06-3 بقیة الله جلد ششم – چاپ – قسمت سوم

بقیةالله خیر لکم ان کنتم مؤمنین

جلد ششم – قسمت سوم

 

سید احمد پورموسویان

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 361 *»

 

مجلس 17

 

(شب چهارشنبه  4 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

 

 

 

 

 

 

 

r تقدم رتبه اصلی انسان بر جنّ و تقدم جنّ بر رتبه عرضی انسان

r اقسام جنّ در حدیث نبوی؟ص؟  و توضیح آن

r اقسام جنّ در حدیث امام صادق؟ع؟ و توضیح آن

r دشمنان اهل‌بیت؟عهم؟  «کلاب» نامیده شده‏اند

r مؤمنين کامل جنّ و داستانی از سید بزرگوار­

r مؤمنين ناقص جنّ و داستانی از دعبل شاعر درباره قصیده تائیّه

r داستانی دیگر از دعبل درباره قصیده تائیّه

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 362 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

رتبه جن بر رتبه عرضی انسان مقدم است و رتبه عرضی انسان عبارت است از مرتبه جسم هورقلیایی و مرتبه جسم عرضی انسان. رتبه جن بر این مراتب مقدم است از این جهت در انسانی که رتبه انسانیتش بالفعل نشده باشد نافذ و مسلط است. لکن رتبه جن از نظر خود رتبه انسانیت متأخر و بعد است.

دانستیم از مبدأ جن به جان تعبیر فرموده‏اند. به طور کلی نوع جن به دو قسم تقسیم می‏شود مؤمن و کافر. از کفارشان به شیاطین تعبیر آورده می‏شود که فرزندان ابلیس هستند.

در فرمایشی رسول خدا؟ص؟ فرمودند: خلق الله الجن خمسة اصناف صنف حیّات و صنف عقارب و صنف حشرات الارض و صنف یطیرون فی الهواء و صنف کبنی‌آدم علیهم الحساب و العقاب.([1])

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 363 *»

خداوند جن را به پنج صنف آفریده است. یک صنف حیّات یعنی مارها هستند یک صنف عقرب‏ها هستند یک صنف حشرات زمینند یک صنف در هوا طیران می‏کنند و یک صنف هم مثل فرزندان آدم هستند که برای ایشان حساب و عقاب است، محاسبه و عقاب می‏شوند.

معنای این فرمایش این نیست که مثلاً این مارها، عقرب‏ها یا حشرات که ما در این عالم می‏بینیم جن می‏باشند. بلکه در آن حدیثی که از حضرت سلیمان روایت شده بود به خود جن فرمودند که چرا دارای این اشکال و صورت‏های مختلفه هستید؟ آنها در جواب گفتند که اختلاف صورت‏هایمان به جهت گناهانمان و همچنین به علت اختلاط با ابلیس و مناکحه با فرزندان و ذریه ابلیس است. به این سبب صورت‏ها، شکل‏ها و هیئاتمان مختلف شده است.

عرض کردم ان‏شاءاللّه بحث بعدی ما راجع به این است که انسان در مرتبه هورقلیایی و بدن اصلی خود هیأت، شکل و خصوصیاتش مطابق با اعتقادات و اعمالش است. این یک قاعده کلی و از اصول ثابت‌شده حکمت است. جن هم که در هیئت و صورت‏های مختلف دیده می‏شوند برای همین است که مرتبه هورقلیایی ایشان دیده شده و اولیاء آنها را به آن اشکال مشاهده می‏فرمایند. آن اشکال، هیئات و صورت‏ها از جهت اعتقادات و یا اعمالشان است.

یعنی رسول‏اللّه؟ص؟  که می‏فرمایند خدا جن را پنج صنف قرار داده است. صنفی را مارها و عده‏ای را عقرب‏ها می‏نامند برای همین است که مطابق با اعتقادات و اعمالشان صورت گرفته و تشکل می‏یابند و امامِ معصوم و کاملين شیعه آنها را به آن شکل و هیئت می‏بینند و برای ما بیان می‏کنند.

به همین علت آنها که به آن شکلند اگر به همان شکل در عالم ما هم بخواهند ظاهر شوند خواه‌نخواه در همان حدود باید در بیایند. یعنی آن که در عرصه هورقلیا

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 364 *»

مناسب آن عرصه به شکل حیه و مار است، اگر تجسد هم بخواهد بیابد، جسدانیت عنصری به خود بگیرد و در این عالم بیاید، به همان شکل مار باید در بیاید و به شکل مار اینجا می‏آید. عقربش به شکل عقرب می‏آید و همین‌طور. باز مقصودم این نیست که هر عقربی، هر ماری جن است.

پس جن به حسب اعتقادات و اعمالشان در عرصه و عالم هورقلیا صورتی دارند که معصومين؟عهم؟ و کاملين شیعه آنها را به آن صورت می‏بینند. اگر به واسطه اعجاز نبی یا وصی یا کرامت کاملی بنا باشد آنها در اینجا هم ظاهر شوند به همان حد و حدود خود ظاهر می‏شوند.

ما مراد رسول‌اللّه؟ص؟ یا امام؟ع؟ را از این تعبیرات باید بدانیم که چرا مثلاً صنفی را فرمودند اینها مارهایند، صنفی عقرب‏هایند و همین‌طور. صنفی از جن که مارها هستند یعنی صاحبان زهرند. چون مار در عرصه و عالم ما یعنی صاحب زهر کشنده. در جن هم آن صنفی که از آنها به مار تعبیر آورده‏اند مراد کاملين از کفارشان هستند. یعنی رؤساء کفر و ضلالت، رؤساء شرک و نفاق و شقاوتشان. هیئت و خصوصیات آنها طوری است که از آنها تعبیر  به حیّه و مار آمده ‏است.

علتش این است که آنها در سجینی‌بودن استقرار پیدا کرده‏اند. چون معلوم است که در عرصه خودشان ظل و شعاع اولی و دومی هستند. اولی و دومی آنچه از خوراک علمی، افکار و اندیشه‏ها که به مردم دادند همه مانند سم قتّال است. از این جهت از رؤساء کفر و ضلالت، رؤساء شقاق و نفاقِ آنها هم به مار تعبیر آورده شده است. چون اتباع خود را کشته و حیات ایمانی را از آنها می‏گیرند.

اما مراد از تعبیر به عقرب‏ها اینکه چون عقرب در تبعیت مار و از نظر رتبه بعد از مار است. از این جهت منظور اتباع ایشان است یعنی آنهایی که در جهت سجین به واسطه تبعیت از امامان کفر و ضلالتشان صاحبان مقام تمکین شده‏اند. اینها را رسول‌اللّه؟ص؟ به عقرب‏ها تعبیر آورده‏اند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 365 *»

می‏دانیم عقرب خصوصیاتی دارد از جمله اینکه به اصطلاح در طب قدیم وقتی که طبع عقرب را تشریح می‏کنند می‏گویند: طبعی بارد و یابس یعنی سرد و خشک است که طبیعت تراب و خاک است. چون چنین طبعی دارد پس از تابعين رؤساء کفر و ضلالت که در جهت سجین استقرار و اطمینان پیدا کرده‏اند به عقرب تعبیر آورده‏اند.

اما دسته دیگر را  که رسول‌اللّه؟ص؟ فرمودند حشرات زمین هستند. معلوم است در این عرصه و عالمِ ما، حشرات در حیوانیت خیلی ضعیف هستند. حیوانیتشان نسبت به حیوانات دیگر خیلی ضعیف است. از اين‌جهت مستضعف گفته مى‌شود.

پس بعضی از جن‏ها حشرات الارضند یعنی مستضعفين از جنند. به ایمان یا کفر راه نمی‏برند. برای آنها نفس جنیشان به عنوان ایمان یا کفر تعین پیدا نکرده و مستضعفند. لایستطیعون حیلة و لایهتدون سبیلا([2]) راهی پیدا نمی‏کنند. شعورشان خیلی ضعیف است به طوری که هنوز نفسشان در کفر تعین پیدا نکرده تا مار و عقرب بشوند، در ایمان هم تعین نیافته که مراتب بعدی بشوند. پس حیات و نفس ثابت و مطمئنی برای ایشان نیست.

حیات مستضعف‏ها یک حیات عَرَضی و در عرصه خودشان عنصری است. مثل مستضعفين ما که برای آنها تعین انسانی به کفر یا ایمان نیست. بلکه می‏فرماید بعد از مردن در قبرش مثل کلوخ قرار می‏گیرد و می‏ماند که هیچ تعینی برایش نیست.([3]) این تعبیر از حیث عنصری نفس ایشان است که نفس انسانی در مستضعف‏های انس و نفس جنی در مستضعف‏های جن به حد تعین نرسیده است.

به همین جهت می‏گویند روح حشرات با جسدشان ممزوج است. آن‌قدر روح

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 366 *»

حشره با جسدش ممزوج است که مثلاً وقتی پایش را قطع می‏کنند پایش باز حرکت می‏کند. گویا نفس حیوانی با قطعه قطعه شدن پیکره حشره قطعه قطعه می‏شود. این نشان آن است که روح و بدنش کاملاً ممتزج است. یعنی نفس و روح هنوز تعین پیدا نکرده که از جسدانی بودن خارج شود و روحانیتی پیدا بکند.

به این علت از مستضعفين به حشرات تعبیر می‏آورند. این عده هم در اثر این استضعاف که مستضعفند و به ایمان و کفر راه نمی‏برند، رسول خدا؟ص؟  از آنها به حشرات‌الارض تعبیر آورده‏اند. برایشان تکلیف نیست علتش هم همان استضعاف است.

اینجا بزرگان ما به طور کلی در شأن مستضعف چه انسان چه جن تعبیری دارند که این تعبیر از نظر حکمت تعبیری بسیار عمیق است. می‏فرمایند: «قلوبهم لماخلقت بعد»([4]) مستضعف چه انسان چه جن قلبش که مراد همان روح یا حیث نفسیش است تعین پیدا نکرده و هنوز خلق نشده است.

تعبیر جالبی است؛ هنوز خلق نشده، البته حیث تکوینیش خلق شده و نفس تکوینی دارد، شخص مستضعف نفس ناطقه تکوینیه دارد اما هنوز قدسیه یا امّاره نشده است. از این جهت می‏فرمایند دل‏ها یا روح‏ها یا نفوس آنها هنوز خلق نشده است. یعنی به خلقت ایمانی یا کفری خلق نشده است. هنوز در همان حد لا تعیّنی که حد تکوینی باشد هستند.

بعد رسول خدا؟ص؟ فرمودند: و صنف یطیرون فی الهواء یک دسته از جن در هوا طیران می‏کنند؛ یعنی از زمین کنده شده و در هوا پرواز دارند. مراد کاملين از مؤمنينشان است. مؤمنين کاملشان این خصوصیت را دارند. یعنی شیعیان کامل جن از زمین کنده شده و در هوا طیران دارند. از اَدناس معاصی و آلودگی‏های عصیان

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 367 *»

پاکیزه شده و از لوازم و اقتضاءات زمینی مبرّا هستند. پس از زمین کنده می‏شوند و با ملائکه هستند.

در حدیث دیگر هست که اینها با ملائکه هستند و با ملائکه طیران و رفت و آمد می‏کنند.([5]) این‌گونه تعبیر  برای مقام آنهایی است که از نظر ایمانی به حد کمال رسیده‏اند و برایشان یک‌چنین حیات ابدی فراهم شده است، حیاتی که ایمانی است آن هم به این‌طور.

این گروه در قیامت هم بدون حساب داخل بهشت می‏شوند. بلکه اهل شفاعتند از گنهکاران جن شفاعت می‏کنند. همین‌طور که کاملين انسانی بدون حساب وارد بهشت می‏شوند، برای آنها هم محاسبه نیست. برای آنها هیچ گرفت و گیری نیست.

تمام حساب و کتاب‏ها برای ماها است. و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سیئا([6]) اینها گرفتار حساب و کتاب، ثواب و عقاب هستند. شفاعت شامل حال اینها می‏شود.

برای کاملين این حرف‏ها نیست. پس این طایفه از جن که رسول‌اللّه؟ص؟ تعبیر آوردند یطیرون فی الهواء، داخل بهشت می‏شوند. این تعبیر به مقام کمالشان، مشخص بودنشان به حد کمال و رسیدنشان در رتبه خود به آن درجه اشاره است. پس بدون حساب داخل بهشت می‏شوند و دیگر برای ایشان حسابی نیست.

دسته دیگر را فرمودند: و صنف کبنی‌آدم علیهم الحساب و العقاب یک دسته دیگر هم هستند که مثل بنی‌آدمند. در مشاعرشان، معرفت پیدا شده است. مکلفند و تکلیف به ایشان تعلق می‏گیرد. چون تکلیف تعلق می‏گیرد پس برای آنها حساب و

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 368 *»

کتاب است. مثل ما هستند یعنی این آیه شریفه درباره ایشان هم به حسب رتبه خودشان صادق است که می‏فرماید: و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سیئا. همین‌طور آیه شریفه: فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره.([7]) تمام اعمالشان حساب می‏شود و برای ایشان حساب و کتاب است. رسول‌اللّه؟ص؟  فرمودند آنها مثل فرزندان آدمند مثل همین نوع معمولی انسان هستند که برای این نوع حساب و کتاب است. به تعبیر ما به ایشان ناقصين از شیعه گفته می‏شود.

مفهوم این فرمایش رسول خدا؟ص؟  که برای این طایفه حساب هست این است که برای مار و عقرب‏ها برای حشرات و برای آنها که در هوا پرواز می‏کنند حساب نیست.

یعنی با آنکه رسول‏اللّه؟ص؟ بر همه جن و انس مبعوث هستند که می‏فرماید: ماخلقت الجن و الانس الا لیعبدون.([8]) الجن جنس الف و لام دار است که طبق قاعده([9]) عمومیت را می‏فهماند، الانس هم همین‌طور است. یعنی خدا می‏فرماید من هیچ جن و انسی را خلق نکردم مگر برای عبادت کردن. رسول خدا؟ص؟ هم که بر جن و انس مبعوث هستند پس چطور می‏شود که فقط آن دسته‏ای از جن که مثل بنی‌آدمند حساب داشته باشند ولی بقیه حساب نداشته باشند؟

معنایش همین است که جن‏هایی که از آنها به مار تعبیر آورده شده چون طبق توضیح بزرگان دین+ رؤساء کفر و ضلالتند، پس اصلاً بدون حساب داخل جهنم می‏شوند. چون اصل سجین هستند. چه حسابی بر آنها می‏خواهند بکنند؟ آیا اولی و دومی را به حساب و پای محاسبه می‏کشند؟ چه حسابی؟ چه کتابی؟ آنها اصل سجین هستند. دیگر چه حسابی باشد؟ به همین سبب در میان جن هم آن دسته‏ای

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 369 *»

که رؤساء کفر و ضلالتند بدون حساب داخل جهنم می‏شوند. اولئک اصحاب النار خالدین فیها.([10])

همچنین کسانی که تابع آنها هستند که به عقرب‏ها تعبیر فرمودند. آنها هم بدون محاسبه و توزینِ اعمالشان داخل جهنم می‏شوند. هیچ موازنه و محاسبه‏ای در کار نیست. آنها هم به تبعیت رؤسايشان داخل جهنم می‏شوند چون هر فرعی تابع و ملحق به اصلش است. اینها فروع آنها هستند. امام صادق؟ع؟ فرمود: و عدونا اصل کل شر و من فروعهم کل قبیح و فاحشة([11]) هر چیزی که فرعشان است با آنها داخل در جهنم است. از این جهت حساب ندارند.

مستضعف هم که گفتیم حسابی بر او نیست. چون هنوز تعین پیدا نکرده است. تا آنکه به موقع خودش آتش فلق در دامنه قیامت یا در انتهاء دوران برزخ برافروخته شود. خلاصه وقتی وارد قیامت می‏شوند که حسابشان روشن‌شده باشد. هر موقع که استضعاف و نقصان طبیعی که مانع بروز نفس آنها است برطرف گردید آن وقت محاسبه شروع می‏شود. انسان‏ها و جن هم همین‌طور هستند.

به همین علت برای حشرات ارض هم نفرمودند که حسابی هست. یعنی برای جن مستضعف هم مثل مستضعفين انسان حسابی نیست. پس در مورد آنها هیچ حکمی چه حکم به بهشت و چه به جهنم داده نمی‏شود تا استضعاف رفع شده و به آتش فلق آزمایش شوند. البته جن به حسب خود و انس هم به حسب خود. بعد معین می‏شود اگر ایمان آورد و تعین ایمانی برایش پیدا شد داخل بهشت می‏گردد. اگر کفر ورزید و تعین کفری برایش فراهم گردید داخل جهنم می‏شود.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 370 *»

پس فرمایش رسول‌اللّه؟ص؟  که فرمود فقط بر آنهایی که مثل بنی‌آدمند حساب است و نفرمودند بر سایر جن حساب است روشن شد. همه به این اعتبار است.

در «بحارالانوار» از کتاب «خصال» از حضرت صادق؟ع؟ حدیثی نقل می‏کند که می‏فرمایند: الجن علی ثلاثة اجزاء در حدیث قبل رسول‌اللّه؟ص؟ جن را به پنج دسته تقسیم فرمودند اما امام صادق؟ع؟ به سه دسته تقسیم می‏کنند. می‏فرمایند جزء مع الملائکة و جزء یطیرون فی الهواء و جزء کلاب و حیات([12]) جن سه دسته هستند یک دسته با ملائکه هستند، یک دسته در هوا طیران دارند و یک دسته هم کلاب و حیات، سگ‏ها و مارها می‏باشند.

کسی گمان نکند یعنی این سگ‏ها جن می‏باشند بلکه جن در رتبه خود یک دسته‏شان این‌گونه هستند که معصومين؟عهم؟ یا کاملين شیعه آنها را به آن شکل می‏بینند.

در این تقسیم هم روشن است که مراد از دسته اول که فرمودند با ملائکه هستند کسانی از جن می‏باشند که اهل اطاعتند. همچنین از توجه و التفات به خود و حیث انیت خود چشم پوشیده‏اند. اینها با ملائکه هستند یعنی حکم مَلَکی درباره ایشان جاری است.

همان بیانی که امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه درباره ترقی نفس انسان فرمود: فقد دخل فی الباب الملکی الصوری([13]) با ملائکه است یعنی دیگر تعیّنِ انیّت از این طایفه جن برداشته شده است. به سوی امام و ولی خود کاملاً منقطع شده‏اند. کاملاً منقاد، تسلیم و اهل طاعت گردیده‏اند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 371 *»

اینها معلوم است بدون حساب مثل ملائکه داخل بهشت خود می‏شوند. و همان‌طور که ملائکه لایعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون([14]) این طایفه از جن هم آن‌قدر از انیت خود دست برداشته و تسلیم امامشان شده‏اند که لایعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون. اینها به طور قطع داخل در ملائکه و با ملائکه هستند.

امام صادق؟ع؟ دسته دوم را فرمودند: و جزء یطیرون فی الهواء. ما در اینجا این طایفه را طبق بعضی از بیان‏های بزرگان+ با همین مؤمنينِ ناقص می‏توانیم تطبیق کنیم نه مقصرينِ ناقص بلکه مؤمنينِ ناقص. طبق آن ترتیب‌بندی که در مورد انسان‏ها داشتیم می‏گفتیم هم در جهت علیین هم سجین اهل تمکین و همچنین تابعين هر دسته موجود می‏باشند بعد هم مقصرين هستند که به همان سجینی‏ها ملحق بودند. و این دسته از مؤمنينى که اهل تقصير نيستند اما اهل عصمت هم نمی‏باشند. مثل ماها که مقصر نیستیم چون در برابر آنچه که از حق به ما رسیده تسلیم هستیم و تصدیق داریم. اینکه در انجام طاعات کوتاهی می‏کنیم و معاصی از ما سر می‏زند باز به واسطه همین است که کیان ایمانی ما ضعیف است و به ولی اللّه توجه دائمی نمی‏توانیم داشته باشیم.

لکن به گناهان اعتراف داریم و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سیئا([15]) همین است که تا متوجه اماممان می‏شویم، تا متوجه معاصی خود می‏شویم حالت توبه و انابه برای ما دست می‏دهد. به برکت توجه فرمودن امام؟ع؟ به ما هوائی و آسمانی می‏گردیم. از زمین انیّت کنده می‏شویم. همین که بر گناه نادم، به ولی‌اللّه متوجه و به ذیل عنایت او متمسک بودیم، خودِ همین کنده‌شدن از زمین انیّت، از عالم عصیان و ظلمت زمین معاصی است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 372 *»

پس مراد امام؟ع؟ از اینکه فرمودند: و جزء یطیرون فی الهواء یک‌چنین جن‏هایی هستند که در رتبه خودشان مثل ما می‏باشند. از شیعیان امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه هستند ولی اهل معصیت و نادم بر گناهشان می‏باشند. به ذیل عنایت معصومين؟عهم؟ متمسک هستند.

به اینها می‏شود گفت در هوا پرواز می‏کنند. چون از نظر ترتیب‌بندی کراتی که در تعابیر قدماء رسیده می‏گویند: کره نار اول است بعد کره هوا بعد کره آب و بعد کره خاک است. این ترتیب‌بندی کرات عنصری است. حالا در بین این کرات کدام کره به کره نار نزدیک‏تر است؟ معلوم است کره هوا. کره هوا به کره نار متصل است.

حال واضح است که مظهر مشیة اللّه کلیه را نار می‏گویند که وجود مبارک امام؟ع؟ است. در هر زمانی امام مظهر مشیت کلیه الهیه است. از مشیت هم که به نار تعبیر آمده و امام مظهر آن می‏باشند. هوا  به نار نزدیک است؛ یطیرون فی الهواء یعنی اینها در اثر توبه و انابه به سوی امام و توجه به امام در هوا سیر می‏کنند یعنی به عنایت امام؟ع؟ متصل می‏شوند و به صرف توجه، به نار اتصال پیدا می‏کنند.

در خودتان می‏بینید همین که توجه می‏کنید دلتان می‏شکند، انکسار خاطر پیدا می‏کنید، ندامت دست می‏دهد، احساس نورانیت و حرارت می‏کنید. به حرارت ایمان بلکه به حرارت ولایت گرم می‏شوید. علتش همان اتصالی است که مؤمن در این حالت با امام؟ع؟ پیدا می‏کند.

اما حالت عصیان حالت رطوبت و رکود است. حالت به زمین آمدن و متصل شدن به تراب یعنی به سجین است. آنجا مائیّت غلبه می‏کند. در حال معصیت رطوبت بر انسان غلبه می‏کند. رطوبت عصیان انسان را پایین می‏کشد. به خاک یعنی به سجین متصل می‏کند، به رؤساء کفر و ضلالت متصل می‏کند.

ولی در وقت توبه و ندامت از زمین کنده می‏شویم. رطوبت‏های معاصی برطرف

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 373 *»

می‏گردد. نمی‏دانید آتش ندامت چه آتشی است؟ خدا به همه‏مان نصیب کند که دل‏هایمان به آتش ندامت بسوزد و در اثر ندامت و پشیمانی از معاصی دل‏هایمان بسوزد و اشک‏های ندامت جاری بشود. اینها آثار مغفرت و تنبّه است. هنگامی که در آتش ندامت سوختیم رطوبت‏هایی که در اثر معصیت پیدا شده آهسته آهسته خشک می‏شود. هنگامی که خشک شد از زمین کنده شده، هوائی شده و به نار مشیت و مظهر مشیت الهیه و ولایت کلیه و مطلقه خدا یعنی امام؟ع؟ متصل و  یطیرون فی الهواء می‏شویم.

این طایفه از جن هم که امام صادق؟ع؟ از ایشان به طایفه و جزئی از جن تعبیر آورده‏اند یک‌چنین کسانی هستند که در اثر توبه و ندامت به مبدأ خود و ظهور امام؟ع؟ در رتبه خودشان اتصال پیدا می‏کنند.

طایفه دیگری را فرمودند: و جزء کلاب و حیات دسته دیگر از جن سگ‏ها و مارها هستند. باز به همان تعبیر رسول خدا؟ص؟ است که معلوم است اینها اهل معاصی و سیئات هستند.

تعبیر به کلاب و سگ‏ها خیلی عجیب است. اعداء اهل‌بیت؟عهم؟ مراد هستند خدا لعنتشان کند. به جن‏هایی که عداوت محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ را داشته باشند سگ‏ها گفته شده. چون قاعده کلب و سگ این است که تا غریبی را دید به آن غریب حمله می‏کند. اگر شخص تنها و بی‏کسی را دید به طرف آن غریب حمله می‏کند.

به همین جهت سیدالشهداء؟ع؟ فرمودند در خواب دیدم سگ‏هایی بر من حمله کردند. امام؟ع؟ شدت غربتش را بیان می‏فرماید. قاعده سگ همین است که به غریب، تنها و بی‏کس حمله می‏کند و تا می‏تواند او را اذیت می‏کند. حتی اگر بتواند او را از پای در می‏آورد. واللّه ائمه هدیٰ؟عهم؟ در این عالم غریب بودند، مظلوم بودند، تنها بودند. خدا اولی، دومی، سومی و بقیه اتباعشان را لعنت کند. چه سگان جهنمی‏ای بودند و چطور بر امیرالمؤمنین؟ع؟ حمله کردند!

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 374 *»

همین‌طور امام؟ع؟ اعداء آل‌محمّد؟عهم؟ را در میان جن به کلاب تعبیر آورده‏اند. اینها سگانی هستند که دشمنی اهل‌بیت؟عهم؟ را می‏ورزند. بر دوستانشان صدمه زده و برای دوستان ایشان مشکلات فراهم می‏کنند.

مارها که فرمودند مرادشان سایر ملت‌های فاسده و فرق مختلفه‏ای است که به رسول اکرم و ائمه هدی؟ص؟  ایمان نیاورده و ولایت ایشان را قبول نکرده‏اند. آنها را هم حیّات و مارها فرموده‏اند.

البته عرض کردم آنها در این عالم دنیا که ظاهر شوند به شکل همان اعمال و اعتقاداتشان ظاهر می‏شوند و در اینجا همان صورت‏هایی که دارند به خود می‏گیرند. امور آنها خیلی عجیب است.

شاید بعضی از چیزهایی که بخصوص در حادثه کربلا دیده شده مثل آمدن آن شیر([16]) یا بعضی از چیزهای دیگر که دیده می‏شد دوستانی از جن بوده‏اند که اظهار محبت می‏کردند. جایی ذکری نشده است ولی چه بسا آن اسب‏هایی که بر بدن مطهر امام؟ع؟ دوانیدند از آنها بودند. بی‏جهت نبوده که شیخ بزرگوار­ می‏فرماید:

عُقّرت کیف خبطت قلب فاطمة   و حیدر و حشا خیر النبیینا([17])

از این جهت می‏شود بگوییم که مؤمنين کامل جن چون به ملائکه متصلند خیلی با مَلَک اُنس می‏گیرند و از ملک مطالب را تلقی می‏کنند. اصلاً ملائکه را کمک کرده یا ملائکه در بعضی از امور و تدبیرهای این عالم ایشان را کمک می‏کنند. در فرمایشات سید بزرگوار­ دیدم که می‏فرماید به خود من از جن خیلی منفعت رسیده است. بعضی جاها کمک‌های عجیبی به من کرده‏اند.([18]) اهل ایمان را کمک می‏کنند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 375 *»

از جمله شنیده‏ام یک وقتی اشخاصی تصمیم می‏گیرند که سید بزرگوار­ را مسموم کنند. سم کشنده‏ای تهیه کرده بودند که داخل غذا یا قهوه‏ای به ایشان بدهند. آن وقت یک جنی که معلوم است مؤمن و تابع ایشان بوده می‏رود و به جای آن زهر و سم، نبات ساییده می‏گذارد و سم را بر می‏دارد. به منزل ایشان می‏آورد و از روزنه اطاق بالا به پایین می‏اندازد. به خانواده ایشان هم اعلام می‏کند که یک جایی تصمیم داشته‏اند به ایشان سم بخورانند، من این سم را آورده‏ام خدمت ایشان بدهید به جای این سم نبات ساییده گذارده‏ام. آن بزرگوار همان شب آنجا دعوت بوده‏اند. وقتی به منزل تشریف می‏آورند خدمتشان عرض می‏شود این سم را چنین کسی انداخت و از اینجا صدا کرد و ما نفهمیدیم که بود.

اینها کاملين مؤمنين جن هستند. به ملائکه کمک می‏کنند و ملائکه به ایشان کمک می‏نمایند و برای خدمت به اهل ایمان وسیله می‏شوند.

این آیه شریفه خطاب به ما شده که می‏فرماید: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الّاتخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنة التی کنتم توعدون نحن اولیاؤکم فی الحیوة الدنیا و فی الآخرة.([19]) خدایا ما دم مرگ بشنویم! خدایا توفیق داشته باشیم که این شرائط در ما فراهم شود! خدایا ما را از در خانه محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ محروم و دور نفرما! ملائکه بر اینها نازل می‏شوند و می‏گویند نترسید، محزون نباشید، شما را مژده باد به بهشتی که وعده داده شده‏اید. ما در دنیا و آخرت دوستان شما هستیم. جن مؤمن هم همین‌طور است. به آنها هم همین خطاب می‏شود. به طور قطع و یقین آنها هم مورد عنایتشان هستند.

مؤمنين ناقص جن هم مثل معصیت‌کاران ما هستند. آنها هم همین‌طور  که عرض کردم در هوا طیران دارند. یعنی در اثر توبه و  اِنابه وقتی در هوا قرار گرفتند رنگ

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 376 *»

هوا به خود می‏گیرند. در نتیجه دل‏هایشان محفوظ بوده و در ولایت محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ سالم می‏مانند.

همین‌طور که ائمه؟عهم؟ گاهی حتی ما معصیت‌کاران را شیعیان، دوستان و موالی خود می‏فرمایند. برای ما استغفار فرموده و درباره ما دعا می‏کنند. اینها به برکت همین توبه، ندامت، رو آوردن و توجه به امام؟ع؟ است. خدا هم که وعده داده است: عسی الله ان‌یتوب علیهم([20]) امام باقر؟ع؟ هم فرمودند: عسی من الله واجب([21]) یعنی حتماً خدا اینها را می‏آمرزد.

درباره جن هم همین‌طور است. معصیت‌کارها حتی کفارشان اگر برگردند و به اولیاء توجه کرده، ایمان آورند و از معاصی تائب شوند مورد قبول قرار می‏گیرند. ببینید حُر چطور مورد عنایت قرار گرفت؟! در جن هم همین‌طور است.

مرحوم مجلسی نقل می‏فرماید که من در کتابی به نام «اخبارالجن» حدیثی دیدم که نوشته یکی از پیشینان اهل سنت به نام شیخ مسلم بن محمود بود. او از مخالفان شیعه است. چون مخالف است و چنین مطلبی را نقل می‏کند از این جهت اعتبار حدیث دیگر معلوم است که چقدر می‏باشد. سند به دعبل خزاعی متصل می‏شود. دعبل خزاعى می‏گوید: «هربت من الخلیفة المعتصم فبت لیلة بنیسابور وحدی و عزمت ان اعمل قصیدة فی عبدالله بن طاهر فی تلک اللیلة» می‏گوید من از ترس خلیفه آن زمان معتصم، فرار کردم و به نیشابور رسیدم. شب را در نیشابور ماندم. همان شب تصمیم گرفتم قصیده‏ای درباره عبداللّه بن طاهر بسرایم. «و انی لفی ذلک» در این فکر بودم که قصیده را چطور و از کجا شروع کنم «اذ سمعت و الباب مردود علیّ السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» یک‌باره دیدم که در باز شد و صدایی به گوشم

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 377 *»

رسید. گفت: «السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته، اَلِجْ یرحمک اللّه قد اقشعر بدنی من ذلک و نالنی امر عظیم» بفرما تو خدا تو را رحمت کند! تا این جمله را از آن شخص شنیدم و او را دیدم بدنم لرزید و دلم ترسان شد.

«فقال لاترع» گفت نترس وحشت نکن «عافاک الله» خدا تو را رحمت کند و عافیت بدهد! «فانی رجل من الجن اخوانک» من یکی از برادران تو از جن هستم «ثم من ساکنی الیمن» از جن‏هایی هستم که در یمن ساکنند «طرا الینا طار من اهل العراق انشدنا قصیدتک» یکی از جن‏هایی که ساکن عراق است در یمن پیش ما آمد و قصیده تو را برای ما خواند «و احببت ان اسمعها منک» من دلم می‏خواهد آن قصیده را از خودت بشنوم. خودت آن قصیده را برای من بخوان که قصیده: «مدارس آیات خلت من تلاوة …» می‏باشد. وقتی که آن قصیده را از من خواست من برایش خواندم.

این همان قصیده‏ای است که دعبل خزاعی در حضور امام رضا؟ع؟ خواند. که مصائب سیدالشهداء صلوات اللّه علیه در آن قصیده ذکر شده است. بعد حضرت فرمودند من هم این بیت را می‏گویم اضافه کن:

و قبر بطوس یا لها من مصیبة   الحت علی الاحشاء بالزفرات([22])

می‏گوید من شعرم را برایش خواندم.

«مدارس آیات خلت من تلاوة   و منزل وحی مقفر العرصات
اناس علیّ الخیر منهم و جعفر   و حمزة و السجاد ذوالثفنات
اذا فخروا یوماً اتوا بمحمد   و جبریل و الفرقان و السورات»

می‏گوید: «فانشدتها الی آخرها» قصیده را تا آخر خواندم. «فبکی حتی خرّ مغشیاً علیه» آن شخص جن آن‌قدر گریه کرد تا از حال رفت و افتاد. وقتی که به حال آمد «ثم قال رحمک الله الا احدثک حدیثاً یزید فی نیتک و یعینک علی التمسک بمذهبک؟» به

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 378 *»

من گفت خدا تو را رحمت کند آیا برای تو حدیثی نگویم که باعث زیادتی در نیت تو گردد و تو را در تمسک به مذهبت کمک کند؟ «قلت بلیٰ» گفتم بگو «قال مکثت حیناً اسمع بذکر جعفر بن محمد؟ع؟»  می‏گوید من مدتی نام امام صادق حضرت جعفر بن محمّد؟عهما؟ را می‏شنیدم «فصرت الی المدینة» به مدینه رفتم که حضرت را زیارت کنم «فسمعته یقول» شنیدم امام صادق؟ع؟ فرمودند حدثنی ابی عن ابیه عن جده؟عهم؟ ان رسول الله؟ص؟ قال  که رسول خدا می‏فرمودند: علی و اهل‌بیته الفائزون علی و اهل‌بیت علی صلوات اللّه علیهم رستگاران هستند «ثم ودعنی لینصرف» دعبل می‏گوید بعد از من خداحافظی کرد که برود. «فقلت رحمک الله ان رأیت ان تخبرنی باسمک» گفتم اگر صلاح می‏دانی اسم خودت را به من بگو «قال انا ظبیان بن عامر»([23])  گفت من ظبیان بن عامر هستم.

باز همین دعبل خزاعی می‏گوید: «لما انصرفت عن ابی‌الحسن الرضا بقصیدتی التائیة نزلت بالری» می‏گوید آن موقعى که من همین قصیده مدارسُ آیات را سروده بودم، قصد کردم برای هیچ‌کس نخوانم تا اول برای حضرت رضا؟ع؟ بخوانم. ([24]) به قصد طوس حرکت کردم و آمدم تا خدمت امام؟ع؟ رسیدم. در راه بازگشت در شهر ری فرود آمدم. «و انی فی لیلة من اللیالی و انا اصوغ قصیدة» يک شب بود و من  قصیده‏ای می‏ساختم «و ذهبت من اللیل شطره» مقداری هم از شب گذشته بود «فاذا طارق یطرق الباب» دیدم کسی در می‏زند «فقلت من هذا؟» گفتم کیست؟«فقال اخ لک» گفت برادری از برادرهایت هستم «فبدرت الی الباب ففتحته» رفتم در را باز کردم «فدخل شخص اقشعر منه بدنی و ذهلت منه نفسی»  کسی وارد شد که بدنم لرزید و دلم فرو ریخت.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 379 *»

«فجلس ناحیة» کنار اطاق نشست «و قال لی لاترع» و گفت نترس «انا اخوک من الجن» من یکی از برادران جن تو هستم «ولدت فی اللیلة التی ولدت فیها» در همان شبی که تو ولادت یافتی من هم ولادت یافتم «و نشأت معک» همان‌طور که تو بزرگ شدی من هم بزرگ شدم «و انی جئت احدثک بمایسرّک و یقوی نفسک و بصیرتک» آمده‏ام با تو سخنی بگویم که تو را شادمان کند و بصیرت و ایمان تو را قوی سازد «قال فرجعت نفسی و سکن قلبی» دعبل می‏گوید این را که گفت دلم قرار گرفت و قدری آرام شدم «فقال یا دعبل انی کنت من اشد خلق الله بغضاً و عداوة لعلی بن ابی‌طالب؟ع؟» گفت ای دعبل عداوت و دشمنی من نسبت به امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه از همه بیشتر بود «فخرجت فی نفر من الجن المردة العتاة» من با عده‏ای از جن‏های سرکش، طغیان‏گر و کافر برای اذیت و آزار خارج شدیم «فمررنا بنفر یریدون زیارة الحسین؟ع؟ قد جنهم اللیل» راه افتادیم تا در تاریکی شب به یک عده که به زیارت حضرت سیدالشهداء صلوات اللّه علیه می‏رفتند رسیدیم «فهممنا بهم» قصد کردیم آنها را اذیت کنیم «و اذا ملائکة تزجرنا من السماء و ملائکة فی الارض تزجر عنهم هوامها» همین که قصد کردیم آنها را اذیت کنیم یک مرتبه دیدیم ملائکه‏ای از طرف آسمان مانع ما شدند. ملائکه‏ای هم از زمین مانع حیوانات، درندگان، عقرب‏ها و مارها می‏شدند که نمی‏گذاردند آنها به زائران نزدیک بشوند «فکأنی کنت نائماً فانتبهت او غافلاً فتیقظت» می‏گوید گویا من خواب بودم که یک‌مرتبه بیدار شدم. یا غافلی بودم که یک‌باره متوجه گشتم «و علمت ان ذلک لعنایة بهم من الله تعالی لمکان من قصدوا له و تشرفوا بزیارته» یقین کردم و دانستم که این عنایت خدا درباره این زائرين، نیست مگر برای خاطر بزرگواری آن شخصی که زیارت او را قصد دارند «فاحدثت توبة وجدّدت نیة و زرت مع القوم و وقفت بوقوفهم و دعوت بدعائهم و حججت بحجهم تلک السنة و زرت قبر النبی؟ص؟ » می‏گوید همان‌جا متنبه شدم،

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 380 *»

توبه نمودم. نیت کردم که به آنچه اینها به آن ایمان دارند مؤمن شوم و همراه آنها برای زیارت حرکت کردم. هر جا که می‏ایستادند ایستادم تا به کربلا رسیدند. در کربلا هم با آنها بودم هر دعائی می‏خواندند من هم می‏خواندم. آنها به حج رفتند همراه آنها حج رفتم تا آنکه قبر رسول خدا؟ص؟ را زیارت کردیم.

«و مررت برجل حوله جماعة» در مسجد رسول خدا؟ص؟ دیدم شخصی نشسته و عده‏ای اطراف او را گرفته‏اند «فقلت من هذا؟» گفتم ایشان چه کسی هستند؟ «فقالوا هذا ابن رسول‏الله الصادق؟ع؟» گفتند فرزند رسول خدا امام صادق هستند «فدنوت منه و سلمت علیه» نزدیک شدم و سلام عرض کردم. فقال لی مرحباً بک یا اهل العراق» فرمودند خوش آمدی ای کسی که از اهل عراق هستی أتذکر لیلتک ببطن کربلاء و ما رأیت من کرامة الله تعالی باولیائنا آیا آن شب را در راه کربلا به یاد داری؟ آیا کرامت خدا را به برکت ما برای اولیاء ما دیدی؟ ان الله قد قبل توبتک و غفر خطیئتک خدا توبه تو را قبول کرد و گناه تو را آمرزید «فقلت» من هم عرض کردم «الحمدلله الذی منّ علیّ بکم و نوّر قلبی بنور هدایتکم و جعلنی من المعتصمین بحبل ولایتکم» خدا را شکر که بر من به برکت شما منت گذارد و دل مرا به نور هدایتتان روشن فرمود و مرا از چنگ زنندگان به ریسمان ولایت شما قرار داد «فحدثنی یابن رسول الله بحدیث انصرف به الی اهلی و قومی» یابن رسول‌اللّه برای من حدیثی بفرمایید که وقتی نزد اهل و قومم بر می‏گردم آن حدیث را نقل کنم. فقال نعم فرمود آری حدیث می‏خوانم.

حدثنی ابی‌ محمد بن علی عن ابیه علی بن الحسین عن ابیه الحسین بن علی عن ابیه علی بن ابی‌طالب؟عهم؟ قال قال لی رسول الله؟ص؟  یا علی الجنة محرمة علی الانبیاء حتی ادخلها انا رسول خدا؟ص؟ به امیرالمؤمنین؟ع؟ فرمودند ای علی بهشت بر انبیاء حرام است مگر آنکه اول من در بهشت داخل شوم و علی الاوصیاء حتی تدخلها

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 381 *»

انت و بهشت بر اوصیاء حرام است مگر آنکه اول تو داخل شوی و علی الامم حتی تدخلها امتی و بهشت بر همه امت‏ها حرام است مگر آنکه اول امت من داخل شوند و علی امتی حتی یقروا بولایتک و یدینوا بامامتک و بر امت من حرام است داخل بهشت شوند مگر آنکه به ولایت و امامت تو  یا علی اقرار کنند و دیانت بورزند یا علی و الذی بعثنی بالحق نبیاً  لایدخل الجنة احد الا من اخذ منک بنسب او سبب فرمودند ای علی قسم به کسی که مرا به حق مبعوث فرمود کسی داخل بهشت نمی‏شود مگر آنکه از تو نسبی یا سببی بگیرد یعنی یا به تو نسبت پیدا کند یا به یک سببی به تو متصل شود تا داخل بهشت گردد «ثم قال خذها یا دعبل» بعد که این حدیث را برای دعبل نقل می‏کند می‏گوید ای دعبل این حدیث را بگیر «فلن تسمع بمثلها من مثلی ابداً»   که دیگر هرگز مثل این حدیث را از مثل من شخصی نخواهی شنید «ثم ابتلعته الارض فلم‌اره»([25]) دعبل می‏گوید یک‌باره زمین او را گرفت و در زمین فرو رفت. گویا زمین او را بلعید و دیگر من او را ندیدم.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 382 *»

 

مجلس 18

 

(شب پنجشنبه  5 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

r ایمان جنّ ظلّ ایمان انسان است

r مرتبه اخسّ ظلّ مرتبه اشرف است

r استدلال بر وجود کاملين شیعه

r تعلیم در رتبه کاملين و در رتبه ناقصين

r استدلال بر وجود کاملين به وجود ناقصين و به عکس

r قاعده امکان اشرف و استفاده صحیح از آن

r عقائد و فروع دین جنّ ظلّ عقائد و فروع دین انسان است

r توضیح چند آیه درباره جنّ

r انبیاء جنّ از انبیاء انسان‏ها اخذ می‏کنند

r در جنّ هم مانند انسان‏ها کافر و مسلم، یهودی و نصرانی، شیعه
و مخالف … وجود دارد

r عزاداری جنّ برای امام حسین؟ع؟

r داستان پنج نفری از اهل کوفه که برای یاری امام حسین؟ع؟ به کربلا می‏رفتند

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 383 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

آنچه انسان‏ها در رتبه انسانی به آن معتقد باشند ظل و فرع آنها، اعتقادهای رتبه جن می‏شود که جن به آنها باید معتقد باشند. در اصول اعتقادات جن فرع رتبه انسانند چون حقیقتشان فرع رتبه انسان است.

آنچه در آیات یا روایات دیده می‏شود که خلقت جن قبل از انسان بوده مانند صریح آیه شریفه: و الجان خلقناه من قبل من نار السموم([26]) مقصود رتبه انسانیت نیست. بلکه جن قبل از همین رتبه عرضی آدم یعنی بدن هورقلیایی و بدن عرضی او در این عالم خلقت شده است. خداوند این مرتبه‏های عرضی انسانی را بعد از خلقت جن آفرید. اما حقیقت و خود رتبه انسانیت مقدم است.

این مسأله به استدلال نیاز ندارد. چون در حکمت به حسب قواعد ثابته، مراتب خلقت این‌گونه است که مرتبه اشرف بالاتر و مرتبه اخسّ پست‏تر و پایین‏تر است. از هر یک به دیگری می‏توان پی برد و برای هر یک از طریق و جهت دیگری می‏شود استدلال کرد.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 384 *»

یعنی مثلاً وقتی دیدیم مرتبه‏ای اشرف وجود دارد، خواه‌نخواه باید بدانیم که مرتبه‏ای پست‏تر هم وجود دارد. زیرا هیچ اصلی بدون فرع، هیچ مؤثری بدون اثر، هیچ ظاهری بدون ظهور و هیچ نوری بدون منیر نیست. هر منیری نوری و هر اصلی فرعی دارد.

پس رتبه انسانی خواه‌نخواه فرع، ظهور، تمثل، اثر و ظلی دارد. در افراد و مراتب خلقی که نگاه کنیم یک مرتبه‏ای باید باشد که این نقش را ایفاء کند. آن مرتبه را مرتبه جن می‏دانیم که ظهور، اثر و فرع مرتبه انسانیت است.

همین‌طور اگر ما به یک مرتبه اَخسّی ـــ اَخسّ با سین به معنای پایین‏تر و پست‏تر ــ  اقرار کردیم و مرتبه ناقصی را یافتیم خواه‌نخواه این مرتبه، فرع برای مرتبه اشرف و بالاتری است. بدون وساطت مرتبه بالاتر و اشرف این مرتبه پست‏تر پیدا نمی‏شود.

بزرگان ما+ از همین‌جا به لزوم وجود کامل و بزرگ شیعه استدلال می‏فرمایند. به این‌طور که تو خودت در رتبه نقصان واقع شده و می‏یابی که نورانیت، علم، کمال و شعور نداری و این خطاب به همه انسان‏های ناقص است حتی حکیمشان می‏فهمد که نور ندارد تا چه رسد به افراد جاهل. انسان ناقص می‏یابد که نور ندارد چشمش باز نیست. فقط یک مقدار اصطلاحات یاد گرفته یا یک عده الفاظ را به هم می‏بافد. خودش می‏یابد که نور ندارد یعنی نمی‏بیند. حقیقت اشیاء را مشاهده نمی‏کند. پس دید ندارد و کور است. تو که می‏یابی کور هستی، کمال نداری و در تو نورانیت نیست. تو که پستی خود را احساس می‏کنی پس بدان کسانی هستند که نورانیت، بینایی، بصیرت و شرافت دارند.

مگر یک بدبختی دشمن خودش باشد که با وجود احساس کوری، بی‏کمالی، پستی و ظلمت در عین حال خود را صاحب کمال، نور و بصیرت بداند. این دیگر غُروری است که برای آن بدبخت دست داده و شیطان غَرور او را مغرور ساخته است. او هم به غُرور غَرور مغرور شده و شیطان فریبش داده است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 385 *»

رتبه نقصان چنین رتبه‏ای است که حتی حکیمش با آنکه حکیم است می‏یابد که چشمش بسته است. حتی ممکن است به خیال خود در حکمت صاحب نظر هم باشد. دیگر حکمت بالاترین مراتبی است که فرد ناقص می‏تواند طی کند. با وجود این می‏یابد که چشمش بسته است. با یک عده الفاظ و قواعد بازی می‏کند.

مثلاً می‏گوید: اثر بر صفت مؤثر است. چه بسا در اثبات همین مطلب استدلال کند و برای آن هم دلیل بسیار ذکر کند. آیات و روایات بیاورد. حتی براهین منطقی برای اثبات این مطلب بچیند که اثر بر صفت مؤثر است. هر کس هم بشنود و ببیند می‏گوید عجب ملای خوبی است! عجب حکیم است! چقدر خوب حرف می‏زند و خوب استدلال می‏کند!

با وجود همه اينها این بیچاره چیزی نمی‏بیند. خدا نکند مغرور هم بشود که آنگاه نمی‏بیند و می‏گوید. یعنی نمی‏داند، نیافته و درک نکرده ولی الفاظ به او تعلق گرفته و یادش داده‏اند عین طوطی که هر چه یادش بدهند همان را می‏گوید.

البته کاملين هم همین‌طورند هر چه یادشان بدهند همان را می‏گویند. اما فرق میان آنها و ناقصين این است که یاد دادن به آن بزرگواران بصیرت دادن به ایشان، مشاهده کردن حقیقت خود و واقف شدن به نقطه علم است. واقف شدن به نقطه علم هم تعلیم است. به ایشان می‏آموزند به حکیم ناقص هم می‏آموزند. این هم می‏آموزد آن هم می‏آموزد.

اما آموختن کامل، وقوف او به نقطه علم و تعلیم خدا نقطه علم را به او است. ولی ناقص بیچاره فقط حروف، قواعد، الفاظ و یک عده اصطلاحات را می‏داند که سرهم کند ولی نورانیت و دید ندارد. اما کامل می‏بیند. تعلیم به او هم تعلیم دیدنی است. مشاهده می‏کند، می‏یابد و وجدان می‏نماید. اصلاً در خود یا در عالم آن مطلب را با دیده بصیرت می‏بیند. آن هم تعلیم است این هم تعلیم است اما فرق دارد. به او

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 386 *»

می‏آموزند به این هم می‏آموزند. او هم ممکن است بگوید:

در پس آینه طوطی صفتم داشته‏اند   آنچه استاد ازل گفت بگو، می‏گویم

اگر او این شعر را بگوید درست گفته و حق است. به او می‏آموزند و یادش می‏دهند یعنی به او می‏نمایانند و واقفش می‏کنند.

اما به یک شخص ناقص هر چه هم تعلیم بدهند و او هم در مقام فراگیری کاملاً درست تعلیم دیده و انحراف و اعوجاج مشاعر نداشته باشد، علمی را که یادش بدهند درست بیاموزد منحرف نشود، باز بصیرت ندارد و چشمش باز نشده است. استدلال می‏کند اما کورکورانه استدلال می‏کند. حرف می‏زند اما کورکورانه حرف می‏زند. درباره او هم صادق است:

در پس آینه طوطی صفتم داشته‏اند   آنچه استاد ازل گفت بگو، می‏گویم

ولی به شرط آنکه انحراف پیدا نکرده باشد. درست است که استاد ازل تعلیم می‏فرماید و تا استاد ازل تعلیم نفرماید برای کسی علمی نیست؛ اما اگر مشاعرت منحرف نبود و اعوجاج نداشت و علم را آن چنان که تعلیمت دادند بدون هیچ اعوجاج و انحرافی آموختی تازه در عرصه انسان یک طوطی هستی بیشتر از آن هم چیزی نیستی.

طوطی نمی‏داند چه می‏گوید. «آقا» می‏گوید اما نمی‏داند آقا چیست. «سلام» می‏کند اما نمی‏داند سلام یعنی چه. مرتبه نقصان یک‌چنین مرتبه‏ای است که وقتی تعلیم می‏فرمایند اگر مشاعر انسان هم سالم باشد و ادراک درست انجام شود تازه ندیدن و کورکورانه سیر کردن است. پس وقتی می‏فرمایند تو در خودت نقصان و عدم نورانیت را می‏یابی، خطابشان به تمام ناقصين است.

عالم، جاهل، حکیم و فقیه ناقص همه و همه می‏یابند که اگر استادتری با آنها برخورد کند، چه بسا آنها را در آنچه به آن معتقد شده و پایبندند بلغزاند. اگر در

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 387 *»

عقائدی که برای اثبات آن استدلال‏ها می‏کنند یک استادتری با ایشان برخورد کند متزلزلشان می‏نماید. چون نمی‏بیند متزلزل می‏شود. تا به حال رأی او این بوده و بر اساس این قاعده مطلب را این‌طور به دست آورده بود. بعد با استادتری برخورد می‏کند او را متزلزل می‏نماید، از او قاعده‏اش را می‏گیرد یا متوجهش می‏کند که در تطبیق اشتباه کرده است. اگر دیده بود با بصیرت و نورانیت بود متزلزل نمی‏شد.

مگر کم بودند کسانی که در رتبه نقصان از حکماء بودند در حکمت ورزیده و صاحب استدلال بودند اما مخالف ضرورت شدند و با ضرورت‏ها مخالفت کردند. شقاوت هم آن‌قدر دامنشان را گرفت که بعد از تذکرها و توجه‏ها باز هم از لجاجت خود دست بر نداشتند. اگر او می‏دید، نخست اینکه اشتباه نمی‏کرد در ثانی وقتی متذکرش می‏کردند دست بر می‏داشت. اگر می‏دید دیگر اشتباه معنی نداشت. پس این فرمایش کاملين، خطاب به همه ما است چه عالممان چه جاهلمان حتی تا مقام حکیم.

اگر کسی دشمن خودش نباشد این فرمایشات را باید باور کند. مثلاً اگر به حکیمی در رتبه نقصان گفتند «آقا تو که می‏یابی که علم نداری…» بدش نباید بیاید و بگوید اِ.. من که این همه اصطلاح بلدم، اصلاً من کتاب می‏نویسم، اصطلاحات راه می‏برم، استدلال می‏کنم.

وقتی به او گفتند علم نداری باید بفهمد یعنی چه. یعنی آن بصیرت و علمی که عبارت است از العلم نور یقذفه الله فی قلب من یحب([27]) آن را نداری. فقط اصطلاح راه می‏بری و الفاظ بلدی. به قول یک نفر لفّاظی را خوب بلدی ولی علم نداری. باید قبول کند  حال آنکه ممکن است استاد حکمت باشد. اگر دشمن خودش نیست باید بگوید این فرمایش بر حق است من علم ندارم آن العلم نور را ندارم.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 388 *»

هنگامی که می‏یابد نور ندارد باید قبول کند که نور ندارم. من نور اصیل ندارم. اگر هم در تبعیت باشم به برکت صاحب نور یک شعاعی و نورانیتی در من پیدا شده که همین اندازه اهل صدق و تسلیم هستم. «تو مى‌يابى که کمال ندارى» همه اهل رتبه نقصان این فرمایش را حق باید بدانند. تو کمال نداری یعنی نقصان داری.

تو وقتی فهمیدی که ناقصی، ظلمانی و دور هستی؛ باید اقرار کنی به وجود کسانی که نورانی هستند، بصیرت و علم دارند. در حقیقت صاحب کمالند. بر تو مقدم و سابق هستند و به برکت ایشان به تو فیض می‏رسد و تو باید قبول کنی که از عنایات و فیوضات دوری.

یکی از استدلال‏های بزرگان ما برای اثبات وجود کاملين شیعه و بزرگان دین در هر زمانی، همین است؛ خودتان بهترین دلیل بر وجود کامل هستید. چه دلیلی برای وجود کاملين بهتر از وجود ناقصين؟ ناقص خودش می‏یابد که دلیل بر وجود کامل است. وقتی ما یک موجود پست و اخسّی را که خودمان باشیم دیدیم وجود دارد پس باید اقرار کنیم که موجود اشرف و بالاتر، اعلی و اسبقی هم هست که او بر ما مقدم است. پس از وجود ما ناقصين بر وجود کاملين استدلال می‏شود.

همچنین از وجود کاملين بر وجود ناقصين استدلال می‏شود. چون باز رتبه کمال ظل و فرع می‏خواهد. هر اصلی فرعی و هر منیری نوری دارد. نمی‏شود که رتبه کاملين باشد و رتبه ناقصين نباشد. پس به یقین رتبه ناقصين هم هست. کسی نمی‏تواند انکار کند که رتبه ناقصینی نیست و ما همه در یک عرصه هستیم. بگوید میان ما و سلمان چه فرقی است؟ ــ نعوذباللّه ــ همان‌طور که گفته و می‏گویند بین ما و سلمان و … چه فرقی است؟ بعضی در دین خدا آن‌قدر جسورند که مثلاً به دواتی که با آن آراء و اهواء می‏نویسد اشاره می‏کند و می‏گوید: «مداد العلماء خیر من دماء الشهداء» نعوذباللّه این مرکب در دوات من از خون حضرت ابوالفضل افضل است. به خدا پناه می‏بریم.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 389 *»

پس وجود کامل بهترین دلیل بر وجود ناقص است. او حتماً نور و ظل دارد. او اصلی است که ظل و فرعی برای او هست که رتبه ناقصين باشد. همین‌طور ناقص هم خودش می‏فهمد که با این پستی، دنائت و دوری از مقام قرب به یقین رتبه‏ای مقدم بر خودش هست.

این مطلب به شکل تعبیری در دست بوده اگر چه دیگران در مفاد این معنی اشتباهاتی داشته‏اند. بزرگان ما آن اشتباهات را برطرف کرده و این قاعده را به شکل یک قاعده شریفی در حکمت خود ثابت کرده‏اند. به این‌طور که ما از وجود مرتبه پایین‏تر به وجود مرتبه بالاتر پی می‏بریم و همین‌طور از وجود مرتبه بالاتر به وجود مرتبه پایین‏تر آگاه می‏شویم.

هنگامی که خدا در بیان مرتبه‏ای می‏فرماید: و السابقون السابقون اولئک المقربون([28]) آیا از این فرمایش خدا نباید بفهمیم که پس حتماً یک رتبه‏ای هست که بعد و پایین‏تر از ایشان است؟ به دلیل اینکه خدا می‏فرماید: سابقون سابقون هستند که آنها مقربند. خدا مقام سابق و پیشین را اثبات می‏فرماید. وقتی که به طور قطع و یقین اشرف ثابت شد ما فوراً باید اقرار کنیم که پس مقامی که مسبوق به این سابقان است وجود دارد. یعنی این سابقين قبل هستند و آن مقام بعد است.

بهترین دلیل بر وجود سابقين وجود خودمان است. از آن می‏یابیم و می‏فهمیم که سابقين مقدم بر ما و پیش از ما هستند. ما به برکت آنها فیض می‏بریم و زنده‏ایم. خداوند به برکت آنها کمالات و نعمت‏های ظاهری و باطنی به ما تفضل فرموده است. وقتی که این را اقرار کرده و دانستیم شکر مُنعم را به‌جا آورده و گفته‏ایم: اللهم ان هذا منک و من محمد و آل محمد؟عهم؟ .

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 390 *»

شاید نزدیک بیست سال پیش با یکی از همان برادران قبل صحبت می‏کردیم. از نعمت‏ها صحبت شد. از جمله گفتم که من محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ را باید شاکر باشم زیرا ایشان اسم المُنعم خدا هستند. خداوند نعمت‏ها را به برکت ایشان به ما داده است. صحبت بزرگان و کاملين نبود همین‌قدر صحبت محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ بود که در این دیگر حرفی و شکی نیست. تا این حرف را زدم یک‌دفعه گفت آیا تو شیخی شده‏ای؟ من هم لب بستم.

پس وجود مرتبه مقدم دلیل بر  وجود مرتبه بعد است و وجود مرتبه بعد دلیل بر وجود مرتبه پیشین می‏باشد. این تقریباً همان قاعده «امکان اشرف» است که از زمان افلاطون مطرح بوده است. نوع حکماء بخصوص حکماء اشراقی به این قاعده متمسک شده‏اند.

آنها اصلاً تحقق مراتب نورها و انوار را از همین طریق اثبات می‏کنند. بخصوص انوار قاهره که عقول باشند تا آنکه به قول خود به خدا می‏رسند که نورالانوار است. این قاعده‏ای است که مورد قبول همه حکماء بوده است. البته نابجا برداشت و تطبیق کرده‏اند، تطبیقشان شایسته و درست نبوده است. همراه با اشتباهات بوده و هست که مطرح کردنش جای خود را می‏طلبد. لکن اصل قاعده قاعده‏ای عقلائی ــ حکمائی است که همه قبول دارند.

طبق این قاعده رتبه جن بعد از رتبه انسان است. پس اینکه خداوند می‏فرماید ما جن را قبل خلق کردیم مراد قبل از رتبه بدن هورقلیایی یا قبل از مراتب عرضی آدمی است. قبل از مراتب انسانی و خود رتبه انسانیت نیست.

پس چون جن نسبت به مرتبه انسان در حکم ظل است؛ عقائد و اصول دینی را که وظیفه دارند به آن معتقد باشند ظل عقائدی است که انسان به آن باید معتقد باشد. همین‌طور فروعشان که به آنها مکلفند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 391 *»

اما فروعشان با فروع ما تا اندازه‏ای فرق می‏کند. مثلاً برای ما اگر نجاست به بدن، لباس یا مکان اصابت کرد اینها نجس می‏شود. اما آیا همان‌جا هوا وجود ندارد؟ هوا هم وجود دارد پس چرا نمی‏گوییم هوا نجس شد؟

فرض کنید وقتی بچه بول کرد می‏گوییم این مکان، دست یا لباس نجس شد. ولی هوای متصل به بدن را نمی‏گوییم نجس شده است. با آنکه هوا به این بدن و همین نجاست متصل است. ولی نمی‏گوییم هوا نجس شد که هوا را هم تطهیر کنیم. می‏گوییم بدن، لباس یا مکان را باید تطهیر کنیم اما دیگر نمی‏گوییم هوا را هم تطهیر کنیم.

پس معلوم است که احکام نجاست بر هوا جاری نمی‏شود. همچنین مثلاً کودکی که روی آتشی بول کند نمی‏گوییم آتش نجس شد. آتش پاک است کسی نگفته است آتش یا هوا را تطهیر کنید. اینها از آن جهت است که اشیاء در لطافت و غلظت فرق می‏کنند به همین سبب احکامشان هم فرق می‏کند.

حالا جن هم مثلاً طهارتی یا نجاستی دارند ولی مثل ما نیستند. جن در فروعات به حسب رتبه و عرصه خودشان احکام و فروعاتی دارند. مثلاً ما در نماز به این شکل رکوع و سجود داریم حالا آیا جن‏ها هم نمازشان این‌گونه است؟ نمی‏شود گفت همین‌طورها است. آنها به حسب خودشان احکامی دارند. مثلاً شاید احکام آنها در نماز این باشد که رو به آسمان باشند. ما چه می‏دانیم؟

احکامشان به حسب مرتبه خودشان است. ولی اصول دینشان همین اصول دین است که ما داریم اما به طور ظل. خود این اصول نیست چون خودشان ظل مرتبه انسان هستند پس اعتقاداتشان هم ظل این اعتقادات است. از همین جهت است که انبیائشان از انبیاء انس می‏گیرند و به امت خودشان می‏رسانند.

در تفسیر علی بن ابراهیم قمی می‏فرماید: الجن من ولد الجان منهم مؤمنون و

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 392 *»

کافرون و یهود و نصاری.([29]) جن از فرزندان جان هستند پاره‏ای از ایشان مؤمنند پاره‏ای کافرند عده‏ای یهودی و عده‏ای نصرانی هستند.

حضرت رضا؟ع؟ فرمودند: سأل الشامی امیرالمؤمنین عن اسم ابی‏الجن یک شامی آمده بود از حضرت امیر؟ع؟ سؤالاتی می‏کرد. یکی از سؤالاتش این بود که اسم پدر جن چه بوده است؟ فقال شومان حضرت فرمودند: شومان یا آنکه نسخه بدل یانان اسمش بوده است. و هو الذی خُلق من مارج من نار او است که از مارجی از آتش که خداوند در قرآن فرموده خلقت شده است و سأله هل بعث الله نبیا الی الجن بعد عرض کرد آیا خدا پیغمبری هم به سوی جن فرستاده است؟ فقال؟ع؟ نعم بعث الله نبیا یقال له یوسف فرمودند: خدا یک پیغمبری بر ایشان از خودشان برانگیخت. البته در حدیثی هم یادم می‏آید دیده‏ام که این شومان فرزند همان جان بود و پیغمبرشان بود. این هم هست.

طبق سنت جاری الهی که درباره انسان هم همین‏طور بوده است؛ خدا اول به حجت ابتداء کرده است. پس همان جان که مبدأ جن است مثل آدم دو حیث باید داشته باشد. بر اساس قاعده این‌طور باید باشد. همان‌طور که آدم هم مبدأ انسان‏ها است و هم مبدأ حجج در عالم انسان‏ها و عالم ظاهر است؛ جان نیز هم مبدأ جن باید باشد که جن همگی فرزندان او باشند هم مبدأ انبیائشان باید باشد. پس حجت باید باشد. ولی از پیغمبرهایی که بعد بر اینها مبعوث شده‏اند یکی یوسف است فدعاهم الی الله عزوجل او ایشان را به سوی خدا دعوت کرد فقتلوه([30]) پس او را کشتند. جن پیغمبر خود را کشتند.

معلوم می‏شود این پیغمبر قبل از خلقت حضرت آدم بر جن مبعوث بوده است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 393 *»

بعد از خلقت حضرت آدم هم انبیاء داشته‏اند چنان‌که خداوند خبر داده که یک عده‏ای که در حدیث وارده شده نه نفر بودند([31]) اینها آمده بودند دین را از رسول خدا؟ص؟ اخذ کنند و بروند به قوم خود برسانند؛ و اذ صرفنا الیک نفراً من الجن یستمعون القرآن یعنی به یادآور آن وقتی را که عده‏ای از جن را به سوی تو متوجه ساختیم که قرآن را بشنوند فلما حضروه قالوا انصتوا وقتی آمدند به یکدیگر گفتند ساکت باشید گوش بدهید چه می‏فرمایند فلما قضی ولوا الی قومهم منذرین([32]) هنگامی که قرآن خواندن رسول‏اللّه؟ص؟ تمام شد به طرف قومشان برگشتند در حالی که انذار دهنده بودند. منذرین جمع است و صیغه جمع بر تعدد دلالت می‏کند. گویا اینها اقوام و قبایل متعدده بوده‏اند که برای هر قبیله‏ای نبیی بوده است.

آن‏طور که می‏فرمایند نه نفر بوده‏اند، معلوم می‏شود در آن زمان تمام قبایل مؤمن جن نُه دسته، قبیله و جمعیت بوده‏اند. کفارشان که هیچ، یهودی و نصرانی ماندند.

یا آنکه اینها بین انبیاء دیگرشان اولواالعزم بوده‏اند. یک شایستگی دیگری داشته‏اند که آن انبیاء دیگر نیامدند. بلکه این نه نفر آمدند و بعد به سوی سایر انبیاء و قوم‏ها برگشتند تا امر خدا را برسانند. پس احتمال هم می‏رود که چنان‌که حضرت موسی برای اخذ وحی به کوه طور رفتند و هارون ماند و وقتی برگشتند، هم به هارون هم به قومشان ابلاغ فرمودند. پس می‏شود این‌طور باشد که انبیاء دیگری هم بوده‏اند.

این نُه نبی وقتی برگشتند شروع کردند به انذار؛ قالوا یا قومنا انا سمعنا کتابا انزل من بعد موسی گفتند ای قوم شنیدیم کتابی را که بعد از موسی نازل شده است. از همین تعبیر معلوم می‏شود که بعضی از آنها بر شریعت موسی بوده و آن را ادامه داده‏اند. حالا می‏گویند بعد از کتاب موسی کتابی نازل شده که قرآن باشد. مصدقاً لما

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 394 *»

بین یدیه یهدی الی الحق و الی طریق مستقیم([33]) تا آخر آیات که قرائت و تلاوت کردم.

در خود سوره جن هم به این مطلب اشاره هست. می‏فرماید: بسم الله الرحمن الرحیم قل اوحی الیّ انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرآناً عجباً یهدی الی الرشد فآمنا به و لن نشرک بربنا احداً و انه تعالی جد ربنا ما اتخذ صاحبة و لا ولدا.([34]) بگو به من وحی شده که دسته‏ای از جن این قرآن را شنیدند بعد از شنیدن گفتند ما قرآن شگفت‌انگیزی را شنیدیم که به رشد هدایت می‏کند. این اقرار جن است که ما هم به آن ایمان آوردیم و کسی را شریک پرورنده‏مان قرار نمی‏دهیم.

ولی معلوم می‏شود که آن اندازه رشد انسانی برایشان نبوده است. چون می‏گویند: و انه تعالی جد ربنا تعبیر جد ربنا در فارسی به بخت معنی می‏شود. این تعبیر درباره خدا شایسته نیست که گفته شود. ولی اینها می‏گفتند.

انسان‏ها نهی شده‏اند از اینکه بگویند جد ربنا([35])مانند اینکه ما بگوییم شانس پرورنده ما خیلی خوب است که یک‌چنین پیغمبری را انتخاب کرده. به اصطلاح شانس آورده است. از این جهت فرمودند شما نگویید این یک اشتباهی بود که جن داشتند. گفتند پرورنده ما نَه زن گرفته و نَه هم فرزند دارد. معلوم می‏شود خود جن نصارایی را که گمراه شده‏اند رد می‏کنند. کسانی که عیسی را پسر خدا گرفته و نصرانی شده‏اند آنها را رد می‏کنند که خدا نه زن دارد و نه فرزند.

بعد می‏فرماید: و انا منا الصالحون و منا دون ذلک کنا طرائق قددا([36]) تقریباً وزن آیات هم وزن جنی است. یعنی پاره‏ای از ما صالحون هستند و پاره‏ای از ما پایین‏تر از

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 395 *»

رتبه صالح می‏باشند. ما متعدد و متفرقیم. طریقه و راه‏هایمان متعدد و متفرق است یعنی ما دسته‏های مختلفی هستیم.

باز می‏فرماید: و انا لما سمعنا الهدی آمنا به همین که هدایت یعنی قرآن را شنیدیم به آن ایمان آوردیم فمن یؤمن بربه فلا یخاف بخساً و لا رهقاً هر کس به پرورنده خود ایمان بیاورد دیگر از زیانی و از خواری‏ای نمی‏ترسد و انّا منا المسلمون و منا القاسطون و نيز پاره‏ای از ما اهل اسلامند، مسلمانند و پاره‏ای قاسطند و از طریق حق متجاوزند فمن اسلم فاولئک تحروا رشدا  کسانی که اسلام آوردند آنها کسانی هستند که رشد و هدایت را به دست آورده‏اند و اما القاسطون فکانوا لجهنم حطبا([37]) اما آنهایی که از حد و حق تجاوز می‏کنند حَطَب و هیزم‏های جهنم خواهند بود.

این فرمایشات را که خداوند بر رسولش؟ص؟ نازل فرموده از زبان جن حکایت می‏فرماید. به این‌طور که جن یعنی آن عده که آمدند و آیات قرآنی را از زبان مبارک رسول خدا؟ص؟ شنیدند این‌طور اقرار و اعتراف کردند. از همین آیات به دست می‏آید که تابع انبیاءِ انسانند و از انبیاء اِنس اخذ می‏کنند. انبیاء جن از سنخ خود جنند. خدا برای هر قومی به زبان و از جنس خودشان رسول می‏فرستد. جن هم از جنس خودشان انبیاء دارند. آنها طبق این آیاتی که خواندیم از انبیاء انس اخذ می‏کنند.

در آیه دیگری می‏فرماید: یا معشر الجن و الانس الم یأتکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی و ینذرونکم لقاء یومکم هذا.([38]) دقت کنید! روز قیامت خدا می‏فرماید ای جمعیت جن و انس آیا شما را رسولانی از خودتان نیامدند؟ از خودتان یعنی از جنس خودتان چون انبیاء انس انسان بودند. به ظاهر بشر و دارای مقام بشریت بودند. انبیاء جن هم از رتبه خودشان و دارای مقام و رتبه جن باید باشند. آیا شما را رسولانی از خود

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 396 *»

شما نیامدند که بر شما آیات مرا بخوانند و شما را از ملاقات و برخورد با این روز، یعنی روز قیامت بترسانند؟

پس از نظر آیات و روایات روشن است که جن به اصول و فروع مکلفند. فرق نمی‏کند به دین مکلفند و دین دارند. لکن فروعشان به حسب رتبه و عرصه خودشان است.

اصول دینشان فرع و ظل اصول انسان‌ها است. آن‌گونه که ما به توحید و معرفت خدا باید معتقد باشیم ظلش برای آنها هست. آن‌طوری که ما به رسالت رسول‌اللّه؟ص؟ و انبیاء پیشین باید معتقد باشیم ظل این اعتقاد برای آنها هست. آن‌طوری که ما به ولایت اولیاء خدا، آل‌محمّد؟عهم؟ و امامت ایشان و فاطمه زهرا؟سها؟ باید معتقد باشیم ظل این اعتقاد برای آنها است. همین‌طور که ما به ولایت اولیاء ایشان باید معتقد باشیم و اولیاء ایشان را دوست داشته و دشمنان ایشان را دشمن بداریم ظل این هم برای جن هست.

به همین جهت تمام طبقات انسان‏ها در جن هم یافت می‏شود. در انسان‏ها یهودی، نصرانی، کافر، مشرک و مسلم می‏بینیم در آنها هم هست. در مسلمانان سنی و شیعه هست در آنها هم هست. در میان شیعه شیعه بصیر، مستبصر و مقر به فضائل محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ هست و کسانی هم هستند که با وجود ادعای تشیع منکر فضائل محمّد و آل‌محمدند که ما آنها را مُنّى مى‌گوييم، خواه‌نخواه آنها هم باید داشته باشند. طبق نظامی که در این انسان‏ها هست همین اعتقادات در جن نیز وجود دارد. اقرار خود جن بود که خداوند نقل می‏فرماید: منا الصالحون و منا دون ذلک([39]) ما هم صالح و هم ناصالح داریم. منا المسلمون و منا القاسطون([40]) بعضی از ما مسلمان هستند عده‏ای از ما هستند که از حق تجاوز کرده و آن را نپذیرفته‏اند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 397 *»

از جمله همین‏طور که ما بر سیدالشهداء صلوات اللّه علیه عزاداریم جن هم بر حضرت عزادار است. در کامل الزیارات از عمرو بن مسلم از میثمی نقل می‏کند: «قال خمسة من اهل الکوفة ارادوا نصر الحسین بن علی؟ع؟  فعرسوا (فمرّوا خ‏ل) بقریة یقال لها شاهی» می‏گوید پنج نفر از اهل کوفه قصد داشتند برای نصرت سیدالشهداء صلوات اللّه علیه از کوفه حرکت کنند و به کربلا بیایند. شب به قریه‏ای که به آن شاهی گفته می‏شد رسیدند. آنجا توقف کرده می‏خواستند صبح حرکت کنند. «اذ اقبل علیهم رجلان» یک‌باره دیدند دو نفر  آمدند «شیخ و شاب» یک پیرمرد و یک جوان آمدند «فسلّما علیهم» سلام کردند «فقال الشیخ» پیرمرد گفت «انا رجل من الجن و هذا ابن اخی» من از جن هستم و این جوان پسر برادر من است «اراد نصر هذا الرجل المظلوم» به نصرت امام حسین صلوات اللّه علیه می‏خواهد برود «قال فقال لهم الشیخ الجنی قد رأیت رأیاً» آن پیرمرد جن گفت من یک فکری و نقشه‏ای دارم «قال فقال الفتیة الانسیون و ما هذا الرأی الذی رأیت؟» گفتند چه فکری داری؟ بگو. «قال رأیت ان اطیر فآتیکم بخبر القوم» گفت خوب است من طیران کنم، زود بروم و از کربلا خبر بگیرم و بعد برگردم و به شما خبر بدهم. «فتذهبون علی بصیرة» بعد شما می‏دانید چه باید بکنید و از کدام راه بروید. چگونه خود را برسانید. «فقالوا له نِعْمَ ما رأیتَ» گفتند خوب فکری کردی. «قال فغاب یومه و لیلته» راوی می‏گوید رفت ولی آن شب و آن روز را برنگشت. «فلما کان من الغد» چون روز بعد شد «اذا هم بصوت یسمعونه و لایرون الشخص» صدایی می‏شنیدند، اما خودش را نمی‏دیدند ــ  گویا خجالت می‏کشید ــ «و هو یقول» این شعر را در مرثيه سیدالشهداء صلوات اللّه علیه می‏سرود، مى‌گفت:

«والله ما جئتکم حتّی بَصُرْتُ به   بالطَّفِّ مُنْعفِرَ الخَدّین منحورا»
به خدا من نزد شما نیامدم مگر آنکه امام حسین را در کربلا دیدم که روی خاک افتاده و سر مبارکش را از تن جدا کرده‏اند.

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 398 *»

«و حولَهُ فِتیةٌ تَدمی نُحورهم   مِثْلَ المَصابیح یُطْفونَ الدُّجیٰ نورا»

اطراف آن بزرگوار، جوانانی سربریده روی زمین افتاده که چراغ‏های ولایت بودند و  ظلمت‏های گمراهی را به نور خود برطرف می‏ساختند.

«و قد حَثَثْتُ قَلوصی کَیْ اُصادِفَهُم   مِن قبل ما ان یُلاقوا الخُرّد الحورا»

من خیلی تلاش کردم و با زحمت زیاد راه پیمودم تا خودم را برسانم.

«فَعاقَنی قَدَرٌ والله بالغُه   و کان امراً قضاه الله مقدورا»

اما تقدیر به این‌طور بود که من به نصرت مولایم امام حسین صلوات اللّه علیه نرسیدم. اما مرثیه می‏سرایم و می‏گویم:

«کان الحسین سراجاً یُستضاء به   الله یعلم اَنّی لم‌اقل زورا»

خدا می‏داند دروغ نمی‏گویم امام حسین چراغی بود که از نورش استفاده می‏شد.

به روایت شیخ مفید در مجالس و شیخ طوسی در امالی این ابیات هم در آخرش اضافه است که می‏گوید:

«صلی الاله علی جسم تضمنَّه   قبر الحسین حلیف الخیر مقبورا»

خدا بر آن جسم مطهر صلوات بفرستد. جسمی که قبر امام حسین آن را در بر گرفته است که همیشه همراه با خیرات است.

«مجاوراً لرسول الله فی غرف   و للوصی و للطیّار مسرورا»([41])

اما خود امام حسین و نور مطهر امام حسین؟ع؟ در مجاورت رسول خدا؟ص؟ در غرفه‌ها  و در مجاورت امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه و جعفر طیار در سرور و شادمانی به‌سر می‏برد.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 399 *»

 

 

مجلس 19

 

(شب دوشنبه  9 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

 

 

 

 

 

 

 

r وجود به معنای تحقق در خارج و اقسام آن

r موجود تامّ و موجود ناقص

r تربیت و تکامل علیینی و سجینی

r تکامل به طور بی‏نهایت است و اشتباه عرفاء

موجود هر چه ترقی کند از آنچه هست خارج نمی‏شود چه در دنیا چه در آخرت

r تکامل موجودات تام (محمد و آل‏محمد و انبیاء؟عهم؟ )

r نحوه تکامل انسان‏های کامل و انسان‏های ناقص

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 400 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

بحث در این است که با توجه به خلقت آدم و اینکه ابلیس از جن است و قبل از آدم خلقت شده، مراد از این قبل چیست؟ در این سخن کدام مرتبه اراده شده که خدا فرموده: و الجان خلقناه من قبل من نار السموم؟ یعنی جان را که پدر، مبدأ و سرچشمه جن است قبل از آدم از نار سموم خلقت کردیم.

معلوم شد که مراد از قبل قبل از بدن هورقلیایی و بدن دنیوی آدم می‏باشد. اگرنه آدم به جمیع مراتبش بر جن مقدم است. آدم به جمیع مراتبش در رتبه انسانیت می‏باشد که بر جن مقدم و جن از او متأخر است. بلکه جن ظل و شعاع رتبه انسانیت است.

برای توضیح این مطلب لازم است با یک اصطلاح از اصطلاحات حکمت بزرگان+ آشنا شویم. البته در جاهای دیگر هم لازم می‏شود و به درد می‏خورد. آن این است که در حکمت بزرگان ما+ «وجود» را به دو قسمت تقسیم می‏کنند. این تقسیم وجود به دو قسمت مانند تقسیم سایر حکماء نیست که وجود را به تقسیم‏هایی مثل وجود رابطی و وجود نفسی تقسیم می‏کنند و این‏گونه تعبیرات را دارند. آنها مراد

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 401 *»

نیست. چون می‏دانیم در خود «وجود» اصطلاح بزرگان ما با اصطلاح آنها فرق دارد. آنها روشن نکرده‏اند که مقصودشان از وجود چیست. درست است می‏گویند هستی لکن کاملاً روشن نکرده‏اند که حقیقت و موجودی را که در خارج می‏بینیم مثل این انسان وجودش چیست؟ با کلمه وجود کدام یک از مرتبه‏هایش را اراده می‏کنند؟ روشن نکرده‏اند و خودشان هم اقرار می‏کنند: «و کنهه فی غایة الخفاء»([42]) یعنی حقیقت وجود را نشناخته‏اند. ما به اصطلاح آنها کاری نداریم.

در اصطلاح مشایخ ما+ که همان اصطلاح محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ است «وجود» همان تحقق و تمثّل است. تحقق و تمثل در ظرفی از ظرف‌های خارج را «وجود» می‏نامند. دلیلشان هم عبارت خطبه مبارکه امام؟ع؟ است: لم‌یمثّل فیکون موجودا([43]) خداوند تمثل نیافته که موجود باشد.

پس وجود به معنای تمثل و تحقق در ظرفی از ظرف‏های هستی، امکان و ظرف‏های خلقی است. مثل این موجوداتی که در این عالم می‏بینیم و همین‌طورند موجوداتی که در عالم‏های دیگر وجود داشته و در ظرف‌های مختلف به هر گونه متحققند. خلاصه در ظرفی از ظرف‏ها و در مرتبه‏ای از مراتب عالم که متحقق بود آن را موجود می‏گویند.

گاهی موجود، یک موجود عقلانی است که در ظرف عالم عقل موجود و تحققش تحقق عقلانی است. گاهی موجود نفسانی است و در عالم نفوس متحقق است. تا اینکه یک موجود هم موجود جسمانی است و در عالم جسم متحقق است. همین‌طور گاهی موجود در عالم جزء و افراد متحقق است یا در عالم مطلقات و کلیات تحقق دارد. و مراد این بزرگواران از وجود، تحقق، تمثل و هستی‌یافتن در ظرفی از ظرف‏های

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 402 *»

عالم امکان و مرتبه‏ای از مراتب مخلوقات است. پس موجود به این معنی است.

وجود به این معنی را به دو قسم تقسیم می‏فرمایند. یا وجودی یعنی تحققی به طور نقصان است و یا یک تحقق و وجود به طور تام و تمام است.

از موجود و وجود تام در اصطلاح آل‌محمّد؟عهم؟ به «کلمه تامه» و «کلمه تمام» تعبیر آورده می‏شود. چون تمام موجودات کلمات تکوینیه هستند. همان‌طور که می‏بینید قرآن کلمات تدوینی است هر موجودی هم در لوح و ظرف‏های وجود خود کلمه تکوینیه به حساب می‏آید. پس هر موجودی کلمه‏ای از کلمات تکوینیه الهیه است که خداوند او را تحقق بخشیده و به او وجود داده است.

به همین جهت درباره حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام در قرآن تعبیر به کلمه آمده است. می‏فرماید: بکلمة منه اسمه المسیح عیسی ابن مریم([44]) حضرت عیسی کلمه البته کلمه تامه است و اتمّ کلمات محمّد و آل‌محمّدند؟عهم؟  که در دعاها می‏خوانیم: اللهم انی اسألک …. بکلماتک التامات.([45])  کلمات تامات یعنی کلمه‏هایی که تمام است و هیچ نقصانی در آنها وجود ندارد. بلکه تمام‌بودن سایر کلمات تامه به برکت تمام‌بودن کلماتی است که محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ می‏باشند.

پس کلمات به این معنی است. به همین جهت این موجودات، این صاحب وجودها و متحقق‏ها که تحقق پیدا کرده‏اند، به حسب صورت، نوع وجود و تحققشان دو دسته می‏شوند. دیگر اگر به وجود تعبیر می‏آورم برای آن است که تحقق را تکرار نکنم. چون وجود به اصطلاح مشایخ+ که همان اصطلاح آل‏محمّد؟عهم؟ است معلوم شد.

وجود که دو قسم شد، موجوداتی هم که صاحب این وجودند خواه‌نخواه دو

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 403 *»

دسته و دو قسم می‏شوند. یکی موجود تام و تمام است و یکی موجود ناقص و ناتمام. موجود تمام یا به تعبیر و زبان دعاها، روایات و آیات «کلمات تامات» یعنی موجوداتی که به وجود تمام موجود شده و نوع وجودشان وجود تمام و کامل است.

موجوداتِ تمام عبارتند از موجوداتی که تمام کمالات عرصه خودشان در آنها بالقوه وجود دارد. تمام کمالات رتبه خودشان در آنها بالقوه موجود است.

به طوری که اگر دست تربیت و تکمیل الهی در کار آمده و به آن موجود تعلق بگیرد، اسباب و شرایط کمال، تکامل و ترقی برای آن وجود فراهم شود؛ تمام کمالات ممکنه آن عرصه از آن موجود استخراج می‏شود. اگر اسباب و شرائط تکمیل فراهم شد و دست تربیت این موجود را پرورانید تمام کمالات ممکنه و بالقوه را که خدا در قابلیتش گذارده از او استخراج می‏کند و همه کمالات در او بالفعل می‏شود.

در عین حال ماده این موجود همانی که بوده است، هست. برای ماده‏اش تغییر، تحول و استحاله‏ای فراهم نمی‏شود. دگرگونی برای خود ماده نیست.

مثلاً فرض بفرمایید تمام کمالاتی که در عرصه نقصان برای یک انسانِ این عرصه ممکن است فراهم شود خدا بالقوه در این انسان گذارده است. پس وجود این انسان یک وجود تمام است. این انسان به وجودی موجود است که آن وجود تمام است. هر انسان کلمه‏ای از کلمات خدا است و ممکن است برای او جمیع کمالاتی که در این عرصه برای این انسان ممکن است به طور بالقوه فراهم شود.

انبیاء، علماء و حکماء از اسباب و شرائط ترقی و تکامل این انسان هستند. دعوت انبیاء و اولیاء، زحمات کاملين و علماء ربانی همه و همه برای همین است که آنچه در کمون این انسان به طور قوه قرار داده شده آنها را به فعلیت بیاورند و این انسان را در همین رتبه خود موفق کنند و او را از ترقی‌کردن و ظاهرشدن کمالاتش متمکن سازند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 404 *»

مسأله تربیت، ترقی و تکامل به دست مربیان، همین‌طور ادامه دارد. حتی به دامنه قیامت هم می‏رسد که اگر انسانیت‏ها هنوز خوب بالفعل نشده آنجا توسط شفاعت شافعين بالفعل شود. شفاعت شافعين برای نجات مؤمنين و اهل نجات است.

از این طرف هم در دنیا سجینی‏ها برای اهل سجین شفاعت می‏کنند. رؤساء کفر و ضلالت به وسیله ایادی خود شفاعت می‏کنند. دست اشخاص را می‏گیرند و با خود به سجین می‏برند و کمالات سجینی را از آنها استخراج می‏کنند.

شفاعت دو طرفه است. هر دو طرف به شفاعت نیازمند هستند. عرصه نقصان این‏گونه است. هم آنهایی که می‏خواهند علیینی شوند به ذیل عنایت انبیاء و اولیاء سلام اللّه علیهم اجمعین باید متمسک بشوند تا کمالات علیینی از ایشان به برکت شفاعت آن بزرگواران استخراج شده و کمالات ممکن برایشان بالفعل گردد.

همچنین سجینی‏ها هم خودشان بدون عنایت و تعلق ظلمت از رؤساء کفر و ضلالت به سجین نمی‏توانند بروند. مفت که سجین نمی‏روند. لیهلک من هلک عن بینة([46]) او هم حتماً به ذیل عنایت رؤساء کفر و ضلالت، رؤساء شقاوت و نفاق باید متمسک شود. مرتب به طرف آنها متمایل گردد تا کمالات سجینی از این شقی هم استخراج گردد و یک انسان سجینی شده از این دنیا برود.

لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین([47]) به خدا پناه می‏بریم. خدا انسان را برای علیینی‌شدن خلق کرده است. لکن وقتی دعوت انبیاء را اجابت نکند بلکه به عکس، دعوت رؤساء کفر و سجین را اجابت کرده، به طرف آنها متمایل شده و محبت آنها را ورزد با حق و اهل حق بغض و عداوت داشته باشد خواه‌نخواه از او کمالات سجینی استخراج می‏شود. آنگاه در سجین به ایشان ملحق

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 405 *»

خواهد بود. این یک نمونه بود که برای موجوداتی که به یک تحقق تمام متحققند عرض کردم. موجودی که دارای وجودی تام است به حسب خود و در جای خود کلمه‏ای تامه است.

از این جهت یک وقتی به شوخی می‏گفتم ما ناقصين هم کاملیم. یعنی ما در رتبه و به حسب خود یک کلمه تامه هستیم. برای ما هم در رتبه خودمان به طور لایتناهی ترقی امکان دارد. در همین رتبه نقصان به طور لایتناهی ممکن است ترقی کنیم. ولی به کمترین و پایین‏ترین درجه نجابت جزئیه هم نخواهیم رسید. با آنکه ترقی ما ناقصين لایتناهی است. چون بارها گفته‏ایم که کمال حد یقف ندارد.

از قدرت خدا هیچ استبعادی ندارد که ماهیتی بیافریند که بالنسبه به مرتبه‏های مافوق همیشه ناقص باشد. در هر مقام و درجه کمال که قرار بگیرد باز همواره نسبت به رتبه بالا ناقص باشد و هیچ وقت هم به آن درجه نرسد. با وجود این خداوند در جای خودش مرتب به او افاضه بفرماید و او همواره ترقی کند و برای این ترقی هم نهایت نباشد. برای قدرت خدا چه مانعی دارد؟

بشر است که می‏نشیند و قدرت خدا را با قدرت‏های محدود خود مقایسه می‏کند. آن وقت می‏گوید نمی‏شود که ما همیشه در جای خود باشیم و فیض هم مرتب برسد و باز سر جای خود باشیم. پس؛

از عبادت نی توان اللّه شد   می‏توان موسی کلیم اللّه شد

نعوذباللّه. آنجا هم که می‏گوید «از عبادت نی توان اللّه شد» مقصودش این است که تا وقتی بنده در سیر و سلوک و در مقام عبودیت واقع است خدا نمی‏شود. لکن اگر یک وقتی از مقام عبودیت توانست خارج شود و برایش دیده وحدت‌بین حاصل شد و به طور کلی برایش تعینِ ماهیت برطرف گردید، آنجا دیگر خدا است. آنجا دیگر عبد نیست.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 406 *»

«از عبادت نى توان الله شد» یعنی تا وقتی در مقام عبودیت است اللّه نیست ولی وقتی از مقام عبودیت گذشت و تعین او برطرف شد دیگر عبدی نیست تا در عبودیت باشد. این خودِ خدا است نعوذباللّه. وقتی که تعین برطرف شد خدا می‏شود. چنان‌که صریح گفته‏اند: «المرء قائم علی بساط الشریعة ما لم‌یصل الی مقام التوحید فاذا وصل الی مقام التوحید سقطت عنه الشریعة» بنده بر فرش شریعت برپا است تا هنگامی که به مقام توحید نرسیده باشد پس هنگامی که به مقام توحید رسید شریعت از او ساقط می‏گردد. این بیان محیی‏الدین است.

حالا آن که این بیت را گفته مقصودش همین بوده است. اما در مصرع دوم می‏گوید «می‏توان موسی کلیم اللّه شد» یعنی وقتی ما عبادت کردیم و پی در پی هم به ما فیض رسید از درجه خود ترقی می‏کنیم و موسی می‏شویم.

از این جهت عرض کرده‏ام که اینها مقامات اولیاء را ردیف مقامات انبیاء می‏دانند. چون نبوت دامنه محدودی داشته و اینها دیگر بر خلاف ضرورت اسلام و مذهب نمی‏توانستند سخن بگویند که بگویند خود موسی می‏شود و مثل موسی نبی است. این جرأت را نداشته و ندارند.

الحمدللّه اسلام دهان‌هایشان را بسته است. چون انبیاء صد و بیست و چهار هزار نفر هستند نه کمتر و نه بیشتر. قبل از آدم که نبی انس نبوده، بعد از خاتم؟ص؟  هم که در سلسله انبیاء انس نبیی نیست. چون صد و بیست و چهار هزار پیغمبر مُهر شده و مشخص شده‏اند این صوفیه دیگر نمی‏توانند بگویند ما هم نبی می‏شویم. اگر نه ادعای نبوت می‏کردند. وقتی ادعای الوهیت می‏کنند آیا ادعای نبوت نمی‏توانند بکنند؟ ادعای الوهیت می‏کنند اما الحمدللّه جرأت نمی‏کنند ادعای نبوت بکنند.

ناچار می‏گویند مقام ولایت طوری است که با انبیاء ردیف می‏شود. یعنی فرض کنید قوس نبوت از آدم شروع شده و به خاتم خاتمه پیدا می‏کند. باز از همین جا برای

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 407 *»

بشر، اشخاص و انسان‏ها که در سیر و سلوک می‏باشند، در عبودیت و اکتسابات حرکت می‏کنند بالا رفتن امکان دارد ولی در مسیر و مقامات ولایت.

ولایت نیم دایره دیگری است که در مقابل قوس نبوت قرار می‏گیرد. قوس و نیم دایره‏ای دیگر در مقابل این قوس نبوت است. در مسیر ولایت که حرکت می‏کنند هر ولیی در برابر نبیی قرار می‏گیرد و هم‌رتبه او می‏شود. ولایت در هر دو مشترک است لکن نبی مأمور به ابلاغ و دعوت است. اگر زمینه فراهم شد مأمور به اظهار معجزه است. اجازه دارد معجزه انجام دهد. اینها شئونات نبوت است. اما ولیی که در مقابل او قرار می‏گیرد اگر چه در جمیع شئونات و مقامات باطنی با او یکی است ولی در ظاهر مثل او اجازه دعوت، اعجاز و … را ندارد.

از این جهت می‏گویند اگر از ولیی کرامتی سر زد در معرض خطر قرار می‏گیرد، آلوده می‏شود و ممکن است صدمه ببیند. چون ممکن است مردم دورش جمع شوند و در اثر جمع شدن مردم مغرور بشود، از سیر و سلوک بماند و در همان‌جا متوقف گردد. از این جهت گفته‏اند: «کرامة الرجال حیض الرجال» یا «کرامة الاولیاء حیض الاولیاء» یعنی اگر ولی کرامت کرد احتمال آلوده‌شدنش هست. ممکن است آلوده شود از این جهت ولی باید سعی کند که کرامت اظهار نکند.

چیزهای عجیب و غریب هم نقل می‏کنند. می‏گویند یکی از اینها به شخصی رسید که مرغ بریان کرده بود و می‏فروخت. گفت هر مرغی چند است؟ گفت هنوز این مرغ شیخ‌خور نشده است. یک‌چنین تعبیری کرد و اطرافیان خندیدند. او ناراحت شد و یک‌دفعه به همین مرغ‏های بریان گفت: کیش. همه پر در آوردند، پریدند و رفتند. مردم دورش جمع شدند. می‏گفتند: این ولی خدا است، این ولی خدا است. دید بد طوری شد. «کرامة الاولیاء حیض الاولیاء» اگر بخواهد بگوید راست می‏گویید دورش را می‏گیرند، برایش اسباب توقف فراهم می‏کنند. چاره‏ای ندید جز اینکه شروع کرد

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 408 *»

اطراف خودش ادرار کردن و دور خود چرخیدن. گفتند: نه بابا این دیوانه است. او را گذاشتند و رفتند. می‏گویند مردمی که با کیشی بیایند و با جیشی بروند به چه درد می‏خورند؟ این سخن از حرف‏های خوبی است که شخص مؤمن، عالم و حکیم واقعاً به استقبال و اقبال مردم نباید فریب بخورد.

نوع مباحثشان این‌گونه است که برای این انسان به این‌طور مطالب قائلند. سرّش هم همین است که قدرت خدا را محدود می‌کنند. مقیاسِ قدرت خدا را قدرت خود قرار می‏دهند.

مثلاً فکر می‏کنند وقتی شخصی هزار تومان نداشت کم‏کم ده تومان، ده تومان که به او دادی هزار تومان جمع می‏شود. دیگر هزار تومان دارد. به همین‌طور تصور می‏کنند اشخاصی که در سیر و سلوک هستند مرتب ترقی می‏کنند. خدا هم به ایشان افاضه فیض می‏کند. پس همیشه در این درجه که نمی‏شود بماند. بالا باید برود و ردیف انبیاء قرار بگیرد. حتی یک وقتی عباراتشان را خواندیم که مثلاً ردیف رسول‌خدا؟ص؟ قرار می‏گیرند. به این عقائد هستند.

ولی ما به برکت فرمایشات بزرگان+ فهمیدیم که از قدرت خدا هیچ دور نیست. قدرت خدا به حدی محدود نمی‏شود. هر کس قدرت خدا را به حدی محدود کند به خدا کافر شده است. همان‌طور که اگر رحمت خدا را به حدی محدود کرد کافر است. انه لاییأس من روح الله الا القوم الکافرون.([48])

علت یأس کافر از رحمت خدا چیست؟ این است که رحمت خدا را محدود می‏کند. وقتی محدود کرد از رحمت خدا ناامید می‏شود. مثلاً می‏گوید من با این کفر، شقاوت، الحاد یا با این جرم و طغیان اگر توبه هم بکنم توبه‏ام قبول نمی‏شود. رحمت خدا شامل حال من نمی‏شود. پس چون رحمت خدا را محدود می‏کند فرموده‏اند: از

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 409 *»

رحمت خدا مأیوس نمی‏شوند مگر کسانی که کافرند. کفر این‌طوری است. رحمت و قدرت فرق نمی‏کند. قدرت را هم نمی‏شود محدود کرد قدرت خدا حدی ندارد.

حالا از قدرت غیر محدود خدا، از قدرت لایتناهی بمالایتناهای خدا بعید نیست که ماهیتی بیافریند که به آن دائماً افاضه فیض بفرماید اگر تعبیر درست باشد تا خدا خدا است به آن افاضه فیض بفرماید و آنچه در امکان او از کمالات است خدا با اسباب تدبیر و تقدیر استخراج بفرماید؛ با این‌همه این موجود از همانی که هست خارج نشود و فیض خدا انقطاع پیدا نکند و این موجود هم به حد و مرز بالاتر نرسد. که به طور مکرر گفته‏ایم و بحمداللّه روشن است.

از این جهت می‏گوییم این موجود مثلاً همین انسان ناقص نسبت به درجه بالا که مقام نجابت است ناقص است. همیشه هم ناقص می‏باشد هر چه به او افاضه فیض و امداد شود به پایین‏ترین درجات نجابت هم نخواهد رسید. این مسلّم است از آن طرف خدا در حد خودش جمیع کمالاتی که در او قرار داده، ممکن است توسط اسباب و شرائط تکمیل و تکمل بالفعل شود.

پس وقتی که این موجود را به حسب خود با موجود دیگری که وجود ناقص است می‏سنجیم و مقایسه‏اش می‏کنیم می‏گوییم این کلمه‏ای تامه، موجودی تمام و فردی کامل است. نوع وجودش نوع تام است و موجودی با چنین وجود به حسب خود و در جای خود کامل و کلمه تامه است.

دقت دارید که این توضیحات برای همین جمله بود که «ماده از آنچه که هست خارج نمی‏شود». ماده و خمیره‏اش همانی که بوده هست. این انسان ناقص هر چه هم ترقی کند هیچ وقت ماده و خمیره‏اش از مرتبه‏اش خارج نمی‏شود. در دنیا که معلوم است.

در آخرت هم که در بهشت است و شما می‏دانید بهشت تمام نعمت‏هایش خالص است. به آن امدادات بهشتی ترقیات فراهم می‏شود. امداداتش حتی خوراکش

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 410 *»

دو جهتی است. هم بدن و هم روح را احیاء دارد. آشامیدنی‏هایش دو جهتی است هم بدن و هم روح را زنده دارد. هم حیات بدنی و هم حیات روحی دارد. همین‌طور حتی نگاه کردن. انسان در آنجا نگاه که می‏کند و از نعمت‏های بهشتی لذت می‏برد این لذت هم احیاء و ترقی بدن است و هم ترقیات دیگر. ان الجنة اسفلها طعام و اعلاها علم.([49]) اعلایش همین حیث اعلای بهشت و اسفلش هم همان حیث اسفل است.

پس هر چیزی در بهشت اعلایی و اسفلی دارد. اعلایش علم است یعنی ترقیات علمی و خوراک انسانیت است. اسفلش خوراک مراتب پایین است. با آنها ترقیات و احیاء مراتب پایین انجام می‏شود. شما ببینید بهشت چقدر زیبا است! سبحان اللّه! چقدر قشنگ است!

در بهشت نعمت‏ها همه خالص است. در آنها دیگر افسردگی، پیرمردی، ضعف و رنجوری، مریض‌شدن و اینها نیست. نعمت‏ها همه خالص است هیچ همراه نقمت و گرفتاری و ابتلاء نیست. پس ترقى در بهشت براى مؤمنين چه خبر است؟! بهشت را هم که به دوام و ابدیتش معتقدیم. بهشت جاوید است و انقطاع‏پذیر نیست. بهشت جاوید با آن نعمت‏های خالص که همه‏اش ترقی است.

ما اکنون اینجا هستیم و همان‌طور که معتقدیم همراه با بصیرت و معرفت، مقام بزرگان را بالای سر خود می‏بینیم. خودمان را زیر پای ایشان دیده و معتقد هستیم. خدا بصیرت والاتری عنایت کند که بیشتر ببینیم زیر پای ایشان واقع و در پرتو ایشانیم. همه عنایات و فیوضات از امام زمان صلوات اللّه علیه به بزرگان می‏رسد. بعد به اصطلاح از ایشان برای ما سرازیر می‏شود. یعنی آنها خالص فیض را می‏گیرند و مناسب شأن ما به ما افاضه می‏فرمایند. در دنیا که این‌گونه است آخرت هم همین‌طور است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 411 *»

در آخرت با آنکه بهشت ادامه و ابدیت دارد و جاوید است با آن نعمت‏ها و ترقیات که همواره امدادات می‏شود باز تا خدا خدا است و مؤمنين در بهشت هستند که دیگر تا ندارد ان‏شاءاللّه خود را همیشه زیر پای بزرگان دین می‏بینیم. همیشه با چشم می‏بینیم که فیض به دست ایشان رسید و بعد ایشان فیض را به ما می‏رسانند.

امیدواریم بهشتی باشیم. همین‌طور که الحمدللّه در دنیا ما را در بهشت قرار دادند این بهشت را به بهشت آخرت متصل کنند. دیگر در این بین، برزخی قرار ندهند که ما نمی‏توانیم. امیدواریم همین بهشت را به بهشت آخرت متصل کنند. ما طاقت دیدن برزخ و فاصله گرفتن از بهشت را نداریم. متصل بفرمایند به طوری که الآن که الحمدللّه در بهشت هستیم وقتی قرار شد بمیریم اول مرگ هم چشم باز کنیم و خود را باز در بهشت ببینیم. یعنی در محضر اولیاء و دوستان محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ در نعمت‏ها و خشنودی آل‌محمّد؟عهم؟ و اولیاء باشیم. آنجا هم باز خود را همیشه زیر پای بزرگان مشاهده می‏کنیم. آن‌طور نیست که یک وقتی ترقی کنیم و ردیف بشویم.

پس مطلب روشن است که وجود با آنکه وجودِ تام است و موجود به این وجود به حسب خود کلمه تامه است. اما ماده تغییر نکرده و استحاله پیدا نمی‏کند.

شاید اگر مثال روشن‏تری عرض کنم مناسب باشد. فرض کنید در اصطلاحات فقهی می‏گویند اگر سگی در نمکزار افتاد نمک می‏شود. اصلاً ماده عنصری او به نمک تبدیل شده و نمک می‏شود. صورت سگ‌بودن تغییر یافت و صورت نمک‌بودن در این ماده پیدا شد. ماده یکی است هیچ فرق نمی‏کند. ماده استحاله پیدا نکرده لکن صورت تغییر کرده است. این صورت جدید در امکان همین ماده بود.

همان‌طور که مثلاً می‏شود همان نمک را داخل غذائی کنند و بدهند گوسفندی بخورد. چون گاهی به غذای گوسفندها نمک می‏زنند. همان نمک و همان ماده است که در بدن گوسفند جزو بدن گوسفند می‏شود. شکل، حد و صورتِ گوسفندی بر همان ماده پوشیده می‏شود.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 412 *»

پس همان‌طور که صورت سگ‌بودن از اموری است که برای آن ماده ممکن است، صورت ملحی و نمکی هم از امور و کمالاتی است که برای آن ماده ممکن است. بعد هم صورت گوسفندی برای آن نمک ممکن است.

تمام صورت‏هایی که ما در این عالم می‏بینیم حتی صورت‏هایی که نمی‏بینیم، همه صورت‏هایی است که ممکن است. یعنی کمالاتی است که برای این ماده‏های عنصری ممکن است. اگر اسباب و شرائطی به این ماده تعلق بگیرد از این ماده استخراج می‏شود.

پس آنچه از کمالات که برای این ماده میسر و ممکن است از این ماده می‏توان استخراج کرد اما خود این ماده استحاله پیدا نمی‏کند. این ماده همانی که بوده هست. ماده عنصری عوض نمی‏شود.

الآن می‏بینید چقدر از عمر این عالم می‏گذرد و چقدر صورت‏ها بر همین ماده عارض شده و مرتب تغییر و تحول پیدا کرده است. اصلاً جز تغییر و تحولِ صورت هیچ چیز دیگر نیست. فقط صورت است.

الحمدللّه هم‏اکنون ما شخصیت‏های محترمی هستیم که دور هم جمع می‏شویم. خیلی محترم، معظم و مکرم هر کداممان کسی هستیم و عناوین مختلفی داریم. اما همین ماده‏ها در دویست سال قبل یا سیصد سال بعد چه بوده و چه خواهند بود؟ یا باز زمین است یا آجر یا درختی یا بدن یک حیوانی است. دیگر همین عنصریت است. این است و غیر از این نیست. همان‌گونه که همین درخت‏ها یا حیوانات همه همین‌طور بوده‏اند.

ماده این عالم این‌طور است که صلاحیت استخراج تمام این صورت‏ها را دارد. اسباب و شرائط تربیت و تکمیل که به این ماده تعلق می‏گیرد مرتب از آن، صورت‏ها را استخراج می‏کند. تا وقتی شرائط و اسباب فراهم است این بدن بدن گوسفند است و

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 413 *»

صورت گوسفندی به روی این بدن پوشیده شده است. تا در نمکزار افتاد و نمک شد باز همان ماده است ماده عوض نشد و استحاله پیدا نکرد. یعنی خود ماده تغییر پیدا نکرد که غیر از آن ماده بشود. همان است ولی صورت نمکی از آن استخراج شد. چون شرائط و اسباب تعلق گرفت و این صورت را از آن استخراج کرد.

اینها از کمالاتی است که در امکان خود این ماده قرار گرفته که به وسیله اسباب، ابزار و شرائط تکمیلی مرتب استخراج می‏شوند. این‌چنین موجودی که به این نوع وجود تام متحقق است ماده‏اش تغییر نمی‏کند. ماده همین که هست، هست.

البته این را به عنوان مثال عرض کردم. در مورد پیدا شدن صورت‏ها و سالم ماندن ماده‏ها کلمات تامات همین‌طورند. در مرحله اول محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ کلمات تامات الهیه هستند. در مقام و رتبه این بزرگواران تمام کمالاتی که در آن عرصه ممکن می‏باشد در وجود ایشان موجود و متحقق است. نوع وجود آن بزرگواران یک وجود کامل و تمام است. خودشان هم موجود و متحقق به این نوع و کیفیت از تحقق می‏باشند. اینها کلمات علیای الهیه و کلمات تامات علیا هستند.

بعد از ایشان انبیاء می‏باشند. انبیاء در مقام و رتبه خودشان کلمات تامه علیا هستند. یک درجه نسبت به محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ پایین‏ترند. از این جهت نسبت به ایشان سُفلا می‏باشند. لکن در رتبه خود  کلمات تامه هستند و به یک تحقق و وجود تام متحقق و موجودند. و معنی تام این است که آنچه از کمالات در رتبه ایشان ممکن است در ایشان به طور بالقوه وجود دارد. به حسب اسباب و شرائط تکمیل و تکمل از آنها استخراج می‏شود.

از این جهت ممکن است یکی از آن بزرگواران در گهواره بگوید: انی عبدالله آتانی الکتاب و جعلنی نبیا.([50]) ممکن است به یکی دیگر از ایشان در سیزده سالگی ملکوت

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 414 *»

آسمان و زمین نمایانده شود: و کذلک نری ابرهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین.([51]) در حدود سن سیزده سالگی بر حضرت ابراهیم؟ع؟([52]) به کشف فؤادی کشف شد. برای او معرفت فؤادی فراهم شد. خدای خود را شناخت و به مظاهر تعریف و تعرّف در این سن به خدا معرفت پیدا کرد. هر کدام به حسب اسباب، شرائط و اقتضاءات فرق می‏کرده است. حضرت موسی به طوری حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیهم السلام هم طوری. پس آنچه از کمالات که برای رتبه ایشان ممکن باشد در ایشان بالقوه هست و باید استخراج شود.

حتی عرض می‏کنم محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ هم در مقام تعیناتشان همین‌طور هستند. آنجا هم خدا در تعین و مقامات تعینی ایشان آنچه که از کمالات ممکن می‏باشد، در ایشان قرار داده است.

از این جهت ترقی برای آنها هم حد توقف ندارد. آنها هم ترقی و تکاملشان به یک جایی متوقف نمی‏شود. اما ما از این حرف چه می‏فهمیم؟ و کجای سخن و کجای مطلبیم؟!

تعبیری می‏گوییم که رسول‌اللّه؟ص؟ عرض می‏کردند: رب زدنی فیک تحیرا([53]) یا آنکه خدا فرمود: و قل رب زدنی علما.([54]) معلوم است که ایشان هم به واسطه همان اعمال ذاتیه مرتب ترقی می‏فرمایند و خدا هم مرتب به ایشان در مقامات تعیّنی افاضه فیض می‏فرماید وحد توقفی هم برای تکامل ایشان نیست.

اینها کلمات تامه علیا هستند. بعد از رتبه ایشان انبیاء کلمات تاماتند که

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 415 *»

نسبت به سایر خلق علیا و نسبت به محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ سُفلا می‏باشند. بعد از ایشان مقامات انسان است.

انسان که می‏گوییم یعنی کاملين و ناقصين. کاملين شیعه در حدی و ناقصينشان در حدی هستند. کلمه انسان شامل هر دو هست. همین‌طور که به عرش و کرسی جسم می‏گوییم، به افلاک هم می‏گوییم، به زمین هم می‏گوییم، به موالید هم جسم می‏گوییم. ولی اطلاق اینها چطوری است؟ در جای خودش باید بحث شود.

پس کاملين شیعه و بزرگان دین هم در رتبه خود کلمات تاماتند لکن سفلا. این انسان‏ها هم نسبت به مراتب مادون کلمات علیا هستند لکن در حد خود نسبت به مراتب بالا ناقصند.

مقصود این است که بدانیم، هر موجودی که در عالم خود قرار گرفته از ده قبضه فراهم شده است: نُه قبضه آسمانی و یک قبضه زمینی. معنای قبضات این است که آنچه از کمالات که در این درجه و رتبه ممکن است در وجود این موجود جمع می‏باشد.

أتحسب انک جرم صغیر   و فیک انطوی العالم الاکبر([55])

امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه می‏فرمایند: تو فکر می‏کنی جرم کوچکی هستی و حال آنکه تمام این عالم بزرگ در تو قرار گرفته است. تو فشرده همه این عالم می‏باشی. از تمام این عرش، کرسی، آسمان‏ها و از همه مراتب زمینی در تو قبضه‏ای هست. یعنی کمالاتی که برای تو و در وجود تو بالقوه قرار گرفته، تمام کمالاتی است که در این رتبه برای این موجود ممکن است فراهم شود.

اسباب ترقی و تکمیل هم فراهم است و انسان خود را در معرض اسباب باید قرار

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 416 *»

دهد. در معرض عوامل و شرائط تکامل قرار بدهد: ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها([56]) امیرالمؤمنین؟ع؟ می‏فرماید: بدانید برای پرورنده شما در دوران زندگیتان نسیم‏های جان‌بخش و کمال‌بخشی وجود دارد. این نسیم‏ها می‏وزد اگر خودتان را در برابر این نسیم‏ها قرار دادید از فیوضات آن نسیم‏ها بهره‏مند می‏شوید. اگر رفتید و در را بر روی خود بستید و خود را از این نسیم‏ها محروم کردید، محروم خواهید شد.

می‏فرماید خود را در معرض اسباب ترقی و تکامل قرار بدهید. خودتان را در دامن اولیاء بیندازید. با قرآن و فرمایشات معصومين انس پیدا کنید. با فرمایشات بزرگان انس بگیرید. خودتان را در معرض خیرات قرار دهید. اعمال خیر انجام دهید و خودتان را در معرض دعای دعا کنندگان قرار بدهید.

معلوم است اولِ دعا کنندگان امام زمان صلوات اللّه علیه هستند. خودمان را در معرض دعای آن بزرگوار قرار دهیم، به اینکه خودمان را در معرض دعای کاملين شیعه قرار دهیم که دعا می‏کنند: اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات و المسلمین و المسلمات. خودمان را طوری قرار دهیم که این دعا شامل حال ما شود و درباره ما هم مستجاب گردد.

پس این معنای آن است که می‏گوییم هر موجودِ دارای وجود تام و متحقق به یک تحقق تام در او ده قبضه از مرتبه خودش هست نُه قبضه آسمانی و یک قبضه زمینی. تمام کمالات آن عرصه در وجود او بالقوه است. که اینها را در اثر ترقی و تکامل یافتن می‏تواند بالفعل سازد. این یک نوع وجود است.

وجود دیگر وجود ناقص و ناتمام است. به موجودی که به این وجود متحقق است موجود ناتمام و ناقص می‏گویند. آن، وجودی است که از یک حد و یک حالت

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 417 *»

تغییر نمی‏کند. یعنی مجموع کمالات آن رتبه در او بالقوه نیست تا در اثر تعلق اسباب و شرائط تکمیل خود را به کمالی برساند. همان که هست، هست. در همان حدود و صورت همیشه هست.

در همان صورت ممکن است لطیف و غلیظ بشود. در همان صورت مراتب غلظت و لطافتی پیدا کند. کمالاتش به همین است. آنچه از افاضات خیرات و امدادات که به او می‏رسد باز به همان حد خود او محدود است. از دایره وجودی او خارج نمی‏شود.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 418 *»

 

مجلس 20

 

(شب سه‏شنبه  10 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

 

 

 

 

r تقسیم وجود به تامّ و ناقص

r مقصود از تمام‌بودن وجود و ناقص‌بودن آن

r عجز نظریه نسبیت از تعریف حقیقت مادّه

r جوهر، وجود تام و عرض، وجود ناقص است

r جوهر و عرض نسبی است

r معنای تنزّل موجود تام

r لوازم هر مرتبه‏ای موجودات ناقصند

r لوازم تحقق دارند و تغییرپذیر نیستند

r بطلان حرکت جوهری صدرائی

r خلاصه مطلب

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 419 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

براى شناختن اینکه جن نسبت به انسان و نسبت به بدن هورقلیایی و بدن اُخروی او در چه رتبه‏ای است، به یک اصطلاح از بزرگان ما+ باید توجه داشت.

آن اصطلاح این است که وجود دو قسم و تحقق دو گونه است. یکی وجود تام است و موجودی که به این نوع وجود، موجود می‏گردد موجودی تمام و کامل است. مقصود از این تمام بودن و کمال این است که اگر اسباب و شرائط تکمیل و تربیت به آن موجود تعلق بگیرد، آنچه از کمالات در رتبه او ممکن است و در قوه او است، آن کمالات را از آن موجود استخراج می‏کند و به فعلیت می‏آورد. مراد از کمال و تمام این است.

برای نزدیک‌کردن مطلب به ذهن، نمونه خیلی محسوس و نزدیکی مثال زده‏اند. فرض کنید سگی در نمکزار بیفتد و نمک شود. این جسم و ماده در امکان آن، صورت سگی و صورت نمکی هست. اسباب و شرائط استخراج صورت‏ها که به ماده تعلق می‏گیرد، یک صورت را از آن ماده استخراج می‏کند. بدون آنکه خود ماده متغیر گردد و از جسم بودن خارج شود. جسم جسم و ماده ماده است. تحت هر صورت و شکلی که

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 420 *»

در بیاید حقیقت ماده به اصطلاح ماده نوعیه متحول نمی‏گردد. حقیقت ماده از ماده بودن خارج نمی‏شود.

درست است که مثلاً  از نظر فیزیک یا علم طبیعی روز ممکن است گفته شود عناصر تشکیل‌دهنده سگ با عناصر تشکیل‌دهنده نمک به اصطلاح آن ذرات مولکولی در ترکیب شدن تفاوت می‏کنند. در تشکیل و تألیف‌یافتن مختلف می‏شوند که این صورت‏های گوناگون استخراج می‏شود.

عرض می‏کنم خود ماده مقصود است. به تعبیر فیزیکی همان جرم مقصود است. جرم از جرم‌بودن خارج نمی‏شود. جرم تحت هر شرائطی جرم است به هر نوع ترکیب و تشکیل که فراهم گردد. اگر چه به واسطه اختلاف و نوع ترکیب‏ها بر رخساره جرم صورت‏های مختلف پیدا شود. باز جرم از جرم‌بودن خارج نمی‏شود.

الحمدللّه این مطلب روشن است که ما هم اگر می‏بینیم صورت‏ها به واسطه اختلاف در ترکیب ذرات مولکولی فراهم می‏شود؛ تقریباً برای آن است که ما یک سمت و روی ماده را می‏بینیم. روی دیگرش را نمی‏بینیم. ماده روی دیگری هم دارد که اسمش را انرژی می‏گذارند. باز همین انرژی در شرائط مختلف چیزهای مختلفی است. نور، صدا، الکتریسیته و امثال اینها است.

خلاصه هر دو روی ماده فرق نمی‏کند. چون رو یک چهره و نمودی از آن است. حالا خود ماده چیست که این جرم و انرژی دو چهره از آنند؟ در واقع دو چهره برای حقیقت جسم هستند. آن حقیقت جسم هر چه هست، آن تغییر نمی‏کند.

گرچه به شکل جرم و ماده که باشد در اثر اختلاف تشکیل مولکول‏ها به صورت‏های مختلف در می‏آید. اگر انرژی هم باشد باز به صورت‏های مختلف وجود دارد. ولی در نظریه نسبیت ثابت شده که اینها همه باز هم نمود جسمند. اما خود جوهر و حقیقت جسم چیست؟

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 421 *»

نظریه نسبیت تنها مخصوص اینشتین نیست. دیگران هم با او در این نظریه دست در کار بوده‏اند. کمک‏های آنها دست به دست هم داده تا این نظریه تقریباً به اثبات رسیده است. آنها اقرار می‏کنند که نظریه نسبیت عاجز است از اینکه حقیقت جسم و ماده را بتواند بیان کند. حقیقت جسم را نتوانسته است بیان کند.

از این جهت هم بعضی طعنه‏وار بر اینشتین گفته‏اند که ایشان هم برای بیان حقیقت ماده مثل حکماء ایده‏آلیستی و به روش آنها در تعریف حقیقت جسم، کلمه جوهر  را به کار برده است. در فارسی جوهر می‏شود. از ناچاری چون دیگر راهی به حقیقت جسم ندارند. با آنکه دو روی آن؛ روی جرم‌بودن و روی انرژی‌بودن را توانسته‏اند ببینند اما باز هم برایشان حقیقت جسم روشن نشده است.

پس اینکه می‏گوییم در موجودی که به وجود تام موجود است هر دگرگونی که دست دهد ماده‏اش از آنچه هست خارج نمی‏شود؛ مقصود ما همان حقیقت جسم است. مثلاً می‏گوییم اگر سگ در نمکزار بیفتد، صورت سگی از او گرفته شده و صورت نمک بودن بر او عارض می‏شود. این کمالی است که در اثر تعلق اسباب و شرائط از جسم استخراج شد ولى جسم از جسم بودن خارج نشد. جسم همانی که بود هست لکن این صورت در امکان او بود که به واسطه تعلق اسباب و شرائط استخراج شد.

اصلاً در این جهان ظاهری، آنچه مشاهده می‏کنیم یا نمی‏کنیم و نمی‏دانیم وجود دارد؛ همه همان کمالات و صورت‏هایی هستند که از ماده استخراج می‏شوند. همه اینها چه به شکل جرم چه به صورت انرژی از همین ماده و جسم استخراج شده‏اند. صورت‏ها و کمالات عارض بر جسم و حاصل از جسم است. انرژی هم جسم است. کاری هم که فراهم گشته و به کار دیگر تبدیل می‏شود جسم است. عمل، تفکر تمام اینها جسمند. همه اینها کمالاتی است که از جسم به وسیله اسباب و شرائط، استخراج شده و بالفعل می‏گردند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 422 *»

پس هر موجود مادی این عالم را که در نظر بگیرید، کمالات به طور قوه در امکان وجودش قرار دارد. خداوند اسباب و شرائطی فراهم کرده که به اشیاء مادی تعلق گرفته و از همین ماده کمالاتی که مشاهده می‏کنیم و نمی‏کنیم استخراج می‏نمایند. تمام فعالیت‏هایی که در کُرات دیگر یا روی این زمین و در این موالید موجود است، همگی استخراج کمالات و صورت‏هایی است که در کمون این ماده قرار گرفته است.

پس موجودی که به این نوع وجود متحقق باشد به حسب خودش کامل و تمام است. به اصطلاح مشایخ ما+ نوع وجودش «وجود تام» است.

اما وجود ناقص به طور کامل به عکس وجود تام است. یک نوع تحقق و وجودی است که اصلاً در آن صلاحیت دگرگونی نیست. موجودی را که به چنین وجودی متحقق و موجود شده در اصطلاح این مکتب «موجود ناقص» می‏گویند. یعنی هیچ صورتی را از او نمی‏شود گرفت و صورت دیگری برای او احداث کرد. همان صورتی که هست همان است و دگرگون نمی‏شود. این وجود، وجود ناقص و این موجود، موجود ناقص است.

البته می‏شود فرض کرد که به طور کلی به امکان برگردد. بعد خدا دوباره از عالم امکان به او بخواهد تحققی ببخشد. طور دیگری برای او صورت و کمالی فراهم سازد تا به آن کمال ظاهر گردد. باز تا به آن صورت متحقق شد دیگر برای او دگرگونی و تغییری نیست. به همین حال می‏ماند اگر چه به طور دائم خدا او را احداث می‏فرماید و امداد می‏کند. ولی بیش از این صورتِ موجود برای او کمالی نیست. کمالی دیگر برای او نمی‏شود تصور کرد، که از این حالت و کمال در آید و به آن کمال و صورت دیگر متلبس و ظاهر شود. این نشدنی است.

اینجا تعبیری دارند که می‏شود گفت مطلب را به ذهن آشنایان با اصطلاحات نزدیک می‏کند. آن این است که فرض کنید آن وجود اول جوهر و این وجود دوم عَرَض است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 423 *»

جوهر و جواهر به صورت‏های مختلف قابل دگرگونی هستند لکن ماده جواهر تغییر پیدا نمی‏کند. مثلاً جوهری که حقیقتش جسم است، از جسم بودن تغییر نمی‏کند اما در کمالات متغیر است. صورت‏های مختلف بر او عارض و کمالات متفاوت از او استخراج می‏گردد. همین‌طور است جوهری که نفس یا عقل باشد. جواهر به طور کلی این‌گونه هستند. وجودشان وجود کامل و تمام است. کمالاتی که در عرصه آنها ممکن است در آنها بالقوه وجود دارد و اسباب و شرائط، آن کمالات را استخراج می‏کنند.

اما عرَض این‌طور نیست. کمال عرض همان است که هست و کمال دیگری برای او بالقوه نیست تا استخراج شود. تا وقتی عرض هست و خدا آن را نگاه داشته و اِبقاء و  اِمداد می‏فرماید همین است که هست. دیگر از این صورت و کمالی که دارا است خارج نمی‏شود.

پس به طور کلی می‏توانیم بگوییم اَعراض قابل دگرگون شدن نیستند و از آنچه هستند تغییر نمی‏کنند. به همین سبب وجود و تحققشان ناقص است. خودشان هم موجودی ناقص می‏باشند. ولی جوهرها مانند جسم و موجود جسمانی یا عقل و موجود عقلانی موجوداتی هستند که به تحقق و وجود تام و تمام متحققند. تمام کمالاتی که در رتبه آنها امکانش هست در قوه و امکان این موجود می‏باشد و آهسته آهسته به وسیله عوامل به ظهور می‏رسد.

چون جوهر و عرض از نظر مشایخ ما+ نسبی است همچنین همین دو وجود هم تقریباً نسبی است. پس موجوداتِ به این دو نوع وجود هم نسبی می‏شوند. تمام آنچه ما ادراک می‏کنیم و با هر مشعری از مشاعر خود می‏توانیم درک کنیم همه از جهتی جوهر و از جهتی عرضند. این بحث‏ها گذشته است. پس همه موجودات را از جهتی می‏توانیم بگوییم کاملند و از جهتی می‏توانیم بگوییم ناقصند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 424 *»

از آن جهت که می‏گوییم کاملند یعنی در امکان آنها تکامل بی‏پایان هست که صورت‏هایی که در آن عرصه ممکن است برایشان می‏شود حاصل گردد. از آن حیث که می‏گوییم ناقصند یعنی به همان حال که هستند، هستند. از همان حد و کمالی که دارند خارج نمی‏شوند.

مثلاً وقتی رتبه انسانی را با رتبه نبوت و انبیاء می‏سنجیم می‏گوییم: رتبه انسانی نسبت به رتبه نبوت عَرَض است و موجوداتش به وجود ناقص موجودند. یعنی از آن حد انسانی که برایشان فراهم است ــ که اسمش را صورت نوعیه می‏گذاریم ــ خارج نمی‏شوند. همیشه تا خدا خدایی دارد ــ  که خدایی خدا تا ندارد ــ  رتبه انسانی را محافظت می‏کند، احداث، ابقاء و امداد می‏فرماید اما این رتبه از همین نوع انسانی بودن خارج نمی‏شود. هیچ تغییر نمی‏کند. هیچ‏گونه استحاله و دگرگونی برایش پیدا نمی‏شود.

ولی وقتی رتبه انسانی را در جایگاه خود می‏سنجیم، می‏بینیم این رتبه و موجوداتی که در آن هستند به یک وجود تام و کامل متحققند. یعنی تمام کمالاتی که در این عرصه میسر و ممکن است در تک تک این موجودات به طور قوّه قرار دارد. اسباب و عوامل که تعلق می‏گیرند این کمالات را پی‏درپی استخراج می‏کنند.

پس چون جوهر و عرض در مکتب مشایخ ما+ دو امر نسبی هستند به این اعتبار، هر آنچه ادراک می‏کنیم یا از ادراکش عاجزیم به طور کلی همه را از جهتی می‏شود گفت جوهر و از جهتی می‏شود گفت عرض است. به همین علت از جهتی دارای وجود تمام و تام و از جهتی دارای وجود ناقص می‏باشد. از جهتی موجودی تام و کامل و از جهتی موجودی ناقص و ناتمام است. ناتمام یعنی همیشه در یک حال که از آن حالت و کمال خارج نشود.

مثلاً در مثال انسان دقت کنید. همین زید را در نظر بگیرید. ذات زید را که ملاحظه می‏کنیم، می‏بینیم موجودی تمام است که به یک وجود تام موجود است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 425 *»

یعنی تمام کمالاتی که برای زید میسر و ممکن است در او بالقوّه وجود دارد. اسباب و عوامل برای استخراج آن کمالات مرتب به او تعلق می‏گیرد.

مثلاً خواندن نمی‏داند برای او معلم قرار می‏دهند خواندن می‏آموزد. نوشتن نمی‏داند نوشتن به او می‏آموزند. همین‌طور پی در پی علوم مختلف را اکتساب می‏کند و این کمالات مرتب برای او فراهم می‏شود.

جسمش هم همین‌طور است. از زمانی که جسم زید نطفه است اسباب و عوامل پی در پی به آن تعلق می‏گیرد اما از جسم بودن خارج نمی‏شود. مرتب از او کمالات استخراج می‏شود تا وقتی که مثلاً مرگش فرا می‏رسد. پس زید خودش این‌طور است.

اما حرکت زید را که با او می‏سنجیم، می‏بینیم موجودی است که به یک وجود ناقص موجود و متحقق است. از این جهت حرکت زید نسبت به زید یک موجود ناقص است. حرکت همیشه حرکت است چیز دیگری نمی‏شود. که مثلاً از خود حرکت کمالی استخراج شود که غیر حرکت باشد. این نمی‏شود.

پس وقتی حرکت را نسبت به زید می‏سنجیم، می‏بینیم وجود ثابتی دارد که دیگر برای این وجود ثابت نسبت به زید هیچ تغییر و کمالی نیست. پس می‏گوییم این وجود وجود ناقص است و این حرکت که به این نوع وجود متحقق است یک موجود ناقص و ناتمام است.

باز اگر حرکت را نسبت به اعراضش بسنجیم، خودش جوهر می‏شود. چون حرکت ممکن است بَطی‏ء و کُند یا سریع و تند باشد. پس باز سرعت و کُندی دو عرض است که بر این جوهر پیدا می‏شود. حرکت را به این لحاظ که می‏سنجیم برایش جوهریتی پیدا می‏شود و باز به وجودی تام موجود می‏گردد. قابل این است که از او کمالاتی استخراج شود. اسباب و عوامل به او تعلق گیرد و او را از آنچه هست دگرگون سازد. از حرکت، سرعت یا کُندی پیدا می‏شود. این امور وقتی به طور نسبی

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 426 *»

می‏سنجیم ظاهر می‏شود. مثلاً حرکت مستقیم یا حرکت منحنی و از این قبیل حرکات. حرکت به این صورت‏ها می‏تواند تحقق پیدا کند و ظاهر شود.

نتیجه سخن اینکه، موجودات عالم به طور نسبی دو دسته می‏شوند. چون وجود دو قسم است موجودات نیز به موجودات تام و ناقص تقسیم می‏شوند. اما موجودات تام در هر مرتبه‏ای به همان تمام بودن خود تنزل می‏کنند. به ذاتشان تنزل نمی‏کنند بلکه با همان تمامیّت تنزل می‏کنند.

معنای تنزل کردن به تمامیّت این است که در هر جا که ظاهر می‏شوند قابل هستند که اسباب و عوامل به آنها تعلق گرفته، آنها را کامل سازد و مرتب کمالات را از آنها استخراج کند.

اینکه می‏فرمایند: وقتی خدا عقل را آفرید به او فرمود: ادبر عقل نیز  اِدبار کرد.([57]) همین‌طور عالم به عالم پایین آمد تا این عوالم پیدا شد. در این خاک که تنزل کرد دیگر آخر مراتب نزول عقل بود. معنای اِدبار و نزول این نیست که خود عقل جایش را خالی کند و پایین بیاید. بلکه هر مرتبه تنزل عقل است که به واسطه عقل خلقت شده است. چون به واسطه عقل خلقت شده می‏گویند تنزل و ظهور عقل است. مثلاً عقل در مرتبه روح تنزل کرد. همین‌طور روح در مرتبه پایین‏تر تا به این جسم می‏رسد. اینها همه تنزلات یعنی ظهورات عقل است. تمام اینها عقل است که پایین آمده است.

عقل چون به یک وجود تام موجود بود و نوع وجودش تام و تمام بود، تمام این مراتب هم در جای خود دارای وجود تام بوده و به وجود تام موجودند. یعنی تمام کمالاتی که برای هر رتبه میسر و ممکن است و در هر یک از این موجودات هست که می‏تواند بالفعل شود؛ به وسیله اسباب و عوامل فعلیت پیدا می‏کند.

اما قسم دوم، موجودات یا وجودات ناقصه‏اند. آنها اموری هستند که در جمیع

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 427 *»

این مراتب لازمه هر مرتبه‏ای هستند. مثلاً لازمه وجود عقل در جایگاه خودش عقلانیّت بود. وقتی به ظهورش تنزل کرد و عالم روح پیدا شد دیگر آن لازمه پایین نمی‏آید. تنزل نمی‏کند که پایین بیاید.

باز در مرتبه پایین که عقل تنزل پیدا کرد و روح شد، خدا روح را به عقل آفرید. در اینجا مرتبه‏اش مرتبه روحی و لازمه‏اش هم روحانیّت است. دیگر این لازمه در مرتبه پایین‏تر نمی‏آید. خدا بعد از مرتبه روح به وساطت عقل و روح، نفس را خلق کرد. یعنی به تنزل عقل، روح و بعد از روح، نفس پیدا شد. عقل در این مرتبه درست است که تنزل کرده اما تنزلش به یک وجود کامل و تمام است.

پس به عقل که دستور فرمود: ادبر تنزل کرد. عرض کردم عقل تنزل می‏کند و در هر مرتبه‏ای قرار می‏گیرد یعنی هر مرتبه‏ای به وسیله و وساطت عقل آفریده می‏شود، عقل که در آنجا می‏آید تنزل یا ظهورش کامل و تمام است. به یک تحقق تامی متحقق است.

معنای این سخن این بود که جمیع کمالاتی که در آنجا ممکن است، امکانش برای او فراهم می‏شود. اگر اسباب و شرائط، تعلق گرفت تمام آن کمالات را استخراج می‏کند. این‌طور نیست که فقط همان کمالات موجوده باشد. بلکه خداوند تمام کمالاتی که ممکن است در قوه او می‏گذارد و با اسباب تربیت و شرائط تکمیل و تکمّل او را کامل می‏سازد. مرتب این کمالات از او استخراج می‏شود.

پس اینجا که این موجود به وجود تام موجود است لازمه رتبه‏اش به وجود ناقص متحقق است.

البته این هم بحثی است که آیا لازمه هم متحقق است؟ حق این است که خداوند همان‌طور که ملزومات را خلق می‏کند لوازم را نیز خلق می‏نماید. پس عبارت: «ذاتی شی‏ء لم یکن معللا»([58]) از سخنان اشتباه است که باید دور انداخت. در نزد

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 428 *»

محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ این‌طور نیست. لوازم چه ذاتی چه عرضی متعلق جعلند. جعل به لوازم هم تعلق می‏گیرد همان‌طور که به خود ملزوم تعلق می‏گیرد. خدا همانطور که شمس و خورشید را آفریده خورشید بودن را هم برایش آفریده است. خدا زردآلو را که آفرید زردآلو بودن را هم برایش آفرید.

اینکه می‏گویند «ما جعل الله المشمش مشمشاً بل اوجده»([59]) سخن صحیحی نیست. بلکه جعل اللّه المشمش و همچنین جعله مشمشةً. جعل به هر دو تعلق گرفته است هم به ملزوم هم به لوازم. این مطلب که الحمدللّه روشن است.

در هر صورت پس لوازم هر رتبه نیز متحقق، مخلوق و مجعولند. اما نوع وجودشان طبق این اصطلاح، وجود ناقص است. یعنی همان که هستند، هستند. دیگر تغییر پیدا نمی‏کنند. مگر به امکان برگردند و دوباره از امکان به یک شکل، صورت و طور دیگری متحقق شوند. و الا تا وقتی که هست و خدا او را امداد می‏کند و ابقاء می‏فرماید ــ که برای اِبقاء و امداد خدا «تا» نیست ــ آن لازمه همان که بوده، هست.

مثلاً لازمه عقل در رتبه خودش این است که عقلانی باشد. تمام لوازمش عقلانی است. پس لازمه‏های عقل در رتبه خودش که عقلانی است هیچ‏گاه از عقلانیت خارج نمی‏شوند. همیشه متحققند و همیشه هم امداد و ابقاء می‏شوند. همواره لوازمی عقلانی هستند. هیچ تغییر نمی‏کنند.

اما در مقام تنزل، تا عقل تنزل کرد و روح شد یعنی به ظهورش روح شد باز لازمه این رتبه روحانیت است دیگر عقلانیت نیست. هر چه هم خدا آن را امداد کند و تا وقتی که خدا خدا است و امداد می‏فرماید که «تا» ندارد، این لازمه روحانی است. لازمه عقلانی نمی‏شود. چون رتبه روح است پس لازمه‏اش هم روحانی است.

باز تنزل می‏کند نفس می‏شود. خدا نفس را به عقل و روح می‏آفریند و تنزل و

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 429 *»

ظهور عقل است. در اینجا عقل به ظهورش نه به ذاتش تنزل کرده و نفس شده است و لازمه‏اش نفسانیت است. چون لازمه‏اش نفسانیت است دیگر این لازمه تغییر نخواهد کرد.

اسم این نوع وجودات را «وجودات ناقصه» می‏گذارند. موجود و متحقق به این نوع وجود و تحقق را «موجود ناقص» می‏نامند. همان که بوده همان است.

از این جهت گاهی اسم اینها را حروف می‏گذارند. در فرمایشات ائمه هدی؟عهم؟ از این نوع مقامات و وجودات و موجودات به حروف یا کلمات ناقصه تعبیر آمده است. «اطراف» هم گفته شده است.

همین‌طور عقل بعد از رتبه نفس، پایین آمده و تنزل می‏کند که رتبه طبع پیدا می‏شود. بعد رتبه ماده، بعد رتبه مثال و بعد رتبه جسم پدیدار می‏گردد. لوازم هر رتبه‏ای در جای خودش همانى که بوده است هست.

الآن عقل در این تنزل به این عالم آمده است. در عالم جسم به ظهور خودش ظاهر گشت که این عالم جسم پیدا شد. خوب دقت کنید!حالا چون این عالم جسم تنزل عقل و عقلِ تنزل‌یافته است، پس تمام کمالاتی که در این رتبه برای جسم و تمام موجودات جسمانی میسر است در آن به طور بالقوه وجود دارد. اسباب و عوامل مرتب تعلق گرفته و این کمالات را استخراج می‏کنند.

اما جسمانیت، دیگر لازمه این رتبه است. از وقتی خدا جسم را خلق کرده ــ البته وقت زمانی منظور نیست چون برای عالم جسم وقت زمانی نمی‏توان معین کرد که قبلاً زمانی باشد بعد جسم پیدا شده باشد. زمان مساوق با جسم و وقت جسم است که قبل از جسم نبوده است. اینکه «از وقتی» می‏گوییم وقت دهری مراد است.ــ  از وقتی که خدا جسم را خلق کرده لازمه او را هم برای او خلق کرده که جسمانیت است. این لازمه تغییرپذیر نیست.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 430 *»

آنها که می‏گویند جسم در اثر حرکت جوهریه ممکن است نفس و بعد عقل بسیط شود. اینها سخنانی است که بر خلاف فرمایشات محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ است.

استدلال هم می‏کنیم. استدلال را این‌طور باید گفت که لازمه، از وجودات ناقصه است. لازمه از وجوداتی است که نوعشان نقصان است. یعنی همیشه در یک حالند و هیچ‏وقت دگرگون و استحاله نمی‏شوند. پس جسمانیت جسم که لازمه این رتبه است همیشه ثابت، بی‏تحول و بی‏تغییر است.

پس موجودات همه عوالم دو دسته‏اند. دیگر شما همه عوالم و تمام موجودات در همه رتبه‏ها را به این دو دسته راحت می‏توانید تقسیم کنید. موجوداتی که به وجود ناقص موجودند که وجودات و موجودات ناتمام می‏شوند و موجوداتی که به وجود تام متحققند موجودات تام و کلمات تام الهی می‏گردند. که در مرحله اول محمّد و آل‌محمّدند؟عهم؟ و بعد همین رتبه‏ها که همین‌طور پایین می‏آید در جای خود کلمه تامه هستند.

این کلمات تامه رتبه‏هایی هستند که بزرگان ما آنها را رتبه‏های خلقی می‏نامند. مراتب تنزلی عقل است که در اثر  اِدبار و تنزل عقل این رتبه‏ها پیدا شده است. اما آن وجودات ناقص لوازمی هستند که برای این رتبه‏ها در جا و رتبه خودشان پیدا می‏شود.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 431 *»

 

مجلس 21

 

(شب چهارشنبه  11 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

 

 

r کمالات موجود تام در مراتب تنزّل آن بالقوه می‏شود

r اختلاف بزرگان+ با حکماء درباره تحقق‌داشتن لوازم

r موجودات این عالم (جماد، نبات، حیوان، انسان)

r ملک و جن از موالید این عالم شمرده نمی‏شوند

r اعتدال بدن انسان در این عالم

r اطلاقات مَلَــک در قرآن و احادیث:

محمد و آل محمد؟عهم؟، انبیاء؟عهم؟، شیعیان کامل، اطراف وجودات،
روابط بین فعل‏ها و مفعول‏ها

r مراد از بال‏های ملائکه و تعداد آنها

r رتبه ملائکه، رتبه ماده است و توضیح آن

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 432 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

در اصطلاح آل‌محمّد؟عهم؟ موجودات به دو دسته تقسیم می‏شوند: یک دسته موجوداتی که کلمات تامات و جامعات نامیده می‏شوند و یک دسته از موجودات را حروف، خطوط و اطراف می‏نامند.

این تقسیم‌بندی از جهت کیفیت و نوع وجود اشیاء است. چون طبق فرمایشات بزرگان+  که از قرآن و احادیث آل‌محمّد؟عهم؟ مستفاد است، نوع وجود بر دو قسم است. البته باید متوجه باشیم که مراد و مقصود از «وجود» همان تحقق در خارج است. متحقق‌بودن در هر عالمی از عوالم یا در هر ظرفی از ظرف‏های وجودی و عوالم خلقت را «وجود» می‏گویند.

«وجود» به معنای تحقق دو قسم است: وجود تام و وجود ناقص. موجودی را که دارای وجود تام باشد موجود تام یا کلمه تامه می‏گویند. موجودی را که به تحقق ناقصی متحقق باشد موجود ناقص می‏گویند. در اصطلاح لسان وحی و ائمه هدی؟عهم؟ حروف، اطراف، حدود و صور و … می‏گویند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 433 *»

به زبان حکمت جواهر و جوهرها موجوداتی هستند که به تحقق تام متحققند و کلمه تامه هستند. اما اعراض به تحقق ناقص متحققند. چون جوهر و عرض نسبی است پس هر موجودی که به لحاظی جوهر باشد به وجود تام متحقق است و هر موجودی که عرض باشد به تحقق ناقص متحقق است.

این مقدمه‏ای بود برای اینکه مطلبی که در دست داشتیم روشن شود. فرق بین موجود تام با موجود ناقص تقریباً به این‌طور شد: موجود تام از مرتبه خود به ظهورش تنزل کرده و پایین می‏آید. تنزل که کرد و پایین آمد چون تنزلش به ذاتش نیست پس جای خود را از وجود و ذات خود خالی نمی‏کند تا در مرتبه پایین تنزل کند، بلکه به ظهورش در مرتبه پایین تنزل می‏کند.

وقتی به ظهورش در مرتبه پایین قرار گرفت، تمام کمالاتی که برای مرتبه بالا بود برای او بالقوه می‏شود. همه آن کمالاتی هم که برایش بالقوه شد قابل استخراج می‏گردد. یعنی آن کمالات با اسباب و عوامل تربیت و تکمیل آهسته آهسته بالفعل می‏شود. بر اثر تعلق عوامل و اسباب از کمونش به بروز، ظهور و شهود می‏رسد. همین‌طور است وقتی که در مرتبه بعدی تنزل می‏کند و همواره تنزل دارد.

مثلاً ما زید را در این عالم می‏بینیم و با همین جسم مشاهده می‏کنیم. ما اینجا جز جسم زید چیز دیگری نمی‏بینیم. آن هم جسم عرضی دنیایی عنصری. معتقدیم برای همین زید مراتبی دیگر بالاتر از این جسم هست. برای او مرتبه مثال، بالاتر ماده، بالاتر طبع و همین‌طور نفس، روح، عقل و فؤاد است. اینها مراتبی است که ذکر می‏فرمایند و در روایات هم رسیده است.

معتقدیم این مراتب برای زید وجود دارند. از طرفی هم می‏دانیم که فؤاد زید در رتبه عقل زید تنزل کرده است. عقل زید با همان ظهور فؤادی در رتبه روح زید تنزل کرده و بعد همین‌طور در نفس تا به این جسم رسیده است. در این جسم زید جمیع آن

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 434 *»

مراتب به طور تنزل وجود دارد. یعنی جسم زید در همین عالم همه آن مراتب را دارا است. همه آن مراتب به طور تنزل در این مرتبه واقع شده است و مثال‏هایی است که یکی پس از دیگری از همین جسم باید استخراج شود.

الآن خودمان که دارای مثال، ماده، طبع، نفس، روح و عقل هستیم، همه اینها از همین جسم دنیایی ما استخراج شده است. همین‌طور عوامل و اسباب تربیت و تکمیل تعلق می‏گیرند و از همین جسم انبیاء روح نبوت استخراج می‏شود و همین بدن، بدن یک نبی می‏شود. باز بالاتر مثال روح القدس کلی از آن استخراج می‏شود و همین بدن، جسم محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ می‏شود.

یک‌چنین مراتب کمالی در همین جسم به طور بالقوه وجود دارد. وقتی اسباب، عوامل و شرائط فراهم شد از این طرف قابلیت هم فراهم گردید، این کمالات بالفعل می‏شود. اينها معنای وجود کامل یا موجود، تحقق و وجود تام است. مراد از یک‌چنین موجوداتی چنین نوع از وجودها می‏باشد.

لوازم هر رتبه‏ای نیز موجودند و تحقق دارند لکن وجودشان ناقص است. فرض کنید عقل در جایگاه خودش لوازمی که مال او است صورت، حدود، اطراف و جوانب عقلانی است. مثلاً در تشریح عقل می‏فرمایند: سَرش زهد، چشمانش حیا و زبانش حکمت است و همین‌طور تا آخر فرمایش.([60]) این حدود و صورت‏هایی که برای عقل بیان می‏فرمایند عقلانی است.

پس عقل در رتبه خودش لوازم، اطراف و حدودش همه عقلانی است. اینها تنزل نمی‏کند که در رتبه پایین‏تر بیاید. اینها در همان رتبه همراه عقل است و تنزل نمی‏کند. همین‌طور تجرد و حالت‏های نفسانی که برای نفس است تنزل نمی‏کند که در مراتب پایین واقع شود.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 435 *»

این لازمه‏ها وجودهایی ناقص هستند یعنی ما به وجود لازمه‏ها معتقدیم. لازمه‏ها موجود، مخلوق و مجعولند. اختلافی که در اینجا بین بزرگان ما و سایر حکماء می‏باشد همین است. دیگران لوازم را متحقق می‏دانند اما نه به طور اصیل که جعلی به آنها تعلق گرفته باشد. می‏گویند خدا ملزوم را خلق کرد لازمه دیگر خودش خلقت شد و به خلقت جداگانه احتیاج نداشت. خودش منجعل شد. بزرگان ما می‏فرمایند هر چه در ملک خدا است مخلوق خدا است. همان‌طور که ملزوم مخلوق خدا است لازمه نیز مخلوق خدا است.

مثال واضح برای لازمه و ملزوم اینکه عدد چهار را ملزوم و زوج بودن را لازمه می‏گویند. حکماء می‏گویند مثلاً خدا عدد چهار را خلقت کرد دیگر زوج و جفت‌بودن را برای این عدد خلقت نکرد. به مجرد پیدا شدن عدد چهار زوج بودن هم پیدا شد. هیچ به جعل احتیاج ندارد. آنگاه در همه ماهیات و در تمام لوازم ذاتی مربوط به مجموعه موجودات این کلام را جاری می‏کنند.

از جمله وقتی ابن‌سینا این حرف را می‏گفته و مطرح می‏کرده دستش زردآلو بوده است. همین صحبت به میان آمده که آیا لازمه هم مجعول است یا نه؟ چطوری است؟ او این جمله را می‏گوید که منتشر شده است: «ما جعل الله المشمش مشمشاً بل اوجده» خدا زردآلو  را زردآلو نکرده بلکه خدا زردآلو را ایجاد کرده است. دیگر زردآلوبودنِ زردآلو را که لازمه آن است خدا خلق نکرده است. چنان‌که زوج و جفت بودن عدد چهار  که لازمه آن است به خلقت احتیاج ندارد. خدا زردآلو را آفرید دیگر زردآلوبودن و زردآلوئیّت را برای آن نیافرید اصلاً به آفریده شدن نیاز نداشت.

اینجا بزرگان ما به تبعیت از آیات و روایات از حکماء جدا می‏شوند. می‏فرمایند: همان‌طور که خود ملزوم مخلوق است، لازمه هم مخلوق است. همان‌طور که خود ملزوم متعلَّق جعل و خلقت است و جعل خدا به آن تعلق گرفته به لازمه‏ها هم جعل و

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 436 *»

خلقت تعلق گرفته است. یعنی خدا هم زردآلو  را آفرید و هم زردآلوئیّت و زردآلوبودن را برای زردآلو آفرید. هم عدد چهار را آفرید هم جفت و زوج بودن عدد چهار را برای عدد چهار آفرید.

همچنین خداوند تمام موجودات را که خلقت فرموده لوازمشان را هم خلقت فرموده پس لوازمشان هم موجودند. خدا عقل را که خلقت کرد لوازم، حدود، صورتِ مخصوص، اطراف و جوانب و خلاصه همه لوازم یک ماهیت را برای آن آفرید لکن اینها همه عقلانی است. عقل که تنزل می‏کند و در رتبه بعد ظاهر می‏شود دیگر لوازمش پایین نمی‏آید. لوازم رتبه عقل از برای خودش است. آن لوازم پایین نمی‏آید.

دقت بفرمایید! پس با آنکه در آن رتبه لوازم عقل همراه عقل موجود است جوانب و حدود عقل است و عقلانی است؛ اما عقل که تنزل می‏کند و در رتبه بعدی ظاهر می‏شود دیگر لوازم عقلانی رتبه خود را همان‌جا می‏گذارد. در این رتبه پایینی که آمد باز اینجا لوازم دیگری دارد که آنها را به خود می‏گیرد.

پس لوازم موجودند. خواستم این نکته در خاطرتان بماند که: لوازم موجود و متحققند لکن چون لازمه‏ها وجودشان ناقص است برایشان تنزل نیست. همان ‏جایی که بوده‏اند هستند. هیچ پایین نمی‏آیند. اطراف، جوانب، حدود و صورِ همه ماهیت‏ها و لازمه‏های همه موجودات وجود داشته و موجودند ولی در جای خودشانند. وجودشان ناقص است در همان‏جا هستند و هیچ پایین نمی‏آیند. برای لوازم هیچ رتبه‏ای تنزل نیست. به همین جهت از این لوازم به وجودات ناقص تعبیر می‏آوریم. موجوداتی که موجود و متحققند اما چون تحقق و وجودشان ناقص است برای آنها تنزل نیست.

در ضمن، این مطلب هم روشن می‏شود که پس به طور کلی حقیقت‏ها عبارت می‏شوند از کلمات تامات اما اطراف و جوانب آنها یک وجود و ماهیات ناقص و موجودات ناقص می‏باشند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 437 *»

حالا آیا در همین عالم مخلوقاتی را که از این زمین سر در می‏آورند چند دسته شمرده‏اند؟ حکماء پیشین که همه گفته‏اند: جماد، نبات و حیوان. و انسان را چون یک دسته و نوعی از حیوانات می‏دانند از این جهت جدا نمی‏شمارند. تا به حال همه گفته‏اند موالید این عالم ـــ  آنهایی که از بین این آسمان و زمین پیدا می‏شوند و از زمین استخراج می‏گردند ـــ  سه دسته‏اند: جماد، نبات و حیوان.

مشایخ ما+ به تبعیت از وحی می‏فرمایند: موالیدی که از این عالم سر در می‏آورند و فرزندان این آسمان و زمینند و بین این آسمان و زمین متحقق می‏شوند چهار دسته هستند. چهار نوع ممتاز و جدا می‏باشند: جماد، نبات، حیوان و انسان. بزرگان ما انسان را از حیوانات دیگر جدا می‏شمارند.

حکماء بر اساس پیروی از همان حکمت‏های انحرافی یونانیان می‏گویند موالید سه دسته‏اند: جماد، نبات و حیوان. انسان را هم که تعریف می‏کنند، می‏گویند فقط در فصل ممیِّز با سایر حیوانات فرق دارد و الا در حد اشتراک و جنس با سایر حیوانات مشترک است.

می‏گویند: «الانسان ما هو؟ حیوان ناطق» این تعریف مانند آن است که بگوییم «الفرس ما هو؟ حیوان صاهل» اسب چه حیوانی است؟ حیوانی است که شیهه می‏کشد. انسان چه حیوانی است؟ انسان هم حیوانی است که سخن می‏گوید یا کلیات را ادراک می‏کند. فقط یک فصل ممیز دارد. آنها با تبعیت از حکمت‏های پیشینیان انسان را جزو حیوانات می‏شمرند.

برای شوخی می‏گفتند منطق یعنی چه؟ یعنی کارخانه تبدیل‌کننده انسان به حیوان. چنین حرفی می‏زدند حالا نمی‏دانم از کجا یاد گرفته بودند. اما حرف خوبی بود کار این حکماء هم همین بود. اگر می‏پرسیدند انسان چیست؟ می‏گفتند حیوان ناطق. یعنی حیوانیّتش مثل حیوانیتی است که در الاغ، گاو، اسب و سایر حیوانات

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 438 *»

می‏گوییم همان‌طور حیوانیت است. فقط یک فصل ممتازی دارد که ناطق باشد.

بزرگان ما می‏فرمایند اصلاً  این حیوانیت غیر از آن حیوانیت است. درست است که انسان حیوان است اما غیر از آن حیوانات است. حیوانیت حیوانات ظلّ و سایه حیوانیت انسان است. حیوانیتِ انسان مربوط به عرصه نفوس است و هیچ حد اشتراکی با سایر حیوانات ندارد. پس جنس و نوعی جدا و حقیقتی کاملاً متمایز می‏باشند. هیچ با حیوان‏های دیگر مابه‏الاشتراک ندارد.

البته اگر همین حیات ظاهری استخراج‌شده از اینجا را بگویند بحث دیگری است. پس اگر به انسان، حیوان ناطق هم بگوییم باید گفت این حیوان مراد نیست.

پس موالید روی این زمین و زیر این آسمان طبق گفته دیگران سه دسته و طبق فرمایش بزرگان ما+ چهار دسته‏اند. جماد، نبات، حیوان و انسان.

آیا چرا مَلَک و جن را به حساب نمی‏آورند؟ چرا جن را از موالید این عالم نمی‏شمارند؟ چرا کسی ملک را از موالید این عالم نشمرده است؟ هیچ‌کس در هیچ حکمتی جن و ملک را از موالید این عالم نمی‏شمرد. سِرّ عدم شمارش جن و ملک چیست؟ با آنکه هر کدام چه جن چه مَلَک رتبه‏ای دارند، متحققند و رتبه‌شان هم متحقق است. حتی قبل از این مرتبه ما هم هستند. قبل از مرتبه هورقلیایی و بدن مثالی ما هستند. ولی چرا در موالید این عالم شمرده نشده و از این موالید گفته نمی‏شوند؟ حیوان، نبات و جماد شمرده می‏شود انسان هم به شمارش می‏آید. اما ملک و جن را از موالید اینجا نمی‏شمارند.

علتش این است که جن و ملک در این عالم تنزل ندارند. اگر هم گاهگاهی روی مصالحی، یک صاحب معجزی مثل نبی یا امامی مرآت و آینه‏ای درست کند یک بدنی مثل بدن دحیه کلبی یا اعرابی بسازد و در آن جبرئیل متمثل و ظاهر شود؛ این را نمی‏توانیم بگوییم که از موالید این عالم شد. اینها اعجاز است و مانعی ندارد

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 439 *»

که امام؟ع؟ یک وجود ناقص را بخواهد ظاهر بسازد بدون آنکه در اینجا تنزلی داشته باشد. این روی حساب معجزه است لکن خود جن و ملک در این عالم تنزل ندارند. در نتیجه از موالید این عالم شمرده نمی‏شوند.

البته وقتی حکماء درباره موالید بحث می‏کنند تصریح دارند که هر موجودی به حد کمال خودش بخواهد برسد ابتداء یک دوره جمادی بعد یک دوره نباتی و سپس یک دوره حیوانی را باید طی کند. وقتی که مراتب و دوره‏های سه‌گانه که اسمش را مراتب قابلیت می‏گذارند طی کرد آنگاه مرتبه و دوره انسانی برایش فراهم می‏شود و تا آن سه دوره طی نشود دوره انسانی برایش فراهم نمی‏شود. از این جهت دوره انسانی را دوره مقبول و آنها را سه دوره قابلیت می‏نامند. وقتی این موجود به حد کمال خود بخواهد برسد این دوره‏ها را باید طی کند تا انسانیت که مقبول و فیض عالی است در او ظاهر شود.

طرز طی‌شدن این دوره‏ها را هم به این‌طور تشریح می‏کنند که اگر اثر و فعل مؤثر به ظاهر این موجود تعلق گرفت به محض تعلق یک ترکیب جمادی برای او تشکیل می‏شود.

اگر اثر و فعل مؤثر تقریباً در قوای طبیعی او دست در کار شد، برای او ترکیب نباتی فراهم شده و دوره نباتیت دست می‏دهد. یعنی وقتی که اثر و فعل مؤثر به دو حیث او؛ هم به حیث ظاهر و هم به حیث قوای طبیعی او تعلق گرفت. این دو حیث طولی است یعنی حتماً اثر و فعل مؤثر به این ظاهر باید تعلق بگیرد که ترکیب جمادی برایش فراهم شود تا بعد به طبیعت و قوای طبیعی او تعلق بگیرد. آنگاه یک ترکیب و حالت نباتی استخراج و یک روح نباتی فراهم کند.

باز مرتبه بالاتر این است که اثر مؤثر و فعل مکمّل به اصطلاح به باطن و فلکیّت این موجود باید تعلق بگیرد تا از این یک روح حیوانی استخراج کرده و برایش بسازد و کمال حیوانی در این ظاهر کند. وقتی این مراتب درست شد و به حد اعتدال رسید آنگاه ممکن می‏شود که انسانیت بر این قابلیت ظاهر گردد.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 440 *»

این بدن‏های ما همین‌طور است. هم‏اکنون بر این بدن‏های ما چند تأثیر واقع شده است. فعل مؤثر و عوامل و اسبابی که در تکمیل موجودات در کار است، به ظاهر این بدن ما تعلق گرفته که از نظر ظاهر یک جماد است. اما در میان همه جمادات عالی‏ترین جماد است. از نظر ترکیب جمادی از همه ترکیب‏های جمادی عالی‏تر و بالاتر است.

بعد در اثر یک‌چنین اعتدال و رشد در جمادیت، صلاحیت یافته برای آنکه فعل مؤثر به قوای طبیعیش تعلق بگیرد و نباتیت استخراج کند. الآن نباتیت بدن ما عالی‏ترین نبات روی زمین است. سبحان اللّه!

از نظر زیست‏شناسی و دید یک زیست‌شناس این بدن ما با پیکره یک درخت فرق نمی‏کند. نمو و رشد دارد و همان‌طور است. تمام احکامی که در درخت‏ها دیده می‏شود به نحو اتمّ، اکمل و جالب‌تر در همین بدن دیده می‏شود. رشدش به اندازه متناسب، قوانین رشد، لاغر شدن، فرسوده شدن و تمام قوانین زیستی در مورد یک درخت، در این بدن ما خیلی جالب‏تر و عجیب‏تر حکومت می‏کند.

تعبیر قرآن است که و الله انبتکم من الارض نباتا([61]) هنگامی که هیچ از زیست‏شناسی و این حرف‏ها بحثی نبود، قرآن می‏فرماید: خدا است که شما را از زمین مثل نبات رویانید. چگونه نباتات را از زمین می‏رویاند؟ همین‌طور شما را رویانید و می‏رویاند. آن به آن از زمین می‏روییم و سر در می‏آوریم.

چون این نباتیّت در عالی‏ترین مرحله از اعتدال است باز فعل و اثر مؤثر تعلق گرفته و از همین نباتیّت، حیوانیّتی را استخراج کرده است. این حیوانیّت همین شنوایی، بینایی و … است که در سایر حیوانات هست. حیوانیت ظاهری است و هیچ به انسانیت ربطی ندارد. اگر یادتان باشد بحثش را در مورد روح حیوانی داشته‏ایم. از این‌جهت مثل سایر حیوانات ظاهری است. به انسان ربطی ندارد که انسان را به این

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 441 *»

حیوانیت تعریف کنیم. وقتی فعل و اثر مؤثر به حیث و قوای فلکی موجود در همین نبات تعلق گرفت حیات حیوانی استخراج شد. اما حیوانی که از همه حیوانات عالی‏تر، معتدل‏تر، کامل‏تر و تمام‏تر است.

چون بدن ما این‏چنین است با آنکه در آن جمادیت، نباتیت و حیوانیت هر سه هست اما به اعتدالی است که نفس انسانی به آن تعلق می‏گیرد. انسانیت از این بدن ظاهر می‏شود ولی از بدن حیوان ظاهر نمی‏شود. با آنکه از نظر حیوانیتِ ظاهری یکسان هستند. آن هم حیوانیت و این هم حیوانیت است. ولی اعتدال این باعث شده که سه دوره را طی کرده و انسانیت هم در آن ظاهر شده است. اما برای آن حیوان دوره سوم تمام نیست. همچنین نبات در دوره دوم و جماد در دوره اول است. چون دوره‏ها برایشان تمام نشده است انسانیت به آن حیوانات تعلق نمی‏گیرد و از آن حیوان روح انسانی ظاهر نمی‏شود. مگر پیغمبری اعجاز بفرماید یعنی قبل از تمام‌شدن دوره حیوانیتِ یک حیوان به او نفس ناطقه ببخشد، آن دیگر اعجاز است. به شکل عادی تا آن دوره را تمام نکند نفس ناطقه به او تعلق نمی‏گیرد. الآن بدن ما این سه دوره را تمام کرده، چون تمام کرده و آن به آن تمام می‏کند نفس ناطقه به آن تعلق می‏گیرد.

سبحان اللّه! واقعاً امر خلقت عجیب است! آن به آن و لحظه به لحظه که ما می‏خوریم، می‏آشامیم و تنفس می‏کنیم، غذا، آب و هوا در این وجود مراتب سه‌گانه را به چه سرعت طی می‏کند!

ببینید از وقتی بچه متولد می‏شود بلکه حتی می‏شود گفت قبل از تولد حیوانیت، نباتیت و جمادیت او یک‌چنین اعتدالی دارد. سبحان اللّه! از همان‌جا تا هر وقتی که زنده است، آن به آن که غذا خورده، تنفس کرده و می‏آشامد، اینها مرتب به این بدن تبدیل می‏شود. به چه سرعت یک دوره جمادی، یک دوره نباتی و یک دوره حیوانی طی می‏شود! آن هم طی‌شدنی به این حد از اعتدال که نفس انسانی به او

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 442 *»

تعلق می‏گیرد. دوره‏های قابلیت و دوره مقبولیت دست به دست هم داده یک موجودی فراهم شده که روی دو پا راه می‏رود و خودش هم نمی‏داند چه خبر است. لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم.([62])

ببینید در جای دیگر می‏فرماید: ثم انشأناه خلقاً  آخر فتبارک الله احسن الخالقین([63]) دیگر خدا برای خلقت این انسان تبارک اللّه می‏فرماید! ولی ما چقدر از خودمان غافلیم! از یک‌چنین آیه بزرگ آفرینش غافلیم که چه خلقتی است؟!

پس جن و ملک از موالید این عالم شمرده نشدند چون آنها را در عالم اجسام تنزلی نیست و در این عالم جسم نزول نکرده‏اند. با توجه به آن بیانی و مقدماتی که در این چند جلسه عرض شد این نتیجه را می‏گیریم که جن و ملک موجوداتی ناقص هستند. وجود دارند اما وجود ناقص و متحقق هستند اما به یک نوع تحقق ناقص. به همین جهت تنزل نمی‏کنند. تشبیهی که می‏توانیم بکنیم اینکه مثل لوازم رتبه هستند که تنزل نمی‏کند یا مثل اطراف، صور، حدود و جوانب هستند که برایشان تنزلی نیست يا مثل حروفند و کلمه تامه نیستند، اینها به تعبیر ائمه هدی؟عهم؟ حروفند.

البته برای ملائکه و اطلاق ملک در قرآن و احادیث مصداق‌های مختلفی است. گاهی ملک گفته شده و محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ اراده شده‏اند. به ابلیس ملعون خطاب شد چرا وقتی تو را به سجده بر آدم امر کردیم، سجده نکردی؟ استکبرت ام کنت من العالین([64]) آیا تکبر ورزیده‏ای یا از عالین بوده‏ای؟ عالین یعنی محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ که آنها به سجده بر آدم مأمور نبوده‏اند. آیا تو خواستی از آنها باشی؟ ائمه هدی؟عهم؟ ملائکه عالین گفته شده‏اند.([65])

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 443 *»

انبیاء را ملائکه کروبیین گفته‏اند.([66]) این تعبیرات برای ملائکه هست. همین‌طور شیعیان کامل را هم ملائکه گفته‏اند: تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر سلام([67]) لیلة‌القدر به فاطمه زهرا؟سها؟ تفسیر شده و ملائکه به علماء و کاملين شیعه که از آن مخدره معظمه بهره‏مند شده و کسب علوم و کمالات می‏کنند. آنها را هم ملائکه گفته‏اند.([68])

به این اعتبار که اینها همه به حقیقت مملوکیت مملوک هستند که هیچ استبداد و استقلالی ندارند. یکی از برادران که مرحوم شده می‏گفت اگر واقعاً  کسی بندگی نسبت به محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ یا نسبت به آقایان و بزرگان دین را می‏خواهد یاد بگیرد، برود کتاب عبید و   اِماء را بخواند. کتاب مربوط به احکام غلامان و کنیزان را بخواند تا ببیند هیچ چیزی ندارد. آنگاه پی می‏برد که خودش چه‌کاره است. لایملک لنفسه نفعاً و لا ضراً و لا موتاً و لا حیوةً و لا نشوراً ([69]) انسان خود را عبد بداند که مالک هیچ نیست. نه مالک نفع و ضرر خود نه مرگ و زندگی خود و نه زنده‌شدن در قیامت خود است.

اعتبار دیگر اینکه ایشان رسولان خدا هستند. ملک بودن به معنای رسالت است. چون ایشان همگی حامل فیوضات هستند. برای رسانیدن و افاضه فیوضات بر مستضعفان فرستاده می‏شوند. به همین جهت ملائکه گفته می‏شوند.

پس لفظ ملائکه به این‌طورها اطلاق شده و به این معانی در قرآن و احادیث وارد گردیده است. ولی مراد از ملکی که اینجا مورد بحث است و  ردیف جن ذکر می‏کنیم همان ذرات وجودی، حدود، اطراف و جوانب اشیاء هستند که فقط یک شأن دارند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 444 *»

دیدیم مثلاً لازمه رتبه عقل فقط لازمه آن بود که دیگر تنزل نمی‏کرد. عقلانیت، اطراف، جوانب و حدود او بود.

فرض کنید الآن این میز حدود، خصوصیات، اطراف و جوانبی که دارد، ما همه را لازمه، حدود و اطراف این میز می‏گوییم. این حدود نسبت به این میز ثابتند، برایشان تنزل و استحاله‏ای نیست. اگر این حدود بخواهد باشد همین است دیگر غیر از این نمی‏تواند باشد. مثلاً این چند سانت عرض و چند سانت طول همین است. غیر از این نمی‏تواند باشد. اگر غیر از این شد غیر از این میز است و دیگر این نیست. اما ماده این میز مى‌تواند منبر، صندلی یا لوح بشود. صورت و کمال دیگر را می‏پذیرد با آنکه خودش خودش است و از اینى که هست خارج نمی‏شود. چوب است چوب از چوب بودن خارج نمی‏شود. اما آن را لوح می‏شود کرد. صورت لوحی از آن می‏توان استخراج نمود. مانعی ندارد کمالی است که خدا الآن در امکان این قرار داده که اگر اسباب و ابزار نجاری به این چوب تعلق بگیرد، صورت لوحی را از این استخراج می‏کند. پس صورت لوحی کمالی است که از این چوب استخراج می‏شود و این ماده هم سر جایش محفوظ است یعنی چوب چوب است و چوب غیر چوب نمی‏شود.

اما این عرْض و طول، هم‌اکنون حدود، اطراف و جوانبِ این میز شده است. آنها اگر از هم پاشید دیگر آن نیست. مثلاً  اگر این پنجاه سانتیمتر  یکی کمتر  یا اضافه گردید دیگر این نیست. این حدود کنونی همین است دیگر تنزل نکرده و استحاله هم پیدا نمی‏کند که بگوییم در همین حدود کمالی ذخیره است که می‏شود استخراج کرد. در پنجاه سانتیمتر همان پنجاه سانتیمتر طول یا عرض است. همین است و دیگر قابل تغییر نیست.

از وقتی خدا این پنجاه سانتیمتر را خلق کرد دیگر همین است. اگر پنجاه سانتیمتر خودش پنجاه و یک یا چهل و نه بشود دیگر غیر از این است. دیگر این

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 445 *»

نیست. به طور کلی همین حدود و صورت‏هایی که هست و بر این اجسام پوشیده می‏شود، همه جوانب و حدودند.

پس از ملَک همین حدود، اطراف و جوانب اشیاء و لوازم رتبه‏ها و صورت‏ها و این قبیل امور اراده می‏شود. اینها همیشه بر یک حالت هستند. ملکی را که خدا آفرید و او را به این‌طور تحقق متحقق کرد دیگر همیشه همین است. هیچ وقت برای آن یک ترقی یا تنزلى نیست که کمال دیگری از او استخراج بشود. این در اثر نقصانی است که برای نوع وجودش است.

از این جهت حضرت امیر؟ع؟ درباره ملائکه می‏فرمایند: منهم سجود لایرکعون بعضی از ملائکه همیشه در سجود هستند. اینجا سجود جمع ساجد است. همیشه در سجودند و هیچ وقت رکوع نمی‏کنند. اینها همیشه در سجود هستند. یعنی کمالی که در آن ظاهر شده و خدا آنها را به آن وجود داده کمال دیگری از آن نمی‏تواند استخراج شود. در اثر ضعف و نقصان وجودی‏این‌طورند. بعد می‏فرماید: و رکوع لاینتصبون([70]) یک‌دسته ملائکه همیشه در رکوع هستند و نمی‏ایستند. در اینجا رکوع جمع راکع است. شاید بعضی از ملائکه همیشه نشسته باشند و هیچ وقت بر پا نایستند.

از این قبیل تعبیرات در روایات هست. می‏خواهند بفرمایند که هر ملکی شأن و وضع خاصی دارد. به این بیانات و مقدماتی که عرض کردم، در اثر ضعف و نقصان وجودی که برای او هست دیگر از این وضعی که هست تحوّل نمی‏یابد و تغیّر برایش نیست. به همین جهت دیگر کمالی غیر از همین کمال موجود برایش نیست و نخواهد بود. برای آنها کمال دیگری استخراج نمی‏شود. هر چه اِمداد می‏شوند امدادها از جنس همین کمالشان است. یعنی خدا همه ملائکه را همواره اِمداد می‏کند ولی اِمدادهای مربوط به ملکی که همیشه در رکوع است همیشه از جنس رکوع و همین

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 446 *»

کمال است. پس همواره در همین کمال به سر می‏برد. همین‌طور آن که در سجود یا در حالت دیگری است. همچنین ملائکه مقسّمات، مدبّرات و ملائکه دیگری که این همه در آیات و روایات برایشان بیانات رسیده و اوصاف و شئوناتشان ذکر شده است. در همین شئون و اوصافی که هستند ثابت، بی‏تغیّر و تحوّلند. استکمال به آن معنایی که برای سایر موالید و موجودات به وجود تام بود برای ایشان نیست. پس از اول تا آخر خلقتشان بر یک حالند. خداوند را به همان که در آنها قرار داده شده عبادت می‏کنند و به همان کمالی که برای آنها حاصل شده، هستند.

اینجا بد نیست راجع به این جمله توضیحی عرض کنم که گاهی مراد از ملائکه رابطه‏های بین فعل و مفعول است. ائمه؟عهم؟ رابطه تعلق بین فعل و مفعول را هم ملک می‏فرمایند. این ملائکه خیلی گسترش دارند. تمام عوالم خلقت پر از این‌گونه ملائکه است. چون در همه عوالم خلقت، فعل و مفعول در کار است. کار خدا مشیّت است و اشیاء هم مُشاء هستند. تا خدا این را نخواهد این شیئیّت پیدا نمی‏کند.

ائمه هدی؟عهم؟ اسم رابطه بین فعل خدا و مفعول، بین مشیت و مُشاء ــ  آن که مورد تعلق مشیت قرار گرفته ـــ  را مَلَک می‏گذارند. دیگر ببینید بیان ملک از کجا شروع می‏شود. در این عالم اجسام هم ملک است. حتی بر تمام ذره ذره از این پوست و گوشت وجود ما ملَک موکل است. ملکی موکل است که بین فعل خدا و مُشائیّت او رابط است.

چون در مورد هر چیزی فرموده‏اند: لایکون شی‏ء فی الارض و لا فی السماء الا بهذه الخصال السبعة بمشیة و ارادة و قدر و قضاء و اذن و کتاب و اجل([71]) تمام اینها مراتب فعل خدا است که جدا جدا از هم فرموده‏اند. همه مراتب فعل خدا است یعنی مجموعه این هفت چیز یک چیز است که فعل خدا است. برای فعل اللّه این مراتب هست. امام

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 447 *»

باقر؟ع؟ وقتی فعل اللّه را تجزیه می‏کنند این اسم‏ها رویش می‏آید. ولی کلیه این هفت مرتبه را که امام؟ع؟ می‏فرمایند، فعل خدا است که به هر شیئی تعلق می‏گیرد.

چه بگویید: لایکون شی‏ء فی الارض و لا فی السماء الا بهذه الخصال السبعة یا بگویید «الا بفعل الله» یعنی هیچ چیزی در زمین و آسمان پیدا و متحقق نمی‏شود و وجود نمی‏یابد مگر به فعل خدا «لا مؤثر فی الوجود الا الله و لا فاعل فی الوجود الا الله»([72]) هیچ مؤثر و فاعلی در وجود جز خدا نیست. لکن به ذات مقدّسش فاعل نیست بلکه به اسباب و عواملی فاعل می‏باشد.

پس هر موجودی مفعول است و فعل خدا به آن تعلق گرفته است. به تعبیر ائمه؟عهم؟ رابط بین این دو ملک است. مخصوص مرتبه‏ای هم نمی‏شود. تمام مرتبه‏ها و همه عوالم این‌طوری است. ملک که به این اطلاق و معنی گفته می‏شود عمومیت پیدا می‏کند. دامنه ملک گسترده می‏شود و مخصوص مرتبه‏ای نیست. به همین جهت امام؟ع؟ به این‌طور تعبیر می‏آورند که چه بسا یک‌دسته سبزی از ملکی بهتر باشد.([73]) ملائکه این‌گونه هستند.

معلوم است ملکی که به یک جزء از یک برگ سبزى متعلق است و واسطه و رابط در تعلق فعل به آن جزء یا به کل این برگ است، این برگ از آن بهتر است. یک برگ ریحان یا تره را در نظر بگیرید. روشن است که این برگ از آن رابط بهتر است. خود این برگ سبزی از آن ملک رابط بین فعل خدا و این برگ سبزی بهتر است.

البته بیانات ائمه؟عهم؟ در خصوصیات ملک که ملک شخصی و موجودی زنده دارای بال‏ها است، با این توضیح هیچ منافات ندارد. بال‏های او همان قوای او است که توسط آنها امر خدا را می‏تواند امتثال و فرمان خدا را اجراء و از دستورها تبعیت

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 448 *»

بکند. همچنین خدا که می‏گوییم یعنی خدا به مقام مدبّریت او که امام؟ع؟ است.([74]) خدا به مقام مدبّریتش فرمان می‏دهد و ملک، فرمان‌بردار امر امام؟ع؟ است.([75]) از امام یعنی فعل اللّه اخذ می‏کند. فعل‏اللّه کلی، مشیة اللّه کلیه و مطلقه امام؟ع؟ هستند.([76]) این ملائکه در مراتب مختلف چنین وساطتی می‏کنند و می‏رسانند. از همین حالت و قوای آنها به جَناح، بال و بال‏ها تعبیر می‏آورند. می‏فرمایند صاحب بال‌های فراوان می‏باشند. البته بال‌هایشان به حسب تعدد شئون و موقعیت شأنشان متعدد است. اگر موقعیت شأنش موقعیت کوچکی است که به یک ذره از سبزی مربوط است، این را ملک کوچکی می‏گویند. اگر به امور مهم و بزرگ‌تر متعلق است می‏گویند ملک بزرگی است.

حتی گاهی می‏فرمایند ملکی است که یک پایش در مشرق و یک پایش در مغرب است. یک پرش زیر عرش یک پرش زیر فرش است. یک‌چنین تعبیراتی هم می‏آورند.([77])

ملائکه‏ای خیلی بزرگ هستند که کارهای بزرگ به عهده آنها است. ملائکه‏ای کوچک هستند که کارهای کوچک‌تر را به عهده دارند. برخی از ملائکه هستند که تعداد پرهایشان را خدا می‏داند. بعضی هستند که یک، دو، سه یا چهار پر دارند. این پرها همان قوایی است که ملک به وسیله آنها امر خدا را می‏تواند امتثال کرده و وظیفه را انجام دهد. مقامات، قُوا، کوچکی و بزرگی یا جزئیات دیگرشان با این وظائف و شئون مرتبط می‏شود. همین‌طور است تعداد یا بزرگی و کوچکی پرها و سایر خصوصیاتشان.

ملائکه به این اطلاق وقتی که مثلاً در عالم جسم قرار گرفته‏اند تنزل عالم بالا

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 449 *»

نیستند. اشتباه نشود، مثلاً الآن بر این جسم ما، بر یک پلک چشم، حتی بر یک دانه از مژه‏های چشم ما ملائکه بسیاری موکل هستند که اینها را به امر خداوند نگاه داشته و کارشان را انجام می‏دهند. اینها تنزل ملائکه بالا نیستند که در بالا بوده و حالا در اینجا تنزل کرده باشند تا موجودی از موالید و موجود به وجود تام باشند. چنین نیست بلکه این ملک در همین‌جا است. جایش همین‌جا است. برای این ملک از بالا هیچ چیزی نیست که تنزل مراتب بالا باشد. مثل جسم زید نیست که تنزل عقل زید است و تمام مثال‏ها در آن بالقوه وجود دارد و استخراج می‏شود. این‌طورها نیست.

با این بیان، این مطلب هم روشن می‏شود که ممکن است ملائکه‏ای در رتبه‏های خودِ فعل اللّه کلی و در رتبه‏های بعد و بعد باشند.

از رتبه حقیقت محمدیه؟ص؟ ، ائمه هدی؟عهم؟ و رتبه انبیاء تا رتبه انسانی ملائکه در اثر مغلوب‌بودن در برابر ظهور ربوبیّت هیچ تشخص و انیّت ندارند. چون این سه مرتبه مقام ظهور ربوبیت و مالکیت است پس ملائکه این سه رتبه کاملاً مضمحل و متلاشی هستند. مملوکیتشان آن‌قدر ظاهر و غالب است که در آن سه رتبه هیچ ظهوری از مالکیت و استقلال برای آنها نیست. همه در اثر ظهور و غالب‌بودن حیث ربی، مالکیت و فعلیت متلاشی هستند.

اما دیگر از رتبه ماده به پایین ملائکه قوت دارند. ملائکه‏ای که در رتبه ماده واقع شده‏اند نسبت به آنجا و در آنجا قوی هستند. چون از رتبه ماده به پایین حیث ربوبیت، فعل‏اللّهی و مالکیت مرتّب ضعیف می‏شود.

در این چهار مقام یعنی مقام عقل، روح، نفس و طبع که سه مرتبه یعنی رتبه محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ ، رتبه انبیاء و رتبه اناسی را تشکیل می‏دهد ــ دیگر جن را چون وجودش ضعیف است نمی‏شماریم ــ چون در این سه رتبه کلی ربوبیت ظاهر، مالکیت غالب و مملوکیت مغلوب است، ملائکه‏اش مضمحل است. هیچ انیت، استقلال و ظهوری ندارند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 450 *»

اما از رتبه ماده به پایین ضعف فعلیت، مالکیت و ربوبیت شروع و قوی‌شدن انیت، مفعولیت و مملوکیت آغاز می‏گردد. اینها قوت می‏گیرد به همین سبب از آن رتبه اسم ملک به میان می‏آید. می‏گویند رتبه ماده رتبه ملک است. به اصطلاح ملائکه در رتبه ماده تعین، تشخص و تمیّز دارند. آثار و اعمالشان آنجا ظاهر می‏شود. ولی ببینید چقدر عجیب است! آن‌قدر ضعیفند که باز به مرتبه بالا نفوذ ندارند. ملائکه‏ای که در رتبه خود اناسی هستند آن‌قدر ضعیفند که خصوصیاتی که در عرصه نفس می‏گذرد نمی‏توانند ببینند و بشنوند.

در حدیث است که وقتی مؤمن با خدایش مناجات می‏کند و در دل سخن می‏گوید ملکش نمی‏شنود. ملکی که مأمور به نوشتن است دیگر نمی‏تواند بنویسد.([78]) یا می‏فرمایند دو یا سه مؤمن که با یکدیگر می‏نشینند و می‏خواهند حرف‏های خصوصی بزنند دیگر ملائکه نمی‏شنوند.([79])

البته حرف‏های خصوصی نه عصیان خدا. مؤمنين شأنشان اجل از این است که عصیان خدا کنند. بنشینند مثلاً غیبت و ناسزاگویی کنند. اگر مؤمنين بنشینند و در طریق ایمان و حق با یکدیگر راز دل بگویند ملائکه نمی‏توانند نزدیک بشوند. اصلاً فرموده‏اند خداوند به ملائکه می‏فرماید: از این دو مؤمن فاصله بگیرید.([80]) این «فاصله بگیرید» در اثر ضعف و نقصانشان است. چون اصلاً نمی‏توانند بشنوند. فاصله بگیرید معنایش این نیست که بتوانند محیط شوند و خدا نخواهد. بلکه چون اینها از عالم نفس، ایمان و حقیقت گفتگو می‏کنند از این جهت ملائکه اجازه ندارند که در این مقام حتی استماع کنند و بشنوند. چون تسلط به آنجا ندارند. رتبه نفس این‌طوری است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 451 *»

از عالم ماده به این طرف آثار ملائکه شروع می‏شود. در اثر ضعف قابلیتی که دارند حتی به مقام نفس نمی‏توانند برسند و از مقام نفس استماع کنند. مقام روشن شدن و تشخص پیدا کردن ملک، مقام ماده است.

این اجمال مطلب بود. پس برایشان تنزل نیست. هر کدام در جای خود همان‌جا خلقت شده و تنزلِ مرتبه بالا نیست. به این معانی که گفتیم که ملک رابط بین فعل و مفعول باشد در هر جایی که خلقت شده جایش همان‌جا است و تنزل مرتبه بالا نیست بر خلاف مراتبی که در موجوداتی که به وجود تام موجودند ذکر کردیم.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 452 *»

 

مجلس 22

 

(شب پنجشنبه  12 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

 

 

 

r جماد، نبات و حیوان مقامات قابلیت است

r دوره انسانیت مقام مقبولیت است

r جنّ و ملَک از موالید این عالم نیستند

r رتبه ملک، رتبه جنّ، مکلّف‌بودن جنّ و برزخ‌بودن آن

r مراد از «برزخ» در این مباحث و مثال‏های آن

r تنزل جنّ تا رتبه مثال و بیان آنکه ابلیس با ملائکه بود

r سرّ تشکّل‌یافتن جنّ به اشکال وحشتناک

r کاملين، جنّ را می‏بینند

r سلیمان؟ع؟  و تجسّم‌یافتن جنّ و کارهای عجیب آنها

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 453 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

نظر به اینکه ملائکه و جن وجودشان وجود ناقص است و موجوداتی هستند که به وجود و تحقق ناقص موجود شده‏اند از این جهت برای ایشان تنزل نیست. ایشان مثل لوازم رتبه‏ها هستند.

مثلاً دیدیم حقیقت در مقام عقل و تعین عقلی که تنزل می‏کند لوازم عقلی به خود می‏گیرد. بعد در رتبه روح که تنزل می‏کند تجرد و تعین روحانی به خود می‏گیرد. همین‌طور در مقام نفس تنزل می‏کند تا به جسم می‏رسد. حقیقت تنزل کرده و تا مقام جسم فرود آمده است. در این جسم مثال‌ها و امثله پس از فعلیت در قوه قرار گرفته که به وسیله اسباب و عواملی ظهور پیدا می‏کند و به ظهور می‏آید.

اما لوازم رتبه‏ها تنزل نمی‏کند، لازمه عقل در رتبه خودش عقلانیت است و تنزل نمی‏کند. عقلانیت فرود نمی‏آید. حقیقت عقل به ظهورش تنزل می‏کند اما هر چه لوازم دارد در رتبه خود می‏گذارد. سایر مراتب و رتبه‏ها نیز همین‌طورند. لازمه‏ها در رتبه‏ها می‏مانند لکن حقیقت به ظهوری بعد از ظهوری در مقام‏های پایین متجلی می‏شود.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 454 *»

از اینجا یک قاعده کلی به دست می‏آوریم که هر چه تنزل نکرد و در رتبه‏ای ثابت ماند حد، صورت و لازمه رتبه است یا اطراف، جوانب و حدود ماهیت می‏باشد.

بعد از توجه به این مطلب در کلمات حکماء می‏بینیم که می‏گویند موالید این عالم سه دسته هستند: جماد، نبات و حیوان. و انسان را جزو حیوان می‏شمارند. مشایخ+ موالید این عالم را چهار دسته می‏کنند. می‏فرمایند: جماد، نبات، حیوان و انسان. و انسان را از حیوانات نمی‏شمارند، انسان را مقام عالی و حقیقتی جدا از این حقایق می‏شمارند.

بلکه آن سه رتبه را مقامات قابلیت و دوره انسانی را مقام و دوره مقبولیت می‏گویند. حتی می‏فرمایند اگر در این دنیا دوره دیگری هم می‏بود، موجود آن دوره را هم باید طی می‏کرد تا به حد انسانی برسد و برای آنکه انسانیت در آن ظاهر شود قابل و معتدل گردد. از جمله مثلاً دوره جنیت و دوره ملکیت هم ذکر می‏شود ولی چون تنزل نکرده است دوره‏های قابلیت را سه دوره گفته‏اند. دوره جمادیت، دوره نباتیت و دوره حیوانیت. هنگامی که موجودی این سه دوره را طی کرد یعنی فعل خداوند و اثر مؤثر به ظاهر شی‏ء که تعلق گرفت برای آن ترکیب جمادی فراهم شد. باز اثر و فعل مؤثر به قوای طبیعی آن که تعلق گرفت برایش حالت و ترکیب نباتی پیدا شد. بعد فعل و اثر مؤثر به مقامات فلکی شی‏ء و موجود که تعلق گرفت از این موجود حیوانیت استخراج شد.

بعد از طی کردن این سه دوره که اسمش را سه دوره قابلیت می‏گذارند به این اعتدال رسید. آن وقت این شی‏ء و موجود آماده می‏شود و اعتدال می‏یابد برای آنکه انسانیت در او ظاهر شود. انسانیت را دوره مقبولیت و دوره کمالی که بعد از آن سه دوره فراهم می‏شود می‏گویند.

همین‌طور که مشاهده می‏فرمایید از دوره جنیّت و دوره ملَکیّت اسمی در کار

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 455 *»

نیست. که لازم باشد یک شی‏ء و موجود برای رسیدن به درجه کمال و مقبولیت که انسانیت است دوره جنیت یا ملکیت را هم طی کند. بلکه بعد از طی مرتبه و دوره جماد، نبات و حیوان اسمی از اینها نیست.

علتش همین است که جن و ملک از موالید این عالم به شمار نمی‏آیند زیرا برای آنها تنزل نیست. ملک و جن در این عالم تنزلی نداشته و تمثل پیدا نکرده‏اند. پس از موالید این عالم به شمار نمی‏روند.

گاهی ملائکه در این عالم جسم تمثّل پیدا کرده و ظاهر می‏شدند. مثلاً جبرئیل به صورت دحیه کلبی یا اعرابی حضور رسول خدا؟ص؟ حضور امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه می‏رسد و همین‌طور ملائکه دیگر.([81]) یا جن تمثّل پیدا کرده و در این عالم جسمانی ظاهر می‏شوند. اینها تمثّل رتبه‏ای نیست. این تشکّل یافتن‏ها تشکّل رتبه‏ای نیست که از موالید این عالم شده و از آنها به حساب بیایند. تا برای قابلیت دوره‏ای باشند که موجود آن را باید طی کند تا در او انسانیت ظاهر شود.

ما که در خودمان سراغ نداریم دوره جنیّت و ملکیّت را طی کرده باشیم! دوره جمادی، نباتی و حیوانی که معلوم است. الحمدللّه خدا ما را از موالیدی قرار داده که در ما انسانیت ظاهر شده است. کسی خاطرش نیست که دوره جنیت یا ملکیت را طی کرده یا در شُرُف طی کردن باشد یا الآن در متنش واقع باشد. در هر صورت شوخیی بود که عرض کردم.

پس دوره‏هایی که ذکر می‏شود همین‏ها است. در میان موالیدی که در فرمایشات بزرگان ما و گفته‏های سایر حکماء ذکر شده از جن و ملک اسمی نمی‏بینیم. پس می‏فهمیم که برای جن و ملک در این عالم تمثّل و ظهوری نیست. برای آنها در اینجا

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 456 *»

دوره‏ای نیست. پس پی‏می‏بریم که اینها وجودات ناقص هستند. موجوداتی هستند که به نوع وجود ناقص و ناتمام متحققند.

بخصوص با توضیحات کوتاهی که در مورد ملَک عرض کردم، این مطلب به دست آمد که در هیچ عالمی وجود ملک تنزل عالم بالاتر نیست. هر جا که ملک پیدا شود همان‏جایی است. از اطراف، جوانب، حدود و صُور همان‌جا است. کمالی که برای آن ملک است همان می‏باشد. تا خداوند او را اِبقاء و  اِمداد می‏فرماید به کمالی که دارد امداد می‏گردد و دیگر از آن کمال خارج نمی‏شود.

ملائکه‏ای هستند که در همین عالم ظاهر وجود دارند. مثلاً به یک ساقه ریحان یا یک برگ سبزی بستگی دارند. ملائکه‏ای که به اینها موکلند تا وقتی که این سبزی برپا است آنها هم هستند. همین که این سبزی از بین رفت دیگر آن ملائکه هم نیست می‏شوند. تحققشان به همین عالم است. مثل اينکه وقتی این عالم اعراض از بین رفت ملائکه این عالم هم از بین می‏روند. دیگر برای آنها مقامی بالاتر نیست که به آن مقام عود کنند. این است که امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه در وصف ملائکه تعبیراتی داشتند. از جمله می‏فرمودند: بعضی از آنها در رکوع هستند که قیام ندارند، بعضی در سجودند که رکوع نمی‏کنند. همین‌طور سایر حالات و کمالاتی که برای ملائکه هست.

بعد از اين عرض شد برای ملَک از مقام مادّه به پایین تعیّن پیدا می‏شود. مَلَک به معنای رابط بین فعل و مفعول در همه مقامات و مراتب وجود دارد. لکن چون تا رتبه انسانی غلبه با مالکیّت، ربوبیّت و فعل اللّه است پس از خود ملائکه دیگر نشانی نیست. اضمحلال است و سخنى از ملائکه در میان نیست.

ولى از مقام مادّه به این طرف که دوره مفعولیت است دوره ضعیف‌شدن حیث فاعلی، ربّی و مالکیّت و از آن طرف غلبه‌یافتن حیث نفسی، مفعولی و انیّت است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 457 *»

به همین جهت از رتبه مادّه نام و تشخّص ملَک به میان می‏آید. و چون ما جنّ را از رتبه طبع می‏دانیم از اين جهت رتبه ملک از رتبه جن یک درجه پایین‏تر می‏شود. جن از رتبه طبع تعین و تشخصش شروع شده و اصلاً حقیقت جن از عرصه طبع است. حقیقت جنّ در رتبه ماده و سپس از رتبه ماده به رتبه مثال تنزل می‏کند اما دیگر برایش تنزلی نیست. در سه مرتبه بیشتر  وجود ندارد. حقیقت جن از عالم طبع است و در رتبه ماده و بعد در رتبه مثال تنزل می‏کند. جن در رتبه مثال تمثل می‏یابد. پس حقیقت جن از عالم طبع است. بعد در ماده و بعد در مثال تنزل کرده است.

به همین علت که برای جن هم یک تکامل نسبی وجود دارد؛ دعوت انبیاءِ جن به همین مقدار برایشان نتیجه‌بخش است. چون حقیقت جن که عالم طبع است دو درجه یکی ماده و یکی هم مثال تنزل کرده است. این سبب شد تا از ملک قوی‏تر بوده و احکام تکلیفی آنها به انسان‏ها شبیه‏تر باشد. دعوت انبیاء برای ایشان شبیه دعوت انبیاء انس و تکامل آنها است. از این جهت ما ملک را از رتبه جن پایین‏تر و جن را از ملک بالاتر می‏دانیم.

با وجود این حالت ترقی اجمالی و نسبی که برای جن وجود دارد، در عین حال او را از رتبه‏ها و مراتب به شمار نمی‏آورند. البته اینکه گاهی در فرمایشات بخصوص در فرمایشات مرحوم شیخ و سید! ملک یا جن را ذکر می‏کنند؛ علتش این است که این فرمایشات موقعی بیان می‏شده که مردم با حکمت محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ اُنس نداشته‏اند. با این حکمت تازه می‏خواسته‏اند مأنوس شوند.

پس اگر به کلی اسم جن یا ملک برده نمی‏شد آنهایی که با حکمت یونانیان آشنایی داشته و از حکمت محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ بی‏خبر بوده‏اند تعجب می‏کردند. می‏گفتند چطور در این مراتب خلقت، درجه اول رتبه محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ بعد رتبه انبیاء بعد انسان‏ها ذکر شده اما از ملک یا جن نامی برده نشده است؟ چرا ملک را ذکر

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 458 *»

نمی‏کنند با آنکه ملائکه خلق خدا و مرتبه‏ای هستند؟

برای آنکه چنین اشکالی پیش نیاید تا در واقع آهسته آهسته با مکتب حق اُنس بگیرند، نام ملک و جن در مراتب برده می‏شده است.

ولی بعد از آنکه الحمدللّه فرمایشات ایشان بیان شد و حق به برکت فرمایشات ایشان آشکار گردید؛ دیگر برای افکار و نفوس قوتی پیدا شد. تا اگر جن یا ملک از مراتب شمرده نشدند به وحشت نیفتند.

از این جهت می‏بینیم در لابه‌لای فرمایشاتشان، بخصوص در فرمایشات آقای مرحوم کرمانی و آقاى شريف طباطبائى! دیگر در مراتب از ملک و جن اسمی برده نمی‏شود. در مراتب تنزلی از ملک و جن نامی نمی‏برند. از اینجا می‏فهمیم که پس وجود اینها وجود ناقص و ناتمام است. همان‌طور که گفتیم تقریباً از لوازم رتبه هستند که برای آنها تنزلی نیست.

اما عرض شد بین خود ملک و جن وضع طور دیگری است. مقام جن از مقام ملک یک درجه بالاتر است. در نتیجه نسبت به ملک تمام‏تر و کامل‌تر است. و به همان مقدار که حقیقت جن از رتبه طبع به ماده و از ماده به مثال تنزل کرده؛ برای پست‌شدن و ترقی‌یافتن صلاحیت پیدا کرده است. حتی برای دعوت صلاحیت یافته که انبیاء ایشان را دعوت و تکلیف کنند. برای ایشان ارسال رسل شود که در آیات دیدیم خداوند برای ایشان منذرین([82]) ذکر می‏فرماید.

آن عده‏ای که آمدند و آیات را از رسول خدا؟ص؟ شنیدند، وقتی نزد قومشان برگشتند منذر بودند. گفتیم شاید همه، انبیاء یا از انبیاء اولواالعزم بوده‏اند البته اگر اولواالعزم داشته باشند. خلاصه معلوم شد که تعبیر  به «منذر» که آمده به این جهت است که برای آنها هم ارسال رسل شده و آنها هم دعوت شده‏اند. علت دعوت و

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 459 *»

تکلیف‌شدن همین بوده که در جن نسبت به ملک این مقدار صلاحیت برای ترقی وجود دارد.

تقریباً روشن شد که حقیقت جن یعنی همان فؤادشان از رتبه طبع تنزل یافته است. وقتی سخن از حقیقت شی‏ء می‏گوییم، فؤاد آن مراد است. برای آنها از بالاتر هیچ خبری نیست. برای آنها هر چه هست از رتبه طبع است بعد در رتبه ماده و بعد در مثال تنزل می‏یابد. دیگر در رتبه مثال کاملاً از یکدیگر متشخص و متمایز می‏شوند. مثل فرزند، پدر و قبیله یا مؤمنين، کفار و نصاب و همین‌طور … سایر طبقات از مؤمنين و غیرمؤمنين برایشان پیدا می‏شود.

این تشخصات همه در رتبه مثال برای جن فراهم می‏شود. در رتبه مثال این تکالیف و مقامات برای آنها روشن می‏گردد. به همین علت گاهی از آنها به «ارواح برزخی» تعبیر می‏آورند. می‏گویند اینها ارواح برزخی هستند. مقصود از ارواح برزخی این است که مثالی هستند. یعنی تمثّل و تشخصشان در رتبه مثال است. برزخ هم که می‏گویند به این منظور است که بین انسان و حیوان برزخ هستند.

یکی از برادران فرمودند: این برزخ که گفته می‏شود مراد چیست؟ مثلاً جن بین حیوان و انسان برزخند. بعضی نباتات بین نبات و حیوان برزخند. چون در آنها حالاتی از حالات حیوان پیدا می‏شود. مانند درخت خرما که شباهت‏هایی به حیوان دارد با آنکه نبات است. به طور کلی این‌طور تعبیرات هست حالا برزخ یعنی چه؟

البته در جاهای خودش بحث شده و ما هم به طور اجمال گاهی اشاره کرده‏ایم. برزخ بین دو شی‏ء و دو چیز که گفته می‏شود، این‌طور نیست که یک مجموعه‏ای از مرتبه پایین و مرتبه بالا تشکیل شده باشد. هم از بالا هم از پایین داشته باشد تا برزخ بشود.

این مراد نیست چون اگر از مرتبه پایین داشته باشد دیگر پایین است معنی

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 460 *»

ندارد برزخ باشد. اگر از مرتبه بالا هم داشته باشد بالایی است معنی ندارد که برزخ بگوییم. این اشتباهی است که در ذهن‏ها بوده و هست. شاید حکماء دیگر هم این اشتباهات را داشته‏اند که وقتی برزخ می‏گویند یک‌چنین جوهری در نظرشان است که از حیث اعلی و اسفل یا از مرتبه بالا و پایین مرکب است. نام چنین ترکیبی را برزخ می‏گذارند. این‌طور نیست.

از نظر واقع مراد از برزخ همان مرتبه پایین است. لکن برای همان مرتبه پایین لطافتی فراهم می‏گردد که فعلی از افعال یا صفتی از صفات مرتبه بالا در او منعکس می‏شود. به آن اعتبار آن را برزخ می‏گویند. نه آنکه حقیقتش از مرتبه پایین جدا شده و حقیقتی شده باشد که از دو حقیقت یعنی مرتبه پایین و بالا ترکیب گردیده است. این چنین نیست.

مثلاً همین درخت خرما که می‏گویند بین نبات و حیوان برزخ است. حقیقتی نیست که از دو قسمت نباتیت و حیوانیت ترکیب شده تا برزخ بشود این گونه نیست. این درخت خرما، نبات است. هیچ از نباتیت بالا نیامده و به طور کلی چیزی از حیوانیت در آن نیست. ولی نباتی است که در مرتبه خودش یک مقدار از آن نبات‏های دیگر اعتدالش بیشتر است. به قدری که در همان نباتیت بعضی صفات حیوانی در او منعکس شده و به حیوانات شباهتی به هم رسانده است. به این اعتبار که کمی از فعل مرتبه بالا در اینجا دیده می‏شود که شاید یک جزء از هفتاد جزء باشد، به این اعتبار می‏گویند این برزخ است. مثلاً درخت خرما عشق می‏ورزد. اگر به دلش تیری بخورد ممکن است خشک شود. اگر سر درخت را بزنند خشک می‏گردد و سایر جهات و خصوصیاتی که درباره این درخت گفته‏اند که به حیوان شباهت دارد.

پس مقصود از برزخ بودن درخت خرما این نیست که از نبات و حیوان حقیقتی ترکیب شده و برزخ را تشکیل داده است. بلکه درخت خرما همان نبات است هیچ از

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 461 *»

نباتیت خارج نشده است. فقط نسبت به سایر نباتات یک مقدار اعتدال بیشتری دارد که در اثر آن اعتدال صفاتی از حیوان در اینجا منعکس است. در اینجا هیچ از حیوانیت نیست که از آن هم تشکیل شده باشد. همه برازخ همین حکم را دارند.

همین‌طور تعبیری هست که بین رعیت ناقص و کاملين شیعه برازخی هستند. این برازخ یک جوهره‏ای نیستند که هم از خمیره کمال و هم از خمیره نقصان تشکیل و ترکیب شده باشند. این امر نشدنی است. خمیره کمال خمیره‏ای جدا و خمیره نقصان هم خمیره‏ای جدا است. همین ناقصين که دارای خمیره نقصانند اگر هزاران هزار سال بلکه تا ابد تکامل و ترقی بیابند هرگز برای آنها کمال پیدا نمی‏شود. حتی به اولین درجه و جزئی‏ترین مقامات کمال وارد نمی‏شوند.

با وجود این، در بین همین رعیت ناقص چه بسا معتدل‏تری پیدا شود که در اثر اعتدال، گاهی صفتی از صفات کمال را که مصلحت باشد از او استخراج کنند. از این جهت است که گاهی می‏شود که امام زمان صلوات اللّه علیه به وسیله علماء ناقص کار عدول را انجام دهند. کار عدول نافین را به وسیله همین ناقصين انجام می‏دهند.

مثلاً از زمانی که غیبت صغرای امام؟ع؟ تمام شد و غیبت کبری شروع گردید تا زمان شیخ بزرگوار­  کاملی امری را اظهار نکرد. سراغ نداریم کاملی که امری را اظهار کرده و خودش را به مقام کمال معرفی نموده باشد. در عین حال علماء ناقص در این مدت نفی تحریف می‏کردند. اگر بدعتی ظاهر می‏شد اظهار می‏کردند که خلاف و بدعت است. امام؟ع؟  کارهایی که می‏بایست انجام شود به دست همین علماء ناقص اجراء کرده و اظهار می‏فرمودند. به این معنی به چنین ناقصينی برزخ گفته می‏شود و مانعی هم ندارد.

البته چون این شخص ناقص است، ممکن است در یک دوره‏ای برایش اعتدال باشد و درنتیجه بعضی از کارهای عدول نافین و کاملين به وسیله او انجام شود. اما

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 462 *»

چون ناقص است ممکن است در وقتی همین اعتدالش به هم خورده و خلافی اظهار نماید، معصیتی کند یا کفری بورزد. چون این امر ممکن است آنگاه آن مقام که دیگر در او نیست و از او گرفته می‏شود که بماند، بعلاوه از ایمان هم خارج می‏گردد.

ابوالخطاب در زمان حضرت موسی بن جعفر؟عهما؟ و خیلی مورد توجه حضرت بود. حتی مقام وکالت به او دادند و وکیل حضرت بود. چون حضرت در تقیه بودند برای آنکه اموال معلوم نشود که برای حضرت است اموالشان را به دست او می‏سپردند. به شیعیان هم می‏فرمودند که به او رجوع کنید. حتی بعضی عبارات در وصفش فرمودند و پول زیادی به او دادند. و در عرصه نقصان کارهایی انجام می‏داده، اعتدالی برایش بوده و موقعیتی هم داشته است. از نظر همین عرصه نقصان در او جهاتی بوده که امام؟ع؟ از آن جهاتش تا زمانیکه اعتدالش بر قرار بوده استفاده می‏کردند.

اما یک‌باره آن ملعون با سایر ابواب و وکلائی که امام؟ع؟ معین کرده بودند مخالف شد. خلاصه اموال امام را چاپید و نداد بعد هم شروع کرد به بدعت‌گذاردن و چیزهای عجیب و غریب گفتن. مثلاً می‏گفت نماز مغرب را نباید بخوانیم مگر ستاره‏ها در آسمان دیده بشود. تهمت زده بود که این فتوای امام است و از این نوع حرف‏ها داشت. درباره‏اش لعن صادر شد و امام؟ع؟ لعنش کردند.([83])

این حکم برازخ است. برازخ به این حد ممکن است برسند و باز یک‌باره سقوط کنند. علتش همان نقصانشان است.

پس اگر «برازخ» می‏گویند و در بین مراتب، برزخ ذکر می‏شود به همین معنی است. یعنی در همین رتبه، مال همین‌جا و از این خمیره است. از بالاتر هیچ در او نیست. لکن در همین‌جا به طور نسبی برایش اعتدالی پیدا می‏شود که صفتی یا فعلی مناسب زمان و به مصلحت خلق از او اجراء و اظهار می‏شود. آن هم تا وقتی که این

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 463 *»

اعتدال برقرار است. به محض اینکه اعتدال از میان رفت آن صفت هم از بین می‏رود. ممکن است خلاف آن، جایش بنشیند. حرف‌ها و کفرهایی از همین شخص صادر شود. مانعی از این امور نیست چون خمیره او خمیره بالا نیست، خمیره نقصان است. همین‌طورند سایر برازخ که به طور اجمال عرض شد.

حالا جن هم میان انسان و حیوان برزخ است. آن‌چنان نیست که یک مقدار از انسان و یک مقدار از حیوان داشته باشد. چون اگر از انسان داشته باشد که انسان است، اگر از حیوان هم داشته باشد حیوان است. پس جوهره‏ای است که نه از آن خمیره و نه از این خمیره می‏باشد اما برزخ بین این دو است. حقیقتی جداگانه است که برای خود و در رتبه خودش احکام و تکالیفی دارد. برای خودش تنزل و تکاملی دارد. برای آنها اِرسال رسُل و بیان تکالیف شده است.

اما چون نوع وجود و تحققشان ناقص و ناتمام است از این جهت همیشه در همان عالم خود هستند. در این عالم جسمانی تنزل نداشته و از موالید این عالم به شمار نمی‏آیند. در آن دوره‏هایی که ذکر شده شمرده نمی‏شوند. در اثر همان نقصانی که برای ایشان هست.

چنان‌که روحانیّت روح که لازمه روح است تنزل نمی‏کند و همیشه در همان مقام و رتبه است. وجود جن هم همین‌طور است. مثل انسان و سایر حقیقت‏ها وجود تام ندارد که تنزل کند. برای جن این امور نیست. از این جهت همیشه در عالم مثال ــ همان عالمی که تمثل پیدا کردند ــ  ثابتند. چون مثالی هستند با این چشم‏های جسمانی دیده نمی‏شوند. مگر مرتبه‏های مثالی در ما فعلیت پیدا کند. مرتبه مثالی همان حس مشترک و چشم و بدن مثالی است. اگر آن در ما فعلیت یافت جن را می‏توانیم ببینیم.

به همین سبب می‏گوییم در دوران رجعت یعنی آخر ظهور امام؟ع؟ که دیگر به

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 464 *»

عالم رجعت منجر می‏شود. عرصه ظهور به عرصه رجعت متصل می‏گردد. آنجا مردم جن را می‏بینند و با جن مؤانست و مجالست دارند. حتی ممکن است ملائکه را ببینند. الآن هم آنهايى که به حسب تکامل ــ  البته تکامل اختصاصی ــ  مرتبه هورقلیاييشان فعلیت یافته جن را با آن مرتبه می‏بینند. همین‌طور اگر روی عروض عوارض و جهاتی در آنها حس مشترک قوی شده باشد جن را می‏بینند و همچنین اگر خیال یا بدن هورقلیاییشان قوی شده باشد.

در هر صورت، جن در عرصه مثال متمثلند. در سرزمین عالم مثال و عالم هورقلیا زندگی کرده و تعیُّش دارند. بعضی از ایشان در اثر قوت ایمان، عقیده صحیح و یقین در همان سرزمین طیران داشته و در هوا می‏توانند پرواز کنند. وقتی در هوای عالم هورقلیا بتوانند پرواز کنند پس می‏توانند لطیف بشوند و در اثر لطافت پرواز می‏کنند. در اثر لطافت در عرصه مثال عالم ماده را می‏توانند مشاهده کنند و موجوداتی که از عالم ماده سرچشمه گرفته‏اند ببینند.

مراد از ماده یعنی عالم بعد از عالم طبع و قبل از عالم مثال. از عالم ماده این عالم جسمانی مراد نیست. بلکه از ماده بعد از رتبه طبع و بالاتر از رتبه مثال مراد است، که عرض شد مقام تشخّص و تعیّن ملائکه است. از این جهت جنّ‏های قوی‏تر می‏توانند با ملائکه در طیران باشند. حتی با ملائکه در تماس بوده و بعضی امور را از ملائکه تلقی می‏کنند.

ابلیس را هم که به آسمان برده بودند در عالم ملائکه و با آنها بود. عبادت می‏کرد، خضوع و خشوع داشت. یعنی از سرزمین عالم هورقلیا ابلیس را بالا بردند و در اثر همان حالت و لطافتی که برای او دست داده بود در آسمان عالم هورقلیا با ملائکه و در رتبه آنها توانست باشد. لطافتی برایش فراهم شده بود که از زمین عالم هورقلیا با ملائکه طیران کرد. البته او را بالا برده و این لطافت را برایش فراهم کردند. در آنجا هم

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 465 *»

مشغول عبادت بود و ریاضت می‏کشید علم هم که داشت. علم و عمل با یکدیگر توأم شده بود. بعلاوه کمک و  اِعانت ملائکه هم بود اگر چه اسیرش کرده بودند ولی کمکش کردند او را در آسمان عالم هورقلیا بردند. در آسمان‏ها یعنی در آسمان عالم هورقلیا مشغول عبادت و با ملائکه بود.

کفار جن به آسمان عالم هورقلیا نمی‏توانند پرواز کنند. در همان زمین عالم هورقلیا به سر برده و در همان‌جا تعیّش داشته، زندگی می‏کنند. به همین حساب‏هایی که عرض شد می‏توانیم بفهمیم که جن در این عالم جسم بدن و تمثل ندارند. اینکه عرض شد گاهی تشکل پیدا می‏کنند ان‏شاءاللّه بعد عرض می‏کنیم که چرا و به چه جهت است. اما ملائکه در این عالم تشکل ندارند مگر به اعجاز نبی یا امامی؟عهم؟. ولى جن که در اینجا تشکل پیدا نمی‏کند و بدن ندارد، علتش همان است که وجودشان ناقص و ناتمام است. حالا سیر تشکلشان را شاید بعدها ان‏شاءاللّه توفیق پیدا کرده و عرض کنیم.

در این زمینه احادیثی رسیده است. در بعضی احادیث می‏فرمایند: روی عن احدهما؟عهما؟ قال الکلاب السود البهم من الجن.([84]) در فرمایشات ائمه؟عهم؟ رسیده یا از حضرت باقر  یا از حضرت صادق؟عهما؟ که می‏فرمایند سگ‏های خیلی سیاهِ ترسناک از جن هستند.

عن ابی‏عبدالله؟ع؟ قال قال رسول الله؟ص؟ الکلاب من ضعفة الجن فاذا اکل احدکم طعاماً و شی‏ء منها بین یدیه فلیطعمه او لیطرده فان لها انفس سوء.([85]) حضرت صادق؟ع؟ از رسول‌اللّه؟ص؟ نقل می‏فرمایند که سگ‏ها ــ  به طور کلی ــ  از ضَعَفه و ضعیفان جن هستند. وقتی یکی از شما طعامی می‏خورد و در نزد او سگی است به او

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 466 *»

هم بخوراند، از آن طعام به او بدهد یا آنکه طردش کند و نگذارد آنجا بایستد. زیرا برای آنها نفس‏های سوئی است یعنی بد نفسند ممکن است به انسان اصابه کند و صدمه برساند.

همچنین امام صادق؟ع؟ فرمودند: ان الاکراد حی من الجن کشف الله عنهم الغطاء فلا تخالطهم.([86]) کُردها از جن هستند که تجسم یافته‏اند. خداوند از رخساره آنها پرده برداشته است. جن هستند که مشاهده می‏شوند.

این‌طور احادیث درباره این نوع حیوانات یا افراد رسیده است. مقصود از این فرمایشات این نیست که جن سگ شده است یا کُرد واقعیتش جن باشد. بلکه مراد این است که این حیوانات در رتبه حیوانی خیلی ضعیفند. روحشان خیلی ضعیف و ناقص است به طوری که گویا برای آنها دیگر تکامل نیست.

یا مراد این است که طبیعت این حیوانات بر طبیعت جن است. جن نیستند که در اینجا ولادت یافته و از موالید این عالم شده باشند. جن از موالید این عالم نیست. اینکه می‏فرمایند سگ جن است یا کُرد جن است، مقصود این نیست که جن است که آمده و حالا این‌طور شده است. بلکه یعنی این طبع همان طبع جن است. یا این نقصانِ روح نقصانی مثل نقصان جن است. امیدوارم دقت کنید. مقصود این نیست که جن تجسم پیدا کرده و در این بدن آمده است و حالا این جن است. نه بلکه اين هم انسان است. مثلاً  کُردها انسان و مکلفند. واقعاً دعوت انبیاء، دعوت رسول خدا؟ص؟ به ایشان رسیده است و باید اجابت کنند. اگر اجابت نکنند کافرند حکم کفر بر آنها جاری است. اگر ایمان آوردند احکام ایمان بر آنها جاری می‏باشد. نمی‏شود بگوییم این جن است. این در اثر ضعف روح انسانی است که در ایشان ضعیف است یا طبیعت آنها طبیعت جن است. به این اعتبار می‏گویند جن است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 467 *»

اگر نه جن تجسم نمی‏یابند و بدن نمی‏گیرند مگر معجزه‏ای باشد یا جهات و اموری استثنائی پیش بیاید تا برای خود بدن بگیرند. تا اعجاز نباشد یا امری در کار نباشد جن تجسم و تشکل پیدا نمی‏کند. این مطلب را مطمئن باشید.

این هم که می‏گوییم «یا» نه آنکه در واقع به امر دیگری غیر از معجزه ممکن باشد. اصلاً به طور کلی جز معجزه نیست. هر وقت نبی یا امامی روی جهتی اراده بفرماید، آنگاه جن تجسم پیدا می‏کند و برای خود بدن می‏گیرد.

به این ترتیب که امام؟ع؟ از عناصر همین عالم بدنی آئینه‏وار درست می‏کنند. نه آنکه مثل ما گِل و خشت بردارند. بلکه به همان دست تدبیر الهی که دست ایشان است تدبیر می‏فرمایند. یک بدن عنصری مهیا فرموده و به آن جنی که بنا است ظاهر شود اجازه می‏فرمایند که در این بدن ظاهر گشته، تجسم یافته و وظیفه‏اش را انجام دهد. کاری دارد به کسی خیری یا شری می‏خواهد برساند به اجازه امام؟ع؟ تعین و تشخص یافته و در اینجا تجسم پیدا می‏کند. همه‏اش به اجازه آقا است و الا خودش نمی‏تواند. در اینجا تمثل ندارد از موالید اینجا نیست که بدن داشته باشد. یعنی مثل اینکه ما یک بدن مشخص داریم او هم بدن مشخص و معینی داشته باشد این‌طوری نیست. هرگاه از امام و ولی وقت؟ع؟ اجازه برسد و دستور صادر شود این کار را می‏کند. حالا گاهی ولی زمان، انبیاء بوده‏اند یا زمانِ ائمه؟عهم؟ است.

خلاصه، از ولی وقت اجازه باید داشته باشد. به اعجاز آن ولی بدنی برایش فراهم شود تا در آن بدن ظاهر گردد. حتی بعضی در بدن‏هایی ظاهر می‏شدند که دیگران وحشت نکنند بعد دستور صادر می‏شد که حالا به بدن و هیئت عالم خودت ظاهر بشو. آن جن به هیئتی ظاهر می‏شد که خیلی می‏ترسیدند.([87])

حتی سلیمان علی نبینا و آله و عليه السلام  به بعضی از آنها گفت برای من به

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 468 *»

همان هیئت خودتان ظاهر شوید. وقتی ظاهر شدند سلیمان؟ع؟ خیلی ترسید.([88]) معلوم است روح انسانی از این جلوه‏ها وحشت می‏کند. چون جن برزخ بین انسان و حیوان است. نه هیئت حیوان را دارد مثل سگ و الاغ که انسان خیالش راحت باشد و نه هیئت انسان دارد بلکه تقریباً یک مجموعه است.

فرض کنید اگر چشم دارد چشم او طور دیگری است. مثلاً به آن طرف است و کج است. اگر سر ما کُـرَوی و خیلی جالب است سر آنها مثلاً   کشیده و طورى ديگر است. پاهای ما خیلی خوب و قشنگ است اما آنها ممکن است سُم هم داشته باشند. بعضیشان دُم هم دارند. سُم‏دار و دُم‏دار و این‌طوری‏ها باشند. اینها امکان دارد. تقریباً حالاتی بین حدود انسانی و حدود حیوانی است.

از این جهت اگر به آن هیئت اول مربوط به عالم هورقلیا خود را نشان بدهند همه وحشت می‏کنند. در زمان رسول‌اللّه؟ص؟ یکی از همین‏ها آمد و اسلامش را اظهار کرد. تقریباً هیئتش عادی بود یا در حدیث ندارد که هیئتی داشت و دیگران می‏دیدند یا نمی‏دیدند. حضرت فرمودند به هیئت خودت ظاهر شو. به هیئت خودش که ظاهر شد خیلی خیلی وحشتناک بود. بسیار طویل و بلند، تمام بدن پر از مو، چشم‏ها خیلی به این طرف کشیده شده([89]) یک وضع این‌طوری، خیلی وضع ناجوری.

در هر صورت اینجا بدن ندارند و بدن برایشان ساخته می‏شود. هر طوری هم که ولی خدا، امام؟ع؟ می‏خواهند بدن را تغییر می‏دهند. اگر خواستند بدنی متناسب می‏دهند اگر نه بدنی غیر متناسب، مطابق همان بدن و تشخص خودش در عالم هورقلیا آن‌طور بدن برایش ترتیب می‏دهند. دیگر بسته به دست ولی و صاحب معجز است که اجازه می‏فرمایند و اینها ظاهر می‏شوند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 469 *»

در آن حدیث خداوند فرمود من اینها را از فرزندان آدم می‏خواهم دور کنم. به طوری که اینها آنها را ندیده و در مجالست، مؤانست و معاشرت با آنها نباشند. از این جهت آنها و بنی آدم از هم دور شدند. ما در اینجا قرار گرفته و آنها در سرزمین عالم هورقلیا هستند. به این مقدار بین ما و آنها فاصله افتاده و از یکدیگر جدا گشته‏ایم. لکن عرض کردم ظاهر شدنشان به اعجاز است.

اینهایی هم که جن‌زده شده و جن می‏بینند، باز در اثر قوی‌شدن حس مشترک است. حس مشترک قوی می‏شود و آنها را مشاهده می‏کنند. این قوی‌شدن جن‌زده‏ها به واسطه بیماری است و کمال نیست. یک وقت کسی آرزو نکند چون در اثر بیماری است. خودش نقصان و عدم اعتدال است کمال نیست.

اما حس مشترک در کاملين شیعه کمال، اعتدال و فعلیت یافته است. به آن‌طور کمال است که هر وقت بخواهند آنها را می‏بینند. آنها هم هرگاه اجازه داشته یا اجازه بگیرند می‏آیند سؤال می‏کنند، جواب می‏شنوند، احکام می‏پرسند، گرفتاری‏ها حل می‏کنند و همین‌طور. حتی مؤمنينشان به اولیاء خدا کمک‏ها کرده، مددها می‏رسانند و سایر امور. اینها مربوط است به قوی‌شدن حس مشترک و عنایت خاصی که از طرف اولیاء صلوات اللّه علیهم اجمعین به کاملين شیعه می‏شود. آنها از روی کمالی که دارند جن را مشاهده می‏فرمایند. به واسطه بیماری یا مرض نیست.

حضرت سلیمان؟ع؟ هم دستور فرمودند جن تجسد پیدا کردند. آنها را در عالم هورقلیا دید. بعد هم به ایشان دستور داد که در این بدن‏ها ظاهر شده و بدن‏های مختلف برای خود بگیرند چه مؤمنين و چه کفارشان. البته حضرت دستور داد کفار، منافقين و اهل فساد آنها بعضی را حبس کرده بعضی را قید و بند زدند. تا مدتی اینها در بند بودند. اما مؤمنينشان در خدمت بودند، خدمت دولت حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام به عهده ایشان بود. چه صنعت‌ها برای سلیمان کردند!

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 470 *»

شهری ساخته بودند که تمامش از بلور بود. تمام شهر را از بلور ساخته بودند. مرکز حکومتی، دستگاه‏های حکومت، زندگی لشکر و تمام در این شهر پیدا بود. حضرت سلیمان هرگاه می‏خواست روی قالیچه خود می‏نشست و باد حرکتش می‏داد، تمام شهر زیر نظرش بود و همه را می‏دید. چون بلوری بود می‏دید که همه چه می‏کنند. مثلاً قاضی‏ها طرز قضاوتشان چگونه است. رؤساء لشکر مشغول چه کاری هستند.

حتی در حدیث است که خبّازها را می‏دید که نان می‏پزند. طبّاخ‏ها را می‏دید که طبّاخی می‏کنند. همه را در شغل خود مشاهده می‏کرد.([90]) چون تجسّد پیدا کرده بودند هر کدام کارها می‏کردند. چه کارها می‏کردند! و چه سنگ‏هایی را روی هم می‏گذاشتند! چه عمارت‏ها چه دیگ‌ها می‏ساختند! دیگی می‏ساختند که هفتاد شتر در آن دیگ پخته می‏شد.([91])

آنها برای یک‌چنین لشکری غذا باید بپزند. آتش آنجا چطور بوده؟ به چه وسیله جوابگو بوده است؟ آیا با هیزم بوده؟ معلوم است که جوابگو نیست. چگونه برای یک چنین لشکری غذا مهیا می‏کردند؟ شاید استفاده‏های اتمی می‏شده اینها واقف بوده‏اند. مثلاً شاید سوخت اتمی بوده است. چه خبر داریم؟ ذکر که نشده است.

تمام امور اموری بوده که از دست جن انجام می‏شده. به اعجاز حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام اینها همه تجسد یافته، به خودشان جسد و بدن گرفته و مشغول فعالیت بودند.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 471 *»

 

مجلس 23

 

(شب یکشنبه  15 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

 

 

r تجسم جنّ و ملک در این عالم به شکل‏های مختلف

r چرا انسان نمی‏تواند تغییر شکل دهد؟

انسان‏های کامل به شکل‏های مختلف و در مکان‏های متعدد می‏توانند ظاهر شوند

r جن به چه شکل‏هایی تجسم می‏یابد

r تجسم ملائکه در این عالم

r چرا ما از جنّ می‏ترسیم؟

r جنّ‏ها از انسان‏ها بیشتر امامان؟عهم؟ را می‏دیدند

r عُمْر جنّ، مرگ جنّ، قبر جنّ، رجعت جنّ

r جریان امّ‏کلثوم؟عها؟ و عمر

r دستور امام سجاد؟ع؟  درباره دختری که جنّ‏زده بود

r مرکز حکومت امام؟ع؟

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 472 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

از فرمایشات روشن شد که جن و ملک از موجوداتی هستند که وجودشان ناقص و ناتمام است. پس برای آنها در این عالم جسمانی تنزلی نیست. اگر گاهی برای ایشان تشکّل دست داده و در این عالم جسمانی لباس جسمانی می‏پوشند و به اشکال مختلف ظاهر می‏شوند به واسطه معجزه صاحب اعجاز است.

علت اينکه جن به شکل‏های مختلف می‏توانند متشکل شوند این است که جسمانیت آنها در عرصه هورقلیا است و جسم هورقلیایی یعنی مرتبه مثالی و تمثلی که دارند بسیار بسیار لطیف است. در اثر آن لطافت گویا جسمشان ذَوَبان دارد و روان است. چون روان است قابل تشکل به اشکال مختلف است. البته حقیقتشان از آنچه هست خارج نمی‏شود حقیقتشان همان است که هست. همچنین هر فردشان در یک آن به شکل‏های مختلف نمی‏تواند درآید. هر فردی در هر آنی یک شکل می‏تواند داشته باشد، به دو شکل مختلف نمی‏تواند مجسم شود و متشکل گردد.

چون جسمشان روان است روحی که در آن جسم قرار دارد و مرتبه بالاترشان

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 473 *»

یعنی ماده و طبعشان هر تصرفی که بخواهد در جسمشان می‏کند. جن در عرصه طبع متحرک و متصرف است. به هر جسمی و شکلی که امام؟ع؟ اراده فرموده و صاحب معجز اجازه می‏فرماید درمی‏آیند.

پس چون جسمشان در عرصه هورقلیا و جسم مثالی ایشان ذوبان دارد، انعقاد پیدا نکرده و انجماد نیافته، از این جهت برای ایشان تشکل یافتن به اشکال جسمانی و ظاهر شدن در شکل‏های گوناگون جسمانی آسان است.

ولی انسان از تُراب و خاک عرصه هورقلیا خلقت شده است. بدن اصلی انسان در عالم هورقلیا یا به تعبیر دیگر بدن مثالی او ــ همان بدن اصلی در مرتبه هورقلیایی مراد است که بحثش شده و شاید زمینه بحث باز به آن منجر شود ــ آن بدن اصلی در لباس هورقلیایی از تراب عرصه هورقلیا خلقت شده است. همین بدن آدم که روی زمین عالم هورقلیا خلقت شد و مورد بحث است در بهشت عالم برزخ از خاک آن عالم خلقت شد.

چون از خاک آن عالم خلقت شد به تراب تعبیر می‏آورند. البته در این عالم هم اگر انسان، مؤمن باشد تراب او علیینی است یعنی تراب، خاک و طینتی است که از علیین گرفته شده و اگر غیر مؤمن باشد می‏فرمایند طینت او سجینی است و از تراب سجین گرفته شده است.

در هر صورت تراب گفته می‏شود که تعبیری از انجماد در انتخاب است. این مرتبه انسانی چون منجمد است به یک شکل است. دیگر برای او در این عالم تغییر شکل میسّر و آسان نیست.

اما انسان‏هایی که خدا آنها را از لوازم این عالم منزّه فرموده انجمادی برایشان نیست. یعنی آنها به این لوازم محکوم نبوده بلکه بر این لوازم حاکمند. محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ همچنین بزرگان و کاملين شیعه به واسطه تبعیت و به مقدار تبعیت از

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 474 *»

ایشان انعقاد و انجمادی برایشان نیست. مانند ما افراد رتبه نقصان نیستند. بلکه برای آنها تشکّل میسّر است. خیلی هم آسان است. کلمه «میسّر» از ناچاری است و الا برای محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ مطلب فوق این حرف‏ها است. امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه فرمودند: انا الذی اتقلب فی الصور کیف اشاء.([92])

خداوند برای بیان اینکه ایشان به این احکام و لوازمِ مراتب محکوم نیستند، درباره حضرت رسول؟ص؟ و حضرت امیر؟ع؟ تعبیری فرموده است: و هو الذی خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهرا([93]) حقیقت طیّبه محمّدیه؟ص؟ یا حقیقت مقدّسه علویّه؟ع؟ از آب و ماء خلقت شده‏اند. یعنی حقیقت اولیه‏شان بر جمیع مراتبشان حاکم است. همه مراتبشان محکومِ آن حقیقت اولیه است. لوازم مرتبه‏ها بر آن حقیقت طیّبه نمی‏توانند حکومت داشته باشند. چون آن حقیقت طیّبه به این لوازم انعقاد پیدا نکرده و محکوم نشده، از آن ذوَبان اولیه و حالت بدون تقید و تعیّن اولیه به ماء تعبیر آورده شده است. هو الذی خلق من الماء بشرا یعنی رسول‏اللّه؟ص؟  فجعله نسباً و صهرا یعنی خدا هم حضرت فاطمه و هم حضرت علی را از آن حقیقت خلقت کرد. بعد سایر ائمه؟عهم؟ هم که در این احکام مثل ایشانند. پس ایشان به لوازم رتبه‏ها محکوم نیستند و به آنها انعقاد و انجماد پیدا نکرده‏اند. آن ذوبان اولیه که برای حقیقت ایشان بوده برقرار است.

پس تشکّل هم برای ایشان خیلی راحت انجام می‏شود. با اين تفاوت که هر کدام از ایشان در آن واحد در مکان‏های متعدد به شکل‏های متفاوت می‏توانند درآیند. مانند آن جریان که حضرت امیر؟ع؟ در مدینه یک شب چهل‏جا منزل اشخاص مهمان بودند. فردا یکی گفت علی دیشب منزل ما بود. دیگری گفت علی منزل ما بود.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 475 *»

آن دیگری گفت منزل ما بود . . . . . تا آنکه این نزاع را خدمت رسول‏خدا؟ص؟ بردند. حضرت فرمودند دیشب علی مهمان من بود. جبرئیل نازل شد که علی در عرش مهمان ما بود.([94])

پس اگر چهل جا گفته‏اند باز منحصر به چهل نیست. در همه زمان‏ها، کل مکان‏ها و به تمام شکل‏های طیّب می‏توانند متشکّل گردند. برای ظهور و تجلی ایشان هیچ مانعی نیست. به خاطر شدت و قوت ترکیب و همچنین ذوَبان ایشان که آن حقیقت به همان حالِ اول و  بی‌تعینی خود باقی است.

پس این تعینات و لوازم رتبه‏ای بر ایشان حکومت ندارد. اگر هم به اقتضاء لوازم سلوک می‏فرمایند، به علت مصالح خلق و مراتب خلقت است.

ولی اگر جن تشکل می‏یابد برای خاطر این است که جسمش لطیف است. جسم مثالی و هورقلیایی است چون آخرین مرتبه تمثلشان عالم مثال است.و اولِ حقیقت آنها عالم طبع است که یک مرتبه در ماده و مرتبه بعد در مثال تنزل می‏کنند. حقیقت ایشان دو مرتبه تنزل دارد.و به واسطه همین تنزل اختیار در ایشان نسبت به مَلَـک قوی‏تر است. اختیار که قوی‏تر شد ظلمت و نور در ایشان جاری است. ولکن چون اختیارشان قوی‏تر است حیث ظلمت در ایشان غالب می‏باشد. حیث ظلمت که قوی‏تر است پس بیشتر به شکل‏های غیر انسانی در می‏آیند.

اگر بنا است در این عالم تشکل پیدا کنند خیلی کم به شکل انسانی می‏باشند. مگر کاملينشان و آنها که صاحب ایمان قوی هستند که به شکل انسان‏ها درمی‏آیند. مانند جنی که به ملاقات دعبل آمد. آنها چون از مؤمنين هستند و ایمانشان قوی است اگر تشکل می‏یابند به شکل انسانی است.

اما بقیه که ایمانشان ضعیف است یا اصلاً  از کفار هستند، تشکّلشان به شکل

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 476 *»

حیوانات و شکل‏های غیر معتدل و معوج است. بیشتر به شکل حیوانات درمی‏آیند. در اثر دوری از مبدأ نور، بیشتر به شکل سگ، خوک، مار یا عقرب و امثال اینها شکل می‏گیرند. اینها صورت‏های قبیح و کاملاً  از حد اعتدال خارج است. از مقام انسانی دور می‏باشد. به همین جهت بیشتر در فرمایشات به این شکل‏ها گفته شده است.

نوعاً هم تشکّلشان به شکل‏های سگ و خوک بوده است. البته می‏دانیم از نظر احکام شرعی نجاست این دو شکل معلوم است. این دو حیوان بین حیوانات نجس شمرده شده‏اند و کافر هم نجس است. سگ و خوک و کافر نجسند.

بیشتر که سگ و خوک گفته می‌شود و تشکل جن را به این دو شکل می‏گویند علتش همان نجاست، رجاست، پلیدی و ناپاکی آنها است. نوعاً  کفار جن اگر بنای تشکّلی داشته باشند به این شکل‏ها درمی‏آیند.

نفرموده‏اند به شکل کافر مجسم می‏شود یا تشکل پیدا می‏کند. چون ظاهر کافر به شکل انسانی است. کافر از نظر ظاهر مورد مذمّت نیست. از نظر واقع و باطن مورد مذمت است. زیرا ظاهرش انسانی و به هیئت انسان است. پس بیشتر همان کلاب و خنازیر گفته‏اند.

البته می‏دانیم اصل کفرها، رذالت‏ها، نجاست‏ها، رجاست‏ها و ناپاکی‏ها اولی و دومی هستند.([95]) پس مقصود از کلب و خنزیر در واقع آن دو نفرند خدا لعنتشان کند. آن دو در حکمِ اصل و علت مادی و صوری برای همه کفرها، رذالت‏ها، رجاست‏ها و نجاست‏ها هستند. به همین جهت می‏گویند کفار جن وقتی تمثل پیدا کنند به شکل آن دو حیوان نجس، رجس و پلید تشکل پیدا می‏کنند. در احادیث نوعاً این‌طور بیان شده است.

طبق دلیل‏های محکم، مطمئن هستیم که جن به شکل محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 477 *»

یا به شکل کاملين شیعه نمی‏توانند مجسم شوند. اما به شکل انسان‏های عرصه رعیت مجسم می‏شوند. کاملينشان و مؤمن‏هایی که ایمان خیلی قوی داشته باشند، به شکل همین انسان‏های عرصه رعیت ممکن است متمثّل، مجسّم و متشکل گردند. اما به شکل محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟، انبیاء و کاملين شیعه مجسّم و متشکل نمی‏شوند. این مطلب تقریباً از نظر ادلّه مسلّم است.

اما ملائکه با آنکه نور در ایشان قوی است اما اختیار ضعیف است. پس برای ایشان هم تشکّل به اختیار خودشان نیست. باز هم به اِعجاز است که صاحب معجزه در اینجا بدنی تقریباً  آئینه‏وار از همین عناصر ترتیب داده و انتخاب می‏فرماید. آنگاه ملک در آن بدن به همان شکلی که صاحب اعجاز خواسته متجلّی و متشکل می‏شود. امام، نبی یا رسول در هر زمانی که اراده بفرمایند، به این صورت برای ملک تشکّل فراهم می‏شود.

ولکن در ملک نورانیت غالب است و خدا در وصف آنها فرموده: لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون.([96]) درجه نور در آنها قوی‏تر و ظلمت خیلی ضعیف است. پس به همین مناسبت اختیارشان هم خیلی کم است. ولی بی‏اختیار نیستند که فقط بر طاعت سرشته شده باشند و هیچ معصیت نتوانند بکنند. اختیار در ایشان هست اما ضعیف می‏باشد. و چون در ایشان اختیار ضعیف است پس گاهی در میان ملائکه هم عاصیانی پیدا می‏شوند. به علت همان ضعف اگر شرائطی فراهم گردد و به اصطلاح ما یک مقدار به ایشان میدان داده شود معصیت خود را اظهار می‏کنند.

فطرس نافرمانی که کرد، رانده گشت و شئوناتش از او گرفته شد. از همین امر تعبیر می‏آورند که بال‏هایش سوخت و به اقتضاء عصیان با او معامله شد. از جوار رحمت دور گردید تا آنکه موقع ولادت سیدالشهداء صلوات اللّه علیه متوسل شد و

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 478 *»

شفاعت شامل حالش گشت. خداوند او را به مقام اولش برگرداند.([97])

همین‌طور در مورد آن دو ملک که وقتی خدا فرمود: انی جاعل فی الارض خلیفة شروع کردند به اعتراضات: قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء.([98]) آنها هم مبتلا شدند تا باز اطراف بیت‌المعمور طواف کرده، استغفار نموده و آمرزیده شدند.([99])

پس اینکه گاهی در آنها عصیان بروز می‏کند بیان همین مطلب است که در آنها هم اختیار هست. اما چون جنبه و جهت نور غلبه دارد و جهت ظلمت ضعیف است پس هر گاه ملائکه تشکل پیدا کنند به صورت‏های طیّبه، حسنه، مرضیه و پسندیده درمی‏آیند. ملائکه به صورت‏های کفر، ضلالت و پلید مجسّم و متشکل نمی‏شوند. ملک هیچ‌گاه به صورت سگ و خوک در نمی‏آید. این دو صورت خیلی خباثت دارد. البته مانعی ندارد که به صورت‏های غیر انسانی هم در بیایند ولی صورت طیّب و پاکیزه‏ای باید باشد.

بحثمان بیشتر به این زمینه مربوط است که از نظر حقیقت، رتبه جن بعد از رتبه انسانی است. ولکن از نظر مراتب رتبه‏اش قبل از بدن عنصری ما است. چون رتبه جن قبل از بدن عنصری ما است، ممکن است بر این بدن عنصری غالب شده و در آن تصرف کنند. حتی خوف و ترسی که نوع انسان‏ها از جن دارند به طبیعت عنصری مربوط است. به مرتبه انسانی مربوط نیست. پس اگر انسانی متوجه موقعیت خود باشد از جن نباید بترسد. چون جن شعاع او است و بعد از رتبه او آفریده شده است. علت ترس این است که انسان خود را نشناخته و نمی‏داند خودش کیست؟ چیست؟ و در چه رتبه‏ای واقع است؟

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 479 *»

اگر نه، تمام جن به امام و به کاملين شیعه محتاج هستند. اصلاً به رتبه انسانی که ما یکی از مظاهر آن هستیم محتاجند. رتبه جن شعاع این رتبه است و به آن محتاج است. چرا بر ما غلبه کند و حاکم شود؟ چرا ما از او بترسیم و خائف باشیم؟ این ترس‏ها در اثر این است که متوجه مسأله نیستیم و نیستند که جن در چه رتبه‏ای و انسان در چه رتبه‏ای است. پس ترس بی‏مورد است.

جن چه شیاطین که کفارشان هستند چه مؤمنينشان در اختیار ولی صلوات اللّه علیه می‏باشند. در اختیار کاملين شیعه هستند. به فرمان ایشان سلوک می‏کنند، حرکت می‏نمایند، متمثّل و متشکّل می‏شوند.

عالم همین‌طور آزاد نیست که هر گاه جن خودش بخواهد راحت بتواند به شکلی تشکّل و به جسدی تجسّد یافته یا به شخصی تعلق بگیرد. به اختیار خودش نیست. عالم آزاد نیست بلکه و ماتسقط من ورقة الا یعلمها.([100]) برگ از درخت نمی‏افتد مگر به اراده، مشیت و دست قدرت خدا یعنی مقام ولایت مطلقه محمّد و آل‏محمّد؟عهم؟.

هیچ‏گونه تشکّلی برای ملک یا جن فراهم نمی‏شود مگر به اعجاز، اجازه و اذن خاص. اتفاقی و تصادفی نیست که جن به دلخواه خود تمثل و تشکلی بخواهد پیدا کند. چه کفار چه مؤمنينشان، برای همه به اجازه است.

اگر  بنا است به کسی آسیبی برسانند به اجازه ولی خدا است. اگر اذیت و آسیبشان از کسی بخواهد دفع شود باز به اجازه ولی خدا است. اگر قرار است متمثل و متشکل شده و کسی را نجات داده یا هلاک کنند به اذن ولی خدا است. تمام کارهای عالم روی حساب است. همه‏اش تحت نظام و تدبیر است. هیچ مژه چشمی به هم نمی‏خورد الا باذن اللّه.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 480 *»

می‏دانیم ظرف و وَکر مشیت خدا قلب مطهر امام است([101]) صلوات اللّه علیه. به همین جهت درباره عالم هورقلیا و موجودات آنجا ائمه هدی؟عهم؟ بیاناتی دارند. از جمله درباره همین جن امام می‏فرمایند: اطاعت و فرمانبرداری جن از انسان‏ها بیشتر است آنها مطیع‏ترند. اطاعتشان نسبت به ما از شما بیشتر است.([102])

آنها که از زُمره معصیتکاران جن نیستند یعنی در معاصی مُتوَغِّل نبوده و در عصیان فرو نمی‏روند ــ  معصوم که نیستند ــ  آنهایی که زیاد عصیان نمی‏کنند و در عصیان غرق نمی‏شوند، امام؟ع؟ را بسیار زیاد زیارت کرده و خدمت ایشان تشرف پیدا می‏کنند. حتی زمان حضور و ظهور ائمه؟عهم؟ که انسان‏ها ایشان را زیارت می‏کردند، جن بیشتر زیارت می‏نمودند. چون آنها بدن اصلی امام را در مقام و مرتبه هورقلیایی زیارت می‏کنند. اما انسان‏ها در این بدن عنصری زیارت می‏کنند که به همین لوازم عنصری محدود است.

اما بدن و مرتبه هورقلیایی امام این‌طور نیست. جسم مطهر امام؟ع؟ ــ که از آن به بدن اصلی در مرتبه هورقلیایی تعبیر می‏آوریم ــ  آن‌قدر لطیف، محیط و نورانی است که شاید اگر جن معصیت نکنند دور نشوند. اگر دائم در توبه باشند چه بسا همیشه به امام نزدیک بوده و امام را مشاهده کنند.

از این جهت راستی بهره آنها در این امر از انسان‏ها بیشتر است گرچه معرفتشان کمتر است. جن امام را می‏بیند اما معرفتش به مقام ائمه؟عهم؟ نسبت به معرفت انسان ظلی و فرع است. معرفت انسان به ائمه هدی؟عهم؟ ، فضائل و مناقبشان در رتبه انسانی است. معرفت آنها ظل و شعاع این معرفت است. از اين‌جهت در معرفت خیلی ضعیفند لکن در این نوع بهره‌بردن خیلی قوی هستند و حظّ و بهره‏شان از ما انسان‏ها

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 481 *»

بیشتر است. ما که حالا کاملاً محرومیم. در عرصه عنصری هستیم و رتبه هورقلیایی هم که نداریم. آن بدن ما هنوز به فعلیّت نرسیده است که امام را زیارت کنیم.

ابوبصیر درب مسجد ایستاده بود نابینا هم بود. به رفیق کنارش گفت: آیا امام را دیدی که رد شدند. گفت: نه. گفت: تو ندیدی؟ تعجب است! مگر نورانیت امام؟ع؟ را نمی‏بینی؟ نابینا نورانیت امام؟ع؟ را مشاهده می‏کند و آن بدن مطهر امام؟ع؟ را زیارت می‏نماید.([103])

کاملين شیعه ممکن است نور مطهر امام؟ع؟ را مثلاً در خانه خودشان که نشسته‏اند زیارت کنند. چنان‌که در اثر قوی‌شدن حس مشترک و بالفعل‌شدن آن، بدن هورقلیایی ملک و جن را می‏بینند.

ملک را در حرم حضرت امیر صلوات اللّه علیه مشاهده می‏کردند. کسی رو می‏کند به شخصی که به ظاهر از خدام یا غیره بوده. می‏گوید: آیا صبح شده است یا نه؟ می‏گوید: مگر نمی‏بینی ملائکه صبح فرود می‏آیند و ملائکه شب بالا می‏روند. آیا با این حال می‏پرسی صبح شده است یا نه؟ وقتی ملک را می‏بینند آیا بدن مطهر امام؟ع؟ را در مرتبه هورقلیایی‏اش زیارت و مشاهده نمی‏کنند؟ یقیناً مشاهده، زیارت و ملاقات می‏کنند.

و اما مسأله عُمْرِ جن و مرگ و قبر آنها به این شکل است که چون بدنشان لطافتی دارد عمرهایشان خیلی طولانی می‏شود. هنگام مرگ هم مثل ما قبض روح می‏شوند. همین‌طور که برای ما ملک‌الموت است برای آنها هم ملک‌الموت است. اما ملک‌الموت‏هایی که برای آنها است ظلّ و شعاع ملک‌الموت‏هایی است که روح انسانی را قبض می‏کنند. مُردن آنها هم مثل مردن ما است. همان‌گونه که به هنگام مرگ از مرتبه مثالی تا مراتب بالا از بدن ما گرفته می‏شود آنها هم مراتب بالایی از آن

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 482 *»

جسم و مرتبه مثالیشان گرفته می‏گردد. آن وقت در قبر قرار می‏گیرند. البته در قبر رتبه خودشان قرار می‏گیرند. همان سؤال ملک رومان که فتّان‌القبور است و سؤال نکیر و منکر هم برای آنها هست. با این تفاوت که آن ملک‏ها همه ظل و شعاع ملائکه ما هستند. همان حساب و کتاب‏ها که برای ما هست برای آنها هم هست. چون تمام آن تکالیفی که برای ما هست برای ایشان هم بود.

حدیث از حضرت موسی بن جعفر؟عهما؟ نقل شده تا از حضرت حسین بن علی؟عهما؟ که یکی از یهودی‏های شام خدمت حضرت امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه آمد. از جمله سؤالاتش این بود که فضیلت رسول خدا؟ص؟ بر انبیاء پیشین را سؤال می‏کرد. یک یک از امور انبیاء پیشین را نام می‏برد و از حضرت می‏پرسید این امر درباره رسول خدا چیست؟

از جمله جریان حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام را نقل کرد که چطور جن در تسخیر ایشان بوده و برای ایشان کارها می‏کردند. عمارت‏ها و چیزها می‏ساختند. آن يهودى مى‌پرسد «فان هذا سلیمان سخّرت له الشیاطین یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل». برای سلیمان اين کارها را می‏کردند؛ عمارت‏هایی می‏ساختند که این عمارت‏ها نمی‏گذاشتند دشمن نزدیک شود. با آنها می‏جنگیدند که به این عمارت‏ها نزدیک نشوند. این‌طور چیزها می‏ساختند. مقصودش این بود که رسول‌اللّه؟ص؟ در این مورد چه برتری و فضیلتی دارند؟

حضرت امیر؟ع؟ فرمودند: و لقد کان کذلک و لقد اُعطی محمد؟ص؟ افضل من هذا درباره سلیمان مطلب همین‌طور است که می‏گویی ولی حضرت محمّد؟ص؟ افضل از این را داشتند ان الشیاطین سخّرت لسلیمان و هی مقیمة علی کفرها شیاطین مسخّر سلیمان بودند اما در حال کفر، کافر هم بودند و قد سخّرت لنبوة محمد؟ص؟ الشیاطین بالایمان لکن مسخر حضرت رسول؟ص؟  شدند و به دست ایشان ایمان آوردند، مؤمن

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 483 *»

شدند فاقبل الیه الجن التسعة من اشرافهم من جن نصیبین و الیمن من بنی عمرو بن عامر من الاحجة … حضرت آن نُه نفر که از اشراف و بزرگان طوایف مختلف جن بودند یاد فرموده و اسم طوایفشان را هم ذکر می‏کنند. طوایف مختلفی می‏فرمایند. بعد می‏فرمایند خداوند هم در قرآن ذکر فرموده که و هم الذين یقول الله تبارک اسمه فیهم درباره ايشان مى‌فرمايد و اذ صرفنا الیک نفراً من الجن و هم التسعة یستمعون القرءان آمدند و قرآن را شنیدند فاقبل الیه الجن و النبی؟ص؟ ببطن النخل حضرت در بطن‌النخل بودند و آنجا تشریف داشتند. این عده آمدند و قرآن را شنیدند و از حضرت هم پذیرفتند و رفتند قوم خود را هم مؤمن ساخته و ایمان آوردند فاعتذروا بانهم ظنوا کما ظننتم ان لن‌یبعث الله احدا همان‌طور که انسان‏ها فکر می‏کردند نبیی مبعوث نشده و نمی‏شود آنها هم گمان می‏کردند نبیی مبعوث نشده و نمی‏شود. حال که فهمیدند نبیی مبعوث شده ایمان آوردند و لقد اقبل الیه احد و سبعون الفاً منهم در جای دیگر هفتاد و یک هزار نفر آمدند فبایعوه علی الصوم و الصلوة و الزکوة و الحج و الجهاد و نصح المسلمین و با حضرت بر روزه، نماز، زکات و … بیعت کردند فاعتذروا بانهم قالوا علی الله شططا و عذرخواهی کردند و ندامت نشان دادند از اینکه بر خدا بیهوده‏گویی می‌کردند و خلاف دین خدا برای او می‏گفتند.

بعد فرمود: و هذا افضل مما اُعطی سلیمان این از آنچه به سلیمان داده شد افضل است. بعد فرمود: سبحان من سخّرها لنبوة محمد؟ص؟ بعد ان کانت تتمرّد و تزعم ان لله ولدا جن گمان می‏کردند خدا فرزند دارد و کافر و متمرّد بودند. اما منزه است آن خداوندی که جن را در تسخیر نبوت محمّد؟ص؟ در آورد فلقد شمل مبعثه الجن و الانس بعثت و پیامبری رسول خدا؟ص؟ جن و انس را شامل است ما لايحصىٰ([104]) تمام جن و انس که شماره نمی‏شوند تحت بعثت حضرت داخلند و حضرت بر همه آنها مبعوثند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 484 *»

پس همان‌طور که ما انسان‏ها ماحض الایمان داریم، جن هم ماحض الایمان دارند. همان‌طور که ما ماحض الکفر داریم مستضعف داریم آنها هم ماحض‏الکفر و مستضعف دارند. البته به این مباحث اشاره شده است.

همین‌طور قطعاً در زمان رجعت محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ برای مؤمنين و کفار جن هم رجعت هست. حتماً رجعت خواهند کرد. همین‌طور می‏فرمایند انسان‏ها در اواخر ظهور و در دوران رجعت جن را می‏بینند و ملاقات می‏کنند و با یکدیگر معاشرت دارند.([105]) در رجعت نسل موجود از جن می‏مانند. هر چه هم که رفته‏اند ماحضین از آنها برمی‏گردند. آنها که ایمان یا کفرشان به تمامیت رسیده بوده بر می‏گردند. الآن در اینجا هم مثل انسان‏هایی که هستند در فرمان امامند.

از جمله مواردی که به مناسبت عرض می‏شود اینکه: در دوران حکومت دومی لعنه اللّه یکی از اذیت و آزارهایی که بر امیرالمؤمنین می‏خواست وارد کند؛ این بود که از اُم کلثوم دختر امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه خواستگاری کرد. حضرت را مجبور کرد که شما حتماً این دختر را به عقد من باید در آورید. اول او را باید بفرستید من ببینم. بعد که پسندیدم، مجبورید و حتماً باید به عقد من در آوريد. حضرت در ظاهر امر ام کلثوم را فرستادند. اما در واقع جنّیه‏ای را دستور فرمودند که به شکل ام‌کلثوم در آید.

اینجا اعجازی شد و مصلحت بود این امر استثناء بخورد یا آنکه به چشم او ام‌کلثوم دیده می‏شد. آن بی‏حیا حیا نکرد و وقتی که آن جنّیه آمد شروع کرد روی غرض شهوانی به بدن آن دست زدن ــ خدا لعنتشان کند ــ  ولی جنی بود. بعد که حضرت را مجبور کرد به اصطلاح آن دختر  را عقد کنند حضرت همان جنیه را به عقد او در آوردند. دیگران که نمی‏دانستند فکر می‏کردند حضرتِ ام‏کلثوم است. اما در واقع همان جنیه بود.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 485 *»

هر موقع که خلوت می‏شد و دو نفری بودند او به شکل گاوی می‏شد و شاخ‏های خود را در شکم آن ملعون قرار داده او را به دیوار فشار می‏داد. خیلی اذیتش می‏کرد ــ خدا لعنتش کند ـــ  جرأت هم نمی‏کرد سِرّ مطلب را به کسی بگوید. با خود می‏گفت این از سحر بنی‏هاشم است ولی به کسی چیزی نمی‏گفت. همین‏که شخصی می‏آمد باز ام‏کلثوم دختر امیرالمؤمنین را می‏دید. او افتخار هم می‏کرد که دختر علی است و من داماد علی هستم. ام کلثوم؟سها؟ هم در منزل مخفى بودند به طوری که هیچ‏کس خبردار نشود و ایشان را نبیند که مبادا اطلاع بدهند. فقط خواص از شیعه می‏دانستند و از مطلب باخبر بودند. گاهی هم حضرت امیر صلوات اللّه علیه آن جنیه را احضار فرموده و مثلاً می‏گفتند با شوهرت چطوری؟ اظهار می‏داشتند خوب اذیتش کن. الحمدللّه آن ملعون را خیلی اذیت و آزار کرد.([106])

به همین سبب درباره حضرت ام‌کلثوم شوهری، ازدواجی و فرزندی … ذکر نشده است. شاید علتش هم همین بوده است. تا آنکه دومی به درک رفت و ایشان بعد از آن دیگر مخفی نبودند.

همین‌طور هر گاه امام؟ع؟ دستور بفرمایند جن مسلط شده و هر گاه هم دستور بفرمایند جن صدمه و آسیب خود را بر می‏دارند. یک حدیث می‏خوانیم و مطلبمان را به همین حدیث شریف خاتمه می‏دهیم.

ابن شهر آشوب در کتاب «مناقب» از حضرت باقر؟ع؟ نقل می‏کند: خدم ابوخالد الکابلی علی بن الحسین دهراً من عمره ابوخالد کابلی از خادمين حضرت سجاد؟ع؟ بود که مدت زیادی خدمتگزار حضرت بود. از صحابه خاص بود و از حواری حضرت علی بن الحسین؟عهما؟ ذکر شده است.([107]) ظاهراً بعد از این مدت خدمتگزاری از

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 486 *»

کاملين شیعه هم بايد باشند چون ایشان خیلی مورد توجه بوده است.

ثم انه اراد ان ینصرف الی اهله روزی خواست که خداحافظی کند و دیگر نزد اهل و فامیلش در شهر خود برود فأتیٰ علی بن الحسین و شکیٰ الیه شدة شوقه الی والدیه خدمت حضرت سجاد؟ع؟ آمد و درد دل کرد که برای پدر و مادرم خیلی دلتنگ شده‏ام. اجازه بفرمایید بروم آنها را ببینم. فقال یا اباخالد یقدم غداً رجل من اهل الشام له قدْر و مال کثیر و قد اصاب بنتاً له عارض من اهل الارض و یریدون ان یطلبوا معالجاً یعالجها فاذا انت سمعت قدومه فأته فرمودند: ای اباخالد فردا مردی از اهل شام وارد شهر می‏شود که مقام و مال زیادی دارد. (شاید هنوز دوران کمال ابوخالد نرسیده بوده است.) دختری هم دارد که به اصطلاح ما به جن‏زدگی مبتلا شده. عارضی از اهل زمین به او  اِصابه کرده است. اینها دنبال معالجی می‏گردند که او را معالجه کند. وقتی شنیدی که آمده، پیش او برو  و قل له انا اعالجها لک علی ان اشترط لک علی انی اعالجها علی دیتها عشرة آلاف درهم فلاتطمئن الیهم و سیعطونک ما تطلب منهم و بگو من دخترت را معالجه می‏کنم اما به این شرط که دیه او و خونبهایش را به من بدهی. بگو به این مقدار که آن زمان مثلاً ده هزار درهم بوده او را معالجه می‏کنم. البته به آنها مطمئن نشو  ولی بعدها خواهند داد. فلما اصبحوا قدم الرجل و من معه و کان من عظماء اهل الشام فی المال و المقدرة فقال اما من معالج یعالج بنت هذا الرجل؟ صبح که شد آن شخص با یک عده‏ای آمد. او از بزرگان اهل شام در مال و قدرت بود. هم مال و هم قدرت فراوانی داشت. از طرف او اعلام شد که کیست این دختر را معالجه کند؟ فقال له ابوخالد ابوخالد خودش را معرفی کرد انا اعالجها علی عشرة آلاف درهم گفت من ده هزار درهم می‏گیرم و این دختر را مداوا می‏کنم.

فاقبل الی علی بن الحسین؟عهما؟ فاخبره الخبر خدمت حضرت آمد و جریان را گفت که آنها آمده‏اند. حالا او را چطور باید معالجه و مداوا نمود؟ فقال انی اعلم انهم

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 487 *»

سیغدرون بک و لایفون لک حضرت فرمودند: من می‏دانم با تو حیله و مکر می‏کنند. آنچه وعده می‏کنند وفا نکرده و انجام نمی‏دهند ولی نترس برو  انطلق یا اباخالد فخذ باذن الجاریة الیسری ثم قل یا خبیث یقول لک علی بن الحسین اخرج من هذه الجاریة و لا تعد نزد آن دختر مریض رفته گوش چپش را می‏گیری و می‏گویی ای خبیث علی بن الحسین به تو می‏فرمایند از این جاریه و دختر بیرون رو و برنگرد.

ففعل ابوخالد ما امره ابوخالد طبق دستور رفتار کرد و خرج منها آن جن از بدن آن دختر خارج شد فافاقت الجاریة دختر خوب شد و طلب ابوخالد الذی شرطوا له فلم‌یعطوه ابوخالد گفت حالا پول را بدهید ندادند ‏فرجع مغتماً  کئیباً ــ  پول سفر می‏خواست تا مسافرت برود دیدن پدر و مادر، خرج دارد ـــ  خیلی غصه خورد و برگشت. فقال له علی بن الحسین مالی اراک کئیباً یا اباخالد؟ الم اقل لک انهم یغدرون بک؟ امام فرمودند چرا غصه می‏خوری؟ چرا غمگینی؟ مگر من نگفتم اینها حیله می‏کنند و به تو پول نمی‏دهند؟ دعهم رهایشان کن فانهم سیعودون الیک زیرا باز نزد تو بر می‏گردند. غصه نخور.

فاذا لقوک فقل لست اعالجها حتی تضعوا المال علی یدی علی بن الحسین فعادوا الی ابی‏خالد یلتمسون مداواتها فقال لهم انی لا اعالجها حتی تضعوا المال علی یدی علی بن الحسین فانه لی و لکم ثقة فرمودند: وقتی آمدند بگو این‌دفعه من برای معالجه نمی‏آیم تا آن مقدار مالی که قرار گذاشتیم نزد حضرت علی بن الحسین؟عهما؟ بگذارید. چون هم مورد اطمینان من و هم مورد اطمینان شما هستند. نزد ایشان بگذارید، دختر را که مداوا کردم آن وقت به من بپردازيد. فرضوا دیگر ناچار شدند قبول کردند و وضعوا المال علی یدی علی بن الحسین مال را خدمت حضرت سجاد؟ع؟ گذاشتند فرجع ابوخالد الی الجاریة ابوخالد نزد آن دختر آمد فاخذ باذنها الیسری گوش چپش را گرفت ثم قال یا خبیث یقول لک علی بن الحسین؟عهما؟ اُخرج من هذه الجاریة و لاتعرض لها الا

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 488 *»

بسبیل خیر و خطاب به آن جن گفت: ای خبیث از بدن این جاریه خارج شو و جز برای آنکه به او خیر برسانی متعرضش مشو فانک ان عدت احرقتک بنار الله التی تطلع علی الافئدة اگر به طرف این دختر  برگردی تو را به چنان آتشی می‏سوزانم فخرج منها آن جن خبیث از بدن دختر خارج شد.

آیا به دستور چه کسی مسلّط بود که به دستور این بزرگوار خارج شد؟ معلوم است همه امور به دست این بزرگواران است. یکی از طوایف عالم هورقلیا و آن عرصه ــ  که می‏فرمایند مرکز حکومت امام عالم هورقلیا است و اهل عالم هورقلیا در اختیار آن بزرگوارانند ـــ  همین جن است.

و دفع المال الی ابی‏خالد پول به ابوخالد پرداخت شد فخرج الی بلاده([108])پول‌ها را برداشت و نزد پدر و مادرش رفت.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 489 *»

 

مجلس 24

 

(شب دوشنبه  16 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

r آفرینش آدم؟ع؟ از «خاک»

r بهشت آدم؟ع؟ از نظر دیگران و از نظر بزرگان+

r عالم برزخ یا عالم مثال از نظر دیگران و از نظر بزرگان+

r «خاکی» که آدم؟ع؟ از آن آفریده شد

r «حیات و مرگ» یا «کون و فساد»

r پیدایش موالید در روی این زمین

r موالید سرزمین عالم هورقلیا

r نحوه پیدایش آدم؟ع؟ و نحوه پیدایش فرزندان آدم؟ع؟

r کیفیّت تحقق هر نوع، بطلان تحوّل انواع

r تحقق هر نوع از طریق تسلسل و منتهی‌شدن به مبدأ آن

r مبدأ نوع انسان، آدم؟ع؟ بوده است

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 490 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

سخن در پیدایش نوع انسان بر روی این زمین بود و اینکه مبدأ انسانیت و انسان‏ها حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام است.

در قرآن و روایات معصومين؟عهم؟ راجع به خلقت آدم می‏فرمایند که آدم از خاک و تُراب آفریده شد. در اینجا علاوه بر خاک این عالم، خاک عالم هورقلیا، مثال و برزخ نیز مراد است. هورقلیا مقام و جایی است که رتبه ظاهری آدم خلقت شد و مسجود ملائکه قرار گرفت؛ سجده برای آدم یعنی تکریم و تعظیم آدم به واسطه اینکه نور محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ در او بود و همچنین چون برای نوع حجج الهی؟سهم؟ مبدأ بود برای ملائکه قبله شد.

همین‌طور مسأله در بهشت‌بودن و از آنجا رانده‌شدن همه اینها در آن عالم بوده است. بعد در روی این زمین و عالم، بدن عنصری پیدا شد.

اینها از مسائلی است که مورد شبهه واقع شده و نوعاً مفسرين به رأی و اندیشه‏های خود در آنها سخن گفته‏اند. بعضی اصلاً بهشت را همین دنیا دانسته‏اند و

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 491 *»

طوری توجیه کرده‏اند که مراد از آن بهشتی که آدم در آن خلقت شد همین عالم و همین دنیا است. در نتیجه ناچار می‏شوند آن مسائل دیگر را هم به طورهایی توجیه کنند. مسائلی از قبیل سجده‌کردن ملائکه، جریان‏های ابلیس، سرباززدن او از سجده، رانده شدنش و سایر مسائلی که در قرآن مطرح است. مثلاً اینکه ابلیس وسیله و باعث شد که آدم از بهشت خارج شود. همه اینها را به نوعی توجیه می‏کنند که بر خلاف ظاهر آیات و روایات است.

اگر هم بنا است این تعبیرات که رسیده توجیه و تأویل شود، به طوری باید تأویل گردد که با ظاهر آیات منافات پیدا نکند. و ان‌شاء‌الله ما تأویلاتی که از بزرگان ما+ در این زمینه رسیده را عرض می‏کنیم و شما ببینید هیچ‌گونه بین این تأویلات و ظاهر آیات منافات نیست.

از جمله چیزهایی که به آن باید توجه داشت اینکه مراد از تُراب و خاکی که آدم از آن آفریده شده چیست؟ در این بحث، آدم را به عنوان مبدأ انسان‏ها بررسی می‏کنیم.

مباحثی که به آدم از حیث مبدأ حجج بودن مربوط بود به طور اجمال عرض شد. مسائلی که بعد از این مطرح می‏شود به حیث مبدأ بودن آدم برای نوع انسان مربوط می‏شود. آدمی که مبدأ نوع انسان است از تراب آفریده شده است. هم در عالم مثال و هم در عالم دنیا نوع انسانی تمثّل دارند.

عالم مثال به برزخ شهرت دارد. اگر برزخ گفته شود به ذهن‏ها نزدیک‏تر است تا مثال گفته شود. بخصوص که در مورد مثال برای حکماء اشتباهاتی هم پیش آمده است. به طوری که هر کس عالم مثال یا مرتبه مثالی می‏گوید و این تعبیرات را می‏آورد، فوراً ذهن‏ها به همان اشتباهات حکماء منتقل می‏شود. بخصوص مشّائین که می‏گویند عالم مثال عالم صُوَر است که از ماده مجرد است. فکر می‏کنند که فقط عالم صورت‏ها است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 492 *»

بزرگان ما مکرّر فرموده‏اند: ــ اینکه ما نیز گاه‏گاهی تکرار می‏کنیم از این‌جهت است که مطلب به ذهن‏ها بر گردد ــ خدا ماده بدون صورت خلقت نکرده، صورت بدون ماده هم خلقت نکرده است. اصلاً خدا موجودی خلقت نکرده که ماده یا صورت نداشته باشد يا ماده تنها داشته باشد و صورت نداشته باشد یا صورت داشته باشد و ماده نداشته باشد. خدا هر چه آفریده به حسب خودش ماده و صورتی دارد.

پس عالم مثال را به این‌طور معنی کردن، از مکتب وحی دور است. ولی آنها این‌طور گفته‏اند و نوعاً این اشتباه در ذهن‏ها هست. چون وقتی هم که به کلمه عالم مثال در فرمایشات مشایخ ما+ برخورد کرده‏اند فوراً به همان عالم مثالی که حکماء گفته‏اند و می‏گویند قیاس کرده‏اند. گفته‏اند بنابراین مقصود شما عالمی است که فقط صورت است و ماده ندارد و مجرد از ماده است.

نه‌خیر، چنین نیست. مثال به همان معنای برزخی است که قرآن و اهل‌بیت؟عهم؟ فرموده‏اند. بزرگان ما وقتی عالم مثال می‏فرمایند همان عالم برزخ را اراده می‏کنند. همان‌طور  که در قرآن و فرمایشات معصومين؟عهم؟ عالم برزخ ماده و صورت دارد. آسمان‏ها، زمین، موالید، جمادات، نباتات، حیوانات و انسان‏ها دارد. عالم مثال هم به حسب خود ماده و صورت، آسمان‏ها و زمین و موالید دارد.

حتی همان بهشتی که مورد بحث است و آدم علی نبینا و آله و علیه السلام به آن مقام هورقلیایی و برزخیش روی زمین آن بهشت خلقت شد. تراب آنجا واقعاً خاکِ آنجا بود و با خاک اینجا هیچ فرق نداشت. تفاوت در لطافت و غلظت است اگر نه هیچ فرق ندارد.

بزرگان ما از عالم مثال این‌طور اراده می‏فرمایند. برای آنکه بیشتر واضح شود می‏فرمایند این همان هورقلیا در لسان حکماء پیشین است که از انبیاء گرفته بودند. به لغت سریانی ثبت شده و معنای آن مُلک دیگر است. عالم اجسام را عالم مُلک یا

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 493 *»

ناسوت می‏گویند، عالم هورقلیا هم مُلک دیگر است. یعنی آن عالم هم مثل همین عالم جسم است. تفاوت در لطافت و غلظت است نه در چیز دیگر.

خداوند از خاک عالم هورقلیا که آسمان‏ها و زمین‏ها داشت بدن آدم را آفرید و آدم در آنجا مبدأ اناسی شد. تمام انسان‏ها از اولین و آخرین که تنزل می‏کنند در مرتبه مثالی تمثل پیدا کرده و لباس هورقلیایی، مثالی یا برزخی می‏پوشند. مرتبه مثالی یا برزخی پیدا می‏کنند. در آنجا مبدأ همه افراد انسانی از اولین تا آخرین همان آدم علی نبینا و آله و علیه السلام است. همین‌طور که مبدأ انسان‏ها در این عالم هم آدم است. در اینجا هم آدم برای انسان‏ها مبدأ است. انسان‏های روی این زمین از همین خاک آفریده شده‏اند. انسان‏های آن عالم هم بدون هیچ‌گونه تفاوتی از همان خاک آفریده شده‏اند. این عالم با آن عالم یکسان است.

خاک که گفته می‏شود خاکی مثل همین خاک مراد است. این خاک هم مثل آن خاک است. در آن عالم درباره آن خاک هر حکمی می‏کنیم، درباره این خاک در این عالم هم می‏شود. یعنی خاک این عالم و خاک آن عالم، عنصری است که جمیع عناصر در آن موجود است. غلبه‌یافتن عنصر خاک باعث شده به تمام این عناصر و مجموعه‏اش خاک بگویند. پس خاک یعنی خاکی که در آن آب، هوا، نار، جمیع قُویٰ و ارواح فلکی هست. جمیع طبیعت‏ها در آن موجود است.

همین مطلب در روایات، به زبانی مناسب آن زمان رسیده است. فرموده‏اند: وقتی آن قبضه‏های خاک گرفته شد و با یکدیگر ممزوج گردید، خداوند به بادهای چهارگانه ـــ  که از چهار جهت می‏وزند و حامل طبیعت‏های چهارگانه هستند ــ  دستور فرمود بر آن قبضه‏ها بوزند و از طبیعت خود در آنها قرار بدهند.([109])

یعنی این خاکی که بدن آدم از آن خلقت شد، حقیقتی است جامع همه

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 494 *»

حقیقت‏ها، حقیقتی است فشرده تمام آسمان‏ها و زمین‏ها، صاحب تمام قویٰ، دارای ارواح و نفوس فلکیه و صاحب جمیع طبیعت‏ها است. به تعبیر حضرت امیر صلوات اللّه علیه از این عالم هیچ کم ندارد:

أتزعم انک جرم صغیر   و فیک انطوی العالم الاکبر([110])

البته اینکه می‏فرمایند ای انسان این عالم و جهان بزرگ در تو پیچیده و گذارده شده بحث مفصلی دارد. که انطواء چگونه انجام شده است؟ یعنی تو فشرده‏ای از آن عالم هستی که هیچ کم نداری و کم نشده‏ای. تمام خصوصیاتی که در این جهان بزرگ وجود دارد در تو خلاصه شده است.

آنگاه به این تعبیر بیان می‏کنند که: از میان طبیعت‏های چهارگانه حرارت و رطوبت حالت صعود و حرکت به طرف بالا را دارند. این دو طبیعت باعث می‏شوند موجود، کیان و هستی پیدا کند و مراتب کینونت طی شود. از آن طرف برودت و یبوست باعث پایین‌آمدن و تنزل است.

از این دو دسته طبیعت، دسته اول یعنی حرارت و رطوبت حالت تصعّد دارند. اما دسته دوم که برودت و یبوست باشد حالت تنزّل و پایین آمدن دارند. اینها با یکدیگر هستند. آنها کینونت و کیان یا به تعبیر حکماء پیشین «کَوْن» را اقتضاء می‏کنند و اینها تسفّل و فرود آمدن یا به تعبیر آن حکماء «فساد» را اقتضاء می‏کنند.

کَوْن و فساد برای این موجود و این نوع هستی به واسطه همین طبیعت‏ها پیدا می‏شود. پس عالم به کَون و فساد محکوم است. همان تعبیری که گذشتگان داشته‏اند اما با تصحیحی که در اصطلاح محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ می‏شود.

موجودات این عالم ترکیبی دارند که هم اقتضاء کَون و ماندن و هم اقتضاء فساد و مرگ را دارد. پس همیشه حیات و مرگ همراه این کیان است. هم در اینجا و هم در عالم برزخ یعنی دوره و مرتبه مثالی که همان هورقلیا باشد.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 495 *»

ترکیبات، مرکبات و مکوناتِ این دو مرتبه چنین خاصیتی دارند که به حسب دو طبیعت از چهار طبیعتی که در آنها هست حالت و اقتضاء تصعّد دارند که وسیله کَون و اقتضاءِ بودن است و به حسب دو طبیعت دیگر حالت تنزل و اقتضاءِ پایین آمدن، رکود، فناء و فساد را دارند. این موجود مرکب و مجموعه‏ای از این دو حالت است.

از این‌جهت است که می‏فرمایند نتیجه ترکیب دنیا و همین‌طور ترکیب برزخی مرگ است. ولی در ترکیب آخرتی چنان طبایع در یکدیگر مؤثر و با یکدیگرند که هیچ‌گونه تشتّت و تفرّق بین آنها نیست. آنجا ترکیب، ترکیب ابدی است. دیگر برای ترکیبات اخروی فناء نیست. آخرت دار بقاء است و دار فناء نیست. اما دنیا و برزخ دار فناء است. در اینجا و برزخ ترکیب‏ها باقی نمی‏ماند. همه فناء شده و فانی می‏گردند. یعنی ترکیب‏ها از هم می‏پاشند. اما در آخرت ترکیبی فراهم می‏شود که اقتضاء ابدیّت، بقاء، دوام و همیشگی بودن را دارد.

پس آن هم خاکی است که در برابر گردش افلاک قرار می‏گیرد. چنان‌که دنیای ما همین‌طور است. افلاک در گردش خود بر این خاک و کره تأثیراتی دارند. اشعه افلاک حامل خصوصیاتی هستند که از آنها به ارواح فلکی تعبیر می‏آید. آنها به این زمین و خاک تعلق می‏گیرند. در اثر آن حرکات و آن تأثیرات و تأثّرات این خاک چنین خصوصیاتی را دارد.

همین‌طور که می‏بینیم از این خاک انسان‏ها سر می‏زنند و موالید پیدا می‏شوند. همه موالید از این خاک و آب هستند. باران می‏بارد و آب‏ها در این خاک‏ها ممزوج می‏شوند. به واسطه توالد و تناسل هر نوعی از خاک سر می‏زنند. البته در هر نوع زنده و هر روح‏داری توالد و تناسل به حسب خودش می‏باشد. حتی حیات نباتی هم بر اساس توالد و تناسلی است و آن هم محکوم به حکمی است. هر نوعی خود و نوعیّت خود را محافظت می‏کند. از همین خاک و آب هم سر می‏زند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 496 *»

از جمله آنها انسان است که هم در اینجا و هم در سرزمین عالم هورقلیا همین‌طور است. آنجا هم مثل اینجا افلاک در اطراف زمینش حرکت کرده و در آن زمین تأثیرات دارند. آنجا هم شمس و قمر دارد و مثل ماه و خورشید اینجا که در این زمین مؤثرند آنها هم در زمین آن عالم مؤثرند. چنان‌که این زمین تأثیرات را قبول می‏کند، زمین آنجا نیز متأثر شده و آن تأثیرات را می‏پذیرد. در اثر این تأثیر و تأثرات موالید پیدا می‏شوند. معادن، نباتات و حیواناتی پدید می‏آیند. انسان و این نوع جدید هم که قرار شد خلقت بیابد از همان زمین پیدا شد. از آب و خاک آن عالم بدن آدم فراهم گشت. باز از آب و خاک این عالم هم بدن آدم فراهم شد و برای نوع انسان مبدأ گشت.

در قرآن به طور صریح می‏فرماید. الحمدللّه قرآن دیگر سند قطعی است. گرچه بعضی حتی در دلالت قرآن هم تشکیک می‏کنند. ولی به برکت فرمایشات ائمه ‏هدی؟عهم؟ برای ما این بیانات روشن و محکم است که آدم از تراب و خاک خلقت شد. کدام آدم؟ همان آدمی که این‌همه در قرآن و روایات از او صحبت شده است. چه آدم در عرصه هورقلیا، عالم برزخ و آن بهشت و اوضاع و چه آدمِ اینجا، فرق نمی‏کند. این بیان شامل هر دو عالم است. هر دو رتبه یعنی هم بدن هورقلیایی که اصلی است و هم این بدن دنیایی و عنصری به این حکم محکومند. این فرمایش شامل هر دو مرتبه است که آدم از خاک خلقت شد.

درباره عیسی نیز که مورد گفتگو قرار گرفته که از چه و چگونه خلقت شده است؟ حتی عیسی را می‏فرماید با آدم هیچ تفاوت نمی‏کند: ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب([111]) نمونه خلقت عیسی؟ع؟ هم در نزد خدا مثل آدم است یعنی کیفیتِ تکون و پیدایش عیسی هم در نزد خدا درست مثل آدم است؛ خدا آدم را از تُراب خلقت کرد عیسی هم از تراب خلقت شد. تمام فرزندان آدم هم از تُراب و خاک خلقت شده‏اند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 497 *»

ولی مقصود از این تراب و خاک چیست؟ همان‌طور که خاک در اینجا به همین معنای خودش است، در عالم هورقلیا و برزخ هم خاک به معنای خودش است. در آنجا هم واقعاً خاک همان عالم بود. همان قبضه‏هایی که جبرئیل گرفت و آب‏هایی بر آن خاک‏ها ریخت. البته دو قسم آب بود یک آب فرات یعنی گوارا و یک آب هم مِلح و اُجاج یعنی شور و تلخ که مخلوط شده است.([112])

اینجا هم خلقت این‌چنین است. هیچ تفاوت نمی‏کند. خلقت در اینجا با عرصه هورقلیا یکسان است. خاکی است که در بردارنده جمیع صفات مائیّت (آبی)، هوائیّت (هوائی)، ناریّت (آتشی) و ترابیّت (خاکی) است، شامل جمیع ارواح لازم و نفوس فلکی و دارای جمیع قویٰ و طبایع است. یک‌چنین خلقتی است.

آدم از خاک آفریده شد همان‌طور که فرزندانش هم از خاک آفریده شده‏اند. تفاوت میان فرزندان آدم با آدم در این است که فرزندان آدم به این ترتیب از خاک آفریده می‏شوند که اول آبی که از آسمان بر زمین می‏بارد از این گِل، خلاصه‏ای پیدا می‏شود و مثلاً به نبات و بعد به میوه تبدیل می‏شود. این میوه‏ها و ثمرات از قبیل گندم، جو، سایر حبوبات، میوه‏ها و همه آنچه انسان می‏خورد از همان آب و خاک درست می‏شود. بعد به این حد که می‏رسد نطفه می‏شود و از طریق تناسل و توالد فرزند آدم به دنیا می‏آید. فرزند آدم در این مسیر طبیعی و با این برنامه که خدا قرار داده خلقت شده و تکوّن می‏یابد. انسان ظاهری روی این عالم عنصری و این زمین از همین آب و خاک، سُلاله گِل و فشرده این عالم پیدایش می‏یابد. می‏گوییم این یک انسان است.

آدم هم همین‌طور خلقت یافته است. در عرصه هورقلیا هم همین‌طور خلقت شده است. انسان‏ها از خلاصه آب و خاک آن عالم آفریده می‏شوند ولی خلقت آدم، ابتدائی و باتدبیر  بود.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 498 *»

تشبیهی که تقریباً برای تفاوت در اینجا می‏توانیم داشته باشیم ــ که در فرمایشات مشایخ+ است ــ اینکه این طلا  که در معدن‏ها درست می‏شود حکماء طبیعی پیشین می‏گفتند برای پیدایش طلا دو ترکیب و عنصر اصلی دست به دست یکدیگر باید بدهند. سایر عوامل هم از قبیل تابش آفتاب، جذر و مدها و غیره در کار است تا طلای معدن پیدا شود. آن دو عنصر اصلی را زیبق و کبریت می‏گفتند. زیبق و کبریت که با یکدیگر ترکیب شد در تحت عوامل آسمانی و سایر امور از قبیل جذر و مد و بارش‏ها و … این معدن درست می‏شود. طلای معدنی برنامه‏اش همین است. چون روش و نظامی که خدا قرار داده این است.

ولی حکماء صنعت که به اصطلاح به آنها کیمیاگران می‏گفتند خودشان ترکیبات شیمیایی را طوری ترتیب می‏دادند که طلا می‏ساختند. اسمش را اِکسیر می‏گذاشتند. طلايی که خودش طلا و طلاساز هم باشد کجا؟ طلايی که در معدن پیدا می‏شود کجا؟ هر دو طلا هستند؛ اما

میان ماه من تا ماه گردون   تفاوت از زمین تا آسمان است

آن هم طلا است این هم طلا است. اما طلايی که حکیم صنعتگر و صاحب علم کیمیا می‏تواند درست کند چیست؟ این طلايی که در مسیر طبیعی که خدا قرار داده ساخته می‏شود چیست؟

فرق بین آدم و فرزندان آدم در پیدا شدن از این آب و خاک همین است. پیدایش آدم از این آب و خاک درست مثل آن طلای اکسیری است که صاحب صنعت از زیبق و کبریت می‏سازد اما بر اساس تدبیر و نسبت به طلاهای معدن با یک حالت استثنائی. فرزندان آدم که به این طریقی که خدا قرار داده از این آب و خاک پیدا می‏شوند، در حکم طلاهای معدنی هستند. که طبق یک نظام طبیعی که خدا قرار داده پدید می‏آیند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 499 *»

این نظام طبیعی که خداوند قرار داده تخلف‏پذیر نیست. البته ممکن است که بعدها دستگاهی ساخته شود که مثلاً بتواند انسان بسازد. مانعی ندارد اما باز هم از همین نظام پیدایش فرزندان آدم باید تبعیت کنند. اما وضعِ خود آدم دیگر نشدنی است. آن تدبیر اول که شد و آدم بدون پدر و مادر وجود یافت مخصوص آدم بود. چون بنا بود یک نوعی به نام انسان روی زمین پیدا بشود. این نوع به چند صورت ممکن است تحقق پیدا کند. ممکن است تحوّل انواع پیشین باشد که همین نظر را داده و خیلی بر آن اساس خواستند فعالیت کنند. الحمدللّه تیرشان به سنگ خورد. نتوانستند اثبات کنند. علوم مختلف بخصوص علم ژن‏شناسی اصلاً نابودشان کرد و این نظریه را از اساس ریشه‌کن نمود.

نظریه داروین همین بود که انسان از نوع‏های پیشین درست شده است. یعنی حیوانات طبقه به طبقه، حلقه به حلقه جلو آمده و تکامل یافتند تا این انسان نتیجه تکامل‌یافته آنها شد. ولی حلقه‏های مفقوده را هم باید می‏گشتند تا پیدا کنند. تاریخ و هیچ علمی حتی حفاری‏ها هم نشان نداد. باید بگردند و پیدا کنند. الحمدللّه پیدا نکرده و نمی‏کنند. اصلاً به طور کلی باطل شد.

از امور تعجب‏آوری که می‏توان گفت اینکه از وقتی آدم در دنیا آمده انبیاء و پیروانشان بخصوص از زمان حضرت ابراهیم علیه و علی نبینا و آله السلام مسلّم است که امر «ختنه» سنت شد.([113]) معلوم است که مؤمنين و گروندگان به انبیاء ختنه می‏کردند. از نظر زمانی مدت بسیار زیادی است. واقعاً اگر تحول انواع یک جریان صحیحی بود لااقل حالا به طوری باید می‏شد که دیگر به ختنه احتیاج نباشد. گفتند حیوان در اثر احتیاج شاخ درآورد، بال درآورد. در اثر احتیاج و مناسب‌شدن با محیط مثلاً دست‏هایش به این شکل انسانی شد. احتیاج وادار کرده که سُم، خودش را به شکل این پنجه بسازد.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 500 *»

اگر این حرف درست است این همه بریده شد، بریده شد، بریده شد … دیگر نباید باشد و باید تمام شده باشد. چرا فقط معصومين؟عهم؟ ــ آن هم به احترام قداست و جلالتشان که به هیچ‏گونه رفع نقصان، کثافت و رجاست نیازمند نیستند ــ  محفوظند و مختون به دنیا می‏آیند. البته باز هم می‏فرمایند برای اجرای سنت حضرت ابراهیم و به احترام سنت ایشان تیغ را می‏کشیم.([114]) به اصطلاح اِمرار موسی می‏کنیم.

همین‌طور ناخن‌گرفتن سنت بوده است. بشر مرتب ناخن را می‏بریده و کوتاه می‏کرده است. این ریش‏ها و موی سر را کوتاه می‏نموده است. اگر بر مبنای احتیاجات تکامل رخ می‏دهد اینها دیگر باید تمام بشود. ببینید در همین ناخن‌گرفتن، مو زدن و غیره چقدر مشقت داریم.

خدا ابن ابی‏لیلای قاضی را لعنت کند. یک کسی نزد او آمد و گفت: من جاریه‏ای خریده‏ام که عانه‏اش مو ندارد، آیا چه کنم؟ این بدبخت که علمی نداشت گفت: خوشا به حالت. گفت: من می‏خواهم بدانم که اگر این عیب است معامله فسخ است، اگر عیب نیست باید نگاهش دارم. گفت برو خدا برایت ساخته چرا از این حرف‏ها می‏زنی؟! خدا بدون چاره‏جویی راحت برایت مهیا ساخته است. گفت: من مسأله را می‏خواهم بدانم. آیا عیب است و بیع فسخ می‏شود یا نه؟ چون به اصطلاح اگر مَبیع معیوب باشد بیع فسخ است.

گفت آخ دلم درد می‏کند! صبر کن الآن بر می‏گردم! از داخل اطاق بیرون رفت و از پشت منزل داخل کوچه شد. با خود گفت بروم بگردم یکی از شاگردها یا اصحاب امام صادق؟ع؟ را پیدا کنم و مسأله را بپرسم تا جوابش را بفهمم.

به محمّد بن مسلم برخورد کرد. گفت: اگر چنین امری پیش بیاید فتوای امام صادق؟ع؟ در اینجا چیست؟ گفت من بخصوص در این زمینه از حضرت فتوایی

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 501 *»

نشنیده‏ام. اما حضرت فرموده‏اند: کل ما کان فی اصل الخلقة فزاد او نقص فهو عیب([115]) هر چه از خلقت اصلی کم و زیاد باشد عیب است. من فقط همین را شنیده‏ام. دید مطلب تمام است.

آمد، در اطاقش نشست و شروع کرد به گفتنِ همان فرمایش. سؤال‌کننده فهمید. چون معلوم است این کلام همه‏اش نور است. ان علی کل حق حقیقة و علی کل صواب نورا([116]) نورانیّت و درستی از این کلام می‏بارد. گفت: این سخنِ خودت نیست. این را از امام صادق یاد گرفته‏ای. حالا چطور یاد گرفته‏ای نمی‏دانم. ولی از ایشان آموخته‏ای.

این همه مشکلات و برنامه‏ها پیش آمده واقعاً چرا برای این امور جهشی دست نداده است. عضو هم خودش را مطابق و مناسب خواست و احتیاج بشری نساخت. همان‌طور که خدا آدم را خلق کرد الآن هم بر شکل او هستیم هیچ تغییری پیدا نکرده است.

روزی بین دو نفر اختلاف شد و با هم نزاع کردند. یکی در هنگام نزاع شروع کرد به هیکل و هیئت طرف مقابل بدگویی کردن. آن شخص خدمت امام؟ع؟ شکایت کرد که این شخص نسبت به هیئت من این‌طور توهین می‏کند. امام فرمودند: لاتقل هذا لاخیک فان الله عزوجل خلق آدم علی صورته([117]) خدا آدم را هم که بر همین هیئت آفریده است. اگر به این هیئت توهین کنی به هیئت آدم توهین کرده‏ای. یکی از معانی این حدیث شریف همین است.

پس این انسان بر همان هیئت آدم است. با وجود این‌همه مشکلات و اموری که پیش آمده هیچ از او کم نشده است. حتی ناخن کم نشد که طوری باشد که دیگر

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 502 *»

نروید. پس اینکه موجود خود را مطابق احتیاجات محیط زندگیش می‏سازد و اینکه به واسطه احتیاجات است که نوع تغییر می‏کند؛ نوعِ بال‏دار، سُم‏دار، دُم‏دار یا نوع بی‏دم یا چه و چه پیدا می‏شود؛ درست نیست.

نمونه‏اش انسان است که در اثر این‌همه گرفتاری‏ها سازش باید پیدا کند اما می‏بینید تغییری حاصل نشده است. پس اینکه انسان از نوع پیشین تحقق یافته باشد درست نیست. الحمدللّه علم تجربی هم این مطلب را اثبات کرد که اصلاً تغییر، تبدیل و تحول نوع در نظام خلقت نشدنی است. از این راه که نمی‏شود.

اگر تحقق نوع از پدر و مادر بخواهد باشد، چنان‌که نوع انسانی و فرزندان آدم در روی زمین مرتب از پدر و مادر پیدا می‏شوند، اینجا تسلسل می‏شود. حال آنکه ما می‏بینیم نسل انسانی تا اینجا رسیده و اینجا منتهی شده است. الآن این نسل موجود روی زمین انتهاء‌یافته نوع انسانی است که به اینجا رسیده است. پس ابتداء هم باید داشته باشد. تسلسل نمی‏شود باشد که همین‌طور پدر و مادر، از پدر و مادر، از پدر و مادر و… به حدی نرسد که آنجا مبدأ و ابتداء نوع انسان باشد، این نشدنی است. چون به اینجا منتهی شده پس قطعاً اول دارد. تسلسل نمی‏شود باشد.

مادی‏ها که می‏گویند دنیا تسلسل‏وار است نه آخر و نه ابتداء دارد، می‏گویند به وسیله منطق دیالکتیک حل شده که دنیا محدود نیست، دو دیوار اول و آخر ندارد، اینها اباطیلی است که گفته شده و همه‏اش روشن شد.

پس خواه‌نخواه از مبدئی باید شروع شود. خداوند آن مبدأ را آدم قرار داد و از همین آب و خاک به همان تدبیری که عرض شد آدم را آفرید. همان‌طور که مثلاً شخص کیمیاگر طلا را با تدبیر می‏سازد. با نظامی که در معدن حاکم است نمی‏سازد. با تدبیر خاص طلا را می‏سازد. همین‌طور خداوند هم با تدبیر خاصی آدم را از همین آب و خاک آفرید. بعد این نظام را قرار داد که مطابق این نظام فرزندان آدم به وجود بیایند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 503 *»

و برای آنکه نشان بدهد که این نظام یک نظام قراردادی است عیسی را هم بدون پدر ظاهری آفرید. جبرئیل نفخ کرد و در رحم مطهره حضرت مریم دمید آن هم تدبیری بود.([118]) در هر صورت خلقت، بدون تدبیر و اسباب و علل انجام نمی‏شود. این نظام را خداوند برای ایجاد انسان در روی زمین قرار داده است. آدم؟ع؟ مبدأ است اینها هم فرزندان او هستند.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 504 *»

 

مجلس 25

 

(شب چهارشنبه  18 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

 

 

 

 

r مباحثی که با حیث مبدئیّت آدم؟ع؟  برای نوع انسان، ارتباط دارد

r عصیان آدم؟ع؟

r کیفیت آفرینش نوع انسان

r بهشت آدم؟ع؟ و حیله ابلیس

r توجیه روایات در داستان آدم؟ع؟

r عصیان آدم؟ع؟، تکوینی بود نه تشریعی

r هر انسانی مرتکب این عصیان شده است

r توضیح حدیثی درباره داستان آدم؟ع؟ و ابلیس

r مراد از هبوط آدم؟ع؟ و اسباب هبوط

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 505 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

بیانات گذشته به اینجا رسید که آدم علی نبینا و آله و علیه السلام دارای دو حیث و جهت است. از یک جهت مبدأ انسان‏ها است که نوع انسانی فرزندان ایشانند. از یک جهت هم مبدأ حجج الهی سلام اللّه علیهم اجمعین است.

برای آن حیثی که مبدأ حجج بودند، مقامات و شئوناتی بود که به طور اجمال به بعضی از آنها اشاره کردیم.

درباره حیث مبدئیت ایشان برای انسان‏ها هم در قرآن بیاناتی شده است که آنها را نیز به طور اجمال باید در نظر بگیریم. اشتباهی که برای دیگران پیش آمده همین است که این دو حیث آدم را با همدیگر مخلوط کرده و مسائل هریک را به حساب دیگری گذارده‏اند.

مثلاً مسائلی از قبیل عصیانی که گفته شده، حیله ابلیس درباره ایشان و سایر مسائل آن بهشت، خوردن از شجره منهیّه و هبوط کردن به این عالم؛ اینها مسائلی است که به حیث مبدئیت آدم برای نوع انسان مربوط است. این مسائل را با مسائل

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 506 *»

حیث دیگر نباید مخلوط کرد. در هر حیثِ آدم؟ع؟، احکام و امور مربوط به همان حیث را باید لحاظ کرد. دیگران در اثر مخلوط کردن بین این دو دسته و دو قسم امور به مشکلاتی برخورده‏اند.

یکی مشکل خود بهشت است. که این بهشتی که در قرآن بیان شده کدام بهشت است و چه بهشتی است؟ دیگر مسأله عصیان است که فعصیٰ آدم ربه فغوی([119]) یا این‌قبیل تعبیراتی که رسیده. همچنین امر و نهیی که آدم در بهشت شد، از خوردن آن شجره نهی شد و با آنکه نهی شده بود باز مرتکب شد. چگونه توجیه می‏شود؟ البته روایات هم مختلف است. این امور مورد گفتگو قرار گرفته و نوعاً مفسرين هم بیاناتی کرده‏اند که کم موردی است به حق مطلب رسیده باشند. یکی درباره خود بهشت اختلاف نموده و همین‏طور درباره مسأله عصیان اختلاف دارند.

در مسأله عصیان آخرین سخنی که بیان کرده‏اند، گفته‏اند اوامر و نواهی خداوند دو قسم است. یک قسم اوامر و نواهی مَولَوی و یک قسم اوامر و نواهی ارشادی است. «اوامر و نواهی مولوی» همین امر و نهی‏های تکلیفی است که به عنوان شرع و تکالیف شرعیه است. مخالفت با این اوامر و نواهی عصیان، معصیت و خطاء است و عقاب نتیجه آن است.

اما «اوامر و نواهی  اِرشادی» ربطی به تکلیف و شريعت ندارد. اوامری است که اگر خود انسان هم تعقل کند می‏یابد که خدا به مقتضای همان عقل که در انسان است حکمی، امری و نهیی می‏فرماید. مثلاً می‏فرماید: ظلم نکنید، عدالت بورزید. ان الله یأمر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی‌القربی و ینهیٰ عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تتقون([120]) اینها خوبی‏هایی است که عقل انسان خوبی آنها را می‏فهمد و انسان

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 507 *»

را به آن خوبی‏ها وامی‏دارد. در این‌چنین جاها اگر خدا امر کرد، می‏گویند امر ارشادی است، امر مولوی نیست.

همین‌طور چیزهایی که عقل انسان می‏فهمد بد است و انسان را از آنها باز می‏دارد مثل ظلم؛ ظلم و نوع معاصی که عقل می‏فهمد بد است، اگر از اینها نهی کردند می‏گویند «نهی ارشادی» است و نهی مولوی نیست. اگر کسی با اوامر و نواهی ارشادی مخالفت کرد او را عاصی و متخلّف نمی‏گویند.

این تقسیم‌بندی در شریعت اساسی نداشته و در فرمایشات ائمه هدی؟عهم؟ اصلی ندارد. پس به آن اعتماد نمی‏شود کرد. این عصیان مطلبی است که در فرمایشات بزرگان ما بیان می‏شود. این عصیان یک عصیان شرعی نیست که این مسائلی که در نظرها مطرح است عنوان شود. که مثلاً آدم پیغمبر بود پس چرا عصیان کرد؟ آیا این خلاف عصمت نیست؟ با نبوت می‏سازد یا نمی‏سازد؟ یک‌چنین اموری مطرح نمی‏شود، که ان‏شاءاللّه بحث می‏کنیم.

آنچه مسلّم است این که آدم به عنوان مبدأ یک نوع انسانی چه در عرصه عالم برزخ و چه در این عالم خلقت شد. حُکم افراد و نوع انسان و بشر، در هر دو عالم حکم او است. همان‌طور که آدم از تراب خلقت شد، فرزندان آدم هم از خاک خلقت شده و می‏شوند. ولی در عرصه هورقلیا و برزخ از آب و خاک برزخی و در این دنیا از آب و خاک این دنیا خلقت شده‏اند. همین ترتیب و کیفیتی که در خلقت فرزندان آدم است در خلقت آدم بود. لکن بر این نظم طبیعی که الآن برای فرزند آدم است، نبود. اما نظام همان نظام است. یعنی همین‌طور که فرزند آدم از این آب و خاک به وجود می‏آید و دورانی را می‏گذراند که به طور کلی شش مرتبه گفته‏اند: نُطفه، علَقه، مُضغه، عِظام، اِکساء لَحم و بعد هم استخراج روح حیوانی و زنده‌شدن. همه این مرتبه‏های شش‌گانه برای خود آدم هم بوده است. ما تری فی

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 508 *»

خلق الرحمن من تفاوت([121]) در کار خدا تفاوت نیست. اسباب ممکن است مختلف باشند ولی نظام یک نظام است. چه در این دنیا و چه در عرصه برزخ و ما امرنا الا واحدة([122])  کار ما یکسان است. برای خلقتِ هر نوع یک برنامه می‏گذاریم. اما چون هر نوعی مبدأ می‏خواهد پس اسباب پیدایش مبدأ با اسبابی که در به وجود آمدن نسلِ آن مبدأ دخالت دارند تفاوت می‏کند. البته از حیث نظام یکسانند: و ما امرنا الا واحدة امر ما نیست مگر یکسان.

پس همان‌طور که خداوند فرزندان آدم را در این دنیا از این آب و خاک می‏آفریند، آدم را نیز در این دنیا از همین آب و خاک آفرید. در سرزمین عالم برزخ هم بدن برزخی آدم را، از همان آب و خاک آنجا آفرید و نظام، با اینجا فرق نمی‏کند.

فرزندان آدم را به این ترتیبِ فعلی و با این نظام و اسباب طبیعی که قرار داده خلقت می‏کند. خلاصه از این آب و خاک به شکل غذاها در رحم مادر او را رشد می‏دهد و فرزند آدم این مراتب را طی می‏کند: نطفه، علقه، مضغه، عظام، اِکساء لحم و بعد هم از آن روح استخراج می‏شود. تمام این دوره‏های شش‌گانه برای آدم هم بوده است.

در عرصه برزخ از همان آب و خاک آنجا با آن عباراتی که در زبان روایات و السنه آل‌محمّد؟عهم؟ رسیده که جبرئیل از همه آن عالم قبضه‏ای گرفت. آن قبضه هم آسمانی و هم زمینی بود. آن قبضه‏ها را با آن آب‏ها مخلوط کرد. بادها و نسیم‏های چهارگانه وزید و همه امور لازم برای آدم در آن نطفه قرار داده شد.

حتی در حدیثی می‏فرماید: از زمین هموار و سرزمین کوهستانی و سنگلاخ همچنین از آب‏های گوارا و تلخ و شور([123]) و از هر چه در این عالم یا آن عالم برزخ موجود

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 509 *»

است در آسمان‏ها و زمین‏هایش از تمام عناصر موجود یک خلاصه‏ای به دست آمد و آن خلاصه به دست جبرئیل تدبیر شد که تعبیر آورده می‏شود که خداوند به دست قدرت خود خلقت کرد که همان جبرئیل باشد.([124])

آن‏وقت باز جبرئیل چه در عرصه هورقلیا چه در این دنیا به وسیله عواملی که خدا در زمین قرار داده به تدبیر  پرداخت. زمین مادر شد و آدم در رحمِ زمین پرورش یافت و برای آدم در رحم زمین دوران نطفه، علقه، مضغه، عظام، اِکساء لحم و تعلق روح در خود دامان زمین و در رحم زمین انجام شد. آدم بدون این اسباب و نظام فراهم نشد. استثناء در نظام نبود. او هم برای پیدا شدنش در عرصه برزخ یا در این عالم به این نظام و این اسباب احتیاج داشت لکن اسباب متفاوت بود.

پس آدم هم در رحم زمین پرورش یافت و این مراتب شش‌گانه برای او چه در عرصه برزخ و چه در اینجا فراهم شد با جمیع جهات، خصوصیات و کیفیاتی که هم‏اکنون برای این فرزند آدم است. فقط اسباب تدبیر مختلف بود.

اما در مورد «بهشت» متوجه هستید که یکی از اختلافاتی که بین مفسرين شده راجع به بهشت است. این بهشت طبق فرمایشات محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ همان بهشت دنیا است که به آن بهشت برزخ هم گفته می‏شود. درباره این بهشت احادیث مختلف و متعدد داریم. از جمله در کتاب «کافی» از حسین بن میسّر نقل می‏کند: سألت اباعبدالله؟ع؟ عن جنة آدم از حضرت صادق؟ع؟ راجع به بهشت آدم پرسیدم که آدم در چه بهشتی بود؟ فقال جنة من جنات الدنیا فرمودند بهشتی از بهشت‏های دنیا بود. ـــ اینجا که دنیا می‏فرمایند شامل برزخ هم هست. به اعتبار مقابلِ آخرت‌بودن به آن دنیا می‏گویند که همان بهشت برزخ است.ـــ  یطلع فیها الشمس و القمر در آن بهشت خورشید و ماه طلوع می‏کند. بعد فرمودند: و لو کانت من جنان الآخرة ماخرج

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 510 *»

منها ابدا.([125]) اگر از بهشت‏های آخرت بود، آدم از آن خارج نمی‏شد. اگر بهشت آخرتی بود که از آن بیرون نمی‏آمد.

حدیث دیگری از حسن بن بشّار است که در کتاب «علل‌الشرایع» ذکر شده. ایشان هم می‏گوید از حضرت صادق؟ع؟ راجع به همین بهشت آدم سؤال کردم. باز حضرت فرمودند: جنة من جنان الدنیا یطلع فیها الشمس و القمر و لو کانت من جنان الخلد ماخرج منها ابدا.([126]) اگر از بهشت‏های جاوید آخرت بود، آدم از آن خارج نمی‏شد.

پس با این فرمایشات مسلّم است که بهشت برزخ مراد است. چون بهشت دنیا یعنی باغی از باغ‏های دنیایی نمی‏شود باشد. چون بدنی که مورد بحث است در عرصه‏ای بوده که جمعی از ملائکه و ابلیس آنجا بوده‏اند و جریان‏هایی رخ داده که همه به اصطلاح به بهشت برزخ مربوط است.

به آن، بهشت دنیا هم گفته می‏شود به این اعتبار که در مقابل آخرت است. چون بهشت آخرت نیست یعنی جاوید نیست و قابل زوال و انتقال است. انسان داخلِ آن و خارج از آن بهشت می‏تواند شود. از این‌جهت آدم در آن بهشت خلقت شد و از آن هم خارج گردید.

همین مسأله به عنوان مبدئیّت انسان باید عنوان شود. یعنی خلقت شدن روی زمینِ عرصه هورقلیا به عنوان مبدئیت آدم نسبت به انسان باید عنوان گردد. چون آدم مبدأ انسان است و همان‏طور که او روی زمینِ عالم برزخ پیدا شد، فرزندان آدم هم به همان‌طور روی سرزمین عالم برزخ باید پیدا شده و آنجا وجود پیدا کنند. بعد هم از آنجا خارج شوند به همان‌طور و طرزی که آدم خارج شد و به همان طور و طرزى که آدم هبوط کرد، فرزندان آدم هم همان‌طور هبوط می‏کنند به همین جهت خطاب شده

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 511 *»

است: فاهبطوا منها جمیعاً.([127])

چون آدم در این مسائل مبدأ انسان است، این مسائل شامل همه افراد انسانی است. یعنی همان عصیان که به آدم نسبت داده شده که به تلبیس ابلیس از آن شجره منهیه خورد برای فرزندان آدم هم هست. فرزندان آدم هم به تلبیس ابلیس از شجره منهیه می‏خورند و همان اوضاعی که به سر آدم آمد به سر نوع انسان و فرزندان آدم هم می‏آید و همان‌طور که آدم هبوط کرد فرزندان آدم هم هبوط می‏کنند. مسأله یکسان است.

در بعضی از روایات رسیده که هبوط یا این جریانی که در آنجا به تلبیس ابلیس رخ داد به این‌طور بود که ابلیس با یک نقشه داخل آن بهشت توانست بشود. به طاووسی که بر درِ بهشت قرار داشت، تعلق گرفت. بعد به وسیله آن طاووس به دهان مار انتقال پیدا کرد. آن مار داخل بهشت شد و ابلیس هم به وسیله او داخل بهشت گردید. بعد از دهان مار خارج شد و ابتداء با حوّا قرین شد و امر را بر حوا تلبیس کرد. باز حوا برای اغواء آدم باعث و وسیله شد. آدم هم از شجره منهیه خورد([128]) و بعد از خوردن، فبدت لهما سوءاتهما.([129])

این عبارات در روایات رسیده و بسیاری از مفسرين فکر کرده‏اند همین عبارات مراد است. یعنی اگر مار و طاووس گفته شده همین مار و طاووس دنیا مراد است. اگر مثلاً داخل شدن، خارج شدن، اِغواء یا حتی عصیان گفته شده همین عبارات و الفاظ مصطلح و معروف بین مردم مراد است.

اگر اینها مراد باشد خیلی مشکلات ایجاد می‏کند. به طور یقین ظاهر اینها مراد

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 512 *»

نیست. اینها بیاناتی است که از ائمه؟عهم؟ رسیده که به زبان مردم فرموده‏اند ولکن مراد اصطلاح مردم نیست. چون این مار و طاووس اینجا که به آن بهشت مربوط نیست. این داخل و خارج‌شدن که ما در دنیا می‏فهمیم به آنجا مربوط نیست. همین‌طور  اِغواء یا تسویل شیطانی که گفته می‏شود اینها هیچ‌کدام مراد نیست. چون مراد از این عبارات روشن نبوده همین ظاهر را فکر کرده‏اند.

عده‏ای گمان کرده‏اند اینها از روایاتی است که در روایات شیعه داخل شده است. از بیگانگان است که در روایات شیعه داخل کرده‏اند. به این جهت می‏گویند اینها روایات ضعیفی است و به این روایات نباید متمسک شد یا آنها را ذکر کرد. از اين‌جهت بعضی اصلاً ذکر نکرده‏اند. در حادثه راجع به آدم این روایات را ذکر نکرده‏اند.

بعضی می‏گویند کسانی که این روایات را ساخته‏اند از یهودی‏ها یاد گرفته‏اند. چون در تورات تحریف‌شده یهود، این‌طور تعبیرات بوده؛ آنهایی که این روایات را ساخته‏اند به حساب آن حرف‏ها و آنچه در بين یهود مشهور بوده طبق آن کتاب‏ها این روایات را ساخته‏اند.

ولی اگر مطلبی در روایات شیعه رسیده و ثِقات و صاحبان کتاب‏های معتبر آن را نقل کرده باشند؛ آسان نیست رد کردن و اينکه انسان بگويد اينها ضعیف‌ است و بايد آنها را کنار  گذاشت. باید توجيه شود و توجيه به عهده حکیم کامل و کسانی است که به حکمت خلقت راه می‏برند. آنهایی که از خلقت با اطلاعند و کیفیت خلقت را می‏دانند، این نوع الفاظ را می‏توانند تأویل و توجیه کنند. برای آنهایی که به کیفیت آفرینش راه می‏برند طرح این مسائل روشن است و معنای این تعبیرات هم برای آنها معلوم است.

اگر ما هم معنای این روایات را بخواهیم بدانیم به توجیه و تأویل ایشان باید رجوع کرده و از ایشان اخذ کنیم. چون خودمان که از کیفیت خلقت آگاه نیستیم مگر

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 513 *»

به قدر همین الفاظی که رسیده است. با این الفاظ هم که واقعیت را نمی‏شود فهمید و دانست. پس توجیه و تأویلات ایشان را باید شنیده و از آنها استفاده کنیم.

البته بعد ان‏شاءاللّه در جای خود عرض می‏شود که آن توجیهات به طوری باید باشد و تأویل این روایات به شکلی باید بیان شود که با همه افراد انسان سازش داشته باشد. این مسأله مربوط به آدم از جهتی است که مبدأ انسان است. چون مبدأ نوع انسان است مسائل و آیات و روایاتی که در این زمینه مطرح می‏گردد، به طوری باید مطرح و بیان شود که با افراد و نوع انسانی هم تطبیق کند.

این برنامه تنها مخصوص آدم نیست مال همه انسان‏ها است. همه انسان‏ها نوع خلقت و هبوطشان به این عالم مثل آدم باید باشد، چون فرزند آدمند. به این‌جهت توجیهات و تأویلات درباره این آیات و روایات قابل سازش با همه افراد انسانی باید باشد. پس برای تک تک انسان‏ها که فرزند آدمند و از نوع انسانند این عصیان دست داد، این اغواء انجام شد و این هبوط فراهم گردید.

این عصیان هیچ منافات هم ندارد با اینکه همین فرد انسانی هیچ عقابی هم نشود. با آنکه عصیان است اما عقاب ندارد. همان‏طور که برای آدم هم عصیان نام برده شده اما عقاب در کار نبوده. چون عصیان تکوینی است و عصیان شرعی نیست. در عالم تکوین بوده است نه در عالم تشریع. در عالم تکوین عصیان و عقابش به خود تکوین مربوط است. اما در عالم شرع عصیان شرعی عِقاب و مجازات دارد.

بعلاوه در عرصه شرع معصیت‌کردن با عصمت منافات دارد. آدم مبدأ حجج الهی است. از آن حیث، عصمت دارد و معصیت نمی‏کند. معصیت و عصیان شرعی با عصمت و با روح نبوت منافات دارد و نمی‏سازد. همچنین با روح عدالت و روح کمال سازگار نیست.

تمام انسان‏ها که معصیتکار و ناقص نیستند. در میان ایشان حجج الهی،

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 514 *»

انبیاء، محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ نیز فرزندان آدم بودند. عرض کردم این مسائل به آدم از حیث مبدأ بودنش برای نوع انسان مربوط است. چون نوع انسان می‏گوییم شامل تمام فرزندان آدم است. با آنکه چهارده معصوم؟عهم؟، صد و بیست و چهار هزار پیغمبر همه معصوم بودند. همین‌طور کاملين و بزرگانی که عصمت تبعی و عدالت حقیقی داشته و دارند. مثل حضرت ابوالفضل، حضرت علی اکبر، سلمان که همه عدالت واقعی را داشته‏اند. معصیت شرعی با این مقامات و شئونات نمی‏سازد.

پس این یک معصیتی باید باشد که با آنکه از همه افراد انسانی صادر شده با هیچ عصمتی منافات نداشته باشد. با عصمت کلیه، با عصمت رتبه انبیاء و با عدالت رتبه بزرگان و کاملين دین هیچ منافات نداشته باشد. بودن این عصیان با وجود آن عصمت‏ها و عدالت‏ها قابل قیاس نیست. چون این عصیان، عصیان تکوینی است و عصیان شرعی نیست.

یعنی این‌طور عصیان در عرصه تکوین رخ داد نه در عرصه تشریع؛ چون آن بهشت در مرتبه و عالم برزخ و مثال بود که بین آخرت و دنیا است. چون بین آخرت و دنیا است اقتضاء می‏کند موجودی که در آنجا واقع است صعود کرده و به طرف بالا حرکت کند و اگر تنزل کند و به پایین تعلق گیرد، خلاف اقتضاء آن مرتبه رفتار کرده است. همین رفتار کردن بر خلاف اقتضاء آن مرتبه نامش عصیان است اما عصیان تکوینی که در عالم تشریع نیست.

پس بعضی از مفسرين نمی‏خواهد زحمت بکشند و بگویند: نهی‌نمودن خدا آدم را از خوردن آن درخت نهی اِرشادی بوده و نهی مولوی نبوده است. هیچ احتیاجی به این زحمات نیست.

همین‌طور این بیان لازم نیست که بعضی در توجیه عصیان آدم گفته‏اند: در آنجا که شرعی نبوده بلکه شرع در این دنیا پیدا شد. تکلیف و شریعت اینجا پدید

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 515 *»

شد. آنجا که شرعی نبوده تا بگوییم نهی شرعی بوده و آدم در اثر مخالفت‌کردن با آن نهی مرتکب خلاف شرعی شده است.

این هم یک اشتباه است. شرع بوده اما این نهی، یک نهی شرعی نبوده است. شرع بوده است به دلیل آنکه ابلیس و ملائکه همه به سجده بر آدم مأمور شدند؛ یعنی آدم را قبله خود قرار داده و به رو کردن به آدم و قبله قرار دادن او برای خدا سجده کنند. ملائکه امتثال کرده و در اثر امتثال مطیع و اهل طاعت شدند. اما ابلیس معصیت کرد. آیا این چه معصیتی بود؟ معصیت شرعی بود که رانده و کافر شد. اما ملائکه در اثر امتثال و اطاعت مطیع شدند.

پس شرع بوده است ولی نهی لاتأکلا من هذه الشجرة نهی شرعی نبوده است. این یک نهی تکوینی بوده و مخالفت کردنشان هم با این نهی یک عصیانِ تکوینی بوده است. عصیان و معصیت شرعی نبوده که عقاب بخواهد و عقاب شوند. همین‌طور با روح نبوت یا روح عصمت مخالفت و منافات نداشته تا این سؤال مطرح شود که چرا آدمی که نبی و معصوم بود مخالفت کرد، نهی را مرتکب شد و نهی خدا را امتثال نکرد؟ که آنگاه در فکر  بربیایند تا به یک طوری چاره کنند.

اصلاً این یک نهی تکوینی بوده نه تشریعی. به طور کلی مخالفت‌کردن با اوامر و نواهی تکوینی با عصمت، نبوت و عدالت هیچ منافات ندارد.

حدیثی رسیده که تقریباً به همین مطلب اشاره دارد. در اصول کافی است که عبداللّه بن سنان از حضرت صادق؟ع؟ نقل می‏کند: سمعته یقول امر الله و لم‌یشأ و شاء و لم‌یأمر. امر ابلیس ان یسجد لآدم و شاء ان لایسجد و لو شاء لسجد و نهیٰ آدم عن اکل الشجرة و شاء ان‌یأکل منها و لو لم‌یشأ لم‌یأکل.([130])

می‏گوید شنیدم حضرت صادق؟ع؟ می‏فرمودند: خدا امر کرد و مشیتش تعلق

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 516 *»

نگرفت و مشیتش تعلق گرفت و امر نکرد. این را به طور اجمال می‏فرمایند بعد امام؟ع؟ با یک مثال آن فرمایش قبل را توضیح می‏فرمایند.

آن فرمایش به این مربوط است که خداوند در عالم شرع امر و نهیی فرموده است. این امر و نهی را که فرموده مکلَّف مختار است. خدا او را تکلیف کرده و به او اختیار داده و اختیار را هم برایش نگاه می‏دارد.

اگر مکلف در مقام انجام امر برآمد خدا هم او را اِمداد می‏کند. اختیارش را برایش نگاه می‏دارد، اِمدادش می‏کند، قوایش را حفظ نموده و مشیت خدا همراه فعل بنده جاری می‏گردد، تا فعل انجام شود. اینجا خداوند هم امر کرده و هم مشیت همراهش است.

اگر بنده اطاعت را انتخاب نکرد و خواست معصیت بکند. وقتی که خواست معصیت کند خدا هم او را به جبر به طاعت نمی‏دارد. حال که امر خدا را امتثال نمی‏کند خدا هم مشیتش را همراه او نمی‏نماید. چون او نمی‏خواهد انجام بدهد، خدا هم مشیت را با فعل او همراه نمی‏کند. فعل بنده باید باشد. فعل او مثل قالب و بدن می‏شود، مشیت خدا مثل روح داخل این بدن، این‌طور می‏شود تا عمل انجام می‏گردد.

اما اگر بنده این کار را نخواست انجام بدهد دیگر خدا چطور مشیت را همراه او کند؟ او نمی‏خواهد انجام دهد، تصمیم ندارد و اختیار نکرده است. خدا هم که اختیار را برایش نگاه می‏دارد. او این کار را نمی‏خواهد بکند و انجام دهد. در نتیجه مشیت خدا هم همراه این کار نمی‏شود.

امام برای این مطلب مثال می‏فرمایند که خدا به ابلیس امر کرد که برای آدم سجده کند. این، امر و تکلیف خدا بود. در عالم شرع هم بود. برای ملائکه شریعت بود و ابلیس هم چون داخل ملائکه بود خطاب خدا شامل حالش بود. اختیار هم داشت. این فعل را می‏توانست انجام دهد همان‌طور که ملائکه انجام دادند با آنکه

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 517 *»

ابلیس از نظر رتبه از ملک بالاتر و قبل از ملک است. ملائکه انجام دادند و او انجام نداد. چون انجام نداد دیگر خدا هم مشیت خود را همراه او نکرد که سجده انجام شود. او نخواست، انتخاب نکرد، برای انجام اين کار تصمیم نگرفت، خدا هم مشیت خود را همراه فعل او نساخت.

به همین جهت می‏فرماید: خدا به ابلیس امر کرد که برای آدم سجده کند ولکن چون ابلیس سجده نکرد و سجده‌کردن و اطاعت را انتخاب نکرد، خدا هم مشیت خود را همراه او نساخت. چون فعل به جبر که نمی‏شود. طاعتی که می‏خواهد انجام شود، فعل بنده باید باشد، مشیت خدا هم همراه این فعل و مشیت بنده بشود تا فعل تحقق پیدا بکند. چون تفویض هم نیست که هنوز خدا مشیتش را همراه نکرده، بنده فعل را بتواند تحقق بدهد.

فعل و کار، طاعت یا معصیت فرق نمی‏کند. اینها بخواهد تحقق پیدا کند مشیت خدا همراه آن باید باشد. خدا را از سلطنتش نباید کنار گذاشت. این سلطنت و تسلط خدا است که به مشیتش بر مُلک و عالم خلقت مسلط است.

اگر خود بنده فعل را بدون مشیة اللّه بخواهد تحقق بدهد معنایش این است که خداوند در این کار تسلط ندارد. حال آنکه لایکون شی‏ء فی الارض و لا فی السماء الا بهـذه الخصـال السبعة بمشـیة و ارادة و قدر و قضاء و اذن و کتاب و اجل…([131])

بنده که مشیت و اراده نکرد، نخواست و انتخاب ننمود، خدا هم مشیتش را همراه نمی‏کند. خذلانش می‏کند. حالا که نمی‏خواهی سجده کنی، نکن. ما تو را به جبر وادار نمی‏کنیم. وقتی که تو نمی‏خواهی، ما هم نمی‏خواهیم که تو سجده کنی. وقتی که خواستی ما هم می‏خواهیم، کمکت می‏کنیم، مشیت ما همراهت می‏شود و فعل تو تحقق پیدا می‏کند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 518 *»

این است که می‏فرماید: امر ابلیس ان‌یسجد لآدم و شاء ان لایسجد ابلیس را به سجده امر کرد ولی چون او طاعت را انتخاب نکرد و تصمیم بر آن نگرفت، خدا هم مشیت خود را همراهش نساخت. سجده تحقق پیدا نکرد.

در اینجا می‏بینیم که شریعت است. امری که برای سجده به ملائکه شد شریعت بود. در همان عالم برزخ و عالم مثال بود. آن تکلیف در روی همان سرزمین عالم برزخ انجام شد پس آنجا تکلیف شرعی بود. ولی آنجا تکلیف تکوینی هم بود. آن تکلیف این بود که بعد فرمود: و لو شاء لسجد اگر خدا می‏خواست او را به سجده جبر کند و سجده را به جبر تحقق بخشد سجده می‏کرد ولی نکرد. چون نخواست، خدا هم مشیت خود را همراهش نساخت و به جبر انجام نشد. زیرا به اختیار است.

اما و نهیٰ آدم عن اکل الشجرة خدا آدم را از اینکه از درخت بخورد نهی کرد.
و شاء ان‌یأکل ولی در نظام خلقت این‌طور قرار داده بود که مثلاً اگر کسی از روی پشت بام بخواهد پایین بیاید این نردبان را باید طی کند تا پایین بیاید. این‌طور قرار داده است. بعد به کسی که روی پشت بام است می‏گوید پایین نیا. چون اگر بالا باشی مثلاً از آفتاب استفاده می‏کنی اما در سطح منزل آفتاب نیست. ولی این‌طور قرار داده که اگر این شخص آفتاب نخواست و خودش خواست که پایین بیاید و در سطح منزل قرار بگیرد؛ این نردبان را باید طی کند تا پایین بیاید. این قرار را گذاشته است.

حالا به او می‏گوید که از نردبان پایین نیا. این نهی را می‏کند ولی این یک نهی تکوینی است و تشریعی نیست. یعنی اگر از نردبان پایین آمد هیچ عقابی ندارد، هیچ معصیتی نکرده و خلاف قول و حکم هم رفتار ننموده است. اما از آنچه که آن بالا است محروم است. نصیب او آن چیزی است که در اینجا است.

خدا آدم را در آن عرصه و بهشت برزخی خلقت کرد که او را اینجا بیاورد و در این عالم ظاهر کند. آنجا آن مرتبه را برایش خلقت کرد تا بعد به این مرتبه تنزلش بدهد.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 519 *»

تنزل کردن به این مرتبه احتیاج دارد به اینکه نردبان و این پلکان را طی کند تا پایین بیاید. خدا به او گفت اگر آنجا و آن نعمت‏ها را می‏خواهی، ما از نظر تکوین و نظام هستی این‌طور قرار داده‏ایم که اگر این کار را نکنی همیشه اینجا هستی. هیچ گرفتاری‏های آن پایین هم برایت نیست. گرسنگی، تشنگی، برهنگی، گرما و سرما نداری. اینجا دستگاهی به نام بهشت است شما راحتِ راحت هستید.

مثلاً به تعبیر ما، از این نردبان نکند پایین بروی که آنجا نه آفتاب و هوای خوبی است نه چه و چه … ولی این‌طوری قرار گذاشته که اگر بخواهد پایین بیاید راهش این است. برای پایین آمدن هم او را آنجا خلقت کرده است. این نهی تکوینی است. یعنی از نظر هستی اگر در این مرتبه نمی‏خواهی باشی باید آنجا باشی. بدان بخواهی پایین بیایی اینجا واقع می‏شوی. این نهی تکوینی است و تشریعی نیست. و این مشیت، مشیت تکوینی است که خلقت کرده و اسباب را نیز فراهم کرده است. بعد توضیح می‏دهیم که معنای آن طاووس و مار عبارت است از فراهم کردن اسباب برای هبوط و آمدن در این عالم.

حدیث را دوباره می‏خوانم: و نهی آدم عن اکل الشجرة و شاء ان‌یأکل منها و لو لم‌یشأ لم‌یأکل. آدم را از خوردن شجره نهی کرد، ــ  شجره و درختی که قرار داده بود و مشیتش این نظام را فراهم کرده بود که آدم از آن بخورد تا روی این زمین قرار گرفته و به این عالم هبوط کند؛ یعنی این اسباب را طی کند و با این اسباب و نردبان پایین بیاید. این را از نظر تکوین خواسته بود. ـــ  گفت «نخوری». این نهی تکلیفی و تشریعی نبود که با عصمت آدم نسازد بلکه نهی تکوینی است و عصیان آدم هم عصیان تکوینی می‏باشد. چون آدم برای این عالم خلقت شده مأمور است که در این عالم بیاید. از راه این اسباب باید بیاید و از این اسباب باید استفاده کند تا در اینجا قرار بگیرد. به همین جهت از اسباب استفاده کرد. آن نهی را مرتکب شد و باعث شد که به این عالم تنزل و هبوط کند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 520 *»

اما اگر خدا این قرار را نمی‏داشت و مشیتش به این تعلق نگرفته بود که نوع انسان روی این عالم پیدا شود آدم نمی‏خورد. یعنی اگر نهی تشریعی بود و به عنوان شرع به آدم می‏رسید که در شریعتِ ما بر تو مثلاً خوردن از این درخت حرام شده است؛ آدم نمی‏خورد. آدم تسلیم، مطیع و معصوم است. تجاوز و خطاء نمی‏کند. ولی این نهی، تشریعی نبود و تکوینی بود. ان‏شاءاللّه اگر خدا توفیق داد باز هم در مورد امر و نهی تشریعی و تکوینی بیشتر بحث می‏کنیم تا عصیان تشریعی و تکوینی هم روشن بشود.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 521 *»

 

مجلس 26

 

(شب پنجشنبه  19 جمادی‏الاولی 1406 هـ ق)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

r جریان «هبوط» برای نوع انسان است

r توجیه جریان «هبوط»

r توجیه «بهشت» و «عصیان» و «ابلیس»

r اقتضاءات طبایع

r توجیه «طاووس» و «مار» و «حوّا» و «هبوط» و «توبه»

r توجیه «شجره منهیّه» و «سوآت» و «ورق الجنّة»

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 522 *»

بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين

وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين

بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً

حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مطالب و مسائلی که درباره آدم علی نبینا و آله و علیه السلام گفته شده، فرمایشاتی که در قرآن و روایات راجع به مبدئیت آدم نسبت به نوع انسان رسیده و مسائلی که در این قسمت مطرح شده شامل همه افراد انسان است.

در بهشت بودن، عصیان خوردن از شجره منهیّه، اِغواء شیطان، آشکار شدن سَوآت و هبوط از بهشت به زمین این عالم، همه این مسائل به جمیع افراد انسانی مربوط است و مطالبی است که همه نوع انسان را فرامی‏گیرد، به آدم اختصاص ندارد. این احکام و مسائل درباره همه جاری و صادق است.

ولی معنی آن را باید فهمید که وقتی عصیان گفته می‏شود، این چه عصیانی است که همه افراد انسانی مرتکب آن شده‏اند؟ اگر چه در میان افراد انسانی معصومين کلی، انبیاء، عدول نافین و کامل‏های حقیقی داریم. البته انسان‏های عرصه نقصان هم داریم.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 523 *»

این عصیان درباره همه انسان‏ها صادق است. در عین حال با عصمت، عدالت، تقوا و ایمان ایشان باید منافات نداشته باشد. با آنکه معصوم، مؤمن، عادل و متقی هستند این عصیانی که می‏فرماید: و عصیٰ آدم ربه فغویٰ([132]) یا این‌گونه تعبیراتی که در این مطلب رسیده بر همه صادق است. همه این عصیان را انجام داده‏اند و در عین حالی که عصیان است با عصمت ایشان منافات ندارد.

همین‌طور همه افراد انسانی در آن بهشت بوده یا هستند و از آن هبوط می‏کنند. حکمی است که به همه انسان‏ها مربوط است. این مطالب به آدم از حیث مبدئیتش برای نوع انسان مربوط می‏باشد.

اگر ابلیس و تسویل و  اِغوای او گفته می‏شود نه تنها برای آدم بوده بلکه برای همه نوع انسانی است. همه به این اِغواء مبتلا شده‏اند. هر انسانی که روی این زمین پیدا شده به این اغواء مبتلا گشته و ابلیس او را اغواء کرده است. این عصیان انجام شده و از شجره منهیّه خورده تا روی این زمین هبوط کرده است. پس شامل همه افراد انسان است. در نتیجه این عصیان، ابلیس، اِغواء، خوردن از شجره منهیه و همه اینها به طوری باید توجیه شود که با همه افراد انسانی تطبیق کند. و با آنکه در میان نوع انسان معصومين کلی، انبیاء، عدول نافین و صاحبان عدالت‏های واقعی هستند، هیچ منافاتی نداشته باشد. هیچ‌یک از اینها با این مقامات منافات نداشته باشد.

پس چون از مسائل خیلی مهم است باید کاملاً توجه داشت. نوع مفسرين یا هر کس در این قسمت بحث کرده به طورهایی این امور را توجیه کرده‏اند ولی قابل پذیرش نیست. توجیهی که از بزرگان ما در دست است به شکلی بسیار دقیق است. البته دل‏هایی که دارای تسلیم است راحت می‏پذیرد. چون ما که از اسرار خلقت مطلع نیستیم و از کیفیت آفرینش بی‏خبریم. این الفاظ هم گفته شده است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 524 *»

در توجیهی که از بزرگان در دست داریم یک دقت مهم و ابتدائی لازم است. یعنی یک توجه لازم است تا آن توجیه را دریابیم. آن مطلب این است که ما در این مسائلی که مورد بحث است، ذهنمان را از عصیانی که در شریعت می‏فهمیم باید خالی کنیم. تا عصیان گفته می‏شود عصیان عرصه شریعت به نظر ما نباید بیاید که اسمش گناه، خلاف و مستحق‌شدن عقاب است. اینها به ذهن ما نباید بیاید.

اگر ابلیس هم گفته می‏شود باز این ابلیس مشهور و معروف در عرصه شریعت به ذهن ما نباید بخورد. ابلیس که در عرصه و عالم تشریع گفته می‏شود آن مظهر جهل کلی است که اغواء افراد انسانی را در عرصه شریعت عهده‏دار است. در این بحث ابلیس هم که می‏شنویم این ابلیس به ذهن ما نباید بخورد. ذهنمان را از این ابلیس باید خالی کنیم.

در مورد اِغواء و تسویل، فریب‌دادن و گول‌زدن هم ذهنمان را از این اصطلاحی که داریم و در عرصه شریعت و عالم خودمان می‏گوییم باید خالی کنیم.

طاووس و مار که درباره آنها گفته شده: ابلیس به طاووس تعلق گرفت، پرواز کرد و تا درگاه بهشت به وسیله او رفت. دم درب بهشت مانعش شده و راهش ندادند. به مار متوسل شد و به دهان او تعلق گرفت و با او وارد بهشت گردید. بعد به اصطلاح حوا را اغواء کرد و به او تعلق گرفت. سپس حوا آدم را اغواء نمود.

در همه این امور ذهنمان از این طاووس و مار حتی این حوائی که مادربزرگ است، حتی آن آدم که پدربزرگ است باید خارج بشود. در این مطلب اینها مراد نیست. تمام اینها اشاره و رمز است. یعنی مسائل کیفیت تنزل و آمدن در این عالم را به زبان ما و عرصه شریعت تعبیر آورده‏اند. ولی چون همه‏اش در عالم تکوین است نه در عالم تشریع از این‌جهت هیچ با آن اصطلاحاتی که در عرصه تشریع داریم نباید تطبیق کنیم.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 525 *»

پس اگر در عالم تکوین عصیان گفته می‏شود با عصیان عالم تشریع نباید مطابقت کنیم که هر چه لوازم برای عصیان عرصه تشریع است در عصیان عرصه تکوین هم پیاده کنیم.

برای توضیح مطلب یک مثالی عرض می‏کنم. فرض بفرمایید ما الآن در عرصه تکوین یک بدنی داریم که اقتضاءاتی دارد. از خوردن، آشامیدن، خوابیدن، استراحت کردن، دفع کردن و تطهیر و تنظیف کردن. اینها مسائل و یک عده امور و اقتضاءاتی تکوینی است که خدا برای این بدن قرار داده است. این بدن خوردن، آشامیدن، خوابیدن و سایر مسائل طبیعی را لازم دارد که خدا برای آن قرار داده است.

در عرصه شریعت به ما گفته‏اند: تخلّقوا باخلاق الله.([133]) تأدبوا بآداب الله و اتصفوا بصفات الله شما به اخلاق خدا متخلق و به صفات خدا متصف شوید.

مثلاً خداوند صمد است، به خوردن و آشامیدن احتیاج ندارد، او را سِنه و نوم نمی‏گیرد، نمی‏خوابد، چُرت نمی‏زند و خسته نمی‏شود اینها صفات خدا است. به ما هم گفته‏اند به صفات خدا متصف شوید. ما اگر نخوردیم یا کم خوردیم در خوردن به صفات خدا شباهت می‏رسانیم. اگر نیاشامیم یا نخوابیم همین‌طور. در شریعت متصف‌شدن به صفات خدا دستور است.

حالا ما در عالم و عرصه تکوین هستیم. ناچاریم و این بدن اقتضاءاتی دارد. از آن طرف هم در شریعت به ما فرموده‏اند قتل نفس حرام است، خودتان را نکشید: و لاتلقوا بایدیکم الی التهلکة([134]) با نخوردن، نیاشامیدن و نخوابیدن خود را به صدمه نیندازید. تا به بیماری‏ها، مریضی‏ها، صدمه دیدن و مُردن مبتلا شوید. اجازه چنین کارهایی نداریم.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 526 *»

این امور در شریعت از نظر تخلق به اخلاق اللّه ناپسند است. حالا ما اگر به اخلاق اللّه بخواهیم متخلق شویم باید چه کار کنیم؟

از نظر تکوین ما ناچاریم. ناچاری تکوینی را عصیان تکوینی نام می‏گذارند. ما مضطرّیم، برای ماندن در این عالم باید بخوریم و بیاشامیم. برای ماندن این بدن باید بخوابیم. تا این بدن برای عبادت‌کردن باقی بماند. پس خوردن، آشامیدن و خوابیدن از نظر تکوین اموری است که خدا خواسته، قرار داده و مشیتش تعلق گرفته است. این یک نظام تکوینی است که گذارده و این نظام به هم نمی‏خورد.

از آن طرف در شریعت به ما گفته است که به اخلاق اللّه تخلّق پیدا کنید یعنی نخورید، نیاشامید و نخوابید.

اکنون ما چه کنیم؟ اینجا اگر به مقتضای طبیعت و تکوین رفتار کنیم، به زبان شریعت می‏گویند عصیان کرده‏ایم که به اقتضاء اینجا رفتار کرده‏ایم.

اگر بگویند چرا به اقتضاء اینجا رفتار کرده‏اید؟ می‏گوییم ناچاریم، نمی‏توانیم. پس چون در تکوین ناچاریم به زبان شرعی معصیت کرده‏ایم. اما چون معصیتی در تکوین است، عقاب ندارد که ما را در آتش بسوزاند.

اما مواظب باشید! این اقتضاءات را که در عرصه شریعت می‏خواهید انجام بدهید بر اساس نظام شریعت انجام بدهید. حلال بخورید، حلال بیاشامید، به مقدار لازم بخورید، به اندازه بخوابید و … . وقتی که تحت نظام شریعت در آمد محبوب می‏شود. همان کاری که در عرصه تکوین عصیان است اما چون در شرع تحت نظام شریعت در می‏آید محبوب می‏شود.

ولی اگر نعوذباللّه به شریعت اعتناء نکردیم. به خواست و هوای نفس خودمان هرچه خواستیم خوردیم و آشامیدیم، هر طور و هر گاه خواستیم خوابیدیم و از این قبیل رفتار کردیم اسمش معصیت می‏شود. در شرع معصیت است. با آنکه قرار خدایی

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 527 *»

است باید بخوریم و بیاشامیم. اما اگر این خوردن به هویٰ و هوس بود و بر اساس نظام شریعت و اجازه خدا نبود، معصیت شرعی می‏شود.

مسأله عصیان آدم همین‌طور است. مسأله ابلیس نیز همین‌طور است، تمام اینها به زبان شرع گفته شده است.

توجه بفرمایید! نمی‏خواهیم بگوییم ابلیس نداریم. ابلیس سر جایش است. در عرصه شریعت وقتی ابلیس گفته می‏شود ملعون و مطرود است. از اسباب کلی اِضلال و گمراه کردن است. اینها در عرصه شریعت همه سر جایش محفوظ است.

اما در عرصه تکوین اگر ابلیس گفته شد، مراد ابلیسی که در عرصه شریعت می‏گویند نیست. عصیان هم این عصیانی که در عرصه شریعت می‏گویند نیست. همین‌طور بقیه مسائلی که در زمینه آدم مطرح است.

بلکه کیان آدم در عرصه برزخ و بعد هم هبوط او به این عالم، اموری است که انسان ابتداء وقتی اینها را می‏خواهد بداند، ذهنش را از عرصه شریعت باید خالی کند. هر چه از اینها در عرصه شریعت هست سر جایش محفوظ است. عصیان، عقاب آن، ابلیس، اِغواء و گول زدن، اینها همه در عرصه شریعت محفوظ است.

در عرصه تکوین وقتی ابلیس گفتند، ذهن ما به سراغ ابلیسِ عرصه شریعت نباید برود. اگر عصیان گفتند این عصیان به ذهن ما نباید بخورد. همین‌طور  اِغواء و تسویل شیطانی و این‌طور امور. به هنگام بررسی همه اینها را در نظر باید داشته باشیم.

حالا به طور اجمال عرض می‏کنم. نخست اینکه مراد از «بهشت آدم» آن مرتبه برزخی و مثالی است که برای هر انسانی وجود دارد. هر انسانی در مرتبه برزخی و مثالی خود، انسان و آدم است. پس اگر در این مسأله خلقت، آدم گفته شده همین رتبه انسانی مقصود است که همه دارا هستند. این رتبه انسانی که مثال یا مرتبه برزخی نامیده می‏شود بین عالم آخرت و دنیا است. به این اعتبار برزخ گفته می‏شود.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 528 *»

پس در این مسأله تا آدم گفته می‏شود ذهنمان فقط دنبال آدم ابوالبشر نباید برود. نه تنها او بلکه همه افراد مرادند. چون از این حیث مبدأ انسان است. ذهنمان به آن مرتبه‏ای باید متوجه شود که هر انسانی در آن مرتبه مثل آدم است. یعنی مرتبه مثالی به نظرمان باید بیاید. آدم، آن است و مقامش بین آخرت و دنیا است. یعنی لطافتی بالاتر از این مرتبه دنیایی و پایین‏تر از مرتبه آخرتی دارد.

به حسب عالم مثال اقتضاء می‏کند صعود نموده، بیشتر لطیف شده و به طرف آخرت برود. مرتبه‏اش به لطافت و کمال آخرتی در بیاید و انسان آخرتی بشود. اما اگر به مرتبه پایین تنزل کرد و به این غلظت تعلق گرفت؛ غلیظ شد و به این کثافت کثیف گردید، بر خلاف اقتضاء آنجا و آن عالم رفتار کرده است. اقتضاء آن عالم این بود که صعود کند و بالا برود.

حال که بر خلاف اقتضاء آنجا رفتار کرد تخلف کرده است. اینکه پایین آمد، به این عرصه غلظت و کثافت (دنیا) تعلق گرفت. کثیف و غلیظ شد و بدن برزخی به بدن این عالم تبدیل گردید. به عرصه این عناصر تعلق گرفت؛ خلاف آن اقتضاء رفتار کرده است. از خلاف اقتضاءِ آنجا رفتار کردن به «عصیان» تعبیر می‏آورند.

عصیان عرصه شرع نیست که عقاب داشته و خلاف عصمت باشد. که اگر گفتند آدم معصیت کرد فوری دستپاچه شوند و بگویند نبی چطور معصیت می‏کند؟

آیه شریفه: فعصیٰ آدم ربه فغویٰ([135]) افراد بسیاری را ترسانیـده است. می‏گویند آخر چطور می‏شـود؟ چرا به آدم که نبی بوده عصیـان نسـبت داده شده است؟

این عصیان، عصیان عالم شرع نیست. همان رفتار کردن بر خلاف اقتضاء آنجا است. صعود نکردن، به آخرت نرفتن و بلکه به این دنیا آمدن و به این دنیا تعلق گرفتن است. نظامی است که خدا قرار داده و خواسته که بشر به این دنیا بیاید.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 529 *»

خواسته است که بیاید: شاء الله ان‌یأکل منها. اما چون بر خلاف اقتضاء آن عالم شده اسمش را عصیان می‏گذارند. نه آنکه معصیت و خلاف مقام نبوت، عصمت و عدالت باشد. تعلق گرفتن به اینجا خلاف اقتضاء آن عرصه و عالم است.

بزرگان ما در تعبیراتشان می‏فرمایند: این عصیان در شرع تکوینی است. به اعتبار شرع تکوینی اسمش را عصیان می‏گذارند. اما در عرصه شرع وجودی که همین عرصه تشریع است معصیت نیست. اینجا است که انبیاء می‏آیند، دعوت می‏کنند و ابلاغ می‏فرمایند. هر کس خلاف دعوت کرد معصیتکار می‏شود، هر کس متابعت کرد مطیع می‏شود. اطاعت و عصیان اینجا به عرصه شرع وجودی و عالم تشریع مربوط است.

اما در عالم تکوین بر خلاف اقتضاء آن عرصه رفتار کردن معصیت است. یعنی مرتبه مثالی که به این عالم عناصر بیاید و به طرف بالا صعود نکند اسمش را عصیان می‏گذارند. این عصیان به معنی تبعیت از نظام تکوینی الهی است. مثل اینکه ما غذا می‏خوریم. این غذا خوردن خلاف صفت خدا است. خدا غذا نمی‏خورد. بنده‏ای که می‏خواهد به خدا تشبّه پیدا کند، به صفات خدا اتصاف یابد نباید بخورد و بیاشامد. پس خوردن و آشامیدن خلاف اقتضاء عبودیت است. اما چون ما در عرصه تکوین ناچار و مضطرّیم و نظام خدایی است پس این خوردن و آشامیدنِ عرصه تکوین در عرصه شریعت برای ما گناه نیست.

ما را عقاب نمی‏کنند که چرا خوردی و آشامیدی؟ بلکه امر و نهی فقط به این تعلق می‏گیرد که طبق نظام شریعت بخور و بیاشام. خلاف نظام شریعت نکن، به اقتضاء نفس رفتار نکن و به اقتضاء شریعت رفتار کن. وقتی که مرتبه مثالی و برزخی انسان به این عالم عناصر تعلق بگیرد و به غلظت اینجا غلیظ شود، اقتضاءاتی دارد. تمام اقتضاءات این عرصه عناصر بر خلاف اقتضاء عالم مثال است. اقتضاءاتی که اینجا هست آنجا نیست. مجموعه این اقتضاءات بر خلاف اقتضاءات عرصه مثال و

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 530 *»

برزخ است. مرتبه برزخی و مثالی ما وقتی که آنجا بود مطابق اقتضاءات آنجا بود اینجا که بیاید و به این عالم تعلق بگیرد مطابق اقتضاءات این عالم باید سلوک کند.
و خواه‌نخواه اقتضاءات این عالم بر آن عرصه مثالی تسلط پیدا می‏کند و آن محکوم اینها می‏شود. در اینجا آمده غلیظ شده و به این اقتضاءات محکوم می‏شود.

وقتی درباره عرصه تکوین با ما می‏خواهند سخن بگویند به زبان عرصه تشریع با ما صحبت می‏کنند. ولی باید متوجه باشیم که عرصه تشریع اراده نمی‏شود.

در عرصه تکوین به ما می‏گویند تمام اقتضاءات این عالم عناصر روی هم رفته بر خلاف اقتضاء عالم هورقلیا، مثال و برزخ است. چون بر خلاف آن است از این‌جهت از مجموعه و کلیه اینها به «ابلیس» تعبیر آورده می‏شود.

همین‌طور که ابلیس در عرصه شریعت عبارت است از آن حقیقت کلیه‏ای که کاملاً خلاف عقل و رضای خدا است و مقابل با انبیاء است. در عرصه تکوین هم وقتی از یک مجموعه و حقیقتی که کاملاً بر خلاف اقتضاء مراتب بالا است می‏خواهند تعبیر بیاورند، ابلیس می‏گویند.

پس در این مسائل تکوین تا ابلیس گفته شد، ذهن ما به سراغ ابلیس عرصه شریعت و تشریع نرود. ـــ  خدا کند هیچ‌وقت پیش ابلیس نرود ــ  ابلیس عرصه تشریع خدا لعنتش کند، معلوم است که در مقابل انبیاء ایستاده و مخالف انبیاء است. دعوتش ضدّ دعوت انبیاء است. می‏دانیم کاملاً نقطه مقابل عقل، نور، هدایت، رشد و ایمان است.

اما ابلیس عرصه تکوین این ابلیس نیست. ذهن ما پیش این ابلیس نباید برود. از مجموعه اقتضاءات عرصه عناصر که اسمش را دنیا می‏گذاریم، به ابلیس تعبیر می‏آورند. حالا این ابلیس عرصه تکوین یعنی مجموعه اقتضاءات عرصه عناصر، در لباس‏ها و رنگ‏های مختلف جلوه‏گر است. مجموعه اقتضاءات در رنگ‏ها و جلوه‏های مختلف متجلی است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 531 *»

مثلاً  کلیه اقتضاءاتی را که برای این عرصه عناصر است به چهار قسمت تقسیم می‏کنند. به اعتبار طبایع چهارگانه تحت چهار عنوان کلی قرار می‏دهند. طبایع اربعه که در اصطلاحات طب قدیم هم مطرح بوده بلغم، صفراء، دم و سوداء است. اینها را طبایع اربعه می‏گویند.

وقتی اینها در عرصه عناصر با هم ترکیب می‏شوند، ممکن است بر این مرکب یک طبیعت غالب شود که از آن به صفراء، سوداء، بلغم یا دم تعبیر  بیاورند. تمام اقتضاءات این عرصه عناصر را در چهار اقتضاء کلی تطبیق کرده و قرار می‏دهنـد.

اگر هر کدام از این چهار اقتضاء کلی در یک مرکبِ از این عناصر  پیدا شد باز اقتضاءاتی دارد و سخن در این انسان است. انسانی که مرتبه مثالی و برزخیش تنزل کرد و به این عالمِ عنصر تعلق گرفت، یک مرکبی از این عناصر است. این مرکب از این عناصر چون در این عناصر است خواه‌نخواه اقتضاءاتی به او می‏چسبد و صفاتی برایش حاصل می‏شود. این صفات به واسطه همان طبع غالب است.

مثلاً اگر در این مجموعه مرکب از عناصر که حالا اسمش را انسان می‏گذاریم، طبع صفراء غالب شد اقتضاءاتی دارد. این اقتضاءات عبارتند از شدت یعنی عصبانیت و تندی، سرعت یعنی با شتاب کارها را انجام می‏دهد، بَطْش یعنی همواره در همه امور می‏خواهد مداخله داشته و قدرت نشان بدهد. غضب، حرص، جذب یعنی تا می‏تواند منافع و امور را به طرف خود جذب می‏کند. بخل و منع یعنی بعد از آنکه همه منافع را جمع کرد به دیگران نمی‏دهد که به آنها نرسد. کبر، حسد، ظلم، تهوّر و بی‏باکی، قتل و غارت و از این قبیل کارها. اگر صفراء بر یک مرکبی غالب بشود این صفات نتیجه آن طبع است.

انسانی که مرتبه مثالیش به عالم عناصر تعلق گرفت، مجموعه‏ای از عناصر شد و طبع صفراوی بر او غالب گردید این صفات را اقتضاء می‏کند. این صفات از این

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 532 *»

مرکب بروز می‏نماید. حال آنکه در مرتبه مثالیش هیچ این حرف‏ها و اصلاً این اقتضاءات نبود. آنجا این صحبت‏ها نبود ولی تا تعلق گرفت اینها پیدا شد. چون در خودش احتیاج می‏بیند ناچار می‏شود جذب کند و سایر صفات که در این پیدا می‏شود همه اینها اقتضاء همین عالم، همین عناصر و نوعِ ترکیب آنها در این موجود و مرکب است.

اگر بر مجموعه مرکب از این عناصر طبع دم غالب شد همان صفات را که در صفراء بود با لینت و رفق اقتضاء می‏کند. همان کارها و صفات بروز می‏کند اما تحت یک عنوان و اقتضاءات دیگری. اجمالاً همراه با لینت، نرمی، رفق و مدارا؛ چون صفراء به تعبیر و اصطلاح طب قدیم یُبس و خشک است اما دم رطوبت دارد. وقتی اقتضاءات این دو با هم ضمیمه شد، صفات صفراوی با صفات دمَوی همراه می‏شود. در اثر رطوبتی که دم دارد همان صفات تحت اقتضاء دیگری انجام می‏شود که نرمی، لینت، مدارا و رفق باشد.

از جمله صفاتی که دراینجا اضافه می‏شود: شهوترانی، علاقه زیاد به معاشرت و مجالست داشتن، لهو  و لغو بودن، یک طبیعت لهو و لعِبی می‏شود. همین‌طور به گردش، سیاحت، تفریح، صید، شکار، سفر کردن، گل‏های رنگارنگ، درخت‏های مختلف و انواع و اقسام دیدنی‏های لذت‌بخش علاقه زیادی دارد. اینها همه اقتضاءات غلبه همین طبیعت دم بر این مجموعه و مرکبی است که ما اسمش را عناصر می‏گذاریم یا آن مرتبه مثالی که تنزل کرد و به این عرصه تعلق گرفت و صاحب این شد.

اگر بر این مجموعه و مرکبی که انسان است یا به تعبیر دیگر بر مرتبه مثالی که به این عرصه عناصر تعلق گرفت و مرکب از این عناصر شد، طبع بلغم غالب بشود، صفات و اقتضاءاتش طور دیگری است؛ انسانی است کسل، بیشتر اوقات را به کسالت می‏گذراند. مُداهنه و سهل‌انگاری دارد. به تعبیر مشهور می‏گویند ماست‌مالی

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 533 *»

کردن. سعی می‏کند امور را به این‌طور کارها و توجیهات توجیه نماید و در کارها مداهنه کند. با همه کس صلح و صفاء دارد.

همچنین حالت اِنقیاد دارد. که برای نوع مریدهای صوفیه این حالت عارض می‏شود. پیرها و مُرشدها که مریدها را می‏پرورانند سعی می‏کنند در آنها بلغم غالب شود. تا در نتیجه حتی اگر از مراد، پیر و مرشد خود معصیت دیدند به خروش نیامده مضطرب نشوند. بگویند مانعی ندارد با مقام کمال ایشان می‏سازد. دریا است دیگر، این جیفه و مُردارِ معصیت او را آلوده نمی‏کند. دیگر کُر شده است اگر سر سوزنی نجاست معصیت به کُر  اِصابه کند کُر که نجس نمی‏شود. اذا کان الماء قدر کر لم‌ینجسه شی‏ء([136]) تغییرش نمی‏دهد پس  اِنفعال هم پیدا نمی‏کند. به این‌طورها آنها را اهل مداهنه، صلح و انقیاد بار می‏آورند تا کاملاً منقاد و تسلیم مرید و پیر خود باشند. که اگر بگویند بمیر، بگویند به روی چشم. زنده بشو، چشم. بیا، بیاید. برو، برود. کاملاً منقاد و تسلیم. این حالت بردباری و حلم بیجا از بلغم بروز می‏کند.

البته همه اینها در صورتی است که غلبه، احاطه و تربیت عقل مطرح نشود. اقتضاء طبع بلغم به خودی خود اینها است. در نتیجه برای این شخص بلادت پیدا می‏شود، کُندفهم، کم‌شعور و کم‌ادراک می‏گردد. حالت انفعال، قبول و پذیرش در او فراوان می‏شود. اینها همه صفاتی است که نتیجه غالب‌شدن طبع بلغم است.

اما اگر سوداء غالب شود باعث می‏گردد که همین مجموعه و این انسان اهل همّ و غمّ، اِنزواء، اُنس نگرفتن، وحشت، خیالات فاسده و وساوس می‏شود. مرتب برای خود مشکل درست می‏کند و کار را بر خود سخت می‏گیرد. از اقدام به کارهای مهم اِباء نموده و امتناع می‏ورزد تا مبادا مشکلاتی فراهم بشود. در نتیجه از اقدام به کارهای صحیح، اساسی و محکم خودداری می‏کند.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 534 *»

اگر هم گاهی اقدام می‏کند باز بر اساس نقشه‏ها و خیالات خام و خیلی سست است که نتیجه هم نمی‏گیرد. در اثر نتیجه نگرفتن حالت انزواء و ناامیدی او بیشتر می‏شود و همیشه اوقات را به آرزو می‏گذراند. همواره با خود می‏گوید امیدوارم یک وقتی چنین کنم، چنان کنم. بیشتر به آرزوها می‏گذراند. از اقدام جدّی و قاطعانه خودداری می‏کند. اینها همه صفات سوداء است. بخصوص برایش خیالات، غفلت و بخل پیش می‏آید.

آهسته آهسته کار را به استبداد به رأی و استقلال می‏کشاند. می‏گوید آنچه من می‏فهمم درست است. همچنین کم‌کم تک‏رُو می‏شود. هیچ حاضر نیست کسی دیگر را مثل خود حساب کند. یا دست‏کم برای دیگری در مشورت، استفاده و اخذ مطلب اهلیت قائل شود. عمل‌کردن به خواست و نظر دیگران، احترام به اندیشه‏های دیگران هیچ برایش مهم نیست. دیگر این روحیه‏ها کاملاً از بین می‏رود. مستقلانه در انزواء و خلوت می‏خواهد حرکت کند.

اینها برای آنکه قدری خود را هم راضی کنند در آموختن علوم غریبه سعی می‏کنند. بیشتر اینها که این حالت را دارند تمایلشان به علوم غریبه و خفیّه است. مثل بعضی علوم که معمول نبوده و برای همه نیست. به آن علوم می‏پردازند و دنبال آن کار هستند.

این چهار اقتضاء و طبیعت کلی برای عرصه عناصر و دنیا است. مرتبه مثال از تمام این اقتضاءات، منزّه، مبرّا و پاکیزه است. همه این طبایع چهارگانه را با اقتضاءاتش روی هم بریزید، به همه اینها در عرصه و عالم تکوین اقتضاءات عالم عناصر می‏گوییم. همین را به زبان شریعت بخواهیم بگوییم، ابلیس می‏گوییم.

همه اینها بر خلاف اقتضاءات عرصه و مرتبه مثال ما است. قاعده صعود این است که ما اینها را بگذاریم، بالا رفته و به مراتب بالا صعود کنیم. پس چون تمام این

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 535 *»

اقتضاءات بر خلاف اقتضاءات مرتبه بالا و مثال و بر خلاف آن رتبه تلطیف یافته بالاتر است همه اینها ابلیس می‏شود. وقتی به زبان شریعت بخواهند بگویند، می‏گویند ابلیس. اما ابلیس عرصه شرع مراد نیست.

این حقیقت رنگ‏های مختلف دارد. این اقتضاءات در شکل‏ها و رنگ‏های مختلف در می‏آید. حال اگر در عرصه ما از رنگ‏های مختلف بخواهند تعبیر بیاورند بهتر از همه چیست؟ «طاووس». می‏گویند ابلیس به طاووس تعلق گرفت. طور دیگری نمی‏شود. ابلیس به طاووس تعلق گرفت یعنی چه؟ آخر ابلیسی که مورد بحث بود که جایش آن بالا بود، اما طاووس جایش اینجا و مال این عالم است. اگر این طاووس باشد و ابلیس آن جنی باشد که جایش بالا بود که نمی‏شود.

بحث‏ها را گذراندیم که حقیقت ابلیس در عالم طبع است. بعد در عالم ماده و سپس در عالم مثال تنزل کرده است. در عالم مثال متمثل و به جسد مثالی متجسد است. الآن هم که می‏بینید ابلیس با اعوان و انصارش در جمیع انسان‏ها تصرف دارد به همان مقام مثالی خود تصرف دارد.

پس چرا به این طاووس تعلق بگیرد و به آن چه احتیاجی دارد؟ طاووس اینجا با این قَدّ و هیکلش چه کاری از او برمی‏آید؟

پس به این زبان برای ما گفته‏اند تا بدانیم مراد از این طاووس حالت این اقتضاءات و رنگ به رنگ بودن آنها است. پس این ابلیس یعنی مجموعه این اقتضاءات در این لباس‏های متعدد، اقتضاءات مختلف و رنگ‏های متفاوت از اقتضاءات و خواهش‏های این رتبه متجلی شده است.

دیگر آنکه چون طاووس پَر دارد و از پرندگان به حساب می‏آید، از چند جهت مطلب را به ذهن ما نزدیک می‏کند. یکی پرواز کردن، یکی رنگ به رنگ بودن. طاووس تا به دمش نگاه کرد خیلی خوشش آمد و تا به پاهایش نگاه کرد غرورش خوابید و از

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 536 *»

غرور دست برداشت.([137]) خدا همیشه انسان را به زشتی‏هایش متوجه می‏کند تا مغرور نشود و به خوبی‏هایی که دارد فریب نخورد.

ببینید این طاووس از چند جهت مطلب را به ذهن ما نزدیک می‏کند. مجموعه این اقتضاءات چون رنگارنگ است به طاووس تشبیه شده است. باز به واسطه تعلق گرفتن آن مرتبه مثالی به این اقتضاءات و عناصر، اینها صعود می‏کنند. تمام این اقتضاءات صعود می‏کند و بالا می‏آید.

اکنون این طبایع که در ما وجود دارد صعود کرده است، بالا آمده، مثالیّت و انسانیّت به این عناصر و اقتضاءات تعلق گرفته است. اگر شما غضب کنید می‏گویند انسان غضب کرد. شما حلم بورزید می‏گویند انسان حلم ورزید.

اما مثلاً همین حلم در الاغ هم به طبیعتی که در او است می‏باشد ولی از آن تعریف نمی‏کنند. نمی‏گویند الاغ بسیار شخص خوبی هستند! این‌همه بار رویشان می‏گذارند این‌همه ایشان را می‏زنند ایشان حلم می‏ورزند! این آقا الاغ چه شخصیت خوبی هستند هیچ به روی خودشان هم نمی‏آورند! این اصلاً صحیح نیست. یا مثلاً بگوییم آقا شیر غیظ می‏فرمایند! غضب می‏کنند! عجب دلاور و متهوّرند! این حرف‏ها اصلاً معنی ندارد. وقتی انسانیت به این طبیعت تعلق گرفت مورد مدح و ذم قرار می‏گیرد. کسی شیر را مدح نمی‏کند. به چه چیز او را مدح کند؟ این طبع است و هیچ چیز دیگری نیست.

اگر هم یک وقتی مدحی یا ذمّی درباره حیوانات رسیده به این اعتبار است که انسان خود را به آن صفات متصف کند یا از صفات مذمومه دست بردارد. اگر نه خود حیوانات به این اعتبار مورد مدح و ذم نیستند. حتی آیه ان انکر الاصوات لصوت الحمیر([138])

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 537 *»

که در قرآن گفته شده به معنایش توجه نشده است. ناپسندترین صداها صدای خر است. این یعنی چه؟ صدای خر که به حساب خودش مثل بلبل است. چه فرق می‏کند؟ چرا مذمت شده است؟ صدای خر مذمت نشده است. می‏فرماید شما سعی کنید موقع خمیازه کشیدن یا عطسه کردن ــ  بخصوص به هنگام عطسه ــ خیلی بلند سر و صدا در نیاورید که مردم را بترسانید، همسایه یا آنهایی که در خوابند بیدار شوند.([139]) اینها همه معنی دارد.

پس طبایع و اقتضاءات آنها اگر مدح یا مذمت می‏شود برای این است که مثال و انسانیت که تعلق می‏گیرد مورد مدح یا ذم است. پس این عناصر پرواز و صعود کردند، از عرصه زمین و عنصریت بالا آمده و در عالم مثال قرار گرفتند. پس ابلیس، طاووس و طیران روشن شد.

حال فرض کنید این عناصر با همه اقتضاءاتش شیطان‏وار و طاووس‏وار صعود کرده و بالا آمده و مثال و مرتبه مثالی به این غلائظ و عناصر می‏خواهد تعلق بگیرد و در عرصه مثال داخل شود. یا بفرمایید عرصه مثال می‏خواهد تنزل کند و در این اقتضاءات، غلائظ و عناصر داخل شود.

اینجا که می‏رسد، در عرصه مثال می‏خواهد داخل شود و مثال به آن تعلق بگیرد حد و مانع دارد. چون اینها غلیظ و عنصری است و آن مرتبه مثال لطیف و برزخی است. بین این دو مرتبه حدی، حاجزی، حجابی و مانعی است. از این‌جهت تعبیر می‏آورند: ابلیس که به طاووس تعلق گرفته می‏خواهد داخل بهشت شود، درب بهشت راه را می‏بندند، راهش نمی‏دهند.

اینجا باید چاره کند، چاره‏اش چیست؟ در احادیث فرموده‏اند به حیّه یعنی به

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 538 *»

مار تعلق گرفت. در دهان مار داخل گشت و با مار وارد بهشت شد.([140]) عجب بهشتی که طاووس را راه نمی‏دهند و مار را راه می‏دهند! معلوم است حتماً اینها معنی دارد. پس ائمه ما؟عهم؟ که این فرمایشات را فرموده‏اند یک نظری، مطلبی و رمزی است که آن زمان‏ها ممکن نبوده بیان کنند، به زبان عالم و عرصه شرع ما فرموده‏اند. چطور بهشتی است که مار بتواند داخل آن شود اما طاووس به این زیبایی نتواند داخل شود؟

پس مراد از حیّه، روح بخاری است. روح بخاری حیات است و در تاب و توان مثل مار می‏باشد. سبحان اللّه! در تاب و توان مثل مار است. ببینید تمام این حرکت‏های بدن شما از آن روح بخاری است. چقدر تازه و خوب! البته این تشبیه جهات مختلفی دارد. تمثیلی است و به عنوان مثال ذکر شده است.

آنچه در اینجا بیشتر مورد بحث و توجه است اینکه حیّه و مار خصوصیت نرمی و زیبایی پوست بدنش جالب توجه است. ظاهرش خیلی زیبا، نرم و لطیف است اما داخلش سمّ کُشنده است. روح بخاری از همین عناصر و دنیا فراهم شده است. باطن و واقعیت روح بخاری همین دنیا است و دنیا سمّ قتّال است؛ حب الدنیا رأس کل خطیئة.([141])

دیدیم تمام آن اقتضاءات را ابلیس نامیدند. همه آن اقتضاءات خلاصه، فشرده و کاملاً  لطیف شده در روح بخاری قرار می‏گیرد. چون روح بخاری نتیجه، تصفیه و صافی همین عناصر است. پس روح بخاری یک چنین باطنی دارد.

ظاهر روح بخاری لطیف به لطافت رتبه مثالی است که به اینجا تعلق می‏گیرد. مثال ابتداء به روح بخاری و از روح بخاری به این بدن تعلق می‏گیرد. روح بخاری بین مرتبه مثال یا به تعبیر دیگر روح حیوانی و بین این بدن و مرتبه عنصری ما وساطت

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 539 *»

می‏کند. این وساطت به واسطه برزخیتش است. صافی همین عناصر است ولی آن‌قدر لطیف شده که روح حیوانی از آن استخراج می‏شود. یعنی روح حیوانی در برابر این روح قرار می‏گیرد و عکس آن از این استخراج می‏شود. ما در این بدن می‏شنویم، می‏بینیم، می‏چشیم، می‏بوییم و لمس می‏کنیم. همه اینها از آن عکس روح حیوانی است که از روح نباتی استخراج شده است.

این روح نباتی یا روح بخاری حیه است. نخست اینکه زنده است که در اثر لطافت، روح حیوانی به آن تعلق گرفته است. دوم اینکه ظاهر آن در اثر لطافت، تعادل و تکاملی که برای این صافی عناصر دست داده نرم و لطیف است. باطنش سمّ قتّال و کشنده است؛ چون صافی همین عناصر و نتیجه همین اقتضاءات است و این اقتضاءات در آن به تمام بدن منتشر می‏شود. تمام اقتضاءات عناصر با روح نباتی در جمیع بدن پخش می‏شود. مثلاً در حال غضب این شخص دموی دست بلند کرده و می‏زند. این همان اقتضاء است که در روح بخاری آمده است. روح بخاری دست را حرکت می‏دهد. پس باطنش سمّ قتّال است.

آن ابلیس به این طاووس و بعد به این حیه تعلق گرفت و وارد بهشت شد. اقتضاءات عناصر به روح بخاری تعلق می‏گیرد و به وسیله روح بخاری داخل «بهشت» پا می‏گذارد. یعنی بالاتر از عالم عناصر که به روح حیوانی تعبیر می‏آورند.

در بهشت که داخل شد «حوا» را اغواء کرد. در اینجا که حوا گفته می‏شود حوای عالم تشریع و عالم انسان را نباید در نظر گرفت. حوای هر انسانی نفس حیوانی او است. نفس حیوانی هر کسی حوای او است که به اصطلاح حیث اسفل مثال است. مرتبه مثال به حیوانیت و بعد به روح بخاری تعلق می‏گیرد.

از این طرف روح بخاری به نفس حیوانی تعلق می‏گیرد. حوا را اغواء کرد یعنی تمام این اقتضاءات که برای هر یک از طبایع بود، به روح بخاری تعلق گرفت، از روح

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 540 *»

بخاری هم که روح حیوانی استخراج شده است. اول این روح حیوانی به اقتضاءات عنصری آلوده می‏شود. به همین جهت تمام صفاتی که از این انسان بروز می‏کند از همان نفس حیوانی است.

بعد آن حوا، به «آدم» یعنی مرتبه مثال تعلق گرفت و او را اغواء کرد. آدم که گفته می‏شود ذهنمان به سراغ آدم ابوالبشر نباید برود. این احکام به همه انسان‏ها مربوط است. به مرتبه مثال تعلق می‏گیرد. مرتبه مثالی و برزخی هر کسی هم به این ترتیب به این عالم تعلق گرفته است. می‏گویند در اینجا «هبوط» کرده و در این عالم عناصر واقع شده‏اند. معنای هبوط همان تعلق و تنزل است.

در قرآن دقت کنید با آنکه صحبت آدم است: و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة و کلا منها رغداً حیث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین.([142])

در همان اوائل سوره بقره جایی که صحبت از آدم و حوا است فکر کنید، دنباله‏اش می‏فرماید: قلنا اهبطوا منها جمیعاً فاما یأتینکم منّی هدیً فمن تبع هدای فلاخوف علیهم و لا هم یحزنون.([143])

دقت کنید، می‏فرماید: به همه انسان‏ها گفتیم که از بهشت هبوط کنید. آن‌وقت روی زمین که قرار گرفتید، هدایت من نزد شما می‏آید. هر کس هدایت مرا تبعیت کرد ترسی ندارد و محزون نمی‏شود.

همه اینها به زبان شریعت عصیان، اغواء شیطان و شیطان گفته شد. ولی هیچ‌کدام به حساب عالم شریعت نیست. نه عصیان یک عصیان شرعی است، نه

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 541 *»

ابلیس ابلیس عرصه تشریع است و  اِغواء هم اغواء عالم تشریع نیست. اینها یک برنامه تکوینی و نظام آفرینش است که به این زبان بیان شده است.

حالا که اینجا آمدید هدایت خدا اینجا می‏آید، اگر به اقتضاء این عناصر رفتار کردید اما بدون نظام شریعت، هدایت الهی و دعوت انبیاء آنگاه اهل هلاکت هستید. اگر به اقتضاء اینجا اما تحت هدایت انبیاء و  زیر نظام شریعت رفتار کردید شما اهل نجاتید، ایمان دارید، مؤمن و تائبید.

اصلاً  اینجا معنای «توبه» همین است. وقتی که آدم روی زمین آمد توبه کرد. این توبه یعنی به وحی عمل کرد، از وحی تبعیت کرد. به اقتضاءات اینجا بدون اتباع از وحی الهی حرکت نکرد. در تمام اقتضاءات اینجا مطابق وحی و دستور خدا سلوک کرد. این است معنای آنکه آدم تائب شد.

هر انسانی که اینجا مطابق دستور شریعت رفتار کند و در تمام این اقتضاءات به نظام شریعت عمل کند تائب الی اللّه است. از اقتضاءات اینجا توبه کرده، به خودسری و خودکامگی رفتار نکرده، به هویٰ و هوس سلوک ننموده، به اقتضاء دنیا از حیث دنیا بودن راه نپیموده و به اقتضاءات عناصر از نظر عناصر بودن کار نکرده است. بلکه تحت نظام الهی و هدایت خدا رفتار کرده و این تائب است.

پس تک‌تک انسان‏ها که در اینجا به انبیاء ایمان می‏آورند و مطابق دعوت و هدایت ایشان سلوک می‏کنند، تائب الی اللّه هستند. ثم تاب علیهم،([144]) خدا هم توبه همه را می‏پذیرد و ایشان را به درجات و مراتب عالیه ایمان صعود می‏دهد.

پس از عرصه و مرتبه مثال به آدم تعبیر آورده می‏شود. دقت کنید! چرا از مرتبه مثالی به آدم تعبیر آورده شده است؟ از این‌جهت که امتیاز انسان از حیوانات از

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 542 *»

مشاعر مثالی شروع می‏شود. مرزی که انسان را از حیوانات این عالم جدا می‏کند، مشاعر مثالی است.

اول مشعر مثالی حس مشترک است. پس حس مشترک که اول مشعر مثالی می‏باشد مرز است. انسان از حیوان جدا می‏شود. به این اعتبار حس مشترک در حیوانات نیست. اگر هم در بعضی حیوانات ثابت بشود که حس مشترکی می‏باشد خیلی ضعیف و یک ظل اندکی است.

حس مشترک این است که صورت انتزاع و برداشت شده از این عالم را بعد از زائل‌شدن شاخص برای خود بتوانند نگاه دارند.

ما چون نگاه می‏داریم شعله جوّاله (آتش‌گردان) را دایره می‏توانیم ببینیم. این را دیگران خطاء حس می‏نامند که اشتباه است، این در واقع حس مشترک است. یعنی وقتی که این مشاعر ظاهری صورت را از خارج گرفتند و تحویل حس مشترک دادند در حس مشترک یک قدری می‏ماند. شاخص از بین رفته اما صورتِ برداشت شده یک قدری می‏ماند. تصویر شاخص بعدی می‏آید به آن صورت که متصل می‏شود انسان متصل می‏بیند. این دیگر دنباله است که انسان دارد می‏بیند.

اما همین حالت را حیوانات ندارند. حیوان به این شعله جوّاله (آتش‏گردان) چگونه نگاه می‏کند؟ نمی‏تواند مستقیم بایستد و دایره ببیند، او نقطه نقطه می‏بیند. به همین جهت اگر بخواهد دنبال‏گیری کرده و نگاه کند به ترتیب نقطه‏ها کَلِّه‏اش را باید حرکت دهد و نگاه کند. شاید دیده باشید یک تسبیحی، تسمه‏ای، چیزی را که بگذارید و همین‌طور بکشید، این‌طور کنید کشیدن را نمی‏تواند متصل ببیند.

پس این مطلب روشن است که چون مرز بین انسان و حیوان از مشاعر مثالی شروع می‏شود و اول مشعر از آنها حس مشترک است ــ  حس مشترک در حیوانات نیست و در انسان است ــ  و اول مرز انسان است که از حیوان جدا شده به همین

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 543 *»

جهت مرتبه مثال را به آدم تعبیر آورده‏اند. آدم هبوط و تنزل می‏کند و در این عرصه عناصر قرار می‏گیرد. اینجا که آمد از هدایت الهی باید متابعت کند. در واقع در عرصه مثال، خیال، وهم، فکر، عقل و سایر مباحث و مراتب هست.

آنگاه زبانِ حالِ تکوینی این اقتضاءاتِ مربوط به عرصه عناصر روی هم رفته چیست؟ که به زبان تشریع از آنها به ابلیس تعبیر آورده‏اند. وقتی که به آن عرصه مثالی صعود و ترقی می‏کنند، مرتب به آن آدم و به حوای او که نفس حیوانی است به زبان حال چه می‏گویند؟ می‏گویند به ما تعلق بگیرید، اسبابِ تعلق به ما را فراهم کنید، از این «شجره منهیه» بخورید، از این نهیی که شده‏اید منتهی نشده، مرتکب شده تا تنزل کنید و در رتبه ما بیایید، تا ما به شما متصل بشویم.

این عرصه به خیال خود شروع می‏کند به نصیحت و دعوت کردن. «قسم» هم می‏خورد، قسمش هم راست است. و قاسمهما انی لکما لمن الناصحین([145]) برای ایشان قسم خورد که من نسبت به شما دو نفر خیرخواهم. تنزل کنید، ولی خیرخواهی نبود که مثال را پایین بکشد و به این عالم اقتضاءات و عناصر مبتلا  کند. آیا این خیرخواهی است؟ ذهن آدم هم که خالی است. عرصه مثال نمی‏داند که اینجا چه خبر است. بی‏خبرانه از دور فکر می‏کند خیلی جالب و قشنگ است. تعلق که گرفت می‏فهمد عجب کلاهی سرش رفته است! این اقتضاءات و بیچارگی‏ها سرش آمد.

وقتی هم که به او می‏گویند: آقا چرا سخن این مرتبه را قبول کردی؟ چرا پذیرفتی؟ می‏گوید به من گفت: من خیرخواه تو هستم، قسم هم خورد. من هم که سابقه نداشتم کسی به خدا به دروغ قسم بخورد، از این‌جهت قبول کردم. حوا هم همین را می‏گوید که: قسم خورد من چه می‏دانستم، ندیده بودم کسی به خدا به دروغ قسم بخورد و از راه قسم خوردن بخواهد خیانت بکند این بود که من هم اجابت و قبول

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 544 *»

کردم.([146])  حالا پشیمانم و راه برگشتم همین است که از هدایت الهی متابعت کنم. این اقتضاءات را تحت کنترل عقل و دین قرار دهم. اقتضاءات را خودسر  رها نکنم. حالا که مبتلا شده و در اینجا آمده‏ام تائب می‏شوم به اینکه تابع دین و شریعت باشم.

از این‌جهت تا خداوند آدم را در اینجا قرار داد و روی این زمین پیدا شد فوراً نبی گشت و بر او وحی نازل شد. تا همان اول قدمی که می‏خواهد بردارد و به اول اقتضائی که می‏خواهد سلوک کند به وحی الهی باشد. انما امام الامام الوحی([147]) از وحی باید تبعیت کند تا از وحی تبعیت کرد معصوم و مطهر است. آدم، لحظه‏ای خطاء، لحظه‏ای خلاف و آنی عصیان نکرده است.

حالا مفسرين چقدر زور زده‏اند تا ثابت کنند این عصیان مال قبل از نبوت بوده است. اگر در فرمایشات ائمه ما باشد که این عصیان مال قبل از نبوت است مراد همین بحثی است که کردیم. تمام روایات به هر زبانی و بیانی که صادر شده است به همین توجیه باید توجیه شود. به همین توضیحاتی که به عرض رسانیدم باید تأویل گردد. طور دیگری نمی‏شود توجیه کرد.

بعضی گفته‏اند آن نهی، نهی ارشادی بوده و نهی مولوی نبوده است. این حرف‏ها یعنی چه؟ مگر نهی ارشادی خدا را شخص عاقل، متدین و خداپرست نباید اتباع کند؟ امر شرعی که شده حال ارشادی باشد چرا اتباع نکند؟ چرا خلاف کند؟ می‏گویند: خلاف با اوامر ارشادی مانعی ندارد. چطور مانعی ندارد و معصیت نیست؟ مگر می‏شود؟

اگر در روایات هم بفرمایند این عصیانی آمرزیده شده است، مقصود همین عصیان تکوینی و در عرصه تکوین است. اگر در عرصه تکوین از این تعلق نهی شده به طور تکوینی و شرعی برای این است که آن مقام تنزه در نزد خدا محبوب‏تر است.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 545 *»

مقام تنزه و مثال محبوب و مقام تعلق به عناصر مبغوض است. به همین علت خدا هدایت را در اینجا قرار داده است، شرع را در اینجا قرار داده که ما به اقتضاءات این عالم سلوک نکرده و در این اقتضاءات به هوس خود حرکت نکنیم.

آدم و حوا یا هر انسانی در رتبه مثالی و رتبه نفس حیوانی به روح بخاری تعلق گرفت و به واسطه روح بخاری به آن عرصه عناصر تعلق گرفت. یعنی از آن درختی که این اقتضاءات است خورد. درخت، عناصر دنیوی است که این‌همه برگ‏ها و میوه‏ها دارد. همه اینها اقتضاءات همین یک درخت است.

به همین سبب امام در حدیث می‏فرمایند: مردم این درخت را چه معنی می‏کنند؟ راوى عرض می‏کند: بعضی می‏گویند انگور بوده، بعضی می‏گویند گندم بوده، بعضی می‏گویند چه یا چه بوده. حضرت می‏فرمایند: آن درخت همه میوه‏ها را دارد، مثل درخت بهشت که همه میوه‏ها را دارد. این درخت هم همه میوه‏ها را داشت.([148]) تعلق گرفتن به این عالم عناصر، خوردن از این درخت است. همه میوه‏های این عالم نصیب انسان می‏شود. یعنی همه اقتضاءات عرصه عنصر نصیب انسان می‏گردد و قوه انسان می‏شود.

تا خوردند و متوجه شدند که در این عناصر قرار گرفته و در اقتضاءات و طبایع چهارگانه این عالم واقع شده‏اند فبدت لهما سوآتهما([149]) «بدی‏ها» برای آنها آشکار شد. یعنی هر انسانی تا در اینجا چشم تکلیف باز می‏کند، اول تکلیف می‏بیند ای وای من چقدر زشتی‏ها دارم! چه بسیار اقتضاءات در من است! واقعاً اگر  بچه‏ای که به تکلیف می‏رسد در آغاز همین شعور ما را داشته باشد دیوانه می‏شود.

یکی از آرزوهای من این بود که: خدایا من را به همین وضعی که هستم از نظر مغز

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 546 *»

و فکر و… مرا با همین حال کنونی به پانزده سالگی برگردان! بعد یک عمر دیگری هشتاد سال به ما بده! خیلی آرزو است. از آن آرزوهای منتفی است مانند آنکه فرمود: فیا لیت الشباب لنا یعود.([150])

تا به این حد می‏رسد می‏بیند ای وای بدی‏ها آشکار می‏شود، گرفتاری‏ها، اسیر اقتضاءات طبایع. ببینید کدام پدر است که به طور کلی نسبت به فرزندش خوشبین و از او راضی باشد؟ از یک جهت آری، از یک جهت نه. از یک جهت راحت از یک جهت ناراحت. چرا؟ علت چیست؟ چون او در آغاز رشد و تعلق به این اقتضاءات است. پدر هم که دلش می‏خواهد مطابق دستور و هر طور که خدا فرموده سلوک کند. اما این اقتضاءات نمی‏گذارد.

ما هم به چشم اولیاء خدا همین‌طوریم. حالا برای فرزند مثال می‏زنم. ما هم واقعاً با چشم اولیاء به خودمان نگاه کنیم می‏بینیم چقدر اسیر طبایع و اقتضاءات هستیم. فبدت لهما سوآتهما آیا زشتی‏ها هست یا نیست؟ زشتی‏ها و اسافل اعضاء کاملاً  معلوم و هویدا است. وای چه کنیم؟ چه کنیم؟ این اقتضاءات و زشتی‏ها را باید پوشانید، این زشتی‏ها را چطور بپوشانیم؟

فطفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة([151]) اینها این در و آن در زدند که برای خودشان از این برگ‏های بهشتی ستر عورتی دست و پا کنند، خودشان را بپوشانند. مثال یا روح حیوانی دنبال چیزی می‏گردد که خود را بپوشاند. تا این عناصر و اقتضاءات عناصر پوشیده شود. آن ورق الجنة و برگ بهشت این تن و بدن است. بدن را به خود پوشانیده و خود را در آن مخفی ساختند. ببینید، به آقا نگاه می‏کنید ماشاءاللّه، ترگُل برگُل خیلی خوب. خیلی تعریف می‏کنیم.

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 547 *»

اما این ورق‌ الجنة است که سوآت را پوشانیده. بگذار سخن بگوید، بگذار امری یا صحبتی خلاف طبعش پیش بیاید. آن‌وقت ببین چیست؟ چه سوآت و زشتی‏هایی در این برگ بهشت قرار گرفته است. خدا در آخرت شفاعت محمّد و آل‌محمّد؟عهم؟ را روزیمان کند. به این اعتبار برگ‏های بهشتی گفته شده که آنجا خواهیم دید درخت‏ها و برگ‏های بهشت همه حیات دارد و زنده است. و ان الدار الآخرة لهی الحیوان([152]) آخرت همه‏اش زنده است. به این اعتبار بدن را ورق الجنة گفته‏اند. چون می‏بیند الآن به حیات نباتی، بخاری، حیوانی و همین‌طور حیات نفسانی زنده است. چون زنده است از این‌جهت برگ بهشت گفته شده است.

در هر صورت آدم که در این زمین آمد به وحی الهی معصوم شد و به مقام نبوت مبعوث گردید و امت او حوا؟عها؟ بود. حوا امت آدم بود و از ایشان تبعیت می‏کرد. در عالمِ عناصر  به مقتضای عناصر، اما تحت هدایت و مطابق وحی عمل می‏کردند. به واسطه جبرئیل مطابق وحی حرکت کردند و چون حوا مطیع آدم و آدم مطیع وحی بود پس یک قدم بر خلاف رضای خدا حرکت نکردند.

این یک بیان اجمالی بود درباره مشکلات مسأله خلقت آدم، هبوط و آفرینش نوع انسان در روی زمین.

بحثمان از آنجا به این مباحث کشیده شد که گفتیم یکی از صفات جسم این است که به اِبقاء خدا باقی است و بقاء دارد. تفاوت هم نمی‏کند جسم چه در اینجا چه در برزخ و چه در قیامت همه جا به ابقاء اللّه بقاء دارد.

بعد به بحث خلقت، قِدَم و حدوث عالم و عالم زمان و خلقت آدم در روی زمین و این امور کشیده شد.

و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین

 

«* بقيةالله‌خير‌لکم‌ان‌کنتم‌مؤمنين جلد 6 صفحه 548 *»

 

فهرست مطالب

 

 

مجلس  اول

خلاصه‏ای از بحث گذشته …………………………………………….. 2
ایام شأنی ……………………………………………………………… 2
خلقت آدم؟ع؟ ……………………………………………………….. 3
روایات متشابه ………………………………………………………… 4
لزوم رجوع به علماء ربّانی در فهم متشابهات …………………………….. 4
حجت بودن درایت آنان ……………………………………………….. 7
کاملين و تسدید امام؟ع؟  ……………………………………………… 10
تصرف ولی؟ع؟  ……………………………………………………… 13
داستان کِنْـدی در زمان امام عسکری؟ع؟  ……………………………… 16
حقوق معلّم و متعلّم بر یکدیگر ………………………………………… 17
نصیحـت ……………………………………………………………. 20
پایان کار کِندی ……………………………………………………… 23

مجلس دوم

ظاهر آیات و روایات درباره خلقت آدم؟ع؟  و حوّا مراد نیست و تأویل دارند ….. 27
معنای آنها را از حاملان علم الهی باید فراگرفت ………………………… 28
اعتراف به مقام کاملين و تکامل ایمان …………………………………. 29
سوره لقمان و موقعیت کاملين در دین الهی ……………………………. 30
حکمت الهی و حقیقت آن …………………………………………… 32
معنای تفویض دین ………………………………………………….. 36
کاملين و تأویل متشابهات …………………………………………… 37
کیفیت پیدایش نوع انسان در روی زمین ……………………………….. 41

مجلس سوم

پیدایش آسمان‌ها، زمین و موالید ……………………………………… 44
این جهان در حال تکامل است ………………………………………. 45
نهایت کمال این جهان ………………………………………………. 45
مبادی انواع و مبدأ نوع انسان …………………………………………. 46
برکت نعمت‌ها در زمان‌های گذشته ………………………………….. 48
اسباب رحمت و یا غضب خداوند ……………………………………. 49
کُندی و تُندی حرکت افلاک ………………………………………….. 51
از مظالم انتقام کشیده نشده است ……………………………………. 53
توضیح «کما ملئت ظلماً و جوراً» ……………………………………….. 54
حکومت عَدل الهی را امام منتقم؟عج؟ آغاز می‏کند …………………… 55
آثار حکومت عدل الهی ……………………………………………… 57

مجلس چهارم

حوادث زمانی آغاز و انجام دارند ………………………………………. 61
مقطع جدایی مکتب مادی و الهی ……………………………………. 62
تأویل آیه «کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا…»  ………………………….. 63
سرّ طولانی شدن مدّت پیدایش خلق ………………………………….. 64
آفرینش بر اساس «منزله بین المنزلتین» است ………………………….. 65
تکامل تدریجی عالم و راه حل مشکلات زیست‏شناسی ………………… 65
گفتار دانشمندان درباره طولانی بودن پیدایش …………………………. 67
«داروین» و مشکلات زیست‏شناسی …………………………………… 69
بهره‏برداری مکتب مادی از نظریه «داروین» …………………………….. 70
مبدأ هر نوعی از موجودات از دیدگاه مکتب وحی ………………………. 70
طـوفان ــ کشتی نوح؟ع؟  ………………………………………………. 70
«مثَل اهل‌بیتی فیکم کمثل سفینة نوح؟ع؟» ……………………………….. 72
استهزاء مخالفان نسبت به شیعیان …………………………………… 72
مسألـه «ولایـت و بـرائت» ……………………………………………… 74
قانون آفرینش مخصوص به مبادی نبوده و همیشه در جریان است ………. 76

مجلس پنجم

مقطع جدایی مکتب الهی و مکتب مادی در مسأله آفرینش ……………. 79
منظور از طرح مسأله مبدأ برای انواع …………………………………… 79
موارد استثنائی در نظام علّیت و اشتباه دیگران ………………………… 80
تعمیم مفاد کریمه: «کَیف تکفرون بالله و کنتم امواتا…» …………………. 82
اثبات آفرینش در نظام علّیت ………………………………………… 83
مفاد کریمه: «الله خالق کلّ شی‏ء»  و خلقت آدم؟ع؟ و عیسی؟ع؟ ……….. 85
اُنس به نظام عادی منشأ اشتباه بشر است …………………………….. 87
مسأله تحوّل انواع و مسأله توحید ………………………………………. 90
هر نوع مبدئی دارد و تکامل در خود نوع است و فیض انقطاع ندارد ……….. 91
قبل از بحث خلقت آدم؟ع؟  و حوّا توجه به دو مسأله لازم است: ………… 93
1ــ نظام علّیت و مسأله آفرینش ……………………………………….. 93
2ــ با فرض تحوّل انواع نیز مسأله آفرینش ثابت است ……………………. 93
نظریه داروین و ساده لوحی بعضی …………………………………….. 94
توضیح مسأله خلقت ………………………………………………… 95
اسباب و سبب الاسباب …………………………………………….. 96
نقـش وجود مبارک حجّـت وقت ………………………………………. 97

مجلس ششم

آدم؟ع؟ مبدأ حجت‏های الهی است ………………………………….. 100
خلقت آدم؟ع؟  و خلقت فرزندان آدم؟ع؟ ……………………………… 101
آیاتی که درباره آدم؟ع؟  است دو دسته‏اند ……………………………… 102
آیاتی که با مبدأ بودن آدم؟ع؟  برای نوع انسانی، ارتباط دارند ……………. 103
خصوصیات آدم؟ع؟  از آن جهت که مبدأ حجت‏های الهی است: ……… 106
1ــ آدم؟ع؟  خلیفة الله است …………………………………………… 106
2ــ تعلیم اسماء به آدم؟ع؟  …………………………………………… 107
3ــ خبر دادن آدم؟ع؟  از اسماء به ملائکه ……………………………… 107
4ــ نفخ روح نبوت در آدم؟ع؟ …………………………………………. 107
5ــ سجده ملائکه برای آدم؟ع؟  ………………………………………. 107
اشتباه عرفاء و تابعان آنها ……………………………………………. 108
روح نبوت از سایر ارواح ممتاز است …………………………………… 109
تفکیک دو حیثیّت آدم؟ع؟ ، مبدأ حجت‏ها و مبدأ نوع انسانی …………. 109
اشتراک فرزندان آدم؟ع؟ با آدم؟ع؟  در «بشر بودن» و لوازم آن …………….. 110
خلقت آدم؟ع؟  از گل و خلقت فرزندان او از «سلاله ماء مهین» …………. 112
نظام خلقت تفاوت نمی‏کند اگر چه صورت ظاهری مختلف باشد ……… 112

مجلس هفتم

نظریه «تشکیل قبلی» و نظریه «تکامل تدریجی نوعی» ………………….. 116
خلقت انسان از دیدگاه قرآن …………………………………………. 117
آیات قرآن و دو حیثیّـت آدم؟ع؟ ……………………………………… 118
تفسیر قرآن به قرآن ……………………………………………………. 120
استبداد به رأی مبدأ فتنه‏ها است …………………………………….. 122
مفسّران آیاتی را که با حیث مبدأ حجت‏ها بودن آدم؟ع؟ ارتباط دارد
تعمیم داده‏اند ………………………………………………………. 122
جانشینی انسان روی زمین یعنی چه؟ ………………………………… 125
عرفاء در این باره چه می‏گویند؟ ……………………………………… 127
خلیفه بودن آدم؟ع؟  یعنی چه؟ ……………………………………… 127
آیا امیرالمؤمنین؟ع؟  خلیفه چهارم است؟! …………………………… 127

مجلس هشتم

جعل خلیفه همان انتخاب حجّت است و کار خدا است …………….. 131
خلافة اللّهی از شئون حجّت‏های الهی است …………………………. 133

داستان‏های قرآن چه ارتباطی با این امّت دارد؟ ………………………. 133
داستان آدم؟ع؟ و نصب امام ……………………………………….. 134
اعتراض ملائکه …………………………………………………….. 136
تعلیم اسماء به آدم؟ع؟   …………………………………………….. 136
مراد از اسماء چیست؟ ……………………………………………… 138
نسبت موجودات با آدم؟ع؟ ………………………………………….. 140
اقسام آگاهی آدم؟ع؟ نسبت به موجودات …………………………….. 140
وضع لغات از تعلیم اسماء سرچشمه گرفته است …………………….. 143
از تعلیم اسماء برای آدم؟ع؟ وقوف به نقطه علم حاصل شد ……………. 144
تعلیم اسماء به آدم؟ع؟  او را شایسته خلافت الهی نمود ……………….. 144
خلاف ضرورت و مخالف ضرورت و تقیّه بزرگان ………………………. 145
درباره آدم؟ع؟  دو تعبیر در قرآن است: آدم، انسان ……………………… 148

مجلس نهــم

تعلیم اسماء و مقام حجّت …………………………………………… 150
تشبیه علم به نقطه و موقعیت نقطه نسبت به حروف، کلمات و کتاب ….. 151
نقطه علم همان مشیت است و با شناخت آن اشیاء و صفات آنها شناخته می‏شوند … 153
وقوف آدم؟ع؟  به نقطه علم ………………………………………….. 153
آدم؟ع؟  و شناخت کائنات …………………………………………. 155
عرضه مسمَّیات بر ملائکه و جهل آنها و لزوم هم‏سنخی بین عالم و معلوم ….. 156
عصمت ملائکه از ضعف اختیار است اما عصمت انبیاء و کاملين از معرفت است … 159
ملائکه از کاملين علم فضائل را فرامی‏گیرند ……………………………. 160
نشستن آدم؟ع؟  بر کرسی تعلیم و تصدیق ملائکه …………………….. 162
توضیح «انّک انت العلیم الحکیم» …………………………………….. 163
درسی که از این جریان باید گرفت ……………………………………. 164
معنای دیگر «خلیفه» بودن آدم و علّت تعلیم اسماء …………………… 167

مجلس دهــم

نفخ روح الهی در آدم؟ع؟ …………………………………………….. 170
روح الهی چیست؟ …………………………………………………. 172
روح یعنی چه؟ ……………………………………………………… 174
روح‏های پنجـگانه ………………………………………………….. 177
روح القدس و مظاهر آن که مسجود ملائکه‏اند ………………………… 178
نقل چند حدیث در روشن شدن این مطلب ………………………….. 179

مسجود ملائکه بودن آدم؟ع؟  را نباید تعمیم داد ……………………….. 180
اشتباه دیگران در این مطلب  ………………………………………… 181

مجلس يازدهم

آدم؟ع؟  مبدأ نوع انسانی و نظریه تحول انواع ………………………….. 187
رنگ گرفتن عده‏ای از این نظریه ……………………………………… 188
موجوداتی که به انسان شباهت داشته‏اند ……………………………… 191
آنها هم مبدأ داشته‏اند ……………………………………………….. 191
وضع آنها بعد از آفرینش انسان ……………………………………….. 195
غلظت و لطافت دنیا ……………………………………………….. 196
لطافت دنیا در دوره رجعت ………………………………………….. 197
توضیح مقام خلافت الهی در مثنوی آقای مرحوم کرمانی­ …………. 198
اعتـراض ملائکه …………………………………………………….. 202
موقعیت غافل در برابر آگاه …………………………………………… 204
سرّ وضع بیت المعمور و کعبه ……………………………………….. 207

مجلس دوازدهم

آدم؟ع؟ و بهشتی که پیش از هبوط در آن بود …………………………. 232
بهشت و جهنمِ بعد از مرگ ………………………………………….. 234
لفظ و معنای «هورقلیا» …………………………………………….. 237
جریان‏های آدم؟ع؟  پیش از هبوط در عالم هورقلیا بوده است …………. 239
لطافت و غلظت دنیا پیش از هبوط و هنگام هبوط و رجعت …………… 240
پیامبران «جنّ‏ها» و دعوت آنان ………………………………………. 242
اقرار به وجود وسائط از دین خدا است ……………………………….. 242
وهابیت و انکار وسائط ……………………………………………… 242
اشاره‏ای به جریان «اِفْک» ……………………………………………. 242
ابلیس و حسد او نسبت به وسائط …………………………………… 247
ابلیس و پیکر آدم؟ع؟  پیش از تعلق روح ……………………………… 250

مجلس سيزدهم

آدم؟ع؟  پیش از هبوط ………………………………………………. 271
بدن اصلی و تنزّل آن ………………………………………………… 271
اعتدال انسانیّت آدم؟ع؟  …………………………………………… 274
بیان کیفیت خلقت بدن آدم؟ع؟  در احادیث ……………………….. 274
آدم؟ع؟ بدیـع خلقت ……………………………………………….. 282
خصوصیات آدم؟ع؟ از حیث حجّت خدا بودن …………………….. 283
«لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم» ………………………………… 285
آشنایی اجمالی ابلیس با شأن حجّت خدا ………………………….. 285
آنچه درباره آدم؟ع؟  مطرح است به پیش از هبوط مربوط می‏باشد ……… 286

مجلس چهاردهم

نفخ روح نبوّت در آدم؟ع؟ …………………………………………… 308
اشتباه دیگران در تعمیم دادن معنی «خلافت» آدم؟ع؟ نسبت به همه انسان‏ها …. 308
نوع جنّ و مبدأ آن، نوع انسان و مبدأ آن ……………………………….. 312
تعبیرات مختلف از حقیقتی که نوع انسان از آن آفریده شده است ……… 312
خلقت آدم؟ع؟  پیش از هبوط ………………………………………. 313
تعبیرات مختلف از حقیقتی که جانّ از آن آفریده شد …………………. 313
قیاس ابلیس و بطلان آن ……………………………………………. 313
مراد از نورانیّت آدم؟ع؟ ……………………………………………… 315
مراد از آتشی که جانّ از آن آفریده شد …………………………………. 319

مجلس پانزدهم

دو مبدأ نوع انسان و نوع جنّ …………………………………………. 322
مراد از آتشی که مبدأ نوع جنّ است ………………………………….. 323
مراد از عناصر اربعه که تشکیل دهنده هر موجودی هستند …………….. 324
هر موجودی به نام عنصر غالب بر سایر عناصرِ آن نامیده می‏شود ………. 325
مشیت «نار»، حقیقت محمدیه؟ص؟  «هوا»، رتبه انبیاء «ماء»، رتبه
انسانیّت «تراب» …………………………………………………… 325
در دوره ظلّی آفرینش، جنّ «نار» است زیرا حکایت رتبه مشیّت می‏باشد ……. 328
مغالطه شیطان، ارزش منطق ارسطویی ………………………………. 330
رتبه نوع جنّ شعاع رتبه نوع انسان است ……………………………… 331
علّت تسلّط جنّ بر انسان و نفوذ اَعراض در انسان …………………….. 334
انسانِ نوعی خلیفة‌اللّه نیست ……………………………………….. 337
حجّت خدا خلیفة‌اللّه است ………………………………………… 339
دوره ظهور و رجعت و مسلّط شدن نوع انسان بر نوع جنّ ……………….. 340

مجلس شانزدهم

خلقت جنّ بر خلقت مرتبه دنیوی آدم؟ع؟  تقدّم داشته است …………..342
آدم؟ع؟ از حیث مبدأ بودن برای نوع انسان بر جنّ تقدّم داشته است …… 342
سرّ متأثر شدن انسان از نوع موجودات در این عالم ……………………. 343
تصرّف انسان در سایر موجودات ضعیف است ………………………. 344
قوّت تصرّف کاملين ……………………………………………….. 345
جنّ و خصوصیات آتشی …………………………………………… 347
بشر و خصوصیات خاکی …………………………………………… 349
تقدّم خلقت جنّ بر مقامات عرضی انسان ……………………………. 350
بیان پاره‏ای از حالات و خصوصیات جنّ ……………………………. 353

مجلس هفدهم

تقدم رتبه اصلی انسان بر جنّ و تقدم جنّ بر رتبه عرضی انسان …………. 362
اقسام جنّ در حدیث نبوی؟ص؟  و توضیح آن …………………………. 362
اقسام جنّ در حدیث امام صادق؟ع؟  و توضیح آن …………………… 370
دشمنان اهل‌بیت؟عهم؟  «کلاب» نامیده شده‏اند ……………………… 373
مؤمنان کامل جنّ و داستانی از سید بزرگوار­ …………………….. 374
مؤمنان ناقص جنّ و داستانی از دعبل شاعر درباره قصیده تائیّه ……….. 376
داستانی دیگر از دعبل درباره قصیده تائیّه …………………………… 378

مجلس هجدهم

ایمان جنّ ظلّ ایمان انسان است …………………………………… 383
مرتبه اخسّ ظلّ مرتبه اشرف است ………………………………….. 383
استدلال بر وجود کاملين شیعه ……………………………………… 384
تعلیم در رتبه کاملين و در رتبه ناقصين ……………………………… 385
استدلال بر وجود کاملين به وجود ناقصين و به عکس ………………… 388
قاعده امکان اشرف و استفاده صحیح از آن …………………………. 389
عقائد و فروع دین جنّ ظلّ عقائد و فروع دین انسان است ……………… 390
توضیح چند آیه درباره جنّ ………………………………………….. 392
انبیاء جنّ از انبیاء انسان‏ها اخذ می‏کنند …………………………….. 395
در جنّ هم مانند انسان‏ها کافر و مسلم، شیعه و مخالف وجود دارد …….. 396
عزاداری جنّ برای امام حسین؟ع؟ ………………………………….. 397
داستان پنج نفری از اهل کوفه که برای یاری امام حسین؟ع؟  به کربلا  می‏رفتند …….. 397

مجلس نوزدهم

وجود به معنای تحقق در خارج و اقسام آن …………………………….. 400
موجود تامّ و موجود ناقص ……………………………………………. 402
تربیت و تکامل علّیینی و سجّینی …………………………………… 403
تکامل به طور بی‏نهایت است و اشتباه عرفاء …………………………. 405
موجود هر چه ترقی کند از آنچه هست خارج نمی‏شود چه در دنیا چه در آخرت …. 408
تکامل موجودات تامّ (محمد و آل‌محمد؟سهم؟ و انبیاء؟عهم؟) ……………. 413
نحوه تکامل انسان‏های کامل و انسان‏های ناقص ……………………… 415

مجلس بيستم

تقسیم وجود به تامّ و ناقص …………………………………………..  419
مقصود از تمام بودن وجود و ناقص بودن آن ……………………………. 419
عجز نظریه نسبیت از تعریف حقیقت مادّه ……………………………. 420
جوهر، وجود تامّ و عرض، وجود ناقص است ………………………….. 422
جوهر و عرض نسبی است ………………………………………….. 423
معنای تنزّل موجود تامّ ………………………………………………. 426
لوازم هر مرتبه‏ای موجودات ناقصند ………………………………….. 427
لوازم تحقق دارند و تغییرپذیر نیستند ………………………………… 428
بطلان حرکت جوهری صدرائی ………………………………………. 430
خلاصه مطلب ……………………………………………………… 430

مجلس بيست‌ويکم

کمالات موجود تامّ در مراتب تنزّل آن بالقوه می‏شود …………………… 433
اختلاف بزرگان+ با حکماء درباره تحقق داشتن لوازم ……………… 434
موجودات این عالم (جماد، نبات، حیوان، انسان) …………………… 437
ملک و جنّ از موالید این عالم شمرده نمی‏شوند ……………………… 438
اعتدال بدن انسان در این عالم ……………………………………… 439
اطلاقات مَلَک در قرآن و احادیث: محمد و آل‌محمد؟عهم؟، انبیاء؟عهم؟، شیعیان
کامل، اطراف وجودات، روابط بین فعل‏ها و مفعول‏ها  …………………. 442
مراد از بال‏های ملائکه و تعداد آنها ………………………………….. 447
رتبه ملائکه، رتبه مادّه است و توضیح آن …………………………….. 449

مجلس بيست‌ودوم

جماد، نبات و حیوان مقامات قابلیت است …………………………. 454
دوره انسانیت مقام مقبولیت است ………………………………….. 454
جنّ و ملَک از موالید این عالم نیستند ……………………………….. 455
رتبه ملک، رتبه جنّ، مکلّف بودن جنّ و برزخ بودن آن ………………… 456
مراد از «برزخ» در این مباحث و مثال‏های آن ………………………….. 459
تنزل جنّ تا رتبه مثال و بیان آنکه ابلیس با ملائکه بود …………………. 463
سرّ تشکّل یافتن جنّ به اشکال وحشتناک ……………………………. 465
کاملين، جنّ را می‏بینند …………………………………………….. 469
سلیمان؟ع؟  و تجسّم یافتن جنّ و کارهای عجیب آنها ……………….. 469

مجلس بيست‌وسوم

تجسم جنّ و ملک در این عالم به شکل‏های مختلف ………………… 472
چرا انسان نمی‏تواند تغییر شکل دهد؟ ………………………………. 473
انسان‏های کامل به‏شکل‏های مختلف و در مکان‏های متعدد می‏توانند ظاهر شوند …. 473
جن به چه شکل‏هایی تجسم می‏یابد ……………………………….. 475
تجسم ملائکه در این عالم ………………………………………….. 477
چرا ما از جنّ می‏ترسیم؟ ……………………………………………. 478
جنّ‏ها از انسان‏ها بیشتر امامان؟عهم؟  را می‏دیدند ………………………. 480
عُمر جنّ، مرگ جنّ، قبر جنّ، رجعت جنّ …………………………….. 481
جریان امّ‏کلثوم؟عها؟ و عمر …………………………………………… 484
دستور امام سجاد؟ع؟  درباره دختری که جنّ‏زده بود ………………….. 485
مرکز حکومت امام؟ع؟ ……………………………………………… 488

مجلس بيست‌وچهارم

آفرینش آدم؟ع؟  از «خاک» …………………………………………… 490
بهشت آدم؟ع؟  از نظر دیگران و از نظر بزرگان+ …………………….. 490
عالم برزخ یا عالم مثال از نظر دیگران و از نظر بزرگان+ ………………. 491
«خاکی» که آدم؟ع؟ از آن آفریده شد …………………………………. 493
«حیات و مرگ» یا «کون و فساد» …………………………………….. 493
پیدایش موالید در روی این زمین …………………………………….. 495
موالید سرزمین عالم هورقلیا …………………………………………. 496
نحوه پیدایش آدم؟ع؟  و نحوه پیدایش فرزندان آدم؟ع؟ ……………….. 497
کیفیّت تحقق هر نوع، بطلان تحوّل انواع ……………………………… 499
تحقق هر نوع از طریق تسلسل و منتهی شدن به مبدأ آن ………………… 502
مبدأ نوع انسان، آدم؟ع؟  بوده است …………………………………… 502

مجلس بيست‌وپنجم

مباحثی که با حیث مبدئیّت آدم؟ع؟  برای نوع انسان، ارتباط دارد ……… 505
عصیان آدم؟ع؟ …………………………………………………….. 506
کیفیت آفرینش نوع انسان …………………………………………… 507
بهشت آدم؟ع؟ و حیله ابلیس ……………………………………….. 509
توجیه روایات در داستان آدم؟ع؟ ……………………………………… 511
عصیان آدم؟ع؟، تکوینی بود نه تشریعی ……………………………… 513
هر انسانی مرتکب این عصیان شده است ……………………………. 514
توضیح حدیثی درباره داستان آدم؟ع؟  و ابلیس ………………………. 515
مراد از هبوط آدم؟ع؟  و اسباب هبوط ………………………………… 518

مجلس بيست‌وششم

جریان «هبوط» برای نوع انسان است …………………………………. 522
توجیه جریان «هبوط» ………………………………………………. 524
توجیه «بهشت» و «عصیان» و «ابلیس» ………………………………. 527
اقتضاءات طبایع …………………………………………………… 531
توجیه «طاووس» و «مار» و «حوّا» و «هبوط» و «توبه» ……………………. 535
توجیه «شجره منهیّه» و «سوآت» و «ورق الجنّة» ………………………. 543

([1]) بحارالانوار ج 90 ص 224 ـــ  جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص 497

([2]) نساء: 98

([3]) الفطرةالسلیمة ج 1 ص 338

([4]) فان قلوب المستضعفین ماخلقت بعد. (جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص497)

([5]) بحارالانوار ج 66 ص 78

([6]) توبه: 102

([7]) زلزله: 7 و 8

([8]) ذاریات: 56

([9]) «ان الجمع المحلّى باللام يفيد العموم».

([10]) تغابن: 10

([11]) بحارالانوار ج 24 ص 303

([12]) بحارالانوار ج 63 ص 78

([13]) الصراط المستقیم ج 1 ص 213

([14]) تحریم: 6

([15]) توبه: 102

([16]) بحارالانوار ج 45 ص 193

([17]) قصائد مرحوم شیخ­ ص 36

([18])جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص514

([19]) فصلت: 30 و 31

([20]) توبه: 102

([21]) بحارالانوار ج 68 ص 55 و ج 69 ص 172

([22]) بحارالانوار ج 49 ص 248

([23]) بحارالانوار ج 63 ص 128

([24]) همان ج 49 ص 147

([25]) بحارالانوار ج 45 ص 402

([26]) حجر: 27

([27]) بحارالانوار ج 1 ص 225 ـــ  مجموعة الرسائل فی السیر و السلوک ص 35

([28]) واقعه: 10

([29]) بحارالانوار ج 18 ص 83

([30]) همان ج 63 ص 78

([31]) بحارالانوار ج 10 ص 44

([32]) احقاف: 29

([33]) احقاف: 30

([34]) جن: 1 و 2 و 3

([35]) بحارالانوار ج 4 ص 183

([36]) جن: 11

([37]) جن: 14 و 15

([38]) انعام: 130

([39])  الجن: 11

([40])  الجن: 14

([41]) بحارالانوار ج 45 ص 239 و 240ـــ  کامل الزیارات ص 93 و 94 ـــ  امالى للطوسى ص91

([42]) منظومه جزء دوم قسم الحکمة ص 9

([43]) الفطرة‌السليمة (چ مشهد) ج1، ص54

([44]) آل عمران: 45

([45]) بحارالانوار ج 91 ص 69

([46]) انفال: 42

([47]) تین: 4 و 5

([48]) یوسف: 87

([49]) الفطرة السلیمة ج 1 ص 348

([50]) مریم: 30

([51]) انعام: 75

([52]) بحارالانوار ج 12 ص 29 و ص 40

([53]) شرح عرشیه ج 1 ص 276

([54]) طه: 114

([55]) دیوان امیرالمومنین؟ع؟ ص 175

([56]) بحارالانوار ج 71 ص 221

([57]) بحارالانوار ج 1 ص 96

([58]) شرح المنظومه، قسم المنطق جزء 1 ص 29

([59]) شرح المنظومه، قسم الحکمة جزء 2 ص 393

([60]) بحارالانوار ج 1 ص 107

([61]) نوح: 17

([62]) تین: 4

([63]) مؤمنون: 14

([64]) ص: 75

([65]) بحارالانوار ج 11 ص 142

([66]) بحارالانوار ج 13 ص 224

([67]) قدر: 4

([68]) بحارالانوار ج 25 ص 97 و ج 43 ص 65

([69]) همان ج 86 ص 82

([70]) بحارالانوار ج 57 ص 177

([71]) بحارالانوار ج 5 ص 121

([72]) بحارالانوار ج 5 ص 150

([73]) همان ج 60 ص 313

([74]) بحارالانوار ج 7 ص 326

([75]) همان ج 18 ص 345

([76]) الفطرة السلیمة ج 2 ص 144 فی مقام المعانی

([77]) بحارالانوار ج 5 ص 241 و ج 59 ص 174 و ص 183

([78]) بحارالانوار ج 5 ص 322

([79]) همان ص 321 و 322

([80]) همان ص 321

([81]) بحارالانوار ج 14 ص 343 و ج 22 ص 332 و ص 400 ـــ  جامع الاخبار ص 36

([82]) بقره: 213، نساء: 165، انعام: 48

([83]) بحارالانوار ج 2 ص 217 و 249 و ج 53 ص 181

([84]) بحارالانوار ج 63 ص 93

([85]) همان ص 94

([86]) بحارالانوار ج 63 ص 73

([87]) بحارالانوار ج 63 ص 84

([88]) جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص501

([89]) بحارالانوار ج 18 ص 86 و ج 63 ص 90

([90]) جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص500

([91]) همان ص 502:  … فاتخذوا له قدوراً من الحجارة کل قدر یأکل منه الف الف نسمة …

([92]) انا انقلب فی الصور کیف شاء اللّه. (مشارق الانوار ص 162 حدیث نورانیت و خطبه ص 171)

([93]) فرقان: 54

([94]) مجموعة الرسائل آقای مرحوم کرمانی­ ج 70 ص 522

([95]) بحارالانوار ج 24 ص 303 و ج 53 ص 13 و…

([96]) تحریم: 6

([97]) بحارالانوار ج 43 ص 243

([98]) بقره: 30

([99]) بحارالانوار ج 11 ص 104

([100]) انعام: 59

([101]) بحارالانوار ج 25 ص 336 و ص 385

([102]) همان ج 46 ص 255

([103]) بحارالانوار ج 46 ص 243

([104]) بحارالانوار ج 10 ص 44

([105]) بحارالانوار ج 53 ص 9

([106]) بحارالانوار ج 42 ص 88

([107]) همان ج 34 ص 276 و ج 46 ص 143

([108]) بحارالانوار ج 60 ص 85

([109]) بحارالانوار ج 11 ص 104

([110]) دیوان امیرالمؤمنین؟ع؟ ص 175

([111]) آل عمران: 59

([112]) بحارالانوار ج 11 ص 104

([113]) بحارالانوار ج 12 ص 10

([114]) بحارالانوار ج 25 ص 45

([115]) بحارالانوار ج 47 ص 411

([116]) همان ج 2 ص 165

([117]) همان ج 4 ص 11 و 14

([118]) بحارالانوار ج 14 ص 208

([119]) طه: 121

([120]) نحل: 90

([121]) ملک: 3

([122]) قمر: 50

([123]) بحارالانوار ج 11 ص 104

([124]) بحارالانوار ج 11 ص 102 و 103 و . . .

([125]) اصول کافی ج 3 ص 247

([126]) بحارالانوار ج 6 ص 284

([127]) بقره: 38

([128]) بحارالانوار ج 11 ص 189 و  ج 77 ص 67 ـــ  تحف العقول ص 11

([129]) طه: 121

([130]) اصول کافی ج 1 ص 151

([131]) بحارالانوار ج 5 ص 121

([132]) طه: 121

([133]) بحارالانوار ج 61 ص 129

([134]) بقره: 195

([135]) طه: 121

([136]) وسائل‌الشیعة ج 1 ص 158

([137]) نهج‏البلاغه، خطبه 165

([138]) لقمان: 19

([139]) وسائل‌الشیعة ج 12 ص 90 ــ بحارالانوار ج 69 ص 361

([140]) بحارالانوار ج 11 ص 189

([141]) همان ج 70 ص 239 و ج 73 ص 20

([142]) بقره: 35 و 36

([143]) همان: 38

([144]) توبه: 117

([145]) اعراف: 21

([146]) بحارالانوار ج 11 ص 78

([147]) همان ج 93 ص 44

([148]) بحارالانوار ج 11 ص 164

([149]) طه: 121

([150]) دیوان امیرالمؤمنین؟ع؟ ص 154

([151]) اعراف: 22

([152]) عنکبوت: 64