ميكنند با كسي بحث ميكردم او ميگفت ما نميگوييم همة اشياء خدايند لكن خدا نيستند اما غير خدا هم نيستند پس خدا اين نيست اما اين غير خدا نيست پس خدا اين عصا نيست اما خدا غير اين عصا هم نيست ميفرمايند من عصا را برداشتم و گفتم حالا اين خدا، خدا آن كسي است كه خلق السموات و الارض خدا آن كسي است كه خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم ميبينيد محاجه هم ميكند هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شيء هيچ يك از اينها را آيا هيچ كدامتان ميتوانيد درست بكنيد اگر هم بگوييد ميتوانيم دروغتان واضح است ميبينيد نميتوانيد حالا اين عصاي من كجاش آن وجودش است كجاش خدا است اين عصا قامتش هم خدا نيست رنگش بله خدا نيست ما همراهي ميكنيم با تو كه ميگويي وجود اين عصا خدا است حالا اين عصا كجاش خلق السموات و الارض است كجاش خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم آيا اين رنگ روش است آيا آن چوب مغزش است آيا وقتي ميسوزانيش خاكسترش است آيا وقتي ميجوشاني آن نمك است آيا وقتي بخار شد آن بخاراتش هست حالا ميگويي خود او است در همة اين صورتها بيرون آمده چوب خود او است آتش خود او است نمك خود او است بخار خود او است آيا اين ميتواند خلق آسمان و زمين كند پس كجاش خدا است پس واللّه دليل ندارند و واللّه غرقند توي خرافاتشان و واللّه ماليخوليا گرفتهاند ديگر يا ماليخولياش حاصل از چرس و بنگ است بعضيشان كه همچو هست بعضي ديگرشان هم چه جور شده آيا مطالعه زياد كردهاند آيا فكر زياد كردهاند ملتفت باشيد ببينيد چه عرض ميكنم اينجور سخنها كه من خدا نيستم اما خدا من هست پس لنا مع اللّه حالات نحن فيها هو و هو فيها نحن مردكه، چه گه ميخوري تو كجات خدا است بگو ببينم آنجاييت كه خدا است به گمان تو او چه ميكند آيا خلق آسمان ميكند خلق زمين ميكند خلق آب ميكند خلق آتش ميكند خلق غيب ميكند خلق شهاده ميكند خلق ماسواي خودش را او ميكند و كرده ميفهمي كه نميكند و نكرده پس دليل و برهان آن است كه او آورده ميبيني نه تو اين كارها را كردهاي نه امثال تو او گفته أفمن يخلق كمن لايخلق أفلاتذكرون چرا از خواب بيدار نميشويد سردي را ميفهمي كه غير از گرمي است و شك نداريد تاريكي را با روشنايي ميفهميد غير از هم است مرده را ميفهميد غير از زنده است دانا را با نادان تميز ميدهيد قادر را با عاجز تميز ميدهيد شك نداريد در اينها همچنين نبات را از جماد تميز ميدهيد شك نداريد ميفهميد نبات حيوان نيست حيوان انسان نيست فلان نوع را ميفهميد و تميز ميدهيد از نوع ديگر نيست ميفهميد گاو از نوع بقر است عام را همه جا كه ميبيني اي آخوند اي وحدتوجودي كه چشم وحدتبيني در كثرت پيدا كردهاي اي خر چشمت چطور شده كه احول شده پس عام در خاص موجود است انسان در زيديت موجود است انسانيت ميآيد تا توي زيد بقر در گاوها موجود است نبات در درخت موجود است درخت جذب ميكند هضم ميكند دفع ميكند امساك ميكند حالا اينها آيا خودشان خدايند پس چرا خدايي نميكنند خدا آن است كه خلقكم اينها كجا خلق ميكنند ثم رزقكم اينها كجا رزق ميدهند غافل نباشيد.
پس به همين نسق فكر كنيد انشاء اللّه اينها است كه به اين لفظهاي بسيار آسان عرض كردهام شكر هر مثقاليش شيرين است يك خوردهاش شيرين است تمامش هم شيرين است يك مثقالش با تمام شكرها يك طعم ميدهد نبات تمامش طعم نبات ميدهد چه يك حبش چه تمام نباتهاي دنيا از اينجور طعم بيرون نيست بنفشه چه يك مثقالش چه همة بنفشههاي دنيا در فلان درجه سرد است و تر است ملتفت باشيد چه در كمّشان چه در كيفشان چنانكه مكرر اشاره كردهام كمشان را هم ملتفت باشيد اشياء مخصوصات دارند پس بدانيد هرجا كم مشترك است و كيف مشترك نيست باز آنجا فرد نيست اصلاً و عرض ميكنم اينها پيش اين مردم نيست بلكه شبههاش را هم نكردهاند همه همچو خيال ميكنند كه دانة گندم فردي از افراد گندم است زيد هم فردي از افراد انسان است و ميانة اين دو خيلي فاصله است شما ملتفتش باشيد اين گندم با آن گندم يك وزن دارد يك طعم دارد يك طبع دارد يك خاصيت دارد پس دو فرد نيستند نميبيني آردشان كه ميكني دوتا نيستند دوجا هم كه شد باز دو آرد نيست اما زيد و عمرو و بكر اينجور نيستند ملتفت باشيد غافل نباشيد انشاء اللّه پس آن مابه الاشتراك هرجا آمد اگر خدا است همه جا خدايي كند چرا ما عاجزيم چرا فقيريم اگر مابه الاشتراك مشيت است همه جا آيا مشيت يأكل يشرب يزني يسرق يفعل الفواحش فكر كنيد آيا چنين است.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه فكر كنيد خداوند عالم و واللّه همين سر است رفته تا پيش توحيد خدا افراد ندارد خدا اسماء دارد و اين نكتهاي است و اين را هم هيچ كس ندانسته و هميشه مكنون و مخزون عند اهل الحق بوده آن هم نزد علماشان نه نزد جهالشان پس خدا افراد ندارد لكن اسماء دارد ديگر اين چه فرق ميكند بله فرق ميكند خيلي هم فرق ميكند ببينيد اين نشسته اسم من است وقتي هم ميايستم ايستاده اسم من است من وقتي نشستهام تمامم نشسته وقتي هم ايستادهام تمامم ايستاده به خلاف فردي از افراد كه فردي اينجا نشسته ساير افراد در شرق و غرب عالم براي خودشان دارند راه ميروند خبر از اين فرد ندارند اين هيچ خبر از آنها ندارد و آنها هيچ خبر از اين ندارند اما اين نشسته كه اسم من است خبر از قائم من دارد قائمش خبر از قاعد دارد علامت اسم اين است كه اسماء تمامشان خبر از يكديگر دارند تمامشان از مسمي خبر دارند و مسمي از تمام اسمهاش خبر دارد اما فردي خبر از ساير افراد ندارد بايد هي استعلام كند استكشاف كند از حالات آن فرد ديگر تا خبر شود و الاّ خبر ندارد پس خدا افراد ندارد و خدا اسماء دارد و اين را نه همين مسلمانها چنين ميگويند يهوديها هم چنين ميگويند نصاري هم چنين ميگويند اتفاق عقول تمام اهل اديان است و اتفاق معقولات تمام اهل اديان است كه خدا اسمهاي مختلف دارد و اسمهاي متعدد دارد لكن به كلش قادر است به كلش عالم است به كلش حكيم است و هكذا حالا خدايي كه به كلش عالم است به كلش قادر است قادر اسمي است از اسمهاي او عالم اسمي است از اسمهاي او اما به كلش عالم است به كلش قادر است نه اينكه خدا تكهايش عالم است تكهايش قادر است خدا تكه ندارد كه تكهايش را بيارد عالم قرار بدهد تكهايش را قادر قرار بدهد پس عرض ميكنم ملتفت باشيد چه در دنيا چه در آخرت به هيچ كس هيچ چيز از خودش مايه نميگذارد امتناع صرف دارد خدا چيزيش را به كسي بدهد بله چيزش را به كسي ميدهد اما چيزيش يعني گندمهاش را ميدهد گندم مخلوقي هست از مخلوقات او و هكذا چيزش يعني جوهاش جو مخلوقي است از مخلوقات و همه جا چه در دنيا چه در آخرت چه در حالات چه در هر نعمتي كه خيال كنيد هيچ جايي نيست كه خدا را حظ كني خيال كني خوشمزهتر بوده خدا مزه نيست اصلاً او سبوح است قدوس است نميشود گفت خدا را ديدم فراموش كردم از همه چيز خدا اصلش ديدني نيست خدا اصلش لاتدركه الابصار يا كسي بگويد خدا بويي داشت از مشك خوش بوتر اصلش خدا بو ندارد كه بوي مشك باشد يا جيفه بلي در بهشت بوهاي خوب هست در بهشت جيفهاي نيست در بهشت رنگهاي خوب هست رنگهاي بد نيست در بهشت هواي خوب هست هواي بد نيست تخت است درخت است حور است قصور است اينها هيچ كدام خدا نيستند ولدانند غلمانند ملائكهاند ملائكه خدا نيستند لكن اين انتفاعها را كي ميرساند لامحرك في الوجود الاّ اللّه لاحول و لاقوة الاّ باللّه گندم را كه داده خدا داده لباس را كه داده خدا داده در بهشت هم نعمتها كه هست همه را خدا داده پس همچو رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله همچو قرار داده و اگر چنين است پس جاهل برود پيش عالم اگر خواست عالم شود اگر نميخواهد هم جهنم ايمان ميخواهد كسي برود پيش مؤمن نميخواهد هم جهنم واللّه جنت و نار ايمان كفر خلوص نفاق تمامش در ميان خلق است ولكن ارسال رسل را صانع به كون ميكند و مكون تكوين نبي كرده و نبي را فرستاده و نبي را به محض ادعا نفرستاده ايني كه حجت هست به تو ميگويد هركه برهان ندارد دليل ندارد محض ادعا ادعا ميكند تو بدان باطل است اعتناء مكن قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين پس اگر چنين است حالا من يطع الرسول فقد اطاع اللّه من دني الي الرسول تقرب الي اللّه پس اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم چرا كه خودتان از پيش خدا آمدهايد و خدا شما را واداشته همچو بگوييد خدا هم ما را مبتلا به شما كرده چنانكه شما را هم . . . .@ حالا كه چنين است پس اطاعت رسول ايمان به خداي مكون است و تو واقعاً مخلوق آن خدايي معبودت آن خدا است اما خدمت كجا ميكني در خانة پيغمبر را جاروب ميكني غلام زرخريد اويي غلام كه در خانة آقاش را جارو ميكند عبادت خدا كرده آقا مالك من است و من و آقا هر دو مخلوق خداييم من اطاعت آقا را كه ميكنم عبادت خدا كردهام پس من آب ميپاشم در خانة آقا مثل اين است كه نماز كردهام جارو ميكنم در خانة آقا را خدمت مولا است و عبادت خدا است اين بعينه مثل همان نماز است بدون تفاوت بندگي خدا است پس اطاعت ابوين عبادت خدا است نظر كردن به والدين عبادت است نظر كردن به عالم عبادت است عبادت خدا است نظر به جاي ديگر افتاده خدمت به جاي ديگر شده اما عبادت خدا شده پس جهت عبادات در تمام عوالم جهت عبادات مخلوقات خدايند و اين مخلوقات مبتلي به يكديگرند آن آخر همة اينها راجع به صانع است به جهتي كه صانع ميگويد تو خودت نفعي كردي من تو را براي همين منتفع شدن خلق كردم و اين را ميفهمي كه اگر در بند تو نبودم خلقت نميكردم براي اينكه نفع به تو برسانم خلقت كردم پس اصلش خلقتت از براي اين است كه منفعت ببري پس اعتناء دارم پس مهمل نيستي پس خدا ميگويد من تو را به خودت وانگذاشتم مگر اينكه خودت بخواهي لجبازي زياد بكني جحود زياد كه شد كارت به جايي ميرسد كه من وات ميگذارم تو ضرر كردي به جهنم خودت ميخواهي به جهنم بروي برو خودت ميخواهي و اصرار هم داري بتون و طبس بناي لجبازي و لجاج با خدا نميشود گذارد هركه با خدا جنگيد البته معلوم است خدا غالب است ميفرمايد من آذي لي ولياً فقد بارزني بالمحاربة و دعاني اليها اينها را داشته باشيد اينها را چون ديگر لفظش آمد بيانش را عرض كنم ضرر ندارد براي اينكه لازم است گفتن اينها خدا ميفرمايد در حديث قدسي من آذي لي ولياً فقد بارزني بالمحاربة عليها@ و دعاني اليها اين را خدا گفته است همه جا هم پستاش همينطور است كسي رسول خدا را اذيت كند خدا را اذيت كرده هركه امام را اذيت كند خدا را اذيت كرده كسي امام را ميكشد السلام عليك يا ثار اللّه و ابن ثاره خونخواه اين كيست اين خونش خون خدا است خونخواهش هم خدا است پس آذي لي ولياً فقد بارزني بالمحاربة باز عرض ميكنم طبعتان اين نباشد كه جلدي خودتان را ولي او بدانيد آن وقت با هر جا ميجنگي اسم خودت ولي است و آنها كافر شدهاند اين داستان در نفاق پيدا شده ابوبكر هم همين ادعا را كرد گفت من خليفة رسولم من آذي خليفة رسول اللّه، رسول خدا را آزرده پس من خليفهام و هركه مرا اذيت كند با خدا جنگيده بابا تو خليفه نيستي خودت ميداني اي خر كه خليفه نيستي خلافت را غصب كردهاي بله خوبان را بايد خوب دانست حالا من خوبم آن ديگري هم ميگويد من خوبم با او هم ميگويم همينطور باز با يكي حرف نميزنم باز بيرون ميرويد از مجلس بيرون كه رفتيد او ميگويد آقا آقاي ما را گفت او هم ميگويد آقا آقاي ما را گفت بدانيد اينها كفر است و زندقه اگر مؤمنند همه مؤمنند اذيت همه حرام است همه مؤمنينند دوستي مؤمن واجب است فكر كنيد آيا دوستي دوست اميرالمؤمنين واجب نيست؟ حالا تا يك كسي با يك كسي جنگيد آيا يك نفر از اينها كافر نيست نه كافر نيست يك خورده فكر كنيد ببينيد راه و رسم و رفتار انبياء غير از اين بوده در اسلام در ايمان در مذهب شيعه ببينيد آيا هرگز بوده كه تا بقالي با بقالي دعوا كرد و فحش دادند به هم لامحاله يكيشان كافر بايد باشد به كدام قاعده هر دوشان يا يكيشان كافر باشد سر ترازويي و معاملهاي دعوامان بشود و به سر و كلة هم هم بزنيم حتي يكي يكي را هم كشت حالا آيا قاتل كافر است چرا بايد كافر باشد آن كسي كه قاتل است ميگيرندش پسش ميكشند ديگر كافر نيست فكر كنيد پس احمق مباشيد از روي بصيرت فكر كنيد مؤمن تا خلاف ضرورت نكند كافر نميشود و واللّه چاره اين مردم نميشود و ضرورت هم چارهاي اين مردم را نميكند باز اين ميگويد او خلاف ضرورت او ميگويد اين خلاف ضرورت كرده باز بياريد توي بازار مسلمانان كي دو نفر كه مرافعه دارند يكيشان خلاف ضرورت كرده بله يكيش راست ميگويد واقعاً يكيش واقعاً دروغ ميگويد قسم هم ميخورد قسمش هم دروغ است با همة اينها حالا يكيشان كه مرد آيا مسلمان نيست آيا در قبرستان مسلمانان نبايد دفنش كرد اللّه اغفر للمؤمنين و المؤمنات كه ميگويي آيا او را مستثني ميكني فكر كن ببين آيا اين نيست از دين شيعه همة اينها از دين شيعه است پس اين نزاعهاي دنيايي اين دشمنيهاي دنيايي اين عنادهاي دنيايي . . . . . .@ ميشود طايفهاي با طايفهاي جنگ كنند قشن و سرباز و توپ و تفنگ هم بكشند و خانة يكديگر را خراب كنند ملك و مال يكديگر را بگيرند و امام مأمور ميشود ميانة آنها بنشيند ببيند كدام زور ميگويند حكم كند ميانة آنها و آنچه حكم آنها است جاري ميكند معذلك مسلمانند وقتي مردند بايد نماز براشان كرد اللّه اغفر للمؤمنين و المؤمنات براشان گفت در قبرستان مسلمانان دفنشان بايد كرد پس غافل مباشيد و بدانيد كه من ميدانم خيلي بناي فتنه و فساد را داريد و گله دارم و حالا گله ميكنم از شما، شما از پيشيها ميخواهيد بدتر كنيد چرا كه مردم وقتي كه مشايخ از ميان رفتند آن وقت بناي فساد را گذاردند حالا من پيش چشمتان هستم و شما بناي فساد را داريد و پيش چشمتان هستم و التماس ميكنم و تضرع ميكنم و در حضور من دو برادر رفيق اين بد او را ميگويد او بد اين را ميگويد بدانيد اين كارهاي شما واللّه از جميع اديان . . . . .@ آن يهودي فحش به پيغمبر ميدهد جهنم ميرود چندان ضرري به اسلام وارد نميآيد نصاري همينطور فحش ميدهد به پيغمبر خودش به جهنم ميرود همينطور آن سني در دين خودش فحش ميدهد به شيعه كه اين رفضه اي اينها ملعونند اي اينها خبيثند اينها كافرند باز ميخواهم بگويم اينها چندان به حق ضرر نميرساند و هلم جرا پيش بياييد به همينطور تا ميآييد پيش خودتان خدا حق را آورده تا پيش خودتان تا پيش چشمتان تا پيش بينيتان و با وجود اين حالا شما داريد در ميان خودتان اين بازيها را درآوردهايد يكي ميگويد حق به جانب من است پس او كافر است او خلاف ضرورت كرده آن يكي هم ميگويد حق به جانب من است پس او كافر است او خلاف ضرورت كرده نه خير هيچ كدام خلاف ضرورت نكردهاند من حاشا كردهام مال او را و راستي راستي هم حاشا كردهام و نميدهم و ميخورم باز هم من مسلمانم كافر نشدهام و او ظلم به اين كرده او هم حق داشته داشته اينها كسي را از مسلماني بيرون نميبرد پس غافل نباشيد فكر كنيد آن حاق مطلب اين است كه بايد اعتقاد اين باشد كه اوالي من والوا و اعادي من عادوا و ببينيد اين پستا، پستاي مشايخ شما بوده دوستي دوستان خدا واجب است اين دوستي دوستان خدا كه هميشه مال شيخيها بود دوستي دوستان خدا و دشمني دشمنان خدا ركن رابع دينتان است همين ركن است كه همة مردم تكفير كردند شما را براي همين حالا خودتان داريد بدتر از آنها ميكنيد و واللّه بدانيد كه بدتر از آنها ميكنيد بله من مظلومم كمك هم ندارم شما جواب هم ميتوانيد بدهيد و يك چيزي هم ميگوييد و من هم جواب نميگويم به جهتي كه مظلومم حالا بر فرضي كه من مال تو را حاشا كردم و خوردم راستي راستي هم خوردم زورت ميرسد تقاص كن زورت نميرسد يك جايي ديگر تقاص ميكني باز هم من مؤمنم هم تو مؤمني هيچ كدام كافر نشدهايم اين ركن رابعي كه مشايخ شما گفتهاند اين ركن رابع تمامش جمع شده در دو كلمه دوستي دوستان خدا دشمني دشمنان خدا دشمن خدا كيست يهود است نصاري است سني است مني است قني است هر كس داخل دين تو نيست دشمن دين تو است اما كي مال كي را خورده نميدانم كي با كي جنگ كرده زدهاند سرهم را شكستند دو برادر همديگر را زدند و فحش به هم دادند دشمن يكديگر نشدند كه جنگ كردند باز اين برادر او است او برادر اين است پس نزاعهاي دنيايي را من مغرور نميشوم اين را ملتفتم كه ضرورت هم واللّه چاره اين مردم را نميكند اگرچه اين ضرورت واللّه از جميع جنگها كه پيغمبران كردند از جميع معجزات پيغمبران واللّه بالاتر است واللّه تمام خارق عادات را كه آوردند هيچ يكش را نكردند كه مردم را تماشا بدهند كه مردم مشغول شوند به بازي تماشا كنند هيچ براي تماشا دادن مردم نبوده تمام خارق عادات از براي وضع شرايع است وضع شرايع آن چيزي است كه يقيناً از جانب خدا آمده چيزي كه يقيناً از جانب خدا آمده تخلف نبايد كرد و اين از همة آنها محكمتر بوده اين علت غايي بوده حالا با وجود اينها من ميدانم كه چاره مردم را من نميتوانم بكنم اين ميگويد من موافق ضرورت راه ميروم او خارج از ضرورت شده او كافر شده او هم ميگويد من موافق ضرورت راه ميروم او خارج از ضرورت شده او كافر شده و عرض ميكنم يك كدامتان ميخواهيد خدا و پير و پيغمبر و دين و مذهبي داشته باشيد آنچه آنها گفتهاند همان را بگيريد ميان خود و خدا نميخواهيد ديني داشته باشيد من چاره نميتوانم بكنم خدا توانسته و نكرده امام واللّه ميتوانسته چاره كند و نكرده خدا اراده كند كل اهل زمين مؤمن باشند آيا نميتواند البته ميتواند و ميبيني نميكند واللّه ائمة طاهرين به خارق عادات ميتوانند مسخر كنند اهل زمين را كه هر طوري آنها دلشان ميخواهد راه روند و تخلف نكنند البته ميتوانند و واللّه نكردهاند ملتفت باشيد چه عرض ميكنم حالا يك كسي را گيرم تو خيال كني كه نميتواند چاره تو را بكند اين راوي است اما فكر كنيد ببينيد واقعاً خدا و پير و پيغمبر دين و مذهبي ميخواهيد همه بچسبيد به ضرورت همه عداوت را موقوف كنيد طلبتان را هم نميگويم نگيريد مگذريد هم مطالبه هم بكنيد جنگتان هم بكنيد خير معصيت هم ميكنيد بكنيد اما ديگر بيدين ميشوي و كافر ميشوي مخلد در آتش جهنم ميشوي اين را ديگر پا به بخت خودت مزن.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
بعد از درس كه نشستند فرمودند خيلي ماها را ضايع كردهاند خيلي بياعتنايي ميكنند اين چه كاري است ميكنيد و حالا بسا توي دلتان هم ميگوييد كجخلق شدهاي اين حرفها را ميزني هنوز تو كجخلقي خدا را نديدهاي هنوز كجخلقي رسول خدا را نديدهاي حالا من اينجا نشستهام خيلي ملايم حرف ميزنم تملقتان را ميگويم اصلش پستا اين نيست كسي كه اسمش بزرگ شد و او را بزرگش گفتند بنا نيست در حضورش بيايند رقاصي كنند فحش به هم بدهند نزاعتان را بيرون بكنيد جنگتان را بيرون بكنيد نفاقتان را توي دلتان نگاه داريد بروز ندهيد اين هم يك جور مشقي است يك جور سيري است آقاي مرحوم ميفرمودند جوري شده كه من راضي شدهام به نفاق واقعاً من وقتي خيلي خوب راه بروم با كسي اگرچه توي دلم هم با او خوب نباشم او خوب راه برود با من اگرچه توي دلش هم با من بد باشد و خورده خورده مشق اين را بكند اين هم سيري است سلوكي است اينطور هم بكنيد بلكه خورده خورده به فكر بيفتيد به خود بياييد و اگر اينطور شد باز ضايع نشدهاي به كلي اميدي هست بلكه خورده خورده پشيمان هم شدي توبه هم كردي نجاتت هم دادند حالا باز تا از مجلس بيرون ميرويد آن يكي ميگويد ديدي آقا چه گفتند آن يكي ميگويد نديدي آقا چه فرمودند باز همينطور مثل اول من هم هرچه اصرار ميكنم هرچه حلاجي ميكنم گوش نميدهيد و اينجور حلاجي كه من ميكنم اينجورها واللّه هيچ وقت نبوده در هيچ عصري واللّه در زمان اميرالمؤمنين نبوده اينجورها كه به اينطور حق را خيلي پوستش را بكنند حالا ميخواهم بگويم حجت تمامتر است ببينيد آيا ضرورت را ميشود انكارش كرد آيا ميشود گفت ضرورت با من است چرا كه من پيش خودم با خداي خودم ميدانم كه پول را به شما دادهام و تو حالا حاشا كردهاي و نميدهي پس تو خلاف ضرورت كردهاي اي آخوند خلاف ضرورت نشده خواسته مال تو را بخورد حالا تو باطناً مظلومي خدا ميداند هرجا باشد داد تو را ميگيرند آن آخرش ميتواني حلالش كني مؤمن است و حلالش كردهاي حلالش هم نكني باز مؤمن است تو هم كه حلالش نكردهاي باز مؤمني حتي تا لب جهنم كه رفتند عاصيان حضرت امير ميفرمايد به آنهايي كه طلب دارند كه اينها شيعيان مايند اينها را شما به ريش ما ببخشيد اگر بخشيد كه نجاتش ميدهند بر فرضي هم نبخشيد هر كه هم آن آخرش خيلي دلش سوخته است و حلال نكرد باز اينها چون مؤمنينند شيعيانند و اميرالمؤمنين راضي نميشود به جهنم بروند از خودش مايه ميگذارد اينقدر به او ميدهد كه حلالش كند و اين را نجاتش ميدهد معلوم است آخر او شيعهاش بوده اين هم شيعهاش بوده حالا شيعه بوده معلوم است دزد بوده و مال مردمخور بوده تا آن آخر نجاتش ميدهند پس تا آنجا ميآيد تشيع ميآيد امر اهل حق تا اينجا حالا فلان كس كافر است به جهتي كه مال مرا خورده آدم خودش كافر ميشود فلان كس بيدين است آدم خودش بيدين ميشود اين حرفها حرفي نيست كه همين من بگويم اين حرفها را تمامش را اهل همة اديان ميگويند همة متقلبين ميگويند خدا ميداند من راست ميگويم خير ترائي هم پيش همهتان هست بدانيد اين ترائيات جميعش سراب است قسم ميخوري قسمت هم دروغ است قسم راست ميخوري قسم راستت هم دروغ كي گفته قسم بخوري اين همه اصراري كه آقاي مرحوم داشتند در حقوق اخوان و من ديدم آقاي مرحوم اگر اصرار نميكردند يعني خودشان اگر ملتفت بودند كه اين مردم همچو ميشوند اين همه حقوق اخوان نمينوشتند و اين همه اصرار نميكردند يعني من هم به همين جهت است اينجور حرفها نميزنم كه چرا اينجورها به او ميكني آخر آن هم برادر تو است حالا برادر تو است را كار ندارم نميگويم تو همينقدر كينة او را به دل نگير ميگويم مثل باقي مردم به صرافت طبع راه رويد جور اهل بازار باشيد چه شده در حضور من اين يكي ميگويد دستهاي دارم آن يكي ميگويد دستهاي دارم او رفيقش كيست من رفيقم كيست او از آنجا سلام ميرساند كه سلام مرا به فلان كس و فلان كس و كساني كه فلانطور نيستند برسانيد آخر كاغذهايي كه به من مينويسند از ولايتها كه به كي و كي سلام برسانيد به كساني كه اخلاص و ارادتشان خالص است سلام برسانيد من ميفهمم توي كه ميخواهند بگويند كه آن كساني كه خالص نيستند و خلاف با آن يكي ميكنند چنين و چنان هستند خير شما همچو مباشيد اينجور سلام مرسانيد تا آن وقت من بدانم خلاف نداريد سلام برسانيد به همه همچو تعمد كنيد به همه سلام برسانيد اين را و اين را و آن را همه را هم اسم ببريد و سلام برسانيد و سلام هم نميرسانيد به هيچ كس سلام نرسانيد به بعضي كه سلام ميرسانيد و به بعض نميرسانيد او به خود برميدارد طوري باشد كه او به خود برندارد كه من از دستة كي بودم آن ديگري هم به خود برندارد كه من از دستة كي هستم بله منافقين را كار ندارم خالصين را سلام ميرسانم خالصين كدامند تو گُه ميخوري سلام ميرساني منافقين را سلام نميرسانم كدام منافق كي منافق است مگر كسي كه مال كسي را خورد اين منافق اسمش است نه اين مال مردمخور اسمش است مگر كسي كه ظلم به كسي كرد اين منافق اسمش است نه ظالم اسمش است مگر منافق كسي است كه كسي را بزند آنكه كسي را ميزند اسمش منافق نيست اسمش ضارب است حالا تو را زده تو آدم خوبي هستي حلالش كن آدم خوبي نيستي پسش بزن تمام شد رفت من يك وقتي در يك مجلسي گفتم در حضور من انتظار ميكشند من بميرم و فساد كنند اين حرف را اين به او چسباند كه فلان اينطور است آن به او چسباند كه فلانكس اينطور است فلان كه نيست يقيناً فلان كه نيست يقيناً طرح كردند كه فلان نيست فلان نيست پس كيست تا فلان است بابا من با همه دارم ميگويم دسته دسته ميشويد كه چه دسته جدا كردن براي چه اين چه كاري است هرچه ميگويم كه من با همه دارم حرف ميزنم باز ميچسبانندش به ريش يكي من حرفي كه ميزنم همه به خود برداريد همه بگوييد ماييم همه داريد انتظار مردن مرا ميكشيد همه انتظار مردن مرا داريد و به هم ميزنيد سر هيچ، تو توي دلت او را دوست نداشته باشي معذبي او توي دلش تو را دوست نداشته باشد معذب است حالا فلان كس مال مرا خورده راضي نيستي روي زمين باشد براي چه بلكه عرض ميكنم اگر تو توي دلت از او راضي نباشي خدا عذابت ميكند حتي اينكه بخصوص در ميانة فقهاء عنوان دارد و سؤال شده كه اين ظالمين همين ظلمه كه معروفند و واقعاً ظلمهاند اين سربازها اين سوارها اين حاكم اين پادشاه اين ظالمين آيا لعنشان جايز است هيچ كدام فتوي ندادهاند در اينكه سلطان ظالم است اين حاكم اين سوار اين سرباز اينهايي كه ظلم ميكنند ظلمهاند حالا سلطان ظلم كرده شكي نيست افسق فسقه هم هست حالا آيا لعنش جايز است نه لعنش جايز نيست اگر تو هم راضي هستي كه ببرندش به جهنم عذابش كنند كار خودت عيب ميكند بايد راضي نباشي خدا او را به جهنم ببرد و عذاب كند اين است دين تو اللّهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات كه ميگويي او را هم با نيتت باشد و براي او هم بگويي اين اللّهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات را شاه را هم بايد بگويي اللّهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات ظالم هم هست باشد اظلم ظلمه هم هست باشد كافر كه نيست مغرور مشويد يكپاره حكايات و چيزهايي كه در سابق كردهاند كي با كي صلح كردند به اينها مغرور مشويد اميرالمؤمنين نتوانست چاره كند اين پدر سوختگي آنها است از حرف نشنيدن آن پدرسوختهها حالا شما هم ميخواهيد همچو باشيد همچو باشيد كسي اندك فكري به كار ببرد يك خورده بخواهد دين داشته باشد نبايد درسش داد واقعاً يك جايي ميبيني گند است درش را بگذار درش را كه گذاشتي نه خودت متأذي ميشوي نه ديگران در خلا را بگذار و حالا اين لفظي است من ميگويم و شما به نظرتان سست ميآيد لكن خير اين وصيتي كه سيد مرحوم به آقاي مرحوم فرمودند كه تجسس از حال اين مردم نبايد كرد در خلا را كه گذاردهاي و روش آفتاب زده و خشك شده نه رختت آلوده ميشود نه خودت از گندش متأذي ميشوي ميروي كارت را ميبيني و بيرون ميآيي وقتي به هم ميزني گندش بالا ميآيد رختت ميخورد به آن نجس ميشود گندش اذيتت ميكند مردم ديگر هم متأذي ميشوند حالا اين مردم همينطور وقتي تجسس نكردي و پاپي نشدي و اصرار نكردي اگر كاري با ايشان داري كارت را ميبيني و ميروي نه خودت اذيت كشيدهاي نه ديگران مردم هم ميگويند خوب آدمي است صلوات هم برات ميفرستند تعارفت هم ميكنند وقتي همشان ميزني همه با تو دشمن ميشوند اذيتت ميكنند اكفر كفره شدهاي لعنتت هم ميكنند بعد از آني كه صحبتهايي چند از اين قبيل و غير اين داشتند آن وقت فرمودند مشايخ از دنيا رفتند آن وقت مردم متفرق شدند من حالا زندهام ميبينم دسته دسته شدهايد و هرچه هم ميگويم چارهتان نميشود بعد فرمودند آقاي مرحوم ميفرمودند خانة جنها آبادان يك دعايي را مينويسي سر اين عصا و ميزني به جني جن فرار ميكند قسمش ميدهي به خدا و رسول بيرون ميرود اين انسانها از آن جنها بدترند آنها به دعايي ميروند اين انسانها اصلاً گوش به حرف نميكنند آقاي مرحوم اينطور ميفرمودند با وجودي كه صدمة مرحوم آقا كمتر از صدمات من بود بعد فرمودند دوستي و محبتي كه هميشه مال شيخيها بود ركن رابع را قبول داشتن مال شيخيها بود و بالاسريها اين همه قال قال كردند كه شيخيها به ركن رابع قائل شدهاند ركن رابع مگر به جز دوستي دوستان خدا و دشمني دشمنان چيزي ديگر هست مردم تكفيرتان ميكنند به جهت ركن رابع و شما خودتان ترك كردهايد ميخواهيد دشمني كنيد جميع روي زمين اهل باطل ميخواهيد عداوت كنيد با آنها چرا به خود افتادهايد شما اگر جمع شويد گوسفندي را تمام نميتوانيد بخوريد شما با اين كمي، دشمن به اين زيادي حالا با اين كمي كه هستيد به هم افتادهايد براي چه؟ آن وقت فرمودند اين كوليها اين لوليها هر وقت بيكار ميشوند و كاري ندارند خودهاشان با هم معامله ميكنند اين خر او را ميخرد او خر اين را ميخرد با يكديگر معامله ميكنند شما هم حالا بيكار شدهايد به هم افتادهايد من هم عرض ميكنم شما چهتان است خودتان به هم افتادهايد كولي هستيد لولي هستيد كه با يكديگر اينطور ميكنيد آخر تا كي بازي اين فحش به او بدهد او فحش به اين بدهد اين توي سر او بزند او توي سر اين بزند براي چه براي هيچ هيچ هيچ كاش اين بازيهاتان هم مثل بازيهاي مردم بود حالا بالاسريها به خيال اينكه ما مردم را خبر ميكنيم كه آنها حكم ناحق ميكنند يا رشوه ميخورند خبرشان ميكنيم كه اين كارهايي كه آنها ميكنند بدكاري است و كمكم مردم از دورشان ميپاشند و آن تقلباتشان را ديگر نميتوانند بكنند به اين جهت با ما دشمني ميكنند كه ما چرا مردم را خبر ميكنيم و اين بازيها كه ميبينيد در آوردهاند بازي است اما باز يك معني دارد اين بازيهاي شما كه براي اين هم نيست بازي معنيدار هم نيست همينطور براي هيچ راستي راستي اينطور هم كه ميكنيد واقعاً براي خودتان بد است واقعاً ميلغزيد واقعاً به جهنم ميرويد واقعاً حرف ما اين است كه به جهنم نبايد رفت باري.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
@تايپ اين درس از روي نسخة خطي ( س ــ 120 ) ميباشد@
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي ( س ــ 120 ) ميباشد@
(درس بيست و هفتم، شنبه 25 شهر ذيالحجة الحرام 1308)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: و ان عرفت مما قدمنا و من ساير كتبنا ان جميع ماسوي حقيقتهم انما هو من شعاع نورهم و هو وصفهم نسبته اليهم نسبة القائم الي زيد فيزول الاشكال في قوله انا ادم انا نوح انا فلان انا فلان و لايحتاج الي تاويل ابدا فانهم بالنسبة اليه كالقاعد و القائم بالنسبة الي زيد قال علي7 يا سلمان و يا جندب قالا لبيك يا اميرالمومنين قال7 انا الذي حملت نوحا في السفينة بامر ربي و انا الذي اخرجت يونس من بطن الحوت باذن ربي و انا الذي جاوزت موسي بن عمران البحر بامر ربي و انا الذي اخرجت ابرهيم من النار باذن ربي الي ان قال انا تكلمت علي لسان عيسي بن مريم في المهد و انا ادم و انا نوح و انا ابرهيم و انا موسي و انا عيسي و انا محمد الي ان قال من امن بما قلت و صدق بما بينت و فسرت و شرحت و اوضحت و نورت و برهنت فهو مومن امتحن الله قلبه للايمان و شرح صدره للاسلام و هو عارف مستبصر قدانتهي و بلغ و كمل و من شك و عند و جحد و وقف و تحير و ارتاب فهو مقصر ناصب الخبر فتبين و ظهر لمن نظر و ابصر ان هذه الاضافات كلها حقيقة كحمل القائم علي زيد بلا تفاوت و هو حمل شايع حقيقي لا نكير عليه هذا.
بقي شيء و هو ان هذا الحمل في المحسنين ظاهر و يتحمل فانهم صفاتهم و شعاعهم و نورهم و هل يجوز حمل غير المحسن عليهم ام لا و الجواب انه لا شك في عدم جواز حمل غير المحسن الخبيث علي المحسن الطيب فان الله يقول الخبيثات للخبيثين و الطيبات للطيبين اي الصفات الخبيثة للاشخاص الخبيثة و الصفات الطيبة للاشخاص الطيبة الا انه للخبث و الطيب مقامان مقام شرعي و مقام كوني اما الخبيث الشرعي فلايجوز حمله عليهم في الشرع فانه ليس منهم و لا اليهم بل من اعدائهم قال7 نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر و اعداؤنا اصل كل شر و من فروعهم كل فاحشة و اما في الكون فلا خبث لشيء و انما الكل قداطاعت امر الله و امنت به و اسلمت له لايوجد شيء غير مومن مسلم و لذا قيل بالنظر الاعلي ليس الا الله و صفاته و اسماؤه و اخبر الله بايمان الكل فقال كلٌ قدعلم صلوته و تسبيحه و قال و ان من شيء الا يسبح بحمده و في الزيارة يسبح الله باسمائه جميع خلقه فاذا كل الخلق كونا طيبون و اذا كانوا طيبين كانوا من صفات الطيب الظاهر بهم تا آخر.
ملتفت باشيد انشاء اللّه هميشه هر فيضي جميعش در عالم خلق است اين را شما چرت مزنيد خلق تمام فيوض هيچ چيزش از تكة ذات خدا نيست انسان غذا ميخورد ميخواهد دهانش شيرين باشد از حلوا خدا شيرين نيست طعم از حلوا است به حلوا محتاج است بله محتاج هم هست به آن كسي كه حلوا درست كند پيش خدا ميروي كه حلوا برامان درست كن پس يك احتياجي است در شرع واقع است و در استمدادات واقع است فيوض تمام خلق در خلق است ذات خدا شيرين نيست كسي بخوردش لحاف نيست كسي توش بخوابد روشني نيست كسي نگاهش كند چشمش روشن شود تاريكي نيست كه كسي در آن ساكن شود پس تمام فيوض كه به خلق ميرسد تمامش در عالم خلق است و هيچ معنيش اين نيست كه ذات خدا آمده و مدد خلق شده تمام ارسال رسل تمام رسل مرسله از جانب خدا و اوصياي آنها هيچ كدام نميگويند خدا تكه تكه شده اينها را بگذاريد براي وحدت وجوديها اين مذهب آنها است و آنها ميگويند نوش جانشان هر زهرماري ميخواهد باشد. شما ملتفت باشيد پس آتش گرم ميكند آب تر ميكند خاك خشك ميكند و هكذا علت فاعلي همه جا در ملك خدا همه جا مخلوقات خدا هستند.
پس غافل مباشيد چرت مزنيد تمام ملك خدا را خدا همچو قرار داده بعضي از بعضي منتفع شوند محتاج به خدا هستيم ما را همچو خلق كرده همچو قرار داده كه خلق از خلق منتفع شوند اين نمره از نمرههايي است كه علم بايد به دست بيايد حالا كه چنين است خيال مكن عالم عقل عالم فؤاد بالاتر هرجا بروي و خيال كني خيال مكن چيزي از خدا ميآيد به ما ميچسبد هيچ جا نميچسبد نه آن فعلي كه صادر است از خدا و نه آن ذاتي كه خدا دارد به هيچجور ملاحظهاي به هيچجور نظري به هيچجور توجهي به هيچ وجداني و عدم وجداني ذات خدا نميآيد به خلق بچسبد به يك نظري غافل از خلق شويم و خدا را ببينيم همچو نيست ملتفت باشيد انشاء اللّه تمام انظار در عالم خلق است تمام فيوض در عالم خلق است خدا همچو قرار داده هر فعلي از فاعلي سر زند نور از چراغ سر زند علت فاعليش چراغ است نجاري فعل نجار است علت فاعليش نجار است نانوايي فعل نانوا است علت فاعليش نانوا است اينها كفر است و شرك هيچ كفر و شرك نيست غير از اين كفر است و شرك آخوندهاي گنده گندهشان اينها را راه نميبرند ببينيد آنها توي كفر و شرك افتادهاند يا توي فهم مطلب علت فاعلي ذات خدا است آيا خدا گرم است آيا خدا سرد است آيا خدا روشن است آيا خدا تاريك است قرار داده نان بخوري سير شوي قرار داده آب بخوري سيراب شوي.
پس غافل مباشيد چرت مزنيد حقايق شرع حقايق علم معاد حقايق علم معراج توي همين حرفها افتاده لكن انسان همين كه توي راه نيست و از بيراهه ميخواهد برود پس اين را كه ملتفت باشيد انشاء اللّه فيوض تماماً از عالم خلق است و غافل مباشيد چرت مزنيد انشاء اللّه كأنه ديگر يكپاره لفظها هم كه ميگويم خيليهاش آن حقش ميرود پيش اهل حق و دارد اطرافي كه آنهايي كه اهل حق نيستند بگيرند بروند به جهنم من هم باكم نيست عرض ميكنم تمام عالم خلق از اينجا است تا محدب عرش ديگر جا نيست تمام عالمي كه خدا دست زده است به خلقش همين عرش است تا تخوم ارضين عرض ميكنم همين حرفها را خيلي ميگويند و بيدين ميشوند بشوند پس غافل مباشيد انشاءاللّه اين جسم ماوراء اين جسم ديگر هيچ نيست و اينهاش را ميفهميد آنچه ماوراء اين عرش است لاخلأ و لاملأ يعني هيچ يعني عالم امتناع يعني هيچ حتي اينكه و غافل مباشيد حتي اينكه آن بعد موهومي كه همچو حرف بيپستايي هم نيست آدم توي خيالش كه خيال ميكند چيزي كه منقطع شد آمد تا آنجا بعدي خيال ميكند پس ماوراء جسم اگر همچو خيال كنيد آن بالاي عرش پوست پيازي هم آنجا است آنجا عالم نبات باشد آن بالاترش عالم حيات باشد بالاترش عالمي هست آنجا عالم خيال آن بالاترش عالم نفس آن بالاترش عالم عقل همچو جور كه بيانش ميكني همهاش را جسم خيال كردهاي فضاي موهومت هم جسم بود آيا نه اين است كه از اين راه و از آن راه دارد لامحاله يا تاريك است يا روشن و غالب موهومات تاريكي است عرض ميكنم آن بُعد موهوم جسم است شما اصلش عوالمي كه دخلي به جسم ندارد شما جسم خيال مكنيد حالا آن محدب عرش جايي است و پيغمبر رفت آنجا ديگر آن طرف جايي نيست پس آن طرف عرش مخلوقي از مخلوقات نيست پس عرض ميكنم عالم خلق همين گنبد است هيچ جاي ديگر نيست لكن توي اين گنبد غافل نباشيد عرض ميكنم هرچه خيال گولتان بزند عقل همراهتان است من هرچه خيال بكنم باز عقل گم نميشود حالا تو خيال نتواني بكني مثل اينكه چشم من صدا نميبيند چشم تو رنگ ميبيند گوش من رنگ نميبيند بله راست است گوش همان صدا را ميشنود چشم همان رنگ را ميبيند خيال من هم نميتواند بفهمد بالاي عرش هيچ نيست خيال آن بالاي عرش نميتواند برود راست است نميتواند بعد خيال نكند . . . . . .@ پس عرض ميكنم به اينطور به اين قاعده كه عرض ميكنم ميفرمايند هر معدودي منتقص است اينها را ساير حكماء هم درش حرف زدهاند جسم يعني كه طرف داشته باشد اصلش جسم بيطرف را عقل اصلش تعقل نميكند جسم مثل همين اين نمونه اين مشتي است از خروار شما هميشه سيرتان بر خلاف مردم باشد آنهايي كه توي كار نيستند درست يا مبتلا شدهاند به جهال برهان سلم اقامه كردهاند كه جسم متناهي است پس جسم يعني طرف داشته باشد همچو نباشد جسم نيست عقل هم تعقل جسم را كه ميكند و همچنين تعقل هرچه را كه ميكند غالب مردم اين است حالتشان و شما چرت مزنيد حتي ميشنويد عالم عقل باز خيال مثل جسم خيالش ميكند فلان زيدي كه مرده چطور است همانطوري كه خواب ميبيند خيالش ميكند و همين خواب خيال است عرض ميكنم يكخورده چرت مزنيد كه اقلاً توي راهش داخل شويد بعد بنا كنيد به فكر كردن عرض ميكنم اصلش عقل در سر خودتان هست و اينقدرش را خوب ميتوانيد بفهميد جسمتان را در خم نيل ميتوانيد فرو ببريد اما عقلتان در خم نيل نميرود عقل هرچه فرو برود در خم نيل عقل آبي نشده همينجور اين جسم را پيش آتش مينشاني گرم ميشود عقل گرم نميشود از آتش اين جسم را دور از آتش ببري سرد ميشود اما عقل سرد نميشود نميبندد آب ميبندد و يخ ميكند عقل يخ نميكند عقل نميخورد اصلاً اكل ندارد اصلاً شرب ندارد و اگر تعبيري هم آوردي كه اهل عالم عقول دور هم مينشينند غذا ميخورند بدان كه آن غذاها كه اهل عالم عقول ميخورند جور اين غذاها نيست و عرض ميكنم اگر اينها را ياد نگيريد بدانيد هيچ ياد نگرفتهايد عرض ميكنم غافل مباشيد چرت مزنيد اين غذا را حتي عرض ميكنم حيوان هم اگر درست پوستش را بخواهي بكني حيوان هم غذا نميخورد و اين مردم تعجب ميكنند از اين حرف و شما بدانيد غذاي حيوان ديدن است حيوان به جز اينكه از چشمش ببيند چيزي را و هم بگذارد نبيند ديگر استمدادي نميكند و گوشش صدايي را ميشنود ديگر يا خوشش ميآيد يا بدش ميآيد صداي برق است بدش ميآيد صداي رعد و برق است ميترسد بميرد از ترس گاهي جبرئيل ميآمد نعرهاي ميكشيد قومي را هلاك ميكرد حيوان از صداي خوب و بد متأثر ميشود از صداي خوب چاق ميشود از صداي بد لاغر ميشود صداش خيلي خوب باشد خيلي چاق ميشود خيلي بد باشد بسا بميرد و همة حيوانات اينجورند و تعجب اين است كه دوپاها از آن چهارپاها بدتر شدهاند همچنين حيوانات بو ميفهمند اين غذاشان است حالا قاعدهمان اين است كه بنشينيم بخوريم تا سير شويم يكپاره خلقها خدا دارد به بو سير ميشوند خودت هم اگر فكر كني به بو سير ميشوي انسان پهلوش دكان كبابي باشد گرسنه باشد سير ميشود خودت هم فكر بكن ميتواني بفهمي پس جن به بوي غذا اكتفاء ميكند واقعاً سير ميشود از بوي غذا اين بو را نكشند گرسنهاند و غافل مباشيد و چرت مزنيد باز طعم غذاي حيوان است تو ايني كه فرو بردهاي پس اين لقمه تا توي دهان است و روي زبان خدمت حيوان است و حيوان ميخورد و همين كه فرو رفت ديگر از دست حيوان گرفته ميشود به خرج نبات ميرود پس غذاي حيوان چشيدن است ديگر هر حيواني هم از هر طعمي خوشش بيايد چاق ميشود بدش بيايد لاغرش ميكند ناخوشش ميكند اينها را انشاء اللّه دانسته باشيد و غافل نباشيد استمدادات حيوان سمع است بصر است شم است ذوق است لمس است چه بسيار چاقيها از لمس پيدا ميشود چه بسيار لاغريها هم از لمس پيدا ميشود اگر فكر كنيد از لامسة خودتان هم ميتوانيد بفهميد انسان دست توي دست محبوب خودش محب خودش ميكند واقعاً آدم قوت ميگيرد دشمن است توي دست آدم بگذارد واقعاً آدم سست ميشود واقعاً بدن كاهيده ميشود از همينجور چيزها است و عرض ميكنم اينها در تمام حيوانات هم نشر كرده موش همين كه گربه را ميبيند محض ديدن بسش است دست و پاش سست ميشود و ميايستد همانجا و نه همين موش همينطور است عرض ميكنم انسان هم همينطور است دشمن غالبي اگر پيدا شد آدم هيچ دست و پاش را نميتواند حركت بدهد همانطور آنجا ميايستد تا دشمن ميآيد سرش را ميبرد و همينطور بود شجاعان دنيا همينطور كارها ميكردند شجاع كه پيدا شد و ميشناسد كه اين شجاع است اين دست و پاش سست ميشود از كار ميماند از راه رفتن ميماند قافله است ميرود تا گفتند دزد آمد هركه را ميبيني از اهل قافله دست و پاش سست ميشود به محضي كه يك شجاعي پيدا شد اي اين آدمخور است آدمكش است سست ميشود شير را كه آدم ميبيند دست و پاش سست ميشود نميتواند فرار كند همانجا واميايستد او هم به آسودگي ميآيد شكم اين را پاره ميكند گوسفند همين كه گرگ را ميبيند دست و پاش را گم ميكند و الاّ دست و پاش را گم نكند و فرار كند از چنگش بيرون ميرود.
پس غافل نباشيد تمام اين تنافرها تمام اين ميلها تمامش در عالم خلق است تمام خوفها در عالم خلق است اينجور خوفها بدانيد از جانب خدا نيست كه آدم خدا را ببيند بترسد آدم شير ميبيند ميترسد اينجور ميلها و محبتها محبت به خدا اينجورها نيست بله آدم از حلوا دهانش شيرين ميشود خدا شيريني نيست خدا ترشي نيست خدا رنگ نيست خدا شكل نيست حالا كه هيچ يك از اينها نيست پس چطور از خدا حظ كنيم خدا ملكي درست كرده كه در ملكش از يكديگر حظ كنند هي شكر كن خدا را كه همچو ملكي خلق كرده حالا به همين نسق كه فكر ميكنيد مطلب دستتان ميآيد پس هي در عالم عقل عقل محتاج به جسم است عقل احتياجي به جسم ندارد شما فكر كنيد ببينيد احتياج دارد شما غافل نباشيد از روي حقيقت فكر كنيد يك كلمهاي جايي شنيدهاي خيال ميكني فهميدهاي و من ميفهمم نفهميدهاي تو خودت خبر نداري كه نفهميدهاي خيال ميكني فهميدهاي بعينه حالت كساني كه بعضي مطالب را خيال ميكنند فهميدهاند عقيدهشان هم اين است كه فهميدهاند پيش من كه ميآيند ميبينم مثل سراب است من هم ميبينم اين سراب را ميدانم راست هم ميگويي آب ميبيني برت ميدارم ميبرمت آنجا آن وقت خودت ميبيني هيچ چيز نبود آن وقت ميبيني قسمهات هم دروغ بود عقيدهات هم فاسد بود.
خلاصه پس عقل جوهري است كه محتاج به جسم نيست اين هذياني است كه حكماء گفتهاند اگر عقل نيايد توي جسم ننشيند هيچ فهم ندارد شعور ندارد عقل را كه خلق كردند به او گفتند ادبر اين را كه به او گفتند ميخواستند فهمش بدهند ادراكش بدهند چيزها به او بدهند اگر به او گفته بودند همينجا باش هيچ جا مرو بالاترها را نميگويم اگر ماده عقلاني اين عقل را فرض كني سر جاي خودش بود و هيچ نزول نميكرد هيچ نميدانست خدايي دارد يا ندارد نميدانست جاي ديگر هست يا نيست خودش هست يا نيست پس مثل كلوخي افتاده بود نفس را خيال كني در عالم نفس بود و نيامده بود اينجا نزول نكرده بود به دنيا باز مثل كلوخي افتاده بود هيچ نه خدا و نه پير و پيغمبري و نه خوبي و نه بدي خبر نداشت همچنين اينجا خيال نيامده بود يكپاره چيزها نفهميده بود خيال چيزي را نميتوانست بكند آنجا خيال در عالم خودش باشد و با خيال خيالش ميكني مثل اينكه بالاي عرش را مثل جسم خيالش كني نيست اينجورها.
پس غافل نباشيد اين نزولها و صعودها واجب بود خدا چنين بكند و از اقتضاي صنعت صانع است صانع ميداند چه جور بكند كه چه جور بشود و كسي ديگر خبر ندارد چه جور كرده و چه جور شده پس غافل نباشيد تمام استمدادات عقلانيه چه حالا چه بعد از اين از اين صعود و نزول است هيچ سير نكند عقل هيچ به او نميرسد و عقل چنين خلق شده و خلق تماماً اينجور خلق شدهاند يكجا نميتوانند بايستند مضطرند در اين سير كردن و اين مضطر هم غير از اين است كه مجبورند مظلومند مضطرند خلق تمامشان مضطرند خدا خلقشان بكند خلقشان نكند نيستند پس مضطرند حالا خدا خلقشان كرده و نميتوانستند خلق نشوند اما مجبورند مظلومند نه خلقشان كرده خيالشان داده خيال همه جا ميرود حالا آيا مظلوم شدند سرشان را به ديوار ميزنند لكن مضطرند البته مضطرند و خلق البته مضطرند كسي كه مضطر نيست صانع است وحده لاشريك له خلق مضطرند خلقشان ميكنند هستند خلقشان نميكنند نيستند زندهشان ميكنند زندهاند خودش بخواهد بميرد نميتواند ميميراندشان نميتوانند نميرند وقتي خدا رأيش قرار گرفت ارادهاش تعلق گرفت اين بميرد آن وحشت بكند يا نكند دستپاچگي مكن مجنب از سر جات او ميخواهد بميري تو وحشت بكني يا نكني ميميري بسا كساني كه به همين وحشتها ميكشدش خدا جانت هم بيرون ميرود به همين وحشت هو الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شيء سبحانه و تعالي عما يشركون پس اينها همه در دست صانع است صانع نه ماده اينها است نه صورت اينها است نه غذاي اينها است نه علت مادي اينها است نه علت صوري اينها است چطور است خدا ليس كمثله شيء نه اينها مثل اويند نه او مثل اينها نه ضد اينها است نه اينها ضد اويند حالا كه چنين است پس عرض ميكنم عقل محتاج است به جسم در عقل بودن خودش محتاج است به جسم به جهتي كه عقل را خدا استخراج ميكند از جسم بيرون ميآرد ملتفت باشيد غافل نباشيد چرت مزنيد اينها از براي آنهايي است كه خدا ميخواهد ياد بگيرند اينها راهش است و آنهايي را هم كه خدا خواسته گمراه كند باز اينها راهش است از همين راهها گمراهشان ميكند و چشمشان را كور ميكند عرض ميكنم اينكه جماد ترقي ميكند نبات ميشود يعني روح نباتي توش ميآيد و اين را ميفهمي اين روح نباتي توي سنگ عجالتاً نيست و ميشود سنگ را هم كاري كرد كه روح نباتي توش بيايد و خدا آن را كم كم خورده خورده بيارد توش پس عرض ميكنم در سنگهاي متعارفي كه مد نظر جميع مردم هست در اينها روح نباتي نيست علامتش هم اين است كه زير آبش هرچه بگذاري سبز نميشود ريشه نميگذارد اما دانة گندم تا زير نم ميگذاري تا گذاشتي كله ميكند اگرچه ديده هم نشود يك خورده صبر ميكني ديده هم ميشود پس اين روح نباتي استخراج شده از جمادات بيرون آمده پس جمادي اگر نباشد روح نباتي نيست جماد نباشد آيا روح نباتي مستخرج ميشود بيرون ميآيد پس اين حرف كه عالم نبات چه دخلي به عالم جماد دارد ببين چه ميگويي درست حرف بزن ما هم همراه تو ميآييم چه دخل دارد راست است دخلي ندارد بله نبات استخراج شده از اينجا حالا كه استخراج شده ديگر حالا چه احتياج دارد باز فكر كن نبات كارش جذب است ملتفت باشيد چه عرض ميكنم من حالا همچو هموار هموار حرف ميزنم توي همين همواريها نكتههاي علم است ميگذارم شما هم داريد چرت ميزنيد پس عرض ميكنم قوه نباتي جاذب است حالا كه جاذب است چه را جذب ميكند آب را ميكشد آب نباشد چه را جذب كند پس احتياج به آب دارد هذيان است تو هذيان مگو عقل مدرك است چه را ادراك كند تا چيزي نباشد كه درك كند آن را مدرك چه چيز است پس محتاج است به آنها همين آب عبيط را جذب ميكند نبات چه مضايقه بعد از رفتن توي بدن نبات كه رفت نبات كارش اين است كه جزء بدن كند آن را البته خميرهاي است در نبات كه از خاكهاي حل شده و آبهاي عقد شده به عمل آمده از آن آب و خاك آب غليظي آنجا درست شده رطوبت غرويه اسمش است جميع آنچه كه به آنجا ميرود سفت ميشود اينها رقيق است و متفتت است پس روح نبات اگر جمادي نباشد . . . . .@ روح نبات چه دخلي دارد به اين عالم همهاش دخل دارد به اين عالم جماد نباشد نباتات كه صوافي جماداتند صوافي چه باشند پس نبات جذب ميكند آب را خاك را بايد داخل هم شود گاهي بايد سردش كنند گاهي بايد گرمش كنند اين درخت چه احتياج دارد به هوا حرف آدم نيست حتي بادها كه ميآيد و ميخورد به درخت ريحي هست كه حامله ميكند ريح عقيم هست خيلي بادها است كه حامله ميكند درختها را ارسلنا الرياح لواقح بادها واقعاً آبستن ميكند درختها را بعينه مثل نري ميماند كه توي گله ول ميكنند بزها را حامله ميكند بادي ميآيد درختها را حامله ميكند بادي ميآيد به درخت ميخورد زندهشان ميكند ريحي هست ريح عقيم است ميخورد به درختها از بار ميافتند بسا يك سال دو سال بار نميدهند.
باري پس غافل نباشيد انشاء اللّه رشتة سخن را بگيريد ديگر هرچه هم تمام نشد رشتهاش را ول نكنيد بسا هم نيامد پس عرض ميكنم نبات معلوم است بايد از جماد استمداد كند چيزي باشد كه نه ريشهاش پايين باشد نه سرش بالا باشد اسمش نبات نيست حتي نباتي هم كه ببينيد هميشه به يك قامت به يك اندازه است نه بزرگ ميشود نه كوچك ميشود عرض ميكنم كه همين هم دايم در ترقي است چرا كه سرهم شاخ حجامت گذاردهاند به اطراف اين و هي جذب ميكنند از اين و اين هم هي از آن طرف جذب ميكند از خارج ميبرد در خودش سرهم ميميرد سرهم هي زنده ميشود پس اين نبات محتاج به آب نيست هذيان است سرهم محتاج به آب است سرهم از او دفع ميشود سرهم بايد مدد به او برسد سرهم بايد فعل و انفعال شود سرهم بايد دافع باشد جاذب باشد از يك طرف هي جذب ميكند از يك طرف هي دفع ميكند در حالي كه جذب ميكند در همان حال دفع ميكند شعله كه ميسوزد سرهم پيها آب ميشود سرهم آبها بخار ميشود و سرهم بخارها دود ميشود سرهم دود بالا ميرود سر هم آتش در دود درميگيرد اگر شعله بايد شعله باشد و اينجا باشد روغن سرهم از اينجا بايد برود بالا و از آنجا سرهم بايد بيرون برود ديگر شعله شعله باشد و روشنايي داشته باشد و روغن نخواهد نميشود ديگر شعله حالا كه درست شده چه احتياج به روغن دارد اين هذيان است پس عرض ميكنم جسم محتاج است به عقل، عقل محتاج است به جسم در بودن خودشان متاجند به يكديگر ديگر در شعورشان كه معلوم است محتاجند پس عقل محتاج نيست در بودن خودش به جسم و فرقش با نفس همين است كه نفس محتاج است در بودن خودش به جسم و عقل محتاج نيست بدانيد اينها همهاش هذيان است و گفتند خرهاي دنيا اين هذيان را شما فكر كنيد عرض ميكنم عقل آن است كه به عاديات راه نميرود نفس اين است كه تمامش به عاديات است ميخواهي جداش كني از عقل اينجور جدا شده الان يقيناً روشن است يقيناً روز است يقيناً دور هم نشستهايم قسم هم ميخوريم كه روز است و روشن است و مأمور هم هستيم روز بدانيم و عقيدهمان باشد كه روز است اگر هم حالا را بگويي شب است خدا ميگويد چرا گفتي و حد جاري ميكنند كه چرا دروغ ميگويي چه بسيار دروغها است كه حدش اين است كه گردنش را بزنند يكي هم حدش اين است چوبش بزنند حالا تاريك است اين دروغ است دروغ اقلاً يك حد جزئي دارد اگر بايستي و خيلي لجاجت كني گردنت را ميزنند پس حالا روشن است يقيناً قسم هم ميخوريم كه روشن است عقيدهمان هم همين است شهادت هم ميدهيم پول فلان كس به فلان كس داد تو هم كتمان شهادت نبايد بكني بايد عقيدهات اين باشد كه پول داده لكن حالا همة اينها را ميبريم پيش عقل نميتواند يقين كند ميگويد بسيار اتفاق افتاده كه آدم خواب ديده است كه مجلسي است و روشن است و با هم نشستهايم همينطوري كه حالا قسم ميخوري كه حالا روز است آنجا هم قسم ميخوري كه روز است اين را هم متذكر بودي نيست روز است و روشن است و حق هم داشتي ديدي كه فلان به فلان پول داد و ميگفتي خواب نيستم حالا بيا شهادت بده بايد شهادت هم بدهي و حق هم داري لكن آن آخر معلوم ميشود كه اينها در خواب بوده چه بسيار خوابهاي اينجوري غالب مردم ميبينند و اتفاق افتاده پس بلكه اين مجلس كه ما حالا ميبينيم نشستهايم حرف ميزنيم خوابي باشد ايني كه ديديم فلان پول به فلان داد بلكه خواب ميديديم اگر هم شهادت بايد داد شهادت ميدهيم و العلم عند اللّه آخرش ميگويي و مينويسي پس عرض ميكنم اين عقل است در سر جاي خودش اين احتمالات را ميدهد و اصلش به شهادت هم طلبش نميكنند و مردم نميبرندش شهادت بدهد اما نفس ميداند حالا روز است ميداند كتمان نبايد كرد شهادت را و شهادتش را بايد داد هيچ كار دست عقل هم نداريم بله پيش عقلش هم اگر بروي عقل ميگويد شايد خواب باشي آن وقت به اين عقل ميگويي تو نه شاهد مني نه حاكم بر مني عقل هم خودش حكم ميكند كه تو مشغول كار خودت باش لايلتفت منكم احد و امضوا حيث تؤمرون شما چكار به طور من داريد پس بدانيد اين فضوليها كه در اصول پيدا ميشود واللّه عقلشان معوج شده اين احتمالات را همينطور بيخود ميدهند عقلشان اگر بر فطرت خود بود حكم ميكرد من كار ندارم اينجور كه مردم يقين عقلي اسمش گذاشتهاند اين را بدانيد كه يقين نفساني است ايني كه حالا روز است ايني كه اينجا همدان است ايني كه اينجا نشستهايم آيا خواب نميبيني كه در همداني وقتي كه بيدار ميشوي ميبيني تهراني وقتي بيدار ميشوي ميبيني خواب بودهاي آيا نشده اتفاق نيفتاده همچو چيزها پس آن عقل حاكم است حكم ميكند كه شماها مشغول كار خودتان باشيد كاري به كار من نداشته باشيد من خدايي دارم و ميدانم او مرا خلق كرده آمر من اوست ناهي من اوست شما هم مشغول كار خودتان باشيد كار شما از من برنميآيد و كار شما شهادت از من نميآيد نفيش هم از من برنميآيد.
خلاصه ملتفت باشيد انشاء اللّه پس عقل محتاج به جسم نيست هذيان است خير سرتاپاش محتاج به جسم است مثل اينكه نفس سرتاپاش محتاج به جسم است مثل اينكه خيال سرتاپاش محتاج به جسم است مثل اينكه حيات سرتاپاش محتاج به جسم است مثل اينكه نبات سرتاپاش محتاج به جسم است به همينطور ميرود بالا ميآيد پايين پس عرض ميكنم غافل مباشيد انشاء اللّه حيات بله عالمي است. عالمي دارد جدا اسمش عالم حيات است اما در غيب همين جا است جاي ديگر نيست همينها را مخض ميكني هي ميزني ميزني مثل اينكه خيك را ميزني از اين زدن حياتها جمع ميشوند آنجايي كه هست زنده ميشود همچنين خيالات جميعاً جاش توي همين كره است جاي ديگر نيست از همين جاها هست كه مردم علي العمياء رفتهاند و گفتهاند اما آن نقطة علمش دستشان نيست گفتهاند فلان كوكب با فلان كوكب كه قرين شد خيالات مردم زياد ميشود فلان كوكب كه با فلان كوكب قرين شد در عالم جنگ زياد ميشود از مقارنة فلان كوكب خيالات مردم در تناكح و تناسل زياد پيدا ميشود اينها هست و تأثير هم دارد واقعيت دارد همه هم گفتهاند و نوشتهاند اما نقطة علم به دستشان نبوده اينها را به تجربهها يا به تقليد از ديگران به دست آوردهاند شما فكر كنيد بلكه انشاء اللّه آن نقطهاش را به دست بياوريد.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه خيال سرتاپاش محتاج به اين كومه است كومه عرض ميكنم خيال وقتي ميخواهد خيال كند يا تاريكي خيال ميكند يا روشني يا تاريك خيال ميكند روشني از اين چراغ است از اين آفتاب است سايه و تاريكي از ديوار است خيال ميكند يا بلند است يا كوتاه يا زرد است يا سرخ يا تلخ است يا شيرين اينها تمامش مستخرج از جسم است ديگر مگوييد بعد الاستخراج چه احتياج به جسم دارد يك چيزي از مسأله را فهميدهاي باقيش را نفهميدهاي همچو مباش كه خيال كني فهميدهاي همهاش فهميده باشي نه بدان هنوز زود است تو تند ميروي انشاء اللّه ملتفت باشيد عرض ميكنم تمام عقل به تمام اين كومه محتاج است و تمام اين كومه محتاج است به عقل و اول دست به اين كومه ميزند او را استخراج ميكنند دست ميزنند اولي كه ميخواهند او را بيرون آورند ديگر حالا نزديك خستگيم است پوست كندهاش را بگويم اول دست ميزند براي استخراج آن دست كه ميزند اول نطفه درست ميكند در پشت پدر در رحم مادر آن وقت به هم مياندازد اينها را جماع ميكنند آن وقت مضغه ميشود علقه ميشود مدتهاي مديد نبات است بزرگ ميشود نمو ميكند اما جان ندارد در سر سه ماه و نيم چهار ماه ديگر در حيوانات به اختلاف حيات پيدا ميشود حيات بعد از نبات ميآيد پس آنچه در وجود مقدم است در ظهور مؤخر است اينها اسمش اين است كه از كمون بيرون آمده از امكان جسم بيرون آمده از امكان جسم اول نبات بيرون ميآيد بعد حيات بعد از نبات پيدا ميشود ديگر هرچه حيات دارد لامحاله خيال هم تعلق بگيرد نه خيلي از حيوانات هستند خيال ندارند كرم خراطين خيال ندارد خيلي از حيوانات خيال را ندارند آنهايي كه هم ترائي ميكند كه خيالي دارند گردهاي است خيال بايد استخراج شود از حيات اول بايد حيات را استخراج كنند حيات را كه استخراج كردند آن وقت خيال را از حيات استخراج ميكنند ميخواهي بداني نفس انساني از كجا ميآيد آن خيال را كه مخض ميكني نفس انساني بيرون ميآيد آن وقت ميخواهي عقل بيرون آيد نفس بايد مخض شود تا عقل بيرون آيد آدم آدم تا نشود عقل بيرون نميآيد آدم بايد اول آدم بشود عاديات را خورده خورده ملكهاش كند آن وقت آن انسانيت را مخضش كه ميكني عقل بيرون ميآيد نه در ابتداء اينها مستغني هستند نه در انتهاشان مستغني ميشوند. پس اين كومهها دائماً به يكديگر برپا هستند دائماً استمدادشان از يكديگر است و بدانيد اهل جهنم تمامشان مستمدند از سراپايين از اين جهت معذبند و اهل جنت تمامشان مستمد از عاليند و باز عاليشان خدا نيست آن وقت هم عاليشان عالم خلق است و دانيشان عالم خلق است اما ترياك غير از حلوا است اين خوبمان است آن بدمان است پس غافل مباشيد انشاء اللّه عقل دائم السير است اما كجا ميرود سير ميكند اين عقل آيا ميرود پيش خدا نه مگر ميشود بروي پيش خدا عقل هي سير ميكند باز هي سير ميكند وقتي زير پاش نفس باشد نفس سير ميكند وقتي زير پاش خيال باشد خيال سير ميكند وقتي كه حيات زير پاش باشد حيات سير ميكند وقتي كه زير پاش نبات باشد نبات سير ميكند وقتي كه زير پاش جماد باشد از اين راه هي ميروي سراپايين از آن راه ميروي سرابالا و دايم سير ميكند اين است آن سري كه بايد عوالم نزول كنند صعود كنند هر چيزي از هر جايي نزول كرده تا همانجا خواهد رفت و پيغمبر وقتي رفت به معراج به جايي رسيد كه جبرئيل عرض كرد من نميآيم و حضرت وحشت هم كردند كه در مثل اينجايي مرا تنها ميگذاري و واقعاً وحشت هم دارد انسان پيش رفيقي كه دل نميكند از رفيقش رفيقش بگويد من نميآيم تو برو نميخواهد از رفاقت دست بردارد تا اينكه او عذرش را ميآرد كه من نميتوانم به همراه شما بيايم شما تشريف ببريد آن وقت ول@دل@ ميكند جبرئيل واايستاد فرمودند تو همچو جايي مرا تنها ميگذاري عرض ميكند از آن جايي كه آمدهاي تو تشريف ببر آنجا من از آنجا نيامدهام نميتوانم بروم آنجا من اگر سر انگشتي از اينجا بالاتر بيايم خواهم سوخت معلوم است آنجا جايش نيست نميتواند بيايد بالا اين بود كه وقتي رفت پيغمبر آنجاها رسيد آنجا خيلي چيزها ديد كه ياد جبرئيلش هم نميآمد همينطور باز جبرئيل عرض ميكند قدم ميزني به جايي كه احدي از خلق اولين و آخرين نه پيش از تو نه بعد از تو به آنجا قدم نزده جميع انبياء جميع مرسلين جميع ملائكه آنجا را خيالش را نميتوانند بكنند عرض كرد تو آمدهاي از جايي كه هيچ كس از آنجا نيامده پس برميگردي به آنجا بلغ اللّه بكم اشرف محل المكرمين و اعلي منازل المقربين و ارفع درجات المرسلين حيث لايلحقه لاحق و لايفوقه فائق و لايطمع في ادراكه طامع.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
@تايپ اين درس از روي نسخة خطي (س ــ 120) ميباشد@
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ــ 120) ميباشد@
(درس بيست و هشتم، چهارشنبه غره شهر ربيع الثاني 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: و هذه الحمول ليست لهذا البدن الشخصي العرضي حتي يتحير المقصرون و ياول المبطلون و انما هذا الشخص احد تلك المحمولات و هو اجمعها و احكاها لجهات الموضوع و هو بمنزلة زيد الجامع و ظهوره و القائم مقامه و اما ساير المحمولات فهي كالقائم و القاعد و الكاتب و الصايغ تحمل علي حقيقة هذا الناطق و هي غير مقيدة بشيء من هذه المحمولات و كلها بالنسبة اليه اعراض و لنعم ما قال الشاعر:
يا جوهرا قام الوجود به |
و الناس بعدك كلهم عرض |
و انما موضوع هذه المحمولات هو المطلق الظاهر بالجزئيات تا آخر.
آدم مطلب را از همه ميتواند بفهمد اگر طالبش باشد طالب هم نباشد يك عمري هم زيست ميكند و ميميرد و هيچ نميفهمد عرض ميكنم هر صانعي در صنعت خودش پيدا است چرا كه اگر نجاري نباشد آدم اين را خوب ميداند كه چوب خودش در و پنجره نميشود چوب را هم تا تخمش را نكارند و سبز نشود و درستش نكنند همه كس ميفهمد خودش سبز نميشود و همچنين ميرود تا پيش صانع و همين جزئيات را صانع اينجا گذاشته و تعجب اين است كه براي اين مردم حالا بايد مثال زد كه ميبيني اين بنا را يقين بنايي اين را ساخته ميبيني عروسك را اينجا افتاده البته اين را يك كسي ساخته يك جاييش را چوب گذاشته يك جاييش را جل پيچيده يك جاييش را سريش ماليده يك جاييش را گرد به شكل سر درست كردهاند يك جاييش را دراز به شكل دست درست كردهاند اين خودش همچو نميشود اين را يك كسي درست كرده دختري زني يك كسي اينها را اينطور كرده مردم از بس پست شدهاند اينجور حرفها را بايست براشان زد و تعجب اين است كه آن كسي كه لعبه را ساخته هميشه دستش روي آن لعبه نيست بنايي كه عمارت را ساخته هميشه مشغول اين عمارت نيست حالا مشغول به ساختن اين عمارت نيست حالا جاي ديگر عمارت ميسازد يا مرده است كاتبي كه كتابت كرده هميشه دستش روي اين خط نيست،
يدوم الخط في القرطاس دهراً | و كاتبه رميم في التراب |
هميشه نبايد حافظ اين باشد حالا عجالةً اين خط را از اين مداد او بيرون آورده لكن خط را كه نگاه ميدارد اين را توي آب بيندازي پاك ميشود توي آتش بيندازي ميسوزد بايد نگاهش داشت و ان اللّه يمسك السموات و الارض انتزولا و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده خدا هميشه نگاه ميدارد آسمان و زمين را كه زايل نميشود و اگر نگاه ندارد كسي نميتواند نگاهشان بدارد ديگر ملتفت باشيد حرفهايي كه زدهاند بحثها و قال قالها كه كردهاند كه آيا علت فاعلي كفايت ميكند يا علت مبقيه هم ضرور است قال قال زياد كردهاند شما ملتفت باشيد انشاء اللّه صانع دو جور كار هم ندارد تا ميخواهد باشد نگاهش ميدارد وقتي نميخواهد باشد خرابش ميكند آسمان را كسي ساخته بله كسي ساخته و نگاهش هم داشته و توانسته نگاهش بدارد و آنچه از دست عباد جاري است كار عباد است يقيناً اين عمارت را با اين شكل كه هست يقيناً بنايي ساخته يقيناً آدم صاحب شعوري ساخته با قدرت ساخته اين را از وقتي كه ساختهاند تا حالا به اين وضع باقي مانده پس يك كسي با شعوري با علمي با قدرتي ساخته نگاه داشته پس نگاه داشتن صنعت بنا هم از خدا است و ان اللّه يمسك السموات انتقع علي الارض الاّ باذنه پس آيا قدرت خدا توي اين اطاق پيدا نيست و قدرت بنا پيدا است و مردمان پست همينطور خيال ميكنند پس از مقام پستي كه ميخواهي به بلندي بروي بله واقعاً حقيقةً شكي شبههاي ريبي نيست كه بناي صاحب شعور صاحب قدرتي اين عمارت را آن بنا را ساخته خط را ميبيني شك نيست كه كاتب نوشته ديگر اين را شيطان هم نميتواند وسوسه كند كه شايد اين خط خودش نوشته شده باشد و كسي آن را ننوشته باشد حكم ميكند عقل اين خودش نميشود نوشته شده باشد اين اطاق باقي ماند صانع باقي گذارده و الان نگاهش داشته قدرتش الان توي اين اطاق است و اين اطاق را نميگذارد خراب شود الان توي اين اطاق آيا قدرتش را نميبيني و حال آنكه الان اين اطاق را ميداني بنايي ساخته آيا شك ميكني در خدا و حال آنكه نداري و ميداني بنا اين اطاق را ساخته و ميداني بنا نگاه دارنده اين اطاق بنا نگاه دارنده عمارت نيست پس ملتفت باشيد دقت كنيد جميع مصنوعات را كه خلق ميسازند پيش چشمتان است نگاه داشتنش كار صانع است حالا وقتي پس ميآيي و فكر ميكني ميداني الاني كه نجار مشغول نجاري است و چرت مزنيد كه مطلب به دستتان بيايد مطلب مطلبي است خيلي عظيم عرض ميكنم الاني كه كاتب مشغول به كتابت است الان هم خدا مشغول به خلقت است همين خط را به همان اندازهاي كه نوشته ميشود خدا خلق ميكند و الان همان جوري كه او ميخواهد اين كاتب مينويسد خود خيال اين كاتب و قدرت اين كاتب و علمش به كتابت و ايني كه سهو نكند و غفلت نكند و دستش كج نشود و اشتباه نكند اينها همه در چنگ صانع است او ميخواهد اين خط همچو شود ميشود او نخواهد اين خط همچو نميشود ديگر حالا اگر بخواهيد بدانيد مشيت خدا چطور است در اشياء از همين راهها فكر كنيد و دو فاعل هم نيست و خيلي معروف است ميان حكماء و حاقش هم هيچ به دستتان نيست ببينيد اين فعل كتابت همهاش مال اين كاتب است ميبيني مزدش را به اين ميدهي اگر فحشي چيز بدي هم هست او را مردم ملامت ميكنند كه تو چرا اين را نوشتي هيچ كار خدا هم نيست پس اگر فحش نوشته اين نوشته خدا فحش نداده اين داده حتي همين فحشها كه ميدهي همين صلواتها كه ميفرستي همه همينطور است چكار كنم كه خيلي مطلب بلند است و مردم توي كار نيستند عرض ميكنم الاني كه داري صلوات ميفرستي خدا است مصلي است توي اين صلوات اگر خدا نخواهد صلوات فرستاده شود عقلت را طوري نكند كه بايد صلوات فرستاد نيتت را طوري نكند زبانت را حركت ندهد تو نميتواني صلوات بفرستي اين است كه در عبادات منت نبايد گذارد و اگر كسي آمد و جلدي ايمان آورد منت نبايد گذارد ميگويند لاتمنوا علي اسلامكم بل اللّه يمن عليكم ان هداكم للايمان ان كنتم صادقين راست ميگويي منت خدا را بايد داشته باشي كه اولاً حلال زادهات كرده چند پشتت را حلالزاده كرده خودت هم نميتوانستي خود را اينجور كني دست خودت نيست به همينطور ميآيد تا پيش بينيت آن كارهاش را خدا كرده منتش را هم قبول داريم و شكرش را هم ميكنيم كه آن كارها را كرده الان هم كه شكرش را ميكنيم الان كه شكر ميكني اگر خدا شكرش را توي زبان تو ميگذارد و زبان تو را به شكر ميگرداند ميتواني شكرش را بكني شكرش را در زبان تو خواسته خدا كه بكني ميبيني مشيت خدا الان كه ميبيني همراه ديدن تو است ملتفت باشيد انشاءالله همين كارهاي خودمان كه توش هستيم از دو جور بيشتر نيست ملتفت باشيد تمام آنچه ميشود در ملك همهاش كار خدا است وحده لاشريك له الاّ اينكه اصطلاحي داريم خذلاني است و توفيقي در عملهاي خوب توفيق است نماز ميكنيم الحمد للّه تو نماز كردهاي اگر بداني چطور كردهاي و خدا توفيقت داده كه كردهاي پس كار خدا است خدا كار خودش را قبول دارد خودش كرده كار خدا بد نيست و كار خودش را خودش ميپسندد نميشود نپسندد و عرض ميكنم مطلب خيلي بلند است بيش از اين حوصلههايي كه هست ديگر حالا آمد و من هم گردهاي از آن عرض ميكنم پس غافل مباشيد انشاء اللّه همه كار صانع است الاّ اينكه خوبهاش توفيق است بدهاش خذلان شيطان گمراه ميكند خدا است يضل من يشاء و يهدي من يشاء الي صراط مستقيم پيغمبر است هدايت ميكند باز يضل من يشاء و يهدي من يشاء الي صراط مستقيم به طوري هم هست كه پيغمبر ميفرمايد انك لاتهدي من احببت و حال آنكه انشاء اللّه عقيدهتان اين است كه اگر پيغمبر نيامده بود دعوت نكرده بود فكر كنيد ببينيد كي هدايت يافته بود هيچ كس محال بود مؤمني هدايت بيابد و محال بود كافري گمراه شود پس هركه هدايت يافته پيغمبر او را هدايت كرده معذلك به همچو نبيي خطاب ميشود به بزرگترين انبياء خدا ميگويد انك لاتهدي من احببت ولكن اللّه يهدي من يشاء الي صراط مستقيم پس الان توي هدايت پيغمبر خدا است هدايت ميكند الان هر كس ميخواهد گمراه شود ميآيد پيش پيغمبر و انكار پيغمبر ميكند خدا گمراهش كرده فكر كنيد ميفرمايد زين لهم الشيطان اعمالهم جايي ديگر ميفرمايد زينا لهم اعمالهم اينها را داشته باشيد حاق مطلب به دستتان ميآيد پس تقديرات الهي همان فعل اللّهي است كه تعلق گرفته به عالم امكان اين مشيت اللّه@ است قدرة اللّه قدرة@ ارادة اللّه لكن اين ارادة اللّه؛ ارادة اللّه في مقادير اموره يك جا جماد ميسازد يك جا نبات ميسازد يك جا زمستان ميكند يك جا تابستان ميكند شب ميآرد روز ميآرد لكن ارادة اللّه في مقادير اموره يعني در اين مقدوراتي كه هست و همه به قدرت موجود شده تهبط اليكم همه هبوط ميكند به شما اگر هبوط نكند به ايشان و قلب ايشان است واللّه عرش رحمان و رحمان در اين عرش مستولي است و استيلاي خدا در عرش او است و اگر هبوط نكرده بود اين استيلا را نداشت و اينها مخصوص شما باشد ندارند اهل باطل اين چيزها را ميشنوند واعمراشان بلند ميشود بدشان ميآيد خدا هم خواسته بدشان بيايد تا به همان جايي كه بايد بروند پس ماشاء اللّه كان و ما لميشاء لميكن پس الان ان القدر في اعمال العباد كالروح في الجسد به طور حقيقة بعد الحقيقة در حقيقت اوليه خدا است هرچه را هرجا خواسته گذارده هرچه را هرجا نخواسته نگذارده هيچ چيز يافت نميشود هيچ جا در ملك مگر اينكه خدا آن را آنجا گذاشته و آن را به قدرت خودش هم گذاشته پس قدرت خدا همه جا پيدا است خدا همه جا پيدا است اما حالا خدا آيا رنگ است كه پيدا است اگر رنگي هست خدا ساخته نيلي هست خدا ساخته و رنگ را روي آن قرار داده رنگرز كرباس را برميدارد در آن نيل رنگ ميكند غافل مباشيد اين كارهايي را كه خلق ميكنند حقيقت اوليهاش پيش خدا است و او است يضل من يشاء و يهدي من يشاء او چه جور ميكند از براي اضلال شيطان را ميفرستد، از براي هدايت مقابل شيطان كسي را ميفرستد آدم هم زورش اقلاً به قدر شيطان بايد باشد و زورش واللّه بيش از شيطان بايد باشد زورش آنقدر است زور اهل حق آنقدر است و همه جا به همينطور است پيش مؤمن آدم كه ميرود ميبيند شك و شبهه هرچه دارد زايل ميشود بسا با خود خيال ميكند شبههاي بسياري دارد پيش مؤمن كه ميرود ميبيند هيچ شبههاي ندارد نميماند شك و شبههاي شيطان رفته وسوسههايش هم رفته نميروي پيشش هزار خدشه ميآرد براي آدم و هزار بازي براي آدم درميآرد طوري است واللّه شيطان توي چنگ اهل حق است آنها اگر بخواهند شيطان را بگيرند ميگيرند همانطوري كه حضرت امير او را گرفت خواباندش كه بكشدش شيطان هم ظرافتي كرد حضرت خنديدند گفت تو ميخواهي مرا بكشي من دشمني ميكنم با تمام دشمنهاي تو و راست گفت راستي گفت همهاش دروغ است و شما بدانيد واللّه شيطان با كفار و منافقين عداوت دارد كه ميخواهد به جهنمشان ببرد اما ظاهراً دوستشان ميدارد عرض ميكند خدمت حضرت كه من در بدن هر منافقي و هر كافري بيرون ميآيم زنشان را فلان ميكنم و ميكند شيطان اين كار را ديگر باز عرض ميكنم اين هم حديث نيست كه آن آخوند پوزو وازند بگويد مظنه است عرض ميكنم خدا شيطان را قرار داده براي اين كار و بخصوص به او فرموده و شاركهم في الاموال و الاولاد و عدهم و مايعدهم الشيطان الاّ غرورا وحي منزل است و آية قرآن است ديگر آية قرآن هم معني نداشته باشد بيمعني است پس ميفرمايد شاركهم في الاموال و الاولاد و عدهم و مايعدهم الشيطان الاّ غرورا اما اين شيطان توي چنگ اميرالمؤمنين است واللّه توي چنگ هر يك از ائمه است پناه به ايشان ميبري شيطان ميگريزد ميرود پي كارش پناه نميبري به ايشان شيطان مثل خون داخل بدن بنيآدم ميشود در چشم ايشان در گوش ايشان در عروق ايشان دب و درج في حجورهم فنظر باعينهم و نطق بالسنتهم داخل ميشود در همة سوراخها جوجه ميكند و از همة سوراخهاشان شيطان بيرون ميآيد حرفهاشان جوجة شياطين است كه از دهان ايشان بيرون ميآيد و انكار فضائل ميكنند پس عرض ميكنم اگر شيطان مسني@ بود آن جوري كه اقتضاي او بود شراكت در جميع اموال و اولاد و جميع حرفهاي ايشان ميكرد جميع خلق را اضلال ميكرد لكن در مقابل اين ايستادهاند انبياء و اولياء و مؤمنيني كه قلبشان عرش رحمن است و خدا توي قلب آنها نشسته و خدا توي عرشش مستولي بر ملكش شده و قلب المؤمن عرش الرحمن ملتفت باشيد اگر چنين است پس از دست اولياي خدا شيطان را ميگيرند ميبندند حبسش ميكنند هرجا بايد بفرستندش ميفرستند پس نوعاً خذلاني دارد خدا و ببينيد لفظهاش هست و شايع است در ميان مردم كه فلان را خدا به خودش واش گذارده اين است كه ميفرمايند كسي كه خيلي ظلمتان كرده باشد ستمتان كرده باشد اين را بخواهي قسمش بدهي كه به ناخوشي كوفتي خورهاي آتشكي مبتلاش كني يا بميرد اينجور قسمش بده واللّه و باللّه قسمش مده اينجور به او بگو كه بگويد از حول و قوه خدا بيرون باشم به حول و قوه خودم داخل باشم يا به حول و قوه شيطان داخل باشم اگر چنين و همينطور كردند به همين قسم قسمش دادند مردكه به درك واصل شد و اين به جهت اين است كه خدا است فوق ملك خودش آنچه شيطان ميكند ضرري به هيچ كس نميتواند برساند ضرر به خودش ميزند چنانكه هدايت اهل هدايت به هيچ كس منفعت نميتواند برساند از اين است كه به پيغمبر ميگويد انك لاتهدي من احببت اين همه مشقت ميدهي به خودت شب و روز خود را به زحمت مياندازي آرام نميگيري كه هدايت كني مردم را تو هركه را كه خودت بخواهي نميتواني هدايت كني يك خورده آرام بگير هر كه را خواستهايم ايمان ميآرد و تو ميتواني او را هدايت كني هر كه من نخواستهام ايمان بيارد ايمان نميآرد تو هي نصيحت كن هي موعظه كن هي معجز بيار هي ميگويد سحر است تو هي حرف بزن گوش به حرفت نميدهد هي چيزش بده ميگويد مرا به طمع نينداز ابولهب عموش بود او را نصيحت ميكرد عباس عموش بود لكن عباس ايمان ميآرد او ايمان نميآرد حمزه ايمان ميآرد و سيدشهداء هم ميشود و ميبيني ابولهب بد ميشود آيه خدا براش نازل ميكند حالا پيغمبر ميخواهد عموش را مؤمن كند لكن انك لاتهدي من احببت ولكن اللّه يهدي من يشاء پس توفيق با خدا است و توي هدايت پيغمبر هر كه را خدا خواسته هدايت كند توي هدايت پيغمبر هدايت ميكند و چرت نزنيد كه اگر چرت زديد يك طرف مسأله را ميفهميد طرف ديگرش ميماند همين جوري كه اين حركت را خدا ميكند به تحركت المتحركات و سكنت السواكن و همچنين بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن ائمه حركت ميدهند هرچه حركت ميكند ائمة شما ساكن ميكنند هرچه ساكن ميشود حالا اين هم كه اينجا من ميكنم حركتي است و توي حركت من آنها حركت ميدهند توي سكون من آنها ساكن ميكنند و بايد بدانيد كه اگر آنها ساكن نكنند من نميتوانم اينجا آرام بنشينم آنها حركت ندهند من نميتوانم اينجا حركت كنم پس ماشاء اللّه كان و ما لميشاء لميكن پس افعال خلقي آن حقيقت اولية اوليهاش همه مشاءاتند همه به مشيت ساخته شدهاند پس حقيقت اوليه همهاش از دست خدا بيرون آمده و به تحركت المتحركات و سكنت السواكن و اين دو نوع فعل است در تمام ملك و من عمداً اينجور لفظها را ميگويم بلكه انشاء اللّه بفهمي پس هرجا فعلي هست هرچه هرجا هست چشمت ميبيند گوشت ميشنود و هرچه در ملك خدا هست يا ساكن است يا متحرك حتي عقل گاهي جايي ميرود فكر ميكند حالا متحرك است هي فكر ميكند و جولان ميزند گاهي منصرف ميشود از اين سمت ساكن شده هر جسمي هر جايي گذارده يا ساكن است آنجا گذاشته يا متحرك است اگر ساكن است چارميخش كشيدهاند اگر متحرك است او را ميجنبانند هيچ جسمي خودش ساكن نميشود هيچ جسمي خودش متحرك نميشود تمام اينهايي كه هدايت يافتهاند همة نعمتها از اوست و همة شكرها از او است صد هزار شكر خدا را بكني كه هدايتت كرده صد هزار شكر ديگر طلب دارد باز شكر ميكني باز به توفيق خدا است هرچه شكر ميكني و هرچه شكر ميآيد پيش تو خدا آورده باز شكري ديگر ميكني خدا آورده باز عبادت ميكني خدا موفقت كرده پس هرچه شكر او را بكني به جز اينكه آخر كار بگويي كه من عاجزم شكر تو را بكنم ديگر چارهاي نيست آن وقت از آن طرف اضلال نعوذ باللّه خذلان خدا است باز يضل من يشاء خدا است اضلال ميكند هي بايد ترسيد از اين خدا بله چون عمر حرامزاده بود خدا اضلالش كرد كي حرامزادهاش كرد كي خلقتش كرد كي تسلطش داد معلوم است خدا معاويه خيلي نكرا دارد خيلي شيطنت دارد به طوري هم اين نكرا و شيطنت را دارد كه در مقابل اميرالمؤمنين ميايستد كارها ميكند آخر ديديد دست اميرالمؤمنين را بست اين كارها را او هم راه ميبرد و نميكرد به جهتي كه مأمور نيست دلش نميخواهد آن كارها را بكند لكن راهها را همه را بستند ببينيد ظلمت گرفته است عالم را اگر كسي فكر كند يك خورده ميبيند كه ظلمت از شرق تا غرب را گرفته همة خلق واللّه در باطل دارند سير ميكنند در آن ظلماتي كه خدا خبر داده كه ميفرمايد او كظلمات في بحر لجي يغشاه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض از بس در تاريكي راه رفتهاند و عادت كردهاند واللّه روشنايي نديدهاند و خبر از روشنايي ندارند او كظلمات في بحر لجي و در آن ظلمات ساكنند مردكه اين سكوني كه تو داري همة يهوديها دارند يهودي حظ ميكند كه يهودي است و نصاري نيست مسلمان نيست آن نصاري حظ ميكند كه نصاري است و مسلمان نيست توي مسلماني ميآيي سني هم حظ ميكند كه سني است و رافضي نيست و ميگويد اين رافضيها رفض كردهاند و فلانند و لعن ميكنند شيعه را، شيعه هم حظ ميكند كه الحمد للّه رافضي هستم و شيعهام و اطمينان دارد عرض ميكنم اين جور سكونها كه همهاش ظلمت است عادت است طبيعت است اينها دليل نيست اينها برهان نيست بله انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون آباء ما شيعه بودهاند آيا ما شيعه نباشيم آن سني هم همينطور او هم گردنش را همچو ميگيرد و همچو ميكند كه آباء ما هم سني بودند آيا ما سني نباشيم همچنين آن نصراني هم ميگويد اين همه پدران ما اين كيش را داشتهاند ما چرا كيشي ديگر اختيار كنيم آن گبر هم همينطور آن يهودي هم همينطور ميگويد از پدرش پدرش هم از پدر پيشي تا اينكه او هم ميرسد به موسي موساش خوب بود مسلمانها هم خود را خوب ميدانند تا خود را ميرسانند به محمد حالا دليل و برهان نداري دست مياندازي آنها جلددستي ميكنند و ميگويند موساي ما را تو نميتواني وازني و اگر بخواهي وازني همين مسلمانها اگر بد بگويي به موسي ميكشندت و ميگويد اما من ميتوانم به محمد شما بد بگويم حالا بترسند و بد نگويند ميان خودشان كسي به محمد بد بگويد و فحش بدهد نعوذ باللّه دوستش هم ميدارند واقعاً تعريفش را ميكنند اگرچه حالا الحمد للّه نميتوانند و ميترسند و نميگويند اما در ميان خودشان معلوم است دين يهود را كي خراب كرد غير از پيغمبر9 ميان نصاري دين نصاري را كي خراب كرد غير از پيغمبر9 آنهايي كه ايمان نياوردند جزيه سرشان گذارد گبرها را كي برانداخته در دنيا كي آتشپرستي را از دنيا برانداخت آتشكدهها را كي خراب كرد كي دليل آورد كي برهان آورده معلوم است پيغمبر پس اينها همه دشمن فكر كنيد انشاء اللّه.
باري پس عرض ميكنم اين خلق واللّه تمامشان در ظلماتند في بحر لجي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض به طوري كه خودشان را هم تميز نميدهند همه اهل حق ميدانند خود را آن ديگري هم خودش را اهل حق ميداند نقلي هم نيست اين هم نقل مجالس شده موسي به دين خود عيسي به دين خود فرنگي خودش ميداند به كيش خود باشد يهودي هم به كيش خودش باشد و همين حرف هم مال اهل باطل است اين را از همان يهودي بپرسي بگو تو يهودي هستي باش آيا نصاري به جهنم نميروند ميگويد چرا نصاري كافرند و به جهنم ميروند همچنين از نصاري بپرسي يهوديها چطورند ميگويد بدند اهل جهنمند آنها دينشان باطل است و همچنين اهل اسلام ديگر يك كسي پيدا شود دين نداشته باشد توي هر ديني پيدا ميشود بيدين، بيدينها هستند كه صلح كل با همة طوايف دارند و راه به دين خود نميبرند هميشه بودهاند پس غافل نباشيد پس اين ادياني كه هست همه حق نيست و همه داد ميزنند كه همه حق نيست همه باطل نيست همه داد ميزنند كه همه باطل نيست تا حقي نباشد روي زمين اين زمين برقرار نميماند اين آسمان نميگردد كل طوايف ميگويند حقي روي زمين هست و سر اين را گاهي اشاره كردهام ملتفتش باشيد باقي مردم ملتفتش نيستند نباشند عرض ميكنم خدا جوري كرده كه ادعاي حقيت را يهود هم بكند يهود بگويد حق پيش من است اما وقتي ميروي پيشش ميبيني دروغ ميگويد همچنين نصاري هم به خود ميبندد آن حق را ميگويد حق به جانب من است تو برو حرف با ايشان بزن ببين همينطور ميگويند و وقتي بنا كردند حرف زدن ميبيني آنچه ميگويند دروغي است دليلشان برهانشان همه نامربوط است و عمداً خدا همچو قرار داده چرا كه خدا باطل ميكند باطل را خدا متعهد شد باطل را باطل كند ليحق الحق و يبطل الباطل هميشه كار خدا همين است و اين صفت صفت بزرگ خدا است كه هي هدايت ميكند هي گمراه ميكند هدايت ميكند تا حجت تمام كند گمراه ميكند تا حجت تمام كند و حجت كه تمام شد بر آن كسي كه هدايت شد شكرش را هم بجا ميآرد بر كفار هم حجت تمام است و ميگويند اين را قبول نداريم به جهت فلان غرض فلان انس فلان وحشت فلان عادت و باز حجت تمام است و شما اين را داشته باشيد جميع اهل باطل حجت براشان تمام است اگر حجت بر ايشان تمام نباشد آيا اهل باطلند خودتان فكر كنيد خدا روز را روشن قرار داده ميگويد ببينيد روز است و ميبيني يكي هم نگاه ميكند و ميبيند هم روز است اما زبان جاي نرم گذاشته ميگويد شب است اين خودش ميداند دروغ ميگويد مردم ميدانند دروغ ميگويد تمام حجت بر تمام اهل حق و بر تمام اهل باطل حجت تمام است غافل نباشيد اگر متذكر شويد ميدانيد به طوري كه در اموري كه هيچ محل اعتناء نيست خدا واضح كرده كه مشتبه نباشد شبي را ميآرد خدا كه شما قدري آرام بگيريد راحت شويد روزي را ميآورد كه برويد تجارتي كسبي كاري كنيد و دانستن اين شب و اين روز هيچ محل اعتناء نيست لكن اين شب و اين روز بر شما مشتبه نيست و واللّه اين شب و روز را براي تو خلق ميكند و تو را براي دين خلق كرده و ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون و ببينيد در خلقتش چقدر سعي و اهتمام دارد ميبيني اين بدن سرش جاي خودش واقع است پاي جاي خودش دست جاي خود عقل جاي خود و هكذا بدنشان را روحشان را همه را به طور حكمت خلق كرده آيا شكي شبههاي ريبي در اين هست كه اين را خدا ساخته نه شكي نيست كه خدا ساخته و آن طوري كه او خواسته ساخته شده و چه حكمتها در خلقت اين به كار برده پس اعتناء كرده حالا فكر كن اعتناي خدا به خلقت اين زيادتر است يا به هدايت اين، فكر كه ميكني ميداني اعتناي خدا به هدايت خلق بيشتر است از خلقت آنها در هر ديني هم بروي همينطور ميگويند پس ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون پس واللّه احقاق حق و ابطال باطل را بيش از اين روشني روز و بيش از اين تاريكي شب ميكنند و محكمتر از خلقت اين بدن ميكنند و اين خلقت چنان تمام است كه ميفهمي با عقل خودت كه نه پدرت كرده اين خلقت را . . . . . . . درس در نسخة خطي ناقص بود@
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ــ63) ميباشد@
(درس بيست و نهم، دوشنبه 3 رجبالمرجّب 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: و انّما ذلك كزيد يظهر لقوم انّه نجّار و لقوم انّه نجّار و صائغ و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و عالم علي حسب المصلحة و الضرورة و التحمّل فافهم و تبصّر و ظهورهم بتمام مالهم من المقامات و العلامات و المعاني و الابواب و الامامة انّما يتحقّق في الرجعة علي مايتحمّله قوابل هذه الدنيا و كماله بلامانع في الاخرة رزقنا اللّه الفوز بولايتهم و التسليم و الاخبات لهم في الدنيا و الاخرة بحقّهم و حرمتهم صلوات اللّه عليهم و هذه المقامات الخمسة اصول مقاماتهم و مراتبهم علي ماوصل الينا و عرفونا من انفسهم و اما مالهم ممّايعلمون من انفسهم فذلك فوق مشاعرنا و مداركنا كيف و لميظهر لنا من كتب فضائلهم الا الف غيرمعطوفة و لنعم ماقال الشاعر:
ما عسي اناقول في ذيمعال |
علة الدهر كله احديها |
فاذا كان لهم معال احديها علة جميع الدهر فجميع الدهر يرجع الي تلك الواحدة و يحكي شئونها و اطوارها و لاعلم له بما لميتعلق به منها و لميعرف من نفسه له و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و فيما ذكرنا كفاية لمن كان من اهل التسليم و اما غيرهم فلايكتفون و لو جئتهم بجميع آيات الله و براهينه،
فهذه من علاه احدي المعالي |
فعلي هذه فقس ماسواها |
همينطوري كه عرض كردم انشاءاللّه ملتفت باشيد كه انسان خيلي كه زور بزند از خودش ميتواند خبر بشود. ديگر حالا از خارج هرچه پيشش بيايد، ببيند، ميداند؛(هرچه پيشش بيايد ببيند، بشنود بفهمد خل@) نبيند، نميداند. و بعد از آني كه اين مسجّل باشد انشاءاللّه پيش شماها، شما هم از عرصة اهل ظاهر بياييد بيرون كه هيچ ندارند و هم از عرصة آنجور اهل باطن كناره كنيد كه كاش باز هيچ نداشتند، دارند اما نداشتند خيلي بهتر بود.
پس خدا أفمن يخلق كمن لايخلق فكر كنيد ببينيد اين دليل عقلي است خدا آورده و قرآن ظاهرش نقل است، خدا دليل عقلي اقامه كرده افمن يخلق يككسي هست كه اينها را ساخته. عمارتي را كه ميبيني بنّا ساخته افمن يخلق كمن لايخلق افلا تذكّرون ميگويد چرا اينقدر غافليد و چرت ميزنيد؟ خودتان كه ميبينيد هيچ نميتوانيد بسازيد، يك حيواني، يك شپشي، يك برگ درختي. اسبابش را هم به دست شما داده و علمش را هم يكپارهايش را تعليمتان كرده و عمداً خدا اسباب صنعتش را مينماياند و عمداً اصل كار را به دست كسي نميدهد تا اينكه بيشتر اتمام حجّت بكند. يكپاره چيزها را به واسطة گرمي عمل ميآرد، تابستان ميآرد و به گرمي تابستان آن كارها را ميكند، يكپاره گلها را به واسطة سردي صانع ميسازد، زمستان ميكند و به سردي آن كارها را ميكند. حالا اينها را عمداً اسبابش را مينماياند كه من به همين تري، به همين خشكي، به همين گرمي، به همين سردي صنعت ميكنم. حالا شما اگر ميتوانيد يك برگي درست كنيد، همة اسباب هم دست شما هست معذلك مردم را ميبينيد عاجزند. ببينيد چطور روي كارهاي خدايي دست خدا گذارده شده! و همينجور است؛ يكخورده انشاءاللّه توي كار بياييد كه از روي حكمت بيابيدش تا طبعتان طبع حكمت شود نه همين ياد بگيريد و حكمتش را نداشته باشيد. علم عروض را همهكس ميتواند ياد بگيرد، قافيه يعني چه، شطر يعني چه، سجع كدام است، ضروب يعني چه، اين چيزهايي كه در علم عروض هست جميعش را ميشود نشست درس خواند و ياد گرفت. و اين را ميفهمي هم كه شاعر چهجور شعر ساخته، كلمهاي را پيش كرده كلمهاي را پس، كلمهاي را اوّل گفته كلمهاي را آخر گفته، شعر شده. حالا آدم خودش طبع شعر ندارد، درس عروض هم خوانده، همة اينها را هم ياد گرفته هرچه زور ميزند كه يك شعر بگويد نميتواند. شطري هم نميتواند بگويد كه شاعرپسند باشد، در قوّهاش نيست. و واللّه به همينجور است نوعش يكي حكيم نيست، تخمهاش از حكمت گرفته نشده، يكي ديگر حكيم است تخمهاش از حكمت گرفته شده. يكي فقيه نيست ميبيني مردكه در جميع عمرش فقه ميخواند و ما ديديم آن آخرش هم مردكه فقيه نشد، تا زنده است، تا جواني و تا پيري سرهم فقه ميخواند، هي شرحلمعه است در زير بغلش و ميرود درس ميخواند، آخرش فقيه نميشود. و همينجور است صرفيشان و همينجور است نحويشان. عرض ميكنم اين مردم تخمهشان را كه از هرجا برداشتهاند اگر از پي آن كار بروند، از پيش ميبرند و اگر از براي آن كار تخمه را برنداشتهاند، هرچه از پي آن بروند بيحاصل است. اين بود كه نصيحت ميكردند گاهي اين نصيحت محض حكمت حكيمانهاي بود، ياد خود بياريد در بزرگي، طفوليّت خود را به ياد بياريد، ببينيد در بچّگي هميشه چهجور بازي ميل ميكردي. اگر آن وقت هميشه آب بازي ميكردي، حالا هم كه بزرگ شدهاي برو آبكاري كن از پيش ميبري، اگر آن وقت به آتشبازي ميل ميكردي حالا هم كه بزرگ شدهاي برو آتشكاري، آشپزي، كورهپزي و هكذا. و ميفرمودند من وقتي بچّه بودم يادم ميآيد كه در همان بچّگي جلد فانوسي را برميداشتم مثل عبا دوش ميكردم و ميرفتم توي مطبخ روي هاون مينشستم مثل كسي كه ميخواهد منبر برود، روي هاون مينشستم كنيزها را جمع ميكردم براشان موعظه ميكردم. و آن روز كسي به من نگفته بود همچو بكن، بالطبع خودم ميكردم. حالا اين بچّه وقتي بزرگ ميشود ميرود روي منبر موعظه ميكند.
خلاصه برويم سر مطلب، مطلب اين بود كه خدا اسباب صنعتش را تعمّد ميكند مينماياند. ميخواهد بگويد من به گرمي كارها ميكنم و نمونههاش را هي ميآرد پيش. اين همه آبي كه ميبينيد در دنيا هست، جميع اين آبها را خدا ساخته است. از قدري گرما و قدري سرما يكجوري كرده و آب درست شده. حالا تو هم ميخواهي نمونهاش را به دست بياري، قدري آب را در ديگي بكن، بتهاي بزن زيرش، آبها بخار ميشود بالا ميرود. سرپوشي روش بگذار بخارها به سرپوش كه ميرسد، سرپوش عرق ميكند، متراكم ميشود، به هم متّصل ميشود، يكدفعه ميبيني جاري ميشود. اين آب آبي است كه كأنّه تازه احداث كردهاي و تمام اين آبها همينطور ساخته شده. در زمستانها كه ميبيني چقدر واضح است، شيشههاي پنجره، پشت شيشه سرد است و هواي توي اطاق گرم است. هوا ميخورد به اين شيشهها كه پشتش سرد است، عرق ميكند و شيشهها تر ميشود و جاري ميشود. تمام اين آبهايي كه در همة درياها و در زير زمينها هست همينطور ساخته شده. خدا همينجور ساخته. همينجوري كه يك مايهاي را به يك شيري ميزني ميبندد، اين نمونه را به تو داده كه حالي تو كند كه من دارم يكپاره چيزها كه يكخوردهاش را ميزنم به درياي شير، درياي شير همهاش ميبندد. اين علماكسير است كه يكخوردهاش دريا دريا، عالم عالم را تغيير ميدهد. ديگر توي همينها يكپاره احاديث هم راهش به دستتان باشد، در توي همينها معني يكپاره احاديث را ميفهميد. ميفرمايند در حديثي كه جبرئيل آمد خدمت پيغمبر و جميع كليد خزاين ملك خدا را آورد و داد به دست پيغمبر و حضرت آنها را گرفتند و دوباره پس دادند به جبرئيل. و به جبرئيل فرمودند من هيچ احتياج به هيچ چيزي از اينها ندارم. من خدا دارم، خداي من كافي است. أليس اللّه بكاف عبده من خدا دارم، بَسَم است. جبرئيل هم برداشت رفت. و بدانيد اگر غير از اين هم ميكرد، همچو پيغمبر بزرگي نبود. حالا ملتفت باشيد چه كند؟ خزاين يعني علم اكسير، و اين علم اكسير علم تخمهسازي است، علم خميرمايه سازي است، تعليمش ميكنند آب را چطور ميسازند. يادش ميدهند قدري گرمي را، قدري سردي را چطور داخل هم ميكنند، آب ميسازند. يادش ميدهند مايه به شير ميزني ماست ميشود، پنير ميشود، كشك ميشود وهكذا. پس ماستبندي را خيلي خوب پيغمبر راه ميبرد؛ اكسير هم نزد او مثل اين است كه مايه به شير ميزني ماست ميبندد، فرق نميكند پيش او. واقعاً سنگ پيش او با يكتكه طلا بياغراق مثل هم است. و اينها را مردم باورشان نميشود، پيش خود خيال ميكنند چطور ميشود تا اشاره به چيزي كند طلا شود! همچو آدمي آيا مينشيند گرسنگي بخورد؟ بلكه سنگي هم به شكمش ببندد كه اينجايي كه خالي است بچسبد، بلكه كمتر گرسنگي اثر كند؟ اين اگر اكسير داشت، ميساخت. قياس به نفس خود ميكنند. حضرتامير وقتي خطابي كردند در بياباني بود، اشارهاي كردند به تمام بيابان، جميعش جواهر شود و شد. گويا عمّار بود يك دانه برداشت، حضرت به او فرمودند چه كردي آني را كه برداشتي؟ عرض كرد يكدانه برداشتم. فرمودند بينداز جاش، انداخت جاش. ديگر يكخورده زورش هم ميآمد كه جاش بيندازد، لكن ديگر نتوانست تخلّف كند. حضرت فرمودند كه ما چون نميخواهيم دنيا را، همينطوري كه اين ريگها توي بيابان هست پيش ما عظمي ندارد، به قدري كه همه اگر جوهر بود، الماس بود احترام داشت پيش شما و عظمي داشت و خيلي عزيز بود پيش شما، اما پيش ما اين بعينه مثل الماسهايي است كه پيش شما عظم دارد. همهاش هم الماس بود مثل اين بود پيش ما كه ريگ باشد. باز گويا همين عمّار بود وقتي خيلي شكايت كرد خدمت حضرتامير كه هيچ ندارم و حالا چند شب است چيزي گيرم نميآيد قوت خود كنم، از رويم هم نميآيد گدايي كنم، چيزي هم ندارم، خجالت هم ميكشم به كسي بگويم. حضرت فرمودند آن سنگ را بردار، برداشت گفت حالا اين تكة سنگ را چه كنم؟ فرمودند خدا را قسم بده به حقّ من كه اين سنگ طلا بشود. گفت خدايا بحقّ علي اين سنگ طلا بشود. فيالفور طلا شد. فرمودند هرچه ميخواهي بردار از آن. عرض كرد چطور بكَنَم از آن؟ فرمودند من كه يادت دادم بگو خدايا بحق علي اين نرم شود. او هم گفت و نرم شد و آن قدري كه ميخواست كَند براي خودش. آن وقت فرمودند بگو خدايا بحق علي اين دوباره سنگ شود، گفت و آن طلا باز سنگ شد.
پس غافل نباشيد انشاءاللّه، عمداً نمونهها را به دست ميدهند كه مردم باورشان شود، خيال نكنند اينها همهاش حرف است. حالا خدا همة مملكت را، نوع ساختنش را، اسبابش را به دست مردم داده. اسبابش هم همين گرميها است، همين سرديها است، همين تريها است، همين خشكيها است. سر بازارها ريخته، توي مزبلهها ريخته و او كه ميخواهد چيزي بسازد از همين چيزها ميسازد(برميدارد خل@). يكدفعه ميبيني آدم ميسازد، يكدفعه ميبيني حيوان ميسازد. حالا با وجودي كه اسبابش را راه ميبري، و اينها مشقتان باشد باز ديگر عرض نميكنم مثل احمقهاي دنيا باشي كه همينكه ميبيني اين شاعر است و كلمهاي را پيش كرده، كلمهاي را پس كرده اين كلمات را اينجور پهلوي هم انداخته، توقّع كني كه پس ما هم بياييم شعر بگوييم. نه نميشود بابا، ببين تو اگر طبع شعر داري، هيچ عروض هم نخواني همينطور شعر ميگويي بيفكر. اگر طبعش را نداري عبث عبث خودت را معطّل مكن، خودت را پيش اهل خبره رسوا مكن، خودت بگو من شاعر نيستم، كسي هم كاريت ندارد. و عرض ميكنم واللّه همينطورند اهل باطل و واللّه اين اهل باطل حالا طوري شده كه با وجودي كه دورترين خلقند از حق و تمام حق را متصرّفند. ملتفت باشيد ببينيد چه عرض ميكنم، ابابكر از جميع خلق بيخبرتر بود از خدا، از همهكس هم بيدينتر بود. چكاره بود؟ رئيس مسلمين. عمر حرامزاده همينجور، چكاره بود؟ رئيس مسلمين بود. همچو حرامزادهاي هم بود كه نميشود حساب كرد كه چطور شده اين حرامزاده پس افتاده. اين دورترين تمام مردم است از خدا و آمده حالا رئيس مسلمين شده. ملتفت باشيد انشاءاللّه و هيچ مغرور مشويد، ببينيد كه اين عمر با اين حرامزادگي حكمي ميكرد و جاري ميشد حكمش و به منتهاي آرزوي خودش هم ميرسيد، آخر چه شد؟ فكر كنيد آيا نه اين است كه عقيده شما اين است كه آن رؤساي ضلالت ديگر شما هرجا كه اين اسم را سرش بگذاريد كه رؤساي ضلالت آيا رؤساي ضلالت بدترين مردم نيستند؟ آيا اين اعتقاد شما نيست؟ آيا سركرده گمراهان بدتر از تمام گمراهان نيست، آيا آن سركرده بدترين آنها نيست؟ البته بدتر است و ميفهمي اين را. پس خدا لعنت كند آن نمرود را، آن شدّاد را، آن فرعون را، آن ابابكرش را، آن عمرش را. ديگر وقتي ميروي به كردستان آنجا ابابكرش را مگو، آنجا بگو شدّاد، فرعون، نمرود. يكجايي از نمرودش ميترسي بگويي، فرعونش را بگو. يكجايي فرعون را ميترسي بگويي، شدّاد را بگو.
باري، اصل مطلب را از دست ندهيد، اصل مطلب اين بود كه كفر هرچه زيادتر است انسان از خدا دورتر است، يعني خدا را هيچ نميشناسد. والاّ شخص وقتي خدا را شناخت كه جميع اطرافش را خدا ميتواند احاطه كند و كرده و جميع جاهاش در تصرف او است، هزار تشجيع بكند كه در حضور همچو خدايي مخالفت او را بكند، اصلش دست پيش نميرود، نميتواند مخالفت كند در حضور اين سلاطين ظاهري را. پس بدانيد آن كافرترين مردم، دورترين مردم است از خدا. پس رؤسا همچو رؤسايي هستند كه ميبيني اِهِنّي و تُلُپّي دارند، عمامه بزرگي سرشان هست و ميبيني مردم همه تابعشان هستند، تا حكمي ميكند تا حكمي هم كرد همه از او قبول ميكنند، تا اشارهاي ميكند همانطور كه ميخواهد ميكنند. همچو كسي رئيس ضلالت شده است و اين از جميع خلق بدتر است و پستتر است. و عرض ميكنم شما غافل نباشيد، بايد شناخت رؤساي ضلالت را همينجوري كه اصرار كردهاند كه ائمّه را بشناسيد و بايد هم بشناسيد، به جهتي كه شب و روز كار دستشان داريد، چراكه در دنيا و آخرت، در همهجا هميشه تو محتاج به خدايي. حالا ميخواهي بروي پيش خدا تا دست به دامن ايشان نرسد، به دامن خدا نميشود برسد و محال است كه برسد و هيچ اين مردم اين را نميدانند. كسي كه خدا را نشناخته نميداند مطلب چهجور است و تعجّب بسا ميكند كه چه دخل دارد خداشناسي به اينكه كسي ديگر را آدم بشناسد. من مينشينم فكر ميكنم ميبينم اين آسمان و اين زمين را يككسي ساخته، ميدانم او خدا است. من اصلش محمّد نميشناسم، علي نميشناسم، خدا را هم شناختهام. پس چه دخلي دارد شناختن خدا به شناختن آنها؟ همينطور خيال ميكنند و فاصله قرار ميدهند ميان خدا و انبياي او فصل قرار ميدهند. خدا يعني آن هوايي كه توي سرشان است خيال ميكنند يك كسي آسمان ساخته و زمين ساخته و اين محمّدي توش نيست، عليي توش نيست، آن وقت ميگويند اين خدا چه دخلي داشت شناختنش به شناختن آنها؟
شما ملتفت باشيد و فكر كنيد و شما اينها را ياد بگيريد شب و روز هم محتاجيد به اينها و واللّه عرض ميكنم كسي فرضاً خيال كند هيچ آخرتي هم نيست عرض ميكنم در دنيا محتاجيد، تا اينها را ندانيد كارتان نميگذرد. يككسي يكوقتي شكايتي كرد پيش پيغمبر و از اين نمرهحرف كه من حالا براي شما ميگويم، از اينجور حرف كم در عصر خودشان ميزدند. به جهتي كه آن روز فهمهاشان كم بود، حقايق ايمان را نميشد براي مردم بگويند، كسي هم دربندش نبود، نميشد اينها را بگويند. اتّفاق وقتي پيغمبر خبر دادند كه اوصياي من از دنيا ميروند و يكيشان هم غايب ميشود و آنقدر غيبتش طول ميكشد كه مردم گمان ميكنند او مرده است. ميگويند آيا كجا مُرد، كجا پوسيد؟ و اينها را عرض ميكنم آن روز پيغمبر خبر داده بود. راوي عرض كرد پس چه كنند آن خاكبهسرها كه در آن زمان هستند؟ فرمودند مؤمنهاي آن روز خيلي اشرفند از شما، آنها خيلي ايمانشان از شما محكمتر است و حقيقت ايمان در دست آنها است كه ايمان به غيب آوردهاند. آنها به غيب ايمان دارند، شما به زور و به ضرب شمشير. كسي كه به زور ايمان آورده است تا كسي كه به غيب ايمان آورده است، البته مؤمنين به غيب از آنها اشرفند. آن وقت فرمودند كسي كه ميخواهد محفوظ بماند آن روز ايمانش، اين دعا را بخواند و اين دعا را آن روز تعليم كردند كه بخوانند. فرمودند بخوانند اللهمّ عرّفني نفسك فانّك ان لمتعرّفني نفسك لماعرف نبيّك يا لماعرف رسولك اللهمّ عرّفني رسولك فانّك ان لمتعرّفني رسولك لماعرف حجّتك اللهمّ عرّفني حجّتك فانّك ان لمتعرّفني حجّتك ضللت عن ديني و باز ببينيد اينها همه هم اين دعا مضمونش اين است كه با دليل و برهان با خدا داري حرف ميزني. خدايا اگر تو ديني نخواسته بودي از من، من همچو كسي نبودم كه از پي دين و مذهب بالا بيايم. تو كه دين خواستهاي؛ به اين آساني هم كه ميبيني ول نميكند در دنيا، انبيا را واميدارد جنگها ميكنند، خانهها را خراب ميكنند، خانهها را آتش ميزنند، زنها را اسير ميكنند، اگر بايد زنها را هم كشت ميكشند. موسي كه جنگ ميكرد زنها را هم ميكشت. موسي يكوقتي فرستاد و جنگ نماياني كردند و در آن جنگ هركه بود از پا درآوردند و همه را كشتند و آمدند. موسي پرسيد آيا زنهاشان را هم كشتيد؟ گفتند ديگر زن قابل اين نيست كه كسي اعتنا به آنها بكند و آنها را بكشد. موسي گفت آيا اين زنها تابع بلعمباعور نشدند؟ آيا همين زنها دين او را اختيار نكردند، شما چرا نكشتيد آنها را؟ آن وقت لشكر برگشت و دوباره آمدند آنجا زنها را جميعاً از زير تيغ بيرون كردند. فكر كنيد انشاءاللّه، پس عرض ميكنم ببينيد خدا چطور خواسته ايمان را از مردم كه از زير تيغ بيرون ميكند بچّه را، از زير تيغ بيرون ميكند زن را، به هرجا كه ميرسد آتش ميزند، اموال را تاراج ميكند تمام اموالش را. در زمان موسي جوري بود كه ننگ بود ببرند مال كسي را و بر خود نميپسنديدند اين را، اموال كفار را جميعاً ميآوردند روي ميدان، روي هم ميريختند، آتش ميزدند و هيچ ضبطش هم نميكردند. ديگر پيغمبر شما به جهت حكمتها، به جهت تغيير زمان فرمودند چه ضرور آتش بزنيد مالشان را؟ اينها مال خودمان بود در دست آنها عاريه بود، ضبطش كنيد. اين بود كه آنچه از دست كفّار به دست ميآمد اسمش فيء است. اتّفاق اگر مالي به دستشان ميآمد ميفرمودند اين مال خودمان بوده به دست آنها افتاده، اين فيء است و فيء آن سايهاي است كه بعد از كوتاهي بلند ميشود نه هر سايهاي. ميفرمودند اينها فيء است مال ما بوده، كفار ضبطش كردهاند، ماهم هرجا زورمان برسد پس ميگيريم.
باري، منظور اين است كه خدا را كه ميبينيد به چه جد و جهدي خواسته آنچه در دست كفار است از دست آنها بگيرد، هيچ صلح نداشته لاتأخذه في الله لومة لائم هي بزن، هي بكش، هي ببند، ديگر خويشم است، نه. اين قومم است، نه. آن خاله است، آن عمّه است، لاتجد قوماً يؤمنون باللّه و اليوم الاخر ملتفت باشيد، خود را خبر كنيد، همين حالا به فكر بيفتيد، خدا را شكر كنيد جنگي، نزاعي نيست. حالا كه نيست مفت ما، لكن شما بدانيد اصل مطلب اين نيست كه آسوده نشسته باشي. پيغمبر آمد گفت برو جنگ كن، هركس دشمن خدا و رسول و دشمن دين تو است بكش. ديگر آن خويش و قوم ما است، اين آشناي ما است، اين رفيق ما است، اگر همچو شد و گردنشان را نزني، ميزنند گردنت را. غافل نباشيد انشاءاللّه، بيدار باشيد، ميفرمايد لاتجد قوماً يؤمنون باللّه و اليوم الاخر يوادّون من حادّ اللّه و رسوله و لو كانوا اباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم هركه ميخواهد باشد، اين دشمن خدا است من دشمنشم وقتي به او رسيدي گردنش را بزن مثل سگ. اگر حالا ميبيني همچو نيستي، توي دلت مشق كن چنين بشوي و اعتقادت را درست كني و اگر عقيده تو چنين نيست، طمع هم مكن ايمان داشته باشي، مگو من مؤمنم. تو بدان همان منافقي كه هستي هستي. منافق جاش كجا است؟ جاش في الدرك الاسفل من النار حالا نماز هم ميكني، منافقين همه نماز كردند، همه روزه گرفتند، اينجور اطاعتهاي ظاهري را همهشان كردند. ميفرمايد انّ المنافقين في الدرك الاسفل من النار و غافل نباشيد هميشه بايد انسان اين حالت را داشته باشد، عقيده بايد درست باشد. ديگر من حالا كاري را نميتوانم بكنم، بله نميتوانم، هركار ميتوانم ميكنم. شيخمرحوم ميفرمايند من ميدانم كشتن نواصب چقدر ثواب دارد! معلوم است آدم شمر گيرش بيايد چطور ميكُشد؟ يزيد گيرش بيايد چطور ميكُشد؟ حالا كه گيرمان نميآيد چه كنيم؟ چلپاسه را بزنيم بكشيم، گنجشكي را بكشيم، دلمان را به اينها خوش ميكنيم. انسان عقيدهاش بايد صحيح باشد، ديگر حالا كاري هم نميتوانيم بكنيم، نميتوانيم. يا خير واقعاً هم ميتوانيم و مسامحه هم ميكنيم، عقيده درست باشد فرضاً كسي هم مسامحه بكند، توبه ميكند. ميگويد خدايا مسامحه كردم، ميدانم بد كردم، استغفراللّه ربّي و اتوب اليه. ميدانيم ما مردمان خوبي نيستيم، گردنمان بشكند عذري پيش خدا ميآريم.
باري، پس لاتجد قوماً يؤمنون باللّه و اليوم الاخر يوادّون من حادّ اللّه و رسوله و لو كانوا اباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم ديگر ما با فلان دوستيم، خير. اگر مؤمن است دوست او هستيم، اگر مُنّي است دوستي برنميدارد. با مُنّي، با سنّي نميشود گفت دوستيم، رفاقت داريم. آخر ايني كه ميگويي با او دوستيم چهچيز است؟ اين سنّي است، يهودي است، چه دوستي داري؟! بله، با او معامله داري، بخر، بفروش. نگفتهاند كه معامله مكن، معاملهات را بكن. ديگر نگفتند كه دوستش هم بدار، معامله ميكني بكن، وعده ميكني وفا به وعدهات بكن، اما ديگر دوست هم بداري او را، با دين و مذهب نميسازد. ملتفت باشيد چه ميگويم، نميخواهم ضرب به كسي بزنم، اينها مسائل دين و مذهب است عرض ميكنم. خودم هم بايد چنين باشم، اگر هم نباشم واللّه توبه ميكنم، واللّه شرمندهام پيش خدا كه چرا چنين نيستم. صفوان جمّال مردي بود شتردار لكن مرد عاقلي، چيزفهمي بود. همهكس ميدانست شيعه است لكن ازبس درستكار و خوشمعامله بود همة مردم او را امين ميدانستند. هر سال هم به حج ميرفت و شترهاش را كرايه ميداد. يكوقتي عرض كرد خدمت حضرتكاظم كه من از اوّل عمرم تا حالا كارم جمّالي است و من شتر به اين مردم كرايه ميدهم. آيا شما راضي هستيد من اين كار را ميكنم؟ حضرت سكوت فرمودند، آن وقت فرمودند تو كه شتر به اينها كرايه ميدهي، اينها را كه بار ميكني و ميبري به مكّه آيا ميخواهي اينها اينقدر زنده باشند كه تو كرايهات سوخت نكند و پولت را از آنها بگيري؟ عرض كرد البته من اين كار را براي منفعت ميكنم، اگر سوخت كند چرا اين كار را بكنم؟ من اين همه زحمتها را ميكشم كه مداخل كنم. معلوم است مكّهاش كه ميبرم ميخواهم زنده باشد، به خانهاش بيايد تا من حقّم را از او بگيرم. فرمودند پس ايمانت ناقص است. او هم كه اين را شنيد رفت جميع شترها را فروخت، دست كشيد از شترداري. يكوقتي هارونالرشيد خواست صفوان را، رفتند صفوان را آوردند گفت بيا همچو كن، همچو كن، فلانچيز را حمل كن ببر به فلانجا. صفوان گفت ببخشيد من مدتي است كه شترهام را فروختهام به جهتي كه ديدم پير شدهام، از كار افتادهام ديگر خودم نميتوانم از عهده اين كار جمّالي برآيم، موقوف كردم. گفت نه جان خودت چنين نيست كه ميگويي و ببينيد كه چقدر حرامزاده بود و چقدر زيرك بود، شيطنت داشت گفت نه اينجور نيست كه ميگويي، نه خسته شدهاي نه پيري مانع كار تو است. ميدانم آن بزرگت گفته مكن. صفوان هم گفت چنين نيست و حاشا كرد، روش ماستمالي كرد و رفت.
منظور اين است كه ملتفت باشيد وقتي چنين است اگر بخواهي پُر پاپي شوي تجارتها هم همه ضايع ميشود. شما غافل نباشيد انشاءاللّه، باز عرض نميكنم كه چارهاي ندارد. حالا بدان چه ميكني، شرمنده هم باش، با يهودي معامله داري معاملهات را بكن، بخر، بفروش، توي دلت دوستش مدار، كمكش مكن. حالا يكوقتي هم كردي باز خجالتش را داشته باش چرا كه تو بايد راضي نباشي اين روي زمين باشد، راه برود. راضي نباشي آب دنيا را بخورد، تو بايد به هيچ وجه من الوجوه راضي نباشي اين اشخاصي كه روي زمين هستند و دشمن دين تو هستند، روي زمين راه بروند. آدم گندهاي است، هركه ميخواهد باشد، دشمنهاي خدا را نبايد آب به حلقشان ريخت. همينطور كردند حضرتصادق، جايي تشريف داشتند، شتري كه آدمشان سوار بود ناكار شده بود. عرض كرد خدمت حضرت كه شتر ناچر شده، به كارد آمده، كاردش بزنم؟ فرمودند نه، هي بكن كه برويم. هرطوري بود شتر را بردند تا دور شدند از آن شهري كه نزديك آن شهر اين شتر اينطور شده بود. آن وقت خودشان سبقت كردند، فرمودند حالا پايين بيا شتر را كارد بزن. آن شخص تعجّب كرد، عرض كرد من آنجا كه عرض كردم شتر ناگير است و به كارد آمده، آنجا نحرش كرده بوديم گوشتش به كار مسلمانها ميخورد، نزديك آبادي بود، ميآمدند ميبردند. فرمودند ميخواهم گوشتهاش را سگها بخورند، گرگها بخورند، اين نواصب نخورند. ملتفت باشيد پس اصل ايمان حبّ است و بغض بخصوص. و ديگر يكپاره حرفها را بايد زد و ديگر عمل هم نميكنيم، عمل نداريم راست است، شرمساريم، استغفراللّه ربّي و اتوب اليه.
باز عرض ميكنم يهود و نصاري را راوي عرض ميكند ميگويد ميرسم در بيابان ميبينم يهودي است تشنه است، اگر آب گيرش نيايد ميميرد. من هم آب دارم، به او بدهم؟ ميفرمايند بده. همچنين نصاري است، مجوس است، آب به او نرسد ميميرد، من هم آب دارم به او بدهم؟ ميفرمايند آبش بده. عرض ميكند يكي از اين خوارج است، از اين نواصب است، تشنه است و دارد ميميرد، آبش بدهم؟ ميفرمايند خير، آبش مده بگذار تا بميرد از تشنگي. مرخّص نيستي آب بدهي به او به جهتي كه اينها هرچه ميآيند و از پيش پس ميروند اينها ديگر اولادشان هم بد ميشوند. اينها در زمين پا نميگذارند مگر آنكه دشمن خدا هستند و ناصب از يهودي بدتر است، از نصاري بدتر است. يهودي را نميگويند آب مده، آب بده به او كه در دنيا باشد، شايد از صلبش يكوقتي مؤمني به عمل آيد، پس آبش بده. پس بدان حكمت دارد كه فرمودهاند يهودي را آب بده، ناصب را ميفرمايند آب مده چراكه نميشود گفت بلكه از نسل اين ناصبي هم مؤمني به عمل آيد. نه، نميآيد. ببينيد چه عرض ميكنم، واللّه اين نصب يك جور چيزي است كه كأنّه خميرهاي است و تخمهاي، به جهتي كه اين نمره اولادشان هم بد ميشوند. اين پدرسوختهها همچو كه سرشان بيرون آمد از شكم مادر، ميبيني بچّه است و ناصبي است. همانوقتي كه بازي ميكند ناصبي است. يهودي همچو نيست، نصاري همچو نيست، گبرها همچو نيستند. ديگر اينها خويشماناند، قومماناند، نه. به همين گول خوردي. عمويند، نه. عمّهاند، نه. بلكه از اينها بيشتر كناره كن. باز آن يهودي شايد از نسلش يكوقتي مؤمني به عمل آيد به جهتي كه اين تخمه تخمهاي است كه لنيلدوا الاّ فاجراً كفّاراً و حالا كه چنين است آبش مده تا بميرد. و عرض ميكنم ديگر هرقدر كه نميكنيد اقلاً توبهاش را بكنيد، شرمندهاش باشيد، بدانيد همينقدر كه خلاف كردهايد اگر هم خيال ميكني چنين نيست بدان سخت ميگيرند. انّ اللّه عدوّ للكافرين و با دشمن خدا دوستيكردن كه اين پدر من است، ننة من است، خدا كه عظيمتر است از پدر، عظيمتر از مادر است. ميفرمايند دوست دار دوست علي را اگرچه پدرت را كشته باشد و پسرت را كشته باشد، دشمن دار دشمن علي را اگرچه پدرت باشد، پسرت باشد؛ دوست دار دوست علي را اگرچه كشنده پدر و پسرت باشد @اما عقيده تنها نبايد باشد عملتان هم بايد اين باشد يا اگر نيست پيش نفس خود خجالت و شرمندگي بايد باشد.@(اما عقيده نبايد باشد عملتان اين نبايد باشد يا اگر هست پيش نفس خود خجلتي شرمندگي بايد باشد خل ص 18)@
خلاصه برويم بر سر مطلب، مطلب اين است كه يكوقتي شخص خيّاطي قبايي برد سوغات خدمت حضرتباقر پيشكش كرد، وقتي ديگر هم قبايي ديگر باز دوخت و برد خدمت حضرت. قباي دويمي را كه برد عرض كرد خدمت حضرت من آن قباي اوّلي را كه دوختم، هر سوزني كه زدم صلواتي فرستادم بر محمّد وآلمحمّد صلواتاللّه عليهم اما اين قباي دويمي را كه دوختم، هر سوزني كه زدم لعني به دشمن شما كردم و اين دو را شما كدامش را دوستتر ميداريد؟ فرمودند ايني كه تازه آوردهاي، اين دويمي را كه ميگويي به هر سوزني لعني كردهام، براءت از اعدا ورزيدهام. كأنّه خيلي محلّ اعتنا است و اين خيلي مشكل است، آدم توي سنّيخانه منزلش باشد، ميبيند خويشش، قومش همه سنّيند، همه مُنّيند، آدم تقيّه ميكند. اما توي دل هم دوستشان بداري كه اين آخر خواهرم است، اين مادرم است، اين پدرم است، اين برادرم است، لامحاله آدم يكخورده دوستشان ميدارد و همينكه يكخورده آدم دوستشان داشت پوست از سر آدم كنده ميشود.
پس غافل مباشيد همينجوري كه معرفت اهل حق لازم است واللّه معرفت اهل باطل هم لازم است و همينجوري كه دوستي اهل حق واجب است، همينجور دشمني اهل باطل واجب است. بلكه به بعضي از جهات واجبتر ميشود از همة واجبات، آن جايي كه تبرّيشان خيلي زياد است و دشمنيشان از اهل باطل زيادتر است با آنهايي كه تولّيشان زيادتر است شما بدانيد آنها را زودتر خلاص ميكنند، نجات ميدهند اين مرجّحات كه خوب است من ميدانم معاويه دشمن خدا و رسول است لكن همينقدر مسلمان است خوب است، پول هم كه ميدهد به آدم، آجيل ميدهد، بد نگوييم به او چه ضرر دارد؟ اين مرجّحات بدانيد از دين خدا نيست. بله، اگر ميترسي بد بگويي، آن وقت زبانت را ببُرند، همچو جايي خودشان فرمودهاند اگر جايي ببيني زبانت را ميبُرند هيچ مگو، ميبيني دستت را ميبُرند هيچ مگو، ميبيني ميكشندت هيچ مگو. اما توي دلت هم دوستش ميداري، با او مدارا ميكني، نه، اين نشد. جايي باشد بتوانيم پدرش را دربياريم، پدرش را درميآريم، حالا نميتوانيم معذوريم. و شما بدانيد همينطوري كه دوستي اهل حق لازم است همينطور دشمني اهل باطل لازم است و واجب و واجبتر، به جهت همين نكات كه عرض كردم. ديگر ملتفت باشيد، ديگر در هر جايي كه اين نمره سخن آمده در ميان، خواه در دعا باشد يا در زيارات باشد، هرجا فرمودهاند موال لاوليائكم، معاد لاعدائكم هم فرمودهاند. اوالي مواليهم اعادي معاديهم. هرجايي «اوالي» هست، «اعادي» پشت سرش است. ديگر اين حرف كه مگر انسان بيكار است هي دنبال مردم بيفتد؟ برو تجارتت را بكن، كاسبيت را بكن. مگر تو همهاش تاجري؟ تاجر بايد تجارتش را بكند راست است، آخر تو بنده خدا هم بايد باشي، بندگيت را هم بايد بكني. ديگر چكار دارم به مردم، هركسي خودش ميداند و خداي خودش، اي خر! تو آخر مخلوق خدايي، عبادت خدا را هم بايد بكني، هركس هستي باش بايد كه عبادت خدا را هم بكني. بله، ولكي به مردم كه برسي فحش بدهي، معلوم است پس ميدهند؛ ولكي فحش مده. ميداني اگر يكي را زدي دهتا پس ميزنند، البته تو هم مزن. همچو جاها خودشان فرمودهاند تقيه كني، بايد بكني. لكن توي دلت رفيقي با او، مدارا ميكني، بدان دلت يكقدري منّي است، يكقدري سنّي است، يكقدري يهودي است، يكقدري نصراني است و هكذا. پس توي دل دوست بداري اهل باطل را، به هرقدر دوست ميداري همانقدر خودت اهل باطلي و همينجوري كه اهل حق را بايد شناخت كه در زمره اهل حق باشيم، همينجور اهل باطل را بايد شناخت تا دوري كنيم از ايشان. اهل باطلي كه بايد از آنها دوري كرد حكام نيستند سلاطين نيستند چراكه سلاطين كاري به دست دين و مذهب كسي ندارند. سلطان ايران است، مثلاً اگر يهودي برود پيشش كه به من ظلم كردهاند، انتقام ميكشد. مسلمان برود پيشش كه به من ظلم كردهاند انتقام ميكشد، كاري به دين و مذهب ندارد، سلطان ملك است. حالا آيا دين را هم خراب ميكند؟ نه، بلكه اصلاح ميكند. كي، كجا خراب كرده دين كسي را؟ حاكم شهر كاري به دين و مذهب ندارد كه دين و مذهب را خراب كند. پس اين اهل باطل اسمش نيست، حاكم شهر است. يهودي طلب دارد ميرود عرض ميكند، نصراني طلب دارد ميرود عرض ميكند، سنّي طلب دارد ميرود عرض ميكند، مُني طلب دارد ميرود عرض ميكند، كاري به دين و مذهب كسي ندارد، اين ميرود عرضش را ميكند او هم به عرضش ميرسد. آن يكي ميرود عرضش را ميكند او هم به عرضش ميرسد، از صدقه سر حاكم است كه شهر نظمي دارد. پس حاكم شهر مخرّب دين نيست، آن كدخداي محلّه مخرّب دين نيست و هكذا. پس بدانيد مخرّبين دين اين ضرب ضربوا خوانها هستند، همينهايند كه كتاب مينويسند، همينهايند كه قرآن هيكل مياندازند كه همينطوري كه شمشير زده بودند در جنگي و به درك واصل شده بودند همينطور قرآن را هيكل داشتند. عمروعاص ميشناخت مردم را، حرامزاده غريبي بود، خيلي نادرست بود. وقتي ديد قشون حضرتامير در جنگ صفّين در ليلةالهرير زور آوردند و نزديك است غالب شوند، حكم كرد كه قرآنها را سر نيزه كنند و صدا بلند كنند كه اشهد ان لا اله الاّ اللّه اشهد انّ محمّداً رسول اللّه آنها هم قرآنها را سر نيزهها كرده و بنا كردند فريادكردن. حضرتامير فرمودند بزنيد، مترسيد، قرآنها ميافتد برميداريم. قشون حضرتامير كه اين را ديدند، لشكر شوريدند بر حضرت و گفتند اينها شهادتين ميگويند، قرآن را شفيع كردهاند، تو ميگويي بزنيد؟! و به همينطورها خيليها از حضرت برگشتند و از خوارج شدند. البته كسي كه دين ندارد و قاعده دين و مذهب دستش نيست، گول قرآن سر نيزه كردن را ميخورد و مخالفت حضرتامير را ميكند. كسي كه قاعده دين و مذهب دستش است و ديندار است ميگويد قرآن سر نيزه كرده باشند، ما ميرويم و ميزنيم و صاحبش را ميكشيم نهايت ميافتد، ميرويم برميداريم. ملتفت باشيد انشاءاللّه آن كسي كه ناصب است ميخواهد نماز كند ميخواهد زنا كند، ميخواهد روزه بگيرد ميخواهد دزدي كند لايبالي الناصب صلّي ام زنا چه نماز كند چه زنا كند صام ام سرق چه روزه بگيرد چه دزدي كند. هرچه ميخواهد اين پدرسوخته نماز كند، هرچه ميخواهد روزه بگيرد واللّه پيش ما آني كه دزدي ميكند بهتر است از آني كه نماز ميكند. آني كه دزدي كرده همين خاكي است كه بر سر خودش كرده، ديگر دين خدا را ضايع نكرده. چشمش را كور ميكنند، خودش را عذاب ميكنند، لكن آن آخوندي كه نماز ميكند و زنا نميكند، دزدي نميكند و كتاب هم مينويسد و تكفير مؤمنين را ميكند، دين خدا را اين دارد خراب ميكند. والله رؤساي ضلالت كه شنيدهايد يعني همينهايي كه صاحب كتابند، صاحب تصنيفند. هميني كه دليل ميآرد، رد و بحث ميكند، با اهل حق عداوت ميكند. رؤساي ضلالت آخوندهاي يهودند نه آن باقي يهوديها، رؤساي ضلالت همان آخوندهاي نصاري هستند نه آن باقيها، رؤساي ضلالت آخوندهاي مجوس هستند، رؤساي ضلالت آخوندهاي سنّيها هستند، رؤساي ضلالت آخوندهاي مُنّيها هستند.
و صلّي اللّه علي محمّد وآله الطاهرين
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ــ63) ميباشد@
(درس سيام، سهشنبه 4 رجبالمرجّب 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: و انّما ذلك كزيد يظهر لقوم انّه نجّار و لقوم انّه نجّار و صائغ و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و عالم علي حسب المصلحة و الضرورة و التحمّل فافهم و تبصّر و ظهورهم بتمام مالهم من المقامات و العلامات و المعاني و الابواب و الامامة انّما يتحقّق في الرجعة علي مايتحمّله قوابل هذه الدنيا و كماله بلامانع في الاخرة رزقنا اللّه الفوز بولايتهم و التسليم و الاخبات لهم في الدنيا و الاخرة بحقّهم و حرمتهم صلوات اللّه عليهم و هذه المقامات الخمسة اصول مقاماتهم و مراتبهم علي ماوصل الينا و عرفونا من انفسهم و اما مالهم ممّايعلمون من انفسهم فذلك فوق مشاعرنا و مداركنا كيف و لميظهر لنا من كتب فضائلهم الا الف غيرمعطوفة و لنعم ماقال الشاعر:
ما عسي اناقول في ذيمعال |
علة الدهر كله احديها |
فاذا كان لهم معال احديها علة جميع الدهر فجميع الدهر يرجع الي تلك الواحدة و يحكي شئونها و اطوارها و لاعلم له بما لميتعلق به منها و لميعرف من نفسه له و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و فيما ذكرنا كفاية لمن كان من اهل التسليم و اما غيرهم فلايكتفون و لو جئتهم بجميع آيات الله و براهينه،
فهذه من علاه احدي المعالي |
فعلي هذه فقس ماسواها |
اينطوري كه همهكس هركه گوش بدهد ميفهمد آنچه خدا بخواهد و اراده ميكند و علم دارد و قدرت دارد آنطور كرده و خدا پيش خودش ميداند چطور است. حالا ديگر هرچهاش را اظهار ميكند، چيزيش را ميفهمند. شما بابصيرت باشيد، مردم كارشان اين است كه دربند دين و مذهب نيستند كه بشكافند كه . . . . .@ عرض ميكنم شما غافل مباشيد و بدانيد كه خلق را خدا خلق نكرد مگر براي همينكه او را بشناسند. حالا هم خدا را ميتوان شناخت، هم نميتوان شناخت، آيا اين عيبي دارد؟ ملتفت باشيد انشاءاللّه، اين است كه گاهگاهي بعضي از روات هم اينجور چيزها را كه ميديدند سؤال ميكردند. از حضرت امامرضا سؤال كردند كه شما دينتان اين است كه خدا لاتدركه الابصار ابصار را هم خودتان معني ميكنيد كه لاتدركه الاحلام يعني هيچ عقلي ادراك نميكند، به هيچ مشعري نميشود خدا را شناخت. ملتفت باشيد انشاءاللّه، چشم نميتواند خدا را ببيند و بشناسد، چشم همين رنگ را ميتواند ببيند چشم همين روشني ميبيند. ملتفت باشيد همينطور گوش نميتواند خدا را بشنود و بشناسد، گوش صدا ميشنود. حالا آيا خدا صداي بلندي است، آيا خدا صداي پستي است؟ نه، ميداني كه خدا صدا نيست. همچنين خدا طعم نيست و هكذا. ملتفت باشيد انشاءاللّه، هر مشعري را كه فكر كنيد به همينطور است، هر مشعري در عالم خودش محسوساتي دارد، مدركاتي دارد. خدا از جنس عقول نيست كه عقل بفهمد خدا را، از جنس نفوس نيست، از جنس عاديّات نيست كه به نفس شناخته شود. حالا اين خدا را نميتوان شناخت و اينجور چيزها را كه آن راوي سؤال كرد، ديده بود كه فرمايش كردهاند. عرض كرد شما كه همهتان همچو ميگوييد كه نميشود خدا را شناخت. فرمودند پس عجالتاً بدان اينجورها نيست كه تو خيال كردهاي چراكه اگر اينجور باشد بايد تكليف به معرفت مرتفع باشد ما كه نميتوانيم بشناسيم پس تكليف نداريم؛ مردكه درماند.
@(در اينجا نسخة خطي يك يا چند صفحه افتادگي دارد)@
سر دارد چشم دارد گوش دارد دست و پا دارد اعضا و جوارح دارد چنانكه ديدهايد بچهاي كه سقط ميشود به همان كوچكي همه اعضا و جوارحش درست است و تمام است و متّصل به يكديگر است اما هنوز جان توش نيست، هنوز اين انسان توش نيست. به همينطور تا قبل از چهارماه روح حيواني تعلّق ميگيرد تا چهارماه، بعد از چهارماه به دنيا ميآيد. همينطور كه ميبيني و وقتي به دنيا ميآيد اين انسان تمام نيست چنانكه ميبيني شعور بچّة انسان به قدر شعور بزغالهاي هم نيست. بزغاله بوي مادرش را ميشناسد و ميفهمد، بچّة انسان تميز نميدهد مادرش را، بو نميفهمد يعني چه، لكن بزغاله بوي مادرش را كه ميشنود ميدود و ميآيد پيش مادرش. همان ساعت كه تولّد ميكند برميخيزد و پستان پيدا ميكند و ميمكد. معلوم است آن بچّه مادرش را ميشناسد كه پيش او ميرود، پيش ديگري نميرود. آن يكي هم مادر خودش را ميشناسد همانطوري كه مادرها بچّههاشان را ميشناسند. اين زنها بدانيد بچّههاشان را گم ميكنند، حيوانات بدانيد اينجور نيستند. پس اين انسان در اوّل تولّد لايعلمون شيئاً هيچ نميدانند، به قدر بزغاله نميدانستند، به قدر جوجة مرغي كه از تخم سر بيرون ميآرد نميدانستند. جوجه تا بيرون ميآيد همانوقت منقار به زمين ميزند و ميبينيد بچّة آدم همچو نيست و اين هي روز به روز در ترقّي است به خلاف آن جوجه كه در ترقّي نيست. اوّلش دانه برميچيند آخرش هم باز دانه برميچيند، ديگر ترقّي نكرده. لكن اين بچّة انسان ابتداي تولّدش به قدر يك جوجة مرغ هم شعور ندارد، به قدر بزغالهاي هم شعور ندارد لكن هي روز به روز شعورش زياد ميشود تا يكوقتي پستاني ميفهمد، يكوقتي مادرش را تميز ميدهد از زنهاي ديگر. خوردهخورده پدرش را ميشناسد، خوردهخورده ترقّي ميكند، ماه به ماه، روز به روز، ساعت به ساعت ترقّي ميكند. حالا وقتي رشته به دستتان باشد، سررشته را كه گرفتيد ميتوانيد استدلال كنيد، خيلي چيزها ميتوانيد استدلال كنيد و تحصيل كنيد. انسان عاقل سررشتة سخن كه دستش هست ميتواند استدلال كند، تجربه هم نكرده باشد نكرده باشد. تو ميبيني اين بچّه در عرض يكسال چقدر ترقّي كرده، استدلال كن بگو پس در عرض ششماه نصف اين ترقّي ميكند. پس ميشود استدلال كرد كه بچّه در اوّل تولّد هيچ نميداند، يكساعت كه گذشت يكخورده چيزي ميداند، يكروز كه گذشت بيشتر ميداند و لو احساس نتوان كرد ولي استدلال ميشود كرد. پس اين بچّه روز به روز در ترقّي است تا آنجايي كه پير شود. پير كه شد به حدّ خرافت ميرسد، لايعلم بعد علم شيئاً ميشود.
خلاصهاش اينكه حقيقت انساني از علوم ساخته شده و اين علم را بايد اكتساب كند و از اكتسابات بايد ساخته شود. اين مادّه دنيايي، انسان نيست. ملتفت باشيد، پس اين بدن ميخورد حلوايي را، اين حلوايي كه توي ترازو گذاشتي و كشيدي و خوردي، همهاش رفت توي معده. اين رفت جزء نبات شد، از چنگ حيوان هم بيرون رفت. اين تا روي زبان بود، حيوان مزهاش را ميفهميد. قسمتي كه رسيد به حيوان همان مزه او بود، باقيش يكجا رفت توي شكم پيش نبات. اين غذا بدل مايتحلّل نبات است، دخلي به حيوان ندارد. بر همين نسق انشاءاللّه فكر كنيد، باز گرميش، لمسش، مال حيوان است. باز رنگش مال حيوان است، اينهاش همه قسمت حيوان است. رنگ حلوا را حيوان ميفهمد، همچنين بوش را حيوان ميفهمد اما باقيش مال كسي ديگر است. پس حيوان حلوا نميخورد، حيوان همين طعم حلوا را ميچشد و ميرود پي كار خودش، باقي چيزهاش به كارش نميخورد. ولكن آنچه هست تمامش را ميدهد به نبات. نبات جذب ميكند، دفع ميكند، هضم ميكند، امساك ميكند. كأنّه احتياجي هم به حيوان ندارد چنانكه پيشتر جذب مناسبات ميكرد و حيات نيامده بود، تعلّق نگرفته بود. همينطوري كه بچّه در شكم مادر روح به او تعلّق نگرفته بود و جذب و دفع و هضم و امساك و تمام قواي نباتي را داشت، همينطور مثل درخت سرش درست شد، دست درست شد، پا درست شد، روح حيواني هم نبود؛ پس احتياج نداشت به حيوان. بعد كه حيوان درست شد و حالا غذاش ميدهند، عرض ميكنم اين حيوان توي شكم بيغذا مانده بود. توي شكم بچّه طعم نميفهمد، بو نميفهمد، روشنايي نميفهمد. توي شكم آن نباتش همينطور گرمي و سردي به او ميرسد و تربيتش ميكند. لكن آن نبات گرمي و سردي نميفهمد، اگر بايد باشد گرمي و سردي، گرمي و سردي نباتي است. گرمي هوا به يك حدّ مخصوصي كه رسيد، درخت بناميكند نمو كردن، به اندازهاي كه سرد شد درخت را بر همان حال كه هست نگاه ميدارد و نميگذارد بزرگتر شود. بچّه هم در شكم همينطور است، آنجور گرمي و سردي صدمهاش ميزند و تربيتش ميكند اما دخلي به احساس گرمي و سردي ندارد. نبات احساس نميكند گرمي يعني چه، سردي يعني چه، گرما و سرما نميفهمد. همة اينها هم هست پيشش، باشد. حيوان وقتي بيرون آمد آن وقت دهانش واميشود، آن وقت قسمت خودش را ميبرد. حالا هم كه ميدهند قسمتش را ساختهاندش كه بيرونش بيارند چيزيش بدهند، نساختهاندش كه آنجا بدهندش، آنجا به كارش هم نميخورد. حيوان كه بيرون آمد از شكم، چشمش را واميكند ميبيند چيزها را حظّ ميكند از رنگها، گرمي احساس ميكند حظّ ميكند، سردي احساس ميكند حظّ ميكند.
به همين نسق عرض ميكنم كه انسان را هم خيال نكني اينجا آوردهاند چيز به آن بدهند. اصلش اينجا جاي چيزدادن به انسان نيست، و هنوز هم جرأت نميشود كرد كه آدم بگويد. حاقّش را نميشود گفت، از خودتان ميترسم، جرأت نميكنم. عرض ميكنم جايي كه انسان را طعام ميدهند، آنجا عالم علم است، آنجا عالم انسان است. عالم انسان عالم توجّه به خدا است، عالم توجّه به خدا و رسول است، عالم ديدن خدا است، عالم بازديدن رسول خدا است، عالم ديدن ائمّة طاهرين است، عالم بازديد انسان است، عالم غريب و عجيبي است. عرض ميكنم واللّه يك آنِ آنجا را بخواهي از دست بدهي و هزار همسر دنيا را عوض بگيري، آدم عاقل واللّه عوض نميكند. حالا چيزي به گوشتان ميخورد، عاقل ميگويد خدا را آيا آدم ميدهد خرما بگيرد؟ مگر عرب باشد كه خدا را براي خرما بخواهد، اگر خرماش ندهد دوستش ندارد. بله، بچّه را خرما بدهي دوستتر ميدارد و آني كه خدا ميشناسد، ميداند خدا شيرين هم هست، شيريني هم به آدم ميدهد. جميع چيزها توي چنگ او است، اگر رفتي پيش او، او خرما هم ميدهد. همين حظها را هم كه ميكني او همچو ذائقهاي داده كه آدم كه خرما ميخورد دهانش شيرين ميشود، حظ ميكند. ديگر چطور ميشود حظ ميكند، آدم نميداند چطور ميشود. جماع را جوري كردهاند كه فلان آلت به فلانجا كه رسيد، چقدر حظ كند. آدم انگشت را آنجا بكند، انگشت حظ نميكند. انشاءاللّه ملتفت باشيد، ميخواهم در صنعت اين صانع فكر كنيد، نميخواهم هرزگي كنم. ببينيد انسان وقتي نعوظ ميكند راضي است كه هرچه را كه دارد بدهد، تمام دنيا را بدهد و آن كار را بكند. چنانكه حضرتباقر فرمودند تمام دنيا را داشته باشم، ميدهم كه يكشب پيش زن بخوابم. حالا انگشت ميكني آنجا، چرا حظ نميكند؟ پاش را آدم آنجا ميكند حظ نميكند؟ اين آلت را بخصوص كه توي آن سوراخ ميكند، همچو حظ ميكند. اين چهجور صنعتي است؟ خوب حالا اين حظها براي چهچيز است؟ براي توليد مثل است. ملتفت باشيد تمام طعامها، شرابها، المها، لذّتها، صدمهها، همينطور است و حكمتها در آن قرار داده. تبارك آن صانعي كه همچو چيزي قرار داده كه تو هنوز نه لذّتش را درست فهميدهاي و نه خبر داري. ببين چهجور كرده كه تو را به خيال آن مياندازد و يكوقتي ميبيني آنقدر متلذّذ ميشوي كه نميتواني بگويي، يكوقتي آنقدر متألّم ميشوي كه نميتواني بگويي. نه آن المهاش را ميداني چطور ميشود ميآيد نه آن لذّتهاش را. حالا فلان طبيب گفته تفرّق و اتّصال است، من ميگويم چطور شده كه اين تفرّق و اتّصال اسباب الم شده؟ چطور شده جايي را كه ميبُري آدم دردش ميآيد؟ روح را كه چاقو نميبُرد. راه اين چهچيز است؟ چطور شده كه روح توي اينجا كه هست و اينجا را ميبُري، آن روح داد ميزند، جسم بنا ميكند سوختن؟ چطور ميشود كه عقل دستپاچه ميشود و اين از تدبير صانع است و هيچكس هم نميتواند پي ببرد.
باري، ملتفت باشيد پس عرض ميكنم كه صرفة انساني اين است كه توجّه به خدا داشته باشد كه اگر توجّه نداشته باشد به خدا، واللّه خدا ندارد. مثَلش را مكرّر عرض كردهام، پيش ساعت نشسته باشد انسان و ساعت بزند و تو دلت جاي ديگر باشد، تو كه نشنيدهاي صداي ساعت را، صداي ساعت پيش تو نيامده. حالا كسي ديگر شنيده يا نشنيده، به تو نرسيده. به همينطور اگر انسان توجّه به خدا ندارد، و سعي كنيد هي برويد پيش خدا و توجّه به خدا داشته باشيد، توجّه كنيد به رسولخدا، توجّه نكني به رسول هر روز زيارتش نكني، صلوات بر او نفرستي رسول نداري. رسول براي خودش هست تو هم براي خودت هستي و توجّه به او نداري به تو چه؟ انسان ابتدا علومش را بايد تحصيل كند، به دست بيارد، بعدش بر طبق آن علوم عمل كند. پس تا توجّه به ائمّه نكني ائمّه نداري اين است كه هي بايد متذكّر شد و غافل نبود. خيلي اصرار ميكنند براي اين است كه بايد هي متذكّر شد و غافل نبود، براي اين است كه مردم شكمشان كه سير شد ديگر نه ياد خدا ميآيند نه ياد پيغمبر خدا ميافتند. جاييشان درد نكند ديگر نه خدايي به يادشان هست نه پيغمبر خدايي، عمداً گيرشان مياندازند، مبتلاشان ميكنند كه هي گرسنگي بكشد، هي درد بكشد، هي ناله بكند، خدايي بگويد، پيغمبري به يادش بيفتد، بلكه متذكّر شود؛ توي آن خدا گفتنش به ياد افتد. لكن غافل نباشيد سرهم محتاجي به اين خدا چه در اين دنيا باشي، چه در وقت احتضار باشي محتاجي، چه در قبر باشي چه در برزخ باشي محتاجي، چه در آخرت باشي والله همهجا محتاجي. در قبر تلقينش نكنند، نميشود. ببين آنجا هم دست نكشيدهاند از مردم. آخر ببينيد مرده چقدر ميفهمد با وجود اين توي قبرش هم كه ميگذارند، بايد تلقينش كنند. ميفرمايند شانهاش را بگير و حركتش بده، صدات را بلند كن. همينكه سخت ميجنباني و صدات را بلند ميكني، ميشنود. صدات را هموار هموار بگويي، نميشنود. بخصوص بايد بلند هم گفت، شانة مرده را بايد حركت داد، آن وقت چيزي به دستش ميآيد. تمام شرايعش را هم ميگويي كه يادش بيايد. ميپرسي ربّت(دينت خل@) كيست، پيغمبرت كيست، امامت كيست، حلال كدام، حرام كدام، قرآن حق است، قيامت حق است، انّ اللّه يبعث من في القبور همة عقايدش را ميگويي كه يادش نرود. اين سرّش اين است كه ابتدا فراموش كرده، توي چرتها گم شده. تو سعي كن انشاءاللّه كه توي چرتها سررشتة اين حرفها گم نشود انشاءاللّه. ابتداي سررشته اين است كه تا نداني، نداري. بعد سررشته اين است كه تا نكني، نداري. اول، علم است بعد عمل است. خلقت انساني تمامش از اكتساب است، انسان از اكتساب ساخته ميشود. بچّه كه تولّد ميكند آن وقت ابتدايي است كه ميخواهند انسان بسازند. آن وقت آنقدر ساختهاند انسانيتش را كه تو درست نميتواني بفهمي كه انسان است. ميبيني به قدر بزغالهاي هم شعور ندارد. بزغاله تا تولّد ميكند همانوقت برميخيزد مادرش را پيدا ميكند، پستان مادرش را پيدا ميكند و مادرش را ميشناسد و شير ميخورد و بچّة انسان را ميبيني وقتي كه متولّد شد اصلاً نه مادرش را ميشناسد نه پستان مادر ميشناسد. يكماه كه گذشت آن وقت خورده خورده مادرش را ميشناسد، آن وقت از انسانيت به او رسيده. يكسال كه گذشت خورده خورده پدرش را ميشناسد، خورده خورده چيزها ميفهمد. پس انسان وقتي تولّد ميكند هيچ نميداند و متّصل مشغول اكتساب است. ميخواهم عرض كنم انسان از وقتي كه متولّد ميشود تا آخر عمرش، تا وقت نفخ صور كلّي، تا بعد از رجعت دايم انسان را ميسازند. دايم مشغول ساختن انسانند تا آن وقتها و آن وقت انسان تمام ميشود. تمام كه شد ميبرندش سر جاش ميرسانند. اما حالا و در اين بينها خدا مشغول ساختن انسان است. كسي كه انسان است بايد اقلاً راه ببرد كه از كجاش آوردهاند، كجاش ميبرند. سرهم محتاج است يا ايّها الانسان انّك كادح الي ربّك كدحاً فملاقيه خلق كرده كه تو را ببرد پيش خودش. حالا اگر خودت ميل داري، خيلي مشتاقي، با شوق ميروي، خوب كاري ميكني، تعريف تو را هم ميكنند، كمكت هم ميكنند. او تو را ساخته، محض همين كه تو بروي پيش او و تو آنجا را نميخواهي باز اغماض ميكند. اغماضات را آن قدري كه بايد كرد ميكند و بدان خيلي اغماض ميكند، خيلي ترحّم ميكند تا آن جايي كه بايد ترحّم كرد، ميكند. تا آن جايي كه بايد ببرد، ميبرد. حالا تو لجبازي ميكني، راستي راستي نميخواهي، او هم خذلان ميكند، به هر دركي ميخواهي بروي، برو.
و صلّي اللّه علي محمّد و آله الطاهرين
@مقابله اين درس از روي نسخة چاپي (دروس ـ 21) ميباشد@
(درس سي و يكم، يكشنبه 8 رجبالمرجب 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: و انّما ذلك كزيد يظهر لقوم انّه نجّار و لقوم انّه نجّار و صائغ و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و عالم علي حسب المصلحة و الضرورة و التحمّل فافهم و تبصّر و ظهورهم بتمام مالهم من المقامات و العلامات و المعاني و الابواب و الامامة انّما يتحقّق في الرجعة علي مايتحمّله قوابل هذه الدنيا و كماله بلامانع في الاخرة رزقنا اللّه الفوز بولايتهم و التسليم و الاخبات لهم في الدنيا و الاخرة بحقّهم و حرمتهم صلوات اللّه عليهم و هذه المقامات الخمسة اصول مقاماتهم و مراتبهم علي ماوصل الينا و عرفونا من انفسهم و اما مالهم ممّايعلمون من انفسهم فذلك فوق مشاعرنا و مداركنا كيف و لميظهر لنا من كتب فضائلهم الا الف غيرمعطوفة و لنعم ماقال الشاعر:
ما عسي اناقول في ذيمعال |
علة الدهر كله احديها |
فاذا كان لهم معال احديها علة جميع الدهر فجميع الدهر يرجع الي تلك الواحدة و يحكي شئونها و اطوارها و لاعلم له بما لميتعلق به منها و لميعرف من نفسه له و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و فيما ذكرنا كفاية لمن كان من اهل التسليم و اما غيرهم فلايكتفون و لو جئتهم بجميع آيات الله و براهينه،
فهذه من علاه احدي المعالي |
فعلي هذه فقس ماسواها |
چنانكه مكرّر عرض شده است و انشاءاللّه بايد توي دنيا اقلاً يك چند نفري اهل حق باشند؛ مردم اعراض دارند براي خودشان دارند و داشته باشند، عرض ميكنم كه آن حقيقت ائمه طاهرين سلاماللّهعليهم آن چيزي است كه از خدا و از پيش خدا آمده اين است حقيقتشان مكرر چنه زدهام اينها را حقيقتشان آن است كه از پيش خدا آمده و هيچكس ديگر هيچكس از پيش خدا نيامده مگر ايشان.
ملتفت باشيد انشاءاللّه و اين يكي از اصول حكمتي است كه تمام كتاب و سنت دالّ بر اين است. پس ايشان حقيقتشان آن است كه فرمودند اخترعنا من نور ذاته آن وقت و فوّض الينا امور عباده ببينيد باز نظم نظم طبيعي است كه غير از اينجور نميشود باشد محال است غير از اينجور. ملتفت باشيد انشاءاللّه به جهتي كه هر فاعلي فعلش از خودش صادر ميشود نجّار فعلش و قدرتش از خودش صادر ميشود آن وقت با اين قدرت خودش ارّه بر ميدارد تيشه بر ميدارد با آن ارّه و تيشه كارها ميكند اما بدء ارّه و تيشه از آهن است، آن ديگر از پيش صانع نيامده. شما غافل نباشيد فاخوري كه دارد فخّاري ميكند، فاخور قدرتش از پيش خودش آمده، علمش از پيش خودش آمده. گل از پيش آب و خاك آمده، خاك از پيش فاخور نيامده، آن وقت با اين علم، با اين استادي، با اين قدرت گل را بر ميدارد، كوزهها را از گل ميسازد و گل از پيش او نيامده، آب از پيش او نيامده، خاك از پيش فاخور نيامده اصلاً.
ملتفت باشيد اين مردم همينطور خواب صرفند، سرتاسرشان خيال ميكنند اينها همه بايد از پبش خدا آمده باشد اين است كه خيلي از صوفيهشان از مرشدهاي خيلي بزرگشان كه خيال ميكنند به عمق حكمت رسيدهاند. واللّه به هيچجا نرسيدهاند، خيال كردهاند كه همه اينها در ذات خدا بوده ميگويند خدا اگر قرمزي نداشته باشد چطور كرباس را قرمز ميكند. پس قرمزي دارد در ذات خودش قرمزي بوده رنگ آبي در ذات بوده بقم ذاتي داشته نيل ذاتي داشته روي اين نيلها ريخته روي اين رنگها ريخته آنوقت كرباس را رنگ ميكند. شما غافل نباشيد چرت نزنيد عالَمي در چرتند و واللّه مؤمن ميبيند كه الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا و همه مردم همينطور خوابند ملتفت باشيد عرض ميكنم شما بدانيد رنگ اصلش از پيش خدا نيامده ملتفت باشيد چه عرض ميكنم عرض ميكنم رنگ نيلي از نيل است، نيل از رنگ است از همين رنگها است كه به ريش ميبندند تخمي بود كِشتند سبز شد اين رنگ شد. بقم تخمي دارد ميكارند سبز ميشود ميجوشانيش كرباس را رنگ ميكند. بدء جميع اينها در همينجا است. فكر كنيد انشاءاللّه و همهجا جاريش كنيد و جاري است پس بدانيد بدء همة خلق از خلق است خدا مبدء نيست. خدا مبدء اگر هست مبدء صفات خودش است. بدء خلق هيچ از خدا نيست كوزهها تمامش از گل است هيچ از فاخور نيست بله فاخور اين گل را گرفته كوزه ساخته ديگر آن فاخور نه ماده اينها است، نه صورت اينها است، نه توي اينها است. ملتفت باشيد پس آن فاخور استاد كوزهگر است كوزه ساخته و اينها را هم كه خدا گفته براي همين جور اتمام حجتها است حالا مردم نميخواهند ياد بگيرند و ياد نميگيرند خدا هم ولشان ميكند بروند قمار بازيشان را بكنند همين طوري كه فاخور نه آب است نه گل است و نه ماده اين كوزهها است نه صورت اين كوزهها است لكن جميع اين كوزهها را كوزهگر ساخته حتي جميع جزئياتش كار كوزهگر است بزرگ است او تعمّد كرده بزرگ ساخته براي كاري، كوچك است او تعمّد كرده كوچك ساخته براي كاري، براش دسته قرار داده براي فايدهاي؛ فايدهاش هرچه هست باشد.
ديگر عرض ميكنم كه حكمت يكجوري است كه هر چه انسان در آن مطالعه ميكند از حكمت هي حظ ميكند و واللّه هيچ نعمتي بزرگتر از حكمت نيست يعني خدا خلق نكرده، و بزرگترين حكمتها را به انبياء داده كه بيايند تعليم كنند و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيراً كثيراً ببينيد هيچجا منّت نميگذارد خدا هركه را پول دادهام هركه را هر چه دادهام منت نميگذارد كه خيلي چيز دادهام به جهتي كه اينها نقلي نيست آخرش ميميرد و پولهاش ميماند اما حكمت نعمتي است كه همراه حكيم ميرود چراكه فعل خودش است جميع نعمتهايي را كه فعل خود شخص قرار نداده بدئش از شخص نيست عودش به آن شخص نيست و انسان حالا اطميناني به آن دارد اين گول خورده اين فريب شيطان است كه خيال ميكند مال خودش است. باز عرض نميكنم اين حرفها را كه جلدي دل بكني از دنيا و انس نداشته باشي به دنيا اما بدان دلبستني نيست و انست از چه راه است چيزي كه از انسان صادر نشده اين از انسان نيست بله توي دنيا باغ هست به من چه من انس هم دارم دل نميكنم زور هم ميزنم كه دل بكنم و زورم نميرسد اما اين را بدانم كه وقتي ميميرم اينها ميماند و دل نبندم پس اصل دل بستنش غرور است غرور را هم بشناس تا خورده خورده مشقش را بكني و از سر بيندازيش و شيطان همينجور بازي داده تمام رفيقهاي خودش را اين است كه انسان عاقل زور هم بزند كه باغ را دوست بدارد زورش نميرسد. فكر ميكنيد كه خدا خلق كرده همچو درختي را به اين حكمت باز اين را من ميفهمم اين از خودم سرزده باز شكر خدا را ميكنم كه خدايا شكر كه همچو فهمي دادهاي كه من ميفهمم كه تو ميتواني همچو درختي خلق كني اما حالا دل بستهاي به آن درخت دل بستنت اينجا است درخت سرجاش ميماند و تو ميميري و همه اين زحمتها از جيبت ميرود مگر صانع بگويد به تو كه اين درخت را پرورش بده آنوقت تو مكلّفي به پرورش آن، ميگويي خدايا تو ميگويي چشم. حالا من متوجه اين درخت ميشوم.
ملتفت باشيد انشاءاللّه پس ديگر اينجور مطالب مطالبي است كه واللّه علمش علمي است كه ملكة انسان بايد باشد انساني كه طعمي را نچشيده ندارد آن را حالا اين حلواها همه مال تو اما تا نچشيدهاي چه دلي خوش ميكني كه حلوا دارم؟ اگر من ذائقهاي دارم و ميل به حلوا هم دارد آنوقت منت بر سرت ميگذارد كه اين همه حلوا به تو دادهام ديگر شما التفات فرموديد اما من ذائقه ندارم. با آن آب، با آن ترياك پيش من عليالسوي است من كه نه اين را ميدانم چهچيز است نه آن تلخي را ميدانم چهچيز است پس ذائقه فعل من است و واقع اين است كه ذائقه از حلوا نميآيد پيش من ذائقه كه داري حلوا را ميچشي ميداني شيرين است آيا تو نميبيني دستت كه ذائقه ندارد هيچ طعم نميفهمد؟ پس فعل صادر از شخص است در جميع ملك خدا و ميرود تا پيش خدا. فعل صادر از شخص مملوك شخص است و چيزي كه از خود شخص صادر نشده مملوك شخص نيست مگر به گول مگر اينكه به دروغ بگويي پوستين مال من است خير مال گوسفند است تو ميروي كسي ديگر بر ميدارد دوشش ميگيرد پس فعل صادر از شخص مال خودش است اين است كه من يعمل مثقال ذرّة خيراً آن مالش است يره و من يعمل مثقال ذرّة هرچه كم خيال كني همانقدر كمي كه كرده مالش است.
ملتفت باشيد حكمت را پيش خدا بايد خواند پيش انبياء بايد خواند از انبيا بايد ياد گرفت به جهتي كه عالم به حقيقت اشياء خالق اشياء است او ميداند چه كرده حكمت علمي است كه حاق مطلب را انسان بداند خدا چطور ملكش را وضع كرده آن را كه به دست آورد حكمت است و الاّ هذيان است اسمش را هم حكمت ميتوان گذارد لكن معني ندارد و مثل اينكه فلان سلطان است اينكه هيچكار از او نميآيد اين چه سلطاني شد قادر اسمش است اينكه هيچكار از او نميآيد. پس غافل نباشيد انشاءاللّه و فكر كنيد و واللّه از همين گرده ميرويد به توحيد ميرسيد خدا است قادر يك جايي ميبيني اين مرشد كاري را نميتواند بكند بدان اين خدا نيست خدا همهكار ميتواند بكند خدا ميتواند آسمان را زمين كند زمين را آسمان كند آسمان را خراب كند زمين را خراب كند همه را آباد كند ميتواند مردم را بميراند زنده كند حالا مرشد را ميبيني نميتواند يككاري بكند پس خدا نيست پس هرچه فعل انسان نيست و صادر از انسان شده مملوك انسان نيست و ليس بامانيكّم و لااماني اهل الكتاب آرزومان اين است كه بهشت آنجا است و ما را ببرند توي آن خانه مثل اين است كه اين خانه اينجا بود و بنده را آوردند توي اين خانه اما اين خانه الان مال من نيست اُنس هم به آن دارم و نبايد انس هم داشته باشم چراكه اين خانه مال من نيست به دليلي كه اولش هم مال من نبود پيشتر آن كسي كه توش نشسته خيال ميكرد كه مال او است دوستش ميداشت لابد هم شد فروخت، خانه را كه فروخت به اضطرار فروخت پس اينكه به اضطرار آمده پيش من همين حالا من مالكش نيستم من هيچ تصرفي در آن ندارم.
فكر كنيد چرت موقوت@ و واللّه حكمت است و عين حكمت است كه عرض ميكنم و عين حكمت مال خداست مال انبيا است مال ائمه طاهرين است سلاماللّهعليهم و علم به حقايق اشياء است هرچيزي را كه تو نساختي مال تو نيست كوزهگر كوزه را ساخته مال او است تو محتاج به كوزه شدي ميروي پيش كوزهگر يا به تو ميبخشد يا پولش را ميگيرد و ميدهد. اگر بخشيده پس ميگيرد اگر مال تو بود نميشد پس بگيرند. پس اين است آن حكمت واقعي حقيقي كه اين دنيا هيچجاش مال ما نيست ديگر مردكه زاهد شده چه آدم خوبي است نه اگر راستي راستي زاهد است مرد حكيمي است. ميداند كه اين آسمان را او نساخته اين زمين را او نساخته اين هوا را او نساخته اين آب را او نساخته پس اينها هيچ كدام مال او نيست و حالا كه دانستي اينها هيچ چيزش مال تو نيست جلدي دستپاچه مباش، وحشت هم نداشته باش كه مال ما را كه خورد، مال ما را كه برد مالي نيست اي احمق ديگر يا تو مظلومي يكجايي چيزي ميگيريد پس اما مال من اينجا ناني قرض ميدهم اين نان را در آخرت پس ميگيرم اين نان به آخرت نميآيد اين نان را محشور نميكنند تا نان بود محترم بود رفت توي سگ سگ شد ضايع شد واللّه همينطور همچو جميع اين زمين و اين آسمان جميع آنچه اين خلق درش هستند به نظر آن كسيكه حكيم است همچو هيچ نميآيد هرچه باشد آن كسيكه حكيم است بودش را مثل نبودش ميگيرد اين همه داستان اين همه رنگها اين همه شكلها اين همه بلنديها اين همه عزّتها هيچچيزش مال من نيست من چرا غصهاش را بخورم حالا كه مال من نيست من چرا دل به آنها ببندم اين است كه گاهي حضرتامير فرمايش ميفرمودند شما خيال نكنيد من خانه نشستهام و دولت مرا غصب كردهاند و بردهاند و ابابكر حق مرا برده من غصه ميخورم واللّه جميع اين زمين و آسمان در پيش من مثل همان عَفْطة عَنز مثل عطسه بز است اين عفطه اين عطسه چهچيز است كه آدم دل ببندد به آن اين دولتتان و عزّتتان و اين غصب و اين خلافت و اين جنگهاتان و اين صلحهاتان و اين كشت و كشتارهاتان پيش من مثل عفطه عنز است و اگر همچو نبود من همچو كسي نبودم بنشينم در خانه ديگر معصومين زاهدند در دنيا شما معنيش را داشته باشيد يعني عالمند ميدانند اينجا جاي دلبستن نيست دلشان هم واللّه بسته نيست اما آني كه دلش بسته است باورش نميشود كه دل آنها بسته نيست ميگويد اين همه دولت آيا ميشود آدم دلش نخواهد.
ملتفت باشيد انشاءاللّه فكر كنيد واللّه باورشان نميشود بعينه مثل اينكه انسان ميرود از كنار جيفه بگذرد سگها حمله ميكنند وق وق ميكنند و پاي آدم را ميگيرند زخم ميكنند و باورشان نميشود كه انسان هيچ از جيفه آنها نميخواهد. حالا همينطور است انسان خوب است پيش از آنكه از كنار جيفه بگذرد اگر مطلع باشد از حالت اينها خيلي دورتر راه برود كه سگها نبينندش بينيش را هم ميگيرد تند ميگذرد سگها هم مشغول خوردن جيفه باشند خوب است اين بيچاره بي خبر بگذرد از راهي كه سگها هم او را نبينند ديگر اينها سرشان نميشود كه اين به جيفه آنها كاري ندارد هرچه بگويي بابا اين بينيش را هم گرفته كه بوي جيفه شما را هم نشنود و بيزار است از اينكه ببيند جيفه را باورش نميشود كه خير مگر ميشود همچو چيزي آيا ميشود كسي باشد آجيل نخواهد و هي خودهاشان هفهفي ميكنند و به يكديگر ميجهند اين او را ميگيرد و او اين را ميگيرد آدم را ميگيرند به جهت اينكه باورشان نميشود و واللّه عرض ميكنم تمام اين دنيا الدنيا جيفة و طالبها كلاب هيچ اغراق نيست هيچ نخواستهاند معمّا بگويند واقعاً طالبين دنيا همه كلابند و واللّه هركس هم تركش ميكند هيچ بزرگ هم نيست خيلي، اما عاقل است. دنيا را خدا خلق كرده جيفه، و خلق كرده براي كلاب.
ديگر يكپاره چيزها هم هست شما فكر كنيد خدا چرا اينقدر صبر ميكند انبياش اولياش همه مقهور و مغلوب باشند همه گدا باشند فكر كنيد آيا خدا نميداند كه اگر اينها بايد در دنيا باشند اينها چيزي ميخواهند بخورند بپوشند البته به ايشان ميدهد اما خودشان دعا كنند چيزي از خدا بخواهند بگويند خدايا اين دنيا را به همه دادهاي به كفار و منافقين دادهاي به ما هم بده اينها خودشان واللّه خجالت ميكشند اينجور دعاها را بكنند اينجور دعاها مثل اين است كه كسي برود دعا بكند كه خداوندا يكتكهاي از اين گوشت مردهاي كه اين همه سگها دارند ميخورند به من هم بده همانطور كه به آنها دادهاي. مگر تو سگي كه گوشت مرده به تو بدهند؟ مگر تو بينيت همراهت نيست گند اين مردار را نميفهمي؟ مگر تو چشم نداري اين مردار را با اين كثافت نميبيني؟ چرا اينقدر احمقي؟ و اگر دعا كند كسي و هي التماس كند كه يكخورده فضله به من بده ببين چقدر قبيح است آيا تو فضله ميخوري كه اين همه التماس ميكني آيا فضلهخوردن دعا ميخواهد؟ و اللّه آدم عبرت ميگيرد واللّه هيچ اغراق نميخواهم بگويم اين فضلههاي متعارفي كه معلوم است آدم خيلي بدش ميآيد معلوم است گُه است و بد است عرض ميكنم واللّه جيفه خيلي گندش بيش از گُه است نجاستش خيلي بيش از گُه است تأثيرش هم بيشتر است حالا برود كسي بنشيند و هي دعا كند وضويي و نماز و دعايي كه خدايا يكخورده گُه به من بده فكر كن ببين آيا قباحت ندارد؟ اي مرد احمق آيا ملائكه نميخندند به اين دعا كردن تو؟ آيا خدا تعجب نميكند از اين خواهش تو كه اين چقدر خر شده كه گُه ميخواهد؟ مگر تو كرم خلايي كه گُه طلب ميكني؟ و عرض ميكنم و واللّه الدنيا كلّش الدنيا جيفة و طالبها همان كرمهاي خلا همان كلاب و اين كلاب انسان نيستند اصلش كأنه داخل مستضعفين انسان هم نيستند اينها سگند حالا آيا اينها حجتهاي خدا شدند اما حالا يكجا ادّعا دارند كه ما آخونديم ولايت خوانسار است و خرس در آمد عمامه سرش گذارده سوار خر هم شده و بازي هم در آورده مردم هم همينكه ميبينند عمامه سرش است خيال ميكنند اين انسان است اين آدم است بابا اين خرس است ديگر آيا اين آخوند اين همه پول دارد دولت دارد حكمش اينهمه جاري است به طوري كه در مشرق حكم ميكند حكمش جاري است در مغرب حكم ميكند حكمش جاري است حالا اينطور هم هست باشد ببينيد اين سلاطين هم در تمام مملكتشان حكم ميكنند حكمشان را ميشنوند حالا چه شد شخص جاهلي است تاج سلطنتي بر سرش است خيلي هم مرواريد به تاجش نصب كرده حالا مرواريد خوب چيزي است باشد چه دخلي به اين شخص جاهل دارد زمرد چقدر دارد پول چقدر دارد الماس چطور دارد هرچه ميخواهد باشد آخرش اين سلطان ميميرد تاجش ميماند براي كسي ديگر.
باري؛ پس غافل نباشيد عرض ميكنم طالب دنيا بياغراق سگ است و سگ حجت خدا نيست، و بدانيد ائمه شما دنيا را نميخواستند و همچنين آنهايي كه راستي راستي شيعه بودند دنيا را نميخواستند، سلمان هيچ دنيا را نميخواست، اباذر دنيا را نميخواست، هيچ آنها اعتنايي به زمين و آسمان اين دنيا نداشتند؛ ديگر آنها چقدر مردمان عاقلي بودند ميدانم نميشود دانست. و اين سلمان و اباذر و اينها آن سدّ جوعشان را به آن پستترين چيزها ميكردند كه محل عذر نباشد. وقتي گندم هست ميگويند حالا كه گندم هست چه ضرور كه برنجي به دست بياريم گندم ميخوريم حالا برنج خوشمزهتر است باشد، خوب اين مزّه كه تا توي دهان من است اين مزه داد وقتي فرو رفت آنجا ديگر مثل هم است من چقدر احمق باشم كه براي اينكه اين باقلوا چقدر خوشمزه است فرو كه رفت كأنه من نان خوردهام اين فرو كه رفت ديگر آنجا باقلوا نيست ديگر اينها عبرت است كأنه تعمّد كرده خدا همچو قرار داده كه هرچه غذاهاي مختلف بيشتر و لطيفتر نجاستش بيشتر، گنديدهتر و بدبوتر. واقعاً در خلاي خانه بزرگان خيلي مشكل است رفتن گندهاي عجيب و غريبي كه هيچ شامّهاي طاقت نميآورد. اما خلاهاي مردمان فقير به اين شدّت گند نميكند ميشود رفت و زود در آمد. راهش همه همين است كه گندم نميخورند به جهتي كه هي ميخواهد نخورد نان جو را هم كه ميخورد به زور ميخورد. به زور ميخورد به جهتي كه مأمور است كه اين بدن را حفظ كند اين بدن بدل مايتحلل به او نرسد فاسد ميشود ميميرد اين بود كه نان جو را تا ميشد نخورد هي نميخوردند ميديدند اگر سنگي ميشود بست به شكم كه قدري كمتر گرسنه شود ميبندد تا آنجايي كه ميبيند اگر ديگر حالا چيزي نخورد پاهاش جان ندارد راه برود لابد ميشود ميخورد همان قدري كه قوّت داشته باشد بتواند بايستد بتواند حرف بزند به آنچه مأمور است عمل كند اين است كه مؤمن للّه غذا ميخورد همين جوري كه للّه نماز ميكند براي خدا همين جور غذا ميخورد كه قوت داشته باشد كه نماز كند غذا ميخورد كه خواب كند براي اينكه قوّت داشته باشد وقتي بيدار ميشود عبادت خدا كند. نيست مثل كساني كه غذا بخوريم براي اينكه خواب كنيم براي اينكه بيدار شويم كه چه كنيم؟ براي اينكه باز بخوريم كه باز بخوابيم كه باز بيدار شويم بخوريم.
ملتفت باشيد انشاءاللّه براي هر كسي هم كه بگويي اينها را ميفهمد حتي اهل دنيا هم آدم همچو شكمپرست باشد از او خوششان نميآيد ميگويند مگر زن شدهاي كه سر هم ميخواهي بخوري؟ آدم اقلاً سلطنتي عزّتي آبرويي خوب است تحصيل كند ديگر در اين بينها گرسنه هم شدند غذايي هم ميخورند هرچه باشد ميخواهد نان جو باشد ميخواهد قرمهچلو باشد براشان فرق نميكند. پس آدم عاقل نه حظّ ميكند از اين حلواهاي دنيا نه در صدد بر ميآيد كه به دست بيارد هيچ حظّ ندارد به جهت آنكه همچو در بيني كه دارد ميخورد ملتفت كه شد ميبيند الان فرو رفت ديگر تمام شد دوام ندارد، اين بدئش از انسان نيست عودش به سوي انسان نيست كه انسان حظ كند از آن، اين را كه خورد رفت در معده خون شد، گنديد، متعفن شد.
چرت انشاءاللّه موقوف و انشاءاللّه علم تحصيل كنيد و علم آن است كه انسان هركاري را خودش نكرد ندارد ميخواهد زمين و آسمان به اين بزرگي باشد ميخواهد لقمه كوچكي باشد بدئش از او نيست عودش به سوي او نيست ميخواهم عرض كنم تمام دنيا از انسان نيست. و انسان اصلش اينجايي نيست مردمِ جايي ديگر است آوردهاندش اينجا سرش دادهاند كه امتحانش كنند . . . . . . . . و هرچه را كه نكرده انسان مالك آنچيز نيست نميتواند مالك باشد و مكرر هي چنه زدهام بله چه ميشود انسان را بگويند اين هزار تومان مال تو حالا اين را گفتند و من هم گفتم مال من به تصرف من هم دادند من بردم در مجري گذاردم حالا آيا اين مال من شد؟ چطور مال من است يكدفعه دزد بر ميدارد ميبرد. چطور مال من است آيا من نقرهاي از بدنم بيرون ميآيد؟ چطور مال من است آيا من طلا از بدنم بيرون ميآيد؟ من كه نه نقرهاش را ساختهام نه طلاش را ساختهام. به عيسي گفتند اين پول مال كيست؟ گفت هر چيزش مال اين پادشاه است مال او است. سكهاش چه سكهايست او زده سكهاش را مال او اما نقرهاش اين نقره را خدا ساخته حالا كه خدا ساخته مال خدا است اين سلطان چه كارش كرده سكهاي روي او زده تا اين سكه روش هست مال شاه است اين سكه را كه پاكش ميكني ديگر مال شاه نيست اين سكهها توي دنيا هست وقتي اين مهر را پاك ميكنند ديگر چيزي براي كسي نميماند. پس هركه هرچه فاعل است و صادر شده از او آن مملوك او است و هرچه صادر نشده از ما مملوك ما نيست مگر اينكه متعارفمان شده يكپاره جاها بگوييم مال ما است اين مجاز است مجاز متعارف هم هست يعني دروغي كه شايع است و همهكس ميگويند حالا آيا دروغي كه شايع است آيا راست است؟ اين حلوا مال من نيست مگر همان قدري كه چشيدم و اگر حلوا را نچشي و ذائقه نداشته باشي تو را توي ديگ حلوا فرو ببرند ببين آنوقت حلوا آيا مال تو ميشود؟ نه. مال من نيست. پس تو آنچه ميچشي اين حالا مال تو است اين است كه بعدش ميگويي چه مزّهاي داشت.
و اين خلق همچو سراسرشان بدانيد هيچكدامشان از پيش خدا نيامدهاند. علامت اينكه نيامدهاند عرض ميكنم علامتش را شما به حكمت بيابيد تقليد نميخواهم بكنيد تقليد هيچكس را من نميخواهم بكنيد چيزي كه از جايي آمده علامت آنجا را خدا روش گذاشته و آمده ببينيد چيزي كه از پيش آب ميآيد تر است چيزي كه از پيش آتش ميآيد گرم است چيزي كه از پيش خاك ميآيد خشك است از پيش هوا چيزي آمد هوايي است. و عرض ميكنم هيچ مخلوقات هيچ بدئشان از خدا نيست و چرت نزنيد كه ميلغزيد چنانكه خيلي آدمها لغزيدهاند بگويم يك عالم مردم لغزيدهاند اگر فكر كني ميداني غريب نيست همه علما همه حكما بودهاند و كساني بودهاند كه دولت و ثروت داشتهاند و اوضاع داشتهاند همه گفتهاند و نوشتهاند خدا است به اين شكل در آمده به آن شكل در آمده به شكل سگ در آمده حالا سگش بيادبي است خير به شكل فلان نبي در آمده به شكل جبرئيل در آمده شما بدانيد خدا بدئش از ملكش نيست عودش به سوي ملكش نيست و اين ملك عرض كردم از خدا بيرون نيامده كوزهها از گل ساخته شده و چرت نزنيد گل بدئش از آب و خاك است مبدء گل آب است و خاك هيچ خدا نيست و چرت نزنيد. عرض كردهام آدم عاقل ميبيند مردكه آخوند است و كتاب مينويسد بسماللّه مينويسد الحمدللّه مينويسد نماز هم ميكند نازك نازك هم راه ميرود آدم گولش را ميخورد و مينويسد همه اينها خدا است. شما ملتفت باشيد خدا نه گرم است نه سرد است. تري مال آب است، خشكي مال خاك است، علت فاعلي گرمي آتش است علّت فاعلي روشني چراغ است. و ببينيد اين را خدا گفته به خصوص و ميفرمايد: مثل نوره كمشكوة فيها مصباح مصباح هم جا دارد خدا نميآيد جايي بنشيند خلق ميآيند جايي مينشينند المصباح في زجاجة حالا اين نور آسمان و زمين يا خالق آسمان و زمين يا بنّاي آسمان و زمين يا مبدء آسمان و زمين اين بنا مال كيست مال بنّاها. ديگر حالا بنّاها هم واجب نيست يكي باشند بلكه صريحاً گفته رجال لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه اوّل كه آدم آيه را ميخواند خيال ميكند يك مصباح است خدا گفته است وقتي توي آيه فرو ميرود ميخواند في بيوت اذن اللّه انترفع توي هراطاقي چراغي است پس چراغهاي متعدد هم خدا روشن كرده است چراغها هم چراغ نيست عمارت هم نيست مشكوة هم نيست بيوت هم اينجور خانهها نيست همه را من بابالمقدمه گفته آن آخرش گفته رجال لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه رجال آنهايند، بيوت هم هستند آنهايند، چراغ هم كه گفته آنهايند، پيغمبر سراج منير است انّا ارسلناك شاهداً و مبشّراً و نذيراً و داعياً الي اللّه باذنه و سراجاً منيراً، و الشمس و ضحيها همين پيغمبر است و جعلنا الشمس سراجاً يككسي به عيسي رسيد گفت اي آدم دلْرحم خوب! بيا به من ترحم كن. عيسي گفت به من مگو خوب؛ چراكه خوب خداست و عيسي آدم بود مثل آدم حرف ميزد و عيسي پيك خدا است وحده لاشريك له گفت من پيكم، هرچه خدا بدهد من داشته باشم دارم هرچه ندهد من ندارم.
پس غافل نباشيد انشاءاللّه برويم سر مطلب ملتفت باشيد پس هرچيزي كه بدئش از خدا نيست عودش به سوي خدا نيست و واللّه به غير از فعل خدا، علم خدا، قدرت خدا، همچنين باقي اسمائش صفات خدا كه آنها بدئشان از خدا است عودشان به سوي خدا است ديگر هيچكس بدئش از خدا نيست، عودش به سوي خدا نيست و عرض ميكنم بعينه مثل افعال تو بدئشان از تو است عودشان به سوي تو است. ملتفت باشيد انشاءاللّه لكن تمام خلق اولين و آخرين تمامشان از عالم امكانند و واللّه تمام عالم امكان مثل اين مداد است يككسي بايد اين مداد را بر دارد به صورت حروف در آورد و تمام عالم مثل همان گِلند كه خدا ميفرمايد خلق الانسان من صلصال كالفخار انسان را خداوند عالم از امكان آفريده حتي از گل آفريده يعني از گل امكان، بدء تمام مخلوقات از عالم خلق است عودشان به سوي خلق است پس رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله اينها جايي ديگر جا ندارند اما آن كساني كه از پيش خدا آمدهاند، خدا يعني قادر به كلّ اشياء، خدا يعني عالم به كلّ اشياء، خدا يعني حكيمي كه هيچ سفاهت راه در او ندارد و حكيم آفرين است. خدايي كه خالق كلّ است معلوم است قادر بر كلّ است و اين خدا آنكسي كه از پيش او آمده نميشود عاجز باشد از كاري، كاري را اگر نتواند بكند خدا نيست و اگر از آنجا آمده هركاري دلش بخواهد ميتواند بكند.
ملتفت باشيد انشاءاللّه مكرّر هي مثل زدهام هرچيزي از پيش شكر آمده شيرين است ديگر يكجايي ميبيني سفيد است اما شيرين نيست چشمت را وا كن فكر كن اين طعمش از شكر نيست. چرا خر شدهاي نجس شدهاي؟ ببين اين گچ است خاك سفيد است توقع شيريني از اين مكن، شكر شيرين است هرجا برود شيرين است هرچه از شكر ساخته شود شيرين است. سركه ترش است هرچه سركه توش باشد نميشود ترش نباشد، گولت زدهاند سركه لامحاله توش هست و همچنين هرچيزي از هر مبدئي كه ميآيد آن مبدء توش است. آتش گرم است آتش روشن است چراغ موشي باشد بهقدر خودش روشن است مشعل باشد بهقدر خودش روشن است آفتاب بهقدر خودش روشن است اما ما آتش ديديم مثل ذغال كه هيچ روشني نداشت اين را آتش اسمش مگذار جانت فارغ. و باز فكر كنيد صادر از خدا همان ائمه طاهرينند صلواتاللهعليهم كه بدئشان از خدا است عودشان به سوي خدا است و واللّه بعد از ايشان اشرف تمام مخلوقات پيغمبرانند واللّه ملائكهاي كه خدا خلق كرده خدمتكار پيغمبرانند. خانه براشان درست ميكنند جاروب ميكنند چيز براشان ميآرند چيز از خانهشان بيرون ميبرند ناخوشيها را بيرون ميبرند چركها را پاك ميكنند از بدنشان بسا دلاكي براشان ميكنند بسا ريشش را ميشويند صابون ميزنند. جميع ملائكه واللّه خدّامند براي انبيا و پستتر از انبيا، حتي جبرئيلش و ميكائلش و بدء اينها واللّه از فاضل طينت پيغمبر است9 و از عرق بدنش. و مكرر عرض كردهام عرق آن چيزي است كه عَرَض است و بايد بيرونش كرد از بدن تا بدن قوّت بگيرد، عرق جزء بدن نيست اگر جزء بدن باشد بيرون كردن نميخواهد عَرَض او است فضل او است زيادتي او است كه به كارش نميآيد بيرونش ميكند از بدن پس عرقي از بدن9 ريخته بيرون و صد و بيست و چهار هزار قطره از بدن مباركش چكيده و صد و بيست و چهار هزار پيغمبر را خدا آفريده از آن صد و بيست و چهار هزار قطره عرق و از آن خلق شدهاند پس خلق شدهاند از فاضل طينتشان. معني آن فضل را هم ياد بگيريد از فضل ايشان خلق شدهاند يا از فاضل طينت ايشان خلق شدهاند يا از نور ايشان خلق شدهاند اينها همه يكجور معني دارد نور آن است كه از منير جدا ميشود ميآيد و كارها هم ميكند و كارها را همه را نور ميكند خود خورشيد از آسمان نميآيد پايين، نورش ميآيد؛ نورش كه آمد روي زمين آن وقت درختها سبز ميشود آبها بيرون ميآيد قناتها جاري ميشود همه اين كارها از دست آفتاب جاري ميشود، يكخورده آفتاب پايين ميرود هوا سرد ميشود زمستان ميشود و گياهها خشك ميشوند يكخورده سردي زيادتر شود ديگر كرسي آدم را گرم نميكند. منظور اين است كه اين انسانها اين حيوانها تمامشان از نور شمسند.
ملتفت باشيد فكر كنيد وقتي اينها را ياد ميگيري از هرجاييش هم چيزي ياد ميگيري حالا اين نور آيا يعني روشني؟ نه، همين روشني تنها نور نيست. بلكه گرمي هم نور است گرمي آفتاب نور آفتاب است پس تمام گياهها و غافل نباشيد كه خيلي چيزها به دستتان ميآيد به جهتي كه اين نواصب هي ميگردند چيز وحشت داري پيدا ميكنند به دهان مردم مياندازند كه بله شيخيها همچو ميگويند شيخيها ميگويند همه خلق از نور ائمه خلق شدهاند و اين كفر است و زندقه است شمر از نور ايشان خلق شده يعني چه؟ سگ از نور ايشان خلق شده يعني چه؟ عرض ميكنم شمر هم از نور آفتاب خلق شده آخر اين شمر پدر ميخواست مادر ميخواست مني ميخواست نطفه ميخواست رحم ميخواست وقتي به دنيا آمد نان كوفت ميكرد آتشك ميكرد از همين گياهها كوفت ميكرد و تمام گياهها از نور آفتاب خلق ميشود آفتاب بالا ميآيد گياهها سبز ميشود خوشه ميكند دانه ميدهد دانهاش را هم همين آفتاب ميسازد روز اوّل دانهاش را هم همين آفتاب ساخته اوّل خدا يك تخمي ميسازد آنوقت از آن تخم گياه ميروياند، تخمي ميسازد آنوقت از آن مرغ را بيرون ميآرد. نوع خلقت و پستاي خلقت همه اين است كه اوّل تخمه را ميسازند ماتري في خلق الرحمن من تفاوت اوّل تخم را ميسازند از تخم جوجه بيرون ميآيد بله بعد اين جوجه هم تخم ميكند راست است از جوجه هم تخم بيرون ميآيد البته آن تخمي هم كه اوّل ميسازند داستاني دارد اوضاعي و اسبابي دارد تا ساخته شود پس هر روز و هر شب تخم ميسازد تخمي بخواهند درست كنند براي گياهي بخاري درست ميكنند ديگر بخارش به چه ميزان باشد حرارتش به چه ميزان باشد رطوبتش به چه ميزان باشد در زمين سنگلاخ نباشد بايد جاش پر نرم نباشد پر خس زياد نداشته باشد پس هزار حكمت دارد و به كار ميبرد تا تخمي ميسازد و اين تخم جاي گرمي ميماند ميتركد جوجه از آن بيرون ميآيد ديگر جوجه هر روز هر روز لازم نيست لكن تخم هر روز لازم است ماتري في خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل تري من فطور.
درست فكر كن جولان بده عقل خودت را نظر بكن فكر بكن همين طوري كه انسان اوّل نطفه است بعد علقه ميشود بعد مضغه ميشود بعد عظام ميشود بعد اكساء لحم ميشود بعد بزرگ ميشود تا سر نهماه بيرون ميآيد اولش هم از خاك خلق شدهايم فكر كنيد انشاءاللّه ديگر يكپاره گبرها گفتهاند بنينوع انسان نميشود پدر نداشته باشند مادر نداشته باشند پس گفتهاند بنينوع انسان ابتدا ندارد هي بايد پدري داشته باشند و مادري، ديگر آدمي به خصوص از آب و خاك خلق شده عرض ميكنم شما فكر كنيد انسان همهاش همين حالا هم از آب و خاك خلق ميشود. اين آب است و اين خاك گندم ميشود اين را پدر ميخورد مادر ميخورد در آنجا تربيت ميشود نطفه ميشود علقه ميشود مضغه ميشود پس خلقكم من تراب پس انّ مثل عيسي عند اللّه كمثل ادم خلقه من تراب خدا آدم را از خاك خلق كرده ماها را هم از خاك خلق كرده لكن آن آدم اولي ديگر پدر نداشت مادر نداشت نطفه و تخمهاش در شكم زمين درست شد پس خداوند عالم تخمه ميسازد و اين تخمها به واسطه گرمي اين آفتاب ساخته ميشود به گرم كردن و سرد كردن آفتاب ساخته ميشود آفتاب نباشد تخم ميكاري سبز نميشود وقتي هوا گرم نباشد بخاري نيست گرم نباشد آبي نيست كه بخار كند حتي آبهاي متعارفي هوا يكخورده سرد ميشود ميبيني يخ ميكند سردتر باشد قايمتر يخ ميكند خيلي سرد باشد يخ مثل سنگ ميشود پس اين آبها يكقدري آتش داخلش هست كه روان است آن آتش را بيرون كنند و سردي به جاش بيارند يخ ميبندد ديگر جاري نميشود پس واقعاً حقيقةً اين نور آفتاب كه آمده روي زمين آبها را جاري كرده يخها را آب كرده گلها را رويانده ميوهها را رسانيده. با چشم ميبيني اوّل خوشه شيرين نيست ترش هم نيست خورده خورده مرچ ميشود خورده خورده ترش ميشود و هي آفتاب مرور ميكند بر اين، شبها هي سرد ميشود كه تُرد بشود روزها هي گرم ميشود كه شيرين بشود. پس اين گرميها و اين سرديها همه از آسمان ميآيد از نور آفتاب است باز اگر گفتند اينها مناسبگويي است ميكني و گفتهاند و ردّمان كردهاند و كتاب نوشتهاند شما بدانيد اينها همه را پوستكنده خدا گفته است ميفرمايد: و في السّماء رزقكم و ماتوعدون روزي شما همهاش توي آسمان است و اين صريح قرآن است و سنّي هم نميتواند انكار كند اما اين مُنّي بيدين كه از گُه سنّي هم بدتر است انكارش ميكند پس واللّه و في السّماء رزقكم جميع رزقها اين گندمها اين برنجها اين مأكولات اين مشروبات جميعش از آسمان آمده حتي اين پردهاي كه اينجا است از پنبه است پنبه را زراعت كردهاند، اين پشمها از گوسفند است گوسفند از گرمي پيدا شده از سردي پيدا ميشود و اين گرمي و سردي از آسمان بايد بيايد پس همه از آسمان آمدهاند پس همه اين گوسفندها همة اين حيوانات خوب و بد همه از آسمان آمدهاند حالا از آسمان آيا همچو آمدهاند كه از آسمان آمدهاند پايين؟ نهخير هيچ معنيش اين نيست هيچكس هم نگفته مراد اين است. سگ از آسمان نيامده پايين بعد از اين هم نميآيد سهل است مگر آدم از آسمان ميآيد پايين؟ حاشا مگر درخت از آسمان ميآيد پايين؟ با وجودي كه حديث داريم كه تمام درختها را از آسمان و آن طرف آسمان آوردهاند چراكه بهشت آن طرف آسمان است و تمام درختها را از بهشت جبرئيل آورد براي حضرت آدم و حضرت آدم مينشانيد در زمين ديگر درخت عنّاب را كه آورد حضرت آدم آن را در جاي بلندي كشت كه نم به آن نرسد درخت عنابّ هم طاقتش زياد شد و سبز شد.
پس ملتفت باشيد انشاءاللّه تمام اينها از آسمان است اما جور آمدنش را از آسمان فكر كن حكيم شو گرميش از آنجا ميآيد سرديش از آنجا ميآيد نطفهاش از آنجا ميآيد تخمهاش از آنجا ميآيد ديگر تخمهاي كه توي نور آفتاب است و ميآيد نوراني است و گرم است تخمهاي كه از پيش فلك زحل ميآيد سرد است و خشك است تخمهاي كه از پيش زهره ميآيد گرم است و تر. پس تمام اينها و في السّماء رزقكم و ماتوعدون حالا ديگر چرت نزنيد هرچه در روي زمين است حتي گَند جيفه تمامش بدئش از آسمان است تا آفتاب نزند جيفه متعفّن نشود اين گند را نميكند پس اينها همه از آسمان آمده لكن هيچ بي احترامي به آفتاب نميشود كه اينها از نور آفتاب درست شده. واللّه شمر شمر نبوده تكليف داشته مخالفت كرده نافرماني كرده كافر شده تكليفش كردهاند اسباب تكليفش را هم براش مهيّا كردهاند طغيان كرده و نخواسته، شمر شده. آيا شمر همين طوري كه از شكم مادر بيرون ميآيد شمر است؟ نه، آن كارهاي شمري را كه ميكند شمر ميشود. خدا لعنت كند هم شمر را و هم همه شمرها را. و عرض ميكنم همين ناصبي كه اينطور ايراد ميكند و عداوت ميكند از شمر واللّه بدتر است چنانكه حضرت سجّاد فرمايش فرمودهاند نواصب ما ضررشان بيشتر است بر ضعفاي شيعه از ضرر لشكر يزيد بر حسين بن علي و اصحاب او. دليلش را هم اينطور حضرت سجّاد فرمايش ميفرمايند كه اينها ظلمي بود كردند و اصحاب حسين را كشتند و آنها رفتند حوريهها را بغل گرفتند و نجات يافتند ديگر خصوص دعاي پيغمبر هم كه در حقشان شده بود در بين جنگ احساس الم حديد را نميكردند يعني از آن شوق و ذوقي كه داشتند احساس نميكردند هرطوري ميشد ملتفت نميشدند. و حضرت سجّاد قسم ياد ميكنند كه اين نواصب اينها ضررشان بيشتر است بر ضعفاي شيعه از ضرر لشكر يزيد بر حسين و اصحاب او چراكه اينها ميخواهند كه آن ضعفاء را ببرند به جهنّم و اينها ابد الابد در جهنم معذب باشند و آنها اين خيالشان نبود مقصودشان همين بود كه آنها را بكشند يكساعت هم بيش نبود بازي خواستند بكنند و بازيشان را كردند و رفتند. پس اين نواصب بدترند از شمر، بدترند از يزيد، بدترند از قشون يزيد. ديگر حالا همچو توي دنيا شمر خيلي است يزيد خيلي است در دنيا. آدم چهكار كند؟ معاويه خيلي است در دنيا، بله خيلي است آدم چه ميتواند بكند؟ هميشه معاويه زياد بوده در دنيا، هميشه نواصب در دنيا زياد بوده و هميشه منافق در دنيا زياد بودهاند آدم چه كار كند؟
و صلي اللّه علي محمّد و آله الطاهرين
@مقابله اين درس از روي نسخة چاپي (دروس ـ 21) ميباشد@
(درس سي و دوم، دوشنبه 9 رجبالمرجب 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: و انّما ذلك كزيد يظهر لقوم انّه نجّار و لقوم انّه نجّار و صائغ و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و عالم علي حسب المصلحة و الضرورة و التحمّل فافهم و تبصّر و ظهورهم بتمام مالهم من المقامات و العلامات و المعاني و الابواب و الامامة انّما يتحقّق في الرجعة علي مايتحمّله قوابل هذه الدنيا و كماله بلامانع في الاخرة رزقنا اللّه الفوز بولايتهم و التسليم و الاخبات لهم في الدنيا و الاخرة بحقّهم و حرمتهم صلوات اللّه عليهم و هذه المقامات الخمسة اصول مقاماتهم و مراتبهم علي ماوصل الينا و عرفونا من انفسهم و اما مالهم ممّايعلمون من انفسهم فذلك فوق مشاعرنا و مداركنا كيف و لميظهر لنا من كتب فضائلهم الا الف غيرمعطوفة و لنعم ماقال الشاعر:
ما عسي اناقول في ذيمعال |
علة الدهر كله احديها |
فاذا كان لهم معال احديها علة جميع الدهر فجميع الدهر يرجع الي تلك الواحدة و يحكي شئونها و اطوارها و لاعلم له بما لميتعلق به منها و لميعرف من نفسه له و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و فيما ذكرنا كفاية لمن كان من اهل التسليم و اما غيرهم فلايكتفون و لو جئتهم بجميع آيات الله و براهينه،
فهذه من علاه احدي المعالي |
فعلي هذه فقس ماسواها |
انشاءاللّه درست دقت كنيد و چرت نزنيد كسي كه در حكمت وارد شد و دقت نميكند به جز اينكه خودش را خراب كند ديگر هيچ حاصلي ندارد و اين سرّي است. پس دقت كنيد عرض ميكنم قدرتي است از خداوند عالم تعلق ميگيرد به خلقت اشيا و خلق ميكند اشيا را و اشيا هم خودشان كارها دارند ميكنند و اين را كسي كه درست فهميده باشد نيست و شما مترسيد و بگوييد هيچكس نيست به جز آنهايي كه خودشان فرمايش كردهاند و هركه به خصوص به او فرمايش كردهاند و تعليمش كردهاند و مردم ديگر نميدانند. اينجا حالا بعضي به جبر افتادهاند بعضي به تفويض افتادهاند.
شما فكر كنيد هرچيزي هرجايي واقع است اين را خدا خواسته كه همچو شده در اين شك نيست و آن فعل خدا را نبايد فعل بندگان دانست. با وجود اينكه تا چيزي را خدا نخواهد واللّه آن چيز موجود نميشود و معلوم است تا خدا نخواسته باشد موجود نميشود. ملتفت باشيد انشاءاللّه و همچنين در اعمالتان و اعمال هركس و تأثير هرچيزي فكر كنيد بلكه انشاءاللّه پيرامون فكرش بگرديد اقلاً توي راه فكرش بيفتيد آنوقت فكرش را بكنيد. پس سرّ قَدَر سرّ تقدير خدا در همهجا هست و هرجا نخواسته باشد چيزي باشد نيست. پس ما شاء اللّه كان و ما لميشاء لم يكن.
ملتفت باشيد انشاءاللّه يكپاره جاها هم كه ميفرمايند انّ امرنا هو السرّ و سرّ مستسرّ و سرّ مقنعّ بالسرّ همين جور چيزها است. آنچه هست لفظي كه وحشت توش نيست اين است كه هرچه هست خدا خلق كرده اين وحشتي ندارد. حالا خدا خلق كرده مرا لكن من ميخورم من ميآشامم اما اگر خدا نخواهد من بخورم من نميتوانم بخورم نخواهد من بياشامم من نميتوانم بياشامم من بهقدر يكمويي خلاف آن تقدير را نميتوانم بكنم او به هركيفيتي كه خواسته من حرف بزنم حرف ميزنم نخواسته من نميتوانم حرف بزنم. پس اين است لارادّ لقضائه لامانع من حكمه. ملتفت باشيد انشاءاللّه و از اينجور سخنها خيلي در قرآن است يسبّح له ما في السّموات و الارض. سبح للّه ما في السّموات و الارض و اينها را عمداً يكجايي اينطور فرموده يكجايي يسبّح للّه ميگويد، يكجايي سبّح اسم ربكّ الاعلي كه اگر كسي طالب هست بفهمد مطلب را، طالب هم نيست بدتر توي سنگ و كلوخها بيفتد. ميفرمايد خدا تعمد كرده و قرآن را معمّا كرده است و ميشد خدا قران را معمّا نكند بهطوري باز قرار داده باشد كه همه عربها بفهمند ميبينيد تعمد كرده منه آيات محكمات هنّ امّ الكتاب آنها را بگيرند و اخر متشابهات و امّا الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ماتشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله ديگر يا به جهت مداخل يا به جهت عزت يا به جهت همينكه خراب كند دين خدا را و هيچ پي نميتوانند ببرند به تأويل اين قرآن و مايعلم تأويله مگر آنكسي كه نازل كرده مگر آنكسي كه بر او نازل شده پس يسبّح للّه ما في السّموات و ما في الارض و سبّح اسم ربكّ الاعلي اسم رب را بايد تسبيح كرد اين اسم خداست كه بايد تسبيحش كرد و واجب است كه شما تسبيح كنيد اسم خدا را و تسبيح كنيد شما.
غافل نباشيد كسي را كه ميگويند منزه است از فلان كار يعني آن كار را نميكند. پس بدانيد تسبيح مردم واللّه عين تشبيه است كه خلق هركدام هرچه كردهاند همه را خدا كرده. نه، كار خلق هيچ كار خدا نيست. خلق خوردهاند خدا نخورده او كسي است كه يطعم و لايطعم خلق ميميرند خلق زنده ميشوند خدا نميميرد خدا را كسي زنده نميكند خدا متغير نيست. پس بخواهي اينها را ببندي به خدا كه خودش آتش است خودش آب است خودش هوا است و همه گفتهاند اين حرفها را هركس پا به دايره حكمت گذارده اين حرفها را زده از ملاّصدراش و ملاّمحسنش و ملاّي رومش و ملاّ محييالدّينش همه اين حرفها را زدهاند. بله دريا نفس زند بخارش گويند متراكم شود ابرش خوانند فرو چكد بارانش نامند به هم پيوندد سيلش گويند چون به دريا رسد همان دريا است.
البحر بحر علي ماكان في القدم | انّ الحوادث امواج و انهار |
پس اينها همه از آن آب دريا است اينها را همهشان ميگويند هم ملامحسن هم ملاصدرا همه صوفيّه اين حرفها را ميزنند. عرض ميكنم اينها تمامش از همين است كه هيچ سرّ قدر را نفهميدهاند و اصلاً پيرامون او نگرديدهاند.
شما ملتفت باشيد و فكر كنيد خدا آب را خلق ميكند و خدا تر نيست. خدا آتش را خلق ميكند و خدا گرم نيست اين است كه راه فكرش را كه عرض ميكنم بلاتشبيه مثل اينكه تو خودت آتش را روشن ميكني و خودت آتش نيستي تو آب را ميريزي به جايي و خراب ميكني آنجا را و خودت آب نيستي و اين را خدا ميسازد. چهجور؟ اسبابش را خيلي جاها به خلق نموده. و اما آب هميشه بوده و بعضي از حكما همچو خيال كردهاند كه روز اوّل خدا آنچه خلق كرده ديگر زياد نميشود در ملك خدا چيزي، ولكن هيچچيز كم نميشود. ملتفت باشيد چه عرض ميكنم راه نظرشان هم اين است كه آبي كه خدا خلق كرده روز اوّل هميشه همين آبها هست توي حوضها توي نهرها توي درياها گاهي گرمي به آنها ميرسد آنها را بخار ميكند بالاش ميبرد و كم ميشود گاهي سردي ميرسد به آن بالاها به آن بخارها دوباره آبش ميكند پايينش ميآرد و تعجب اين است كه چشم ميبيند كم ميشود و ميبينند ميجوشاني خورده خورده تمام ميشود و از همين راهها هم هست كه هم خودشان گول خوردهاند هم مردم ديگر را گول زدهاند.
ملتفت باشيد شما گول مخوريد عرض ميكنم شكي نيست آب را وقتي آتش زيرش ميكني آب كه داغ شد سبك ميشود از روي زمين ميل به بالا ميكند باز آتش كردي آنقدر سبك ميشود كه پاش را از روي ديگ بر ميدارد ميآيد توي هوا بخار ميشود. ببينيد آيا نه اين است كه گرم شد و آتش زيرش كردي و آتش داخلش است و آتش ميل به بالا ميكند آب را هم به همراه خودش ميبرد. واقعاً آتش داخلش است آتش الان مخلوط و ممزوج با اين آب است حالا كه آتش مخلوط با اين آب است و آتش خودش رو به بالا ميرود اين آبها را هم بر ميدارد همراه خود بالا ميبرد پس آتش برده اين آب را بالا. انشاءاللّه دقت كنيد ايني كه گفتهاند آبي نيست و خدا آب تازهاي خلق نميكند از اينجاها گول خوردهاند و يكپاره همهجا را گفتهاند و آنهايي هم كه به تناسخ قائل شدهاند از اين راهها گول خوردهاند خيال كردهاند يك آب است هي ميبرد بالا هي ميآرد پايين، باز ميبرد بالا باز ميآرد پايين و ديگر زياد نميشود. آن مادّهاي كه هم در دريا ميرود هم در رودخانه ميرود هم بالا ميرود ابر ميشود، هم باران ميشود پايين ميآيد. آن چهچيز است؟ آن ماده آب است، حقيقت آب همان است كه روز اوّل خدا خلق كرده، ديگر كم و زياد نميشود. از همين راهها است كه هم گول خوردهاند و هم به تناسخ قائل شدهاند. و سرّ حكمتش به دست شما باشد گرمي همين كه به جسم تعلق گرفت ديگر ميخواهي اين گرمي را آتش اسم بگذار ميخواهي آفتاب. هرچه باشد جسم همين كه گرم شد نرم ميشود و هرجسمي هرقدر سخت شد حتي عرض ميكنم آهن باشد آهن را كه هي دست ميمالي هي دست ميكشي خورده خورده نرم ميشود شمشير را دست نكشيده به كار ببري آنقدر سخت است كه بسا ميشكند اوّل قدري دست ميمالند فيالجمله نرم ميشود به كار كه ميبرند نميشكند. و همچنين است هرچيزي، چوب را خيلي دست بمالي يكخورده نرم ميشود ملايم ميشود. هميشه جايي افتاده باشد هيچكس دستش نزند سخت ميشود صلب ميشود. پس حرارت كه به جسم تعلق بگيرد جسم را سبك ميكند رو به بالا ميبرد آنوقت برودت تعلق ميگيرد سنگين ميكند پايين ميآرد درهم ميكوبد.
شما غافل نباشيد انشاءاللّه ميخواهم عرض كنم همچو واقعاً حقيقتاً هواي امسال تازه احداث شده نه هواهاي پارسالي است، هواهاي پارسال تمام شد و رفت. آبهاي امسال واقعاً تازه احداث شده و اين امسال كه ميگويم اين را شما قرن به قرنش را نگاه كنيد آن بعدش عوض نشده يكقدر معيّني كه ميگذرد اين كاسه آب يكجا تمام ميشود، آب در كاسه كه ميريزي در اطاق ميگذاري يكهفته كه ميماند كمكم ميبيني آبها تمام ميشود ميرود جزء هوا ميشود. به گرمي هوا به همين جوري كه از گرمي رفته به همين جور اگر سردي مسلط كني هواها بخار ميشود بخار را برش گرداني آب شود بيايد توي كاسه يك دفعه ميبيني يكجا آبها بر ميگردد. پس گرمي تازهاي تعلق ميگيرد به هوا و هوا را طوري ميكند. سردي تازهاي تعلق ميگيرد به هوا و هوا را طوري ميكند متكاثف ميكند. ملتفت باشيد انشاءاللّه هرجا امرش واضحتر است شما مدّ نظرتان آنجا باشد آنجا قايم نگاهش داريد. آفتاب بيرون ميآيد آفتاب امروز غير از آفتاب ديروز است. اين وقتي ديگر است سالي ديگر است اينها غير يكديگرند ميبيني روي هم ميگذاري زياد ميشود بر ميداري كم ميشود و اينها محل اختلاف خيلي از مردمان بزرگ بزرگ بوده است گاهي به پيغمبر بحث ميكردند و پيغمبر ردّشان ميكردند و جوابشان را ميدادند. بله اين هميشه در اينجا هست و بوده و بعد هم هميشه در آن بعد بوده و هست. و خيلي از حكماي سلف ميگفتهاند حالاها كم ميگويند خيلي از حكما ميگويند اوقات مخلوق نيست وقت قديم است وقت هميشه بوده لكن اين تكهتكههاش است كه تو ميبيني اينجاها ريخته است و همينجور بحث را با پيغمبر كردند خيلي از گبرها. و گبرها هميشه حكمت پيششان بوده است چراكه اصلش مبناي گبريّت از آن مهاباد است و از قديم بودهاند پيش از ابرهيم و نوح بودهاند و حكمت دستشان بوده اما حالا يكيشان حكيم بوده شاگردش هم حالا حكيم است نه شاگرد مثل استاد نميشود. حكمت از پيغمبران به دست رعيت افتاده حالا آيا رعيت هم حكمت دارند؟ نه، ديگر رعيت درست نميتواند بفهمد. پس بسا انبيا حرفي زدهاند و رعيت نفهميدهاند و كج رفتهاند. حتي تناسخ، يكپاره حرفها انبيا زدهاند راست هم هست حكمتي بيان كردهاند اما تناسخ نيست و اينها نميفهمند و تناسخ خيال كردهاند ما هم داريم اينجور چيزها را. آيا نه اين است همينجا موسي مسخ ميكرد قومي را بعضي به صورت قرده ميشدند بعضي به صورت حيواني ديگر ميشدند اين مسوخات كه هستند ميشدند و بسياري از حيوانات داخل مسوخات هستند فيل داخل مسوخات است زنبور داخل مسوخات است كلاغ داخل مسوخات است اينها يكوقتي انسان بودهاند به صورت اينها بيرونشان آوردهاند حالا آن مطلب حقش اين است كه كسيكه طبعش برطبع حيواني باشد و روحش مثل روح حيواني باشد بخواهند مسخ كنند اين را به صورت آن حيوان مسخ ميكنند و معذلك كه مسخ را انبيا كردهاند ائمه كردهاند حضرتامير چند دفعه شخصي را به صورت سگ كردند باز مذهب تناسخ باطل است پس بعضيش راست است بعضيش دروغ است. اما راستش را با دروغش ميشود تميز داد و نه اين است كه اين حيوانات يك وقتي آدم بودهاند و حالا حيوان شدهاند و آن تناسخي كه بد است و حقيقت ندارد همين است كه گبرها هم همين را ميگويند ملتهاي ديگر هم كه ميگويند از آنها ياد گرفتهاند. ميگويند خدا روز اوّلي كه خلق كرده همين انسان را خلق كرده روز اوّل به غير از انسان هيچ خلق نكرده و همين نوع انسان خلق شده و بس وقتي انسان را در بدن آخشيجي يعني عناصري آوردند گذاشتند يا خوب ميكند يا بد ميكند اگر خوب ميكند دوباره از اينجا ميرود در آسمان در بهشت منعّم است بد ميكند يك طايفهاي را كه مقدار معيني بد كردهاند به صورت حيواناتشان ميكند بار ميكشند آنها را ميكشندشان و ذليل در زير دست همه باشند آنوقت اگر آنها گناهشان تمام نشده برشان ميگردانند از صورت حيوانات به صورت نباتاتشان ميكنند اينها را هي سرما ميدهند هي گرما ميدهند هزاربار به بوته مياندازند اينها را ميسوزانند هي عذابشان ميكنند تا اينكه تمام ميشوند خاكستر ميشوند حالا كه خاكستر شد اگر گناهش تمام شده ميرود بالا به آسمان. اگر گناهش تمام نشده اين را دوباره چوبش ميكند دوباره ارّه پاش ميگذارند و ميسوزانندشان و بعضيهاشان تا اينجا هم آمدهاند كه خيال ميكنند درخت سبز را وقتي ميسوزاني دردش ميآيد چوب تر را نبايد سوزاند درخت را از جا بكني خيال ميكنند صدمه ميخورد و اين عرقش آمده تا توي مسلمانها ميان مردم اين حرفها هست كه درخت را خوب نيست ريشهكن كنند. بدانيد اينها از همان عرق گبري است خلقت درخت براي اين است كه بيندازيش براي اين است كه چوب پيدا شود چوب را بسوزانند. خلقت درخت اگر براي انسان نبود اصلش خدا خلقش نميكرد براي چه خلقش كند؟ لكن آن جماعت كه ميگويند شاخ هيچ درختي را از درختي نبايد بريد و هيچ شپشي را نبايد كشت و هيچ حيواني را نبايد بيجان كرد خيليهاشان اينجورها ميگويند يعني آنهايي كه متديّنينشان هستند ديگر حالا ميان گبرها هم بعضي شپش را ميكشند بعضي گوسفند هم ميكشند فسّاق و فجار در ميان هرطايفهاي هستند اما آن دين گبري صرف را بخواهيد بدانيد آن اين است كه شپش را نبايد كشت ميگويند اين چه كار كرده است خداي خالق اين را خلقش كرده ديگر حالا بسا دليل هم بيارند كه ببين خدا به اين شپش چشم داده دست داده پا داده هرچه تو داري اين شپش هم دارد حالا كه چنين است جلدي اين شپش را بيتقصير ميگيري ميكشي يعني چه؟ و توي كتابهايشان است كه كسيكه حيوان بيتقصيري را بكشد مثل اين است كه آدم بيتقصيري را كشته باشد آدمي كه هيچكس را نكشته صدمهاي به كسي نزده وِلَكي او را بكشند آيا خلاف شرع و خلاف انصاف نيست خدا اين را خلقش كرده چشمش داده دست و پاش داده اين را بكشند آيا خلاف نيست بله خلاف است پس آدم بيتقصير را نبايد كشت اما اگر اين آدم يك آدم ديگر را كشت ديگر حالا كه آدمي را كشته جزاش اين است اين را پس بكشند.
باري فيالجمله اشارهاي به مذهبشان بكنم. پس ميگويند همين انسان است خلق شده لكن در بدني كه آمد اگر درست راه رفت انساني را نكشت حيواني را نكشت گياهي را نكند و ميگويد پِتِتْ يعني توبه كردم از هرگياهي كه كندم از هر سبزي كه سوزانيدم از اين كارها هي توبه ميكند. ملتفت باشيد غافل نباشيد و اينها همه براي اين است كه حرفشان اين است كه اينها همه انسان است و يكوقتي بوده در زماني پيش بسا هزارسال پيشتر بسا دوهزار سال پيش انسان بوده حالا به اين صورت است. ملك را هم قديم ميدانند ميگويند ابتدا ندارد و تصريح دارند كه اين گياه انسان بوده بسا دههزار سال پيش صدهزار سال پيش هزارهزار سال پيش تقصيري كرده ظلمي به كسي كرده حالا ميبيني به اين صورت است. پس ميگويند اصلش انسان است اگر خطاي معيّني كرد جزاش اين است كه حيوانش كنند پس اين را به صورت حيوان ميكنند. آنوقت در ميان حيوانات هم اگر وقتي در بدن انساني بود ميزد و ميكشت و مردم آزاري ميكرد اين را به صورت سگش ميكنند به صورت شيرش ميكنند اما اگر همچو آدمي نبود لكن مردم را به كار واميداشت كه چيزي به دست بيارد پس اگر زحمت به مردم ميداده به صورت خرش ميكنند كه بار بكشد به صورت اسبش ميكنند كه سوارش شوند به صورت شترش ميكنند كه بار بكشد باز يكنمره ديگر از خلق بسا اينكه گناهشان از اينها هم بيشتر باشد حيوانيت هم چارهشان را نكند به صورت درختشان ميكند كه هي ارّه پاشان بگذارند هي تيشه به ايشان بزنند هي سرما به اين بزند هي گرما بزند هي اين صدمه بخورد و خيال ميكند اين جان دارد پس ميگويند به صورت نباتات ميكنند اين انسان را و مدتهاي مديد به صورت نبات است. بسا كسي هزارسال به صورت درخت است هي سبزش ميكنند هي ميخشكانندش تا تخفيفي براي گناهش كه شد دوباره بالاش ميبرند. بسا باز اول ببرند حيوانش كنند بسا مدتها حيوان است تا برود به انسان برسد و همچنين به همين پستا و به همين نمره ميگويند اگر يك وقتي صدهزار سال پيشتر يا زيادتر از اين باز خلقي باشند معصيتشان آنقدر باشد بيفهميشان و بيشعوريشان آنقدر باشد كه اينجور ارّه پاشان گذاردن و تراشيدنشان مكافات عمل آنها را نميكند و صانع ما هم خدايي است كه حتم كرده كه كسي كه بد كند با او بد كند اگر كسي خوب كند با او خوب كند و نمره اين حرف همينهايي است كه پيش شما هم هست اناحسنتم احسنتم لانفسكم و اناسأتم فلها اگر كسي اينها هم چارهاش را نكند به صورت كوهش ميكنند به صورت سنگش ميكنند به صورت خاكش ميكنند پس به صورت جماداتش ميكنند كه هي يخ كند هي سرما بخورد هي گرما بخورد كه معصيتشان پاك شود. آنوقت صد هزار سال ميگذرد سنگ معصيتش كم شده آنوقت كمكم خاك ميشود باز صدهزار سال ميگذرد خاكها ميروند باز صدهزار سال ميگذرد درخت ميشود و كرم ميشود حيواني ميشود هنوز پاك نشده مدّتها هم حيوان است آن آخرش بايد انسان شود.
فكر كنيد انشاءاللّه حقيقت تناسخي كه شرع اسلام برداشته آن را اين تناسخ است و اين تناسخ تناسخي است كه اصلش به قيامت قائل نيستند و كم پيدا ميشود در ميانه گبرها كسي كه به قيامت قائل باشد. پس به شيئي ديگر غير اين عالم قائل نيستند ميگويند همهاش ملك خدا است اين آسمانها است و اين زمين. آسمانها بهشت است و جهنم زمين. كسي را ببرند در آسمان ديگر نه گرمش ميشود نه سردش ميشود نه گرماشان است نه سرماشان، آسودهاند. پس آسمانها بهشت است زمينها هم جهنم است ديگر عالمي ديگر باشد عالم برزخي باشد قيامتي باشد اعتقادشان نيست. پس چون مبناي مذهب اينها تناسخ است و اينهايي كه همچو فهميدهاند از انبياشان و انبياشان هم نگفتهاند اينها را لكن چون ديدهاند كه انبيا بعضي را مسخ كردهاند خيال كردهاند كه اين همان تناسخ است. لكن عرض ميكنم آن كسي كه مسخ شده ميفهمد كه مسخ شده شخصي خدمت حضرت صادق بيادبي كرد فرمودند اخسأ يعني دور شو اي سگ تا فرمودند اخسأ فيالفور به صورت سگ شد و ميفهميد خودش كه مسخ شده هرجاش را نگاه ميكرد به صورت سگ ميديد رفت توي خانهاش برود، بيرونش كردند. آمد دست به دامان حضرت شد هي التماس كرد تا برش گردانيدند به صورت اولش. حالا آني كه انسان است و مسخش ميكنند به جهت عذاب ميفهمد كه مسخش كردهاند خانهاش رفت راهش ندادند گريه هم ميكرد ديگر آنوقت حجت خدا برميگرداند دوباره او را به صورت انسان ميكند. لكن حيوانات، سگ خوشش ميآيد سگ باشد اما انسان سگ باشد خيلي بد است. گربه گربه باشد حظ هم ميكند انسان را گربه كنند معذّب ميشود. ميانه اين صوفيها خيلي متداول است يكدفعه ميبيني گربه را ميبينند ميگويد هي ميشناسمت ميدانم كجا بودهاي يعني من تو بودم تو من بودي. متداول است ميانشان. يكي از مرشدهاي همين زمانها بود ميگفت من يادم هست در فلانوقت ماده خري بودم مرا بار ميكردند ميبردند درّه مرادبيگ و مرا چاروادار گاييد آنروز به صورت مادهخر بودم حالا به صورت آدم شدم.
ملتفت باشيد انشاءاللّه پس آن تناسخي كه بد است همين است. انسان را خدا خر نميكند حتي در توي جهنم يافت نميشود صورت انسان، صورت مستقيم در جهنم يافت نميشود. مسخ ميشود لكن باز عُمَر ميداند عمر است و داد ميزند ابابكر ميداند ابابكر است بسا به صورت خر باشد بسا به صورت سگ باشد انتحمل عليه يلهث او تتركه يلهث اينجور كه صورت بدنشان را تغيير بدهند خدا در دنيا هم تغيير ميدهد در برزخ هم تغيير ميدهد در آخرت هم تغيير ميدهد. ملتفت باشيد انشاءاللّه كه آن مسخها را بر طبعشان مسخشان ميكنند يعني اگر كسي طبعش دزدي بود دزدي كه علانيه راه را ميزند و قطّاع طريق است به صورت گرگ است اينها را وقتي مسخ ميكنند اينجا قطاع الطريق بودند اينها را اگر بخواهند عذابشان را شديد كنند به صورت گرگش ميكنند اما ميداند آدم هم هست و به صورت گرگش كردهاند. هرجا هم برود به صورت گرگ است طبعش طبع دزدي است. دزدي كه زيرجُلكي چيزي بردارد و برود قايم شود اين را به صورت موشش ميكنند اما ميداند موش شده پيش موشها هم كه برود آرام ندارد براي تعذيب اين جورش كردهاند پس صدمه ميخورد. يكي طبعش اين است كه ميانه دونفر را به هم بزند ميلش هميشه در اين است اقتضاي طبعش اين است.
نيش عقرب نه از ره كين است | اقتضاي طبيعتش اين است |
آنكه نمّامي ميكند اين را لامحاله به صورت عقربش ميكنند يكي را ميبيني تا نفاق نكند دلش آرام نميگيرد همچو طبعش اين است كه نفاق كند اين را به صورت مارش ميكنند. و مار منافق است روش را دست ميمالي ميبيني نرم است نقشش را نگاه ميكني خيلي قشنگ است تا غافل شوي ميبيني زد و كارش را كرد زهرش را ريخت. شيطان هم به صورت نفاق رفت پيش آدم و آدم را از بهشت بيرون كرد. و واللّه خرابي دين و مذهب و خرابي تمام اهل باطل از همين نفاق است.
ملتفت باشيد شما انشاءاللّه حكيم باشيد و سرّ حكمت را به دست بياريد. وقتي خدا آدم و حوّا را برد به آسمان اوّل روي زمين خلقشان كردند آنوقت مثل ابري، اسبابي دستي درست كردند او را آوردند و روي آن تخت نشانيدند ملائكه او را برداشتند بردند به آسمان؛ همينطوري كه سليمان روي بساط كه مينشست باد برميداشت ميبرد جابجاش ميكرد همينطور آدم را بردند به آسمان دست شيطان از آدم بريده شد هرچه تدبير كرد خودش را به آسمان برساند راهش نميدادند، رفت توي بدن طاوس از آنجا هم رفت به آسمان آنجا كه رفت ملائكه نگذاردند داخل شود، ديد بيرون ماند آنوقت رفت توي بدن مار و حديث هست كه مار دربان بهشت بود و مار منافق بود و از اين نفاقش هم بود كه درباني ميكرد و راهش ميدادند در بهشت آنوقت از دهان طاوس بيرون آمد رفت توي دهن مار يك وقتي آمد پيش حوّا به حوّا گفت من ملكي هستم از جانب خدا آمدهام خدا مرا فرستاده پيش شما كه شما تا آمدهايد در بهشت، درست عمل كردهايد. من خوشم آمده از شما حالا آن درختي كه اوّل گفتم مخوريد حالا مرخص كردهام كه بخوريد و اين را بدان كه تو اگر اوّل خوردي از اين درخت اين را بدان كه هميشه مسلّط خواهي بود بر آدم پس اوّل خورد و او هميشه مسلّط بود؛ پس حوّا گول خورد.
ملتفت باشيد مار به صورت نفاق بيرون آمد ديگر واجب هم نيست به صورت همين مارها باشد بسا خود را به صورت انسان ميكند به صورت ملك ميكند حوّا آن صورت را كه ديد گول خورد لكن اصلش صورت نفاق صورت مار است حقيقت نفاق حقيقت مار است و لفظ مار توي دين گبرها و در دين يهود هست در دين نصاري هست كه شيطان به صورت مار در آمد، مارهايي خيال ميكنند. خلاصه حوّا را هرطور بود گول زد و حوّا هم گول خورد علامتش هم اين است كه جوري كرد كه همهاش گول بود. شما حكمت را ياد بگيريد بدانيد هيچ تقصيري بهقدر سر مويي تقصيري نه آدم دارد نه حوّا همان گول خوردند كسي را كه گول ميزنند تقصير ندارد مظلوم هم واقع شده چه تقصيري دارد كه گول خورده بله نقصي كه دارند اين است كه نميدانند كدام دوستشان است كدام دشمنشان آنقدر شعور ندارد كه بفهمد اين كيست دوست است يا دشمن است؟ شعور اين را ندارد اين نقصش است اگر شعورش برجا بود ميدانست اين دشمن است و گول نميخورد. شعور حوّا نرسيد كه اين دشمن است گول خورد پيش آدم هم كه رفت آدم هم گول خورد نسي و لمنجد له عزماً خوب نسيان مگر تقصير است نه نسيان تقصير نيست اما نسيان نقص است. من اگر يادم برود كارم كرده نميشود پس نقص واقع شده اما من گناهكار نيستم در هيچ شرعي مرا حدّ نميزنند به جهتي كه اختيارش دست من نبود ياد رفتن.
ملتفت باشيد غافل نباشيد شيطان آمد به حوّا نصيحت كرد كه آيا نه اين است كه شما هر وقت نزديك اين درخت ميرفتيد ملائكه شما را دور ميكردند علامت اينكه خدا اذن داده كه حالا بخوريد همينكه حالا بيا بچين و بخور به شرطي كه ملائكه هيچ كاري به تو نداشته باشند حوّا هم برخاست و رفت نزديك درخت ديد كسي كارش ندارد، شيطان گفت ديدي اين علامتش است پس خدا اذن داده كه حالا بخوريد. و آن ملائكه موكّل ميزدند و همهكس را دور ميكردند وقتي هم حوّا آمد نزديك كه بخورد ملائكه با آن اسبابي كه داشتند كه هركس نزديك بيايد بزنند دورش كنند بلند كردند روبه آن خدا وحي كرد به آنها كه كارش نداشته باشيد اين حوّا را من عقل دادهام شعور دادهام شما آدم و حوا را كار نداشته باشيد اگر خودشان خوردند پا به بخت خودشان زدهاند حيوانات كه عقل و شعور ندارند آنها را بايد مانع شويد. پس آن ملائكه را خدا نگذاشت كه مانع شوند پس حوا هيچ تقصيري نداشت آنوقت حوا آمد پيش آدم كه اي آدم چه چيز خوش مزهاي بود هي بناي تعريف را گذارد آدم گفت آخر خدا حرام كرده بر ما گفت خير ملك آمد و به من گفت كه خدا اذن داده بخوريم و من هم خوردم از آن و هيچ طوري هم نشد خير خدا حالا اذن داده بخوريم. باز شيطان آمد به صورت مار يعني به صورت نفاق و گفت خدا شما را معظم داشته مكرم داشته پيشتر بناش نبود كه هميشه شما در بهشت باشيد حالا ديد شما اطاعت او را كرديد بناش بر اين شد كه هميشه شما در بهشت باشيد پس به آن جهت گفت بخوريد از ميوه اين درخت و اين شجرةالخلد است و ملك لايبلي. پس پيشتر چون بناش نبود شما را نگاه دارد در بهشت پس گفت از اين درخت مخوريد اما حالا كه ديد شما خوب رفتار كردهايد از شما خوشش آمده حالا ديگر بناش اين شده كه هميشه شما در اين باغ باشيد. پس آدم هم آمد نزديك درخت امتحان كند پيش آمد و ميوهاي را چيد ديد كسي كارش ندارد چيد و خورد تا فروش داد يكجا لباسهاش از بدنش ريخت عيبشان مكشوف شد دويدند و برگ پيش خودشان گرفتند.
پس ملتفت باشيد انشاءاللّه پس اصلش گناه آدم در آن حيني كه گناه كرد و عصي آدم ربّه فغوي اين عصيش عصي نيست بلكه آدم مظلوم است مقهور است نسيان كرده نسيان را كه انسان به اختيار براي خودش وارد نميآرد پس نسيان معصيت نيست اما ناقص هست به جهت نقصانش پا به بخت خودش زده به جهت نقصانش از آسمان پايينش انداختند پس انبيا معصومند هميشه. حالا تأويل ميخواهيد ياد بگيريد تأويل اگر جوري شد كه اگر آيهاي را ديدي صورت ظاهرش جوري است كه نبايد گرفت مثل عصي آدم ربّه فغوي اين را كه تأويل ميكني اگر جوري تأويل ميكني كه با عصمتش ميسازد و معني ميكني اين تأويل درست است و اگر يكخورده معصيت براي آدم از آن معنيي كه ميكني فهميده ميشود درست نيست چراكه كسي كه يكخورده معصيت ميكند دوخورده هم معصيت ميكند. انبيا جميعشان همه معصومند همه مطهّرند امّا تلك الرّسل فضلنا بعضهم علي بعض اين پيغمبران را ميفرمايد بعضي را بر بعضي تفضيل داديم بعضي اعلمند بعضي شاگردند. بعضي را خدا علم كمتر به ايشان داده بعضي را بيشتر داده. پس آن نقصها عصيان نيست اما نقص است. حالا اين نقصها را ميفرمايند مانع است از صعود ايشان، آن نقصها وقتي پابند انسان شد بايد برود پيش بالاتر خضوع كند خشوع كند ميگويد آني كه تفضيل دادهايم او را بالاش نشاندهايم او بايد بالا بنشيند او بايد حرف بزند تو بايد گوش بكني او بايد بگويد تو بايد اطاعت كني و هكذا تا آخر.
و صلّي اللّه علي محمّد و آله الطاهرين
@مقابله اين درس از روي نسخة چاپي (دروس ـ 21) ميباشد@
(درس سي و سوم، سهشنبه 10 رجبالمرجب 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: و انّما ذلك كزيد يظهر لقوم انّه نجّار و لقوم انّه نجّار و صائغ و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و عالم علي حسب المصلحة و الضرورة و التحمّل فافهم و تبصّر و ظهورهم بتمام مالهم من المقامات و العلامات و المعاني و الابواب و الامامة انّما يتحقّق في الرجعة علي مايتحمّله قوابل هذه الدنيا و كماله بلامانع في الاخرة رزقنا اللّه الفوز بولايتهم و التسليم و الاخبات لهم في الدنيا و الاخرة بحقّهم و حرمتهم صلوات اللّه عليهم و هذه المقامات الخمسة اصول مقاماتهم و مراتبهم علي ماوصل الينا و عرفونا من انفسهم و اما مالهم ممّايعلمون من انفسهم فذلك فوق مشاعرنا و مداركنا كيف و لميظهر لنا من كتب فضائلهم الا الف غيرمعطوفة و لنعم ماقال الشاعر:
ما عسي اناقول في ذيمعال |
علة الدهر كله احديها |
فاذا كان لهم معال احديها علة جميع الدهر فجميع الدهر يرجع الي تلك الواحدة و يحكي شئونها و اطوارها و لاعلم له بما لميتعلق به منها و لميعرف من نفسه له و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و فيما ذكرنا كفاية لمن كان من اهل التسليم و اما غيرهم فلايكتفون و لو جئتهم بجميع آيات الله و براهينه،
فهذه من علاه احدي المعالي |
فعلي هذه فقس ماسواها |
به طور قاعده كليّه انشاءاللّه ملتفت باشيد كه هر فاعلي هرچه را كه اظهار ميكند كه من ميتوانم بكنم مردم ديگر ميفهمند ميتواند. ولي آنچه را كه اظهار نميكند مردم ديگر چه ميدانند اين چهكاره است؟ ملتفت باشيد انشاءاللّه اين قاعده كليه است پس زيدي كه صنعت بسيار راه ميبرد و خودش ميداند راه ميبرد و مردم خبر ندارند لكن يكجايي ادّعا ميكند من نجارم و نجاري ميكند مردم خبر ميشوند كه نجاري راه ميبرد تا باز خودش بگويد من حدادم آنوقت مردم خبر ميشوند كه حدادي راه ميبرد. لفظ ظاهرش را ببينيد چقدر ظاهر است چقدر آسان است واللّه به همين آساني ميرود تا توحيد. اين مردم ميگيرند يكپاره الفاظ را اما توي راهش نميافتند كه به دست بيارند. پس آنچه را خداوند عالم اظهار كرده در ملك مردم ميدانند. آيا ديگر خدا حالا چطور است؟ نميدانند. و همينطور است هر مرتبهاي از مراتب كلّي. پس به همين جوري كه زيدي كسبها و كارها و علوم متعدده را بداند لكن پيش يك طايفهاي بگويد من نجّارم آن طايفه خبر ميشوند كه نجار است باقيش را نميدانند. يكجايي تكرار كند كه من حدادم آن طايفه ميدانند حداد است از باقي كارها خبر ندارند. هرچه را خودش خبر داد خبر ميشوند لكن آنچه را كه پيش خودش نگاه داشت مردم خبر ندارند چهچيز است. و واللّه از همين راه است اثبات نبوّت.
ملتفت باشيد و شما انشاءاللّه دقت كنيد وقتي نبي را بايد ثابت كرد كه چرا نبي ميخواهيم ما چه احتياج داريم به نبي؟ پيغمبر ميخواهيم؟ براي چه صانع ما را خلق كرده. حالا فهميديم خودمان خودمان را نساختهايم خودمان نميتوانيم خود را بسازيم پيشتر هم نميتوانستيم بسازيم ميبينيم كه ساخته هم شدهايم پس كسي ما را ساخته اين كسي كه ما را ساخته براي چه ساخته؟ ملتفت باشيد انشاءاللّه اينها راههايي است كه براي اتمام حجّت خدا نموده از جميع اطراف حجت خدا تمام شده كه نگويند ما ندانستيم از هر راهي خدا ميآرد پيش و ميفهمند اين خلق اگر چه نبي هم پيششان نيايد باز ميفهمند خودشان خودشان را نساختهاند آن زن هم ميفهمد آن بچه هم ميفهمد كه خودش خودش را نساخته همينكه مجنون نباشد آدم به ماليخوليا مبتلي نباشد ميفهمد و پناه ببريد به خدا كه چه آدمهايي گنده گنده را خدا در اين ماليخوليا انداخته. صريح گفتهاند خدا ليلي است خدا مجنون است وامق است عذرا است.
خلاصه پس اين را همه كس ميتواند بفهمد كه خودش خودش را نميتواند بسازد خودش خالق خودش نيست و توي بدن خودش كه نگاه ميكند و فكر ميكند ولو پيغمبري هم نيامده ميفهمد اين چشم را چرا ساخته خدا؟ وقتي هم ميگذارد اين چشم را ميبيند نميشود ديد وا ميكند ميبيند حالا ميفهمد براي ديدن است. پس اين چشم را ولكي خدا نساخته براي اين است كه ببيند علت غائيش است ديدن. حالا عامي اين را ميشود بداند؟ البته ميداند. پس يك فايدهاي دارد اين چشم فايدهاش ديدن. آيا اين را عامي نميفهمد؟ خدا مقلهاي درست كند كه نبيند مصرفش چهچيز است؟ پس فايده اين چشم ديدن است و هكذا. همين طور فكر كنيد و اينها است كه انبيا هي پيش انداختهاند و مطلب خود را اثبات كردهاند همچنين ميفهمد اين گوش را ولكي نساختهاند اين فايده دارد و اين را ميفهمد. فايده اين سوراخ شنيدن است اما حالا چهطور هم اين گوش را درست كردهاند واللّه عرض ميكنم انبيا هم نميتوانند خودشان بدانند مگر به خصوص وحي شود به ايشان مثل اينكه ساير كسبها و كارها را گاهي نشان انبيا ميدادند. ابراهيم عرض كرد خداوندا ميدانم تو خالقي و ميميراني و زنده ميكني دوست ميدارم به من بنماياني چطور زنده ميكني ربّ ارني كيف تحيي الموتي و خدا به او نمود و آن جوري كه نمودند مردم هنوز نميدانند اين چه سؤالي بود كرد؟ اين چهجور خواهشي بود كرد كه به من بنما چگونه مرده زنده ميكني؟ شما ملتفت باشيد عرض ميكنم اين كيف تحيي الموتي بعينه مثل اين است كه تو از كاتب بپرسي كه من ميدانم تو نوشتهاي حالا به من بنما كه چطور نوشتهاي آنوقت قلم بردارد و بنا كند نوشتن ميگويي بيا تعليم من هم بكن تعليم ميكند دستت را هم ميگيرد حالا آن كتاب را كاتب نوشته بله او نوشته ايمان هم داريم لكن چطور نوشته آدم خودش بخواهد بفهمد چطور نوشته محض ديدن هم آدم درست نميتواند بداند چطور نوشته. عامي ميبيند اين قلم را بر ميدارد اين خطها را ميكشد روي كاغذ چطور ميشود در شهري ديگر كسي ديگر مطلب ميفهمد اين چطور ميشود عامي سرش نميشود. و ميخواهد خوب حاليش كند دستش را ميگيرد توي دستش ميگذارد ميگويد الف را همچو مينويسند آن هم چهار روزي الف ضايعي مينويسد كمكم خودش الف را درست مينويسد باء را اينجور مينويسند پس كيفيت صنعت غير از اين است كه من ميدانم نجاريها را نجار كرده حالا چطور ساخته؟ نميتوانم بدانم. عمارت را بنّا ساخته آيا هر جزئيش را چطور كرده؟ خيلي چيزهاش را كه نديدهايم چهجور ساختهاند خبر نداريم. پس ابراهيم كه سؤال ميكند كيف تحيي الموتي كيفيت اماته را و كيفيت احيا را ميخواهد ببيند و تا كسي اماته را نداند احيا را نميتواند بفهمد از اين سر هم هست كه اماته نشانش دادند اگر محض احيا را ميخواستند نشانش بدهند مثل اينكه صالح دعا كرد از سنگي شتر به آن بزرگي بيرون آمد اين كيفيّت احيا. لكن كيفيّت اماته و احيا تا اماته را آدم نبيند احيا سرش نميشود اين بود كه وحي شد فخذ اربعة من الطّير چهارتا مرغ بگير خوردشان كن گرفت و كوبيد بهم. برو اينها را متفّرق كن معلوم است آدم كه ميميرد يكخوردهاش اينجا ميماند يكخوردهاش در دريا ريخته ميشود يكخوردهاش در مشرق يكخوردهاش در مغرب. ببر سر كوهها بگذار آن وقت مرغها را صدا بزن اي كبوتر اي خروس اي طاووس اي فلان هي تكهتكه شد تكهها رفتند سرجاشان و به هم متصّل شدند.
و واللّه همين است وضع احيا. شما ملتفت باشيد تا در هم نريزيد@ عالم را و به هم نخورد نميشود احيا كرد اين كيفيت احيا است انّ زلزلة السّاعة شيء عظيم آيه قرآن است و مردم ميخوانند و تفسير ميكنند چرا خدا همچو كاري كرده؟ نميفهمند شما ملتفت باشيد يكنفر بسا يكتكهاش در دريا است يك تكهاش در مشرق است يكتكهاش در مغرب است حالا ميخواهد زيد را زنده كند تا اين تكهها را نيارند بههم نچسبانند نميشود زنده كرد زيد را. و اگر اين را بايد اعاده داد ملتفت باشيد چه عرض ميكنم بخواهند صنعت ابتدايي كنند كه دخلي به اين ندارد و خيلي اينجاها قال قال كردهاند و اينها را هم راه نميبرند و نميدانند. شما انشاءاللّه ملتفت باشيد خدا است، كسيكه مرد آيا خدا نميتواند بدني از گل درست كند از گوشت درست كند و روح در آن بدمد همين طوري كه عيسي از گل ميگرفت و مرغ ميساخت و در او ميدميد و زنده ميشد خدا كه ميتواند بدني درست كند از گل از آب و خاك آنوقت روح او را بدمد توي اين بدن. عرض ميكنم اگر همچو كرد اين خلقت تازه است او نيست.
و شما غافل نباشيد و فكر كنيد آنچه ضرورت بر آن قائم است اين است كه بدن زيد را خدا زنده ميكند نه اينكه بدن تازهاي ميسازد آنوقت روح زيد را توش ميگذارد. اگر چنين باشد پس آن بدن رفته بدن زيد نيست پس بدن زيدي كه مرد اين متفرق شد اجزاش در عالم ريخته شد، عمروش هم همينطور، بكرش هم همينطور تمام اناسي همينطور آنوقت ميخواهند جميع اينها را زنده كنند، آنوقت زمين را بايد حركت داد. حركت كه دادند اين اجزا پر پر ميكنند همه ميآيند بههم ميچسبند همينجوري كه روغن را دفن ميكند خداوند عالم در توي شير. ملتفت باشيد انشاءاللّه و اينها همه سرّ حكمت است بايد به دست آورد و ياد گرفت صنعت خدا است. ملتفت باشيد انشاءاللّه روغن را خدا دفن كرده يا بگو غرق كرده در شير و هيچ فرق نميكند دفن در خاك يا غرق در شير. قند را در آب مياندازي غرق ميشود حالا اين قند را ميخواهي احيا كني لامحاله بايد حركت داد آن را. روغن را توي شير و دوغ غرق ميكني ريز ريز اين شير ريز ريز اين روغن توش است اما يكخورده روغن بخواهي به دست بمالي پيدا نيست. انشاءاللّه فراموش نكنيد در احيا و اماته ديگر آن خيالات پر و پوچ را كه مردم ميكنند هرگز مكنيد. چنانكه كردند كه برويم قبر مردكه را بشكافيم بدن اصليش را ببينيم، بدن اصلي را نميشود ديدش الان هم تو كه مرا ميبيني قباي مرا ميبيني پوستين مرا ميبيني همين را ميبيني كه هي به تحليل ميرود و هي بدل مايتحلل ميخواهد، پس بدن اصلي توي اين دنيا هم ديده نميشود، پس روغن غرق است در شير ماداميكه غرق است ديده نخواهد شد. ماداميكه غرق است طلب مكن كه ببينيش، اگر بخواهي ببينيش بجنبان او را، بايد حركت داد آن را به تزلزل بايد درآيد كه پايينش برود بالا، بالاش بيايد پايين، مشرقش برود مغرب، مغربش برود مشرق. تا حركت ندهي ريز ريزهاي روغن به هم نميچسبند. پس ريز ريزهاي روغن همينطور كه عرض ميكنم توش فكر كنيد كه خودتان استاد شويد پس عرض ميكنم اين ريز ريزهاي روغن چنان ريز است و نرم است و ميده است كه از سر سوزن خيلي ريزتر است، باز دورش را پس بخواهي بكني، ببينيش هيچ ديده نميشود و هرريزي به هرريزي كه هست كه واللّه از سر سوزن خيلي ريزتر است باز دورش را دوغ دارد، كشك دارد، قارا دارد. حالا اين ريز روغن را من چطور ببينم توي اين كشك هم هست، پنير هم هست، قارا هم هست، آب هم هست. پس روغنش مستحيل به اينها است حالا ميخواهم روغنش به دست بيايد اگر كسي بداند روغن حيّزش بالا است و روي آب ميايستد و حالا هم ميدانيم اينرا و گفتهاند به ما، تجربه هم كردهايم ديدهايم و اوّل نميدانستيم روز اوّل، علوم همهاش در نهايت اشكال بود، روز اوّل خيكزدن را جبرئيل تعليم كرده، ماستبندي را جبرئيل تعليم كرده. روز اوّل تمام اينها به وحي است تمام علوم و تمام كسبها را انبيا آوردهاند.
ملتفت باشيد ديگر وقتي نمرهاي را به دست آدم صاحب شعور ميدهند اين هم خورده خورده هي فكر ميكند و هي تجربه ميكند چيزي ديگر به دست ميآرد اما روغني را كه هيچ نديدهاي اگر نگويند توي شير است و حيّزش بالا است خودت هيچ سرت نميشود، لكن جبرئيل ميآيد و تعليم ميكند و آنچه را كه انبيا ميدانند همهاش از تعليمات ملائكه است. ملكش را هم مردم چيزي به گوششان ميخورد و نميدانند. شما ملتفت باشيد آنچه خطور ميكند به خاطر انبيا، تمام اين خطرات را ملك آورده گاهي جبرئيل ميآرد، گاهي ميكائيل ميآرد، گاهي اسرافيل ميآرد، گاهي ملكي ديگر ميآرد و آنچه ميكنند ميگويند همه را ملائكه ميآرند، مثل اينكه جميع خطراتي كه خطور ميكند به اهل باطل همه را شيطان آورده گذارده توي بدن مريدهاي خودش مثل خون جاري است به هر خيالشان مياندازد به همان خيال جاري ميشوند. مسخرشان ميكند و سوارشان ميشود. و همينجور بلاتشبيه انبيا مسخّر خدا هستند. ملتفت باشيد انشاءاللّه و انبيا عبادي هستند مكرمون كه لايسبقونه بالقول حرف خودشان ندارند بزنند مگر به حرفشان بيارند آنوقت آنها حرف بزنند. عرض ميكنم هيچ خيالي خودش ندارد يكدفعه به يك خيالي ميافتد ميداند خدا او را به اين خيال انداخته ميداند شيطان نينداخته ديگر چطور ميداند؟ فكر كنيد دقت كنيد انشاءاللّه ماداميكه كسي خاطرجمع نيست كه خيالش را شيطان به خيالش انداخته يا خدا چنين كسي محفوظ نيست و اسمش معصوم نيست، خودش هم اگر انصاف بدهد ميداند معصوم نيست. كفار انصاف ندارند و اگر بناي انصاف باشد خودش هم نميداند كي به اين خيالش انداخته است لكن انبيا واللّه همانجوري كه هستند كه آن شخص گفته در پيش خدا و غافل نباشيد و حرف بسيار متيني است اگر چه گويندهاش خودش هم يكي از شياطين بسيار بزرگ بوده است كه گفته ولكن گفته است كه هيچچيز مطاعتر از هوي نيست و خيلي حرف پختهاي است. اين هوي و هوسي كه مردم دارند اين مطاع كلّ است خداي اين مردم هواشان است، ميخواهند هي ببينند ميلش چهچيز است همان به عمل بيايد، هرجا ميخواهد خراب شود هرجا ميخواهد آباد شود ميل او بايد به عمل بيايد. پس هيچ مطاعي بهتر از هوي اطاعت نشده چراكه همهكس به هواي خودش معامله ميكند اطاعت هواي خود را ميكند به هواي خود تعليم و تعلم ميكند و اين هوي يك مطاعي است كه غير از معصومين هيچ تخلف از او نميكنند و اطاعت او را آنجوري كه ميشود ميكنند. و انشاءاللّه شما ميفهميد تمام كسانيكه معصوم نيستند يكي ميبيني دنيا ميخواهد براي هواي خودش ميخواهد، زن ميخواهد براي هواي خودش، سلطان ميخواهد بشود براي هواي خودش، ميخواهد ملاّ باشد براي هواي خودش ميخواهد، ميخواهد نحو و صرف بداند براي هواي خودش است. پس حقيقت واقعش اين است كه هوا يك مطاعي است اين هوي خدايي است نعوذباللّه خدايي است كه خيلي متشخص است و اين ملعون همينطور متشخص است تا زمان رجعت و تا زمان ظهور و اين مطاع كلّ است، و اين هوي تمامش فعل شيطان است و اين شيطان سرتاسر اين مردم را به هوي و هوس مياندازد و اينها به هواي خود عمل ميكنند خوشحال هم هستند كه به آن هوي عمل شده. خوشحال ميشود كه ما كدخدا شديم، خوشحال ميشود كه ما زنا كرديم يا كاري كه بدتر از زنا است كرديم، خوشحال است كه به آن نامحرم نگاه كرديم حظي هم ميكند. اين هوي چنان مطاع است كه اطاعتش را ميكنيم و هيچ منّت هم بر سرش نميگذاريم.
ملتفت باشيد چه عرض ميكنم ياد بگيريد. گفتهاند ادب را بايد از بيادبان ياد گرفت پس اين هوي يك مطاعي است كه حالا اطاعتش را كرديم خوشحال هم شديم منت هم بر سرش نداريم. بلكه ميگوييم خوب شد آن هوامان به عمل آمد. خير، ما منتّ او را قبول داريم. ملتفت باشيد و يادش بگيريد واللّه عرض ميكنم انبيا بعينه همينطورند پيش خدا تمام هواشان، تمام هوسشان، تمام كارهاشان، تمام همّتشان همچو شب و روز همه همين است كه اطاعت خدا كنند و هيچ خسته نميشوند و نمونهاش الحمدللّه پيش همهكس هست. ببين تو در كار خودت اگر بدنت خسته شد از يككاري، يككاري ميكني كه خستگي رفع بشود باز مشغول آنكار شوي، بسا طوري ميشود كه خواب از سرمان ميرود ميخواهيم بخوابيم كه حالمان به جاي خود بيايد برويم پي آن كسب و كار، براي آن كار خواب از سرت ميرود. ملتفت باشيد انشاءاللّه عرض ميكنم كه به همين نسق هستند انبيا اما نسبت به خدا، خودشان نه هوايي دارند نه هوسي، نه ميلي نه خواهشي. اين است كه عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون و باورتان نميشود. حتي عرض ميكنم ملتفت باشيد انشاءاللّه لذّاتي كه خيال ميكنيد اگر چيزي ميخورند تا خدا به او نگويد بخور نميخورد، زن ميگيرد و جماع ميكند و حظ ميكند تا خدا به او نگويد حظ كن حظ نميكند بلكه اگر خدا به او نگويد جماع كن يادش نميآيد زني در دنيا هست يا نيست و واقعاً عرض ميكنم انسان تا يادش است كه خدايي هست و قادر است بر چيزي نعوظ نميكند آن حالت برايش پيش نميآيد اينها هميشه پيش خدايند رجالٌ و تعريفشان را خدا كرده و مردم نميفهمند ميفرمايد رجالٌ لاتلهيهم تجارة ميرود تجارت ميكند و پيغمبر تجارت ميكرد. لكن به جهتي كه خدا گفته بود برو تجارت كن تجارت ميكرد. موسي ميرود شباني ميكند. سر هم به هر كاري كه خدا ايشان را وا ميدارد همان كار را ميكنند پس هرگز بيخدا نيستند، ما تجارت ميكنيم او هم تجارت ميكند. ما تجارت ميكنيم براي هوي و هوس و حرص خودمان، او تجارت ميكند براي اينكه خدا گفته. اگر جميع دنيا توي چنگش آمد؛ و آمد، و واللّه كليد خزائن دنيا را جبرئيل آورد و گذارد توي دست پيغمبر، گفت خدايا من تو را ميخواهم دنيا ميخواهم چه كنم. و اينها را مردم نميفهمند خيال ميكند كه همين كه منافقان آمدند غصب خلافت كردند حالا اميرالمؤمنين غصه ميخورد كه غصب خلافت او را كردند منافقين كه خيال ميكنند خيالاتشان همينها است. محييالّدين ميگويد در عالم كشف در آن عالم ديدم اميرالمؤمنين آنجورها يكجايي نشسته است و توي غصه است به او رسيدم سرپايي به او زدم گفتم هنوز انتظار خلافت را داري انتظار مكش آنها مردند و تو هم ميميري. خيالات منافقين اينجور چيزها است. واللّه عرض ميكنم آن طوري كه اراده ميكند پيغمبر همان ارادةاللّه است آمده توي سينه پيغمبر، اين نميشود تخلف كند. همين جور واللّه همان طوري كه اراده ميكند اميرالمؤمنين خدا همراهش است. علي ممسوس است في ذات اللّه و خدا مسّ كرده علي را همين جوري كه و لو لمتمسسه نار ميگويد اين دودي كه توي آتش است ممسوس به آتش است و آتش مسّ كرده اين دود را آنوقت اين رنگش رنگ آتش است، گرميش گرمي آتش است، حركتش حركت آتش است. دودش كُو، دودش هيچ پيدا نيست اصلاً دود از ميان رفته به آتش زنده شده است، ممسوس به آتش شده. حالا ديگر آتش است كه اين كارها را ميكند و آن كسيكه ممسوس في ذات اللّه است و بدانيد همه انبيا همه اوصياي انبيا ممسوس في ذات اللّهاند تا اينجورها نباشند معصوم نميشوند حالا كه ممسوس است به خيالي كه ميافتد خدا به آن خيالش انداخته خدا همراهش است و اگر نميتوانست بكند به خيالش هم نميانداخت. و اگر اميرالمؤمنين خيالش بود كه بگيرد اينجا را عرض ميكنم واللّه به محض ارادهاش ديگر كسي نميتوانست تخلفّ كند چرا كه ارادة اللّه في مقادير اموره تهبط اليكم. ببينيد اينها را كه داريد در زيارات، زيارت ميرويد زيارت ميخوانيد. آيا دروغ است اينها يا شما كه ميرويد زيارت ميخوانيد دروغ ميگوييد در حضور امام؟ حالا بيچاره مسلماني كه پيدا شد اينها را معني كرد فريادها بلند ميشود كه اي كافر شدي، غلو كردي.
ملتفت باشيد شوخي نيست زماني كه خودشان زنده بودند اينها را گفتند خودشان خواندند اينها را و شيعه از آن روز تا حالا ميخوانند. توي بيدين هم نميتواني زيارت را برداري از دنيا حالا كه اينطور است پس بگو ببينم معنيش چهچيز است كه ميفرمايد ارادة اللّه في مقادير اموره تهبط اليكم. اگر تهبط اليكم و تصدر من بيوتكم هرچه در شرق و غرب عالم ميشود همه را شما ميكنيد و همه از خانه شما بيرون ميآيد، چراكه هرچه در شرق و غرب عالم ميشود به اراده خدا ميشود، به مشيت خدا ميشود، تعمد كرده خدا و بيغفلت بيخطا جزء فجزئش را درست كرده سرجاش گذارده. بسا سنگ را به خصوص براي كاري خلق كرده حالا سرتاسر اين دنيا را خدا خلق كرده و همه را سرجاي خود گذارده. و چرت نزنيد. اين مردم كاش همان توي چرت بودند، خير؛ آخوند است و صاحب حكم، ضرب ضربوا هم ميداند وقتي به اينها ميرسد ميگويد اينها كفر است. مردكه! اگر اينها كفر است اين كفرها را چرا امام آورد در دنيا؟ و شيعه از آن روز تا حالا ميخوانند زيارتها را و در تختهها نوشتهاند از آن روز تا حالا اين تختهها سرجاش هست چرا توي پدر سوخته اينها را نميتواني برداري؟ پس اراده خدا جاش در دل ايشان است. ميفرمايد در حديث قدسي ماوسعني ارضي و لاسمائي ولكن وسعني قلب عبدي المؤمن و غير از اين طور نميشود آيا تو ميگويي خدا خودش بايد همچو بيايد خلق كند، شما ياد بگيريد نظم حكمت را، نظم خدايي را كه خودش كرده بله تو خيال ميكني خدا خودش كرده نهايت ائمه اوّل ماخلق اللّهند پس كوزه اوّلي كه كوزهگر ميسازد پهلوي كوزه دويمي ميگذارد هر دو مثل هم است، و همچو خيال ميكنند كه ائمه اوّل ماخلق اللّهند اين اوّل ماخلق اللّه بودن هيچ فضيلتي توش نيست، بسا كوزهگر كوزه دويمي را بهتر از كوزه اوّلي بسازد خدا كه ميتواند كوزه آخري را بهتر از كوزه اوّلي بسازد. فكر كنيد اگر همچو باشد كه اين مردم ميفهمند كه هيچ فضيلتي توش نيست. لكن واللّه ماوسعني ارضي و لاسمائي خدا نميآيد روي آن عرش بنشيند، آن عرش را آنجا بجنباند. خدا جاش نميشود بيايد به جهتي كه خدا وسيع است و اينجا جاش نميشود. ديگران وسعت خدا را نميشود به عقلشان تصور كنند، به اين آسانيها نميتوانند ياد بگيرند. همچنين بيايد روي زمين اينجا جاش نميشود بيايد اينجا بنشيند خورده كاري كند، شپش درست كند فيل درست كند جاش نميشود اينجا. پس ماوسعني ارضي و لاسمائي اين آسمان و اين زمين گنجايش مرا ندارد ولكن وسعني قلب عبدي المؤمن آنجا جايم ميشود آنجا مينشينم.
و ملتفت باشيد انشاءاللّه اينكه واللّه در قلب انبيا خدا هست در جاي ديگر نيست اراداتش پيش انبيا هست پيش كسي ديگر نيست، تا نبي بگويد خدا همچو اراده كرده آن وقت ديگران خبر ميشوند از اراده او. پس اين زمين را و اين آسمان را همچو خدا ميگرداند و من اياته انتقوم السّماء و الارض بامره. ملتفت باشيد ميفرمايد بكم يمسك السّماء انتقع علي الارض الاّ باذنه چطور شده همچو شده مكرر هي اين نمرهها را عرض كردهام هر جوري ائمه تعليم كردهاند همان است تفسير آيه، آنجور معني كردي درست معني كردهاي و الاّ معنيش را نميداني ببينيد خدا ميگويد اشرقت الارض بنور ربّها حالا يعني آيا اين آفتاب نور خدا است؟ اين آفتاب خدا است؟ آيا گبر ميشوي؟ روشني پرست ميشوي؟ و حال آنكه اين روشني حرمتي ندارد، فهم ندارد، شعور ندارد ولكن ملتفت باشيد انشاءاللّه ميفرمايد اشرقت الارض بنور ربّها و اگر توش فكر كني ديگر آيه را هم ميببيني در كجا وارد شده ميفرمايد در روز قيامت آنجايي كه هنالك الولاية للّه الحق اينجا كأنه ملك خدا نيست. يكپاره سخنها هست مردم ملتفت نيستند. حالا سلطنت سلطنت باطله است، حالا كار دست آن هوي است، دست آن هوس است هي زور هم ميزني كه از روي هوي نباشد و للّه و فياللّه باشد باز يكچيزي از هوي داخل ميشود خيلي از بزرگان را ديديم عاجز شده بودند از هواي خودشان و آن قدر عاجز شده بودند كه اظهار ميفرمودند و محض تعليم و تعلم ميفرمودند كه مردم ملتفت شوند، ميفرمودند: هرجوري ميكنم كه با اين نفس خبيث بتوانم يكجوري راه بروم بعينه مثل خارخسك ميماند هر روش بالا ميآيد خاري دارد، من چاره اين را نميتوانم بكنم ميفرمودند: تا آخر كار هي فكر كردم خواستم تدبيري كنم گفتم خدايا اين خارخسك را تو ساختهاي اين هوي هم هست، اين هوس هم هست، اين شيطان هم هست اما تو خالق آن هوي و آن هوس و آن شيطان هستي من پناه به تو ميبرم اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم. همينكه پناه به او بردي او چاره ميكند. خودت ميخواهي چاره كني شپشي را هم نميتواني چاره كني.
پس غافل نباشيد خدا همينطوري كه گفته است ماوسعني ارضي و لاسمائي و اين را هم در حديث قدسي گفته و حديث قدسي را هم ياد بگيريد يعني چه؟ حديث قدسي جفت قرآن است، قرآن را خدا گفته است الاّ اينكه حديث قدسي را تعمد در اعجازش نميكنند مطالب ديگر را دارند ميگويند. و قرآن را تعمّد در اعجازش كردهاند و الاّ هر دو حرف خدا است. پس در حديث قدسي ميفرمايد: ماوسعني ارضي و لاسمائي. ببينيد آيا نه اين است كه به ضرورت انداخته ميانتان كه خدا مكاني ندارد، خدا احتياج به مكاني ندارد، نه خدا روي زمين بايد بنشيند نه در آسمان بايد بنشيند، نه بالاي آسمانها بايد بنشيند نه در عالمهاي غيب بايد بنشيند، نه بالاي عالم عقل بايد بنشيند؛ اصلش در خلق نبايد بنشيند. پس خدا در عالم خلق جاش نميشود و انشاءاللّه اگر گوش ميدهيد بهطور حاق واقع سرّش را عرض ميكنم.
فاعل جاش توي فعل خودش است و باز من آسان عرض ميكنم، تو مشكل ياد بگيري تقصير خودت است كه دل ندادهاي. غافل نباشيد فكر كنيد قائم كجا جاش است؟ توي قيام. ديگر كجا؟ هيچجا. اين شخصي كه ايستاده اين ايستاده كجا جاش است؟ توي قيام. ديگر كجا؟ هيچجا. اين شخصي كه ايستاده كجا جاش است؟ توي اين ايستاده. اين توي نشسته جاش نيست تا بيايد اينجا، نشسته فاني ميشود. توي خوابيده جاش نميشود تا خوابيده بيايد اينجا، فاني ميشود. پس اينجاها جاش نميشود مثل اينكه متكلّم توي تكلّم جاش است، توي سكوت جاش نميشود تا برود آنجا، سكوت بايد فاني شود. غافل نباشيد انشاءاللّه اين است نقطه علمش و سرّ مطلبش انشاءاللّه فكر كنيد پس خدا جاش توي خلق نيست جاش نميشود، از همين جهت است كه خدا مكان ندارد. خدا مكانها را آفريده براي اينكه تو در مكان بنشيني تو را هم آفريده كه روي مكان بنشيني زمين مال تو، تو هم مال زمين. اما خدا بيايد روي زمين تا بيايد خدا نه مكاني ميخواهد، نه زماني ميخواهد. خدا زمان را آفريده است، مكان را آفريده است، اهل مكان را آفريده است، اهل زمان را آفريده است. سرّ اين امر را هم هيچ اغماض مكن. خدا كجا بايد باشد فكر كن، آنجايي كه تو هستي فكر كن ببين كجا است يكخورده فكر كن حكيم بشو و مأموري كه حكيم شوي. و پيغمبر حكيم بود و به خصوص آمده است كه حكمت تعليمت كند آمد كه يعلمهم الكتاب و الحكمة. نه حكمتهايي كه حكمت يونان است نه آن حكمتهايي كه حكمت شيطان است حكمت پيغمبر همين قرآن است كه آورده كه تعليم كند آن را و آنوقت معني آن را تعليم كند، و مأمورند جميع مؤمنين و جميعشان مكلّفند كه طلب علم كنند من المهد الي اللحد از آدم نميشنوند كه عارش شود بگويد قبيح است از من با اين ريش سفيد بروم درس بخوانم. شما غافل نباشيد فكر كنيد انشاءاللّه طلب علم واجب است بر جميع مؤمنين، بر جميع مكلفين من المهد الي اللحد طلب علم ميروي ميكني حكمت ياد ميگيري. نميروي طلب علم نميكني همينطور خر ميماني الهيكم التكاثر حتي زرتم المقابر قبرها هستند و راه هم ميروند.
پس غافل نباشيد عرض ميكنم خدا را ميخواهي كجا باشد؟ خدا توي قدرت خودش است، ملتفت باشيد انشاءاللّه خدا توي علم خودش است، خدا توي حكمت خودش است، توي رأفت خودش است، خدا توي رحمت خودش است، خدا كجا است؟ توي اسماء و صفات خودش است و هكذا هلّمجراً و اين نمونهايست قاعدهايست كلّي انشاءاللّه به دستتان ميخواهم بدهم. تو كجايي؟ انشاءاللّه فكر كن و في انفسكم باز آن خدا گفته و في انفسكم افلاتبصرون خودت را نميبيني كجايي. تو اگر حركت ميكني خودت در توي حركت خودتي، ساكن ميشوي خودت توي سكون خودتي، ايستادهاي توي صورت ايستاده خودت هستي، اگر نشستهاي توي صورت نشستهاي. جاي ديگر نميشود باشي آنجوري كه خدا قرار داده همين است غير از اين محال است. آدم خوابيده نميشود ايستاده باشد، آدم متحرك نميشود ساكن باشد، خدا قرار نداده. متكلّم نميشود ساكت باشد، ساكت در حالي كه سكوت دارد نميشود متكّلم باشد، خدا محال قرار داده.
پس فاعل هميشه توي فعل خودش است فعلش اگر نصرت است ناصر توي نصرت است، ضرب است ضارب توي ضرب است، مشي است ماشي توي مشي است، تحرك است متحرك توي تحرك است، سكون است ساكن توي سكون است، و انشاءاللّه اگر فكر كنيد ميفهميد خدا مكان نميخواهد، يعني چه؛ مكان نميخواهد به جهتي كه خلق مكان خدا نميتوانند بشوند، خلقها مكان ميخواهند زمين مكان اين فرش است، هوا روي اين زمين است، زمين مكان اين هوا است. اما خدا اصلش از نمره خلق نيست پس ماوسعني ارضي و لاسمائي زمين و آسمان جسمند جسم روي جسم مينشيند، جسم زير پاي جسمي واقع ميشود، جسم پهلوي جسم مينشيند، جسم بالاي جسم مينشيند، جسم زير پاي جسم است. اما خدا كجا مينشيند مگو خدا اصلش مينشيند. مگر خدا همجنس خلق است خدا اصلش همجنس خلق نيست پس مكانهاي خلقي جاي او نيست جاش نميشود در ميان خلق. پس كجا جاش ميشود؟ فكر كه ميكنيد انشاءاللّه ميفهميد حالا كه در خلق جاش نميشود پس كجا جاش ميشود؟ آنجايي كه خودش گفته. اركان توحيد جاي توحيد است، قدرت او يكي از اركان توحيد است. چراكه خدايي كه قدرت نداشته باشد كاري نميتواند بكند و همچو كسي خدا نيست. خدايي را كه بگويي خدا هست اما يكچيزي را نميداند ذرّهاي در آسمان و زمين باشد و او نداند، در مغز سنگي در قعر دريايي ذرّهاي را نميداند؛ همهچيز را هم كسي بداند اما در بحر بيكراني در قعر آن بحر در مغز سنگي ذرّهاي را نداند كجا است اين خدا نيست. هواي تو است. و بدانيد از همينها است كه آنهايي كه گفتهاند خدا علم به جزئيات ندارد، خداشناس و خداپرست نيستند. هوي پرستند اگر بخواهد با فضل معامله كند با آنها اغماض ميكند ميگويد خر بودي نفهميدي و اگر به عدل بگيرد پناه بر خدا.
باري پس خدا هميشه داراي علم است. حتي اينكه در اخبار منع فرمودهاند بگويي خدا علم براي خودش خلق كرده، مگر علم را خدا بايد براي خودش خلق كند. و فكر كه ميكنيد ميدانيد كه مردم ندارند اينجور چيزها را، سرتاسرشان در خوابند. شما ملتفت باشيد بدانيد خدا تا بود قدرت داشت و نبود يك لمحهاي ديگر هرچه تعبير بياري آوردهاي نبود يك لمحهاي كه قدرت نداشته باشد بعد كبابي بخورد قوتي بگيرد كسي قوتي به خدا بدهد خدا نميشود قدرت نداشته باشد و بعد به خود قدرت بدهد. كِي قدرت را آفريده به خود داده و نميشود و خدايي كه قدرت و قوت نداشته باشد نميشود چيزي بيافريند خدا مخلوقات را ميآفريند. پس خدا تا بود و تاي خودش را ميگويم نه تاي ما. تاي ما وقت ما است، وقت ما هزارسال يا پيشتر يا هزار هزار هزار سال پيشتر است. اما وقت خدا وقت ندارد خدا خدا است. قيوم خدا است قديم خدا است كه عمر ندارد، خدا است كه در وقت نيست، خدا است كه احتياجي به وقت ندارد آن خدا تا بود به آن تاهاي خودش آن خدا عالم بود حكيم بود. هي بخوان تمام اسمهاي خدا را و هيچكدام از اسمهاش را به خود نميگيرد خدا متغير هم نيست هميشه به هر طوري كه بود همانطور هست و بوده و بعد هم همانطور خواهد بود.
پس غافل نباشيد خدا در توي قدرت خودش بله جاش ميشود پس ماوسعني ارضي و لاسمائي اين زمين؟ نه، همه زمينها. اين آسمان؟ نه، همه آسمانها. هرچه مخلوق خدا است هرجايي هرزميني كه هست هرآسماني كه هست در هرعالمي ماوسعني خلقي خلق خدا وسعت خدا را ندارند ولكن وسعني قلب عبدي المؤمن آن قلب را نميشود گفت مخلوق است. آن خلق قدرةاللّه است و آن خلق علماللّه است آن خلق حكمةاللّه است، عيناللّه است، سمعاللّه است، بصراللّه است. او نبود نداشته ابداً. ميفرمايند در آن حديث مفضل كسيكه گمان كند ميم مخلوق است فذلك هو الكفر الصراح ميم كجا مخلوق است و ترسيدهاند از مردم ميمش گفتهاند. اوّل ماخلق اللّه بله مخلوق است اگر اوّل ماخلق اللّه كه ميگويي يعني آن طينتي را بخواهي كه از زير عرش گرفتهاند و ابدان اين بزرگواران را ساختهاند بگويي اين مخلوق است بله مخلوق است خدا خلقش كرد و آمد روي زمين و آخر هم فوت شد انّك ميّت و انّهم ميّتون لكن آن اوّل ماخلق اللّه راستي راستي او اگر بميرد تو اينجا چه ميكني؟ آيا تو ميتواني اينجا باشي و نفس بكشي؟ مبدء تو بميرد و تو باشي و نفس بكشي محال است. اوّل ماخلق اللّه هرگز نميميرد؛ چراكه حيات صرف او است. او حي لايموت است. او است كه نميميرد و اين حي لايموت اسمي است از اسمهاي خدا. خدا است قادر علي كل شيء هميشه چنين بوده. آيا خدا قادريّت خودش را خلق ميكند؟ مگر قدرت را ميشود خلق كرد؟ مگر معقول است چنين چيزي؟ آيا خدا قدرت خودش را خلق ميكند براي خودش؟ ميسازد قدرت را براي خود؟ مگر ميشود ساخت؟ از چه بسازد؟ خدا تا بود قدرت داشت، خدا تا بود علم داشت، خدا تا بود حكمت داشت، تا بود كرم داشت، تا بود حجتش تمام بود. انبيا را فرستاد ميان مردم ميداند آنها در كار خدايي مسامحه نميكنند، پس اين خدا هيچجا جاش نيست مگر در توي معاني خودش، در توي رحمت خودش جاي خدا توي رحمت خودش، توي قدرت خودش است. اين است مطلب اگر بدانيد چه عرض ميكنم. پيش رحمت خدا اگر رفتي خدا توش است به خدا رسيدهاي همچو من يطع الرسول واللّه فقداطاع اللّه من تخلف عن الرّسول فقد تخلف عن اللّه همچو من احبّكم. ديگر به هرراهي كه دوستش ميداري من احبّكم فقداحبّ اللّه به همان راهي كه دوستش داشتهاي خدا را به همان راه دوست داشتهاي و همچنين نعوذباللّه من ابغضكم فقدابغض اللّه ديگر به هر راهي كه آن مبغض، مبغض شده همانقدر از همان راه مبغض خدا شده. ديگر محبت خدا غير از محبت ائمة هدي است، هيچ معني ندارد ديگر آدم چطور محبت داشته باشد به خدا غير از اينطور؟ آيا شيرين است خدا؟ آيا تلخ است خدا؟ آيا شور است خدا؟ آيا روشن است خدا؟ آيا تاريك است خدا؟ آيا قبا است؟ آيا عبا است؟ بايد چهجور باشد كه من دوستش بدارم؟ اما ائمه هدي: پناه منند و خدا منّت گذاشته بر من و اينها را از مقام خود آورده پيش من محدقين بعرشه حتي من اللّه علينا بكم فجعلكم في بيوت اذن اللّه انترفع و يذكر فيها اسمه پس جاي خدا كجا است؟ مكانهاي خلقي مكان او نيست. و آنجايي كه وسعني قلب عبدي المؤمن آنجا خلق اسمش نيست. آنجا قدرةاللّه اسمش است، آنجا علماللّه اسمش است، آنجا قلباللّه اسمش است، هرچه ميخواهي از اين قبيل بگو تا آخر.
و صلّي اللّه علي محمّد و آله الطّاهرين
@مقابله اين درس از روي نسخة چاپي (دروس ـ 21) ميباشد@
(درس سي و چهارم، چهارشنبه 11 رجبالمرجب 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: و انّما ذلك كزيد يظهر لقوم انّه نجّار و لقوم انّه نجّار و صائغ و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و لقوم انّه نجّار و صائغ و كاتب و عالم علي حسب المصلحة و الضرورة و التحمّل فافهم و تبصّر و ظهورهم بتمام مالهم من المقامات و العلامات و المعاني و الابواب و الامامة انّما يتحقّق في الرجعة علي مايتحمّله قوابل هذه الدنيا و كماله بلامانع في الاخرة رزقنا اللّه الفوز بولايتهم و التسليم و الاخبات لهم في الدنيا و الاخرة بحقّهم و حرمتهم صلوات اللّه عليهم و هذه المقامات الخمسة اصول مقاماتهم و مراتبهم علي ماوصل الينا و عرفونا من انفسهم و اما مالهم ممّايعلمون من انفسهم فذلك فوق مشاعرنا و مداركنا كيف و لميظهر لنا من كتب فضائلهم الا الف غيرمعطوفة و لنعم ماقال الشاعر:
ما عسي اناقول في ذيمعال |
علة الدهر كله احديها |
فاذا كان لهم معال احديها علة جميع الدهر فجميع الدهر يرجع الي تلك الواحدة و يحكي شئونها و اطوارها و لاعلم له بما لميتعلق به منها و لميعرف من نفسه له و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين و فيما ذكرنا كفاية لمن كان من اهل التسليم و اما غيرهم فلايكتفون و لو جئتهم بجميع آيات الله و براهينه،
فهذه من علاه احدي المعالي |
فعلي هذه فقس ماسواها |
عرض كردم كه هركسي هرجوري كه هست خودش ميداند كه چطور است و اين قاعده كلّيه است انشاءاللّه ملتفت باشيد ديگر هرقدر كه اظهار كاري را كرد مردم خبر ميشوند اين كار از او ميآيد هرچه را نكرده نميدانند مردم، مگر شخص بالاتري باشد او بداند يكپاره چيزها را كه مردم از آنها خبر ندارند پس اين است واللّه سرّ اينكه مردم بايد اطاعت پيغمبران كنند. ملتفت باشيد سرّ ارسال رسل و انزال كتب را به دست بياريد كه چرا خدا پيغمبر ميفرستد؟ به جهتي كه اين مردم نميدانند اراده خدا چيست درباره آنها؟ ملتفت باشيد كه خيلي آسان است خيلي واضح است فكر كنيد ببينيد شخص هرچه حكيم باشد انسانِ رتبه انسانيت هرقدر ملاّ باشد هرقدر درس خوانده باشد اين بداند خدا ميخواهد اين چكار كند ميخواهد حركت كند يا ساكن بايد باشد؟ نميتواند بداند اين را. كه ميداند؟ خدا خودش ميداند و ميگويد من اراده كردهام فلان طايفه كجا بروند چه بكنند حلالشان چه باشد حرامشان چه باشد. اين است كه خدا را به آنجوري كه هست هيچكس نميشناسد مگر به آنقدري كه اظهار كرده حالا ميبينيم اينجاها را ساخته ميدانيم ميتوانسته بسازد كه ساخته وقتي ما را خلقمان ميكند شعورمان ميدهد ميفهميم ما را خلق كرده اين است سرّ اينكه كنه ذات خدا را حتي پيغمبران نميشناسند.
ملتفت باشيد و اين صوفيه خيلي مردمان جُعلّقي بودند كه گفتهاند ما رفتهايم به خدا رسيدهايم خودمان خدا شدهايم. مگر ميشود خدا شد؟ بله، از رياضت ميتوان اللّه شد ببينيد هذيان صرف بود و گفتند و مردم هم قبول كردند اين مردم همينطور هذيانگو و هذيان پسندند و دينشان و مذهبشان هواشان است جميعشان خداشان هواشان است. هواي خود را خداي خود گرفتند و آن را ميپرستند الاّ المؤمن و مؤمن آن كسي است كه از پيغمبر خدا بگيرد ديگر هيچكس هيچ خبر از خدا ندارد. فلان آخوند ترقي كرده رفته به خدا رسيده اين بايد پيغمبر باشد اگر پيغمبر است چطور جرأت نميكند بگويد؟ چرا ادّعاش را نميتواند علانيه بكند؟ چرا بايد برود توي خلوتها در پستوها مريدش را آهسته به گوشش برساند كه شهادت بده كه من پيغمبرم.
پس هيچكس خبر ندارد از خدا مگر كسيكه از پيش خدا آمده و مكرر هي چنه زدهام كه بلكه انشاءاللّه حكيم باشيد حرفهايي كه ميزنيد از دل باشد دلتان بفهمد چه ميگويد همين زبانتان بجنبد و دلتان خبر نداشته باشد مصرفش چهچيز است. عرض ميكنم گرمي از پيش خدا نيامده و اينها را چرت مزنيد كه مطلبهاي بزرگ است حرف ميزنم. من هرجايي را حرف بزنم توي ملك خدا حرف ميزنم مثل آتش. پس گرمي از پيش آتش آمده، آتش از پيش جسم آمده، جسم از پيش ماده و صورت آمده؛ خدا نه ماده است نه صورت. حالا آيا خدا جسم است؟ . . . . . . چشم وحدتبين در كثرت داشته باشي خلا هم جسم است، اين خلا كه پرستش نميخواهد خودم هم خدا آن خلا هم نعوذباللّه. اين حرف زدن هم نميخواهد پرستش نميخواهد كي كي را بپرستد؟ يك خورده فكر كنيد بيدار شويد انشاءاللّه ببينيد آيا معقول است هيچكس خودش خودش را بپرستد. ببينيد خدا امر ميكند به شما يا امر كه ميكند خودش به خودش امر ميكند؟ ميگويد هر كه ايمان به من بيارد من خلعتش ميدهم، آيا اين را خودش به خودش بگويد؟ اگر ايمان نياري به من، من داغت ميكنم، عذابت ميكنم. ملتفت باشيد اين حرفها حرفي نيست كه كسي از زيرش بتواند بيرون برود. فكر كنيد آيا در دنيا خدا خودش سر خودش را درد آورده و بخواهد چاره كند نميتواند. اين چه ديوانهايست دلش درد ميكند نميتواند چارهاش را بكند تا جانش بيرون برود. آيا همچو كسي خدا است؟ خداي ما نميميرد، ناخوش نميشود، چاق نميشود، فكر كنيد ببينيد آيا اينها هذيان نيست؟ ملتفت باشيد انشاءاللّه ببينيد واللّه هرچه اغراق كنم و هر چه اغراق كنند هر اغراق كنندهاي نميتواند بگويد كه اين وحدت وجوديها چقدر مجنون بودهاند، اين صوفيها چقدر خرند. واللّه اگر بشود اغراق كرد. اي خانهخراب آيا تو خودت خدايي، تو چه خدايي هستي كه گرسنهات ميشود و طاقت گرسنگي نداري، حالا ميگويي آخرتي نيست. توي اين دنيا آيا سرمات نميشود گرمات نميشود؟ ميبيني آسمانش ميگردد زمينش ساكن است اينها را ميبيني به اختيار تو نيست.
پس غافل مباشيد انشاءاللّه و چرت مزن انشاءاللّه كه انبيا جميعشان آمدهاند از پيش خدا و آن حرفشان و مغز حرفشان و حرف اوّلشان و ادعاي اوّلشان همه اين است كه ما از جايي آمدهايم كه شماها را او خلق كرده و او ميداند احوالات شما را اين است كه بايد معجزات بيارند تا اثبات كنند از جايي آمدهاند كه جاي معجز است، همه انبيا حرفشان اين است كه ما از پيش خدايي آمدهايم كه شما را خلق كرده است. او مالك شما است و صاحب اختيار حقيقي است. چون صاحب اختيار حقيقي است، شما نه درباره خودتان مختاريد كه هر كار ميخواهيد بكنيد نه درباره غيري اختيار داريد. شما مختار نيستيد در بدن خودتان هم تصرف كنيد. اينها را چرت نزنيد درست ياد بگيريد مثل اين مردم هذيانگو نباشيد محض هوي و هوس نباشد كارتان. اين خدا همچو خدايي است، ببين هيچ چيز از خودت به خودت نزديكتر نيست. تو مال خودت نيستي چه جاي اينكه مالت مالت باشد. ميان حرفها خيلي فاصلهها است اين مردم خيال ميكنند مالشان مال خودشان است. اين خدا نمونه قرار داده و مثلها در قرآن زده محض اينكه تعقلش بتوانند بكنند و واللّه دليل عقلي است كه در نقل اقامه كرده ميفرمايد ضرب اللّه مثلاً عبداً مملوكاً لايقدر علي شيء و هو كلٌّ علي مولاه عبد مملوك خودش مملوك مولاش است آيا ديگر مالش مالش است. مملوك قباش مال كيست؟ مال آقاش. حالا آقاش ميخواهد قباش را ببخشد به كسي ديگر ميبخشد. اين است در يكپاره حدود يعني يكپاره جاها حدودي ديگر است و وقتي ميگويم ميبينيد همهجا هم جاري نيست. ميفرمايد حد را كسي ميتواند بزند كه بتواند ببخشد؛ يعني اين شخصي كه اين كار را كرده مملوك او باشد و او مالك اين باشد. و مالك غلامش غلطي كرده حالا كاري دستش دارد از حدّش ميگذرد. مثل اينكه اگر غلام كسي مال آقاش را بخورد آن آقاش به او گفته بود مخور اين هم شكم بزرگي كرد و خورد يكدفعه آقاش به او ميگويد حالا كه خوردي جهنّم حالا برو حلالت باشد. يكدفعه هم هست ميگويد غلط كردي ميبنددش چوبش ميزند.
اين است سرّ مطلب و اينرا همهجاي فقه هم بخواهيد جاري كنيد جاري نيست. ميفرمايد النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم معلوم است پيغمبر اولي است و انشاءاللّه شما نباشيد مثل اين مردمان خر بيشعور. اين پيغمبر به قدر آن آقايي كه دهتومان پول داد و غلامي خريد و اين غلام مملوك است حالا عباش و قباش و خانهاش و آنچه دارد مال آقاش است. آن وقت بدنش هم مال آقاش است، اين خر بخواهد خودش انگشت خودش را ببرد بگويد انگشت خودم است ميخواهم ببرم انگشتش را ميبرد و آقا از او مؤاخذه ميكند و بسا گردنش را ميزند كه چرا انگشتت را بريدي. پس اين آقا مالك اين غلام است و اين آقا واللّه مالك اين غلام اين قدر نيست كه بگويد نماز هم مكن. و اينها را عمداً عرض ميكنم كه خوب توي راه باشيد. غلام بخواهد نماز كند آقا بگويد نماز مكن آيا ميتواند؟ نه. غلام ميگويد اينجا ديگر غلام تو نيستم بنده خدايم ميرود نماز ميكند نمازش كه تمام شد آنوقت باز ميرود به سر خدمتش و كارهاش را ميكند. همچنين اگر آقا به غلامش بگويد تو غلام مني روزه مگير آيا ميتواند نگيرد؟ نه نميتواند نگيرد. غلام ميگويد من بنده خدا هم هستم غلام تو هستم تو ميتواني مرا بفروشي كه چرا روزه گرفتهام و گوش به حرف تو ندادهام، اما من هر جايي بروم روزه هم ميگيرم لاغر هم ميشوم بشوم و او نميتواند بگويد روزه مگير. اگر هم بگويد؛ آن آقاي بزرگ، اين آقا را حد ميزند كه چرا چنين گفتي. همين آقا به غلام خودش بگويد مرخّصي برو زنا كن نميتواند. ميگويد آقام گفته گفته باشد من چنين كاري نميكنم، اگر ايمان داشته باشد البته نميكند. ميگويد خدا گفته مكن.
باري چرت مزنيد و همين حرفها گفته شده و به خصوص رد بر مشايختان كردهاند و واعمراهشان بلند شده به همين حرف. پس ملتفت باشيد انشاءاللّه عرض ميكنم ببينيد پيغمبر9 آقاي ما است يككسي هم پول داده ما را خريده حالا فكر كنيد اينها كدام بزرگترند آيا پيغمبر بزرگتر است؟ يا آن آقا؟ يا آن پدرم بزرگتر است؟ يا آن ننهام كه واسطه خلقتم بودند؟ پس ببينيد پدر آقا است نسبت به پسر خود و پسر مال پدرش است انت و مالك لابيك واقعاً پسر غلام پدرش است. ميفرمايد انت و مالك لابيك وقتي خودش مال پدرش شد معلوم است مالش هم مال پدرش است چراكه اصلش باعث خلقت اين، آن پدر است. اگر آن پدر جماع نكرده بود نطفه اين منعقد نشده بود و آنوقت اين پسر نبود، ننهاش هم همينطور. پس اينها باعث خلقتش شدهاند با وجود اين حالا ببينيد آن رسول آيا حقش بيشتر است يا اين پدر؟ اين رسول همچو رسولي است كه حكم ميكند به اين پدر و اين پسر. شما چرت مزنيد غافل مباشيد پس پيغمبر است سيد ما و آقاي ما يعني مالك ما است اگر بخواهد ما را بفروشد ميفروشد بخواهد بكشد ميكشد، بخواهد زنده بدارد زنده ميدارد. حتي اينكه خيلي جاها نمرههاش را نمودند حالا يك كسي چيزي ندارد بخورد اين غلام پيغمبر است پيغمبر بايد نانش بدهد مثل اينكه غلام من اگر گرسنه باشد نان نداشته باشد من بايد نانش بدهم، غلام من سرماش بود من بايد گرمش كنم كرسيش بدهم اسباب گرم شدن براش فراهم بيارم، خانه ميخواهد من بايد خانهاش بدهم، زن ميخواهد من بايد زنش بدهم. واللّه همين جورند كه اولياي نعمت هستند. ولينعمتند بهطور حقيقت كه هيچ مجاز توش نيست. همينجورند كه مالكند بهطور حقيقت كه هيچ دروغ توش نيست. اين مالكيّت پيش ما كه ميآيد دروغ ميشود و بهطور حقيقت نيست. اين پدر به پسر خود نميتواند بگويد نماز مكن، روزه مگير، نميتواند بگويد زنا بكن، نميتواند بگويد شراب بخور اگر بخواهد بگويد آقاي بزرگ حكم بر سرشان گذاشته كه و ان جاهداك علي انتشرك بي ما ليس لك به علم فلاتطعهما لكن پيغمبر بگويد نماز بكن، چشم. پيغمبر ميگويد شراب حرام است مخور، چشم. سركه حلال است بخور، چشم. بله من خودم وقتي ميبينم گوشت خنزير را با گوشت برّه ميبينم گوشت خنزير چربتر و نازكتر است بسا آنهايي كه خوردهاند تعريفش را بكنند كه خوش طعمتر است، حالا او ميگويد گوشت خنزير نجس است حرام هم هست گوشت خنزير را كه آدم خورد آدم را چاق ميكند، بله چاق هم ميكند و مخور ديگر. پس چرا پيغمبر حرام كرده؟ چرا ندارد بلكه همين چاقي را نميخواهد. همچنين اگر شراب همهاش ضرر است چرا گفته خدا اثمهما اكبر من نفعهما پس معلوم است نفع هم دارد مگر پيغمبر گفته شراب هيچ اثر ندارد اگر اثر نداشت كه حرامش نميكردند. پس شراب اثر دارد همين جوري كه درد دلت را چاق ميكند آن را به جايي بمالي كه دردي داشته باشد چاق ميشود اگر اثر نداشت حرامش نميكردند. شما اين مسأله را ببريد همه جا. سحر را خدا حرام كرده است به جهتي كه اثر داشته گفتهاند تحبيب مكن ميان دونفر پس اثر داشته تبغيض مكن ميان دونفر اثر داشته، اگر اثر نميكرد نميگفتند حرام است اثر دارد كه گفتهاند حرام است. و غافل نباشيد انشاءاللّه كه چه عرض ميكنم واللّه پيغمبر آقاي حقيقي يعني مالك حقيقي است و ما مملوك حقيقي. به قدري كه آن آقاها هم نوكر اويند، پدرها هم كه آقاي پسرهاشان هستند نوكر اويند، آن آخرش همه اگر نوكر اويند؟ اينها هم آقاي آنها. اگر هم نيستند يعني اطاعتشان را نميكنند؟ باز هم اينها آقاي آنها هستند؛ پس پيغمبر مولاي حقيقي است. مولا يعني آقا، غلامش يعني عبد و مملوك پس پيغمبر مولا است اللّه ولي الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الي النور. مولويّت خدا توي مولابودن پيغمبر است9 پيش پيغمبر است9 چنانكه اطاعت خدا اطاعت رسول خدا است ببينيد پيغمبر اگر نيامده بود نگفته بود خدا گفته چه بكنيد چه نكنيد؟ ما چطور طاعت خدا را ميكرديم چطور مخالفت خدا را ميكرديم؟ پس اطاعت خدا اطاعت رسول خدا است مخالفت خدا مخالفت رسول خدا است.
چرت نزنيد ملتفت باشيد اينها را خيلي آسان ميشود ياد گرفت و الحمدللّه. راهش آسان است الحمدللّه. حالا مردمان اعراض ميكنند بكنند، دين و مذهب ندارند. شما بدانيد اطاعت خدا عين اطاعت رسول خدا است و اگر هيچ رسولي نيامده بود ما نميدانستيم چهجور كار كه ميكنيم اطاعت خدا را كردهايم، حرفي كه ميخواستيم بزنيم نميدانستيم سكوت رضاي خدا است يا تكلّم رضاي خدا است. پيغمبر نيامده بود به ما نگفته بود ما نميدانستيم سكون ما رضاي خدا است، يا حركت ما رضاي خدا است، چشم به هم گذاردن رضاي خدا است يا نگاه كردن. گوش دادن رضاي خدا است يا گوش ندادن؟ پس اگر پيغمبر نيامده بود ما هيچ اطاعت خدا را نكرده بوديم. حالا آيا آنوقت كافر به خدا بوديم؟ نه كافر به خدا نبوديم. پس كان النّاس امة واحدة اين ناس نه مؤمنند نه كافر. اما رسول خدا كه آمد و فرمايش كرد هركه اطاعتش كرد مؤمن شد هركه اطاعتش نكرد كافر شد هركه ايمان به اين رسول آورد اين ايمان به خدا آورد اشهد ان لااله الاّ اللّه تنها كفايت نميكند تا اشهد ان ّمحمّداً رسولاللّه پشت سرش نباشد و واللّه تا اشهد ان ّعليّا ولي اللّه نباشد آن شهادتها به هيچ كار نميآيد. باز كاري به فقاهتش ندارم كه اشهد ان ّعليّا ولي اللّه جزء اذان و اقامه هست يا نيست ميخواهد باشد، ميخواهد نباشد. اما شهادت بر ولايت اصلش جزء دين و ايمان است بايد شهادت تو بدهي كه شما فرزند رسول خداييد. شما جماعت ائمه اوصياي رسول خداييد اگر اين شهادت را ندهي و شهادت بدهي كه اشهد ان ّمحمّداً رسولاللّه دروغ گفتهاي نفاق كردهاي چنانكه اگر شهادت به رسول هم ندهي بگويي من كه خدا را انكار ندارم هيچ به خدا قائل نيستي. پس لااله الاّ اللّه همچو توي محمّد رسولاللّه غرق است فرو رفته و محمّد رسولاللّه توي علي و الائمة من ولده اولياء اللّه فرو رفته و هكذا همهجا ميآيد تا اينجاها فكر كنيد اگر كسي قائل شد كه ائمه اوصياي پيغمبر هستند قائل شده كه محمّد رسول خدا است و قائل به توحيد شده اگر قائل نشد كه ائمه اوصياي پيغمبرند همانها را هم دروغ ميگويد آنهايي كه نميگويند منافقند همان منافقيني كه در درك اسفل جاشان است ميگويد لااله الا ّاللّه را اما محمّد رسولاللّه را نميگويد دركش اسفل است از آنكه لااله الا ّاللّه را نگفته ديگر اگر محمّد رسولاللّه ميگويد علي ولي اللّه نميگويد در درك پايينتري جاش است ديگر اگر و الائمة من ولده اولياء اللّه را نميگويد دركش خيلي پايينتر است چرا كه انّ المنافقين في الدرك الاسفل من النّار جاشان را خدا همچو توي آن قعر جهنم تهترين جاهاي جهنم قرار داده.
باري غافل نباشيد اين بود سرّ مطلب. مالكيت خدا را عرض ميكردم و چرت مزنيد در نماز ميخوانيد الحمد للّه رب العالمين الرحمن الرحيم مالك يوم الدين، مالك يوم الدين يعني صاحب روز جزا و حاكم روز قيامت آيا اين كيست؟ آيا خدا خودش ميآيد حكم ميكند؟ خدا خودش همهجا حكم كرده در دنيا هم خودش حكم كرده در آخرت هم خودش حكم كرده اما توي دنيا حكم رسول خدا حكم خدا است در آخرت هم حكم خدا حكم رسول خدا است حتي ديدنش هم ديدن خدا است زيارت خدا يعني زيارت رسول خدا. اگر خدا رسول نفرستاده بود اصلش خدا زيارت كردني نداشت و همچنين ترك زيارت پيغمبر را كسي نكرده بود ترك زيارت خدا نشده بود خدا را زيارتي غير از زيارت رسول خدا نيست، پس رسول خدا است قائم مقام خدا بعينه مثل قائم كه قائم مقام شما است. مثل اينكه اين نشستهاي كه جانشين من است كي نشسته اينجا معلوم است من نشستهام اين جانشين من است پس رسول خدا قائم مقام خدا است مالكيّت خدا همين است كه پيغمبر مالك باشد. خدا سيد السادات است . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
@(متأسفانه نسخه خطي ناتمام است)@
@تايپ اين درس از روي نسخة خطي (س ــ 120) ميباشد@
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ـ 120) ميباشد@
(درس سي و پنجم، چهارشنبه 9 شهر شعبان المعظم 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: خـاتمة: في بعض اسرار المعراج و لما كان هذه المسئلة من المسائل المشكلة التي لميعرف الي عصر مشايخنا حقيقتها كما ينبغي و لمياذن الله سبحانه لظهور اسرارها الي ان جاؤا فشرحوا الكتاب و السنة و كشفوا الاستار و اوضحوا مقدمات الاسرار علي حسب قابلية اهل الاعصار فاراد الله سبحانه ظهور بعض اسراره علي السنتهم فانطقهم بحوله و قوته و بفضل انوار ساداتهم بذكر بعض اسراره فجزع كثير منهم لعدم تحمله و خضع كثير فتحملوه بقلب سليم و لما راوا اعلي الله مقامهم اختلاف اهل الزمان في تحمله و عدم تحمله اتوا ببيانات يعرفها الولي المسلم و يحرم عنها العدو الجاحد المعاند و مضي علي ذلك برهة من الزمان الي ان اراد الله سبحانه تصنيفي لكتاب ارشاد العوام لعوام العجم و بينت المطلب فيه ولكن مستورا بالحجب العديدة لعدم تحمل العوام معرفة ذلك كيف و لميتحمل علماؤهم ما بينه المشايخ اعلي الله مقامهم و لما قدر الله سبحانه تصنيفي هذا الكتاب المستطاب في فضايل الالله الاطياب احببت و لا قوة الا بالله ان لايخلو ايضا من هذه الفضيلة العظيمة و ارجو الله سبحانه ان اتي فيها ببيان يفوز منه الولي المسلم بمعرفة فضايل منهم جمة هي بالكتمان حقيق و يحرم العدو الجاحد من فهمه و يقع كما اختار في واد سحيق فهي اي هذه الخاتمة تحتاج الي رسم فصول.
از براي خداوند عالم عوالم متعدده است كه هيچ عالمي دخلي به عالم ديگري ندارد اصلاً و مزاحمت با يكديگر ندارد نزاع با يكديگر ندارند منافات با يكديگر ندارند مثل اينكه عالم جسم يك عالمي است ملتفت باشيد و باز همين را كه عرض ميكنم مقدمه است عالم جسم عالمي است كه تعريفش را كه ميخواهي بكني ميگويي جسم مادهاي است صاحب طول و عرض و عمق همينجور طول و عرض و عمقي كه همه كس ميتواند بشناسدش حالا اين جسم را بخواهي ببري به عالمي ديگر هيچ جا نميرود پس محال است و ممتنع است به عالمي ديگر برود جسم را بالاش ميكشي همه جاش بالا ميرود مثل دلو پايينش مياندازي پايين ميرود بخواهي جسم را كاريش كني عقل شود نميشود اما بايد فكر كرد كه چرا نميشود همچنين به همين پستا داشته باشيد اين است كه به همين قاعده ما خيلي از حكمتهاي جزئي جزئي جزئي را پي ميبريم كه الحمدللّه حاق واقع است آنچه حالا ميبينيم تمام اينها از عالم ديگر آمده اينجا(اينها ظ@) مال عالم جسم نيست پس رنگ مال عالم جسم نيست كرباس را به هر رنگي در ميآري به همان رنگ ميشود رنگ از جايي ديگر ميآيد روي جسم كرباس مينشيند طعم مال عالم جسم نيست از جاي ديگر آمده اينجا نشسته برود هم هيچ از اين همراه برنميدارد ببرد پس يك آب است گاهي شيرين است گاهي شور است گاهي ترش ميشود گاهي تلخ ميشود ببينيد آب يك آب بيشتر نيست اما توي درخت انگور طعم انگور پيدا ميكند توي درخت انار طعم انار پيدا ميكند توي نخل خرما طعم خرما پيدا ميكند پس طعم اصلاً مال عالم جسم نيست مال عالم جسم همان جوهري است كه اين سمت و اين سمت و اين سمت را دارد كه حكماء تعبير آوردهاند جوهر صاحب طول و عرض و عمق است و اين را وقتي حكيم بخواهد درست تعبير بياورد ميگويد جسم يعني جوهري كه طرف داشته باشد پس اگر كره هم باشد اطرافش مساوي هم هست و اينجور طولي كه عوام ميفهمند ندارد عرضي هم كه عوام ميفهمند و عرضش ميگويند ندارد چرا كه كره است لكن اين سمت را دارد اين سمت را دارد اين سمت را دارد اين مال عالم جسم است جسم به همين صورت جسم شد اين صورت هم مالش است نميشود از او پس هر كاريش كني هي بكوبي هرچه ميكوبي از پهناش ميرود به قدش از طرفي ديگر ميكوبي از قدش ميرود به پهناش نميشود طرف را گرفت كه اگر فرض كنيد به تحليل عقلي و يكپاره فرضها هست به تحليل عقلي به اصطلاح مشايخ ميفرمايند به تزييل فؤادي بفهمي جسمي را بياينها نميشود فهميد و شما اينها را هم ياد بگيريد پس در خارج ما طول را نميتوانيم از جسم بگيريم اما در عقل ميفهميم طول طرف جسم است عارض جسم شده عرض را از جسم نميتوانيم بگيريم اما در عقل ميفهميم عرض طرف جسم است عارض جسم شده عقل تحليل ميكند اين را يعني تميزش ميدهد حالا فرضاً عقل اين را ميفهمد و تميز بدهد لكن در خارج اين سنگ با خاك با قبضهاي از جسم بخواهي كاري كني اين قبضه را كه اين سمت را نداشته باشد اين سمت را نداشته باشد اين سمت را نداشته باشد هيچ كس نميتواند همچو كاري كند داخل محالات است و ممتنعات بله ميشود كاريش كرد سبكتر شود آب است سنگين است بخارش ميكنند سبك ميشود سنگينش ميشود كرد سرما ميزند به همين بخار دوباره آب ميشود و ميچكد ملتفت باشيد انشاء اللّه هيچ دخل ندارد اينجور چيزها به عالم جسم نه طعم نه بو نه گرمي نه سردي اينها هيچ كدامش مال عالم جسم نيست اينها را بخواهي حالي مردم كني دل نميدهند ياد بگيريد تعريف جسم را بخواهي بكني آن وقت بگويي جسم نه گرم است نه سرد است ميگويند اين حرف يعني چه بسا ميخندند و حكماء اينجور چيزها كه ميشنوند ميخندند بلكه اينها را داخل آدم نميدانند كه مطلبشان بروز بدهند به اينها شما فكر كنيد ببينيد اين چيزي است توي كوره ميگذاري داغ ميشود توي آب ميزني سرد ميشود حالا آيا سردي جزء آهنيت آهن است ميفهميد كه نيست گرمي جزء آهنيت آهن است نه آهن چيزي است كه اگر توي كورهاش گذاردي گرم ميشود در هواي سرد يا آب سردش گذاري سرد ميشود پس اين حرارت و اين برودت هر دو عارضند يعني غريبهاند اين حرارت و اين برودت زائلند دوام ندارند و داشته باشيد هرجايي اين عارضها هستند از عالمي ديگر بايد بيايند پايين يا از عالمي ديگر بروند بالا ببرند بالا يك جوري است كه واقعاً حقيقةً با وجودي كه هيچ چيز از هيچ عالمي به هيچ . . .@ نميرود اين اكتسابات ميشود عقل از جسم اكتساب ميكند جسم از عقل اكتساب ميكند و هيچ جسم عقل نميشود و هيچ عقل جسم نميشود پس اگر كسي گفت جسم من صعود كرده و چرت مزنيد كه خيلي راه نزديك است و خيلي راست است از بس نزديك است و از بس راست است آدم ميترسد پوست كنده بگويد اگر كسي بگويد من با جسم خودم رفتم به عالم عقل مردم متحير ميشوند و بپرسند كه اين چه چيز بود گفتي او بنا كند گفتن كه عقل همچو جوهري است همچو تعقلات دارد فكر هم كه ميكني ميبيني راست ميگويد با جسمش هم رفته آنجا و چرت مزنيد كه عين مطلب است پس جسم رفته به عالم عقل و عقل آمده به عالم جسم پس عقل مجسم شده و جسم مروح شده متعقل شده اما آيا هيچ اين قبضه از اينجا بيرون رفته به جهتي كه اين دست از شكم عرش بيرونش كني آنجا نه خلأ است نه ملأ است و اين مسأله، مسألهاي است خيلي مشكل و خيلي سخت است وقتي كسي بود خيلي مناقشه ميكرد با آقاي مرحوم عرض ميكرد فرض كه ميشود كرد كه آدم نيزهاي را فرو ميكند در سقفي از آن طرف سقف بيرون آيد همينطور ميشود نيزهاي فرو كنند به عرش برود از آن سمت عرش بيرون آيد آن سر نيزه كه بيرون ميآيد در جايي خواهد بود فرمودند تو عرش را خيال ميكني بالاي بام خودت بالاي بام تو هوا است هوا هم جسم است سر نيزه كه بيرون ميرود توي هوا ميرود اما آن طرف عرش هوا هم نيست باد هم نيست خاك هم نيست آن طرف عرش نه خلأ است نه ملأ است اصلاً مكاني نيست آن طرف عرش پس اين جسم محال است از اينجايي كه هست برود بالا اين را شما بفهميد و مردم نفهميدهاند حتي من تعجب كردهام از حكماء كه خيلي ادعاي حكمت داشتهاند نفهميدهاند حتي ملاصدرا نفهميده است محييالدين نفهميده به جهتي كه اينقدر فكر نكردهاند كه جسم هميشه بوده، نبوده وقتي كه جسم نبوده و اين را نفهميدهاند باز وقتي كه خواستهاند بگويند حادث است خيال كردهاند مثل اينكه گياه نبود و آن را ساختند جسم هم همينطور حادث است. ملتفت باشيد انشاء اللّه اگر جسم را خيال كني كه يك وقتي نبوده و چه فايده مردم لاعن شعورند خيال ميكنند خدا است اراده ميكند جسم را خلق كند يك دفعه جسم اينجا پيدا ميشود بدانيد خيال است اينها و هيچ شعور و فكر همراهش نيست خدا كار محال را نميكند جسم توي شكم خدا باشد نعوذ باللّه يك دفعه بيرونش بيندازد باز طوري است مثل آنهايي كه به اعيان ثابته قائل شدهاند اين مزخرفات را بافتهاند شما ملتفت باشيد پس خدا كه جسم نيست جسم هم كه خدا نيست اين جسم هم كه نبوده وقتي كه نباشد پس چطور اين جسم حادث است بله انما امره اذا اراد شيئاً انيقول له كن فيكون و آية قرآن ميخواند خيلي خوب حالا آية قرآن را ميخواني آيا معنيش را هم ميفهمي يا رب تال للقرآن و القرآن يلعنه ميبيني از اول عمر تا پير ميشود ميخواند قل هو اللّه احد را و هيچ توحيد ندارد و پيرامون توحيد نگشته است.
باري پس غافل نباشيد انشاء اللّه اين جسم را بدانيد اينجورها كه خيال ميكنند ساخته نشده است اگر ميبيني خداوند عالم به طرفة العيني چيزي ميسازد باز آنجا هم غافل مشو خدا به طرفة العيني ميتواند به سنگي بگويد كن بعراً او تا گفت شتر ميشود اين ماده رفته شتر شده به اين شتر بگويد سنگ شو از اينجورها هم ميشود به شتر ميگويند سنگ شو ميشود و اين كارها را انبياء هم كردهاند خارق عادات همينطورها است لكن هيچ نيست نه سنگي هست نه جسمي همينطور بگويد كن جسماً جسم جسم شود اين قياس است سنگي پيشتر اينجا بود به آن سنگ گفتند شتر شو شتر ميشود به او گفتند سنگ شو سنگ شد آدمي بود مسخش كردند سگ شد ميمون شد ميموني بود به او گفتند آدم شو آدم شد يك مادهاي را ميگفتند كه فلان شو ميشد اما بيماده خلق كند چيزي را و هيچ مادهاي نباشد و از عالم امتناع چيزي بسازد ممتنع است و عرض كردم بسا يكپاره احاديث را هم ببينيد قاعده كه دستتان نباشد بسا متحير ميشويد فرمايش ميكنند خدا ماده را خلق ميكند صورت را خلق ميكند ديگر ماده را چطور خلق ميكند همين آيه را ميخوانند انما امره اذا اراد شيئاً انيقول له كن فيكون عرض ميكنم شما غافل نباشيد كل شيء لايتجاوز ماوراء مبدئه قاعده بزرگي است و اين كليه را شيخ مرحوم گفت و در رفت اين جسم را هر كارش بكني از عالم جسم بيرون نميرود حالا اين جسم را اگر سرماش است سرماش است گرماش است گرماش است شكمش خالي است خالي است پر است پر است اما حالا از سرماي پارسال نميلرزد پريروز غذا خوردي پسپريروز غذا خوردي اين سيرش نميشود ميگويد من حالا شكمم خالي است غذا ميخواهم ديگر حالا چون پيشتر غذا خوردهام حالا غذا نميخواهم نميشود اين سيرش نميكند صبر كن بزك ممير بهار ميآيد اين صبر نميتواند بكند تا بهار كه علف بيايد ميميرد پس اين مطلبها را ببينيد كه آسان آسان ميشود ياد گرفت پس اين جسم هميشه در حال واقع است غذاي حال سرماي حال گرماي حال ميخواهد آنچه در حال است پيش اين هست گذشتهها و آيندهها چه شده تمامش از اين معدوم شده نميشود هم برش گردانيد آنچه گذشت مامضي مضي شد پس اين جسم نميرود به بعد احساس سرماي سابق را حالا اين جسم نميتواند بكند ايني كه يادش ميآيد پارسال هم سرد بود اين خيال است جسم نيست اين جسم حالا گرمش است بله خيال ما ميفهمد زمستانها چطور هوا سرد بود و فهم غير از احساس است و اينها را مردم تشقيق نكردهاند داخل علم نيستند بله خيال من ميداند حلوا شيرين است اما من به خيال حلوا بخورم خيال ميگويد من حلوا نميخورم اين زبان حلوا ميچشد ديگر حالا حلوا بخورد نه خيال حلوا نميخورد بله وقتي زبانش چشيد حلوا را او ميفهمد چهجور است طعم حلوا و چطور شيرين است بعد هم هي به خيالش مياندازد كه چه جور درست كند اگر خوشش آمده واميدارد بدن را درست كند پس احساس را ذائقه ميكند و بس همين دهان است كه احساس ميكند از حلق كه فرو رفت معده هيچ احساس طعمي نميكند احساس بو هم همينطور است بو را همين تا توي بيني است ميفهمد ديگر غرق كني بدن را توي بوها تا بيني نباشد و شامه نداشته باشد نميفهمد بوي مشك است يا بوي گند است هيچ نميفهمد پس غافل نباشيد فكر كنيد خيال اصلش غذا نميخورد غذا اگر اين است كه شما ميگوييد به اصطلاح شما اين مال ذائقه است ذائقه هم جسم است پس طعم را همينطور دهان ميفهمد و بس ديگر هيچجا طعم نيست ملتفت باشيد اصطلاحش را ياد بگيريد عرض ميكنم حلوا رفته توي شكم شيريني نرفته توي شكم اين را مردم نميفهمند تا توي دهان است شيرين است فرو كه رفت ديگر شيريني احساس نميكند ديگر قي هم كه بكند شيرين است عرض ميكنم اصلش شيريني به معده نميرسد به جهتي كه معده ذائقه ندارد پس شيريني نرفته است در معده اين گندها و بوها كه از شكم بيرون ميآيد بيني ميفهمد گند ميكند توي شكم شكم گند نميفهمد پس آنجا شامه هم ندارد ذائقه هم ندارد پس بو نميفهمد طعم نميفهمد احساس نميكند اينها را پس طعم وارد معده نخواهد شد حلوا كه ميخوري حلاوتش وارد معده نشده پس اگر حكيمي گفت اين حلاوتش همين توي دهان ميماند ديگر داخل شكم نميشود اين راست گفته است يا دروغ اين هيچ منظورش نيست كه اگر قي هم بكند باز شيرين است اين است كه اينهايي كه شراب كوفت ميكنند يك چيزي براي مزه ميخورند پس هر كه احساس چيزي را ميكند او رفته است به آن عالم ملتفت باشيد چه عرض ميكنم پس ذائقه بر روي اين جسم نشسته كسي بگويد من غذاي روحاني خوردم روحانيتش را هم جوري كند كه يعني آني كه توي كاسه بود خوردم اين همچو نيست اين غذاي روحاني نخورده بله اگر يعني روح من چيزي فهميد و من گفتم علم غذاي من شد اين راست و گمش نكنيد كه توي اينها خيلي آدم پرت ميشود دور ميشود از مطلب پس عرض ميكنم ذائقة من به جسمانيت خودش رسيده است به عالم طعمها صعود كرده به آن عالم رسيده طعمها فهميده آن وقت ميگويند بيانش كن آن وقت بيان ميكند كه حلوا چه جور چيزي است كه آدم از روي ميل ميخورد ترياك چه جور چيزي است تلخ است همه كس ميل نميكند بيان ميكند مطلب را حالا همين جا از ذائقه بگذر به اين دست بگويي آخر روح توي اين دست هم هست به دست بگويي تو برو طعم بفهم اين ميگويد من نميتوانم صعود كنم كه به عالم طعم بروم چرا كه راه عالم طعم را به من ننموده خدا راهي كه خدا به من نموده همين است گرمي سردي و نرمي و زبري و سبكي و سنگيني را من تميز ميدهم اما دست بگذار بفهم حلوا چه طعمي دارد من دست ميگذارم لكن نميتوانم بفهمم چرا كه دست نرفته به عالم طعم همينجورها واللّه اگر فكر كنيد مطالب بسيار مشكل مطالب بسيار عظيم مطالب بسيار عجيب و غريب به دستتان ميآيد از اينجا بيابيد كه اين خلق هي روز به روز رياضتها بكشند هي گرسنگيها بخورند زحمتها به خود بدهند كه خدايا تو خودت بدون واسطه يك كسي بدون واسطهاي پيغمبري مثلاً به من مسألة شك و سهو را تعليم كني ما را محتاج به انبياء مكن داخل محالات است داخل ممتنعات است اين نمره نميشد چيزي ياد كسي بدهند بعينه مثل اينكه اگر ذائقه داري به آساني هرچه تمامتر بچش و معني طعم را بفهم پس ذائقه صعود كرده با جسمانيت خودش رفته و طعمها را فهميده اما اين دست را هر كاريش كني مروحش كني بخارش كني دودش كني به آسمانش ببر هر كاري بكني دست طعم نميفهمد هر جور خيالش كني كه دست بتواند طعم بفهمد نميفهمد ذائقه از راه خودش ميرود به مطلب ميرسد تو از بيراهه ميخواهي بروي از بيراهه هرچه ميروي دورتر ميشوي از مطلب و همينطور هلم جرا و شما اگر داشته باشيد اين قاعده را عالم جسم را به يك تعبير ميتوانيد بياريد كه هم چشم ميبيند عالم جسم را هم گوش ادراك ميكند صداهاي جسماني را و هكذا هم لامسه احساس ميكند جسم را و اينها هر يكشان به خصوص عالمي دارند همه هم در عالم جسم اما اين جسمي كه همة حواس او را ادراك ميكند يعني به يك تعبيري كه برگرداني مطلب را و كيسه وارو شود پس حالا طعم مال عالم جسم نيست ذائقه ميفهمد و ادراك ميكند طعم را و ميچشد طعمها را توي چشم كه آمدي چشم ديگر نميفهمد طعمها را چشم رنگها را ميبيند توي گوش ميآيي توي ذائقه ميآيي همينطور شكم را پاره كنند پر از حلوا كنند شكم نميفهمد طعم حلوا را ملتفت باشيد انشاء اللّه پس باصره ميرود به عالم روشني و تاريكي و الوان اين را هيچ جاي ديگر راهش نميدهند نميتواند صعود كند برود به عالم اصوات به همينطور چشم اصلش راهش را راه نميبرد به او ننمودهاند بله خدا قادر هست چشمي خلق كند كه صدا هم بشنود چنانكه كرده است و در بهشت بدنها همينجورها است در دنيا هم كرده بدن پيغمبر9 واللّه از پشت سر ميديد چنانكه از پيش رو ميديد گاهي آن حرامزادهها كه بودند حضرت را استهزاء ميكردند پشت سرش كه راه ميرفتند تقليد در ميآوردند خود را حركت ميدادند حضرت ميفرمودند آيا شما خيال ميكنيد كه من شما را نميبينم من از پشت سر هم ميبينم پس پشت سر پيغمبر هم ميديد مثل اينكه چشمش ميديد پس خدا ميتواند چشمي خلق كند هم ببيند هم بشنود هم طعم بفهمد هم بو بفهمد اما حالا عجالةً ميبيني توي بدنت چشم به عالم ابصار پا ميگذارد به آن عالمها نميتواند برود اينها را هم خدا عمداً مفصل كرده براي اينكه تو چيزها بفهمي پس چشم ميتواند صعود كند برود به عالم اضواء به عالم روشنيها به عالم تاريكيها و چشم نميشود برود به عالم طعمها نميتواند پا بگذارد به عالم اصوات برود به عالم بوها لكن گوش ميتواند برود به عالم اصوات هر دو جسم دارند هر دو هم روح دارند هر دو هم يك روح است توي بدن پس از براي هر عالمي از جنس آن عالم چيزي كه خدا براي آن ساخته باشد ميتواند به آن عالم صعود كند و برود اينها را من ميگويم شما ميبينيد به اين آساني است و حالا عبرت بگيريد از حالت اين مردم مردكه كتاب نوشته حالا آخوندي كه كتاب به اين گندگي نوشته آخوند به اين گندگي عمامة به اين گندگي ريش به اين بزرگي سبيل به اين بزرگي كه از بيخ چيده آيا اين بد است آيا ميشود بد باشد خيك به اين بزرگي آيا شيرهاش بد است بله ميشود خيك بزرگ باشد شيرهاش هم بد باشد ضايع شده باشد.
پس عرض ميكنم شما غافل نباشيد انشاء اللّه ملتفت باشيد و فكر كنيد و از حال مردم عبرت بگيريد بدانيد به رياضت نميتواند رفت نبي شد نميشود خدا شد نميشود نبي شد نميشود وصي نبي شد اما گفته است ملا بوده و گفته آخوند به اين گندگي گفته ميشود نفهميده باشد صاحب مثنوي آيا نفهميده ملاي روم آيا نفهميده آيا نديده كتابها را آيا نفهميده بله نفهميده طوري هم نميشود نفهميده باشد پس غافل مباشيد انشاء اللّه از رياضت نميتوان نبي شد نميتوان اللّه شد نميتوان موسي كليم اللّه شد اگر چيزي از جايي آمده نزول كرده صعود ميكند و سر جاي خود ميرود حيات آمده توي اين بدن وقتي صعود ميكند ميرود سر جاي خودش خيال آمده توي بدن صعود ميكند ميرود به عالم خودش نفس آمده توي اين بدن صعود ميكند ميرود سر جاي خودش به عالم خودش و هيچ كدام هم از عالم خودشان يك قدم نميتوانند بالاتر بروند اين است كه پيغمبر در شب معراج از سدرة المنتهي كه گذشتند جبرئيل آنجا ايستاد و پيش نرفت پيغمبر هم انس داشت به جبرئيل جبرئيل انس داشت به پيغمبر و از اينجا بيابيد كه انس چيز بدي نيست حضرت ديدند جبرئيل ايستاده است و نميآيد فرمودند من تنها كجا بروم آيا مرا تنها ميگذاري عرض كرد تو برو تو بيرفيق نميماني اما من نميتوانم به همراه تو بيايم من اگر انملهاي بيشتر بيايم آب ميشوم ميسوزم تو از هر جايي كه آمدهاي تو ميتواني بروي به آنجا و تو از جايي پايين آمدهاي كه هيچ كس از آنجا نيامده اين است كه هيچ كس به آنجا نميتواند برسد قدم زدي در جايي كه هيچ پيغمبري هيچ ملك مقربي به آنجا قدم نزده و نميتواند قدم بزند و اين به جهت اين است كه كل شيء لايتجاوز ماوراء مبدئه.
ملتفت باشيد چه عرض ميكنم اول ماخلق اللّه است آمده پايين با ما حرف زده اين ميخواهد برود با خدا حرف بزند ميرود به آنجا پس هم ميآيد اما مني كه از آنجا نيامدهام هرچه زور بزنم هرچه رياضت بكشم نميتوانم آنجا بروم او رياضت كشيد نماز كرد روزه گرفت آنقدر در عبادت سر قدمهاش ايستاد كه پاش ورم كرد حالا بنده هم رياضت بكشم آنقدر هم بايستم كه پام ورم كند به آن مقام نميتوانم برسم چرا كه از آنجا نيامدهام هرچه زور بزنم هرچه رياضت بكشم نميتوانم آنجا بروم اينها عبرت است عرض ميكنم كه خودتان ياد بگيريد و بفهميد تقليد نميخواهم كسي از من بكند حكمت را بايد انسان خودش بفهمد و در قلب فرو برود در قلب فرو نرود فقاهت است حكمت نيست ملتفت باشيد چيزي كه از جايي نزول كرده صعود ميكند به همانجا ميرود حالا پيغمبر از پيش خدا آمده بود رفت تا پيش خدا صعود كرد تا آنجا رفت مردم ديگر از پيش خدا نيامدهاند نميتوانند بروند پيش خدا مردم ديگر از پيش آب آمدهاند از پيش خاك آمدهاند ميروند تا پيش آب و خاك او و آل او بودند هيچ آب نبود خاك نبود زمين نبود آسمان نبود ميفرمايند ما بوديم و هيچ لوح و قلم نبود لوح و قلمي كه تمام دنيا را تمام آخرت را تمام بهشت را تمام جهنم را نوشته و همة چيزها را خدا با قلم قدرتش نوشته و قلم پيش از همة اينها بود حالا همين قلم قدرت نبود همين قلمي كه ن و القلم و ما يسطرون همين نبود و ايشان بودند ايشان از پيش خدا آمدهاند اخترعنا من نور ذاته خدا ما را از نور ذات خود خلق كرد آن وقت بعد و فوض الينا امور عباده و غير از اين جور هم نميشود داخل محالات است پس ايشان را به حركت ميآرند ايشان هم حركت ميكنند و بعد حركت ميدهند هرچه را كه حركت ميكند ساكن ميكنند هرچه ساكن ميشود پس بكم سكنت السواكن و تحركت المتحركات باقي خلق سير و سلوك و رياضت . . .@ لايلحقه لاحق و لايفوقه فائق و لايسبقها سابق و لايطمع في ادراكه طامع اينها را همه را ميبينيد در زياراتتان داريد ديگر هر كس بخواهد به آل محمد برسد بايد رياضت بكشد تا برسد شما ملتفت باشيد خيالش بله حرفش و گفتنش آسان است زبان جاي نرمي گذارده ميتواند فحش هم بدهد ميتواند دروغ هم بگويد شما غافل نباشيد و ببينيد مردم جرأتشان آنقدر زياد شده كه گفتند ما هم خدا هم شدهايم و ليس في جبتي سوي اللّه گفتند هم و پيش هم بروند همه ادعاي خدايي كردند شما ملتفت باشيد انشاء اللّه عرض ميكنم آن اول ماخلق اللّه يك رتبهاي است از مراتب خلق آن اول رتبه آمده پايين ميرود در سر جاي خودش ديگر خلقي از آنجا نيامدهاند خبر از آنجا هم ندارند نميدانند چه خبر است آنجا و خودش اگر از آنجا نيامده بود هيچ چيز نبود مردم ديگر هم نبودند الحادهاشان هم راه نميبردند ديگر حالا بابي پيدا شود كه ما مقام بياني داريم كه بالاتر از مقام محمد است محمد اگر بود بايد بيايد به دور ما بگردد واللّه خدا ميداند كه زبان تپق ميزند و نميتواند حرفهاشان پس بگويد اي مردكه محمد اگر نبود تو كجا بودي كه اين ادعا را بكني اما چه فايده كه محمد را نميشناسي محمد اول صادري است از خدا محمد نور خدا است بدئش از خدا است عودش به سوي خدا است و خدا همراه او است اين ممسوس به خدا است خدا ماس اين است ديگر هيچ چيز در ملك خدا نيست كه بتواند مثل اين باشد نه موساش نه عيساش نه نوحش نه ابراهيمش بله تو ادعاش را ميكني صوفيها هم گفتند از اين مزخرفات ليس في جبتي سوي اللّه گفتند انا اللّه بلاانا گفتند تو هم ميگويي اگر او بود بايد بيايد به دور من بگردد مرا سجده كند من ميگويم كاش علي بود و دورت ميگشت يك گشتي ميزد و با ذوالفقار گردنت را ميزد پدرت را درميآورد به جهنمت ميفرستاد و ميآيد انشاء اللّه همين كار را هم خواهد كرد پس واللّه آن اول ماخلق اللّه صادر از خدا است راجع به خدا است ديگر هيچ كس از پيش خدا نيامده و به خدا برنميگردد و عرض كردهام مكرر گرمي از آنجا صادر نشده گرمي از آتش بيرون آمده تري از آنجا صادر نشده تري از آب بيرون آمده لكن آن اول ماخلق اللّه صادر از صانع است و اخترعنا من نور ذاته وقتي اينها نور ذاتند معلوم است نور ذات ذات توش است نورش جاي ديگر باشد ذاتش جاي ديگر نميشود نور ذات مثل تو و فعل صادر از تو هميشه همراه ذات است تا همراهش هستي فعل تو موجود است تا نخواهي باشد معدوم ميشود پس ايشان بدئشان از خدا است عودشان به سوي خدا است و ساير خلق هيچ كدام بدئشان از خدا نيست و عودشان به سوي خدا نيست و اگر ميبينيد در آيهاي حديثي جايي چيزي كه محل اشتباهتان ميشود مثل انا للّه و انا اليه راجعون مثل الا الي اللّه تصير الامور و امثال اينها عرض ميكنم انشاء اللّه فكر كنيد وقتي رسولي آمد در ميان ما ما هم ايمان آورديم به اين رسول حالا ايمان به اين رسول ايمان به خدا است چنانكه رسول آمد امرمان كرد انشاء اللّه اطاعتش كرديم آن وقت من يطع الرسول فقد اطاع اللّه اطاعت رسول اطاعت الله است پس مردم رجوعشان به ايشان است رجوع به ايشان رجوع به خدا است پس الا الي اللّه تصير الامور همة امور با خدا است معلوم است حاكم علي الاطلاق او است حاكمي قرار داده جانشيني خلق كرده قائم مقامي قرار داده او آمده او آن كسي است كه خبر دارد از خدا باقي مردم خبر ندارند از خدا باقي مردم همين جسمند ديگر چيزي ديگر راه نميبرند اين است كه آن قائم مقام ميآيد ميان مردم ميگويد انما انا بشر مثلكم من مثل شما ميخورم ميآشامم ميخوابم بيدار ميشوم مثل شمايم لكن يوحي الي انما الهكم اله واحد علامتش هم اينكه من ميدانم او چه خواسته حلالش چيست حرامش چيست جزئيش كليش آنچه خدا اراده كرده از شما همه را من ميدانم شما نميدانيد هرچه من ميگويم همان مراد خدا را ميگويم تو هرچه ميگويي نميتواني مراد خدا را بداني چه بوده نميداني از كجا ميگويي از هوا ميگويي از شيطان ميگويي از ملك ميگويي پس حقيقت معراج بله پيغمبر به جسمانيت خودش رفت به معراج هميشه معراج جسماني بود هيچ بار معراج روحاني نبود اما همينجوري جسم چشم صعود كرده رفته است به عالم ابصار و خبر دارد آن رنگ آنجا سفيد است يا آبي است اگر اين چشم در ميان نباشد چشم كور باشد وقتي چشم كور شد باقي جسم نميتواند صعود كند گوش رفته به عالم اصوات صوت هم به گوش (ميرسد ظ@) اما صوت به جسم نميرسد جسم هم به صوت نميرسد نه اين ميرود آنجا نه او ميآيد اينجا هرچه را براي هر عالمي ساختهاند آن چيز صعود ميكند و ميرود تا آن عالم نزول ميكند ميآيد تا پيش اين و رزق اين ميشود لكن وقتي لامسه نيست آدم نميفهمد كه گرم شده يا سرد شده بسا از سرما يخ ميكند اما خودش احساس نميكند به جهتي كه لامسه ندارد.
غافل نباشيد انشاء اللّه همينجور عرض ميكنم آن معراجي كه پيغمبر كرد هيچ كس ديگر اين معراج را ندارد و حقيقت معراج عروج به سوي خدا است و از او پرسيدن ارادات او است و با او تكلم كردن است و آمدن و خبر دادن من هم ادعا كنم كه من هم ميروم پيش خدا اگر درست بخواهم حرف بزنم برميخيزم ميروم پيش رسول خدا9 حاجتم را عرض ميكنم به او به خدا عرض كردهام اما ميان من و او چقدر فاصله است او از خدا شنيده من از رسول خدا شنيدهام و چون رسول قولي از خود نميگويد قولش قول خدا است پس من قول خدا را شنيدهام حتي اگر كسي از من شنيده باشد و مرا راوي او شناخته باشد و من قول خدا را بگويم قول خدا را شنيده با وجودي كه خيلي فاصله هم داشته كسي كه خدمت پيغمبر هم رسيده قول خدا را شنيده همه هم حكم خدا است شرط روايت وثاقت است راويي كه دروغگو نيست راست روايت ميكند قولش قول خودش نيست آنچه را كه ميگويد قول خودش نيست اگر ميگويد نماز كنيد اين قول خدا است اگر گفته نماز واجب است من واجب نميدانم خدا واجب دانسته كه من ميگويم واجب است من روايت ميكنم كه خدا گفته هرچه را من واجب ميدانم چون واجب است ميكنم همچنين اگر بگويم شراب را من حرام ميدانم اين روايتي است كه كردهام كه خدا حرام ميداند خدا حرام كرده من چشمم كور ميشود نميخورم تو هم بايد قبول كني بله روايت را عوام هم راه ميبرند پيرهزالها هم راه ميبرند آيا نميدانند زنها و پيرهزالها تمام زنها كه مادرزن زن نميشود اين را همه روايت ميكنند همان دخترهاي نه ساله ميدانند كه بر برادرشان حرام هستند حالا اين دختر حرام نميداند نكاح برادر را از پيش خود حرام نميداند خدا حرامش كرده حالا اين حكم خدا است به اين دختر بچه به واسطه رسيده است اين از ننهاش شنيده او از ننة خودش او از پدر خودش به همينطور تا زمان پيغمبر بسا چند هزار راوي ميشود حالا آيا همه ثقه بودهاند امين بودهاند معلوم است چيزي كه از قول ثقه نيست تو هم اعتنا مكن پس براي او ثقه بودهاند پس دارد پيغمبر احكام خدا را ميرساند پس الصلوة معراج المؤمن اين معراج غير آن معراج است بله آن ملحد ناپاك ميگويد من معراج رفتهام حديث هم دارد الصلوة معراج المؤمن اي بيدين اي بيمذهب همة مصلين اگر نماز كنند معراج رفتهاند اختصاص به تو ندارد اين معراج تو اگر نماز كرده باشي و ابابكر و عمر را شريك اميرالمؤمنين نكرده باشي كه در واقع شرك به خدا همين است اگر با اعتقادات درست نماز كردهاي عروج كردهاي اما اين عروج عروج به سوي رسول خدا است به واسطة رسول خدا پيش خدا رفتهاي اللّهم اني اتوجه اليك بمحمد و آل محمد در دنيا در آخرت همه جا نظمشان بر يك نسق است و اگر عروجي بكني و راهت بدهند كه سر به قدم اميرالمؤمنين بگذاري شكر خدا را بكن كه راهت دادهاند و الاّ من كجا و هوس لاله به دستار زدن بله اميرالمؤمنين چسبيده به پيغمبر، پيغمبر متصل است به خدا فرمودند در روز قيامت در آن روز من ميچسبم به كمربند خدا و اهلبيت من ميچسبند به كمربند من اين حديث را پيغمبر9 فرمودند و فرمودند شيعيان ما ميچسبند به كمر امامهاي خودشان حالا خدا آيا مرا كجا ميبرد معلوم است خدا پيغمبرش را ميبرد پيش خودش پيغمبر اوصياي خود را كجا ميبرد ميبرد پيش خودش ائمه شيعة خود را كجا ميبرند پس اينها همه را برميدارد ميرود پيش خودش همه آنجا حاضرند اين بود كه راوي دست خود را برهم زد از روي خوشحالي و گفت دخلناها واللّه فرمودند بترس از اينكه بيرون بروي بله اگر همينطور كه هستي باشي در بهشت خواهي بود و اگر بيرون نروي از بهشت بله در بهشت هستي بيرون هم بروي كه از بهشت بيرون رفتهاي و ديگر در بهشت نيستي.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
@تايپ اين درس از روي نسخة خطي (س ــ 120) ميباشد@
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ـ 120) ميباشد@
(درس سي و ششم، شنبه 3 شهر شوال المكرم 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: اعلم اولا ان العلوم لها درجات مترتبة بعضها علي بعض و ليس يدرك القصوي منها الا بعد فهم الدنيا و ذلك امر مسلم قد عرفه اصحاب العلوم فاذ لميعرف القصوي منها الا بعد معرفة الدنيا لايجوز لمن لمينل حظا من الدنيا انيتعرض علي اهل القصوي و ذلك معلوم عند كل من انصف من المتحصلين و ذلك ديدنهم في ساير العلوم و معلوم ان ترتب العلوم علي حسب ترتب موضوعاتها و الموضوع الاعلي علمه اعلي من علم الموضوع الادني بالبداهة لان كل علم حضور اعراض الموضوع عند العالم به و الاعراض تابعة للجوهر بالبداهة و من البين الذي لايحتاج الي ازيد من تنبيه ان اعلي الموضوعات التي يبحث عن اعراضها و صفاتها في ملك الله سبحانه هو الموضوع الاول اي الجوهر الاول الذي به تجهر كل جوهر اي بفضل جوهريته تجهر كل جوهر لما دونه و الا فالكل بالقياس اليه اعراض قائمة فمعرفة الكل هي العلم بذلك الجوهر و من لميعرف جميع ما خلق الله سبحانه مما هو دون ذلك الجوهر لميحط علما بصفاته البتة كما ان من لميعرف جميع عوارض اواخر الكلمات لميحط علما بالنحو تا آخر.
به طوري كه حضرت رضا صلوات اللّه و سلامه عليه ميفرمايد چيزي را كه انسان چشمش ميبيند درست نميفهمد ديگر توقع نكند كه چيزي را كه نميبيند بفهمد قد علم اولوا الالباب ان الاستدلال علي ما هنالك لايعلم الاّ بما هيهنا هر چيزي كه در عالم غيب است هيچ چيزش پيدا نيست چيزهايي كه پيدا است همينهايي است كه در شهاده است هر جايي هر چيزي را كه انسان ميخواهد بفهمد و هر چيزي را كه ميخواهد تعريف كند تا انسان حدود آن چيز را نداند تعريف آن چيز را نميتواند بكند پس حدود شئ را اول انسان بايد بفهمد آن وقت بفهمد آن شئ را كه ميخواهد تعريف كند و در تمام علوم اين امر جاري است و اين قاعده در تمام علومي كه هست قاعدهاي است كه شيء به حدودش شناخته ميشود اگر حدودش را نداند معلوم است هر تعريفي را بكنند لاعن شعور است و حدود شيء را بايد تميز داد شيء به حدش ممتاز است از چيزي ديگر جسم چطور چيزي است آن جوهري ا ست كه صاحب طول و عرض و عمق است در همة علوم اين قاعده هست و هيچ محل تأملشان هم نيست حرفي نيست كه محل اشكال باشد ابتدايي هم كه معلم ميخواهد تعليم كند مصادرات را ميگويد بعد خورده خورده حاليشان ميكند و اين امر همه جا هم متداول است مگر در يك جا كه محل لغزش است علمي كه خلق اول را ميخواهم بشناسم چطور بشناسم كسي كه هيچ داخل علمش نيست و اصلاً تحصيلش را نكرده حالا ميخواهد عالمش باشد و تعجب اين است رد هم ميكنند بحث هم ميكنند تكفير هم ميكنند پس هر چيزي ممتاز است به آن چيزهايي كه مخصوص خود او است و غافل نباشيد انشاء اللّه و هر شيئي كائناً ماكان اختصاص به جايي دون جايي ندارد عقل حاكم است و تمام نقلها منطبق بر اين عقل است هر چيزي مخصوصات خودش جايي ديگر نيست جايي ديگر يافت نميشود و حقيقت هر چيزي آن مخصوصات خودش است كه در جاي ديگر يافت نشود و هر چيزي كه در جايي ديگر يافت شد اين مابه الاشتراك است پس مابه الامتياز همه جا بايد به دست باشد انشاء اللّه فكر كنيد هر چيزي در دنيا در آخرت در همه جا به طور حكم كلي ديگر اين جور علوم علم است به حقايق اشياء و حقايق اشياء را در حكمت بايد به دست آورد و تا حدود شيء به دست نيايد حقيقت آن شيء معروف نخواهد شد پس مخصوصات آن مابه الاختصاص آن است كه در جايي ديگر نباشد و هركس اين مخصوصات را ملاحظه نكند و استدلال به مابه الاشتراك كند اين علم به حقيقت شيء نميتواند پيدا بكند در تمام علوم علوميكه موضوعش حقيقت شيئي نيست تمام آن علم را ندارد مگر علم حكمت كه حكمت علمي است كه حقايق هر شيئي را او بيان ميكند و آن نمونهاش همين است كه عرض ميكنم هميشه بگرديد هر چيزي را كه ميخواهيد بفهميد موضوعش را به دست بياريد و حدود آن موضوع را به دست بياريد چه چيز است آن وقت هر چيزي را خودش را شناختهاي پس غافل از اين مطلب نباشيد قاعده كليه جاريه است در تمام عوالمي كه خدا خلق كرد اين است كه مكرر عرض كردهام كه خيلي از مردم هستند كه هنوز فرق ميانة انواع را با اشخاص نكردهاند آن وقت رد هم ميكنند و جرح و تعديل هم ميكنند حيا هم نكرده شرم هم نكرده اين است كه شيخ مرحوم مكرر كتابهاي مردم را برميداشتند نگاه ميكردند ميفرمودند ماادري نميدانم من ديوانهام يا اين مردم همه ديوانهاند و اينها را نوشتهاند و تعجب ميكردند.
پس غافل نباشيد از اين كلمات همين كه انسان درست ياد گرفت تحقيقش را به حقيقت امر برميخورد پس عرض ميكنم مابه الامتياز شيء آن چيزي است كه در جاي ديگر يافت نشود اين مابه الامتياز مشخص ميكند شيء را و آنچه در جاي ديگر يافت ميشود مابه الاشتراك است و مابه الاشتراك شيء را از شيء جدا نميكند حالا ملتفت باشيد مابه الامتياز هر فاعلي از فاعل فعل او است فاعل فعلش از خودش صادر ميشود فعلش جاي ديگر يافت نميشود اگرچه فاعلي ديگر هم فعلي ديگر از او صادر شود آن هم فعلش از خودش صادر ميشود و فعلش در جاي ديگر يافت نميشود پس مابه الامتياز را انشاء اللّه شما مسامحه نكنيد فعل صادر از شيء از كسي ديگر صادر نيست بدء اين فعل از شخص فاعل است عودش به سوي فاعل است فاعل ديگر هم فعلي دارد باز فعل خودش كار خودش است پس افعالي كه صادر ميشود از فواعل مابه الامتياز فاعل است از غير و همين كه اين كليهاش به دست آمد ديگر ممكن نيست انسان خطا برايش بيايد فعل از فاعل بايد صادر شود لاغير بدء ديدن من از خودم است ديگر اين ديدن من در جاي ديگر يافت نميشود كسي ديگر هم ميبيند او هم ديدنش از خودش است صادر از خودش شده جاي ديگر يافت نميشود حركت من از من صادر ميشود حركت من جاي ديگر يافت نميشود بدئش از من است عودش به سوي من است سكونش همينطور و هكذا پس هميشه افعال شخص و افعال شيء كه ميخواهم درش فرو برويم آن افعال شيء مخصوصات آن شيء است كه در جاي ديگر يافت نخواهد شد و هركه اين مخصوصات را يافت آنچه طالبش هست به آن ميرسد و اينها اسمش حدود شيء است مخصوصات شيء است مابه الامتياز شيء است لفظش لفظ كلي است خوب اتفاق افتاده در نحو اصطلاح كردهاند عرض كردهام و غالب اين اصطلاحات از حضرت امير است صلوات اللّه و سلامه عليه كه فعل ميزان است يعني فاء و عين و لام فعل عمومي دارد فَعَلَ فاء و عين و لام كلي است حالا عَلِمَ هم عَلِمَ عينش فاء الفعل است لامش عين الفعل است ميمش لام الفعل است كَسَرَ هم كافش فاء الفعل سينش عين الفعل راش لام الفعل و هكذا افعال ظاهره افعال باطنه افعال غيبيه افعال شهوديه تمام اينها داخل فعل افتادهاند يك فاء و عين و لام را انسان درست تميز بدهد همه چيز را تميز ميدهد به شرطي كه فاء و عين و لام كه ميشنود همان فَعَلَ را تنها بگيرد نوع فعل را بگيرد پس فاء و عين و لامي كه صادر است از فاعل خودش ميخواهد افعال جوارح باشد يا افعال قلوب بر يك نسق جاري ميشود و باز از اين نمره حرف است كه شيخ مرحوم زده ميفرمايد «من عرف زيد قائم عرف التوحيد بحذافيره» اينها را مردم هيچ نميدانند تعجب هم ميكنند ميگويد آيا زيدٌ قائمٌ را نميشود شناخت همه كس ميتواند بشناسد اما فكر كنيد زيدٌ قائمٌ كه شيخ ميگويد همان يك فعل و فاعل منظورش است يا عمومي دارد شما بدانيد عمومي دارد ميفرمايد «من عرف زيد قائم عرف التوحيد بحذافيره» اين مردم اين را كه ميشنوند ميگويند اين را همه كس راه ميبرد پس چرا توحيد ندارند و خودشان غافلند كه زيد و قائم را خودشان هم نفهميدهاند اگر توحيد را راه ميبردند ملتفت باشيد انشاء اللّه پس قيام صادر است از قائم بدء قيام از قائم است عود قيام به سوي قائم است آن وقت قائم ميخواهد حركت كند حركت ميكند قائم ميخواهد ساكن شود ساكن ميشود غير از قائم كسي ديگر در اين قيام تصرف ندارد و من مكرر عرض كردهام شما ملتفت نيستيد و من بسا پوست كنده پوست كنده دارم ميگويم شما خيال ميكنيد معمي ميگويم عرض ميكنم فعل صادر از فاعل واجب است از خود فاعل صادر باشد ممتنع است از غير فاعل است صادر باشد پس جبر ممتنع است تفويض ممتنع است حالا ببينيد توي همينها چطور مسألة جبر و تفويض به دست ميآيد مسألة به اين گندگي كه يافت نميشود بدون استثناء جميع كساني كه اهل باطلند هيچ نميدانند جبر و تفويض را و اين علم مخصوص ائمة طاهرين است سلام اللّه عليهم و مخصوص كساني است كه بخصوص تعليمشان كردهاند و همهاش توي همين است كه فعل صادر از فاعل است فعل صادر از من معلوم است بدئش از من است عودش به سوي من است اين را كه حركت اين دست باشد كه صادر كند البته اين حركت مال اين دست است و مال كسي ديگر نيست فاعلش هم من هستم كسي ديگر نميتواند اين را صادر كند ممتنع است داخل محالات است اين فعل مرا كسي ديگر بكند به غيري التماس كنم كه تو اين كار را بكن نميتواند بكند نهايت او هم دست خودش را ميزند اينجا آن هم فعل خودش است دخلي به من ندارد پس فعل صادر از من است واجب است از من صادر باشد ممتنع است از غير من صادر شود و همينجور است واللّه كسي كه ياد گرفت ميداند فعل خلق از خود خلق بايد صادر شود و واجب است صادر از خلق باشد و واجبها به اين واجب كه ميرسد واجب ميشود فعل من واجب است از من صادر باشد كسي به زور كسي ديگر را وادارد كسي را به زور وادارند كه بيا كار مرا بكن نه من ميتوانم به او واگذارم كار خودم را نه او ميتواند به من واگذارد كار خودش را و اين است حاق مسألة جبر و تفويض و ببينيد عقل و تمام نقلهاي آسماني همينقدر كه گوش بدهند خودشان تصديق ميكنند پس جبري در ملك خدا يافت نميشود تفويضي در ملك خدا يافت نميشود تفويض ممتنع است جبر هم ممتنع بله ظلم در دنيا هست كسي كسي را واميدارد به زور كه كاري بكند اين ظلم است اين دخلي به جبر ندارد و مردم هنوز تميز ندادهاند ميانة اينها پس غافل نباشيد انشاء اللّه فعل صادر از شخص بدئش از آن شخص است عودش به سوي آن شخص است چون چنين است جاي ديگر يافت نميشود پس مابه الامتياز فاعل از فاعلي ديگر فعل خود او است چنانكه فاعلي ديگر مابه الامتيازش فعل خود او است و اين مطلب كليهاي است كه هيچ مخصوص جايي دون جايي نيست كه «ما من عام الاّ فقد خصّ» يافت نميشود اختصاصي حالا كه چنين است ملتفت باشيد فعل خدايي معلوم است از خدا بايد سر بزند فعل خلقي معلوم است از خلق بايد سر بزند فعل شهودي از شخص شهودي بايد سر بزند افعال عقل از عقل بايد سر بزند افعال بدن از بدن نه او ميتواند كار اين را بكند نه اين معقول است كار او را بكند و همچنين هلم جرا اين مقدمات علم معاد اينها را حقيقتش را كسي بفهمد علم معاد پيشش داخل بديهيات ميشود علم معراج اينها است مقدماتش اصلش نزول انبياء كه چطور ميشود انبياء بايد بيايند اينها همه مقدماتش است و اينها را مردم نميفهمند مردم همينطور يقولون بالسنتهم ما ليس في قلوبهم شما فكر كنيد اول ماخلق اللّهي آمده توي دنيا عروج ميكند ميرود به معراج اين ميخواهي بفهمي ببيني اول ماخلق اللّه چطور است آن وقت ميفهمي چطور نزول ميكند چطور صعود ميكند اصل عنوان مطلب معراج است اول ماخلق اللّه آنجايي كه آن اول است آن فعل صادر از او است نمونهاش را عرض ميكنم كه توي حكمت بيفتيد نيفتيد در فقه و در نحو و صرفش پس آن اول صادر فعلش از عالم خودش است بدئش از او است عودش به سوي او است اين است كه اگر نزول كند ذاتش نزول نكرده اگر صعود كند چيزي را برنميدارد ببرد در عالم خودش نمونة اين حكايت در خودتان هست عقل خودتان نمونه است هر مسألة جزئي عقلي را كه عقل بفهمد كار به بدن ندارد هر كاري كه از بدن بايد صادر شود كاري به عقل ندارد لكن عقل واميدارد بدن را معقولانه حركت كند بدن اگر عقل توش نباشد معقولانه سرش نميشود اين صورتي كه از بدن صادر شد اين صورت عقل نيست لكن اگر عقل توي بدن نبود بدن اينجور معقولانه نميتوانست حركت كند لكن اين فعل صادر كيست از بدن چون موافق عقل بود مطابق است با عقل حالا منسوب به عقل است باز نه كاري است عقلاني كار بدن است آنچه در عالم جسم است بله اينجا سرما هست گرما هست اينجا رفتن هست آمدن هست اينها وقتي رفت به عالم عقل آيا آنجا هم سرما هست عقل آيا گرماش ميشود نه آيا هرگز سرماش ميشود نه او تشنه ميشود نه گرسنه ميشود نه بدن يك وقتي شكمش خالي ميشود گرسنه ميشود يك وقتي رطوباتش تمام ميشود تشنه ميشود حالا تمام دنيا را خيال كني آب باشد عقل تر نميشود عطشش رفع نميشود اگر گفتند عطش دارد عطشش در چيزي ديگر است عقل اين آبها به كارش نميآيد آن عقل طلباتش عطشش است و رسيدن به مطلوبش سيراب شدنش است اين آبها در دنيا ميخواهد باشد ميخواهد نباشد مطلوباتش عطشش است رسيدنش به آنها سيرابي او است مأكولاتش همينطور دخلي به اين چيزها ندارد اما تا چنين بدني نباشد اينجا و عقلي تعلق نگيرد به اين بدن حالا آيا اين عقل سر جاي خودش مأكول دارد نه آمدني دارد نه رفتني دارد نه هيچ آمدني ندارد عقل هيچ رفتني ندارد تعجب اين است كه تمام آمدنها را او به پا كرده تمام اين اوضاع را او به پا كرده تمام رفتنها را او به پا كرده تمام اين اوضاع را او به پا كرده اين است كه اول ماخلق اللّه العقل ثم قال له اقبل فاقبل ثم قال له ادبر فادبر ديگر اين قاعدهاي كه عرض ميكنم ببينيد هيچ دخلي به قاعده كلي و افراد ندارد عقل اول ماخلق اللّه است خدا عقل را خلق كرد و به او گفت من خلقي محبوبتر از تو خلق نكردم آن وقت به او گفت ادبر گفت تا كجا بروم خطاب شد هرجا جا است تو برو و اين نزول كرد و هر جايي كه جا بود اين رفت و ببينيد اين عقل است كه جوهر را از جوهري تميز ميدهد پس توي جوهر رفته كه تميز ميدهد اين عقل است كه عرض را از عرضي تميز ميدهد پس توي عرض رفته اين عقل است كه عرض را از جوهر تميز ميدهد نسبت مابين جوهر و عرض را اين عقل تميز ميدهد تمام چيزها را عقل تميز ميدهد حالا اين عقل نزول نكند نيايد پايين و در جواهر نزول نكند در اعراض نزول نكند و نيايد توي اينها تميز نميدهد اينها را پس آمده و رسيده كه تميز داده اين است كه هركس هرچه را نفهميده ميگويد من عقلم به آنجا نميرسد و اين درست تعبيري پس عقل اوسع است از جميع ملك خدا و بزرگتر است از جميع آنچه خدا خلق كرده چرا اين محيط است بكل شيء و همه جا را اين قدم زده و درست كرده و اين عقل هيچ از سر جاي خودش نميآيد پايين عقل را خدا كاري كند جسم شود محال است «كل شيء لايتجاوز ماوراء مبدئه» بدن را بخواهي مروح كني روح بشود نميشود خدا نميكند همچو كاري را خدا جسم را جسم خلق كرده عقل را عقل خلق كرده جسم آن جوهري است كه صاحب طول و عرض و عمق است عقل آن جوهري است كه همة اينها را ميفهمد پس بگويي عقل نزول كرده است در ملك خدا قدم زده است راست است بگويي بذاته عقل نزول نكرده از جاي خود حركت نكرده راست است و عرض ميكنم تمام علم معراج توي همين حرفها است معلوم است هر جايي را كه انسان نرفته وقتي از او بپرسي ميگويد نميدانم عقلم نميرسد هر جايي رفته تميز داده ميگويد عقلم رسيده اما هر جايي رفته ببينيم آيا قدم قدم رفته به تدريج رفته تمام تدريجات زير عقل است تمام آمد و شدها را او واميدارد به آمد و شد آن وقت لايجري عليه ما هو اجراه و لايعود فيه ما هو ابداه.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
@تايپ اين درس از روي نسخة خطي (س ــ 120) ميباشد@
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ـ 120) ميباشد@
(درس سي و هفتم، يكشنبه 4 شهر شوال المكرم 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: اعلم اولا ان العلوم لها درجات مترتبة بعضها علي بعض و ليس يدرك القصوي منها الا بعد فهم الدنيا و ذلك امر مسلم قدعرفه اصحاب العلوم فاذ لميعرف القصوي منها الا بعد معرفة الدنيا لايجوز لمن لمينل حظا من الدنيا انيتعرض علي اهل القصوي و ذلك معلوم عند كل من انصف من المتحصلين و ذلك ديدنهم في ساير العلوم و معلوم ان ترتب العلوم علي حسب ترتب موضوعاتها و الموضوع الاعلي علمه اعلي من علم الموضوع الادني بالبداهة لان كل علم حضور اعراض الموضوع عند العالم به و الاعراض تابعة للجوهر بالبداهة و من البين الذي لايحتاج الي ازيد من تنبيه ان اعلي الموضوعات التي يبحث عن اعراضها و صفاتها في ملك الله سبحانه هو الموضوع الاول اي الجوهر الاول الذي به تجهر كل جوهر اي بفضل جوهريته تجهر كل جوهر لما دونه والا فالكل بالقياس اليه اعراض قائمة فمعرفة الكل هي العلم بذلك الجوهر و من لميعرف جميع ما خلق الله سبحانه مما هو دون ذلك الجوهر لميحط علما بصفاته البتة كما ان من لميعرف جميع عوارض اواخر الكلمات لميحط علما بالنحو تا آخر.
معرفت هر شخصي و هر شيئي به آن مابه الامتيازاتش است پس معرفت هر چيزي اين است كه آن حدودي كه دارد انسان حدودش را بداند هر چيزي حدودش معلوم است آن چيز شناخته شده و اين حدود مشخصات است كه آن چيز را مشخص كرده اين مسأله مسألة كليه است كه مابه الامتياز شخص و شيء آن چيزي است كه پيش آن باشد و جاي ديگر يافت نشود و اين يكي از كليات بزرگ حكمت است و خيلي كم رعايت شده و غافل شدهاند علماء عرض ميكنم مابه الامتياز معنيش اين است كه جاي ديگر يافت نشود و اين همه جاي ملك خدا جاري است رفته است تا پيش اسماء اللّه در آنجا هم جاري شده پس مشخصات شيء آن حدود شيء است و آن حدودش را بايد انسان به دست بيارد تا حقيقت شيء معلوم شود پس حدود شيء دخلي به شيء ديگر ندارد هر چيزي حدي دارد اين است كه هيچ فردي صدق بر فردي ديگر ندارد به جهتي كه حدود اين شخص را آن شخص ندارد فردي و فردي اينها مباينند دخلي به هم ندارند و همينجور داشته باشيد انشاء اللّه حدود شيء را كه مابه الامتياز او است از غير آن چيزهايي است كه جاي ديگر يافت نشود و اين نبايد گول بزند آدم را يكپاره جاها كه ترائي ميكند كه حيات هم در اين فرد هست هم در آن فرد اين مابه الاشتراك هست و كسي كه ميخواهد شخصي را بشناسد به مابه الاشتراك نميشود شخص را شناخت مابه الامتياز فعل صادر از شيء است و فعل صادر از شيء حد شيء است پس فعل صادر از فاعل حد فاعل است حد صادر از مفعول فعل مفعول است و عرض كردم فعل را هم فعل كلي بگيريد كه عَلِمَ و كَسَرَ و همة افعال را شامل باشد آنچه صادر از فاعل است حد فاعل است و اين حد بيان كننده فاعل است و حقيقت هر شيئي را اينجور به دست بياريد زيد كيست زيد پسر فلان است پدر فلان است چكاره است چه پيشه است كارهاش را ميگويند اين است حقيقت زيد اما زيد يعني ميجنبد نه حيوانات هم ميجنبند اين معرفت حقيقت زيد نيست حالا فكر كنيد دقت كنيد انشاء اللّه هرچه فعلي دارد فعلش حدي شده براي او تعريف حقيقي شده براي او ديگر حد تام و حد ناقص كه در منطق گفته ميشود شما بدانيد حد تام آن است كه صادر از فاعل باشد مثل نور چراغ كه صادر از چراغ است اين دليل اين است كه چراغ روشن است چراغي كه نور ندارد نقشهاي كشيدهاند به شكل چراغ نقشة چراغ دروغ است چراغ نيست فعل صادر از هر فاعلي حد او است اين است كه عرض ميكنم خيلي مطالب عمده عمده هست كه مردم واميزنند و هيچ نميدانند خودشان پرت شدهاند اين است كه ذات خداوند عالم حد ندارد خدا حدش كجا بود ذات و محدود ذات اگر حد ندارد تعريفش را هم نميشود كرد و همينها هم تعريفش است دارم ميكنم گاهي مثل ميزدند حكماء و هيچ مردم توي كار نيستند ذات خداوند عالم محدود نيست معلوم است چيز بيحد را ميخواهي حد به او بچسباني بشناسيش شناخته نميشود بسيط را بسيط بايد شناخت محدود را محدود بسيط بسيط است مركب مركب است مثل اينكه سفيد سفيد است سياه سياه بيحد را بيحد بايد دانست محدود را محدود بايد دانست حالا ذات خدا محدود نيست و اين آسان است گفتنش و پيش هر كس اين لفظ را ميشود گفت اما نتيجة آنها را نميشود گفت ميشود گفت به جهت اينكه اصل سخن از انبياء است با ضرب شمشير و ترس و طمع و عادت همراه بوده به گردن مردم گذاردهاند همه كس ميگويد خدا محدود نيست اما نتيجهاش را قبول ندارند شما ملتفت باشيد خدا ذاتش كه محدود نيست چيزي به او نميچسبد نچسبيدن چيزي به خدا بعينه مثل اين است كه خدا نميشود رنگ شود و غافل نباشيد انشاء اللّه خدا كرباس نيست رنگ بشود جسم رنگ ميشود حتي روح شما رنگ نميشود آدم را فرو ببرند در خم نيل بدن رنگ ميشود ريش آدم رنگ ميشود روح رنگ نميشود حالا خدا بسيط است و هيچ چيز به او نميچسبد شكل به او نميچسبد طعم به او نميچسبد و اين ميرود تا آنجا كه رفته كمال التوحيد نفي الصفات عنه قدرت به قادر چسبيده علم به عالم چسبيده انشاء اللّه يك خورده فكر كه توش آمد نتيجههاشان را آسان آسان ميتوان به دست آورد صفات خدايي صفات خدايي است و صفت همان اسم است و اسم غير از ذات است صفت غير از موصوف است و اين صفت جايي دارد و من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة به آن منتهاي معرفت رسيده يعني علم به حقايق اشياء پيدا كرده كسي هم كه موقع صفت را نداند و همينطور علي العمياء چيزي را بچسباند به جايي جلدي آنجا خدا نميشود چنانكه ذات خدا را بخواهي بگويي رنگ ميشود باطل است و دروغ است همينطور طعم هم به ذات خدا نميچسبد خدا تلخ نيست خدا شيرين نيست همينطور خدا تاريك نيست خدا روشن نيست سنگين هم نيست سبك هم نيست در مشرق نيست در مغرب نيست در آسمان نيست در زمين نيست پس به ذات چيزي نميچسبد چيزي را كه انسان خوب ميفهمد اين است كه جميع افعال صادر از فاعل است و فعل مشخص فاعل است و فاعل را جدا كرده از غير فاعل و ذات مشخص ندارد حالا علت فاعلي را ميخواهند بچسبانند به خدا و اگر كسي هم بگويد بابا چيزي به خدا نميچسبد ذات خدا علت فاعلي نيست دادشان بلند ميشود كه هي اين كفر است و زندقه خودش كافر شده و تكفير هم ميكند شما خودتان فكر كنيد ببينيد آيا فعل بيفاعل ميشود فعل بيفاعل داخل محالات است روشني باشد و قرصي نباشد داخل محالات است روشني باشد و چراغي نباشد داخل محالات است علمي باشد توي دنيا و عالم نباشد داخل محالات است و اين يكي از كليات بزرگ بزرگ حكمت است كه حاق مطلب را به دست ميدهد فعل بيفاعل نميشود داخل محالات است ممتنع است نه خدا كرده و نه ميكند و ميداني نميكند پس ذات هر چيزي در خودتان هم كه و في انفسكم أفلاتبصرون قيام بيقائم كوسة ريشپهن است اگر بايد نشستن موجود باشد قاعد بايد باشد كه بنشيند آن وقت فعلش چه باشد فعلش نشستن همچنين متحركي باشد اما محركي نباشد داخل محالات است نوري باشد منيري نباشد داخل محالات است ديگر خدا قادر است نوري بيافريند بيمنير اين هذيان است و واللّه اغلب كلمات هذيانات است كه گفته شده و آن هذيانها به گوش جهال رسيده جهال خيال كردهاند دين و مذهب است پس پا ميفشاريم و دست از اين هذيان برنميداريم و اگر آن شخص هذيان گوي اول اين هذيان را نگفته بود به اين جا نميرسيد و اينها قابل سؤال و جواب نبود.
باري پس هر فعلي به فاعل چسبيده هر موصوفي توي صفتش است كه موصوف است و هر مسمايي ديديد به اسمش چسبيده پس اگر چيزي ديديد كه چيزي به او نميچسبد او مسمي نيست او فاعل نيست او سبوح است او قدوس است حتي سبوح است از اين هم بايد تسبيحش كرد سبح اسم ربك الاعلي تسبيح اسم را بايد كرد باز اسم دخلي به ذات ندارد و خود همين سبوح يكي از اسماء اللّه است قدوس يكي از اسماء اللّه است اگر ميگويم اللّه باز اللّه اسم است اگر رب ميگويم و ميگويم سبح اسم ربك باز رب اسم است و تسبيح از همة اينها بايد كرد پاك است از همة اينها همينطور ميرود تا هرجا كه ديگر هيچ حدي نماند مثال فرمايش ميكردند ميفرمودند يك كسي در بيابان منزلش است يك كسي هم در آبادي منزلش است منزل او را تعيين ميخواهي بكني ميگويي اطاقي دارد ديوارش چنين است سقفش چنين است حدودش را ميگويي كه يك حدش يك جا است ديوارش چطور است طاقچهاش چطور است سقفش چطور اما آن كسي كه در بيابان منزل دارد منزل او ديوار ندارد سقف ندارد طاقچه ندارد حدي به طرفي ندارد وقتي جاهل اين را ميشنود كه فلان ندارد فلان ندارد فلان ندارد ميگويد پس بگو منزل نيست اما آن كسي كه عالم است ميداند جايي كه حدود درش بايد گفت حدودش درش نيست و غافل نباشيد انشاء اللّه و عرض ميكنم تا اين مطالب را كه عرض ميكنم اينها در وجود خودتان نبينيد بدانيد نفهميدهايد و في انفسكم أفلاتبصرون تا در خودتان نبينيد اينها همه هذيان ميشود باز لايكلف اللّه نفساً الاّ ماآتاها لايكلف اللّه نفساً الاّ وسعها و في انفسكم أفلاتبصرون پس عرض ميكنم خود زيد ميايستد اما ايستاده ايستاده و فعل ايستادن از او صادر شده نه نشسته ايستاده و همچنين نشسته نشسته و فعل نشستن از او صادر شده نه ايستاده نشسته پس ايستاده غير نشسته است نشسته غير ايستاده است اما نشسته كيست و ايستاده كيست زيد است پس يك زيدي را عاريه ميكنيم براي فهم مطلب فلان شخص زيد اسمش است حالا ايستاده است اسمش زيد قائم است حالا آن زيدي كه توي قائم است آيا غير قائم است نه غير قائم نيست حالا كه چنين شد موضوع عين محمول ميشود محمول عين موضوع ميشود عرض ميكنم مقدماتش هيچ ترس توش نيست احتياج به تقيه ندارد ولكن نتايجش را بخواهي بگويي ترس دارد همه كس قبول نميكند فكر كنيد زيدي است نشسته نشستن صادر شده از زيد و زيدي است ايستاده اين هيئت استقامت صادر شده از قائم يا از زيد پس قام القائم و فعل قيام از قائم است و ديگر چرت مزنيد انشاء اللّه كه راه اشتباهي باقي نماند و ما دو قائم هم داريم و اصطلاح هم همينطور شده يكي قائمي است قام قياماً فصار قائماً ضرب زيد عمراً فصار ضارباً يك قائمي هست مشتق هست از قيام كه بعد از آني كه ايستاد قائم شد يك قائمي است پپش اين قائم بعدي قائم مقام او است اسم او است اين قائم اسم فاعل است گمش نكنيد انشاء اللّه كه به كارتان ميآيد زيد اولاً خودش فاعل قيام است پس اسمش قائم است اين قائم قام قام كه هنوز قائم نيست و قائم بعد بايد پيدا بشود اين قائم بعدي قائم مقام آن قائم پيش است اين الف همزه است كه بايد الف همزه را به جاي الف بشناسيم قائم دوم غير از فاعل قيام است و نميشود فاعل نداشته باشد قيام پس قام لامحاله فاعل دارد و زيد است فاعل قيام حالا آيا زيد به ذاتش فاعل قيام است يا به نفس خود قام قام ملتفت باشيد انشاء اللّه پس زيد به نفس قام قيام را احداث كرده اين يك فاعلي كه فعل را احداث كرده و يك اسم فاعلي داريم و اصطلاح هم هست و صلوات اللّه بر آن كسي كه چنين اصطلاحي را كرده اين اسم فاعل فاعل فاعل نيست اين قائم مقام فاعل است اين الف همزهاي است كه بايد به جاي الف آن را شناخت همين كه قام پيدا شد قام فعل است فاعل ميخواهد فعل بيفاعل داخل ممتنعات است نور بيمنير داخل ممتنعات است علم بيعالم داخل ممتنعات است حكمت بيحكيم داخل ممتنعات است آن وقت تمام اينها را يك كليه داشته باشيد پس فاعل به فعلش فاعل است پس زيد وقتي كه نايستاده ايستاده اسمش نيست و تا ننشسته نشسته اسمش نيست پس اسمش چه چيز است حالا برايم بگو ميگويم ل تو مگو ل تو بگو ل و اگر نداشته باشم لفظي كه بگويم ميگويم زيد و حال آنكه زيد قائم نيست زيد قاعد نيست قاعد قاعد است و تعجب اينكه اينها بر خلاف اغلب آنچه متداول است در ميان اين مردم هست ميگويند حمل شيء بر نفس جايز نيست حمل حمل هو هو صحيح نيست عرض ميكنم حمل صحيح همين است شما غافل نباشيد كه اين چيزي است حاق واقع است اين پيش پاشان افتاده كه باطل است ميگويند مبتدا بايد چيزي ديگر باشد خبرش بايد چيزي ديگر باشد تا فايده بر آن مترتب باشد و الاّ آنچه در جوي ميرود آب است فايدهاي ندارد خوب مبتدايي كه چيز ديگر باشد كه خبر خبر آن نيست آيا من زيد را بگويم عمرو است كه تو آرام بگيري نه زيد زيد است آيا من قائم را بگويم قاعد است كه تو آرام بگيري نه قائم قائم است قاعد قاعد است سفيد سفيد است سياه سياه است تاريك تاريك است روشن روشن است ديگر اين هرچه در جوي ميرود آب است طعن بر من نميشود حرف راست همين است پس عرض ميكنم ذات ثبت لها القعود قاعد است ذات ثبت لها القيام قائم است آيا من غير از سرخ را بگويم سرخ آيا من غير از سفيد را سفيد بگويم اگر غير هر چيزي را بگويم آن چيز است اينكه دروغ ميشود و در حكمت دروغ نيست در طب ميگويند برو بنفشه بخور حالا بنفشه يعني دارچيني همراهش نباشد ديگر من بنفشه خوردم كه هل هم توش بود دارچيني هم توش بود دارچيني مضر است براي تو نبايد بخوري.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه پس آنچه راست است اين است كه قائم قائم است قاعد قاعد است هر فاعلي آن فعلش نماينده او است و صادر از او است و آن فعل چسبيده به او ديگر ما فاعلي داريم كه فعل به او نچسبيده چرا فاعل اسمش ميگذاري اقلاً اسم جامدي بگذار زيد بگو و عرض ميكنم هرچه تعبير بياري حتي اگر زيد گفتي باز زيد زا و يا و دالي دارد همينها حدش است باز من ميگويم لِ تو مگو ل تو بگو ل تو بدان چه ميخواهم بگويم پس غافل نباشيد آن زيدي كه ايستاده، ايستاده ذاتش است و آن اسم فاعلي كه بعدش اشتقاق ميكني آن اسم فاعل نيست خود فاعل آني را كه بعد اشتقاق ميكني اسم فاعل است و تعجب اينجا است كه اينها همه هم همراه موجود ميشوند تا قيامي به عمل نيامده كه قائمي نيست تا ضربي به عمل نيامده ضاربي نيست تا ضاربي نيست مضروبي نيست ضََرَبَ هم نيست وقتي ضربي اتفاق افتاد هم ضرب هست هم ضارب هست هم مضروب همه هم همراه است اين است كه محل اشتباه ميشود اين است كه بعضي گفتهاند مصدر اصل كلام است بعضي گفتهاند فعل اصل كلام است همهاش محل نظر است و گول شما اينها را ملتفت باشيد و گول نخوريد معلوم است فعل صادر از فاعل است و با وجودي كه صادر از فاعل است مشخِص فاعل است يعني فاعليت فاعل را اين فعل مشخص ميكند اين فعل براي ما بيان كرده فاعليت فاعل را و اين فاعل تا قائم است قاعد نيست تا قاعد است قائم نيست هر دو همدوشند اما همچو همدوش كه اين شكلش جدا است آن شكلش جدا اينها دو برادرند از يكجا آمدهاند هر دو زيدند و زيد به كلش قائم است به كلش قاعد است اما اين زيد در توي قائم قاعد نيست و اين قاعدهاي است كه در همه جا جاري است و حقيقت به دست ميآيد از اين قاعده مگر بيفتد به دست اهل مجاز، مجاز دروغ است نهايت دروغ شايع است و پيش اهل حكمت دروغ شايع فضيحتش بيشتر است از اينكه يك جايي دروغ باشد جاي ديگر نباشد دروغ شايع كه همه كس چنين ميگويد اين همه جا را خراب ميكند پناه بر خدا از اين مجاز پس عرض ميكنم ذات زيد قائم نيست قاعد نيست متحرك نيست ساكن نيست بله تو هم نديدهاي زيدي را كه نه متحرك باشد نه ساكن اين هم راست است و همين جاها هم گول زده است زيدي اگر هست يا ميجنبد يا ساكن است نميشود نه نجنبد نه ساكن شود معذلك زيد ذاتش ساكن نيست به دليلي كه متحرك هم ميشود ذاتش متحرك نيست به دليلي كه ساكن هم ميشود ذات اگر متحرك باشد نميتواند ساكن شود چرا كه خود متحرك ساكن نيست ذات زيد اگر ساكن باشد نميتواند حركت كند چرا كه ساكن متحرك نيست ساكن متحرك است دروغ است كوسة ريشپهن است پس ذات زيد متحرك نيست ساكن نيست حالا كه دو ضد را برميداري آيا حالا ديگر هيچ نيست و سلب ميكني اگر نبود پس كه بود حركت كرد كه بود ساكن شد پس زيد هم متحرك است هم ساكن است با كلام اولي كه ميگفتي نه متحرك است نه ساكن پس تناقض آمد با كلام اول يك دفعه ميگويي زيد متحرك نيست ساكن نيست بله دليل ميآريم مداد اسود سوادش در جميع حروف هست اگر زيد ذاتش قائم بود بايد اين قيام اين سواد قيام رفته باشد تا هرجا كه زيد رفته پس توي نشسته هم بايد قائم باشد و ميبيني نشسته قائم نيست پس ذات زيد قائم نيست قاعد نيست اما اين نيست آيا هيچ نيست نه آيا تعطيل است نه به كلش قائم است به كلش قاعد است به كلش قائم نيست به كلش قاعد نيست پس تناقض هم در كلام آمد اگر گوش بدهي و دل بدهي معنيش را بفهمي تناقض نميفهمي دل نميخواهي بدهي نميخواهي بفهمي جهنم هم برو كاري به من نميتواني بكني پس زيد قائم است مرجع ضميري كه در قائم است اگر نبود اين زيد قائم نخواهد بود پس زيد قائم است و آن زيد قائم قائم است نه زيد قاعد پس زيدٌ قائمٌ زيد قاعد يا اللّه يا رحمن يا اللّه يا رحيم يا اللّه يا غفور يا اللّه يا ودود و اگر اينها را ياد بگيريد ميدانيد اينها هيچ كدامشان مجاز نيست اينها تكرار نيست معلوم در كلام فصحاء تكرار قبيح است اللّه احد اللّه الصمد آن اللّه غير اين اللّه است اين اللّه غير آن اللّه است پس اينها غير همند اما اينها آيا دو فردند كه اين خبري از او ندارد او هم خبري از اين ندارد قائم خبر از قاعد ندارد يا اگر از قائم بپرسي كه قاعد چطور است جلدي مينشيند و قاعد را نشان ميدهد ميبيني قاعد كه هست خبر از قائم دارد قائم كه هست خبر از قاعد دارد پس زيد به كلش قائم است به كلش قاعد است زيد هيچ قائم نيست هيچ قاعد نيست زيد به نفس قائم قائم به خود قائم@ قاعد است پس اگر چنين است موضوع عين محمول است محمول عين موضوع است و هر قدر تو فكر كني كه محمول از جهتي غير موضوع است آن خوردهايش كه غير موضوع است دروغ است هيچ دروغ نميخواهيم بگوييم ميخواهيم راست بگوييم پس زيد قائم زيد قاعد زيد متحرك زيد ساكن اگر بنا باشد دروغ نباشد و دروغ متداول نباشد بنا باشد حقيقت باشد و حقيقتها حكمت است چرا كه حكمت علم به حقيقت اشياء است دروغ در حكمت نيست پس زيد قائم عين قائم است پس زيد قائم يا زيد القائم چه صفت و موصوف بگويي يا زيد قائم بگويي مبتدا و خبر بگويي مبتدا بايد عين خبر باشد از هيچ جهت غير خبر نباشد موصوف بايد عين صفت باشد از هر جهتي كه عين او نباشد از آن جهت غير او است از آن حيث غير او است آن جهتش دروغ است آن حيثش دروغ است پس قائم عين زيد قائم است و زيد قائم عين خود قائم است نه كسي ديگر و اين زيد غير از آن زيدي است كه تو خيال ميكني موضوع است آن موضوع نيست و موضوع قائم كه ميگوييم زيد قائم اين محمول عين موضوع است خود همين محمول است و خود موضوع من جميع الجهات تا عين محمول نباشد آن جهتش دروغ است و ما ميخواهيم دروغ نباشد موصوف عين صفت است مسمي عين اسم است مع ذلك كله كه زيد قائم عين قائم است و زيد قاعد هم عين قاعد است پس زيد قائم و موضوع عين محمول است قاعد و موضوع عين محمول است حالا زيدي كه قيام صورت او نيست و قائم نميگويي به او آيا هيچ او در ميان نيست و قائم به او ميگويي پس تعطيل است يا اگر زيدي نباشد زيد قائم نيست زيد قاعد نيست معلوم است آن زيد است كه نفي صفات بايد از او كرد آن زيدي كه نفي صفات بايد از او كرد آن زيدي كه نفي صفات از او شده حالا علمي تحصيل ميكند ميشود زيد عالم زيد عالم عند علمه كمالي تحصيل ميكند ميشود زيد كامل زيد كامل عند كماله نه بالاتر آن زيد بالايي چكاره است كمال التوحيد نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة و شهادت هر سه كه به حد شياع رسيده كه ما به هم چسبيدهايم و مقترنيم و تا يك كسي نباشد كه چيزي به او نچسبيده باشد ما نميتوانيم باشيم و ما موجود نيستيم پس ذات زيد نه عالم است نه جاهل ذات زيد نه قادر است نه عاجز ذات زيد نه متحرك است نه ساكن و هكذا هرچه دلت ميخواهد بگويي آن را بگو نيست نيست نيست آن وقت بگو كه زيد هم عالم است هم قادر است همه را بگو هست در سر جاي خودش پس از ذات نفي كن صفات را و هر صفتي را در موقع خودش بگذار و من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة اين حكمت بود فرمايش فرمودهاند دخلي به فقه ندارد كه بردارد جرح و تعديلش كند بهتر اين است كه بگويد من نميفهمم اين داخل متشابهات است ميفرمايند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة سفيدي صادر از سفيد بايد باشد سياهي صادر از سياه بايد باشد گرمي صادر از گرم بايد باشد قيام صادر از قائم است علم صادر از عالم است قدرت صادر از قادر است حكمت صادر از حكيم است و هلم جرّا تا آخر.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
@تايپ اين درس از روي نسخة خطي (س ــ 120) ميباشد@
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ــ 120) ميباشد@
(درس سي و هشتم، دوشنبه 5 شهر شوال المكرم 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: اعلم اولا ان العلوم لها درجات مترتبة بعضها علي بعض و ليس يدرك القصوي منها الا بعد فهم الدنيا و ذلك امر مسلم قدعرفه اصحاب العلوم فاذ لميعرف القصوي منها الا بعد معرفة الدنيا لايجوز لمن لمينل حظا من الدنيا انيتعرض علي اهل القصوي و ذلك معلوم عند كل من انصف من المتحصلين و ذلك ديدنهم في ساير العلوم و معلوم ان ترتب العلوم علي حسب ترتب موضوعاتها و الموضوع الاعلي علمه اعلي من علم الموضوع الادني بالبداهة لان كل علم حضور اعراض الموضوع عند العالم به و الاعراض تابعة للجوهر بالبداهة و من البين الذي لايحتاج الي ازيد من تنبيه ان اعلي الموضوعات التي يبحث عن اعراضها و صفاتها في ملك الله سبحانه هو الموضوع الاول اي الجوهر الاول الذي به تجهر كل جوهر اي بفضل جوهريته تجهر كل جوهر لما دونه والا فالكل بالقياس اليه اعراض قائمة فمعرفة الكل هي العلم بذلك الجوهر و من لميعرف جميع ما خلق الله سبحانه مما هو دون ذلك الجوهر لميحط علما بصفاته البتة كما ان من لميعرف جميع عوارض اواخر الكلمات لميحط علما بالنحو تا آخر.
به طورهايي كه مكرر عرض كردهام شما غافل نباشيد اين است كه هر فعلي بايد لامحاله فاعلي داشته باشد هر نوري منيري داشته باشد هر حركتي محركي داشته باشد و غافل نباشيد اين امر از پيش پا گرفته است و رفته است تا همه جا آدم ميبيند همينطور است چراغ روشن ميشود اطاق روشن ميشود چراغ روشن نباشد اطاق روشن نيست حتي اينكه اگر كسي بگويد آيا خدا قادر است بيچراغ اطاق را روشن كند چراغ هم كه نباشد گوهري چيزي كه روشن كننده است نباشد اطاق روشن نميشود ذاتيت فعل اين است كه صادر از فاعل باشد چنانكه ذاتيت فاعل اين است كه فعل داشته باشد فعل بيفاعل هذيان است داخل ممتنعات است هرجا كه فعلي هست لامحاله فاعلي دارد و از فعل پي به فاعل ميبريم و از اين فعل و فاعل هر دو با هم پي ميبريم كه يك كسي هست يك چيزي است كه او نه فعل است نه فاعل است ملتفت باشيد انشاء اللّه پس فعل هميشه دال است با فاعل خودش مثل اينكه نور هر منيري دال است بر منير خودش منير هم دال است بر نور خودش و همه جا اين پستا هست قرص آفتاب را ببيني طالع است ميداني هر جايي كه روبروي او است روشن است قرص را نبينيم و روشني را ببينيم ميدانيم قرص طالع شده پس او دال بر اين است اين دال بر آن است پس هر فعلي دال است بر فاعل خودش هر فاعلي دال است بر فعل خودش و اين فعل و اين فاعل هر دو با هم دالند بر يك مطلبي ديگر آن بالا فاعل اسمش نيست اينجاش محل اشكال خيليها است خيلي مشكلشان است بفهمند ببينيد زيد ميايستد زيد حركت ميكند اين در عالم خودتان هم هست ديگر نبايد رفت جاي ديگر نبايد رفت به عالم توحيد اين علم همين دنيا است پيش چشمتان است ميبينيد اينجا حركتي كرد و اين حركت ذات او نيست به جهتي كه ميبينيم اين ساكن هم ميشود و ساكن ضد متحرك است و متحرك ضد ساكن است و اين دو ضد هر دو صادر شده است از يك شخص حالا آن شخصي كه اين هر دو ضد از او صادر شده او بمضادته بين اين دو ضد حالي تو كرده كه من نه اين ضدم نه آن ضدم پس آن زيدي كه احداث ميكند حركت را خودش حركت نيست و متحرك هم نيست و زيدي كه احداث ميكند سكون را خود سكون نيست ساكن هم نيست اينها كار خودتان است و شب و روز مشغول همين هستند ملتفت باشيد انشاء اللّه دو ضد است متحرك و ساكن و هر دو صادر شدهاند از زيد واحدي و آن زيد به كلش ساكن است به كلش متحرك است و هيچ ساكن نيست و هيچ متحرك نيست و آن زيد اگر نبود متحرك از كجا متحرك ميشد اگر زيدي نبود ساكن از كجا ساكن ميشد آسان است ياد گرفتنش زور بزنيد حاقش را به چنگ بياريد سنگي را چوبي را فكر كنيد قلمي حركت ميكند اين قلم ذاتش متحرك نيست ذاتش سكون هم نيست ساكنش ميكنند ساكن است متحركش ميكنند متحرك است پس اگر نباشد يك چيزي كه اگر اين را متحركش كند متحرك شود اگر ساكنش كند ساكن شود اين متحرك و ساكن نميشود پيدا شود داخل محالات است واللّه وقتي شرحش ميكني كسي كه ميفهمد مطلب چيست ميبيند همة ملك خدا بناش بر همين است تا نباشد آهني كه آن را گاهي در كوره بگذارند داغ شود گاهي در آب سرد يا هواي سرد بگذارند سرد شود ملتفت باشيد وقتي در كوره گذاردي داغ شد اين آهن داغ است اگر آهن نباشد آيا آهن داغ هست آهن داغ نيست آيا داخل محالات نيست همچنين آهن نباشد آيا ميشود آهن سرد شده باشد آيا داخل محالات نيست و هلم جرا الوان همينطور است طعوم همينطور است روايح همينطور است دنيا همينطور است آخرت همينطور است اين امر از پيش پاتان گرفته و رفته اينجا را خوب ميفهميد روشن ميبينيد نميترسيد كه اگر اشتباه كنم مبادا كافر شوم يكپاره جاها ميترسي جرأت نداري اينجا جرأت هم داري فكر كني فكر هم نكني كافر نميشوي پس نفس به جرأت تمام فكر ميكند در اينجا عقل به جرأت تمام فرو ميرود در مطلب و انسان تا در جايي فرو نرود و منغمس در آنجا نشود آنجا را ياد نميگيرد از اين است كه مردم يك عمر خوابند به جهت آنكه در هيچ امري فرو نرفتهاند خوابند نميخواهند هم چيزي ياد بگيرند همهاش طالب دنيا هستند اين است كه هيچ ياد نگرفتهاند پس اين مطلب را از پيش پا برداريد لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة اين علمي است كه اميرالمؤمنين آن روز تعليم كرده بسا هم تعليم كرده باشد براي شما و آن روز نفهميده باشند شما شكر كنيد خدا را كه همچو معلمي داشتهايد پس كمال التوحيد نفي الصفات عنه توحيد را بايد دانست و بايد دانست خداي ما چيزي به او نميچسبد رنگ به او نميچسبد رنگ هم نيست گرم نميشود گرم هم نيست كه چيزي را گرم كند سرد نميشود سردي هم نيست كه چيزي را سرد كند همينطور جميع صفات در ذات نيست اما ذاتي اگر همچو خيال كني كه نبود آيا اينها سرجاشان بودند نه قلمي كه نه متحرك است نه ساكن است گاهي ميگيري حركتش ميدهي متحرك ميشود گاهي ساكنش ميكني ساكن ميشود وقتي در پركاهي اين را ببيني و بفهمي ديگر عذر منقطع ميشود ذات اين پر كاه متحرك نيست ذات اين پر كاه ساكن نيست لكن پر كاه هست بادي ميآيد حركتش ميدهد باد نميآيد آن را ساكن ميكند پس ذاتش نه متحرك است نه ساكن اما صفتش يا متحرك است يا ساكن نميشود نه متحرك باشد نه ساكن پس ذات واجب است صفت داشته باشد ذات بيصفت كوسة ريشپهن است نميشود موجود باشد پركاهي را خيال ميكني يا باد ميجنباندش يا جايي افتاده و هرجا كه ببينيد فعلي است اين فعل داد ميزند كه من صادر از فاعلم و فاعل هم داد ميزند كه من اين را احداث كردهام پس چراغ دارد داد ميزند به يك جور دادي كه اگرچه عربي نيست اگرچه فارسي نيست اگرچه تركي نيست اگرچه هندي نيست لكن يك زباني دارد لغتي است كه اهل همة زبانها آن را ميفهمند پس به لغت همة مردم حرف ميزند و شهادت ميدهد اين چراغ به شهادتي كه فارسيها همان معني را كه عربها ميفهمند ميفهمند تركها همان معني را ميفهمند هنديها همان معني را ميفهمند حتي حيوانات ميفهمند آتش داد ميكند كه من داغم حيوانات اين لغت را ميفهمند آب داد ميزند من ترم حيوانات هم معنيش را ميفهمند پس اينجور لغات هم هست در دنيا اصطلاح خدا و پير و پيغمبر هم هست خدا به زباني حرف ميزند كه هر كسي خيال ميكند اين حرف را همان به او زده و بس و وحي كه از آسمان ميآيد به زبان عربي ميآيد و آن عربي غير اين عربي متداول است آن عربي يعني زبان خدا آن وحي به گوش هر نبيي كه ميرسد اگر آن نبي سرياني است لغت سرياني ميشود اگر نبي عبراني است عبراني ميشود عرب است عربي ميشود فارسي است فارسي ميشود ترك است تركي ميشود پس آتش به زبان فصيح دارد ميگويد من گرمم بله اين گرمي را عرب كه تعبير ميآورد حرارت ميگويد عجم تعبير ميآرد گرم ميگويد آب به زبان فصيح داد ميزند من ترم اين معني را عرب تعبير ميآرد ميگويد رطب عجم ميگويد تر پس با فارسيها فارسي حرف زده با عربها عربي حرف زده اين است كه حضرت امير تعليم ميكند كه لشهادة كل صفة اينها علم است تعليم كرده پس چراغ داد كرده كه من نوراني هستم چطور شهادت ميدهد نورش را مينماياند نور داد ميزند كه من تابع چراغم او را ميجنباني من ميجنبم او را ساكن ميكني من هم ساكن ميشوم حرف ميزند به حرفي كه همه ميفهمند به لغت حيواني درست ميآيد به لغت جمادي درست ميآيد اين را كه ياد گرفتيد آن وقت مييابيد كه ثم استوي الي السماء و هي دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعاً او كرهاً قالتا اتينا طائعين راستي راستي حرف ميزنند راستي راستي او هم حرف ميزند با اينها او يك جوري حرف ميزند كه همهشان ميفهمند يكي عربي ميفهمد يكي فارسي ميفهمد يكي تركي ميفهمد يكي هندي ميفهمد و همه با او مطابق است و مطلب يكي است تعبيرات مختلف شده ميفرمايد لشهادة كل صفة هر صفتي شهادت ميدهد پس معلوم است نطق منحصر به نطق انساني نيست شهادت اين است حرف بزنند پس رطوبت صفتي است شهادت ميدهد كه من غير از آبم و آب شهادت ميدهد كه من غير از رطوبتم و شهادتش همچو شهادتي است كه عرب به لغت خودش كه تعبير ميآرد ميگويد رطب عجم ميگويد تر اهل هر لغتي به لغت خودشان تعبير ميآرند به همينطور ميآيد تا پيش حيوانات ميآيد تا پيش جماد آب را ميريزي روي خاك تر ميشود فهميده لشهادة كل صفة پس شهادت داده انطقنا اللّه الذي انطق كل شيء پس كل مخلوقات ناطقند كل مخلوقات حرف ميزنند كل مخلوقات شهادت ميدهند ديگر بعضي راست شهادت ميدهند بعضي دروغ شهادت ميدهند پس شهادت راست اين است و ببينيد ميخواني در دعا سبحان من دانت له السموات و الارض بالعبودية و شهدت له بالربوبية و اقرت له بالوحدانية اين است شهادتي و نطقي كه حضرت امير فرمايش كرده لشهادة كل صفة هر صفتي شهادت ميدهد به شهادتي كه هر كس گوش بدهد ميفهمد پس شهادت ميدهد هر صفتي كه من غير از موصوفم موصوف يعني آنجايي كه اين صفت ناشي از او شده آن موصوف صاحب اين صفت است معدن اين صفت است او هم شهادت ميدهد كه من اين را صادرش كردهام اگر من نباشم اين نيست اين نباشد ميشود من باشم زيد باشد ميشود قائم باشد ميشود قاعد باشد زيد نباشد نه قائم هست نه قاعد هست پس اين قائم با اين قاعد رتبهشان پستتر از زيد است ميشود زيد باشد و قائم نباشد ميشود زيد باشد قاعد نباشد زيد باشد متحرك نباشد زيد باشد ساكن نباشد اما آيا ميشود زيدي باشد نه متحرك باشد نه ساكن اين نميشود باز در ذاتش نه اين است نه او راست است حالا هم همينطور است ذات زيد نه متحرك است نه ساكن اما ذات زيد يا بايد اين صفت حركت را داشته باشد يا صفت سكون را و اگر خيال كني زيدي باشد و نه متحرك باشد نه ساكن آن وقت زيد هوايي خيال ميكني زيد خيالي دروغي خيال است زيد هم نيست هيچ هم نيست به جز هواي تو آن هم دروغ تصور هم ميكني فرضاً فرض محال است فرض محال هيچ نيست تو اسمش را ميگذاري فرض پس زيد لامحاله صفت دارد و صفتش يا متحرك است يا ساكن سنگ باشد چوب باشد هرچه باشد حتي توي اعراض اين مطلب جاري است پس غافل نباشيد انشاء اللّه هر ذاتي در ذاتيت خودش صفت خودش نيست و هر صفتي در صفت بودن خودش ذات نيست بلكه صفت هميشه پايين است ذات بالا است و ذات آن كسي است كه اين صفت را ميخواهد احداث ميكند آن موجود ميشود نميخواهد اين باشد اين صفت را خراب ميكند صفتي ديگر موجود ميكند اما ذاتي باشد كه صفت متضاد را احداث نكرده باشد . . .@ دروغ صرف است و دروغ هيچ نيست اصل ندارد حقيقت ندارد پس اين مطلب از پيش پاتان گرفته به دستور العمل حضرت امير كه ميفرمايد لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة آن وقت اين دو تا اين صفت و اين موصوف هر دوش صفت عالي ميشود هر دوي اينها داد ميزنند كه ما هم چسبيدهايم به موصوف خود به منير خود منير آنها داد ميزند كه تشخص من به نور من است به نور خود چسبيدهام خودش من هستم تمثل من به آنها است حالا كه چنين است پس نور جلال منير است جمال منير است كمال منير است آن منير به همين نورش منير است آن جميل به همين جمالش جميل است آن جليل است اين جلالش به همين جليل است ديگر معني ندارد غير از اين و غافل نباشيد پس هر كاملي به كمالش كامل است هر صاحب ريشي ريش دارد به ريش داريش ريش دارد نه كه كوسه ريش دارد اينكه خيلي واضح است و ضرب المثل است پس هر منيري كائناً ماكان در عالم ظاهر باطن پيش خدا پيش خلق جاري است همينطوري كه اميرالمؤمنين همه جا جاريش كرده ميفرمايد كمال التوحيد نفي الصفات عنه اين توحيد را هر كه مكلف است بايد داشته باشد و يقولون بالسنتهم ما ليس في قلوبهم نباشد اگر ذاتي نبود قادر كجا بود قدرت به قادري چسبيده قادر به قدرت چسبيده قدرت قدرت قادر است جلال او است جمال او است كمال او است علمي است به عالمي چسبيده و اين علم علم او است نور او است جمال او است جلال او است كمال او است و اين دو با هم داد ميزنند كه ما مقترنيم ما به هم چسبيدهايم و هر دو داد ميزنند كه آن كسي كه گاهي در من است گاهي در برادر من است آن زيدي كه گاهي متحرك است گاهي ساكن است آن غير ما است پس آني كه بالا است او ضديت انداخته ميانة اينهايي كه پايين هستند و بمضادته بين المتضادات علم ان لاضد له اگر او صادر نكرده بود اين دو ضد را لاضد له نميشد بفهمي دوتايي باشند هر دو هم مثل هم باشند بتمثله بين المتماثلات علم ان لامثال له اين يكي مثال او آن يكي هم مثال او و نه اين ذات او است نه آن ذات او است و آن ذات نه اين است نه آن است و آن ذات اگر بايد باشد يا اين بايد باشد يا آن بايد باشد ببينيد چقدر آسان است ديگر مسألة توحيد را ما نميتوانيم بفهميم ببين تو يك قلمي را اگر برداري بكوبي به زمين ساكن ميشود حركت بدهي حركت ميكند قلمي نباشد چه را ميكوبي و ساكنش ميكني قلم كه نيست چه ساكن است قلم نباشد چه را حركت ميدهي قلم كه نيست چه حركت كند ذات بيصفت داخل ممتنعات است و ذات اگر هست لامحاله صفت دارد صفت عين ذات است هذيان است صفت عين ذات نيست به جهتي كه صفات يا متشابه متشاكلند يا متضادند و نقاضت دارند اگر نقيضند و اگر انداد او ندّ اينها نيست او ضد اينها نيست ندّ يعني مثل دو ايستاده مثل همند ضد غير و ضد همند نشسته ضد ايستاده است باز او بمضادته بين المتضادات علم ان لاضد له پس تا متضاد را به تو ننمايند تو آن كسي كه ميخواهي تصديقش كني نميتواني تصديق كني تا متماثلات را اظهار نكنند تو نميتواني بفهمي او اين متماثلات نيست پس به همين متماثلات و به همين متضادات تو ميفهمي او سبوح است او قدوس است و بر همين نسق ميتواند هر مكلفي تميز بدهد انشاء اللّه خدايي داريم قادر حالا كه قادر است يعني آيا ذاتش قادر است و اين صفت به ذات خدا چسبيده و اگر به ذاتش چسبيده آيا ذاتش محل چيزي است و آن ذات را محل نبايد گرفت و وقتي بچه بوديم شعراء در مكتبخانهها يادمان دادهاند كه نه مركب بود و جسم و نه مرئي و نه محل پس هر چيزي كه چيزي به آن چسبيده آنجا معدن آن چيز است محل آن چيزي است مبدأ آن چيز است اين عارض او شده حالا فكر كن آيا من و تو عارض ذات وجوديم و غافل نباشيد من خيلي پوست كنده عرض كردهام بر فرضي كه اين وجود را خدا گرفتي اين وجود چرا پيش من كه ميآيد كاري از او نميآيد چيز بيمصرفي بيحاصلي ميشود خداي بيمصرف بيحاصل را كسي بخواهد متحركش ميكند كسي بخواهد ساكنش ميكند يكي بخواهد گردن او را هم بزند ميزند يكي بخواهد مثل عيسايي باشد بيايد زندهاش كند ميكند آيا اين خدا است و خدا هر جايي كه هست قادرٌ علي كل شيء است به قدرتي كه لايتناهي و عالم بكل شيء است به علمي كه ذرهاي در آسمان و زمين نيست كه از او مخفي باشد و الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير خالقي كه اشياء را تعمد ميكند خلق ميكند و سرجاشان ميگذارد آيا نميداند چه خلق كرده است بدون تفاوت مثل اينكه هر خطاطي تعمد ميكند الف را مينويسد تعمد ميكند بر نوشتن تشديدي اگر بخواهد بنويسد تعمد ميكند بر دندانههاي تشديد حالا آيا اين تشديد را نميداند يعني چه و ميگذارد آيا نقطه را نميفهمد يعني چه و ميگذارد معقول نيست و علم هميشه مقدم است بر فعل كاتب پيش از آنكه خط بنويسد علم به خطوط دارد و از روي علم حروف و كلمات را مينويسد تمام نقاطش حركاتش تسكينش جميعش را از روي علم جاري ميكند پس فعل تابع علم است و علم تابع عالم است و علم داد ميزند كه من به عالم چسبيدهام عالم داد ميزند كه اين فعل من است و من اين را صادر كردهام اين نور من است اين جمال من است اين جلال من است من منزهم از اينكه جاهل باشم به همينطور انشاء اللّه غافل نباشيد حالا اگر يك كسي نباشد رتبة او فوق رتبة اين صفات اين صفات سرجاشان باشد اگر او نباشد داخل محالات است كرباسي نباشد گاهي سفيد كنيم گاهي آبي كنيم كرباس نه رنگش سفيد است نه رنگش آبي سفيدش ميكنيم سفيد ميشود آبيش ميكنيم بله كرباس بايد يك رنگي داشته باشد و لامحاله به يك رنگي هست وقتي به الوان مختلفه درآمد ميگويد بمضادته بين المتضادات علم ان لاضد له من اگر ذاتم آبي بود سفيد نميشدم من اگر ذاتم سفيد بود آبي نميشدم ملتفت باشيد انشاء اللّه ديگر يكپاره چيزها هم در عالم امكان هست كه مسأله را آنجاش كه ميبري امكانيتش را هم كسي ديگر بدهد پس كرباس را كه رنگ ميشود بايد كسي ديگر بردارد بزند در خم نيل رنگش كند خدا را كسي ديگر نبايد علمش بدهد قدرتش بدهد ذات خداوند عالم سبوح است و قدوس است ذات صفت نيست صفت ذات نيست پس ذات صفت زايد ندارد اصلاً چرا كه ذات محل عروض عوارض نيست و لامحاله قدرت به قادر چسبيده و قادر قدرت عارضش شده و علم عارض عالم شده و عالم معرض اين علم است معدن اين علم است مبدأ اين علم است لكن آن بالايي اگر نباشد كه عالمي داشته باشد كه علم صادر از او نباشد قادري كه قدرت صادر از او باشد اينها نيستند اين است كه ميگويي اللّه القادر ميگويي اللّه العالم يا اللّه قادرٌ اللّه عالمٌ به طور مبتداء و خبر اگر اويي نبود اينها اينجا نبودند و اينها داد ميكنند كه ما مركبيم ما مقترنيم ما كمالمان به اقتران است كمال قادر اين است كه قدرت داشته باشد قدرت نداشته باشد عاجز است و عاجز اصلش صفت خدا نيست عالم كمالش اين است كه علم داشته باشد علم نداشته باشد ناقص است ميخواهم عرض كنم كمالش تركيب است لكن كمالها برود به ذات خدا بچسبد نميشود بچسبد پس خدا هم جلالش فعلهاي خودش است نميشود جلال نداشته باشد پس ذات سبوح است قدوس است و اين صفات به آن ذات برپا است و صفات الهيه هميشه بودهاند هميشه خواهند بود هيچ بار سلب نخواهند شد از خدا مگر كسي عالم باشد و بگويد آن وقت معنيش اين است كه صفات ذات خدا نيستند كمال التوحيد نفي الصفات عنه صفت را به او بچسبان او را مقترن به قدرتي مكن پس قدرت را به قادر بچسبان و اين قدرت و اين قادر روي هم رفته باز صفت و موصوفي هستند مقترن به يكديگر غير از آن صفت و موصوف، صفت و موصوف ديگر هم به هم مقترنند پس اين قدرت به آن موصوف چسبيده آن موصوف به اين قدرت چسبيده اينها هر دو داد ميزنند كه ما مقترنيم به هم چسبيدهايم هر دو با هم داد ميزنند كه ما خدايي داريم ما صاحبي داريم اگر او نبود ما هيچ كدام نبوديم اما او آيا چسبيده است به اينها نه، نه قدرتش به او ميچسبد نه قادرش پس او بلاكيف براي اينها به خود اينها ظاهر شده اينها جلال او هستند اينها جمال او هستند اينها كمال او هستند اين است كه ميفرمايد كنا بكينونته قبل مواقع صفات تمكين التكوين كائنين غير مكونين مكونها اينهايند كه خدا ميسازدشان و خرابشان ميكند اما آنها در نزد خدايند ان الذين عند ربك لايستكبرون عن عبادته و لايستحسرون آنها نزد خدا هستند و اين خلق هيچ كدامشان نزد خدا نيستند و من عنده لايستكبرون عن عبادته حقيقتش همان است كه خودش فرموده من بودم بود او است پس كنا بكينونته ما مثل شما نيستيم هميشه هستيم تعدد قدماء هم نيست اين از خودش هيچ خبر ندارد دوامي دارد خدا دائمش ميكند حالا خواسته خراب نكند و نميكند پس كنا بكينونته قبل مواقع صفات تمكين التكوين كائنين غير مكونين موجودين ازليين ابديين تا آخر.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
@تايپ اين درس از روي نسخة خطي (س ــ 120) ميباشد@
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ــ 120) ميباشد@
(درس سي و نهم، سهشنبه 6 شهر شوال المكرم 1309)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: اعلم اولا ان العلوم لها درجات مترتبة بعضها علي بعض و ليس يدرك القصوي منها الا بعد فهم الدنيا و ذلك امر مسلم قدعرفه اصحاب العلوم فاذ لميعرف القصوي منها الا بعد معرفة الدنيا لايجوز لمن لمينل حظا من الدنيا انيتعرض علي اهل القصوي و ذلك معلوم عند كل من انصف من المتحصلين و ذلك ديدنهم في ساير العلوم و معلوم ان ترتب العلوم علي حسب ترتب موضوعاتها و الموضوع الاعلي علمه اعلي من علم الموضوع الادني بالبداهة لان كل علم حضور اعراض الموضوع عند العالم به و الاعراض تابعة للجوهر بالبداهة و من البين الذي لايحتاج الي ازيد من تنبيه ان اعلي الموضوعات التي يبحث عن اعراضها و صفاتها في ملك الله سبحانه هو الموضوع الاول اي الجوهر الاول الذي به تجهر كل جوهر اي بفضل جوهريته تجهر كل جوهر لما دونه والا فالكل بالقياس اليه اعراض قائمة فمعرفة الكل هي العلم بذلك الجوهر و من لميعرف جميع ما خلق الله سبحانه مما هو دون ذلك الجوهر لميحط علما بصفاته البتة كما ان من لميعرف جميع عوارض اواخر الكلمات لميحط علما بالنحو تا آخر.
عرض كردم فعل هر چيزي از خود او است از او بايد صادر باشد و هر چيزي به حدش بايد شناخته شود و حدش همين فعلش است پس حد شيء فعل شيء است و هر چيزي به حد خودش شناخته ميشود به فعل خودش شناخته ميشود و مكرر عرض كردهام و انشاء اللّه ملتفت باشيد آتش به حدودش شناخته ميشود حدش حرارت است حدش روشني است خدا به اين شناخته نميشود آتش به حرارت شناخته ميشود آب به رطوبت شناخته ميشود خدا به رطوبت شناخته نميشود خدا رطب نيست كه به رطوبت شناخته شود ملتفت باشيد كه اين علم علمي است خيلي وسيع و غافل ماندهاند مردم ببينيد آنهايي كه خيلي حكيم شدهاند گفتهاند اينها همه خودش است به اين صورتها درآمده حالا عارف شدهاند و اين هذيانات را ميگويند ديوانه شدهاند و واللّه از اين ديوانههاي متعارفي ديوانهتر شدهاند هذيانشان از هذيان اين ديوانهها بيشتر و بدتر است ملتفت باشيد انشاءاللّه عرض ميكنم فعل مخلوق مخلوق است بدئش از مخلوق است عودش به سوي مخلوق است از حد مخلوق خدا شناخته نميشود و نور حد منير است تعريف منير است ظهور منير است پس روشنايي دليل وجود آفتاب است آفتاب هم آن چيزي است كه روشن كند نور چراغ سرتاپاش تعريف چراغ است ديگر حالا خداي ما نوراني است يا ظلماني خداي ما نه نوراني است نه ظلماني نه نور است نه ظلمت پس حد هر چيزي تعريف او است ميگويي فلان ملك را خريدهام حدش يكجا است حد ديگرش يكجا است حد ديگرش يكجا حد ديگرش يكجا به همين حدود تعريفش را ميكني عرض ميكنم حد هر چيزي فعل او است حد هر چيزي فعل خود او است خدا هم حالا ديگر آنجا حد نميگويي صفت ميگويي خدا هم صفت او ظهور او فعل او است مقامات الوهيت فعل خدا است و به همين فعلش شناخته ميشود پس حد هر چيزي تعريف او است هر چيزي به حد خودش بايد شناخته شود مابه الامتياز خودش از غير فعل خودش است كه از آن بروز كرده اين بدئش از آن فاعل است عودش به سوي آن فاعل است فعل هم فاعل را مينماياند اين فعل ظهور فاعل است بيان فاعل را ميكند آتش ميگويد من گرمم آب ميگويد من ترم خاك ميگويد من خشكم افعال صادر از چيزها تعريف صاحبش را ميكند حالا به همين پستا به طريقي كه در عالم خودمان ميبينيم كه آتش دليلش حرارت است نه رطوبت است و نه يبوست خاك آب دليلش رطوبت است نه گرمي آتش زيد آن رنگ خودش شكل خودش تعريف او است رنگ زيد را ديدي زيد را شناختي عمرو را نشناختهاي زيد را شناختهاي دخلي به عمرو ندارد پس بر همين نسق خدا هم قدرتي دارد و قدرت او است كه از آنجا آمده قدرت او دخلي به حرارت آتش ندارد دخلي به رطوبت آب ندارد هرچه در ملك خدا است دخلي به خدا ندارد همچو بر خلاف حكماء و بر خلاف تمام صوفيه و عرض ميكنم آنچه علم به حقايق اشياء است تمامش بر خلاف صوفيه و حكماء است پس غافل نباشيد انشاء اللّه آنچه در خدا است ممتنع است در خلق و آنچه در خلق است ممتنع است در خدا بعينه مثل آنچه در پيش من است صادر از من است ممتنع است از شما صادر باشد آنچه در پيش شما است صادر از شما است ممتنع است از من صادر باشد من خودم ميبينم شما هم خودتان ميبينيد ديدن من از من صادر شده دخلي به شما ندارد ديدن شما هم از شما صادر شده دخلي به ديدن من ندارد من خودم حركت ميكنم شما خودتان حركت ميكنيد حركت من دخلي به حركت شما ندارد حركت شما دخلي به حركت من ندارد پس آنچه در صانع است ممتنع است در مصنوع و آنچه در مصنوع است ممتنع است در صانع اين است كه ليس كمثله شيء سبوح و قدوس است يعني صفات خلقي در او نيست حالا كه اينطور است ميرويم پيش صانع پيش صانع كه ميرويم آن صانعي كه صانع اول است قدرت اگر نداشت اين مصنوعات هم نبودند اگر او چشمي نساخته بود چشم نميتوانست ببيند و نبود كه ببيند اگر چه ديدن مال چشم است بدئش از چشم است عودش به سوي چشم است لكن خالقش خدا است ديگر در همين بيانات حل ميشود آن مسألههايي كه خيلي غامض است و هرچه بگويم مشكل است باز مشكلتر است به جهتي كه تعمد كرده خدا دست روش گذاشته و حفظ ميكند خدا و چيزي كه اگر جهال آن را بدانند ماية فساد ميشود دستش را روش ميگذارد كه به دستشان نيايد ملتفت باشيد ببينيد لاجبر و لاتفويض چرا كه هر كسي كار خودش را ميكند فعل مردم اين كارهايي است كه ميكنند و اين كارهايي كه ميبينيد آسان آسان ميكنند باز تا او تقدير نكند اينها نميتوانند بكنند پس فعل عبد به خود عبد مفوض نيست و به تقدير اللّه بايد باشد آنچه را او خواسته ارخاء عنان ميكند و اين هم ميكند آنچه او نخواسته نميتواند اين خودش بكند پس فعل صادر از فاعل است نه از فاعلي ديگر اين فعل صادر از اين فاعل خاص نباشد نه نميشود اين نور از اين چراغ نباشد محال است رطوبت از آب نباشد محال است لكن رطوبت آيا مفوض است به آب كه همه را تر كند نه خدا نخواسته باشد نميتواند تر كند حرارت آيا مفوض است به آتش كه هرجا را بسوزاند نه خدا نخواسته باشد نميتواند بسوزاند اين است كه گاهي برميدارند اثر را ميگويند يا نار كوني برداً و سلاماً علي ابراهيم خودتان هم همينطوريد و ماتشاءون الاّ انيشاء اللّه اين است كه شما مشيتي نداريد هوا و هوسي نداريد شما هم هوا و هوس داريد مشيتي داريد نيت داريد عمل ميكنيد خودتان هم ميكنيد لكن ماتشاءون الاّ انيشاء اللّه حالا اين مشيت ما آيا عين مشيت خدا است آيا غير مشيت خدا است اينها است كه عرض ميكنم كه مشكل است و دست خدا روش است نخواهد به كسي بدهد نميدهد چنانكه ميبينيد نداده عالمي جاهل ماندهاند اگر ميخواهد به كسي بدهد به همانهايي كه ميخواهد بدهد خودش تعليم ميكند آسان هم تعليم ميكند آسان هم ياد ميگيرد پس اين چيزهايي كه يقيني است شما از دست ندهيد تا پي ببريد به مطلب پس عرض ميكنم بدء حرارت از آتش است يقيناً و خداي ما گرم نيست داغ نيست و عود اين حرارت به سوي آتش است دخلي به خدا ندارد و خدا ليس كمثله شيء لكن اين آتش اگر خدا خواست ميتواند بسوزاند اگر نخواست نميتواند بسوزاند اختيار ديدن چشم دست من است ميخواهم نگاه ميكنم ميبينم لكن مفوض نيست ديدن ما به ما باز بين الامرين است بين الامرين يعني دو امر است يك فعل ترائي ميكند و دو فعل است در واقع يك امر ترائي ميكند ملتفت باشيد فعل صادر از عبد معلوم است صادر از عبد است كسي حركت ميكند او حركت كرده كسي ساكن ميشود او ساكن شده خدا هم حركتي نكرده خدا هم ساكن نشده لكن اگر تقدير شده اين ساكن شود ساكن ميشود تقدير نشده نميتواند ساكن شود حالا كه چنين است پس اين فعل صادر از ما در ميانة دو امر است يكي صدورش از ما يكي تقدير الهي اين فعل از ميانة اين دو امر صادر شده و آن امر تقديري فعل ما نيست اين كار ما هم تقدير خدا نيست اما ما از پيش خودمان اگر تقديري نشود از خدا آيا ميتوانيم كاري بكنيم نه اگر كاري كرديم او تقدير كرده ما كردهايم خيلي مشكل است يك خورده مسامحه كه بكني آدم پرت ميشود بگويي تمام كار او است غلط است يا بگويي تمام كار، كار فعل او است اين هم غلط بعضي از صوفيه اين را گفتهاند بعضي آن را گفتهاند خود را عارف هم اسم گذاردهاند و طرق و طروقي هم داشتهاند و آن آخرش گفتند خود خدا است؛
من و تو عارض ذات وجوديم | مشبكهاي مشكوة وجوديم | |
چو ممكن گرد امكان برفشاند | به جز واجب دگر چيزي نماند |
پس همة كارها را خود خدا كرده بعضي گفتند اينها كار تقدير است كار فعل خدا است نه خود خدا پس المشية يأكل يشرب يزني ينكح پس همة كارها را خود خدا كرده يفعل الفواحش و شما بدانيد كه هيچ يك آنها از دين خدا نيست.
پس غافل نباشيد فعل خدا صادر از خدا است بدئش از خدا است عودش به سوي خدا است بعينه مثل اينكه فعل شما صادر از شما است بدئش از شما است عودش به سوي شما است آن نكتهاي كه بايد به دست آورد اين است كه فعل ما كه صادر از ما است تقديري هم روش بايد باشد اگر آن تقدير اللّه روش هست از ما صادر خواهد شد اگر آن تقدير روش نيست صادر نخواهد شد از ما به خلاف آنچه كه صادر است از خدا كه ما خواه بخواهيم خواه نخواهيم صادر است هيچ بسته به خواهش ما نيست در كارمان انشاءاللّه بايد بگوييم خدا در كارهاش انشاء الخلق نبايد بگويد بلكه واجب و حكم و حتم است كه به خواهش خلق نكند و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض چرا كه خلق هيچ كدامشان عقلشان نميرسد كه چطور الوهيت كنند خودش خدايي را خوب ميداند پس به خواست خلق نيست كارهاي خدا اما كارهاي عباد اگرچه معصيت هم باشد و هواي نفس باشد هوسهاشان باشد باز تا تقدير نباشد اينها نميتوانند معصيت خدا را بكنند پس لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض لكن اين خلقي كه هستند خواه معصيت كنند خواه اطاعت كنند خواه كافر باشند خواه مؤمن همة كارهاشان به تقدير اللّه است اين تقدير هم در مؤمنين اسمش توفيق ميشود در كفار اسمش خذلان است خدا توفيق بدهد ايمان ميآورند مؤمنين، خذلان كند كافر ميشوند كفار، اين است كه اهل ايمان هميشه وردشان اين است كه ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا اللّه، و ماتوفيقي الاّ باللّه ميگويد اطاعت كردم تو توفيق دادي كه كردم و اينها را عمداً ميآرد توي كار به گوشتان ميزند گفتند به موسي برو يك بدتر از خودت را بيار براي امتحان موسي قدري فكر كرد اولاً با خود گفت كي را ببرم كه بدتر باشد واقعاً هرچه فكر كرد گفت من از آن هم بدترم تا ديد يك سگ مرده گنديده متعفني را جايي افتاده گفت ما ديگر به اين گند هم نيستيم به اين نجاست نيستيم ريسماني به پاي آن سگ بست كشيد تا هفت قدم هم كشيد در بيني كه داشت ميكشيد با خود گفت چطور ميگويي اين بدتر از من است در اين بين فكر ميكرد و به قدم هفتم كه رسيد آن سگ را انداخت و رفت به مناجات وحي شد آوردي بدتر از خودت را عرض كرد هفت قدم آوردم آن وقت پشيمان شدم وحي شد چرا آوردي چرا پشيمان شدي عرض كرد پشيمانيم از اين شد كه ديدم اگر تو مرا به خودم واگذاري من هم متعفن ميشوم بدتر از اين وابگذاري حالا تو وانگذاشتهاي به من چه هرچه خوبي است همه كار تو است و اگر واگذاري مرا به من من از هر بدي بدترم پس آن سگ را پشيمان شدم بياورم انداختم وحي شد كه اگر يك قدم ديگر آورده بودي از نبوت عزلت ميكردم ديگر تو نبي نبودي.
ملتفت باشيد انشاء اللّه اين است كه عجب از براي مؤمن معقول نيست اهل عجب كه عجب ميكنند كه من نماز ميكنم همچو مرد مقدسي هستم آيا تو داخل آدمي كه نماز كرده باشي يا آدم مقدسي باشي همينجور است بدون تفاوت حكايت ايوب ملتفت باشيد غافل نباشيد انشاء اللّه بعد از آني كه جميع بلاها بر سر ايوب آمد جميع اولادش همه جوان و رشيد همه را يك دفعه شيطان به كشتن داد يك دفعه زير هوار (آوار) رفتند يك دفعه گلههاي زيادي كه داشت سيل آمد همه را برد جميع زراعاتش را به آب داد همچو يك دفعه گدا شد و باز صبر ميكرد مدتها صابر بود و شاكر و ساخته بود به ناخوشيهاي خودش وقتي سرزنش كردند به او كه تو اگر راست ميگفتي و از پيش خدا آمده بودي خدا اين همه بلا بر تو نازل نميكرد و تو اگر مريض هستي ديگر حالا خودت به كار خودت نميرسي و نميتواني برسي خدا چرا اين بلاها را بر سر تو آورده پس معلوم است آدم خوبي نيستي كه خدا اينطور عذابت كرده و همان شاگردهاي خودش كه ايمان به او آورده بودند اين حرفها را به او ميزدند ميگفتند معلوم است تو خودت كاري كردهاي كه اينجور مبتلا شدهاي اگر نه اين همه بلا بر سر تو نميآمد خدا كه كارهاي تو را ميداند همة اين فقرت و پريشانيت و ناخوشيت و بيچيزيت كه از بيچيزي زنت بايد برود موي سرش را بفروشد و قوتي براي تو بياورد حالا كه چنين است پس معلوم است كه تو يك چيزيت هست در خلوت معلوم است توي دلت خطايي كردهاي كه خدا اينطور مبتلات كرده ايوب ديگر طاقت نياورد كه جواب آنها را بدهد گفت واللّه هيچ امري پيش من نيامده كه يكيش صعبتر باشد يكيش آسانتر مگر اينكه من آسان را ترك كردم و آن صعبتر را عمل كردم و هيچ كس اين را خبر نداشت تا حالا كه شما مرا لابد كرديد حالا من اين را اظهار كردم آن وقت آن شاگردها كه بحث ميكردند يكيشان زبان عتاب به آنهاي ديگر گشود گفت به آنهاي ديگر كه خدايي كه اينجور بلا بر سر پيغمبر خود ميآرد و شما روكرديد به چنين پيغمبري و ايمان به او آورديد حالا آنقدر شماتتش كرديد كه لابد شد سر خود را فاش كرد و گفت من هميشه آن صعبتر امور را اختيار كردم و اين سرش را بروز داد پيش شما او آنهاي ديگر را ملامت كرد خود ايوب هم خيلي بر او گران آمد رفت پيش خدا عرض كرد خدايا زبان طعن مردم گشوده شده است به جايي رسيده كه شاگردهاي خودم كه از خودم ياد گرفتهاند شماتتم ميكنند حاكم ميانة من و تو كه خواهد بود؟ خطاب شد پيش كه مرافعه ميخواهي بروي گفت من حاكمي عادلتر از تو سراغ ندارم رؤفتر و رحيمتر مهربانتر از خودت سراغ ندارم خطاب شد بسم اللّه بيا مرافعه كن اول تو حرفهاي خودت را بزن عرض كرد خدايا تو كه مطلعي شاهدي و پيش من و تو شاهدي ديگر هم ضرور ندارد هم حاكمي هم شاهدي تو ميداني هر فرماني دادي اگر آسان بود اگر مشكل هرچه مشكل بود من آن را اختيار ميكردم هرچه خواسته بودي من سر مويي مخالفت تو را نكردم من چرا بايد اينطور گرفتار باشم رب اني مسني الضر و انت ارحم الراحمين ابري آمد چند سر داشت هر سري چند زبان همه يكدفعه بنا كردند حرف زدن كه اين كارهايي را كه تو كردي تو را كي توفيق داد كه خلاف نكردي كي توفيق داد تو را كه اطاعت كردي ايوب ديد راست است پشيمان شد يك مشت خاكي برداشت ريخت بر دهان خودش گفت خدايا من مرافعه ندارم با تو هرچه خوبي است همهاش از پيش تو آمده است پس من كاري نكردهام خوبيها همهاش از پيش خدا ميآيد هرچه شر است از خلق است هيچ مخلوقي حجت نميتواند بكند بر خدا كه من چنين نماز كردم من چنين روزه گرفتم اگر راستي راستي نمازي كردهاي شكر خدا را بكن و ممنون خدا باش كه توفيق به تو داده آيا منت بر خدا ميگذاري قالت الاعراب آمنا قل لمتؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا و لمايدخل الايمان في قلوبكم بل لاتمنوا علي اسلامكم منت مگذاريد كه ما مسلمان شدهايم و اسلام اختيار كرديم تو مسلمان اگر هستي راست ميگويي او مسلمانت كرده و اگر مسلمان نيستي و ادعاي اسلام ميكني اين ادعا ايمان نيست و لمايدخل الايمان في قلوبكم.
باري پس غافل نباشيد انشاءالله تقدير خدا فوق فعل عباد هم هست و تشبيه كردهاند غيب بودن فعل (خدا ظ) را كه تقدير باشد به غيب بودن روح فرمودهاند تقدير خدا در اعمال عباد مانند روح است در جسد اما فرمودهاند مانند روح است به اين معني او غيب است مثل اينكه روح غيب است اما همچو روح در اعمال باشد كه كارها را او ميكند نه و اينجا است كه آدم زود ميلغزد اگر او روحي است در بدن مثل روح خودمان در بدنمان روح اين دست را حركت ميدهد روح اين دست را ساكن ميكند روح بدن را واميدارد زنا كند واميدارد خلاف شرع كند روح را هم خدا عذاب ميكند كه چرا واميداري بدن را به زنا حالا بگويي آن تقدير روح است يعني فاعل است اين كفر است و زندقه كه بگويي خدا خودش ما را واميدارد به زنا به خلاف شرع و خودش اين كارها را ميكند آن وقت ما را ميبرد به جهنم اين چه كاري است تو خودت ما را واميداري به اين كارها و عذابمان هم ميكني اين چه ظلمي است.
پس غافل نباشيد انشاء اللّه تقديرات واجب است در بدن باشد و ممتنع است نباشد و هيچ فعل عبد مفوض به عبد نيست چرا به جهت اينكه امكان صرف مخلوق صرف را تا حركتش ندهند نميتواند حركت كند تا ساكنش نكنند نميتواند ساكن باشد نهايت حالايي كه حركتش دادند حركت كرد كي حركت كرد او حركت كرده و وقتي بدن را ساكن ميكنند و بدن هم ساكن ميشود كي ساكن شده بدن ساكن شده اين حركت و اين سكون صادر از اين بدن است ديگر از هيچ كس صادر نشده به همين نسق تقدير اللّه روح را هم واميدارد بدن را حركت ميدهد روح را واميدارد بدن را ساكن ميكند و اگر صانع تقديري نداشت خلق هم نبود كه كاري داشته باشند پس آن تقدير قدرت خدا است و فعل خدا است و يكي از مراتب مشيت است اين مشيت هفت درجه دارد درجة اولش ذكر اول است تا پيش اراده كه ميآيد عزيمت است بر آنچه تقدير است قضاء است اذن است و اجل است و كتاب اينها همه مراتب مشيت خدا است و ما من شيء في الارض و لا في السماء الاّ بسبعة هرچه در آسمان و زمين ميشود هر خوبي هر بدي كه هركس ميكند تمامش به اين سبعه ميشود بمشية و ارادة و قدر و قضاء و اذن و اجل و كتاب و تعجب اين است كه ميفرمايند كسي هم گمان نكند چيزي در بين زمين و آسمان واقع خواهد شد به غير اين سبعه او كافر است حديث را ميفرمايند و تعجب اين است كه ميفرمايند اگر كسي بگويد چرا و براي چه بم و لم يعني بحث كند به خدا كه تو كه خواسته بودي تو هم اراده كرده بودي تو تقدير كردي تو قضاء كردي تو اذن داده بودي تو وقتش را خواسته بودي تو نوشته بودي پس تقصير من چه چيز است اين را هم ميگويند كافر است پس من قال لم بم فقد كفر. ملتفت باشيد اما كي بگويد من لم بم نميگويم اعتراض نميخواهم بكنم كيفيتش را ميخواهم بفهمم چنانكه ابراهيم گفت رب ارني كيف تحيي الموتي پس به من بنما به من تعليم كن معلوم است كسي كه نميداند بايد بپرسد فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون و اسئلوا اللّه من فضله هرچه نميداني از خدا سؤال كن خودش ميگويد از من سؤال كن هيچ بدش نميآيد از او سؤال كنند غافل نباشيد انشاء اللّه.
باز برويم بر سر مطلب و سخن متفرق شد هي شاخ و برگ پيدا كرد اصل مطلب اين بود كه اركان الوهيت و مقامات الوهيت مخصوص خدا است نميشود آن خلق باشد خلق را خدا ميسازد بعد قادرش ميكند بر كارهاي خودش پس آنچه مال خدا است هيچ در خلق يافت نميشود و آنچه مال خلق است هيچ در پيش خدا يافت نميشود اگر يافت شود خداي ديگري كه چيزي از خلق در پيش او باشد يا خلقي ديگر كه چيزي از خدا در پيش او باشد آدم عاقل اگر همچو خيالي كرد ميگويند برو پيش آن خدا و آن خدا هيچ كار از او نميآيد و خدا هم نيست پس اين خداي ما توحيدش اركاني دارد و اركان توحيدش هم متعددند و بآياتك و مقاماتك و آيات و مقامات جمع است پس متعددند از همينها پي ببريد كه متعددند چقدر متعددند از همه چيز بيشتر كثرتش از همة كثرات بيشتر خيال مكن توحيد يعني خدا هيچ متكثر نباشد اين جور تكثراتي كه در ذهن شما ميآيد اينجور وحدتهايي كه در ذهن شما ميآيد هيچ كدام مال خدا نيست مال خودمان است چهارش مال خودمان است يكش هم مال خودمان است ملتفت باشيد عرض ميكنم روي هم رفته ملائكه از جميع مخلوقات زيادترند به يك مخلوق به هر جزء از اجزائش چندين ملك موكلند عرض ميكنم به يك ذره اين ذره به رنگش ملكي موكل است تا حفظش ميكند اين رنگ آنجا هست به بوش ملكي موكل است تا حفظش ميكند آن بو آنجا هست اگر آن بو را بردارد برود بوش تمام ميشود به وزنش ملكي ديگر موكل است به ثقلش ملكي موكل است تا حفظش ميكند و زور ميزند از اين راه ميبردش به خفتش ملكي موكل است از اين راه ميآردش بالا به طولش ملكي ديگر موكل است به عرضش ملكي ديگر به يك خشخاش رنگش را جدا ملك حفظ ميكند بوش را جدا ملك حفظ ميكند طعمش را جدا حفظ ميكند وزنش را جدا كمش كيفش كه اگر درست پاپي شوي بسا هزار ملك موكل است به يك دانة خشخاش به تدريج هم ميروند اگر رنگش رفت ملك رنگش ميرود اگر بوش رفت ملك بوش ميرود وزنش رفت ملك وزنش ميرود و هكذا چيزي در ملك خدا بشود خدا در آن تصرف نكند و خودش تغيير بكند همچو چيزي نيست و هرچه در ملك خدا هست متصرف در آن خدا است محركش خدا است مسكنش خدا است اين است كه لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم اين است كه به تحركت المتحركات و سكنت السواكن و تمام اين تصرفات را كه ميكند به واسطة ملائكه ميكند و غافل نباشيد اين ملائكه تمامشان از نور حضرت امير خلق شدهاند او را ببينيد چقدر بزرگ است و چقدر متشخص است اين همه ملك كه به يك خشخاش هزار ملك بسا موكل است خودت را ببيني چند خشخاش ميشود جزء جزء اعضاء و جوارحت به هر خشخاشي چقدر ملك موكل است از پيش رويت از پشت سرت جميع اطرافت را احاطه كردهاند له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر اللّه هيچ جا نميتوانند بروند و حركتي كنند مگر آن ملائكه ببرندشان بعينه مثل كسي كه به كشتي بنشيند خواه ساكن باشد خواه در ميان كشتي برخيزد راه برود يا بدود كشتي را خدا هرجا ميخواهد ميبرد ديگر در ميان كشتي دويدن كه زودتر به منزل برسيم خيلي آدم احمقي خيلي خري بايد باشد كه ميان كشتي بدود كه زود به منزل برسيم مردكه تو تا از اين كشتي بيرون نيايي نميتواني جايي بروي و هيچ كاري نميتواني بكني پس خدا كشتي آنجا كه خواهد برد اگرچه ماها در كشتي جامه بر تن بدريم طوري نميشود عرض ميكنم واللّه تمام اعمال همين است كه لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلي العظيم روي اين زمين نشستهايم اين زمين مثل كشتي است در كشتي بدويم يا به پشت بخوابيم مثل هم است حال كه چنين است برو آسوده باش او ميخواهد ببرد ميبرد اگر سفري رفتيم سفرت بردند از سفر برگشتيم برت گرداندند براي تو هيچ حركتي نيست مگر اينكه اگر آنها حركتي دادند آن وقت برات حركت كردن آسان است سكوني نيست مگر آنها ساكن كنند آن وقت ساكن شوي حالا ديگر اگر حركتها خوب شده نفع تو و كار خودت است حركتها بد شود و ضرر دارد تقصير تو استغفر اللّه ربي و اتوب اليه اقلاً نادم باشيم پشيمان باشيم پس بر همين نسق فكر كنيد انشاء اللّه نه در دنيا نه در آخرت هيچ كار خير از ما برنميآيد الاّ بتوفيق اللّه و هيچ كار خلافي و معصيتي از هيچ كس سرنميزند مگر به خذلان خدا و خذلان خدا فعل خدا است و توفيق خدا فعل خدا است همه در زير تقدير افتاده پس تقدير مثل روح است در اعمال عباد و روح نيست اما روح نيست به جهتي كه فاعل او نيست كار بد را اينها خودشان كردهاند كار خوب را اينها خودشان كردهاند باز اينها را به طور تكليف وارد آورده و به اختيار نه اينكه روز اول همينطور يك كسي را خوب خلق كردهاند يك كسي را بد و حالا ديگر موفقش موفق است مخذولش مخذول است نه بلكه همينطوري كه خودش دستور العمل داده ميفرمايد كان الناس امة واحدة هر جوري خواسته نرشان نر مادهشان ماده صفرائيشان صفراوي سوداويشان سوداوي بلغميشان بلغمي هر طور خواسته ساخته پس كان الناس امة واحدة بعد از آني كه همچو بودند پيغمبري ميفرستد كه من آمدهام از پيش يك كسي كه شما از آنجا نيامدهايد شما از پيش آب آمدهايد از پيش خاك آمدهايد به اقتضاي آب راه ميرويد به اقتضاي خاك راه ميرويد شما بسا از پيش خون آمدهايد و خون در بدن كه زياد شد شهوت زياد ميشود يك راه شهوت آن است كه به زن نامحرم نگاه كند يكيش اين است كه سوار شود شكار برود مفاخرت كند سربلندي داشته باشد شما از پيش خون آمدهايد بدءتان از خون است عودتان به سوي خون است شخص صفراوي از پيش صفراء آمده از پيش آتش آمده صفراء هم آتش است آتش را وقتي مخلي به طبعش كني بالاي عناصر ميايستد فرضاً آتش را ببريم زير آب و ولش كنيم زور ميزند ميآيد بالا مثل اينكه هوا را ببريم زير آب زور ميزند ميآيد بالا ديگر آتش بالاي هوا هم ميايستد هميشه حالا نوع صفراوي بدئش از استكبار است عودش به استكبار است شخص صفراوي خضوع كند خشوع كند نميشود همچو چيزي نيست خضوع و خشوعي براي او ميخواهد هي بلند پروازي كند هي تكبر كند هي فرعونيت كند همهاش جبر همهاش ظلم همهاش ستم هي بالاي هم ظلمي بالاي ظلمي پس اين شخص صفراوي از پيش صفراء آمده از پيش خدا نيامده شخص بلغمي از پيش بلغم آمده است شخص سوداوي از پيش سوداء آمده همة اينها بد است ملتفت باشيد چه بسيار خرهاي دنيا كه گوششان شل است فحششان بدهي بدشان نميآيد ميبيني فحشش دادي بلكه توي سرش هم زدي بدش نيامد مردم ميگويند عجب مرد حليمي است تو بگو عجب مرد احمقي است كه خوب را از بد تميز نميدهد عجب مردكة خري بود اگر اين خر است چرا ما مريدش شويم اينكه از پيش خدا نيامده شخص بلغمي از پيش بلغم آمده از پيش آب آمده از پيش حماقت آمده از پيش خدا نيامده بعينه مثل صفراوي كه تكبر ميكند همينطور اين شخص سوداوي را مردم ميگويند عجب آدم گوشهنشيني است هرگز كاري به كار كسي ندارد توي خانة خودش نشسته مثل مرده كسي نميداند زنده است يا مرده نه حرفي با كسي ميزند هرچه هم هركه بگويد او خاموش است هيچ حرفي با كسي ندارد اين آدم خوبي است نه اين هيچ آدم خوبي نيست اين بدئش از خاك است عودش به سوي خاك است اين خاك و سوداء مثل خاك خارجي اين است كه شخص سوداوي هميشه ميخواهد در تاريكي بنشيند با كسي انس نگيرد و([1]) اينها جوابهاي شما هم هست آن شخص كه ميآيد در ميان ميگويد من از سوداء نيامدهام من از پيش صفراء نيامدهام من از پيش خون نيامدهام من از پيش بلغم نيامدهام از آسمان هم نيامدهام از زمين هم نيامده از پيش هرچه بيايم اقتضايي دارد اقتضاي ملك چنين است لكن من از پيش هيچ كدام نيامدهام المشتري عندي سواء و زحل زحل تو سرد است باشد مشتري تو گرم است باشد من از پيش مشتري و زحل نيامدهام كه تو مرا ميترساني و ميگويي تراجع المريخ في برج الحمل اينها در من اثري نميتوانند بكنند من آمدهام از پيش آن خدايي كه اين مشتري و اين زحل و اين زمين و اين آسمان و اين صفراء و اين سوداء و اين دم و اين بلغم را همه را او آفريده اقتضاءات اينها به من كاري نميتوانند بكنند چرا كه من از پيش همچو خدايي آمدهام حالا او گفته برو به جنگ من جنگ ميكنم او گفته صلح كن من صلح ميكنم هرچه با هرچه قراني داشته باشد هر كوكبي با هر كوكبي هر نظري داشته باشد من كار به آن نظرها و به آن قرانها و به آن اقتضاءات ندارم من هرچه او گفته من همان را ميكنم هرچه گفته مكن من نميكنم پس چيزي تا بدئش از خدا نباشد خبر از خدا ندارد اين است كه تمام مخلوقات و انشاء اللّه دل بدهيد حكمتش را به دست بياوريد يعني در قلبتان بنشيند جزء ايمانتان بشود كه همان الفاظش را آسان آسان ياد بگيريد و اكتفاء كنيد كه يس باشد اين چه مصرف دارد ياسين به گوش خر خواندن مصرفي ندارد پس عالم خلق همهشان از پيش خلقي آمدهاند بدئشان از خلقي است عودشان به سوي خلقي است نهايت ترقيشان اينكه معقولات از پيش عقل آمدهاند بدئشان از عقل است عودشان به سوي عقل است همچنين معلومات نفس از پيش نفس آمدهاند بدئشان از نفس است عودشان به سوي نفس است خيالاتي كه ميآيد براي انسان آنها هم بدئشان از عالم خيال است عودشان به عالم خيال است اين عالمي كه چيزها را ميبينيم ميشنويم بدئش از حيات است عودش به سوي حيات بالاتر از حيات ديگر هيچ نيست همچنين از پيش نبات ميآيي جذب است و دفع است و هضم است و امساك است اينها بدئش از صوافي عناصر است اينها از پيش خدا نيامدهاند و غافل نباشيد لكن كسي كه از پيش خدا ميآيد چرت نزنيد ملتفت باشيد بعينه مثل فعل تو كه از پيش تو آمده پس فعل تو كه از پيش تو آمده تو دستت را كه بلند كردي خبر داري كه بلند كردي وقتي هم زدي روي اينجا همين سكون از پيش تو آمده تو خبر داري دستت را زدي روي اينجا تو از كار خودت خبر داري اين دست از پيش تو نيامده اين دست مثل چماق خارجي است پس فعل شيء از پيش شيء آمده بدئش از آن شيء است عودش به سوي آن شيء ملتفت باشيد انشاء اللّه و از پيش خدا به جز فعل اللّه هيچ چيز نيامده پايين و عرض كردهام مكرر و هي چنه زدهام گرمي از پيش خدا نيامده از پيش آتش آمده آتش هم از پيش خدا نيامده از پيش جسم آمده جسم هم از پيش خدا نيامده از پيش ماده و صورت آمده همينطور تمام عالم امكان را به همين نسق فكر كنيد عقل از پيش خدا نيامده بدئش از عالم امكان عودش به عالم امكان است «كل شيء لايتجاوز ماوراء مبدئه» پس از پيش خدا كه آمده فعل اللّه علم اللّه از پيش خدا آمده قدرت از پيش خدا آمده اين است كه فكر كه ميكني به جز اول ماخلق اللّه هيچ كس از پيش خدا نيامده حتي انبياء نبي اللّهند موسي كليم اللّه است خدا با او حرف زده مثل اينكه با شما حرف زده از زبان پيغمبر و زبان پيغمبر لسان اللّه است به هر مكلفي امرش را رسانيده نهيش را رسانيده معلمش كه بوده پيغمبر خدا به پيغمبر گفته پيغمبر تعليم مكلفين كرده ميفرمايد ان علينا جمعه و قرآنه فكر كنيد اين علينا كيست ببينيد آيا به غير از ائمة هدي كه آوردند حلالها را و حرامها را و بيان احكام كردند كسي ديگر غير از آنها نياورده شما از زبان پيغمبر ميشنويد و قرآن كلام او است كلام او كلام اللّه قرآن كتاب اللّه است و اعلم انما انزل بعلم اللّه همينطور واللّه تمام پيغمبران از پيش ايشان آمدهاند از پيش ايشان كه آمدهاند از پيش خدا آمدهاند هر اولي مقدم است و اول حقيقي محمد و آل محمدند صلوات اللّه عليهم و دويمي كه ميخواهد برود پيش مبدأ بايد بيايد پيش اول به همينطور سيم اگر بخواهد برود پيش اول نميتواند بايد بيايد پيش دويم به همينطور مرتباً ملك مترتب است تا برسد به آن اول اول اين است كه آن اول اول بلغ اللّه بكم اشرف محل المكرمين و اعلي منازل المقربين و ارفع درجات المرسلين حيث لايلحقه لاحق و لايفوقه فائق و لايسبقه سابق و لايطمع في ادراكه طامع ببينيد ميفرمايد لايفوقه فائق ديگر آن طرفش چيزي نيست لايسبقه سابق چيزي نيست پيش از او باشد لايلحقه لاحق هيچ ملحق شوندهاي به او نميرسد موسي زور بزند رياضت بكشد كه به مقام ايشان برسد هرچه رياضت بكشد نميرسد از رياضت نميشود محمد شد نميشود موسي شد ملتفت باشيد انشاء اللّه مكرر عرض كردم شما با بصيرت باشيد اينهايي كه اينجور شعرها را ميخوانند اينجور معرها را ميخوانند جلدي ريششان را بايد گرفت خفهشان كرد يك كسي طبع شعر ندارد و مشعر شعر ندارد همين كلمات و حروف را ميداند كه همهمان ميگوييم و غير از اين نيست و تمامش حرف چيزي ديگر راه نميبريم اين بيست و هشت حرف توي چنگمان است شاعر همينها را يك جوري پس و پيش ميكند و به هم مياندازد كه شعر ميشود اما حالا تو طبع شعر نداري هرچه ميخواهي رياضت بكش استخوان خورد كن دود چراغ بخور گرسنگي بخور زهرمار بخور كوفت بخور كه يك شعري بگويي نميشود اگر هم چيزي گفتي آخرش معري ميشود كه هرجا بخواني خودت را رسوا كردهاي اما طبع شعر را خدا در شاعر گذارده طبعي دارد كه همينطور كه حرف ميزند حرفهاش شعر ميشود و موزون ميشود تو طبع شعرت درست نيست نميتواني شعر بگويي الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة فرمودند ناس معادنند مثل معدن ذهب و فضه يكي معدن طلا است يكي معدن نقره است يكي معدن مس است يكي معدن سرب است يكي سفال است يكي كلوخ است اينها هيچ كدامشان هم از مقام خودشان نه بالاتر ميروند نه پايينتر ميتوانند بيايند طلا بخواهد نقره شود نميتواند بله يك كسي ديگر بگيرد و تصرف در آن كند او همه كار ميتواند بكند حالا شعر ميسازند و شعر ميخوانند كه:
از رياضت ميتوان اللّه شد | ميتوان موسي كليم اللّه شد |
نميشود نه خير نميتوان اللّه شد نميتوان موسي كليم اللّه شد عجب طمعها داري تو از رياضت همين شاعر شو هرچه رياضت بكشي نميتواني شاعر شوي كسي كه طبعش فقاهت نيست يك عمر مردكه شرح لمعه ميخواند آخرش فقيه نميشود . . .@ اغلب عرضهايي كه من ميكنم در مجلس درس ميبيني واضح است و آسان خيال ميكني مگر ميشود غير از اين وقتي بيرون ميروي چون طبعت طبع حكمت نيست هيچ يادت نميآيد من چه گفتهام يك كسي طبعش صرف است درس ميخواند صرفي ميشود يك كسي طبعش صرفي نيست هرچه صرف ميخواند صرفي نميشود خلقت خدا اينجور است هرچه را ميخواهد خلق كند اول نطفة آن چيز را خلق ميكند بعد علقه ميكند بعد مضغهاش ميكند بعد استخوان ميكند بعد اكساء لحم ميكند بعد انشاء خلق آخر ميكند حالا همة اينها را ميكند اما براي الاغ تنها الاغ نطفهاي دارد و علقه و مضغهاي تا آن انشاء خلق آخرش همين روح خر است كه در بدنش دميده ميشود خر ديگر نميتواند اسب بشود گاو را هم كه ميخواهند درست بكنند گاو نطفهاي دارد علقهاي دارد مضغهاي دارد تا روح گاوي در بدنش دميده ميشود حالا آن گاو آخرش كه كامل شد فيل نميشود به جهتي كه اين گاو است از رياضت ميتوان فيل شد نه نميشود هي رياضت بكش تو همان گاوي پس ملتفت باشيد خدا بايد نطفه را خلق كند بعد از نطفه هرچه ميسازد بسازد براي نبوت است نطفهاش نطفة نبوت است علقهاش علقة نبوت است تمام مراتب او مال نبوت است نطفة نبوت چه جور نطفهاي است نطفهاي است كه در پشت پدرش هم حرف ميزند علقهاش هم در شكم مادرش حرف ميزند مسأله نشان مادرش ميدهد انس براي مادرش ميشود حالا اين روز اول نطفهاش براي همين بسته شده نطفة حضرت فاطمه از آن سيبي كه از بهشت آوردند ميفرمايند در حديث كه چون خدا ميخواهد امامي را ظاهر كند شربتي از زير عرش ميگيرد در جامي ميكند ملكي ميآرد خدمت آن امام كه زنده است ميگويد اين را ميل بفرماييد با فلان زن جماع كنيد كه بايد نطفة فلان امام از اين منعقد شود پس نطفة امام را از عرش گرفتهاند آوردهاند اين حالا جاش آنجا است تا ولش ميكني ميرود به عرش اين را تا توي قبر ميخواباني ميرود به عرش خيلي بماند در قبر نهايت سه روز بيشتر نميماند بسا همان ساعت برود به عرش بسا تا جانشان بيرون رفت به يك چشم به هم زدني برود به عرش مثل اينكه تو خيال عرش را كه ميكني پيش از چشم به هم زدن خيال تو ميرود به عرش و او واللّه لطيفتر است از خيال زودتر ميتواند برود به عرش نهايت نهايت مكث او در قبر سه روز است بعد از سه روز ميرود به عرش جاش آنجا است آنجا نگاه ميكند و زوار خودش را ميبيند و در حق آنها دعا ميكند استغفار ميكند براي آنها و حال آنكه لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون هم هست در آسمانند در عرشند و نگاه ميكنند و اينجاها را ميبينند پس بدانيد آن نطفهاي كه از عرش بايد بيايد آن نطفه از نان جو نيست از نان گندم نيست از اين غذاهاي حرام نيست نطفة تو بسا از نان حرام بسته شده تو حلالزاده نيستي كه ميگويي از رياضت ميتوان اللّه شد و واقعاً حرامزاده بوده است كه اين حرف را زده از رياضت ميتوان اللّه شد.
باري مطلب اين است كه از پيش خدا نميآيد مگر فعل اللّه چنانكه از پيش شما نميآيد مگر فعل شما حركت شما از پيش شما آمده ديدن شما از پيش شما آمده چشيدن خودت از پيش خودت آمده بوييدن تو از پيش تو آمده پس كل يعمل علي شاكلته عرض ميكنم بر همين نسق اگر خدا حجت كند ميگويد كساني كه از پيش من بايد بيايند صفات من بايد باشند پس آن صفاتي كه از پيش خدا آمده آن اول ماخلق اللّه است اين است كه عرض كردهام مكرر كه نه اين است كه خدا فاخور است و خودش دست ميكند گل برميدارد سبو ميسازد سبو را بخصوص فاخور بايد بسازد خدا است وحده لاشريك له خودش كرسي را ساخته نه خودش كرسي را نساخته كرسي را نجار ساخته بدئش از نجار است عودش به سوي نجار است به همينطور آني كه بدئش از خدا است عودش به سوي خدا آني كه از پيش خدا آمده لافرق بينه و بين خدا لافرق بينك و بينها الاّ انهم عبادك و خلقك فتقها و رتقها بيدك بدؤها منك و عودها اليك تا آخر.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ــ2 /63) ميباشد@
(درس چهلم، سهشنبه 5 رجبالمرجب 1310)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه: اعلم انّ هذه المسأله بخصوصها ممّاينطق فيها عن كيفيه صعود النّبي9 بجسمه الشريف من الارض في ليلة الي السموات حتي بلغ عرش ربّ العالمين و نزوله الي الارض في تلك الليله فالذي يتعلق بهذه المسأله من كليّات العلوم و جوامعها علوم اذ من حيث انّه9 مقامات اللّه جلّجلاله و صعد اليها و بلغ منتهاها يتوقف علي علم البيان و من حيث ماظهر له به و تجلي له به و دني منه فتدلي يتوقف علي علم المعاني و من حيث انّه نظر من مثل سمّ الابرة الي نور العظمة و ان لميتجاوز حجاب الزبرجدة الخضراء الذي كان يتلألأ بخفقان يتوقف علي علم الابواب و من حيث انّه بقي وراء الحجاب يتوقف علي علم الامامة و الغوث.
عرض كردم كه صفت هر موصوفي و اسم هر مسمائي بايد صادر از او باشد و الاّ اسمش اسم دروغي خواهد بود. چيزي كه اثرش گرمي است اسمش چهچيز است؟ اسمش گرم است. چيزي كه اثرش سردي است اسمش چهچيز است؟ اسمش سرد است. چيزي كه بلندي دارد اسمش بلند است، كوتاه است اسمش كوتاه است. ملتفت باشيد انشاءاللّه چيز بياسمي نميتوانيد تعقلش كنيد، و اسم صادر از مسمي است. پس اين ذات او نيست اين فعل او است. و اگر دل ميدهيد انشاءاللّه خوب ميتوانيد ياد بگيريد كه چطور تمام اسمهاي خدا حادث است و اين حرف را هم كه عرض ميكنم شما بدانيد معروف هم نيست بلكه غير از اين معروف است حتي در يكپاره اخبار هم ميفرمايند كه علم، قدرت، حكمت اينها عين ذات خدا است. لكن حديث حدوث اسماء را آدم ببيند آن وقت ميفهمد حكمت آن است كه آنجا فرمايش كردهاند و اينها را به جهت مدارا فرمايش كردهاند. پس تمام اسمهاي خدا آثار خدا است بدئش از خدا است، عودش به سوي خدا است و به غير از اسمهاي خودش ديگر چيزي از خدا صادر نشده و اگر صادر شده بود اسم خدا بود همه چيز.
پس حالا ديگر ملتفت باشيد آتش اسم خدا نيست خدا هيچ گرم نيست پس آتش اسم اللّه نيست. خدا هيچ تر نيست پس آب اسم اللّه نيست، و گوش بدهيد كه خيلي آسان است و خيلي مشكل است. اقلاً خبر داشته باشيد كه هيچكس نميداند همچو از اعلاشان و ادناشان، حكيمشان فقيهشان و همه كتاب نوشتهاند، همه تحقيق كردهاند و پيرامون اين حرفها نگشتهاند، ندارند اينها را. پس عالم خلق را فكر كنيد انشاءاللّه آنچه از خلق صادر است، ممتنع است از خدا صادر باشد. و اين است كه در كليات حكمت باز فرمايش ميكنند آنچه در خدا هست ممتنع است در خلق باشد و آنچه در عالم خلق هست ممتنع است در ذات خدا باشد. راوي عرض ميكند خدمت امام ما نميفهميم چه فرمايش ميكنيد ما ميبينيم ميتوانيم كاري را بكنيم خدا هم ميتواند هرچه ميخواهد بكند ميكند ما همچو ميفهميم كه اين توانايي كه ما داريم اگر خدا نداشته باشد پس خدا عاجز است. ملتفت باشيد عرض ميكنم كه اينها واللّه از عين حكمت است كه فرمايش شده چراكه حاق حكمت پيش انبيا است و بس، بعد پيش اوليا است و بس. ديگر كسي ديگر نميشود حكمت را حاقش را به دست بيارد. نبي است كه به وحي خدا حرف ميزند سهو ندارد لغزش ندارد آنچه ميگويد خطا توش نيست. پس عرض ميكنم آنچه در عالم خلق است ممتنع است خدا همچو باشد و خدا سبوح است معنيش همين است. حالا مردم سبحان اللّه سبحان اللّه ميگويند و نميدانند چه ميگويند همان لفظ خودشان لعنشان ميكند. سبحان اللّه يعني چه؟ يعني خدا زن نيست، خدا مرد نيست، خدا دراز نيست، خدا كوتاه نيست، خدا گرد نيست، خدا پهن نيست، خدا سبك نيست، خدا سنگين نيست، خدا خشك نيست، خدا تر نيست، خدا غيب نيست، خدا شهاده نيست، و هي بشماريد يك كلمه مختصر بخواهيد بگوييد خدا سبّوح است؛ يعني هيچ مثل خلق نيست حالا اين تفصيل دارد و همه تفصيلش تفصيل همين يك كلمه است كه خدا سبّوح است و تسيبح بايد كرد او را. يعني از آلايش خلقي بايد پاك دانست او را يعني بايد دانست او تر نيست او خشك نيست، او مرئي نيست، او غير مرئي نيست، و هكذا.
پس آنچه خلق دارند خدا ندارد و اين حرف كه عرض ميكنم به عكس حرفهاي حكما ميشود. حكما همچو خيال كردهاند كه خدا اگر خودش گرم نبود نميتوانست آتش خلق كند، اگر خودش تر نبود نميتوانست آب خلق كند. ذات خدا يك گوشهايش بايد دريا باشد، يك گوشهايش بايد آتش باشد. و همه حكماشان تصريحات دارند بر اينها كه اين كثرات مانند درختي است در نوات كامن است كه آن تخمهاش خدا است مثل اينكه اين درخت گردو توي گردو كسي ذرهبين بگذارد ميبيند توي مغز گردو شاخ دارد، برگ دارد، توي هر برگ ضعيفي رگ دارد، پي دارد، شاخ دارد. توي حبوب هم نگاه كني خيلي چيزها پيدا است رگ دارند واقعاً پي دارند. هر رگيش عيب كند باكيش ميشود. پس همين جورها ميگويند كه اين كثرات در خدا كامن بود. خلق همهشان توي شكم خدا بودند و يكدفعه بيرون آمدند ديگر حالا چطور هم شد اينها بيرون آمدند ميگويد آن قدرت كامله حق سبحانه و تعالي ديگر قدرت كامله خدا را نميدانم چطور بيرون آورد اگر هميشه اينها در شكم خدا بودند كه كسيكه بايد بزايد خودش نميتواند بزايد بايد كسي او را بزاياند خداي ما اصلش نميزايد خداي ما لميلد و لميولد است. پس ميگويد ذات تمام كثرات را به طور اندماج و اندراج در كمون خود داشته. چنانكه هستة خرما و هستة هر ميوهاي بهطور اندماج و اندراج در تخمه او شاخ و برگ و كثرات آن توش هست بزرگ كه ميشود معلوم ميشود. پس اين خدا تخم خلق است و اين خلقها همه اولادشاند نميدانم اينها چه زهرماريش ميشوند پس «مااوجد الاّ ذاته و مااظهر الاّ نفسه».
و عرض ميكنم كفري كه بزرگترين كفرها است همين است و هذياني كه از هذيانهاي همين مجانين ظاهري هذيانتر است همينها است. اين هذيانهاي مجانين را ميشود دل به دلش داد و به اين حرفها نميشود گوش داد اينها از هذيان آنها خيلي خرابتر و بدتر است. ملتفت باشيد اگر اين خدا است چرا اين خدا هيچكار نميتواند بكند مصرفش چهچيز است خدايي كه هيچ كاري از او نميآيد همچو كسي چرا خدا باشد. پس غافل نباشيد انشاءاللّه آنچه در خدا هست در خلق نيست هيچ چيزش و آنچه در خلق هست در خدا نيست هيچ چيزش. پس خدا سبوح است قدوس است. پس خدا ليلي نيست، مجنون نيست، خدا آب نيست، خدا آتش نيست، خدا خاك نيست، خدا دريا نيست، خدا موج نيست، خدا بخار نيست، خدا ابر نيست، خدا باران نيست، خدا سيل نيست، خدا دنيا نيست، خدا آخرت نيست، و هي بشمار. پس خدا واقعاً حقيقتاً رنگ نيست كه ديده شود، كرباس را ميزني در نيل رنگ ميشود ديده ميشود، خدا رنگ نيست، خدا شكل نيست، خدا كرباس هم نيست. چراكه كرباس اوّل پنبهاش نبود و زراعت شد و روئيد و رشته شد و بافته شد حالا آيا تو ميخواهي اين خدا همچنين باشد، نه همچنين نيست و تعجب اين است كه اين خدا همهجا هم هست. ديگر چطور؟ انشاءاللّه فكر كنيد عرض ميكنم خدا داخل مخلوقات نيست به جهتي كه هيچ جاش ساخته نشده و خدا هميشه بوده و هميشه خواهد بود و سبّوح است. دقت كنيد خدا گرم نيست، خدا سرد نيست، تر نيست، خشك نيست، غيب نيست، شهاده نيست، و هي بايد شمرد؛ چهقدر؟ به عدد خلق. پس بگو خدا هيچ خلق نيست مختصرش همان كه خودش گفته ليس كمثله شيء يك كلمه است. پس آنچه در خدا است در خلق نيست و آنچه در خلق است در خدا نيست و امام همين طورها فرمايش ميكردند راوي كه اين را شنيد از امام عرض كرد اين فرمايش شما را من نميفهمم من ميبينم ما زندهايم خدا هم زنده است ما يك كاري ميتوانيم بكنيم خدا هم قادر است همه كار ميتواند بكند پس آنچه در ما هست در خدا نيست يعني چه؟ حضرت شرح كردند براش فرمودند تو ميگويي خدا يك است زيد را هم ميگويي يك است اما زيد را كه ميگويي يك است، اين يكنفر سرش جدا است، پاش جدا است، دستش جدا است، هر عضويش غير عضو ديگرش است، گوشتش جدا است، پوستش جدا است، استخوانش جدا است، روحش جدا است، بدنش جدا است. اينها را به هم جمعش كردهاند حالا شده است يك زيد حالا آيا خدا هم چنين است كه از اجزاي بسيار جمع شده باشد. به آن راوي حالي كردند به همين جورها كه اگر خداي تو هم همچو سر دارد، همچو دست دارد، همچو پا دارد، همچو اعضا و جوارح دارد؟ اگر همچو خدايي ميگويي همچو خدايي خدا نيست. چراكه اين مركب است و از اجزا اين را ساختهاند. زيد را كه ميبيني سرش يك طوري است، پاش يك طوري است، هر جاييش يك طوري، اينها را آوردهاند به هم چسباندهاند. زيد را ميبيني خودش خودش را نساخته ديگري او را ساخته حالا آن خداي گنده هم كه خيالش ميكني اجزايي بسيار دارد اعضايي دارد آيا باز كسي او را ساخته اگر كسي او را ساخته باز خدا نيست. پس شيء مركب خدا نيست و زيد مركب است سرش جدا، پاش جدا، استخوانش جدا، هر ذرّه از استخوانش جدا جدا به هم چسبيده، گوشش جدا، همه اينها دالّ بر اين است كه يك كسي اينها را به هم چسبانده حالا خدا را همچو آدم بزرگي خيال كني چه فرق ميكند با زيد. ما چه فيلي را ببينيم ميدانيم يك كسي او را ساخته پشهاي را هم ببينيم ميفهميم اين را يك كسي ساخته. حالا خدا را بزرگ خيال كني فيلي است خيال كردهاي؛ فيلي است بهقدر ملك خدا مثل اين است كه بهقدر پشهاي او را خيال كرده باشي تفاوت نميكند. پس ميگويي خداي ما مركب نيست مثل ما نيست تو سر داري، او سر ندارد، تو دست داري، او اينجور دست ندارد، تو پا داري او پا ندارد، و هكذا. پس زيد يك نفر است و خدا هم يكي است، لفظمان يكي شد اما معنيش خيلي تفاوت ميكند، چهقدر؟ به قدر خدا و خلق تفاوت ميكند. خدا يكي است از ريزريزهاي خلقي پيدا نشده و زيد يكي است ريز ريزها را به هم چسباندهاند، تكههاي بسيار دارد، اجزا دارد، اعضا دارد. اينها را به هم چسباندهاند و تمام ملك خدا همينطور است از تكهتكهها است تكهتكهها را به هم چسباندهاند چيزي درست كردهاند خدا لايجري عليه ما هو اجراه و لايعود فيه ما هو ابداه خدا اگر مثل خلق بود نميتوانست خلق كند چنانكه ميبيني خلق نميتوانند چيزي خلق كنند پس خدا مثل خلق نيست.
ملتفت باشيد انشاءاللّه حالا كه چنين شد غافل مباشيد انشاءاللّه تو قدرت داري خدا هم قدرت دارد. اما آيا نميبيني قدرت تو پيدا ميشود از نان و كباب، چيزي را ميآرند ميچسبانند به بدنت تو قدرت پيدا ميكني، اوّلاً (اقلاً خل@) كه باز خدا خواسته تو قوت داشته باشي به قدري كه خواسته قوتت داده، و تو حالا قوت داري، قدرت داري و خدا را كسي قوت نداده. پس تو قادري و خدا هم قادر است، ببين لفظش يكي است و معنيش دوتا است. ما قادريم به اقدار اللّه به اينكه خدا قدرت به ما داده لكن كسي قدرت به اين خدا نداده و به اقدار غيري خدا قادر نشده. و همينطور انشاءاللّه بگيريد علم خدا را، خدا لايحيطون بشيء من علمه الاّ بماشاء ما عالميم خدا هم عالم است در لفظ يكي شد. اينجا نهايت او اعلم است اللّه اعلم هم ميگوييم لكن در معني ما عالميم به اينطور كه خدا علمي خلق كند به ما بدهد و علم جميع مخلوقات همينطور است. ميفرمايد لايحيطون بشيء من علمه الاّ بماشاء شاء، فعل اللّه است و بايد خلق شود اين علم از براي تو مثل خودت كه خلق شدهاي و كسيكه علمي تعليم خدا كند نيست اما ما را بايد تعليم كرد. در شكم مادر هم اگر كسي عالم باشد علم لدنّي داشته باشد مثل اينكه ائمه در شكم مادرهاشان حرف ميزدند پيغمبر در شكم مادر حرف ميزدند. باز خدا اينها را همچو ساخته علم به اينها داده، اما به خدا كسي علم تعليم نميكند. پس غافل نباشيد انشاءاللّه پس ما علم داريم خدا هم علم دارد اما علم ما به عطاي خدا است علم خدا به عطاي هيچكس نيست مال خودش است. ما قدرت داريم خدا هم قدرت دارد اما هو المالك لماملّكهم و القادر علي مااقدرهم عليه او اقدار كرده ما را ما قدرت داريم كسي خدا را اقدار نكرده. اين است آن معني حقيقي غناي خدا، خدا غني است و انتم الفقراء الي اللّه ما فقيريم در علممان محتاج به خداييم خدا علممان بدهد. در قدرت محتاج به خداييم خدا قدرتمان بدهد در صحّت در مرض در همهچيز هر چه خدا به ما داد داريم. خدا غني است، جميع ماسواي او او را عالم نميكند، او را حكيم نميكند او را خالق نميكند، رازق نميكند تا آخر. بعضي از الفاظ هم به خلق استعمال ميشود هم به خدا استعمال ميشود و بعضي را استثنا كرده كه به خلق نميشود گفت و اسم گذارد ما غفور اسم خودمان را ميگذاريم، ما اسم پسرمان را رحيم ميگذاريم و از اين راهها خيلي زود به توحيد ميتوان رسيد.
پس خدا آنچه را دارد از غير خود ندارد و خلق حتي خلق اوّل آنچه دارند خدا به آنها داده، اين است كه هيچ مابهالاشتراك نيست ميان خدا و خلق و اينها را اين مردم عقلشان نميرسد خيال كردهاند وجود مابهالاشتراك است. بله ما هستيم خدا هم هست، شما ملتفت باشيد انشاءاللّه و اين حرف به خصوص سؤال شده بود و جواب هم خواسته بودند كه بله ما هستيم اما خدا ما را هست كرده هست شدهايم ما همينطور هستيم لكن خدا خودش هست، راهش را كه ول نميكني خيلي خوب ميفهمي انشاءاللّه. پوستين را پوستيندوز دوخته اگر ندوخته بود پوستين نبود، اين كرسي را نجار ساخته وقتي نجار كرسي را نساخته بود كرسي نبود، اگر نجار كرسي را نساخته بود آيا اين كرسي هست بود يا چوب بود؟ چوب هم هست اگر خدا نرويانيده بود آيا چوب هست بود؟ يك خورده ملتفت باشيد فكر كنيد زود آدم ياد ميگيرد پس تمام خلق اينجورند كه خدا هستشان ميكند، حالا اين را عربي ميكني ميگويي موجودشان ميكند پس خدا ايجاد ميكند، خلق موجود ميشوند، او هستشان ميكند اينها هست ميشوند. پس هستي اينها با هستي او لفظش يكي است اما تفاوت معنيش بهقدر تفاوت خدا و خلق است. پس خدا هست است هيچكس از ماسواي او، او را هست نكرده و هستي او نيستي ندارد. و هستي ما هستيي است كه خدا آن را هست كرده، هستيي است كه نيستي دارد. پس اين هستي و آن نيستي را خداي ما هست ميكند، پس خدا هست ما هم هستيم و او هستتر نيست. و اين لفظها را كه گاهي عرض ميكنم خيلي رفتهاند از اين راه گفتهاند هست مطلق او است هست مقيد ماييم. مطلق نباشد مقيد نيست، مقيّد نباشد مطلق نيست.
و لولاه و لولانا | لماكان الّذي كانا |
او كه هست و ما هم هستيم اين هستي هست، او نبود ما نبوديم ما هم نبوديم او نبود. اينها را گفتهاند و دينشان است، مذهبشان است. ملاصدراتان اينها را گفته، ملازهرمارتان گفته، ملا محييالدينتان گفته. يعني اگر خدا خلق نداشت خدا نبود مثل اينكه پستاي مطلق و مقيد همينجور است مقيد نبود مطلقي نبود. پيش از آني كه آدم را خدا خلق كند روي زمين آدمي نبود هيچ جاي دنيا و آدم را كه خدا خلق كرد حالا نوع هم پيدا شد و آدم يك شخصي از آن نوع است . . .@ حالا اگر افراد هستند آن نوع هست و همه هم در تحت او هستند و اين عمومي دارد آن خصوصي. آن عموم در اين خصوص است اين انسان او انسان او انسان اما اگر هيچ يكنفر انسان نماند ديگرنوعي روي زمين نيست همينجور واللّه رفتهاند و گفتهاند خدا مطلق ما است ما همه مقيدات آن خداييم، او نوع است ما همه افراد او، حالا كه چنين است
و لولاه و لولانا | لماكان الّذي كانا |
هيچ نبود حالا كه ما هستيم و او هم هست اين هستيها هست. اين است كه ميگويند «انا اللّه بلا انا».
انشاءاللّه تو غافل مشو و بدان انشاءاللّه كه خدا جنس نيست، خدا نوع نيست، خدا همينجوري كه پشه را ساخته همينجور فيل را ميسازد به همان آساني كه پشه ميسازد فيل ميسازد و به همان آساني كه اين پشه يك شخصي است ساخته ماخلقكم و لابعثكم الاّ كنفس واحدة جميع دنيا و آخرت را جميع مبادي و منتهيات را خدا همان جوري كه پشه ميسازد همه را همانجور ساخته فرق نميكند براي خدا، خيال كني بايد آنجا زور بزند و خسته بشود نه همچو نيست، خداي ما پشه با تمام مخلوقات پيشش عليالسوي است و والله اين خدا جنس نيست همينطوري كه پشه ميسازد همينطور فيل ميسازد و همانجوري كه يك پشه ميسازد جميع ملك خودش را ميسازد به همان آساني و همانجوري كه شخص ميسازد همانجور به همان آساني نوع ميسازد، به همانجور جنس ميسازد و واللّه لايجري عليه ماهو اجراه و لايعود فيه ماهو ابداه پس اجناس را هم خدا ميسازد ديگر جنس آيا جاش توي عقل است؟ آيا توي ذهن است؟ و وجود خارجي ندارد. شما اينها همه را هم خيال ميكنيد بكنيد من ميگويم كه آني كه در توي ذهن من است آن را هم خدا ساخته ميگويم جميع آنچه در عالم خلق هست هرجا جاش باشد همه را خدا ساخته. حالا جنس است باشد، حالا وجود خارجي نداشته باشد نداشته باشد، هر چه ميخواهد باشد، جنس خدا نيست. چراكه اين جنس نميتواند چيزي بسازد.
دقت كنيد انشاءاللّه كه خيلي از شيخيهاتان لغزيدهاند و مثل آنها حرف زدهاند و اينجورها خيال كردهاند كه بله الاغ مطلق ساخته خرها را، همينطور ميگويند ديگر آيا اين الاغ جاش كجا است گفتگوها و حرفها دارند شما فكر كنيد ببينيد آيا معقول است آيا نوع انسان انسان ساخته اصلاً اين حرف معني ندارد خيلي خوب اينها همه آثار انسان است اما حالا خدا دست بكشد از كار، كدام گل خودش كوزه شد؟ نوع گاو گاو است كدام گاو گاوي ساخته. بله اينها را ربّالنوع ساخته. ربّالنوع كدام است؟ اينها همه هذيان است واللّه رب ندارند، ربّ كجا آمد، رب خدا است وحده لاشريك له. خدا خلق الانسان من صلصال كالفخّار و خدا عمداً هم اينجور حرف زده است براي اتمام حجت. يعني گل خودش نميتواند كوزه شود فاخوري بايد بيايد گل را بردارد كوزه بسازد و فاخور نوع كوزهها نيست و فاخور صدق بر كوزهها نميكند و نوع آن است كه بر ساير افراد صدق كند كوزه مطلق صدق ميكند بر اين كوزه و آن كوزه و آن كوزه و آن كوزه، انسان مطلق صدق ميكند بر اين انسان و آن انسان و آن انسان، الاغ مطلق بر همه خرها صدق ميكند، سگ مطلق بر همه سگها صدق ميكند، انواع دهانشان ميچايد بتوانند فردي بسازند، نوع دهانش ميچايد بتواند فرد درست بسازد پس انواع همه عاجزند. بعينه مثل اينكه فرد را بايد ساخت، نوع را بايد ساخت، بابا آدم را بايد ساخت تا آدم باشد در دنيا بچههاش را بايد ساخت، بچه به جماع كردن تنها ساخته نميشود بايد ساختشان. پس نه فرد ميتواند فردي ديگر بسازد و نه جنس ميتواند فردي بسازد نه فرد ميتواند جنس بسازد و خدا جنس خلق نيست خدا مبدأ المبادي نيست و جنس الاجناس نيست. مبدء انسان همين خاك منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارةً اخري بدء ما از اين خاك است، عود ما به سوي اين خاك است، توي اينجا ميميريم و دفن ميشويم از همينجا سر بيرون ميآريم. ما را از گل ساختهاند، بدء ما را از آب قرار داده، از خاك قرار داده، لكن خدا مبدء خلق نيست و خلق تكه تكههاي خدا نيستند كه گرفته شده باشند و خلق ساخته شده باشد. حصّههاي الوهيت را نگرفتهاند زيد كرده باشند، عمرو كرده باشند چراكه ما ميبينيم از هر جنسي تكه تكه ميگيرند اين تكه بعينه مثل آن تكه است كاسه نباتمان را شكستيم اگر چه اين حبّة آن، آن حبه نيست اما اين حبه بعينه شيرينيش مثل آن حبه است هر خاصيتي آن حبه دارد اين حبه دارد حالا آيا خدا را تكه تكه كردهاند و خلق ساختهاند مااوجد الا نفسه و خدا آمده اينها را از خود بيرون ريخته، آيا تغوط كرده خدا، آيا زاييده خدا. پس قل هو اللّه چطور شد كه خدا لميلد و لميولد است؟ خوب اينها اگر همه تكهتكههاي خدا هستند چرا قادر نيستند، چرا غذا ميخورند، چرا خواب ميروند، چرا بيدار ميشوند، خدا كه غذا نميخورد، خدا كه لاتأخذه سنة و لانوم، خدا خواب نميرود، خدا بيدار نميشود، خدا اصلش متغير نميشود، خدا نميجنبد، از جايي به جايي تغيير نميكند، خدا ساكن نميشود. و اگر خيال كني خدا ساكن ميشود باز درست خيال نكردهاي، خدا جنبش را خلق ميكند خدا سكون را خلق ميكند، خدا ساكن را خلق ميكند خدا متحرك را خلق ميكند. خودش لايجري عليه ماهو اجراه و لايعود فيه ماهو ابداه.
و صلّي اللّه علي محمّد و آله الطاهرين
بعد از درس فرمودند: يك دنيا درس بود يك عالم درس بود هيچجا نيست اين حرفها.
@مقابله اين درس از روي نسخة خطي (س ــ2 /63) ميباشد@
(درس چهل و يكم، چهارشنبه 6 رجبالمرجب 1310)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه:: اعلم انّ هذه المسأله بخصوصها ممّاينطق فيها عن كيفيه صعود النّبي9 بجسمه الشريف من الارض في ليلة الي السموات حتي بلغ عرش ربّ العالمين و نزوله الي الارض في تلك الليله فالذي يتعلق بهذه المسأله من كليّات العلوم و جوامعها علوم اذ من حيث انّه9 مقامات اللّه جلّجلاله و صعد اليها و بلغ منتهاها يتوقف علي علم البيان و من حيث ماظهر له به و تجلي له به و دني منه فتدلي يتوقف علي علم المعاني و من حيث انّه نظر من مثل سمّ الابرة الي نور العظمة و انلميتجاوز حجاب الزبرجدة الخضراء الذي كان يتلألأ بخفقان يتوقف علي علم الابواب و من حيث انّه بقي وراء الحجاب يتوقف علي علم الامامة و الغوث.
عرض كردم كه اسم حقيقي هر مسمّايي حتي اسمهاي خودتان و هر چيزي، آن اثري است كه از آنچيز صادر ميشود و اسم او ميشود. پس آتش گرم است گرمي كارش است، آب تر است، تري كارش است. خودتان مينشينيد نشسته اسم شما است، ميايستيد ايستاده اسم شما است، نگاه ميكنيد بيننده اسم شما است. حالا خوب ملتفت باشيد انشاءاللّه حالا آيا يك شخص است و خودش دارد ميبيند و ميشنود؟ يا روحي است دارد ميبيند از پشت چشم، ميشنود از وراء گوش. پس اگر نزول نكند روح در بدن آيا او هم ميبيند، او هم ميشنود؟
ملتفت باشيد انشاءاللّه و خيليها را ديگر داشته باشيد. عرض ميكنم نزول در حكمت واجب است ديگر عالم ذري هست و عالم ذري بوده اينها را مردم هيچ توش نيستند هرچه هم خيال كنند خيالشان واهي است، عالم ذري بوده بعضي اقرار دارند ميگويند هست، بعضي انكار دارند ميگويند نيست. شما بدانيد اينها را مردم توش نيستند هرچه هم بگويند يا خيال كنند خيالشان واهي است اقرار و انكارشان لاعن شعور است آنهايي كه ميگويند نيست لاعن شعور ميگويند نيست آنهايي كه ميگويند هست لاعن شعور ميگويند هست. لكن ما داريم حياتي كه آن حيات كه در بدن هست اين بدن شكمش كه خالي شد او ميفهمد خالي شده، شكمش كه پر شد او ميفهمد پر شده، گرماش شد او ميفهمد گرماش شد، سرماش شد او ميفهمد سرماش شد آن روح غير از اين بدن است. آن روح در عالم خودش است ميبيند مرئي هم نيست، محسوس هم نيست، روح هيچ ديدني نيست، استدلال بايد كرد تا معلوم شود كه روحي هست، حتي روح نباتات پيدا نيست به استدلال بايد پيداش كرد. در اين عالم چيزي كه ديده ميشود رنگ و شكل است. حالا اين بدن را ميبيني ميفهمي جاذبه دارد، دافعه دارد، ماسكه دارد، هاضمه دارد. يكپاره چيزها ميخورد، يكپاره چيزها دفع ميكند. به اين چيزها استدلال ميكني كه اين بدن روح دارد. چرا آن كلوخ اين كارها را نميكند؟ چرا بدن مرده اين كارها را نميكند؟ پس حالا ميگوييد روح نازل شده، و خوب ياد بگيريد انشاءاللّه يك جا كه درست رفتيد همهجا درست ميتوانيد برويد، روح نازل شده در عالم جسم و اين نازل شده نه مثل اينكه كسي از روي بام از نردبان ميآيد پايين. منظورم اين است كه روح، جسم نشده. روح را هركارش بكني جسم نميشود، خدا هم اين كار را نميكند. آنهايي هم كه گفتهاند اعمال مجسّم ميشود روز قيامت نفهميدهاند چه گفتهاند، هذياني گفتهاند. هرگز خدا روح را جسم نميكند، هرگز جسم را روح نميكند. اما روح را نازل ميكند توي اين بدن، بدن طعوم ميفهمد، گرما و سرما را ميفهمد، حالا اين نازل شده است اما او مجسّم نشده، اما جسمي را به خودش گرفته آمده توي جسم، اما مثل آب توي كوزه نرفته، مثل هوا در خيك نرفته. بسا لفظش همانطورها گفته بشود نفخت فيه من روحي را مردم همينجورها خيال ميكنند و هرچه خيال ميكنند اين مردم باطل است. ميشنوند نفخ صور خيال ميكنند پف ميكند همينطور نفسش را پس ميكشد، نه شما ملتفت باشيد اينها همهاش را ميخواهيد ياد بگيريد مطالعه كنيد در روح خودتان. پس روح سر هم دميده ميشود در اين بدن اما نه مثل هوا توي خيك، نه مثل آب توي كوزه دميده شده و بسا تو نداني چطور دميده شده و نتواني هم بداني حالا كه دميده شده آيا آن روح اگر هم توي اين بدن نيامده بود ميديد، ميشنيد، طعم ميفهميد، صدا ميفهميد، گرما ميفهميد، سرما ميفهميد. الان توي اين بدن موجود است و ميفهميدش كه موجود است الان چشمش را هم ميگذارد نميبيند، الان توي اين بدن موجود است گوشش را بگيرد صدا نميفهمد، الان توي بدن موجود است بينيش را بگيرد بو نميفهمد، الان توي بدن موجود است زبان را بار بگيرد طعم نميفهمد.
پس غافل نباشيد انشاءاللّه اين است معني اين كه نزول ميكند نه اينكه معنيش اين باشد كه جسم ميشود روح، لكن يك طوري خدا كرده، عجالةً اين قدرش را ميفهمي مادامي كه اين بدن زنده است روح توش هست اين گرسنهاش ميشود، تشنهاش ميشود، سرما ميفهمد، گرما ميفهمد، صداي خوب تميز ميدهد، صداي بد تميز ميدهد، اگر توي اين جماد روحي نباشد و تمام عالم آتش باشد و بيندازندش در آتش و بسوزد و مكلّس هم بشود مثلاً سربي باشد و در آتش مكلس شود و سفيداب شود يا چوبي باشد خاكستر شود، نه چوب دردش ميگيرد نه سرب دردش ميگيرد نه عذابي براي او ميشود، لكن همين چوب را همين سرب را آدم بخورد و برود در معده روح دميدهاي كه به اين تعلق ميگيرد همين سرب را صدمه بزني روح صدمه ميخورد، چوب را براده بكني بخوري همين كه روح به آن ميرسد روح صدمه ميخورد فرق نميكند با گندمي كه آرد ميشود. پس غافل نباشيد اين جماد بي آن روح هيچ نميفهمد آن روح بي اين جماد هيچ چيز نميفهمد اين است كه در آن حديث مفضل فرمايش ميفرمايند حضرت صادق سلاماللّهعليه كه اگر روح را نميآوردند در بدن لو لميكن كليّات الحكمة تامة في ظهورها تامة في بطونها و روح نيامده بود توي اين بدن لكانت الحكمة ناقصة من الحكيم روح هيچكار نميتوانست بكند بدني باشد روح در آن نيامده باشد هيچكار نميتواند بكند، اين ثمرش چهچيز است؟ مصرفش چهچيز است؟ هيچ مصرف ندارد.
پس عرض ميكنم كه روح عالمش، عالمي است كه اين رنگها و اين شكلها نيست كه ببينندش، عالمش عالم ذر اين بدن است و زراعت ميشود در اين بدن. حالا كه تركيب شدند دوتا با هم كه شدند هم چشم ميبيند، هم روح ميبيند، حقيقتاً اين ميبيند، حقيقتاً او ميبيند. صدايي ميشنوند هردو نفر با هم ميشنوند، همراه ميشنوند، صدا را به يك نسق ميشنوند. پس آن روح است كه در توي اين بدن بينا شده، شنوا شده و عرض ميكنم تمام مملكتش را واللّه خدا همينجور خلق كرده مگر يكچيز را استثنا ميكنم اين هم در ظواهر نيست، ظواهر به همان يكنسق است، به همين پستايي كه ميگفتم حديث دارد ميفرمايد القي في هويتها مثاله فاظهر عنها افعاله خدا همچو كرده. شما چرت مزنيد، باز يكي از مراتب ملك را چنين تعبيري از او آورده باشند چه مضايقه لكن ذات خدا نميداند و تركيب ميشود با خلق و آنوقت چيزي ميداند؛ نه، نيست همچو چيزي. ذات خدا ميداند همه چيزها را پيش از آنكه بسازد چيزها را ميداند آيندهها را مثل اينكه گذشتهها را ميداند، مثل اينكه حال را ميداند. مكرّر عرض كردهام شخص تا عالم نباشد چيزي نميتواند بسازد و مثالش را عرض كردهام تا ساعت را تا كسي نداند ميزان حركت شبانه روزي را تطابق اين را نداند هر چرخي را نداند چهطور بايد ساخت چند دندانه بايد داشته باشد، چهطور بايد متصل كرد او را، تا نداند اسباب ساعت را همه را پيشش بريزي بگويي كوك كن اين ساعت را، نميتواند ولكن اگر ساعتساز است و علم دارد ميتواند بسازد. همچنين آن شخصي كه مينويسد تا علم بيستوهشت حرف را نداشته باشد تا علم به تركيب حروف نداشته باشد هر مطلبي را كه ميگويي نميتواند بنويسد مگر مشقهاي ظاهري كه صورت خط را مينويسد، نميگويم نميشود نوشت، صورت خط را عجمي صرف است، عربي صرف است، مينويسد. از او ميپرسي اين چهچيز است نوشتهاي ميگويد الف است، لام است، حاء است، ميم است، دال است. ديگر معنيش چهچيز است نميداند. پس غافل نباشيد انشاءاللّه خداوند عالم پيش از آنكه تمام خلق را بيافريند عالم بود به جميع كليّات به جميع جزئيات ملكش، بهطوري كه اگر كسي خيال كند خدا نميداند يكچيز جزئي را و غافل است و يكدفعه ملتفت ميشود اگر كسي چنين خيال كند اين خدا را نشناخته است. ملتفت باشيد انشاءاللّه پس خدا است دانا به جميع جزئيات و او است لطيف و لطافت اين است معنيش كه همهچيز را ميداند، آنوقت از روي دانايي فعلش را جاري ميكند و ميكند آنكار را. پس هر كاري را كه اراده ميكند همان كار را ميكند پس ماشاء اللّه كان و ما لميشأ لميكن آنوقت اين يشأش از روي علم است. پس هرچه را علم داشته و ميخواسته كرده، خيلي چيزها را هم علم داشته و نكرده خيلي چيزها را هم ميتوانسته و نكرده.
باري برويم سر مطلبي كه در دست بود حالا خدا را بگذار باشد تا خورده خورده برويم به آنجا برسيم و عرض ميكنم مراتب خلق كائناً ماكان بالغاً مابلغ تا نزول نكند صعود نميتواند بكند. تا عالم ذري نباشد عالم دنيايي نيست، تا دنيا نباشد عالم ذري نيست. پس روح بايد نازل شود آن نزولش عالم ذر است. پس اين روح الان كه توي چشم شما آمده نازل شده و عرض ميكنم خيلي آسان است و خيلي مشكل است. چهقدر آسان است؟ آنقدر كه هركه چرت نزند و فارسي سرش ميشود و گوش بدهد ميفهمد، چهقدر مشكل است؟ آنقدر كه هيچ اين مردمي كه ميبينيد واللّه استثناء نميكنم مگر در هر زماني اهل حقي كه بوده يكي بوده، دوتا بوده، سهتا بوده او ميدانسته باقي هيچ نميدانستهاند. اهل حق زمان پيغمبر كه بود؟ سلمان و اباذر. اهل حق در زمان امامحسن، امامحسن چهلنفر ياور خواست نبود و حال آنكه كوه تا كوه تمام شهرها مسلمان بودند و اذان و نماز و مسجد و محراب و منبر و موعظه پر بود در شهرها و با وجود اين هيچ مسلمان روي زمين نبود. امامحسن به قدر چهلنفر ياور نداشت پس خيلي كم بودند اهل حق. حضرتامير هفتنفر خواست گيرش نيامد و نبودند هفتنفر آن طوري كه ميخواست. هميشه هم همين طورها است اهل حق هميشه كمند. بله آنها همهچيز راه ميبرند ديگر حالا بدانيد كه عالم ذر را ميگويند كسي قائل نيست بدانيد قائلينش لاعن شعور قائلند آنهايي هم كه قائل نيستند@هستند خل@ لاعن شعور قائل نيستند@هستند خل@. پس عرض ميكنم اين روح الان نازل ميشود در بدن و ميآيد تا توي چشم و از چشم نازل ميشود ميآيد بر روي رنگ و تا نازل نشود من نميدانم اين سياه است يا سفيد است روح از عالم روح نازل ميشود ميآيد توي چشم از اينجا ميآيد روي رنگ آنوقت از روي رنگ صعود ميكند ميرود توي چشم و از چشم ميرود پيش روح و داخل ميشود بر روح، روح آنوقت ميفهمد اين سياه است يا سفيد است. همينجور روح ميآيد و نازل ميشود تا توي گوش همينجور از گوش نازل ميشود رو به آن صوت همينجور آنوقت از آن صوت بر ميگردد ميآيد توي گوش و از گوش ميرود پيش روح بعينه مثل صدايي كه بر ميگردد توي كوه و توي عمارتهاي بلند. پس همينطور روح نازل ميشود ميرود پيش صدا آنوقت صاعد ميشود از پيش صدا ميرود تا پيش روح آنوقت آدم ميفهمد صدا را. پس نازل بايد بشود و تا نازل نشود و صاعد نشود من چيزي نميتوانم بفهمم بلكه روح نازل هم بشود اما من چشمم را هم بگذارم بخواهم رنگ را ببينم نميشود. پس بايد نازل بشود اما حالا كه نازل شد صاعد نشود باز نميبينم، پس اگر بايد ببينم هم بايد نازل شود هم بايد صاعد شود آنوقت انسان نگاه ميكند ميبيند دقت ميكند ميفهمد رنگش را، شكلش را و هكذا. تمام به همين نسق شامه همينجور ميفهمد بو را روح نازل ميشود توي شامه و آن نازل ميشود ميرود پيش بو و بو صاعد ميشود ميرود پيش شامه و از آنجا ميرود پيش روح و در همه حواس حكمش همينجور است. روح نازل شده آمده توي زبان توي ذائقه از آنجا صاعد شده طعم رفته تا پيش روح آنوقت روح فهميده كه اين شيرين است يا تلخ است چه مزّهاي دارد. همينجور ظاهر بدن لمس دارد، روح نازل ميشود ميآيد توي بدن بدن ميرود در جاي سرد سرما صاعد ميشود ميآيد پيش بدن از آنجا ميرود پيش روح پيش روح كه رفت آنوقت ميبيني اين بنا ميكند لرزيدن و سرماش ميشود و هكذا. گرما همينطور حالا روح هيچ نيامده بود توي اين بدن تمام عالم گرما بود، سرما بود، تري بود خشكي بود، او نميدانست حتي احساس اين را نميكرد كه من خودم خودم هستم.
ملتفت باشيد انشاءاللّه ببينيد آدم در حال غش آيا هيچ ميفهمد خدايي هست، پيري هست، پيغمبري هست، خوبي هست، بدي هست، دنيايي هست، آخرتي هست. همينجور روح از عالم خودش نيايد توي اين بدن هيچ ربّي، مبّي سرش نميشود هيچ حلالي حرامي هيچ نميفهمد خودش را هم نميفهمد هست يا نيست وقتي چنين شد خوب خلقت همچو چيزي مصرفش چهچيز است؟ چشم@جسم خل@ افتاده همه را بسوزاني مكلّس شود، خاكستر شود نميفهمد چهطور شد. همه عالم را غرق كني يكوقتي هم بود همينطور بود همه عالم آب بود حالا همه عالم آب شد چه شد هيچ خدا و پير و پيغمبري توش معلوم شد هيچ توش نيست لكن واللّه خلقت الخلق لكي اعرف خلق را كه خلق كرد ميخواست فايده داشته باشد كارش، پس خلق را خلق كرد كه او را بشناسند. چهطور تا تركيب نكند؟ روح را تركيب ميكند با بدن آن جوري كه خودش خواسته و تو نميفهمي چهجور تركيب ميكند، روح را كه تركيب ميكند با بدن آنوقت روح با چشم ميبيند، روح با گوش ميشنود، هم روح ميشنود هم گوش ميشنود هم روح ميبيند هم چشم ميبيند اين جورها هست كه ميفرمايند مؤمن چند چشم دارد چشم ظاهر دارد، چشم باطن دارد. همينجورها است كه ميفرمايند لاتعمي الابصار ولكن تعمي القلوب التي في الصدور با وجوديكه مردم چشم ظاهري را همه دارند اين چشم ظاهري را نميگويد كه كور شده، لكن وقتي چشم باطن نميبيند ميگويد صمٌّ بكمٌ عمي چشم ظاهري دارند و باز خدا ميگويد عمي چشم ظاهري دارند لكن لهم اعين لايبصرون بها و لهم اذانٌ لايسمعون بها چشم دارد و نميبيند چشمي كه نميبيند پس چشم نيست كه نميبيند، گوشي كه نميشنود پس گوش نيست كه نميشنود لكن لهم اعين لايبصرون بها چشم دارند همه گاوها هم چشم دارد پس لهم اعين اما لايبصرون بها الحق، گوش دارند اما نميشنوند سخن را از انسان. صدا را هرجور صدايي بكني الاغ هم ميشنود، اما نميشنود يعني معني را نميفهمد قبول نميكند از انسان ميگويند فلان نميشنود يعني حرف مرا نميشنود گوش به حرف حق نميدهد.
ملتفت باشيد انشاءاللّه غافل مباشيد انشاءاللّه پس چشم را قرار داده خدا كه حق را ببيند گوش را قرار داده كه حق را بشنود و اين مردم خيلي دورند واللّه از حق كه بايد اينها را اينقدر روشن كرد و باز هم ياد نگيرند و عرض ميكنم اگر نعوذباللّه خدا بناش باشد بگيرد بدانيد ما را بيشتر ميگيرد. پس چشم براي ديدن است چرت مزنيد ديدنِ چه؟ همان ديدني كه خودش ميگويد خدا كه لهم اعين چشم يعني بينا رنگ ميبيند شكل ميبيند اما لايبصرون بها يعني لايبصرون بها الحق، و اين چشم براي همين خلق شده بود كه حق ببيند نه براي روشنايي ديدن و تاريكي ديدن روشنايي را اگر گفتند ببين، يعني ببين صبح شده برخيز نماز كن اگر گفتند تاريكي را ببين يعني ببين شب شده برخيز نماز كن پس اگر نميخواست خدا حلالي بگويد حرامي بگويد امري كند، نهيي كند اصلاً خلقتان نميكرد شما كه نبوديد نه نزاعي، نه جدالي هيچ نبود حرف تمام شد رفت اما ماخلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون پس همين كه ميبينيد خلقتان كردهاند بدانيد براي حق خلقتان كردهاند، ميبينيد چشم داريد بايد حق ببينيد، گوش داريد بايد حق بشنويد، ميبينيد اين بيني را ساختهاند براي اين است كه بوهايي كه حلال كرده استشمام كنيد، ميبينيد ذائقهتان داده خالق به حق خلق كرده اين ذائقه براي حق است، لامسه داده براي اينكه گرماي حق احساس كني، سرماي حق احساس كني و لمس احكامي دارد حدهاي بزرگ براي همين لمس كردن قرار دادهاند، حدّي كه مثلاً اگر كسي دست كند به فرج زن نامحرم بسا دست آدم را ميبرند كه چرا لمس كردي دست را ميبرند، به زن نامحرم نگاه ميكني بسا چشم آدم را ميكَنند و همينطور احكام هست در شرع. ميفرمايند اگر همسايه برود بالاي بام و به زن نامحرم نگاه كند به خانه همسايه نگاه كند مرخص كردهاند كه اين صاحبخانه تيري بزند چشم او را كور كند حدش اين است نگاهي بيشتر نكرده بايد تير بزنند چشمش را كور كنند، ديگر حالا يك نگاهي اين بيشتر كه نكرده اين يك نگاه كردن كه كور كردن نميخواهد اين حرفها توي گوششان نميرود وقتي حق مسلّط شد همه اين كارها را خواهد كرد، حالا مسلط نيستيم حالا بله توي سرمان هم ميزنند و هيچ نميگوييم. باري پس لمس حكم دارد، احساس گرما و سرما حكم دارد، نه هر گرمايي را بايد خورد، نه هر سرمايي را بايد خورد، نه بوي هر چيز بوداري را بايد كشيد، بو كشيدن احكام دارد بسا بويي بكشي بسا بيني آدم را ميبرند و ببينيد چهقدر اصرار هست كه ميفرمايند زنهاي مسلمين از زنهاي يهود و نصاري و مجوس رو بگيرند راوي عرض ميكند چرا از زنها رو بگيرند ميفرمايند براي اينكه اينها ميروند تعريف ميكنند براي شوهرهاي خود كه زن مسلمان چهطور است پس بايد رو بگيرند از آن زنها. حالا ديگر مردم از خود يهوديها هم رو نميگيرند و در خانه ميبرند آنها را و تعارفشان ميكنند كار ندارم، ببينيد چهطور منقلب شده اوضاع عالم. شما بدانيد يهودي كافر است نجس است تا زورمان برسد بايد در خانه راه ندهيم آنها را به جهتي كه نجس است سر تا پاش شيطان است نبايد نگاه كند توي خانه مسلمانان و عرض كردم واللّه در شرع است كه زنهاي مسلمانان رو بگيرند از زنهاي يهود و نصاري؛ چرا؟ راهش همين كه ميروند براي مردهايشان تعريف ميكنند كه زن فلان مسلمان خوشگل است يا بد گل است يا چطور است و اين بد است.
پس غافل نباشيد انشاءاللّه باز برويم سر مطلب پس تمام اعضا تمام جوارح از براي عبادت خلق شده است دست عبادتش وضو ساختن است، پا عبادتش رفتن پيش آب براي وضو گرفتن، گوش عبادتش حق شنيدن است، چشم عبادتش حق ديدن است، زبان عبادتش حق گفتن است، اينها همه خلقتشان براي همين است كه حق را ياد بگيرند. پس اگر گوش به حق ندادي ميگويد گوش دارد اما نميشنود پس صّمٌ و اگر زبان داري و حرف حق نميزني ميگويد بكمٌ اگر چشم داري و روشنايي و تاريكي را ميبيني لكن حق را نميبيني پس صّمٌ بكمٌ عمي فهم لايعقلون باز عقل وا ميدارد قبول كني حق را اعتقاد كني كه اين حق است و اگر حق را ميگويند و لامحاله ميگويند و حجت تمام است و ميبيني باز ميگويد بايد راه رفت به آنچه ميگويند و قبول نميكنند ميگويند فهم لايعقلون اين عقل ندارد چرا كه العقل ماعبد به الرحمن و اكتسب به الجنان ايني كه خيلي چيز سرش ميشود اين عقل نيست و عرض كردهام اين همه تدبيري كه معاويه داشت همچو تدبيري كه در مقابل اميرالمؤمنين ايستاده بود اين تدبيرها عقل نبود نكراء بود، شيطنت بود. پس معاويه عقل نداشت خيلي تدبير داشت، خيلي چيزها سرش ميشد اما ميبيني با حق چهقدر ميجنگد با اميرالمؤمنين دعوا ميكند پس عقل ندارد، واقعاً مجنون است، واقعاً ديوانه است. چراكه دنيا را گرفته آخرت را از دست داده عقلش هم ميرسد كه نبايد آخرت را كه باقي است از دست داد و حجت خدا تمام بود.
باري باز برويم سر مطلب، مطلب اين است و انشاءاللّه فراموش نكنيد پس روح به بدن كه نازل شد نزولش عالم ذر است، وقتي صاعد شد و رفت حالا ديگر غافل نباشيد كه چيزهاي عجيب غريب به دستتان دادم توي همين بيانات حالايي كه نگاه كردي به اين رنگ روح نازل شده از بدن از عالم ذر آمده تا به اين عالم آمده تا توي چشم و از آنجا نازل شده آمده تا روي رنگ و وقتي كه صعود كرد و آمد اين رنگ دوباره پيش چشم رفت پيش تو آمد و تو فهميدي اين سياه است يا سفيد، حالا اين عروج كرده بالا رفته به عالم معاد رسيده و عود كرده به مبدء خود و حالا واجد رنگ است با وجودي كه اين رنگ از روي كرباس بر نخواسته برود توي چشم. خيلي چيزها است عرض ميكنم مردم غافلند كه اگر رنگ از روي كرباس بر ميخاست ميرفت توي چشم و آنوقت مردم رنگ را ميديدند اگر اينطور بود هزار نفر كه نگاه ميكردند خورده خورده اين رنگ بايد تمام شود و اين كرباس بي رنگ بماند پس بدانيد رنگ از روي كرباس برداشته نميشود و رنگ كرباس تمام نميشود اما چشم آمده توي رنگ خودش رنگين شده و آن رنگ را برده پيش روح حالا روح ميفهمد رنگ را اگر نيامده بود اينجا رنگ سرش نميشد آمد اينجا و رنگ را فهميد وقتي برگشت، برگشت به منزل خودش حالا صاحب كمال شده حالا ديگر روشني ميداند يعني چه، تاريكي ميداند يعني چه. پس تا نازل نشود و صاعد نشود آن روح ديگر ديدن نميفهمد يعني چه، آنوقت نزول نميفهمد، صعود نميفهمد، نزول و صعود كه نكرد ربّ و مبّي سرش نميشود حالا كه چنين شد پس عقل ما، روح ما نازل شده اين را ميفهميم كه حالا ما را ساختهاند حالا بله ميفهميم ساختهاند ما را با آن شعور ميفهميم ما را ساختهاند. پس هم اين نزول و اين صعود روحاني است هم جسماني است. روحاني تنها نميشود، جسماني تنها نميشود، روح تنها باشد نميشود، جسم تنها باشد نميشود روح تنها هيچ شعور ندارد، جسم تنها هيچ كار نميتواند بكند و عرض ميكنم واللّه آن حكمايي كه به معراج و معاد روحاني قائل شدند لاعن شعور چيزي گفتند روح را تميز ندادند چهچيز است جسم را تميز ندادند چهچيز است پس نفهميدند حاق مطلب را و الاّ محال است عقل بيجسم چيزي را تعقل كند. حالا كه از عالم خود نزول كرده آمده در عالم جسم حالا بله يقينيات دارد نفس حالا بله در عالم خودش علوم عاديه دارد، يقين دارد، حالا روز است، حالا مجلس است، نشستهايم، حرف ميزنيم اينها را يقين دارد در عالم خودش. نزول نكند و نيايد اگر نزول نميكرد و پايين نميآمد هيچ اينها را نداشت بلكه اگر نزول نميكردند اصلاً هيچ زيدي، عمري، بكري، انساني، حيواني، جنّي، ملكي از هم جدا نبودند هيچ مخلوقي از مخلوقات نبودند. چه بود؟ همان روحي بود و جسمي بود، هركدام براي خودشان جايي افتاده بودند و هيچ نميفهميدند. عقلي در عالم خودش بود و نزول نكرده بود هيچ نميفهميد با وجودي كه بهترين چيزها بود عقل و محبوبترين چيزها بود در نزد خدا، خدا عقل را آفريد محبوبترين چيزها در نزد او عقل بود و به عقل خطاب كرد كه بك اعاقب و بك اثيب آنوقت به او گفت نزول كن برو پايين، جولان بزن در ملك. در عالم نفس آمد چيزها فهميد، در عالم روح آمد چيزها فهميد، و به همينطور تا به اين دنيا آمد توي اين دنيا چيزها ميفهمد، توي اعراض ميآيد چيزها ميفهمد، توي جواهر ميرود جواهر ميفهمد، توي ماده و صورت ميرود ماده ميفهمد، صورت ميفهمد، تمامش از نزول و صعود است نزولش از آنجا عالم ذر است، صعودش معادش است و بالا رفتن او است به مبدء خودش ديگر عالم عقل حالا چهچيز است و از كجا برداشتهاند؟ جسم نرفته به عالم عقل و عقل نيامده به عالم جسم و مع ذلك اگر عقل نيامده بود به اين عالم در عالم خودش ربّ و مبّي سرش نميشد زيد از عمرو جدا نبود، آنوقت تمام خلقت بيحاصل و لغو ميشد. ميفرمايند در آن حديث مفضل اگر آبي بود و هيچكس نميخورد و به زراعت نميداد و چيزي با او شسته نميشد، عمارتي با او ساخته نميشد حالا اين آب مصرفش چه بود؟ هيچ. و خدا چيز بيمصرف خلق نميكند. آب خوب است شربش كنند، زراعت كنند، عمارت با او بسازند، با او رفع حاجت كنند، اگر اين كارها با آب كرده نشود خلقتش لغو و بيحاصل است و بيمصرف. همچنين آتش باشد و تأثير نكند در جايي جايي را نسوزاند و چيزي را گرم نكند فلزات را نگدازد رفع حاجات را نكند، همچو آتشي وجودش بيمصرف ميشود اما حالا ميبيني ربع كارهاي دنيا يعني يك جزء اين كه ميگويم ربع بيشتري و كمتري منظورم نيست پس ربع كارهاي دنيا از همين آتش ميگذرد، اگر آتش نبود همه اين كارها به زمين مانده بود همچنين ربع كارهاي دنيا از آب ميگذرد اگر آب نبود همه آن كارها به زمين مانده بود، ربع كارهاي دنيا از خاك ميگذرد و اگر خاك نبود همه آن كارها بر زمين بود، همچنين هوا، اين هوا نبود آن باقي هم ضايع ميشد و خراب ميشد.
و صلّي اللّه علي محمّد و آله الطاهرين
@مقابله اين درس از روي نسخة چاپي (دروس ـ 21) ميباشد@
(درس چهل و دوم، شنبه 9 رجبالمرجب 1310)
و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم
قال اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه:: اعلم انّ هذه المسأله بخصوصها ممّاينطق فيها عن كيفيه صعود النّبي صليالله عليهواله بجسمه الشريف من الارض في ليلة الي السموات حتي بلغ عرش ربّ العالمين و نزوله الي الارض في تلك الليله فالذي يتعلق بهذه المسأله من كليّات العلوم و جوامعها علوم اذ من حيث انّه صليالله عليهواله مقامات اللّه جلّجلاله و صعد اليها و بلغ منتهاها يتوقف علي علم البيان و من حيث ماظهر له به و تجلي له به و دني منه فتدلي يتوقف علي علم المعاني و من حيث انّه نظر من مثل سمّ الابرة الي نور العظمة و انلميتجاوز حجاب الزبرجدة الخضراء الذي كان يتلألأ بخفقان يتوقف علي علم الابواب و من حيث انّه بقي وراء الحجاب يتوقف علي علم الامامة و الغوث.
هميني كه نسبت يك غيبي را درست انسان با يك شهادهاي ميسنجد آن وقت هر غيبي را نسبت به هر شهادهاي راه ميبرد. پس ملتفت باشيد انشاءاللّه روح در عالم غيب منزلش است پيدا نيست نميبينندش و بدن در عالم شهاده واقع است، ببينيد اگر آن روح نباشد اين بدن هيچكاره است هيچ كاري از او نميآيد اين بدن هم عاجز است آن روح هر كاري بخواهد بكند نميتواند، ميخواهد ببينيد تا چشم نداشته باشد نميبيند الان توي اين بدن هست مع ذلك تا چشم را هم ميگذارد نميبيند، ميخواهد بشنود تا همچو گوشي نداشته باشد نميشنود. پس لامحاله عالم غيبي بايد تعلق بگيرد به شهادهاي آنوقت در اين ميانه خيلي چيزها پيدا شود. از كجا ميفهميم غيبي هست؟ از همين شهاده ميفهميم اين بدن به خودي خودش نه ديدن دارد نه شنيدن دارد نه به طور اراده ساكن ميشود، نه به اراده راه ميرود، كلوخي است افتاده.
ملتفت باشيد پس يك فعلي از يك فاعلي تا نيايد ديگر آن فاعل را ميخواهي روح اسمش بگذار، ميخواهي حيات اسمش بگذار، ميخواهي نفس اسمش بگذار، ميخواهي عقل اسمش بگذار يك چيزي هست در اين بدن كه اين بدن را حركت ميدهد آن چيزي كه حركت ميدهد بدن را بسا آنجا را مقام اسم بگويند و بگويند به آن اسم بدن را حركت داده و اسم همه جا به طور كلّي هر اسمي بايد صادر از مسمّي باشد، اين وضع حكمت است، وضع خدا است، وضع عقلاي عالم اين است كه چيزي كه ميبينند اثري دارد همان را براي او ثابت ميكنند، آتش گرم است سردي ندارد، آب تري دارد خشكي ندارد، پس اسمهايي كه صادر از مسمّي نيست به جز تعبيرات ديگر هيچ نيست، پس آب تعبير است از آني كه سيراب ميكند، آتش تعبير است از آني كه گرم است و روشن ميكند، خودش چهچيز است؟ روشن كننده. باز اينها تعبيرات است اگر اين تعبير را نياري معلوم نميشود. همينطور اسماءاللّه همه تعبيرات است چون من بايد چيزي بگويم تا كسي چيزي بفهمد لكن مطلب غير اينها است. پس غافل نباشيد ميدانم روحي قدرتي از او صادر شده پس اين قدرت صادر از او فعل او است. خودش چه چيز است؟ قادر ما له القدرة است، متحرك ما له الحركة است، ساكن ما له السكون، ذات ثبت لها السكون تعبير ميآريم. سفيد يعني سفيد، سياه يعني سياه، سنگين يعني سنگيني داشته باشد. همينطور حرفهاي راست راست ميشود حرفها هم متداول است پس لامحاله قادر خودش هم صادر است چه جاي اينكه آن فعلش صادر باشد.
ملتفت باشيد چه عرض ميكنم پس يكدفعه ميگوييم خود قادر صادر است از زيد و شب و روز كارمان همين است پس قدرت شما صادر از قادر است مثل اينكه قيام شما صادر از قائم است، خود قائم چهطور است؟ خود قائم هم صادر از شما است. شما تا نايستيد قيامي نيست و قائمي نيست پس خود قائم مقام بيان است مقام اسم است و بيان ميكند كه كسي هست كه من هستم، اگر كسي نبود كه ميايستاد و معقول نيست تا جوهري نباشد كه بايستد تا ايستادهاي پيدا شود تا جوهري نباشد كه ساكن شود تا ساكني پيدا شود پس اسمها همه دالند بر مسمّي حالا يكدفعه اسم را ميبريم و ملتفت مسمي نيستيم و بسا مأمور هم هستيم كه ملتفت اسم نباشيم پيش اسم برويم و مسمي را بخواهيم، ملتفت باشيد كه آنها عمده است و بايد فهميد و پيش مردم بدانيد اينجور حرفها نيست اين مردم نه خدا دارند نه اسم خدا، فارسيترش نه خدا دارند نه پير نه پيغمبر نه امام لكن اسم خدا را ميبرند خاء و دال ميگويند همچو همهشان شافعيشان و مالكيشان همهشان همينطورند.
پس غافل نباشيد انشاءاللّه لازم است اينها را دانستن و لازم است شق شعر كردن و خيلي دقيق شدن چراكه در همين مطلب است كه ميفرمايند من عبد الاسم دون المعني فقدكفر و تعجب اين است كه اين حديث را جاش را گم كرده بودم و از بس گشتم همين روزها پيداش كردم. ميفرمايند كسي كه عبادت كند و اسم را نشناسد هيچچيز نپرستيده، كسي عبادت كند و اسم را بپرستد كافر شده و كسيكه عبادت كند و اسم و مسمي را با هم بپرستد مشرك شده است امّا من عبد المعني بايقاع الاسماء عليه اسمها را واقع كند بر مسمي فاولئك اصحاب اميرالمؤمنين حقا. ملتفت باشيد و فكر كنيد ديگر حالا اينها لازم نيست صرفه در اين موشكافيها نيست عرض ميكنم اين موشكافيها را نميكني توي اينها فكر نميكني دقت توي اينها نميكني خدا نداري پير نداري پيغمبر نداري. خداي بي اسم اصلش خدا نيست و اينها را مكرر من حلاجي كردهام و از بس مردم اجماع و اتفاق كردهاند كه در بند اينجور چيزها نباشند آن پيشتر هم همچو بوده ارث رسيده به اينها همهاش همينكه چيزي كه ميخواهيم نان، عادت هم كردهايم نان بخواهيم الاّ ماها چيزي كه به كار ما ميآيد چيزي كه ميخواهي نانده ميخواهي كسيكه خانه بدهد او را ميخواهي كسي كه لباس بدهد او را ميخواهي كسي كه هرجا برود آدم او بايد همراه آدم باشد همچو كسي را ميخواهي.
و غافل نباشيد ببينيد محال است و ممتنع چيزي باشد و اين اسمي نداشته باشد نميشود. چيزي كه هست لامحاله اسم دارد، حالا آيا همهچيز اسم دارد مگر خداي ما كه اسم ندارد حالا كه خداي ما همه اسمها را به خودش گذاشته عرض ميكنم شما در عالم جسم خيال كنيد جاهاي ديگر هم به طور خودش ببينيد در عالم جسم چوبي سنگي كه نه نميجنبد نه ميجنبد همچو چيزي آيا سراغ داريد، داخل محالات است، داخل ممتنعات است. پس اگر سنگي جايي هست، چوبي جايي هست يا ميجنبد يا ساكن است و مكررها عرض كردهام مردم عاقل از همين جورها رفتهاند تا به توحيد رسيدهاند حتي اينكه باز اگر ذات اين قلم حركت بود و دائمالحركه بود ديگر ساكن نميشد، مثل اينكه آتش دائم الحراره است هرجا هست گرمي همراهش است، فلان مداد سياه است توي هر حرفي توي هر حروف و كلماتي كه ببريش سياهي همراه او ميآيد، نميشود تخلف كند سياهي از مداد حالا اين قلم حركت همراهش باشد ساكن نميتواند باشد اين قلم سكون همراهش باشد حركت نميتواند بكند آنوقت كه ساكن است چارميخش كشيدهاند وقتي حركت ميكند ديگر اين حركتهاش را كه مطالعه ميكنيد خيلي چيزها به دستتان ميآيد. حالا اگر بچهاي قلم بجنباند بيستوهشت حرف نوشته نميشود، ولكن اين ميجنباند حروف است و كلمات است كه مينويسد من ميآيم، تو بيا، تو برو، چيزهاي معنيدار مينويسد پس آن كسي كه قلم برداشته و اين حروف و كلمات را نوشته تعمد كرده و نوشته حالا چنانكه او تعمد كرده براي تو نوشته و فرستاده تو هم تعمد كن بخوان و اينها را اغلب مردم غافلند و ندارند در حديث است كه يقين كمتر چيزي است كه قسمت شده ميانه بندگان و اين در كلمات شيخمرحوم خيلي است. ميفرمايد اقل ماقسّم بين العباد اليقين و اين يقين يقيناً خدا تعمد ميكند ميآيد پيش تو، تو چرا تعمد نميكني نميروي پيش او، او بهطور جدّ آمده پيش تو، تو بهطور جدّ آيا نميخواهي بروي پيش او، باورش نميشود آدم.
پس غافل نباشيد انشاءاللّه كار خدا از همه كارها كه خيال كني محكمتر است كار خلق را هرچه خيال كني چيزي را بجنباني ميبيني هيچكار به هيچوجه تفويض به خود تو نيست حتي اين كه تا او خذلان نكند تو به هوي و هوس نميتواني عمل كني و واللّه تا او توفيق ندهد آدم نماز نميتواند بكند روزه نميتواند بگيرد تا او توفيق ندهد كسي ايمان نميتواند بيارد واللّه تا خذلان نكند كسي كافر نميشود تا توفيق ندهد كسي مؤمن نميتواند بشود و اين مردم هيچ اينها را نميفهمند از اين جهت آيه قرآن را كه ميخوانند كه خدا فرموده يضلّ من يشاء و يهدي من يشاء خيال ميكنند جبر است خدا خودش گمراه ميكند و آنوقت عذاب ميكند مردم را اين جبر است و واللّه تمام كارهاتان اين جور است. باز فكر كنيد ببينيد كار كار شما است يكخورده چشمتان را باز كنيد بيدار شويد و اگر بيدار نشدي اينجا آنوقتي كه در قبر زير خاك خوابيدهاي آنوقتي كه آدم جان ميكند معلوم است در ترسها و انقلابها آدم آنوقت هرچه هم يادش هست از يادش ميرود توي آن ترس و لرزها. پس غافل نباشيد و فكر كنيد آنچه را خدا خواسته ميشود آنچه خدا نخواسته نميشود معذلك كارها كار خدا نيست كار خلق است حالا اين دو حرف ضد هم به نظر ميآيد در پيش كسانيكه توي كار نيستند ميگويند اگر هرچه خدا خواسته ميشود پس ما چهكاره هستيم، هيچكاره، پس جبر است. اگر كار ما است پس خدا به خودمان واگذاشته پس تفويض است.
شما ملتفت باشيد عرض ميكنم فكر كن ببين وقتي تو غذا ميخوري خدا خواسته كه تو غذا ميخوري و اگر خدا نخواسته باشد تو نميتواني غذا بخوري و معذلك خورنده غذا تويي آكل تويي تو غذا خوردهاي و خدا نيست آكل اما اگر خدا خواسته تو غذا بخوري ميخوري اگر خدا نخواسته يا ميل نميكني و نميخوري يا نميدهندت. اين است حاق مسأله جبر و تفويض حاق مسأله قدر اين است پس كار كار خلق است اما آيا مفوّض است به ايشان يا مقدر است و هرچه مقدر شده مفوّض به خودشان نشده اگر خيال كنند به ايشان تفويض شده بسماللّه كار خودشان را بگذرانند فكّر و قدّر فقتل كيف قدر، قُتِل كشته شود چهطور ميتواند تقدير كند؟ پس فعل از بنده است و آنچه در ذهنتان هم ميرسد از فعل، فعلهاي خودمان است. فعل اللّه را هنوز نميدانيد چهجور جاري ميشود پس كارهاي من راجع به من است و صادر از من است و عدل هم هست كه همان را به خودم بدهند، معذلك تا خدا نخواهد من كارهاي خود را هم نميتوانم بكنم آن خواستش مثل روحي است در بدن عمل مشيتي دارد مشيت او اوّل حركت ميدهد اگر مشيت او حركت ندهد من چهطور حركت ميتوانم بكنم اين است كه هركس توفيق ايمان يافت هيچ مطلبي پيشش عظيم نيست خدا چهقدر به من دولت داده، چهقدر منت بر سر من دارد كه توفيق ايمان به من داده من كه ايماني نميخواستم من كه از پي ايمان نرفتم من كه در بند نبودم، من كي طلب ايمان كردم؟ كي رفتم از پي دين و ايمان؟ همينطور ابتداء توفيق داد، ايمان داد، حتي اينكه اگر كسي خيال كند كه ما يك وقتي تمنا كرديم كه كاش خدا حقي را حالي ما ميكرد باز عرض ميكنم كه همه در دست او است تا او نبرد تا او نيارد تا او به خيال نيندازد كسي تمنايي هم نميكند آن آخرش تمامش ميرود پيش او حالا من هدايت يافتهام خدا خدايي است هادي من هدايت نيافتهام آيا خداي به آن قدرت كه خواسته هدايت كند نه محض حرف، و ارسال رسل كرده و انزال كتب كرده، معجزات بر دست انبيا جاري كرده، معجزات انبيا را خدا تمامش براي هدايت آورده نه براي بازي كه مردم بيايند تماشا كنند. نه، براي تماشا نيست من نميخواهم تماشا كنم واللّه نيست تمام معجزات مگر براي هدايت مگر براي اتمام حجت.
ملتفت باشيد حالا چنين خدايي، اين خدايي كه ميبيني چهقدر اصرار دارد كه تو هدايت بيابي نگويي من نميدانم چه خبر است هرچه گشتم حق را نيافتم، ميگويند دروغ ميگويي تو به جهنم ميروي كه دروغ گفتهاي. پس ببينيد خدا چهقدر اعتنا دارد كه نفع ببري از او، خودش ميفرمايد در حديث قدسي كه من خلق را خلق كردم كه نفعشان بدهم، خلقشان نكردم كه منتفع از آنها بشوم معقول هم نيست خدا منتفع بشود از خلق. حالا اين خدا با وجودي كه هيچ نفع به او نميرسد معذلك اين همه اصرار دارد در هدايت تو پس هيچ غرض ندارد، هوي ندارد، هوس ندارد هيچ احتياج به ايمان تو ندارد، لكن محض جود، محض كرم، محض رأفت و رحمت است. اينهمه اصرار ميكند اينهمه معجزات از انبيا صادر ميكند كه اتمام حجت كند باز ميبيند به حرف نميشود به جنگ به جدال به نزاع كه ميگيرم ميبندم ميكشم، ديگر بعضيش ظاهري است و با شمشير و بعضيش وبا است، بعضيش طاعون است، بعضيش صاعقه است، بعضيش زلزله است، نمره همه را با چشم خودمان ديدهايم وبا را ديدهايم، زلزله ديدهايم، گراني ديدهايم، برق ديدهايم، ميگويد اينها را به چشم خود ديدي و باز هدايت نميشوي يكدفعه زلزله ميآرم به زمين فروت ميبرم، يكدفعه توي دريا غرقت ميكنم، وبا ميآرم، گرسنگي ميآرم، ناخوشت ميكنم، كوفت ميآرم، خوره ميآرم ديگر خدا چهجور كند كه تو باورت شود كه خواسته ايمان بياري جدّي جدّي، و براي خودت خواسته، او هيچ محتاج نيست. تمام خلق كافر شوند هيچ از بزرگي او، هيچ از قدرت او كم نميشود همچنين تمامش انبيا باشند، معصوم باشند هيچ به جلال او نميافزايد. مع ذلك خواسته همه نجات بيابند، كرم است، جود است، فضل است، احسان است، هرچه هست از حوصله بشر بيرون است.
پس غافل نباشيد ببينيد جدّ و جهد را به چه حد ميكنند ميبيني كه ميكشد، ميسوزاند، بلاها نازل ميكند تا آن آخرش كه لجبازي زياد كردي ميگويد اين همه اصرار كرديم بايد نازت را كشيد كشيديم، صلحت بايد داد داديم، عزت بايد داد داديم، هرچه عذر داشتي عذرهايت را پذيرفتيم و ميپذيرد عذر را واقعاً. ميفرمايد هرچه را انسان نخواهد بكند و اتفاق از دستش بيرون رفت و كرد اول عذرش را خدا خواسته كلّماغلب اللّه عليه فهو اولي بالعذر. پس خدا عذرپذير هم هست هرچه بكني همين كه رفتي به عذرخواهي كه اي گرسنهام بود و اين كار را كردم ميپذيرد چون راست ميگويي قبول ميكند، فلان كار را كردم شهوت غلبه كرده بود خاكي سر خود كردم عذر را ميپذيرد اما ديگر شراب هم خوردم عمداً كه شهوت غلبه كند نه اين نشد ميگويند اي خر اين را كه ميتوانستي نخوري كه شهوت غلبه نكند آن خاك را سر خودت نكني، ترشي ميخواستي ميخواستي بروي سركه بخوري، چيز متعفّني ميخواستي زهرمار كني ميخواستي سير بخوري ديگر عمدا رفتي شراب خوردي كه شهوت غلبه كند اينجا ديگر از آدم نميشنوند، خصوص در شرب خمر فساد بسيار است كه هر عاقلي هم ميفهمد تازگيها ديدم فرنگيها كتابي نوشتهاند كه شراب خوردن نه موافق ملّت درست است نه موافق دولت. كتابشان را ديدم خوشم آمد، موافق استدلال عقلي دليل آورده است. حرام كردهاند شراب را حالا اين شراب را ميخوري چهچيز شد غير اينكه آدم بخورد و خر بشود پول بدهد و چيز نجسي بخرد و بخورد و خر بشود چرا گُه نميخوري كه گُه به اين نجاست نيست، گُه به اين گُهي نيست اين خيلي از گُه نجستر است لكن چون از گُه هم نجستر است از خون حيض هم نجستر است ميخوري ديوانه ميشوي مست ميشود توي نجاست خودت ميغلطي با وجود اينها خيلي ميل داري عجب خري هستي كه ميل ميكني. اين شراب واللّه در هيچ ديني حلال نبوده است ديگر حالا عرض كردم فرنگيها هم كمك كردهاند حرام كردهاند در هيچ ديني شرب خمر حلال نبوده لكن شيطان است ميآيد غلبه ميكند آدم را وا ميدارد به اين گُه خوردن ميخوري و مست ميشوي ديوانگي ميكني، فحش ميدهي، قي ميكني، شمشير ميكشي يا خودت يا زنت يا غير را زخم ميزني، تنبانت را ميكني دور سرت ميپيچي خجالت نميكشي حرفهاي ركيك كه اگر هوش داشته باشي خجالت ميكشي آنجور حرفها را ميزني خيلي از كارها را آنها كه زيرك و دانا هستند جلوگيري ميكنند.
و اين شراب ضرب المثل بود عرض كردم، تو فكر كن انشاءاللّه ميبيني غذا ميخوري به معصيت ميافتي ميبيني فلان غذاي بخصوص را ميخوري يك ساعت كه شد دلت درد ميگيرد ديگر ميگويي خير خوردم و هيچطور نشد ميبيني يك ساعت ديگر دلت درد ميگيرد پس از آن بترس و حالا مخور. پس مقدمات هرچه عذر است واللّه خدا پذيرفته غافل بودي و غذايي را خوردي بعد دلت درد آمد خدا اجرت هم ميدهد به اين دل درد، لكن دانسته و فهميده ميدانستي دلت درد ميآيد و خوردي حرام است مثل شراب و نبايد بخوري. پس عرض ميكنم آنچه عذر است خدا ميپذيرد شهوت بود و غلبه كرد خدا ميپذيرد، غذايي خورديم نه به نيّتي كه شهوتي غلبه كند اتفاق يكلقمه زيادتر خورديم حالا شهوت غلبه كرد اين عذر را ميپذيرند حتي اين كه عرض ميكنم هرچه گناه اسمش است خدا ميآمرزد و حتماً ميآمرزد و شفاعت ميكنند شافعان خدا وا ميدارد پيغمبر را كه حتماً شفاعت كن بايست و امت گناهكار را شفاعت كن و پيغمبر را خدا واداشته براي شفاعت پيغمبر هم ميايستد و شفاعت ميكند پس هرچه گناه اسمش است آن خدا اين پيغمبر را حكم كرده كه بايست و دست بر مدار و از من بخواه تا من بيامرزم و خدايي كه همچو كسي را واميدارد بدانيد زود ميآمرزد پس خدا بدانيد هر گناهي را ميآمرزد و آمرزيده اما همينكه پاي شرك در ميان آمد ديگر شرك را نميآمرزد، شرك كدام است؟ شرك آن است كه بگويي ما به خدا قائل هستيم اما ميخواهيم پيش محمّد نياييم ما ميرويم پيش موسي يا ميرويم پيش عيسي، آنها از جانب خدا آمدهاند محمّد نيامده است اين شرك به خدا است. خير موسي پيغمبر خدا است، عيسي پيغمبر خدا است، جرجيس هم كه در ميان مردم ضربالمثل است چندان متشخص نيست او هم پيغمبر خدا است ديگر نؤمن ببعض و نكفر ببعض نه اين نشد، اينهايي كه از جانب خدا آمدهاند همه را بايد دوست داشت نهايت آن كسي كه متشخصتر است آقاي همه است آن كسي كه پستتر است پستتر است هركسي را به جاي خود بايد دوست داشت، يك كسي را بيشتر دوست ميدارم البته معلوم است البته رسول خدا را كه پاش ميان آمد ديگر آدم اعتنا به عالم ندارد، پس رسول خدا را خيلي دوست ميدارم بعد اميرالمؤمنين را بيش از همهكس دوست ميدارم و اين است كه سرّش در همه دينها هست توي يهوديها بگويي من ميگويم لااله الاّ اللّه اما نميگويي موسي پيغمبر خدا است يهوديها ميگويند تو دين نداري، توي نصاري بگويي من ميگويم لااله الاّ اللّه و عيسي را پيغمبر نداني تمام نصاري ميگويند تو دين نداري توي مسلمانها لااله الاّ اللّه بگويي محمّد رسول اللّه نگويي ميگويند مسلمان نيستي. شهادتين بايد گفت تا آدم مسلمان شود هم خلق منسوب به خدا را بايد منسوب به خدا دانست هم خدا را خدا دانست، پس شهادت ميدهيم كه موسي پيغمبر است و از جانب خدا آمده است باز شهادت ميدهيم كه عيسي هم پيغمبر خدا است و از جانب خدا آمده، باز شهادت ميدهيم كه محمّد هم پيغمبر خدا است، باز شهادت ميدهيم علي هم خليفه و جانشين بلافصل پيغمبر است و از جانب خدا و پيغمبر است همهاش دو شهادت ميدهيم. پس خدا را بايد خدا دانست و خلق منسوب الي اللّه را بايد منسوب به خدا دانست و اين جزء توحيد است لااله الاّ اللّه را تنها ميگويي و محمّد رسول اللّه را به او نميچسباني شرك است، توحيد نداري خدا خبر داده كه اگر كسي اقرار كند به حقّيت اين رسول اقرار به من كرده.
چرت نزنيد كه مطلب خيلي بلند است خدا همچو قرار داده و غير از اينجور را در عالم امكان محال قرار داده خدا يكجايي بايد حرف بزند يا از زبان جبرئيل بايد حرف بزند يا زبان روحالقدس را ميجنباند يك زباني را بايد بجنباند حالا بر فرضي كه از زبان روحالقدس هم حرف زد من روحالقدس را بايد ببينم صداش را بايد بشنوم در قيامت حالا اگر بشنوي كه مردم ميروند ديدن خدا و خدا با آنها حرف ميزند يكجايي حرف ميزند خدا معلوم است خدا هرجا كه حرف ميزند در مقام حكومت دارد حرف ميزند و واللّه همين است كه ميفرمايد ثم استوي الي السماء و هي دخان آنوقت حرف زد چرا پيشتر حرف نميزد پيشتر ماوسعني ارضي و لاسمائي آسمان و زمين پيشتر گنجايش او را نداشت آن سماء هم غير از اين سماء است، اين سماء از جنس اين زمينها و اين آبها و اين خاكها است و اينها گنجايش او را ندارد پس ماوسعني ارضي و لاسمائي لكن وسعني قلب عبدي المؤمن وسعني قلب محمّد، قلب فلان نبي، قلب فلان ولي، آنجا گنجايش مرا دارد و ايني كه عرض ميكنم صريح آيه قرآن است و كذلك اوحينا اليك روحاً من امرنا روح جاش در قلب است پس روح اول ميآيد در قلب مينشيند آنوقت امر ميكند نهي ميكند ميفرمايد نزل به الروح الامين علي قلبك لتكون من المنذرين صريح است. پس آنجايي كه لااله الاّاللّه بايد بگويي يعني بدان آن خدا آنچه اراده داشته ارادههاي خود را توي قلب پيغمبر گذارده از آنجا سرريز كرده به تو رسيده، از غير پيغمبر بگيري از خدا نگرفتهاي از غير پيغمبر كه شد اللّه آنجا نيست اگر چه اسم اللّه را به لفظ هم ببري. شيطان رسيد به عيسي عرض كرد بگو لااله الاّاللّه عيسي گفت من خودم اين كلمه را ميگويم و اين كلمه، كلمة حقي است لكن چون تو گفتي چشمت را كور ميكنم نميگويم. پس هرچه از هواي نفس كردهاي هوس كردهاي نماز كني، هوس كردهاي روزه بگيري، حج كني كه بروم حج حاجي ميشوم معتبر ميشوم ميان مردم همچنين است، هيچ حج مرو، نماز مكن، روزه مگير، للّه و في اللّه ميخواهي بكني راه دارد، راهش همين است راه توحيد واللّه انبيا هستند اوليا هستند پس من اراد اللّه بدء بكم و من وحّده قبل عنكم و من قصده توجّه بكم ديگر كجا بروم هرجا كه بروي هرچه زور بزني كه چيزي درست كني پيشش بروي خلقي را درست كردهاي پيش او رفتهاي و آنجا اذن نداده بود خدا كه بروي بله اگر بايد تغوط كرد معلوم است توي خلا بايد تغوط كرد ديگر اين سنگ است و خاك است آن مسجد هم سنگ است و خاك پس چه فرق دارد؟ نه، نشد آنجا خانه خدا است آنجا اگر اخراج ريح كردي ميگيرند گردنت را ميزنند واقعاً در مسجدالحرام كسي تعمداً اخراج ريح كند بايد گردنش را زد حكمش اين است كه توي مكّه توي خانه اگر كسي چنين كاري كرد هركه مطلّع شد بايد گردن او را بزند.
پس غافل نباشيد انشاءاللّه آنجايي كه خدا قرار گرفته جايگاه خدا است، محلّ توحيد خدا است، محلّ اراده خدا است، محلّ اطاعت خدا است. ميخواهي به خدا كرنش كني آنجا تعظيم كن، ميخواهي دوست بداري خدا را آنجا را دوست بدار، نعوذباللّه كسي بخواهد خدا را دشمن بدارد آنجا را دشمن بدارد. پس من احبّكم فقداحبّ اللّه من ابغضكم فقدابغض اللّه وهكذا تا اخر. پس جميع ماينسب الي اللّه چرا بايد علي باشد، چرا بايد عمر نباشد؟ اين بعينه مثل اين است كه بگويي چرا بايد مسجدالحرام را حرمت داشت در آن تغوط نكرد چرا خانه خدا بايد محترم باشد خانه ديگر محترم نباشد عمر چرا بايد حرمت نداشته باشد عمر براي تغوط است حرمتي ندارد. پس من يطع الرسول فقداطاع اللّه اما من يطع الفرعون هم آيا فقد اطاع اللّه؟ نه. آيا من يطع الشيطان هم فقداطاع اللّه؟ نه. همين اطاعت رسول، اطاعت خدا است. حق منحصر است به آنچه پيش پيغمبر است و آل پيغمبر. پيش غير پيغمبر و آل پيغمبر نبايد رفت. اين حق است و هرچه غير از حق است باطل است، توحيد را هم از آنها بايد گرفت، ايمان را هم از آنها بايد گرفت پس هركس ايمان به پيغمبر دارد كه اين از جانب خدا است و اين از جانب خدا را كه عرض ميكنم ملتفت باشيد عرض ميكنم پيغمبر خودش بدنش تمامش بيتاللّه است همهاش نور اللّه است توي چشمش خدا دارد نگاه ميكند توي دستش خدا ميدهد و ميگيرد دستش را خدا ميجنباند خودش هيچ جاش را نميجنباند او ميجنباند اين است كه عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون حالا اسم او هستند، رسم او هستند، رسول او هستند، ولي او هستند، آن آخرش آيا خود اويند؟ نه خود او نيستند. اسم اويند، رسم اويند، رسول اويند، قولشان قول خدا است، فعلشان فعل خدا است، دوستيشان دوستي خدا است، اما آيا خودشان خدايند تا گفتي خودشان خدايند آنها بر ميگردند پوست از سر آدم ميكنند كاري بايد كرد كه ايشان را نرنجاني، بگو تو بنده خدايي، تو رسول خدايي، بگو اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله كارت ندارند تعريفت را هم ميكنند اما بگويي اشهد انّك اللّه خير خود همينها ميگيرند ميبندند، به جهنّم ميبرند عذاب ميكنند.
پس اسم را البته غير مسمّي بايد دانست، مسمّاي بياسم هم نداريم. سنگي را هم خيال كني اگر ساكن است اسمش ساكن است، ميجنبد متحرك اسمش است. كسي حرف ميزند متكلّم اسمش است، كسي سكوت ميكند ساكت اسمش است. پس خدا هم اسم دارد و اسمها هم از مسمّي صادر است و حرف خيلي بالا ميرود معذلك ميگويد مپرستيد اسم را، تعظيم ميكني تعظيم صاحباسم را كن. كسي كه واقع ميكند اسم را بر مسمّي و مسمّي را ميپرستد ميفرمايد اولئك اصحاب اميرالمؤمنين حقاً و توي همين لفظ گذاشته است مطلب را در حديث ديگر ميفرمايد هم المؤمنون حقّاً بي اميرالمؤمنين ميخواهي بروي پيش خدا نترسند پوست از سرت ميكنند اميرالمؤمنين را خودش را خدا ميداني باز در دنيا آتشت ميزنند عذابت ميكنند در آخرت هم به جهنّمت ميبرند عذابت ميكنند لكن ميفرمايد انّ معرفتي بالنّورانيّة هي معرفة اللّه عزّوجلّ و معرفة اللّه عزّوجلّ معرفتي خدا را ميخواهي ديگر راهي ديگر قرار نداده مگر همينكه خودش آمده پيش اميرالمؤمنين حالا من ميخواهم مصافحه با خدا كنم مصافحه با اميرالمؤمنين ميكنم، ميخواهم با خدا معامله كنم با اميرالمؤمنين ميكنم، ميخواهم با خدا درد دل كنم پيش اميرالمؤمنين درد دل ميكنم، آنهايي كه اين طورند اولئك اصحاب اميرالمؤمنين حقاً.
و صلّي اللّه علي محمّد و آله الطاهرين
([1]) رو به يكي از علماء كه قوام العلماء كرماني بود كردند و فرمودند.