بقیةالله خیر لکم ان کنتم مؤمنین
جلد ششم – قسمت سوم
سید احمد پورموسویان
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 361 *»
مجلس 17
(شب چهارشنبه 4 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r تقدم رتبه اصلی انسان بر جنّ و تقدم جنّ بر رتبه عرضی انسان
r اقسام جنّ در حدیث نبوی؟ص؟ و توضیح آن
r اقسام جنّ در حدیث امام صادق؟ع؟ و توضیح آن
r دشمنان اهلبیت؟عهم؟ «کلاب» نامیده شدهاند
r مؤمنين کامل جنّ و داستانی از سید بزرگوار
r مؤمنين ناقص جنّ و داستانی از دعبل شاعر درباره قصیده تائیّه
r داستانی دیگر از دعبل درباره قصیده تائیّه
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 362 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
رتبه جن بر رتبه عرضی انسان مقدم است و رتبه عرضی انسان عبارت است از مرتبه جسم هورقلیایی و مرتبه جسم عرضی انسان. رتبه جن بر این مراتب مقدم است از این جهت در انسانی که رتبه انسانیتش بالفعل نشده باشد نافذ و مسلط است. لکن رتبه جن از نظر خود رتبه انسانیت متأخر و بعد است.
دانستیم از مبدأ جن به جان تعبیر فرمودهاند. به طور کلی نوع جن به دو قسم تقسیم میشود مؤمن و کافر. از کفارشان به شیاطین تعبیر آورده میشود که فرزندان ابلیس هستند.
در فرمایشی رسول خدا؟ص؟ فرمودند: خلق الله الجن خمسة اصناف صنف حیّات و صنف عقارب و صنف حشرات الارض و صنف یطیرون فی الهواء و صنف کبنیآدم علیهم الحساب و العقاب.([1])
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 363 *»
خداوند جن را به پنج صنف آفریده است. یک صنف حیّات یعنی مارها هستند یک صنف عقربها هستند یک صنف حشرات زمینند یک صنف در هوا طیران میکنند و یک صنف هم مثل فرزندان آدم هستند که برای ایشان حساب و عقاب است، محاسبه و عقاب میشوند.
معنای این فرمایش این نیست که مثلاً این مارها، عقربها یا حشرات که ما در این عالم میبینیم جن میباشند. بلکه در آن حدیثی که از حضرت سلیمان روایت شده بود به خود جن فرمودند که چرا دارای این اشکال و صورتهای مختلفه هستید؟ آنها در جواب گفتند که اختلاف صورتهایمان به جهت گناهانمان و همچنین به علت اختلاط با ابلیس و مناکحه با فرزندان و ذریه ابلیس است. به این سبب صورتها، شکلها و هیئاتمان مختلف شده است.
عرض کردم انشاءاللّه بحث بعدی ما راجع به این است که انسان در مرتبه هورقلیایی و بدن اصلی خود هیأت، شکل و خصوصیاتش مطابق با اعتقادات و اعمالش است. این یک قاعده کلی و از اصول ثابتشده حکمت است. جن هم که در هیئت و صورتهای مختلف دیده میشوند برای همین است که مرتبه هورقلیایی ایشان دیده شده و اولیاء آنها را به آن اشکال مشاهده میفرمایند. آن اشکال، هیئات و صورتها از جهت اعتقادات و یا اعمالشان است.
یعنی رسولاللّه؟ص؟ که میفرمایند خدا جن را پنج صنف قرار داده است. صنفی را مارها و عدهای را عقربها مینامند برای همین است که مطابق با اعتقادات و اعمالشان صورت گرفته و تشکل مییابند و امامِ معصوم و کاملين شیعه آنها را به آن شکل و هیئت میبینند و برای ما بیان میکنند.
به همین علت آنها که به آن شکلند اگر به همان شکل در عالم ما هم بخواهند ظاهر شوند خواهنخواه در همان حدود باید در بیایند. یعنی آن که در عرصه هورقلیا
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 364 *»
مناسب آن عرصه به شکل حیه و مار است، اگر تجسد هم بخواهد بیابد، جسدانیت عنصری به خود بگیرد و در این عالم بیاید، به همان شکل مار باید در بیاید و به شکل مار اینجا میآید. عقربش به شکل عقرب میآید و همینطور. باز مقصودم این نیست که هر عقربی، هر ماری جن است.
پس جن به حسب اعتقادات و اعمالشان در عرصه و عالم هورقلیا صورتی دارند که معصومين؟عهم؟ و کاملين شیعه آنها را به آن صورت میبینند. اگر به واسطه اعجاز نبی یا وصی یا کرامت کاملی بنا باشد آنها در اینجا هم ظاهر شوند به همان حد و حدود خود ظاهر میشوند.
ما مراد رسولاللّه؟ص؟ یا امام؟ع؟ را از این تعبیرات باید بدانیم که چرا مثلاً صنفی را فرمودند اینها مارهایند، صنفی عقربهایند و همینطور. صنفی از جن که مارها هستند یعنی صاحبان زهرند. چون مار در عرصه و عالم ما یعنی صاحب زهر کشنده. در جن هم آن صنفی که از آنها به مار تعبیر آوردهاند مراد کاملين از کفارشان هستند. یعنی رؤساء کفر و ضلالت، رؤساء شرک و نفاق و شقاوتشان. هیئت و خصوصیات آنها طوری است که از آنها تعبیر به حیّه و مار آمده است.
علتش این است که آنها در سجینیبودن استقرار پیدا کردهاند. چون معلوم است که در عرصه خودشان ظل و شعاع اولی و دومی هستند. اولی و دومی آنچه از خوراک علمی، افکار و اندیشهها که به مردم دادند همه مانند سم قتّال است. از این جهت از رؤساء کفر و ضلالت، رؤساء شقاق و نفاقِ آنها هم به مار تعبیر آورده شده است. چون اتباع خود را کشته و حیات ایمانی را از آنها میگیرند.
اما مراد از تعبیر به عقربها اینکه چون عقرب در تبعیت مار و از نظر رتبه بعد از مار است. از این جهت منظور اتباع ایشان است یعنی آنهایی که در جهت سجین به واسطه تبعیت از امامان کفر و ضلالتشان صاحبان مقام تمکین شدهاند. اینها را رسولاللّه؟ص؟ به عقربها تعبیر آوردهاند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 365 *»
میدانیم عقرب خصوصیاتی دارد از جمله اینکه به اصطلاح در طب قدیم وقتی که طبع عقرب را تشریح میکنند میگویند: طبعی بارد و یابس یعنی سرد و خشک است که طبیعت تراب و خاک است. چون چنین طبعی دارد پس از تابعين رؤساء کفر و ضلالت که در جهت سجین استقرار و اطمینان پیدا کردهاند به عقرب تعبیر آوردهاند.
اما دسته دیگر را که رسولاللّه؟ص؟ فرمودند حشرات زمین هستند. معلوم است در این عرصه و عالمِ ما، حشرات در حیوانیت خیلی ضعیف هستند. حیوانیتشان نسبت به حیوانات دیگر خیلی ضعیف است. از اينجهت مستضعف گفته مىشود.
پس بعضی از جنها حشرات الارضند یعنی مستضعفين از جنند. به ایمان یا کفر راه نمیبرند. برای آنها نفس جنیشان به عنوان ایمان یا کفر تعین پیدا نکرده و مستضعفند. لایستطیعون حیلة و لایهتدون سبیلا([2]) راهی پیدا نمیکنند. شعورشان خیلی ضعیف است به طوری که هنوز نفسشان در کفر تعین پیدا نکرده تا مار و عقرب بشوند، در ایمان هم تعین نیافته که مراتب بعدی بشوند. پس حیات و نفس ثابت و مطمئنی برای ایشان نیست.
حیات مستضعفها یک حیات عَرَضی و در عرصه خودشان عنصری است. مثل مستضعفين ما که برای آنها تعین انسانی به کفر یا ایمان نیست. بلکه میفرماید بعد از مردن در قبرش مثل کلوخ قرار میگیرد و میماند که هیچ تعینی برایش نیست.([3]) این تعبیر از حیث عنصری نفس ایشان است که نفس انسانی در مستضعفهای انس و نفس جنی در مستضعفهای جن به حد تعین نرسیده است.
به همین جهت میگویند روح حشرات با جسدشان ممزوج است. آنقدر روح
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 366 *»
حشره با جسدش ممزوج است که مثلاً وقتی پایش را قطع میکنند پایش باز حرکت میکند. گویا نفس حیوانی با قطعه قطعه شدن پیکره حشره قطعه قطعه میشود. این نشان آن است که روح و بدنش کاملاً ممتزج است. یعنی نفس و روح هنوز تعین پیدا نکرده که از جسدانی بودن خارج شود و روحانیتی پیدا بکند.
به این علت از مستضعفين به حشرات تعبیر میآورند. این عده هم در اثر این استضعاف که مستضعفند و به ایمان و کفر راه نمیبرند، رسول خدا؟ص؟ از آنها به حشراتالارض تعبیر آوردهاند. برایشان تکلیف نیست علتش هم همان استضعاف است.
اینجا بزرگان ما به طور کلی در شأن مستضعف چه انسان چه جن تعبیری دارند که این تعبیر از نظر حکمت تعبیری بسیار عمیق است. میفرمایند: «قلوبهم لماخلقت بعد»([4]) مستضعف چه انسان چه جن قلبش که مراد همان روح یا حیث نفسیش است تعین پیدا نکرده و هنوز خلق نشده است.
تعبیر جالبی است؛ هنوز خلق نشده، البته حیث تکوینیش خلق شده و نفس تکوینی دارد، شخص مستضعف نفس ناطقه تکوینیه دارد اما هنوز قدسیه یا امّاره نشده است. از این جهت میفرمایند دلها یا روحها یا نفوس آنها هنوز خلق نشده است. یعنی به خلقت ایمانی یا کفری خلق نشده است. هنوز در همان حد لا تعیّنی که حد تکوینی باشد هستند.
بعد رسول خدا؟ص؟ فرمودند: و صنف یطیرون فی الهواء یک دسته از جن در هوا طیران میکنند؛ یعنی از زمین کنده شده و در هوا پرواز دارند. مراد کاملين از مؤمنينشان است. مؤمنين کاملشان این خصوصیت را دارند. یعنی شیعیان کامل جن از زمین کنده شده و در هوا طیران دارند. از اَدناس معاصی و آلودگیهای عصیان
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 367 *»
پاکیزه شده و از لوازم و اقتضاءات زمینی مبرّا هستند. پس از زمین کنده میشوند و با ملائکه هستند.
در حدیث دیگر هست که اینها با ملائکه هستند و با ملائکه طیران و رفت و آمد میکنند.([5]) اینگونه تعبیر برای مقام آنهایی است که از نظر ایمانی به حد کمال رسیدهاند و برایشان یکچنین حیات ابدی فراهم شده است، حیاتی که ایمانی است آن هم به اینطور.
این گروه در قیامت هم بدون حساب داخل بهشت میشوند. بلکه اهل شفاعتند از گنهکاران جن شفاعت میکنند. همینطور که کاملين انسانی بدون حساب وارد بهشت میشوند، برای آنها هم محاسبه نیست. برای آنها هیچ گرفت و گیری نیست.
تمام حساب و کتابها برای ماها است. و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سیئا([6]) اینها گرفتار حساب و کتاب، ثواب و عقاب هستند. شفاعت شامل حال اینها میشود.
برای کاملين این حرفها نیست. پس این طایفه از جن که رسولاللّه؟ص؟ تعبیر آوردند یطیرون فی الهواء، داخل بهشت میشوند. این تعبیر به مقام کمالشان، مشخص بودنشان به حد کمال و رسیدنشان در رتبه خود به آن درجه اشاره است. پس بدون حساب داخل بهشت میشوند و دیگر برای ایشان حسابی نیست.
دسته دیگر را فرمودند: و صنف کبنیآدم علیهم الحساب و العقاب یک دسته دیگر هم هستند که مثل بنیآدمند. در مشاعرشان، معرفت پیدا شده است. مکلفند و تکلیف به ایشان تعلق میگیرد. چون تکلیف تعلق میگیرد پس برای آنها حساب و
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 368 *»
کتاب است. مثل ما هستند یعنی این آیه شریفه درباره ایشان هم به حسب رتبه خودشان صادق است که میفرماید: و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سیئا. همینطور آیه شریفه: فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره.([7]) تمام اعمالشان حساب میشود و برای ایشان حساب و کتاب است. رسولاللّه؟ص؟ فرمودند آنها مثل فرزندان آدمند مثل همین نوع معمولی انسان هستند که برای این نوع حساب و کتاب است. به تعبیر ما به ایشان ناقصين از شیعه گفته میشود.
مفهوم این فرمایش رسول خدا؟ص؟ که برای این طایفه حساب هست این است که برای مار و عقربها برای حشرات و برای آنها که در هوا پرواز میکنند حساب نیست.
یعنی با آنکه رسولاللّه؟ص؟ بر همه جن و انس مبعوث هستند که میفرماید: ماخلقت الجن و الانس الا لیعبدون.([8]) الجن جنس الف و لام دار است که طبق قاعده([9]) عمومیت را میفهماند، الانس هم همینطور است. یعنی خدا میفرماید من هیچ جن و انسی را خلق نکردم مگر برای عبادت کردن. رسول خدا؟ص؟ هم که بر جن و انس مبعوث هستند پس چطور میشود که فقط آن دستهای از جن که مثل بنیآدمند حساب داشته باشند ولی بقیه حساب نداشته باشند؟
معنایش همین است که جنهایی که از آنها به مار تعبیر آورده شده چون طبق توضیح بزرگان دین+ رؤساء کفر و ضلالتند، پس اصلاً بدون حساب داخل جهنم میشوند. چون اصل سجین هستند. چه حسابی بر آنها میخواهند بکنند؟ آیا اولی و دومی را به حساب و پای محاسبه میکشند؟ چه حسابی؟ چه کتابی؟ آنها اصل سجین هستند. دیگر چه حسابی باشد؟ به همین سبب در میان جن هم آن دستهای
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 369 *»
که رؤساء کفر و ضلالتند بدون حساب داخل جهنم میشوند. اولئک اصحاب النار خالدین فیها.([10])
همچنین کسانی که تابع آنها هستند که به عقربها تعبیر فرمودند. آنها هم بدون محاسبه و توزینِ اعمالشان داخل جهنم میشوند. هیچ موازنه و محاسبهای در کار نیست. آنها هم به تبعیت رؤسايشان داخل جهنم میشوند چون هر فرعی تابع و ملحق به اصلش است. اینها فروع آنها هستند. امام صادق؟ع؟ فرمود: و عدونا اصل کل شر و من فروعهم کل قبیح و فاحشة([11]) هر چیزی که فرعشان است با آنها داخل در جهنم است. از این جهت حساب ندارند.
مستضعف هم که گفتیم حسابی بر او نیست. چون هنوز تعین پیدا نکرده است. تا آنکه به موقع خودش آتش فلق در دامنه قیامت یا در انتهاء دوران برزخ برافروخته شود. خلاصه وقتی وارد قیامت میشوند که حسابشان روشنشده باشد. هر موقع که استضعاف و نقصان طبیعی که مانع بروز نفس آنها است برطرف گردید آن وقت محاسبه شروع میشود. انسانها و جن هم همینطور هستند.
به همین علت برای حشرات ارض هم نفرمودند که حسابی هست. یعنی برای جن مستضعف هم مثل مستضعفين انسان حسابی نیست. پس در مورد آنها هیچ حکمی چه حکم به بهشت و چه به جهنم داده نمیشود تا استضعاف رفع شده و به آتش فلق آزمایش شوند. البته جن به حسب خود و انس هم به حسب خود. بعد معین میشود اگر ایمان آورد و تعین ایمانی برایش پیدا شد داخل بهشت میگردد. اگر کفر ورزید و تعین کفری برایش فراهم گردید داخل جهنم میشود.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 370 *»
پس فرمایش رسولاللّه؟ص؟ که فرمود فقط بر آنهایی که مثل بنیآدمند حساب است و نفرمودند بر سایر جن حساب است روشن شد. همه به این اعتبار است.
در «بحارالانوار» از کتاب «خصال» از حضرت صادق؟ع؟ حدیثی نقل میکند که میفرمایند: الجن علی ثلاثة اجزاء در حدیث قبل رسولاللّه؟ص؟ جن را به پنج دسته تقسیم فرمودند اما امام صادق؟ع؟ به سه دسته تقسیم میکنند. میفرمایند جزء مع الملائکة و جزء یطیرون فی الهواء و جزء کلاب و حیات([12]) جن سه دسته هستند یک دسته با ملائکه هستند، یک دسته در هوا طیران دارند و یک دسته هم کلاب و حیات، سگها و مارها میباشند.
کسی گمان نکند یعنی این سگها جن میباشند بلکه جن در رتبه خود یک دستهشان اینگونه هستند که معصومين؟عهم؟ یا کاملين شیعه آنها را به آن شکل میبینند.
در این تقسیم هم روشن است که مراد از دسته اول که فرمودند با ملائکه هستند کسانی از جن میباشند که اهل اطاعتند. همچنین از توجه و التفات به خود و حیث انیت خود چشم پوشیدهاند. اینها با ملائکه هستند یعنی حکم مَلَکی درباره ایشان جاری است.
همان بیانی که امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه درباره ترقی نفس انسان فرمود: فقد دخل فی الباب الملکی الصوری([13]) با ملائکه است یعنی دیگر تعیّنِ انیّت از این طایفه جن برداشته شده است. به سوی امام و ولی خود کاملاً منقطع شدهاند. کاملاً منقاد، تسلیم و اهل طاعت گردیدهاند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 371 *»
اینها معلوم است بدون حساب مثل ملائکه داخل بهشت خود میشوند. و همانطور که ملائکه لایعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون([14]) این طایفه از جن هم آنقدر از انیت خود دست برداشته و تسلیم امامشان شدهاند که لایعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون. اینها به طور قطع داخل در ملائکه و با ملائکه هستند.
امام صادق؟ع؟ دسته دوم را فرمودند: و جزء یطیرون فی الهواء. ما در اینجا این طایفه را طبق بعضی از بیانهای بزرگان+ با همین مؤمنينِ ناقص میتوانیم تطبیق کنیم نه مقصرينِ ناقص بلکه مؤمنينِ ناقص. طبق آن ترتیببندی که در مورد انسانها داشتیم میگفتیم هم در جهت علیین هم سجین اهل تمکین و همچنین تابعين هر دسته موجود میباشند بعد هم مقصرين هستند که به همان سجینیها ملحق بودند. و این دسته از مؤمنينى که اهل تقصير نيستند اما اهل عصمت هم نمیباشند. مثل ماها که مقصر نیستیم چون در برابر آنچه که از حق به ما رسیده تسلیم هستیم و تصدیق داریم. اینکه در انجام طاعات کوتاهی میکنیم و معاصی از ما سر میزند باز به واسطه همین است که کیان ایمانی ما ضعیف است و به ولی اللّه توجه دائمی نمیتوانیم داشته باشیم.
لکن به گناهان اعتراف داریم و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سیئا([15]) همین است که تا متوجه اماممان میشویم، تا متوجه معاصی خود میشویم حالت توبه و انابه برای ما دست میدهد. به برکت توجه فرمودن امام؟ع؟ به ما هوائی و آسمانی میگردیم. از زمین انیّت کنده میشویم. همین که بر گناه نادم، به ولیاللّه متوجه و به ذیل عنایت او متمسک بودیم، خودِ همین کندهشدن از زمین انیّت، از عالم عصیان و ظلمت زمین معاصی است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 372 *»
پس مراد امام؟ع؟ از اینکه فرمودند: و جزء یطیرون فی الهواء یکچنین جنهایی هستند که در رتبه خودشان مثل ما میباشند. از شیعیان امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه هستند ولی اهل معصیت و نادم بر گناهشان میباشند. به ذیل عنایت معصومين؟عهم؟ متمسک هستند.
به اینها میشود گفت در هوا پرواز میکنند. چون از نظر ترتیببندی کراتی که در تعابیر قدماء رسیده میگویند: کره نار اول است بعد کره هوا بعد کره آب و بعد کره خاک است. این ترتیببندی کرات عنصری است. حالا در بین این کرات کدام کره به کره نار نزدیکتر است؟ معلوم است کره هوا. کره هوا به کره نار متصل است.
حال واضح است که مظهر مشیة اللّه کلیه را نار میگویند که وجود مبارک امام؟ع؟ است. در هر زمانی امام مظهر مشیت کلیه الهیه است. از مشیت هم که به نار تعبیر آمده و امام مظهر آن میباشند. هوا به نار نزدیک است؛ یطیرون فی الهواء یعنی اینها در اثر توبه و انابه به سوی امام و توجه به امام در هوا سیر میکنند یعنی به عنایت امام؟ع؟ متصل میشوند و به صرف توجه، به نار اتصال پیدا میکنند.
در خودتان میبینید همین که توجه میکنید دلتان میشکند، انکسار خاطر پیدا میکنید، ندامت دست میدهد، احساس نورانیت و حرارت میکنید. به حرارت ایمان بلکه به حرارت ولایت گرم میشوید. علتش همان اتصالی است که مؤمن در این حالت با امام؟ع؟ پیدا میکند.
اما حالت عصیان حالت رطوبت و رکود است. حالت به زمین آمدن و متصل شدن به تراب یعنی به سجین است. آنجا مائیّت غلبه میکند. در حال معصیت رطوبت بر انسان غلبه میکند. رطوبت عصیان انسان را پایین میکشد. به خاک یعنی به سجین متصل میکند، به رؤساء کفر و ضلالت متصل میکند.
ولی در وقت توبه و ندامت از زمین کنده میشویم. رطوبتهای معاصی برطرف
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 373 *»
میگردد. نمیدانید آتش ندامت چه آتشی است؟ خدا به همهمان نصیب کند که دلهایمان به آتش ندامت بسوزد و در اثر ندامت و پشیمانی از معاصی دلهایمان بسوزد و اشکهای ندامت جاری بشود. اینها آثار مغفرت و تنبّه است. هنگامی که در آتش ندامت سوختیم رطوبتهایی که در اثر معصیت پیدا شده آهسته آهسته خشک میشود. هنگامی که خشک شد از زمین کنده شده، هوائی شده و به نار مشیت و مظهر مشیت الهیه و ولایت کلیه و مطلقه خدا یعنی امام؟ع؟ متصل و یطیرون فی الهواء میشویم.
این طایفه از جن هم که امام صادق؟ع؟ از ایشان به طایفه و جزئی از جن تعبیر آوردهاند یکچنین کسانی هستند که در اثر توبه و ندامت به مبدأ خود و ظهور امام؟ع؟ در رتبه خودشان اتصال پیدا میکنند.
طایفه دیگری را فرمودند: و جزء کلاب و حیات دسته دیگر از جن سگها و مارها هستند. باز به همان تعبیر رسول خدا؟ص؟ است که معلوم است اینها اهل معاصی و سیئات هستند.
تعبیر به کلاب و سگها خیلی عجیب است. اعداء اهلبیت؟عهم؟ مراد هستند خدا لعنتشان کند. به جنهایی که عداوت محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ را داشته باشند سگها گفته شده. چون قاعده کلب و سگ این است که تا غریبی را دید به آن غریب حمله میکند. اگر شخص تنها و بیکسی را دید به طرف آن غریب حمله میکند.
به همین جهت سیدالشهداء؟ع؟ فرمودند در خواب دیدم سگهایی بر من حمله کردند. امام؟ع؟ شدت غربتش را بیان میفرماید. قاعده سگ همین است که به غریب، تنها و بیکس حمله میکند و تا میتواند او را اذیت میکند. حتی اگر بتواند او را از پای در میآورد. واللّه ائمه هدیٰ؟عهم؟ در این عالم غریب بودند، مظلوم بودند، تنها بودند. خدا اولی، دومی، سومی و بقیه اتباعشان را لعنت کند. چه سگان جهنمیای بودند و چطور بر امیرالمؤمنین؟ع؟ حمله کردند!
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 374 *»
همینطور امام؟ع؟ اعداء آلمحمّد؟عهم؟ را در میان جن به کلاب تعبیر آوردهاند. اینها سگانی هستند که دشمنی اهلبیت؟عهم؟ را میورزند. بر دوستانشان صدمه زده و برای دوستان ایشان مشکلات فراهم میکنند.
مارها که فرمودند مرادشان سایر ملتهای فاسده و فرق مختلفهای است که به رسول اکرم و ائمه هدی؟ص؟ ایمان نیاورده و ولایت ایشان را قبول نکردهاند. آنها را هم حیّات و مارها فرمودهاند.
البته عرض کردم آنها در این عالم دنیا که ظاهر شوند به شکل همان اعمال و اعتقاداتشان ظاهر میشوند و در اینجا همان صورتهایی که دارند به خود میگیرند. امور آنها خیلی عجیب است.
شاید بعضی از چیزهایی که بخصوص در حادثه کربلا دیده شده مثل آمدن آن شیر([16]) یا بعضی از چیزهای دیگر که دیده میشد دوستانی از جن بودهاند که اظهار محبت میکردند. جایی ذکری نشده است ولی چه بسا آن اسبهایی که بر بدن مطهر امام؟ع؟ دوانیدند از آنها بودند. بیجهت نبوده که شیخ بزرگوار میفرماید:
عُقّرت کیف خبطت قلب فاطمة | و حیدر و حشا خیر النبیینا([17]) |
از این جهت میشود بگوییم که مؤمنين کامل جن چون به ملائکه متصلند خیلی با مَلَک اُنس میگیرند و از ملک مطالب را تلقی میکنند. اصلاً ملائکه را کمک کرده یا ملائکه در بعضی از امور و تدبیرهای این عالم ایشان را کمک میکنند. در فرمایشات سید بزرگوار دیدم که میفرماید به خود من از جن خیلی منفعت رسیده است. بعضی جاها کمکهای عجیبی به من کردهاند.([18]) اهل ایمان را کمک میکنند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 375 *»
از جمله شنیدهام یک وقتی اشخاصی تصمیم میگیرند که سید بزرگوار را مسموم کنند. سم کشندهای تهیه کرده بودند که داخل غذا یا قهوهای به ایشان بدهند. آن وقت یک جنی که معلوم است مؤمن و تابع ایشان بوده میرود و به جای آن زهر و سم، نبات ساییده میگذارد و سم را بر میدارد. به منزل ایشان میآورد و از روزنه اطاق بالا به پایین میاندازد. به خانواده ایشان هم اعلام میکند که یک جایی تصمیم داشتهاند به ایشان سم بخورانند، من این سم را آوردهام خدمت ایشان بدهید به جای این سم نبات ساییده گذاردهام. آن بزرگوار همان شب آنجا دعوت بودهاند. وقتی به منزل تشریف میآورند خدمتشان عرض میشود این سم را چنین کسی انداخت و از اینجا صدا کرد و ما نفهمیدیم که بود.
اینها کاملين مؤمنين جن هستند. به ملائکه کمک میکنند و ملائکه به ایشان کمک مینمایند و برای خدمت به اهل ایمان وسیله میشوند.
این آیه شریفه خطاب به ما شده که میفرماید: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الّاتخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنة التی کنتم توعدون نحن اولیاؤکم فی الحیوة الدنیا و فی الآخرة.([19]) خدایا ما دم مرگ بشنویم! خدایا توفیق داشته باشیم که این شرائط در ما فراهم شود! خدایا ما را از در خانه محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ محروم و دور نفرما! ملائکه بر اینها نازل میشوند و میگویند نترسید، محزون نباشید، شما را مژده باد به بهشتی که وعده داده شدهاید. ما در دنیا و آخرت دوستان شما هستیم. جن مؤمن هم همینطور است. به آنها هم همین خطاب میشود. به طور قطع و یقین آنها هم مورد عنایتشان هستند.
مؤمنين ناقص جن هم مثل معصیتکاران ما هستند. آنها هم همینطور که عرض کردم در هوا طیران دارند. یعنی در اثر توبه و اِنابه وقتی در هوا قرار گرفتند رنگ
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 376 *»
هوا به خود میگیرند. در نتیجه دلهایشان محفوظ بوده و در ولایت محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ سالم میمانند.
همینطور که ائمه؟عهم؟ گاهی حتی ما معصیتکاران را شیعیان، دوستان و موالی خود میفرمایند. برای ما استغفار فرموده و درباره ما دعا میکنند. اینها به برکت همین توبه، ندامت، رو آوردن و توجه به امام؟ع؟ است. خدا هم که وعده داده است: عسی الله انیتوب علیهم([20]) امام باقر؟ع؟ هم فرمودند: عسی من الله واجب([21]) یعنی حتماً خدا اینها را میآمرزد.
درباره جن هم همینطور است. معصیتکارها حتی کفارشان اگر برگردند و به اولیاء توجه کرده، ایمان آورند و از معاصی تائب شوند مورد قبول قرار میگیرند. ببینید حُر چطور مورد عنایت قرار گرفت؟! در جن هم همینطور است.
مرحوم مجلسی نقل میفرماید که من در کتابی به نام «اخبارالجن» حدیثی دیدم که نوشته یکی از پیشینان اهل سنت به نام شیخ مسلم بن محمود بود. او از مخالفان شیعه است. چون مخالف است و چنین مطلبی را نقل میکند از این جهت اعتبار حدیث دیگر معلوم است که چقدر میباشد. سند به دعبل خزاعی متصل میشود. دعبل خزاعى میگوید: «هربت من الخلیفة المعتصم فبت لیلة بنیسابور وحدی و عزمت ان اعمل قصیدة فی عبدالله بن طاهر فی تلک اللیلة» میگوید من از ترس خلیفه آن زمان معتصم، فرار کردم و به نیشابور رسیدم. شب را در نیشابور ماندم. همان شب تصمیم گرفتم قصیدهای درباره عبداللّه بن طاهر بسرایم. «و انی لفی ذلک» در این فکر بودم که قصیده را چطور و از کجا شروع کنم «اذ سمعت و الباب مردود علیّ السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» یکباره دیدم که در باز شد و صدایی به گوشم
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 377 *»
رسید. گفت: «السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته، اَلِجْ یرحمک اللّه قد اقشعر بدنی من ذلک و نالنی امر عظیم» بفرما تو خدا تو را رحمت کند! تا این جمله را از آن شخص شنیدم و او را دیدم بدنم لرزید و دلم ترسان شد.
«فقال لاترع» گفت نترس وحشت نکن «عافاک الله» خدا تو را رحمت کند و عافیت بدهد! «فانی رجل من الجن اخوانک» من یکی از برادران تو از جن هستم «ثم من ساکنی الیمن» از جنهایی هستم که در یمن ساکنند «طرا الینا طار من اهل العراق انشدنا قصیدتک» یکی از جنهایی که ساکن عراق است در یمن پیش ما آمد و قصیده تو را برای ما خواند «و احببت ان اسمعها منک» من دلم میخواهد آن قصیده را از خودت بشنوم. خودت آن قصیده را برای من بخوان که قصیده: «مدارس آیات خلت من تلاوة …» میباشد. وقتی که آن قصیده را از من خواست من برایش خواندم.
این همان قصیدهای است که دعبل خزاعی در حضور امام رضا؟ع؟ خواند. که مصائب سیدالشهداء صلوات اللّه علیه در آن قصیده ذکر شده است. بعد حضرت فرمودند من هم این بیت را میگویم اضافه کن:
و قبر بطوس یا لها من مصیبة | الحت علی الاحشاء بالزفرات([22]) |
میگوید من شعرم را برایش خواندم.
«مدارس آیات خلت من تلاوة | و منزل وحی مقفر العرصات | |
اناس علیّ الخیر منهم و جعفر | و حمزة و السجاد ذوالثفنات | |
اذا فخروا یوماً اتوا بمحمد | و جبریل و الفرقان و السورات» |
میگوید: «فانشدتها الی آخرها» قصیده را تا آخر خواندم. «فبکی حتی خرّ مغشیاً علیه» آن شخص جن آنقدر گریه کرد تا از حال رفت و افتاد. وقتی که به حال آمد «ثم قال رحمک الله الا احدثک حدیثاً یزید فی نیتک و یعینک علی التمسک بمذهبک؟» به
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 378 *»
من گفت خدا تو را رحمت کند آیا برای تو حدیثی نگویم که باعث زیادتی در نیت تو گردد و تو را در تمسک به مذهبت کمک کند؟ «قلت بلیٰ» گفتم بگو «قال مکثت حیناً اسمع بذکر جعفر بن محمد؟ع؟» میگوید من مدتی نام امام صادق حضرت جعفر بن محمّد؟عهما؟ را میشنیدم «فصرت الی المدینة» به مدینه رفتم که حضرت را زیارت کنم «فسمعته یقول» شنیدم امام صادق؟ع؟ فرمودند حدثنی ابی عن ابیه عن جده؟عهم؟ ان رسول الله؟ص؟ قال که رسول خدا میفرمودند: علی و اهلبیته الفائزون علی و اهلبیت علی صلوات اللّه علیهم رستگاران هستند «ثم ودعنی لینصرف» دعبل میگوید بعد از من خداحافظی کرد که برود. «فقلت رحمک الله ان رأیت ان تخبرنی باسمک» گفتم اگر صلاح میدانی اسم خودت را به من بگو «قال انا ظبیان بن عامر»([23]) گفت من ظبیان بن عامر هستم.
باز همین دعبل خزاعی میگوید: «لما انصرفت عن ابیالحسن الرضا بقصیدتی التائیة نزلت بالری» میگوید آن موقعى که من همین قصیده مدارسُ آیات را سروده بودم، قصد کردم برای هیچکس نخوانم تا اول برای حضرت رضا؟ع؟ بخوانم. ([24]) به قصد طوس حرکت کردم و آمدم تا خدمت امام؟ع؟ رسیدم. در راه بازگشت در شهر ری فرود آمدم. «و انی فی لیلة من اللیالی و انا اصوغ قصیدة» يک شب بود و من قصیدهای میساختم «و ذهبت من اللیل شطره» مقداری هم از شب گذشته بود «فاذا طارق یطرق الباب» دیدم کسی در میزند «فقلت من هذا؟» گفتم کیست؟«فقال اخ لک» گفت برادری از برادرهایت هستم «فبدرت الی الباب ففتحته» رفتم در را باز کردم «فدخل شخص اقشعر منه بدنی و ذهلت منه نفسی» کسی وارد شد که بدنم لرزید و دلم فرو ریخت.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 379 *»
«فجلس ناحیة» کنار اطاق نشست «و قال لی لاترع» و گفت نترس «انا اخوک من الجن» من یکی از برادران جن تو هستم «ولدت فی اللیلة التی ولدت فیها» در همان شبی که تو ولادت یافتی من هم ولادت یافتم «و نشأت معک» همانطور که تو بزرگ شدی من هم بزرگ شدم «و انی جئت احدثک بمایسرّک و یقوی نفسک و بصیرتک» آمدهام با تو سخنی بگویم که تو را شادمان کند و بصیرت و ایمان تو را قوی سازد «قال فرجعت نفسی و سکن قلبی» دعبل میگوید این را که گفت دلم قرار گرفت و قدری آرام شدم «فقال یا دعبل انی کنت من اشد خلق الله بغضاً و عداوة لعلی بن ابیطالب؟ع؟» گفت ای دعبل عداوت و دشمنی من نسبت به امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه از همه بیشتر بود «فخرجت فی نفر من الجن المردة العتاة» من با عدهای از جنهای سرکش، طغیانگر و کافر برای اذیت و آزار خارج شدیم «فمررنا بنفر یریدون زیارة الحسین؟ع؟ قد جنهم اللیل» راه افتادیم تا در تاریکی شب به یک عده که به زیارت حضرت سیدالشهداء صلوات اللّه علیه میرفتند رسیدیم «فهممنا بهم» قصد کردیم آنها را اذیت کنیم «و اذا ملائکة تزجرنا من السماء و ملائکة فی الارض تزجر عنهم هوامها» همین که قصد کردیم آنها را اذیت کنیم یک مرتبه دیدیم ملائکهای از طرف آسمان مانع ما شدند. ملائکهای هم از زمین مانع حیوانات، درندگان، عقربها و مارها میشدند که نمیگذاردند آنها به زائران نزدیک بشوند «فکأنی کنت نائماً فانتبهت او غافلاً فتیقظت» میگوید گویا من خواب بودم که یکمرتبه بیدار شدم. یا غافلی بودم که یکباره متوجه گشتم «و علمت ان ذلک لعنایة بهم من الله تعالی لمکان من قصدوا له و تشرفوا بزیارته» یقین کردم و دانستم که این عنایت خدا درباره این زائرين، نیست مگر برای خاطر بزرگواری آن شخصی که زیارت او را قصد دارند «فاحدثت توبة وجدّدت نیة و زرت مع القوم و وقفت بوقوفهم و دعوت بدعائهم و حججت بحجهم تلک السنة و زرت قبر النبی؟ص؟ » میگوید همانجا متنبه شدم،
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 380 *»
توبه نمودم. نیت کردم که به آنچه اینها به آن ایمان دارند مؤمن شوم و همراه آنها برای زیارت حرکت کردم. هر جا که میایستادند ایستادم تا به کربلا رسیدند. در کربلا هم با آنها بودم هر دعائی میخواندند من هم میخواندم. آنها به حج رفتند همراه آنها حج رفتم تا آنکه قبر رسول خدا؟ص؟ را زیارت کردیم.
«و مررت برجل حوله جماعة» در مسجد رسول خدا؟ص؟ دیدم شخصی نشسته و عدهای اطراف او را گرفتهاند «فقلت من هذا؟» گفتم ایشان چه کسی هستند؟ «فقالوا هذا ابن رسولالله الصادق؟ع؟» گفتند فرزند رسول خدا امام صادق هستند «فدنوت منه و سلمت علیه» نزدیک شدم و سلام عرض کردم. فقال لی مرحباً بک یا اهل العراق» فرمودند خوش آمدی ای کسی که از اهل عراق هستی أتذکر لیلتک ببطن کربلاء و ما رأیت من کرامة الله تعالی باولیائنا آیا آن شب را در راه کربلا به یاد داری؟ آیا کرامت خدا را به برکت ما برای اولیاء ما دیدی؟ ان الله قد قبل توبتک و غفر خطیئتک خدا توبه تو را قبول کرد و گناه تو را آمرزید «فقلت» من هم عرض کردم «الحمدلله الذی منّ علیّ بکم و نوّر قلبی بنور هدایتکم و جعلنی من المعتصمین بحبل ولایتکم» خدا را شکر که بر من به برکت شما منت گذارد و دل مرا به نور هدایتتان روشن فرمود و مرا از چنگ زنندگان به ریسمان ولایت شما قرار داد «فحدثنی یابن رسول الله بحدیث انصرف به الی اهلی و قومی» یابن رسولاللّه برای من حدیثی بفرمایید که وقتی نزد اهل و قومم بر میگردم آن حدیث را نقل کنم. فقال نعم فرمود آری حدیث میخوانم.
حدثنی ابی محمد بن علی عن ابیه علی بن الحسین عن ابیه الحسین بن علی عن ابیه علی بن ابیطالب؟عهم؟ قال قال لی رسول الله؟ص؟ یا علی الجنة محرمة علی الانبیاء حتی ادخلها انا رسول خدا؟ص؟ به امیرالمؤمنین؟ع؟ فرمودند ای علی بهشت بر انبیاء حرام است مگر آنکه اول من در بهشت داخل شوم و علی الاوصیاء حتی تدخلها
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 381 *»
انت و بهشت بر اوصیاء حرام است مگر آنکه اول تو داخل شوی و علی الامم حتی تدخلها امتی و بهشت بر همه امتها حرام است مگر آنکه اول امت من داخل شوند و علی امتی حتی یقروا بولایتک و یدینوا بامامتک و بر امت من حرام است داخل بهشت شوند مگر آنکه به ولایت و امامت تو یا علی اقرار کنند و دیانت بورزند یا علی و الذی بعثنی بالحق نبیاً لایدخل الجنة احد الا من اخذ منک بنسب او سبب فرمودند ای علی قسم به کسی که مرا به حق مبعوث فرمود کسی داخل بهشت نمیشود مگر آنکه از تو نسبی یا سببی بگیرد یعنی یا به تو نسبت پیدا کند یا به یک سببی به تو متصل شود تا داخل بهشت گردد «ثم قال خذها یا دعبل» بعد که این حدیث را برای دعبل نقل میکند میگوید ای دعبل این حدیث را بگیر «فلن تسمع بمثلها من مثلی ابداً» که دیگر هرگز مثل این حدیث را از مثل من شخصی نخواهی شنید «ثم ابتلعته الارض فلماره»([25]) دعبل میگوید یکباره زمین او را گرفت و در زمین فرو رفت. گویا زمین او را بلعید و دیگر من او را ندیدم.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 382 *»
مجلس 18
(شب پنجشنبه 5 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r ایمان جنّ ظلّ ایمان انسان است
r مرتبه اخسّ ظلّ مرتبه اشرف است
r استدلال بر وجود کاملين شیعه
r تعلیم در رتبه کاملين و در رتبه ناقصين
r استدلال بر وجود کاملين به وجود ناقصين و به عکس
r قاعده امکان اشرف و استفاده صحیح از آن
r عقائد و فروع دین جنّ ظلّ عقائد و فروع دین انسان است
r توضیح چند آیه درباره جنّ
r انبیاء جنّ از انبیاء انسانها اخذ میکنند
r در جنّ هم مانند انسانها کافر و مسلم، یهودی و نصرانی، شیعه
و مخالف … وجود دارد
r عزاداری جنّ برای امام حسین؟ع؟
r داستان پنج نفری از اهل کوفه که برای یاری امام حسین؟ع؟ به کربلا میرفتند
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 383 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
آنچه انسانها در رتبه انسانی به آن معتقد باشند ظل و فرع آنها، اعتقادهای رتبه جن میشود که جن به آنها باید معتقد باشند. در اصول اعتقادات جن فرع رتبه انسانند چون حقیقتشان فرع رتبه انسان است.
آنچه در آیات یا روایات دیده میشود که خلقت جن قبل از انسان بوده مانند صریح آیه شریفه: و الجان خلقناه من قبل من نار السموم([26]) مقصود رتبه انسانیت نیست. بلکه جن قبل از همین رتبه عرضی آدم یعنی بدن هورقلیایی و بدن عرضی او در این عالم خلقت شده است. خداوند این مرتبههای عرضی انسانی را بعد از خلقت جن آفرید. اما حقیقت و خود رتبه انسانیت مقدم است.
این مسأله به استدلال نیاز ندارد. چون در حکمت به حسب قواعد ثابته، مراتب خلقت اینگونه است که مرتبه اشرف بالاتر و مرتبه اخسّ پستتر و پایینتر است. از هر یک به دیگری میتوان پی برد و برای هر یک از طریق و جهت دیگری میشود استدلال کرد.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 384 *»
یعنی مثلاً وقتی دیدیم مرتبهای اشرف وجود دارد، خواهنخواه باید بدانیم که مرتبهای پستتر هم وجود دارد. زیرا هیچ اصلی بدون فرع، هیچ مؤثری بدون اثر، هیچ ظاهری بدون ظهور و هیچ نوری بدون منیر نیست. هر منیری نوری و هر اصلی فرعی دارد.
پس رتبه انسانی خواهنخواه فرع، ظهور، تمثل، اثر و ظلی دارد. در افراد و مراتب خلقی که نگاه کنیم یک مرتبهای باید باشد که این نقش را ایفاء کند. آن مرتبه را مرتبه جن میدانیم که ظهور، اثر و فرع مرتبه انسانیت است.
همینطور اگر ما به یک مرتبه اَخسّی ـــ اَخسّ با سین به معنای پایینتر و پستتر ــ اقرار کردیم و مرتبه ناقصی را یافتیم خواهنخواه این مرتبه، فرع برای مرتبه اشرف و بالاتری است. بدون وساطت مرتبه بالاتر و اشرف این مرتبه پستتر پیدا نمیشود.
بزرگان ما+ از همینجا به لزوم وجود کامل و بزرگ شیعه استدلال میفرمایند. به اینطور که تو خودت در رتبه نقصان واقع شده و مییابی که نورانیت، علم، کمال و شعور نداری و این خطاب به همه انسانهای ناقص است حتی حکیمشان میفهمد که نور ندارد تا چه رسد به افراد جاهل. انسان ناقص مییابد که نور ندارد چشمش باز نیست. فقط یک مقدار اصطلاحات یاد گرفته یا یک عده الفاظ را به هم میبافد. خودش مییابد که نور ندارد یعنی نمیبیند. حقیقت اشیاء را مشاهده نمیکند. پس دید ندارد و کور است. تو که مییابی کور هستی، کمال نداری و در تو نورانیت نیست. تو که پستی خود را احساس میکنی پس بدان کسانی هستند که نورانیت، بینایی، بصیرت و شرافت دارند.
مگر یک بدبختی دشمن خودش باشد که با وجود احساس کوری، بیکمالی، پستی و ظلمت در عین حال خود را صاحب کمال، نور و بصیرت بداند. این دیگر غُروری است که برای آن بدبخت دست داده و شیطان غَرور او را مغرور ساخته است. او هم به غُرور غَرور مغرور شده و شیطان فریبش داده است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 385 *»
رتبه نقصان چنین رتبهای است که حتی حکیمش با آنکه حکیم است مییابد که چشمش بسته است. حتی ممکن است به خیال خود در حکمت صاحب نظر هم باشد. دیگر حکمت بالاترین مراتبی است که فرد ناقص میتواند طی کند. با وجود این مییابد که چشمش بسته است. با یک عده الفاظ و قواعد بازی میکند.
مثلاً میگوید: اثر بر صفت مؤثر است. چه بسا در اثبات همین مطلب استدلال کند و برای آن هم دلیل بسیار ذکر کند. آیات و روایات بیاورد. حتی براهین منطقی برای اثبات این مطلب بچیند که اثر بر صفت مؤثر است. هر کس هم بشنود و ببیند میگوید عجب ملای خوبی است! عجب حکیم است! چقدر خوب حرف میزند و خوب استدلال میکند!
با وجود همه اينها این بیچاره چیزی نمیبیند. خدا نکند مغرور هم بشود که آنگاه نمیبیند و میگوید. یعنی نمیداند، نیافته و درک نکرده ولی الفاظ به او تعلق گرفته و یادش دادهاند عین طوطی که هر چه یادش بدهند همان را میگوید.
البته کاملين هم همینطورند هر چه یادشان بدهند همان را میگویند. اما فرق میان آنها و ناقصين این است که یاد دادن به آن بزرگواران بصیرت دادن به ایشان، مشاهده کردن حقیقت خود و واقف شدن به نقطه علم است. واقف شدن به نقطه علم هم تعلیم است. به ایشان میآموزند به حکیم ناقص هم میآموزند. این هم میآموزد آن هم میآموزد.
اما آموختن کامل، وقوف او به نقطه علم و تعلیم خدا نقطه علم را به او است. ولی ناقص بیچاره فقط حروف، قواعد، الفاظ و یک عده اصطلاحات را میداند که سرهم کند ولی نورانیت و دید ندارد. اما کامل میبیند. تعلیم به او هم تعلیم دیدنی است. مشاهده میکند، مییابد و وجدان مینماید. اصلاً در خود یا در عالم آن مطلب را با دیده بصیرت میبیند. آن هم تعلیم است این هم تعلیم است اما فرق دارد. به او
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 386 *»
میآموزند به این هم میآموزند. او هم ممکن است بگوید:
در پس آینه طوطی صفتم داشتهاند | آنچه استاد ازل گفت بگو، میگویم |
اگر او این شعر را بگوید درست گفته و حق است. به او میآموزند و یادش میدهند یعنی به او مینمایانند و واقفش میکنند.
اما به یک شخص ناقص هر چه هم تعلیم بدهند و او هم در مقام فراگیری کاملاً درست تعلیم دیده و انحراف و اعوجاج مشاعر نداشته باشد، علمی را که یادش بدهند درست بیاموزد منحرف نشود، باز بصیرت ندارد و چشمش باز نشده است. استدلال میکند اما کورکورانه استدلال میکند. حرف میزند اما کورکورانه حرف میزند. درباره او هم صادق است:
در پس آینه طوطی صفتم داشتهاند | آنچه استاد ازل گفت بگو، میگویم |
ولی به شرط آنکه انحراف پیدا نکرده باشد. درست است که استاد ازل تعلیم میفرماید و تا استاد ازل تعلیم نفرماید برای کسی علمی نیست؛ اما اگر مشاعرت منحرف نبود و اعوجاج نداشت و علم را آن چنان که تعلیمت دادند بدون هیچ اعوجاج و انحرافی آموختی تازه در عرصه انسان یک طوطی هستی بیشتر از آن هم چیزی نیستی.
طوطی نمیداند چه میگوید. «آقا» میگوید اما نمیداند آقا چیست. «سلام» میکند اما نمیداند سلام یعنی چه. مرتبه نقصان یکچنین مرتبهای است که وقتی تعلیم میفرمایند اگر مشاعر انسان هم سالم باشد و ادراک درست انجام شود تازه ندیدن و کورکورانه سیر کردن است. پس وقتی میفرمایند تو در خودت نقصان و عدم نورانیت را مییابی، خطابشان به تمام ناقصين است.
عالم، جاهل، حکیم و فقیه ناقص همه و همه مییابند که اگر استادتری با آنها برخورد کند، چه بسا آنها را در آنچه به آن معتقد شده و پایبندند بلغزاند. اگر در
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 387 *»
عقائدی که برای اثبات آن استدلالها میکنند یک استادتری با ایشان برخورد کند متزلزلشان مینماید. چون نمیبیند متزلزل میشود. تا به حال رأی او این بوده و بر اساس این قاعده مطلب را اینطور به دست آورده بود. بعد با استادتری برخورد میکند او را متزلزل مینماید، از او قاعدهاش را میگیرد یا متوجهش میکند که در تطبیق اشتباه کرده است. اگر دیده بود با بصیرت و نورانیت بود متزلزل نمیشد.
مگر کم بودند کسانی که در رتبه نقصان از حکماء بودند در حکمت ورزیده و صاحب استدلال بودند اما مخالف ضرورت شدند و با ضرورتها مخالفت کردند. شقاوت هم آنقدر دامنشان را گرفت که بعد از تذکرها و توجهها باز هم از لجاجت خود دست بر نداشتند. اگر او میدید، نخست اینکه اشتباه نمیکرد در ثانی وقتی متذکرش میکردند دست بر میداشت. اگر میدید دیگر اشتباه معنی نداشت. پس این فرمایش کاملين، خطاب به همه ما است چه عالممان چه جاهلمان حتی تا مقام حکیم.
اگر کسی دشمن خودش نباشد این فرمایشات را باید باور کند. مثلاً اگر به حکیمی در رتبه نقصان گفتند «آقا تو که مییابی که علم نداری…» بدش نباید بیاید و بگوید اِ.. من که این همه اصطلاح بلدم، اصلاً من کتاب مینویسم، اصطلاحات راه میبرم، استدلال میکنم.
وقتی به او گفتند علم نداری باید بفهمد یعنی چه. یعنی آن بصیرت و علمی که عبارت است از العلم نور یقذفه الله فی قلب من یحب([27]) آن را نداری. فقط اصطلاح راه میبری و الفاظ بلدی. به قول یک نفر لفّاظی را خوب بلدی ولی علم نداری. باید قبول کند حال آنکه ممکن است استاد حکمت باشد. اگر دشمن خودش نیست باید بگوید این فرمایش بر حق است من علم ندارم آن العلم نور را ندارم.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 388 *»
هنگامی که مییابد نور ندارد باید قبول کند که نور ندارم. من نور اصیل ندارم. اگر هم در تبعیت باشم به برکت صاحب نور یک شعاعی و نورانیتی در من پیدا شده که همین اندازه اهل صدق و تسلیم هستم. «تو مىيابى که کمال ندارى» همه اهل رتبه نقصان این فرمایش را حق باید بدانند. تو کمال نداری یعنی نقصان داری.
تو وقتی فهمیدی که ناقصی، ظلمانی و دور هستی؛ باید اقرار کنی به وجود کسانی که نورانی هستند، بصیرت و علم دارند. در حقیقت صاحب کمالند. بر تو مقدم و سابق هستند و به برکت ایشان به تو فیض میرسد و تو باید قبول کنی که از عنایات و فیوضات دوری.
یکی از استدلالهای بزرگان ما برای اثبات وجود کاملين شیعه و بزرگان دین در هر زمانی، همین است؛ خودتان بهترین دلیل بر وجود کامل هستید. چه دلیلی برای وجود کاملين بهتر از وجود ناقصين؟ ناقص خودش مییابد که دلیل بر وجود کامل است. وقتی ما یک موجود پست و اخسّی را که خودمان باشیم دیدیم وجود دارد پس باید اقرار کنیم که موجود اشرف و بالاتر، اعلی و اسبقی هم هست که او بر ما مقدم است. پس از وجود ما ناقصين بر وجود کاملين استدلال میشود.
همچنین از وجود کاملين بر وجود ناقصين استدلال میشود. چون باز رتبه کمال ظل و فرع میخواهد. هر اصلی فرعی و هر منیری نوری دارد. نمیشود که رتبه کاملين باشد و رتبه ناقصين نباشد. پس به یقین رتبه ناقصين هم هست. کسی نمیتواند انکار کند که رتبه ناقصینی نیست و ما همه در یک عرصه هستیم. بگوید میان ما و سلمان چه فرقی است؟ ــ نعوذباللّه ــ همانطور که گفته و میگویند بین ما و سلمان و … چه فرقی است؟ بعضی در دین خدا آنقدر جسورند که مثلاً به دواتی که با آن آراء و اهواء مینویسد اشاره میکند و میگوید: «مداد العلماء خیر من دماء الشهداء» نعوذباللّه این مرکب در دوات من از خون حضرت ابوالفضل افضل است. به خدا پناه میبریم.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 389 *»
پس وجود کامل بهترین دلیل بر وجود ناقص است. او حتماً نور و ظل دارد. او اصلی است که ظل و فرعی برای او هست که رتبه ناقصين باشد. همینطور ناقص هم خودش میفهمد که با این پستی، دنائت و دوری از مقام قرب به یقین رتبهای مقدم بر خودش هست.
این مطلب به شکل تعبیری در دست بوده اگر چه دیگران در مفاد این معنی اشتباهاتی داشتهاند. بزرگان ما آن اشتباهات را برطرف کرده و این قاعده را به شکل یک قاعده شریفی در حکمت خود ثابت کردهاند. به اینطور که ما از وجود مرتبه پایینتر به وجود مرتبه بالاتر پی میبریم و همینطور از وجود مرتبه بالاتر به وجود مرتبه پایینتر آگاه میشویم.
هنگامی که خدا در بیان مرتبهای میفرماید: و السابقون السابقون اولئک المقربون([28]) آیا از این فرمایش خدا نباید بفهمیم که پس حتماً یک رتبهای هست که بعد و پایینتر از ایشان است؟ به دلیل اینکه خدا میفرماید: سابقون سابقون هستند که آنها مقربند. خدا مقام سابق و پیشین را اثبات میفرماید. وقتی که به طور قطع و یقین اشرف ثابت شد ما فوراً باید اقرار کنیم که پس مقامی که مسبوق به این سابقان است وجود دارد. یعنی این سابقين قبل هستند و آن مقام بعد است.
بهترین دلیل بر وجود سابقين وجود خودمان است. از آن مییابیم و میفهمیم که سابقين مقدم بر ما و پیش از ما هستند. ما به برکت آنها فیض میبریم و زندهایم. خداوند به برکت آنها کمالات و نعمتهای ظاهری و باطنی به ما تفضل فرموده است. وقتی که این را اقرار کرده و دانستیم شکر مُنعم را بهجا آورده و گفتهایم: اللهم ان هذا منک و من محمد و آل محمد؟عهم؟ .
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 390 *»
شاید نزدیک بیست سال پیش با یکی از همان برادران قبل صحبت میکردیم. از نعمتها صحبت شد. از جمله گفتم که من محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ را باید شاکر باشم زیرا ایشان اسم المُنعم خدا هستند. خداوند نعمتها را به برکت ایشان به ما داده است. صحبت بزرگان و کاملين نبود همینقدر صحبت محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ بود که در این دیگر حرفی و شکی نیست. تا این حرف را زدم یکدفعه گفت آیا تو شیخی شدهای؟ من هم لب بستم.
پس وجود مرتبه مقدم دلیل بر وجود مرتبه بعد است و وجود مرتبه بعد دلیل بر وجود مرتبه پیشین میباشد. این تقریباً همان قاعده «امکان اشرف» است که از زمان افلاطون مطرح بوده است. نوع حکماء بخصوص حکماء اشراقی به این قاعده متمسک شدهاند.
آنها اصلاً تحقق مراتب نورها و انوار را از همین طریق اثبات میکنند. بخصوص انوار قاهره که عقول باشند تا آنکه به قول خود به خدا میرسند که نورالانوار است. این قاعدهای است که مورد قبول همه حکماء بوده است. البته نابجا برداشت و تطبیق کردهاند، تطبیقشان شایسته و درست نبوده است. همراه با اشتباهات بوده و هست که مطرح کردنش جای خود را میطلبد. لکن اصل قاعده قاعدهای عقلائی ــ حکمائی است که همه قبول دارند.
طبق این قاعده رتبه جن بعد از رتبه انسان است. پس اینکه خداوند میفرماید ما جن را قبل خلق کردیم مراد قبل از رتبه بدن هورقلیایی یا قبل از مراتب عرضی آدمی است. قبل از مراتب انسانی و خود رتبه انسانیت نیست.
پس چون جن نسبت به مرتبه انسان در حکم ظل است؛ عقائد و اصول دینی را که وظیفه دارند به آن معتقد باشند ظل عقائدی است که انسان به آن باید معتقد باشد. همینطور فروعشان که به آنها مکلفند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 391 *»
اما فروعشان با فروع ما تا اندازهای فرق میکند. مثلاً برای ما اگر نجاست به بدن، لباس یا مکان اصابت کرد اینها نجس میشود. اما آیا همانجا هوا وجود ندارد؟ هوا هم وجود دارد پس چرا نمیگوییم هوا نجس شد؟
فرض کنید وقتی بچه بول کرد میگوییم این مکان، دست یا لباس نجس شد. ولی هوای متصل به بدن را نمیگوییم نجس شده است. با آنکه هوا به این بدن و همین نجاست متصل است. ولی نمیگوییم هوا نجس شد که هوا را هم تطهیر کنیم. میگوییم بدن، لباس یا مکان را باید تطهیر کنیم اما دیگر نمیگوییم هوا را هم تطهیر کنیم.
پس معلوم است که احکام نجاست بر هوا جاری نمیشود. همچنین مثلاً کودکی که روی آتشی بول کند نمیگوییم آتش نجس شد. آتش پاک است کسی نگفته است آتش یا هوا را تطهیر کنید. اینها از آن جهت است که اشیاء در لطافت و غلظت فرق میکنند به همین سبب احکامشان هم فرق میکند.
حالا جن هم مثلاً طهارتی یا نجاستی دارند ولی مثل ما نیستند. جن در فروعات به حسب رتبه و عرصه خودشان احکام و فروعاتی دارند. مثلاً ما در نماز به این شکل رکوع و سجود داریم حالا آیا جنها هم نمازشان اینگونه است؟ نمیشود گفت همینطورها است. آنها به حسب خودشان احکامی دارند. مثلاً شاید احکام آنها در نماز این باشد که رو به آسمان باشند. ما چه میدانیم؟
احکامشان به حسب مرتبه خودشان است. ولی اصول دینشان همین اصول دین است که ما داریم اما به طور ظل. خود این اصول نیست چون خودشان ظل مرتبه انسان هستند پس اعتقاداتشان هم ظل این اعتقادات است. از همین جهت است که انبیائشان از انبیاء انس میگیرند و به امت خودشان میرسانند.
در تفسیر علی بن ابراهیم قمی میفرماید: الجن من ولد الجان منهم مؤمنون و
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 392 *»
کافرون و یهود و نصاری.([29]) جن از فرزندان جان هستند پارهای از ایشان مؤمنند پارهای کافرند عدهای یهودی و عدهای نصرانی هستند.
حضرت رضا؟ع؟ فرمودند: سأل الشامی امیرالمؤمنین عن اسم ابیالجن یک شامی آمده بود از حضرت امیر؟ع؟ سؤالاتی میکرد. یکی از سؤالاتش این بود که اسم پدر جن چه بوده است؟ فقال شومان حضرت فرمودند: شومان یا آنکه نسخه بدل یانان اسمش بوده است. و هو الذی خُلق من مارج من نار او است که از مارجی از آتش که خداوند در قرآن فرموده خلقت شده است و سأله هل بعث الله نبیا الی الجن بعد عرض کرد آیا خدا پیغمبری هم به سوی جن فرستاده است؟ فقال؟ع؟ نعم بعث الله نبیا یقال له یوسف فرمودند: خدا یک پیغمبری بر ایشان از خودشان برانگیخت. البته در حدیثی هم یادم میآید دیدهام که این شومان فرزند همان جان بود و پیغمبرشان بود. این هم هست.
طبق سنت جاری الهی که درباره انسان هم همینطور بوده است؛ خدا اول به حجت ابتداء کرده است. پس همان جان که مبدأ جن است مثل آدم دو حیث باید داشته باشد. بر اساس قاعده اینطور باید باشد. همانطور که آدم هم مبدأ انسانها است و هم مبدأ حجج در عالم انسانها و عالم ظاهر است؛ جان نیز هم مبدأ جن باید باشد که جن همگی فرزندان او باشند هم مبدأ انبیائشان باید باشد. پس حجت باید باشد. ولی از پیغمبرهایی که بعد بر اینها مبعوث شدهاند یکی یوسف است فدعاهم الی الله عزوجل او ایشان را به سوی خدا دعوت کرد فقتلوه([30]) پس او را کشتند. جن پیغمبر خود را کشتند.
معلوم میشود این پیغمبر قبل از خلقت حضرت آدم بر جن مبعوث بوده است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 393 *»
بعد از خلقت حضرت آدم هم انبیاء داشتهاند چنانکه خداوند خبر داده که یک عدهای که در حدیث وارده شده نه نفر بودند([31]) اینها آمده بودند دین را از رسول خدا؟ص؟ اخذ کنند و بروند به قوم خود برسانند؛ و اذ صرفنا الیک نفراً من الجن یستمعون القرآن یعنی به یادآور آن وقتی را که عدهای از جن را به سوی تو متوجه ساختیم که قرآن را بشنوند فلما حضروه قالوا انصتوا وقتی آمدند به یکدیگر گفتند ساکت باشید گوش بدهید چه میفرمایند فلما قضی ولوا الی قومهم منذرین([32]) هنگامی که قرآن خواندن رسولاللّه؟ص؟ تمام شد به طرف قومشان برگشتند در حالی که انذار دهنده بودند. منذرین جمع است و صیغه جمع بر تعدد دلالت میکند. گویا اینها اقوام و قبایل متعدده بودهاند که برای هر قبیلهای نبیی بوده است.
آنطور که میفرمایند نه نفر بودهاند، معلوم میشود در آن زمان تمام قبایل مؤمن جن نُه دسته، قبیله و جمعیت بودهاند. کفارشان که هیچ، یهودی و نصرانی ماندند.
یا آنکه اینها بین انبیاء دیگرشان اولواالعزم بودهاند. یک شایستگی دیگری داشتهاند که آن انبیاء دیگر نیامدند. بلکه این نه نفر آمدند و بعد به سوی سایر انبیاء و قومها برگشتند تا امر خدا را برسانند. پس احتمال هم میرود که چنانکه حضرت موسی برای اخذ وحی به کوه طور رفتند و هارون ماند و وقتی برگشتند، هم به هارون هم به قومشان ابلاغ فرمودند. پس میشود اینطور باشد که انبیاء دیگری هم بودهاند.
این نُه نبی وقتی برگشتند شروع کردند به انذار؛ قالوا یا قومنا انا سمعنا کتابا انزل من بعد موسی گفتند ای قوم شنیدیم کتابی را که بعد از موسی نازل شده است. از همین تعبیر معلوم میشود که بعضی از آنها بر شریعت موسی بوده و آن را ادامه دادهاند. حالا میگویند بعد از کتاب موسی کتابی نازل شده که قرآن باشد. مصدقاً لما
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 394 *»
بین یدیه یهدی الی الحق و الی طریق مستقیم([33]) تا آخر آیات که قرائت و تلاوت کردم.
در خود سوره جن هم به این مطلب اشاره هست. میفرماید: بسم الله الرحمن الرحیم قل اوحی الیّ انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرآناً عجباً یهدی الی الرشد فآمنا به و لن نشرک بربنا احداً و انه تعالی جد ربنا ما اتخذ صاحبة و لا ولدا.([34]) بگو به من وحی شده که دستهای از جن این قرآن را شنیدند بعد از شنیدن گفتند ما قرآن شگفتانگیزی را شنیدیم که به رشد هدایت میکند. این اقرار جن است که ما هم به آن ایمان آوردیم و کسی را شریک پرورندهمان قرار نمیدهیم.
ولی معلوم میشود که آن اندازه رشد انسانی برایشان نبوده است. چون میگویند: و انه تعالی جد ربنا تعبیر جد ربنا در فارسی به بخت معنی میشود. این تعبیر درباره خدا شایسته نیست که گفته شود. ولی اینها میگفتند.
انسانها نهی شدهاند از اینکه بگویند جد ربنا([35])مانند اینکه ما بگوییم شانس پرورنده ما خیلی خوب است که یکچنین پیغمبری را انتخاب کرده. به اصطلاح شانس آورده است. از این جهت فرمودند شما نگویید این یک اشتباهی بود که جن داشتند. گفتند پرورنده ما نَه زن گرفته و نَه هم فرزند دارد. معلوم میشود خود جن نصارایی را که گمراه شدهاند رد میکنند. کسانی که عیسی را پسر خدا گرفته و نصرانی شدهاند آنها را رد میکنند که خدا نه زن دارد و نه فرزند.
بعد میفرماید: و انا منا الصالحون و منا دون ذلک کنا طرائق قددا([36]) تقریباً وزن آیات هم وزن جنی است. یعنی پارهای از ما صالحون هستند و پارهای از ما پایینتر از
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 395 *»
رتبه صالح میباشند. ما متعدد و متفرقیم. طریقه و راههایمان متعدد و متفرق است یعنی ما دستههای مختلفی هستیم.
باز میفرماید: و انا لما سمعنا الهدی آمنا به همین که هدایت یعنی قرآن را شنیدیم به آن ایمان آوردیم فمن یؤمن بربه فلا یخاف بخساً و لا رهقاً هر کس به پرورنده خود ایمان بیاورد دیگر از زیانی و از خواریای نمیترسد و انّا منا المسلمون و منا القاسطون و نيز پارهای از ما اهل اسلامند، مسلمانند و پارهای قاسطند و از طریق حق متجاوزند فمن اسلم فاولئک تحروا رشدا کسانی که اسلام آوردند آنها کسانی هستند که رشد و هدایت را به دست آوردهاند و اما القاسطون فکانوا لجهنم حطبا([37]) اما آنهایی که از حد و حق تجاوز میکنند حَطَب و هیزمهای جهنم خواهند بود.
این فرمایشات را که خداوند بر رسولش؟ص؟ نازل فرموده از زبان جن حکایت میفرماید. به اینطور که جن یعنی آن عده که آمدند و آیات قرآنی را از زبان مبارک رسول خدا؟ص؟ شنیدند اینطور اقرار و اعتراف کردند. از همین آیات به دست میآید که تابع انبیاءِ انسانند و از انبیاء اِنس اخذ میکنند. انبیاء جن از سنخ خود جنند. خدا برای هر قومی به زبان و از جنس خودشان رسول میفرستد. جن هم از جنس خودشان انبیاء دارند. آنها طبق این آیاتی که خواندیم از انبیاء انس اخذ میکنند.
در آیه دیگری میفرماید: یا معشر الجن و الانس الم یأتکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی و ینذرونکم لقاء یومکم هذا.([38]) دقت کنید! روز قیامت خدا میفرماید ای جمعیت جن و انس آیا شما را رسولانی از خودتان نیامدند؟ از خودتان یعنی از جنس خودتان چون انبیاء انس انسان بودند. به ظاهر بشر و دارای مقام بشریت بودند. انبیاء جن هم از رتبه خودشان و دارای مقام و رتبه جن باید باشند. آیا شما را رسولانی از خود
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 396 *»
شما نیامدند که بر شما آیات مرا بخوانند و شما را از ملاقات و برخورد با این روز، یعنی روز قیامت بترسانند؟
پس از نظر آیات و روایات روشن است که جن به اصول و فروع مکلفند. فرق نمیکند به دین مکلفند و دین دارند. لکن فروعشان به حسب رتبه و عرصه خودشان است.
اصول دینشان فرع و ظل اصول انسانها است. آنگونه که ما به توحید و معرفت خدا باید معتقد باشیم ظلش برای آنها هست. آنطوری که ما به رسالت رسولاللّه؟ص؟ و انبیاء پیشین باید معتقد باشیم ظل این اعتقاد برای آنها هست. آنطوری که ما به ولایت اولیاء خدا، آلمحمّد؟عهم؟ و امامت ایشان و فاطمه زهرا؟سها؟ باید معتقد باشیم ظل این اعتقاد برای آنها است. همینطور که ما به ولایت اولیاء ایشان باید معتقد باشیم و اولیاء ایشان را دوست داشته و دشمنان ایشان را دشمن بداریم ظل این هم برای جن هست.
به همین جهت تمام طبقات انسانها در جن هم یافت میشود. در انسانها یهودی، نصرانی، کافر، مشرک و مسلم میبینیم در آنها هم هست. در مسلمانان سنی و شیعه هست در آنها هم هست. در میان شیعه شیعه بصیر، مستبصر و مقر به فضائل محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ هست و کسانی هم هستند که با وجود ادعای تشیع منکر فضائل محمّد و آلمحمدند که ما آنها را مُنّى مىگوييم، خواهنخواه آنها هم باید داشته باشند. طبق نظامی که در این انسانها هست همین اعتقادات در جن نیز وجود دارد. اقرار خود جن بود که خداوند نقل میفرماید: منا الصالحون و منا دون ذلک([39]) ما هم صالح و هم ناصالح داریم. منا المسلمون و منا القاسطون([40]) بعضی از ما مسلمان هستند عدهای از ما هستند که از حق تجاوز کرده و آن را نپذیرفتهاند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 397 *»
از جمله همینطور که ما بر سیدالشهداء صلوات اللّه علیه عزاداریم جن هم بر حضرت عزادار است. در کامل الزیارات از عمرو بن مسلم از میثمی نقل میکند: «قال خمسة من اهل الکوفة ارادوا نصر الحسین بن علی؟ع؟ فعرسوا (فمرّوا خل) بقریة یقال لها شاهی» میگوید پنج نفر از اهل کوفه قصد داشتند برای نصرت سیدالشهداء صلوات اللّه علیه از کوفه حرکت کنند و به کربلا بیایند. شب به قریهای که به آن شاهی گفته میشد رسیدند. آنجا توقف کرده میخواستند صبح حرکت کنند. «اذ اقبل علیهم رجلان» یکباره دیدند دو نفر آمدند «شیخ و شاب» یک پیرمرد و یک جوان آمدند «فسلّما علیهم» سلام کردند «فقال الشیخ» پیرمرد گفت «انا رجل من الجن و هذا ابن اخی» من از جن هستم و این جوان پسر برادر من است «اراد نصر هذا الرجل المظلوم» به نصرت امام حسین صلوات اللّه علیه میخواهد برود «قال فقال لهم الشیخ الجنی قد رأیت رأیاً» آن پیرمرد جن گفت من یک فکری و نقشهای دارم «قال فقال الفتیة الانسیون و ما هذا الرأی الذی رأیت؟» گفتند چه فکری داری؟ بگو. «قال رأیت ان اطیر فآتیکم بخبر القوم» گفت خوب است من طیران کنم، زود بروم و از کربلا خبر بگیرم و بعد برگردم و به شما خبر بدهم. «فتذهبون علی بصیرة» بعد شما میدانید چه باید بکنید و از کدام راه بروید. چگونه خود را برسانید. «فقالوا له نِعْمَ ما رأیتَ» گفتند خوب فکری کردی. «قال فغاب یومه و لیلته» راوی میگوید رفت ولی آن شب و آن روز را برنگشت. «فلما کان من الغد» چون روز بعد شد «اذا هم بصوت یسمعونه و لایرون الشخص» صدایی میشنیدند، اما خودش را نمیدیدند ــ گویا خجالت میکشید ــ «و هو یقول» این شعر را در مرثيه سیدالشهداء صلوات اللّه علیه میسرود، مىگفت:
«والله ما جئتکم حتّی بَصُرْتُ به | بالطَّفِّ مُنْعفِرَ الخَدّین منحورا» | |
به خدا من نزد شما نیامدم مگر آنکه امام حسین را در کربلا دیدم که روی خاک افتاده و سر مبارکش را از تن جدا کردهاند. |
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 398 *»
«و حولَهُ فِتیةٌ تَدمی نُحورهم | مِثْلَ المَصابیح یُطْفونَ الدُّجیٰ نورا» |
اطراف آن بزرگوار، جوانانی سربریده روی زمین افتاده که چراغهای ولایت بودند و ظلمتهای گمراهی را به نور خود برطرف میساختند.
«و قد حَثَثْتُ قَلوصی کَیْ اُصادِفَهُم | مِن قبل ما ان یُلاقوا الخُرّد الحورا» |
من خیلی تلاش کردم و با زحمت زیاد راه پیمودم تا خودم را برسانم.
«فَعاقَنی قَدَرٌ والله بالغُه | و کان امراً قضاه الله مقدورا» |
اما تقدیر به اینطور بود که من به نصرت مولایم امام حسین صلوات اللّه علیه نرسیدم. اما مرثیه میسرایم و میگویم:
«کان الحسین سراجاً یُستضاء به | الله یعلم اَنّی لماقل زورا» |
خدا میداند دروغ نمیگویم امام حسین چراغی بود که از نورش استفاده میشد.
به روایت شیخ مفید در مجالس و شیخ طوسی در امالی این ابیات هم در آخرش اضافه است که میگوید:
«صلی الاله علی جسم تضمنَّه | قبر الحسین حلیف الخیر مقبورا» |
خدا بر آن جسم مطهر صلوات بفرستد. جسمی که قبر امام حسین آن را در بر گرفته است که همیشه همراه با خیرات است.
«مجاوراً لرسول الله فی غرف | و للوصی و للطیّار مسرورا»([41]) |
اما خود امام حسین و نور مطهر امام حسین؟ع؟ در مجاورت رسول خدا؟ص؟ در غرفهها و در مجاورت امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه و جعفر طیار در سرور و شادمانی بهسر میبرد.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 399 *»
مجلس 19
(شب دوشنبه 9 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r وجود به معنای تحقق در خارج و اقسام آن
r موجود تامّ و موجود ناقص
r تربیت و تکامل علیینی و سجینی
r تکامل به طور بینهایت است و اشتباه عرفاء
r موجود هر چه ترقی کند از آنچه هست خارج نمیشود چه در دنیا چه در آخرت
r تکامل موجودات تام (محمد و آلمحمد و انبیاء؟عهم؟ )
r نحوه تکامل انسانهای کامل و انسانهای ناقص
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 400 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
بحث در این است که با توجه به خلقت آدم و اینکه ابلیس از جن است و قبل از آدم خلقت شده، مراد از این قبل چیست؟ در این سخن کدام مرتبه اراده شده که خدا فرموده: و الجان خلقناه من قبل من نار السموم؟ یعنی جان را که پدر، مبدأ و سرچشمه جن است قبل از آدم از نار سموم خلقت کردیم.
معلوم شد که مراد از قبل قبل از بدن هورقلیایی و بدن دنیوی آدم میباشد. اگرنه آدم به جمیع مراتبش بر جن مقدم است. آدم به جمیع مراتبش در رتبه انسانیت میباشد که بر جن مقدم و جن از او متأخر است. بلکه جن ظل و شعاع رتبه انسانیت است.
برای توضیح این مطلب لازم است با یک اصطلاح از اصطلاحات حکمت بزرگان+ آشنا شویم. البته در جاهای دیگر هم لازم میشود و به درد میخورد. آن این است که در حکمت بزرگان ما+ «وجود» را به دو قسمت تقسیم میکنند. این تقسیم وجود به دو قسمت مانند تقسیم سایر حکماء نیست که وجود را به تقسیمهایی مثل وجود رابطی و وجود نفسی تقسیم میکنند و اینگونه تعبیرات را دارند. آنها مراد
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 401 *»
نیست. چون میدانیم در خود «وجود» اصطلاح بزرگان ما با اصطلاح آنها فرق دارد. آنها روشن نکردهاند که مقصودشان از وجود چیست. درست است میگویند هستی لکن کاملاً روشن نکردهاند که حقیقت و موجودی را که در خارج میبینیم مثل این انسان وجودش چیست؟ با کلمه وجود کدام یک از مرتبههایش را اراده میکنند؟ روشن نکردهاند و خودشان هم اقرار میکنند: «و کنهه فی غایة الخفاء»([42]) یعنی حقیقت وجود را نشناختهاند. ما به اصطلاح آنها کاری نداریم.
در اصطلاح مشایخ ما+ که همان اصطلاح محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ است «وجود» همان تحقق و تمثّل است. تحقق و تمثل در ظرفی از ظرفهای خارج را «وجود» مینامند. دلیلشان هم عبارت خطبه مبارکه امام؟ع؟ است: لمیمثّل فیکون موجودا([43]) خداوند تمثل نیافته که موجود باشد.
پس وجود به معنای تمثل و تحقق در ظرفی از ظرفهای هستی، امکان و ظرفهای خلقی است. مثل این موجوداتی که در این عالم میبینیم و همینطورند موجوداتی که در عالمهای دیگر وجود داشته و در ظرفهای مختلف به هر گونه متحققند. خلاصه در ظرفی از ظرفها و در مرتبهای از مراتب عالم که متحقق بود آن را موجود میگویند.
گاهی موجود، یک موجود عقلانی است که در ظرف عالم عقل موجود و تحققش تحقق عقلانی است. گاهی موجود نفسانی است و در عالم نفوس متحقق است. تا اینکه یک موجود هم موجود جسمانی است و در عالم جسم متحقق است. همینطور گاهی موجود در عالم جزء و افراد متحقق است یا در عالم مطلقات و کلیات تحقق دارد. و مراد این بزرگواران از وجود، تحقق، تمثل و هستییافتن در ظرفی از ظرفهای
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 402 *»
عالم امکان و مرتبهای از مراتب مخلوقات است. پس موجود به این معنی است.
وجود به این معنی را به دو قسم تقسیم میفرمایند. یا وجودی یعنی تحققی به طور نقصان است و یا یک تحقق و وجود به طور تام و تمام است.
از موجود و وجود تام در اصطلاح آلمحمّد؟عهم؟ به «کلمه تامه» و «کلمه تمام» تعبیر آورده میشود. چون تمام موجودات کلمات تکوینیه هستند. همانطور که میبینید قرآن کلمات تدوینی است هر موجودی هم در لوح و ظرفهای وجود خود کلمه تکوینیه به حساب میآید. پس هر موجودی کلمهای از کلمات تکوینیه الهیه است که خداوند او را تحقق بخشیده و به او وجود داده است.
به همین جهت درباره حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام در قرآن تعبیر به کلمه آمده است. میفرماید: بکلمة منه اسمه المسیح عیسی ابن مریم([44]) حضرت عیسی کلمه البته کلمه تامه است و اتمّ کلمات محمّد و آلمحمّدند؟عهم؟ که در دعاها میخوانیم: اللهم انی اسألک …. بکلماتک التامات.([45]) کلمات تامات یعنی کلمههایی که تمام است و هیچ نقصانی در آنها وجود ندارد. بلکه تمامبودن سایر کلمات تامه به برکت تمامبودن کلماتی است که محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ میباشند.
پس کلمات به این معنی است. به همین جهت این موجودات، این صاحب وجودها و متحققها که تحقق پیدا کردهاند، به حسب صورت، نوع وجود و تحققشان دو دسته میشوند. دیگر اگر به وجود تعبیر میآورم برای آن است که تحقق را تکرار نکنم. چون وجود به اصطلاح مشایخ+ که همان اصطلاح آلمحمّد؟عهم؟ است معلوم شد.
وجود که دو قسم شد، موجوداتی هم که صاحب این وجودند خواهنخواه دو
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 403 *»
دسته و دو قسم میشوند. یکی موجود تام و تمام است و یکی موجود ناقص و ناتمام. موجود تمام یا به تعبیر و زبان دعاها، روایات و آیات «کلمات تامات» یعنی موجوداتی که به وجود تمام موجود شده و نوع وجودشان وجود تمام و کامل است.
موجوداتِ تمام عبارتند از موجوداتی که تمام کمالات عرصه خودشان در آنها بالقوه وجود دارد. تمام کمالات رتبه خودشان در آنها بالقوه موجود است.
به طوری که اگر دست تربیت و تکمیل الهی در کار آمده و به آن موجود تعلق بگیرد، اسباب و شرایط کمال، تکامل و ترقی برای آن وجود فراهم شود؛ تمام کمالات ممکنه آن عرصه از آن موجود استخراج میشود. اگر اسباب و شرائط تکمیل فراهم شد و دست تربیت این موجود را پرورانید تمام کمالات ممکنه و بالقوه را که خدا در قابلیتش گذارده از او استخراج میکند و همه کمالات در او بالفعل میشود.
در عین حال ماده این موجود همانی که بوده است، هست. برای مادهاش تغییر، تحول و استحالهای فراهم نمیشود. دگرگونی برای خود ماده نیست.
مثلاً فرض بفرمایید تمام کمالاتی که در عرصه نقصان برای یک انسانِ این عرصه ممکن است فراهم شود خدا بالقوه در این انسان گذارده است. پس وجود این انسان یک وجود تمام است. این انسان به وجودی موجود است که آن وجود تمام است. هر انسان کلمهای از کلمات خدا است و ممکن است برای او جمیع کمالاتی که در این عرصه برای این انسان ممکن است به طور بالقوه فراهم شود.
انبیاء، علماء و حکماء از اسباب و شرائط ترقی و تکامل این انسان هستند. دعوت انبیاء و اولیاء، زحمات کاملين و علماء ربانی همه و همه برای همین است که آنچه در کمون این انسان به طور قوه قرار داده شده آنها را به فعلیت بیاورند و این انسان را در همین رتبه خود موفق کنند و او را از ترقیکردن و ظاهرشدن کمالاتش متمکن سازند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 404 *»
مسأله تربیت، ترقی و تکامل به دست مربیان، همینطور ادامه دارد. حتی به دامنه قیامت هم میرسد که اگر انسانیتها هنوز خوب بالفعل نشده آنجا توسط شفاعت شافعين بالفعل شود. شفاعت شافعين برای نجات مؤمنين و اهل نجات است.
از این طرف هم در دنیا سجینیها برای اهل سجین شفاعت میکنند. رؤساء کفر و ضلالت به وسیله ایادی خود شفاعت میکنند. دست اشخاص را میگیرند و با خود به سجین میبرند و کمالات سجینی را از آنها استخراج میکنند.
شفاعت دو طرفه است. هر دو طرف به شفاعت نیازمند هستند. عرصه نقصان اینگونه است. هم آنهایی که میخواهند علیینی شوند به ذیل عنایت انبیاء و اولیاء سلام اللّه علیهم اجمعین باید متمسک بشوند تا کمالات علیینی از ایشان به برکت شفاعت آن بزرگواران استخراج شده و کمالات ممکن برایشان بالفعل گردد.
همچنین سجینیها هم خودشان بدون عنایت و تعلق ظلمت از رؤساء کفر و ضلالت به سجین نمیتوانند بروند. مفت که سجین نمیروند. لیهلک من هلک عن بینة([46]) او هم حتماً به ذیل عنایت رؤساء کفر و ضلالت، رؤساء شقاوت و نفاق باید متمسک شود. مرتب به طرف آنها متمایل گردد تا کمالات سجینی از این شقی هم استخراج گردد و یک انسان سجینی شده از این دنیا برود.
لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین([47]) به خدا پناه میبریم. خدا انسان را برای علیینیشدن خلق کرده است. لکن وقتی دعوت انبیاء را اجابت نکند بلکه به عکس، دعوت رؤساء کفر و سجین را اجابت کرده، به طرف آنها متمایل شده و محبت آنها را ورزد با حق و اهل حق بغض و عداوت داشته باشد خواهنخواه از او کمالات سجینی استخراج میشود. آنگاه در سجین به ایشان ملحق
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 405 *»
خواهد بود. این یک نمونه بود که برای موجوداتی که به یک تحقق تمام متحققند عرض کردم. موجودی که دارای وجودی تام است به حسب خود و در جای خود کلمهای تامه است.
از این جهت یک وقتی به شوخی میگفتم ما ناقصين هم کاملیم. یعنی ما در رتبه و به حسب خود یک کلمه تامه هستیم. برای ما هم در رتبه خودمان به طور لایتناهی ترقی امکان دارد. در همین رتبه نقصان به طور لایتناهی ممکن است ترقی کنیم. ولی به کمترین و پایینترین درجه نجابت جزئیه هم نخواهیم رسید. با آنکه ترقی ما ناقصين لایتناهی است. چون بارها گفتهایم که کمال حد یقف ندارد.
از قدرت خدا هیچ استبعادی ندارد که ماهیتی بیافریند که بالنسبه به مرتبههای مافوق همیشه ناقص باشد. در هر مقام و درجه کمال که قرار بگیرد باز همواره نسبت به رتبه بالا ناقص باشد و هیچ وقت هم به آن درجه نرسد. با وجود این خداوند در جای خودش مرتب به او افاضه بفرماید و او همواره ترقی کند و برای این ترقی هم نهایت نباشد. برای قدرت خدا چه مانعی دارد؟
بشر است که مینشیند و قدرت خدا را با قدرتهای محدود خود مقایسه میکند. آن وقت میگوید نمیشود که ما همیشه در جای خود باشیم و فیض هم مرتب برسد و باز سر جای خود باشیم. پس؛
از عبادت نی توان اللّه شد | میتوان موسی کلیم اللّه شد |
نعوذباللّه. آنجا هم که میگوید «از عبادت نی توان اللّه شد» مقصودش این است که تا وقتی بنده در سیر و سلوک و در مقام عبودیت واقع است خدا نمیشود. لکن اگر یک وقتی از مقام عبودیت توانست خارج شود و برایش دیده وحدتبین حاصل شد و به طور کلی برایش تعینِ ماهیت برطرف گردید، آنجا دیگر خدا است. آنجا دیگر عبد نیست.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 406 *»
«از عبادت نى توان الله شد» یعنی تا وقتی در مقام عبودیت است اللّه نیست ولی وقتی از مقام عبودیت گذشت و تعین او برطرف شد دیگر عبدی نیست تا در عبودیت باشد. این خودِ خدا است نعوذباللّه. وقتی که تعین برطرف شد خدا میشود. چنانکه صریح گفتهاند: «المرء قائم علی بساط الشریعة ما لمیصل الی مقام التوحید فاذا وصل الی مقام التوحید سقطت عنه الشریعة» بنده بر فرش شریعت برپا است تا هنگامی که به مقام توحید نرسیده باشد پس هنگامی که به مقام توحید رسید شریعت از او ساقط میگردد. این بیان محییالدین است.
حالا آن که این بیت را گفته مقصودش همین بوده است. اما در مصرع دوم میگوید «میتوان موسی کلیم اللّه شد» یعنی وقتی ما عبادت کردیم و پی در پی هم به ما فیض رسید از درجه خود ترقی میکنیم و موسی میشویم.
از این جهت عرض کردهام که اینها مقامات اولیاء را ردیف مقامات انبیاء میدانند. چون نبوت دامنه محدودی داشته و اینها دیگر بر خلاف ضرورت اسلام و مذهب نمیتوانستند سخن بگویند که بگویند خود موسی میشود و مثل موسی نبی است. این جرأت را نداشته و ندارند.
الحمدللّه اسلام دهانهایشان را بسته است. چون انبیاء صد و بیست و چهار هزار نفر هستند نه کمتر و نه بیشتر. قبل از آدم که نبی انس نبوده، بعد از خاتم؟ص؟ هم که در سلسله انبیاء انس نبیی نیست. چون صد و بیست و چهار هزار پیغمبر مُهر شده و مشخص شدهاند این صوفیه دیگر نمیتوانند بگویند ما هم نبی میشویم. اگر نه ادعای نبوت میکردند. وقتی ادعای الوهیت میکنند آیا ادعای نبوت نمیتوانند بکنند؟ ادعای الوهیت میکنند اما الحمدللّه جرأت نمیکنند ادعای نبوت بکنند.
ناچار میگویند مقام ولایت طوری است که با انبیاء ردیف میشود. یعنی فرض کنید قوس نبوت از آدم شروع شده و به خاتم خاتمه پیدا میکند. باز از همین جا برای
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 407 *»
بشر، اشخاص و انسانها که در سیر و سلوک میباشند، در عبودیت و اکتسابات حرکت میکنند بالا رفتن امکان دارد ولی در مسیر و مقامات ولایت.
ولایت نیم دایره دیگری است که در مقابل قوس نبوت قرار میگیرد. قوس و نیم دایرهای دیگر در مقابل این قوس نبوت است. در مسیر ولایت که حرکت میکنند هر ولیی در برابر نبیی قرار میگیرد و همرتبه او میشود. ولایت در هر دو مشترک است لکن نبی مأمور به ابلاغ و دعوت است. اگر زمینه فراهم شد مأمور به اظهار معجزه است. اجازه دارد معجزه انجام دهد. اینها شئونات نبوت است. اما ولیی که در مقابل او قرار میگیرد اگر چه در جمیع شئونات و مقامات باطنی با او یکی است ولی در ظاهر مثل او اجازه دعوت، اعجاز و … را ندارد.
از این جهت میگویند اگر از ولیی کرامتی سر زد در معرض خطر قرار میگیرد، آلوده میشود و ممکن است صدمه ببیند. چون ممکن است مردم دورش جمع شوند و در اثر جمع شدن مردم مغرور بشود، از سیر و سلوک بماند و در همانجا متوقف گردد. از این جهت گفتهاند: «کرامة الرجال حیض الرجال» یا «کرامة الاولیاء حیض الاولیاء» یعنی اگر ولی کرامت کرد احتمال آلودهشدنش هست. ممکن است آلوده شود از این جهت ولی باید سعی کند که کرامت اظهار نکند.
چیزهای عجیب و غریب هم نقل میکنند. میگویند یکی از اینها به شخصی رسید که مرغ بریان کرده بود و میفروخت. گفت هر مرغی چند است؟ گفت هنوز این مرغ شیخخور نشده است. یکچنین تعبیری کرد و اطرافیان خندیدند. او ناراحت شد و یکدفعه به همین مرغهای بریان گفت: کیش. همه پر در آوردند، پریدند و رفتند. مردم دورش جمع شدند. میگفتند: این ولی خدا است، این ولی خدا است. دید بد طوری شد. «کرامة الاولیاء حیض الاولیاء» اگر بخواهد بگوید راست میگویید دورش را میگیرند، برایش اسباب توقف فراهم میکنند. چارهای ندید جز اینکه شروع کرد
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 408 *»
اطراف خودش ادرار کردن و دور خود چرخیدن. گفتند: نه بابا این دیوانه است. او را گذاشتند و رفتند. میگویند مردمی که با کیشی بیایند و با جیشی بروند به چه درد میخورند؟ این سخن از حرفهای خوبی است که شخص مؤمن، عالم و حکیم واقعاً به استقبال و اقبال مردم نباید فریب بخورد.
نوع مباحثشان اینگونه است که برای این انسان به اینطور مطالب قائلند. سرّش هم همین است که قدرت خدا را محدود میکنند. مقیاسِ قدرت خدا را قدرت خود قرار میدهند.
مثلاً فکر میکنند وقتی شخصی هزار تومان نداشت کمکم ده تومان، ده تومان که به او دادی هزار تومان جمع میشود. دیگر هزار تومان دارد. به همینطور تصور میکنند اشخاصی که در سیر و سلوک هستند مرتب ترقی میکنند. خدا هم به ایشان افاضه فیض میکند. پس همیشه در این درجه که نمیشود بماند. بالا باید برود و ردیف انبیاء قرار بگیرد. حتی یک وقتی عباراتشان را خواندیم که مثلاً ردیف رسولخدا؟ص؟ قرار میگیرند. به این عقائد هستند.
ولی ما به برکت فرمایشات بزرگان+ فهمیدیم که از قدرت خدا هیچ دور نیست. قدرت خدا به حدی محدود نمیشود. هر کس قدرت خدا را به حدی محدود کند به خدا کافر شده است. همانطور که اگر رحمت خدا را به حدی محدود کرد کافر است. انه لاییأس من روح الله الا القوم الکافرون.([48])
علت یأس کافر از رحمت خدا چیست؟ این است که رحمت خدا را محدود میکند. وقتی محدود کرد از رحمت خدا ناامید میشود. مثلاً میگوید من با این کفر، شقاوت، الحاد یا با این جرم و طغیان اگر توبه هم بکنم توبهام قبول نمیشود. رحمت خدا شامل حال من نمیشود. پس چون رحمت خدا را محدود میکند فرمودهاند: از
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 409 *»
رحمت خدا مأیوس نمیشوند مگر کسانی که کافرند. کفر اینطوری است. رحمت و قدرت فرق نمیکند. قدرت را هم نمیشود محدود کرد قدرت خدا حدی ندارد.
حالا از قدرت غیر محدود خدا، از قدرت لایتناهی بمالایتناهای خدا بعید نیست که ماهیتی بیافریند که به آن دائماً افاضه فیض بفرماید اگر تعبیر درست باشد تا خدا خدا است به آن افاضه فیض بفرماید و آنچه در امکان او از کمالات است خدا با اسباب تدبیر و تقدیر استخراج بفرماید؛ با اینهمه این موجود از همانی که هست خارج نشود و فیض خدا انقطاع پیدا نکند و این موجود هم به حد و مرز بالاتر نرسد. که به طور مکرر گفتهایم و بحمداللّه روشن است.
از این جهت میگوییم این موجود مثلاً همین انسان ناقص نسبت به درجه بالا که مقام نجابت است ناقص است. همیشه هم ناقص میباشد هر چه به او افاضه فیض و امداد شود به پایینترین درجات نجابت هم نخواهد رسید. این مسلّم است از آن طرف خدا در حد خودش جمیع کمالاتی که در او قرار داده، ممکن است توسط اسباب و شرائط تکمیل و تکمل بالفعل شود.
پس وقتی که این موجود را به حسب خود با موجود دیگری که وجود ناقص است میسنجیم و مقایسهاش میکنیم میگوییم این کلمهای تامه، موجودی تمام و فردی کامل است. نوع وجودش نوع تام است و موجودی با چنین وجود به حسب خود و در جای خود کامل و کلمه تامه است.
دقت دارید که این توضیحات برای همین جمله بود که «ماده از آنچه که هست خارج نمیشود». ماده و خمیرهاش همانی که بوده هست. این انسان ناقص هر چه هم ترقی کند هیچ وقت ماده و خمیرهاش از مرتبهاش خارج نمیشود. در دنیا که معلوم است.
در آخرت هم که در بهشت است و شما میدانید بهشت تمام نعمتهایش خالص است. به آن امدادات بهشتی ترقیات فراهم میشود. امداداتش حتی خوراکش
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 410 *»
دو جهتی است. هم بدن و هم روح را احیاء دارد. آشامیدنیهایش دو جهتی است هم بدن و هم روح را زنده دارد. هم حیات بدنی و هم حیات روحی دارد. همینطور حتی نگاه کردن. انسان در آنجا نگاه که میکند و از نعمتهای بهشتی لذت میبرد این لذت هم احیاء و ترقی بدن است و هم ترقیات دیگر. ان الجنة اسفلها طعام و اعلاها علم.([49]) اعلایش همین حیث اعلای بهشت و اسفلش هم همان حیث اسفل است.
پس هر چیزی در بهشت اعلایی و اسفلی دارد. اعلایش علم است یعنی ترقیات علمی و خوراک انسانیت است. اسفلش خوراک مراتب پایین است. با آنها ترقیات و احیاء مراتب پایین انجام میشود. شما ببینید بهشت چقدر زیبا است! سبحان اللّه! چقدر قشنگ است!
در بهشت نعمتها همه خالص است. در آنها دیگر افسردگی، پیرمردی، ضعف و رنجوری، مریضشدن و اینها نیست. نعمتها همه خالص است هیچ همراه نقمت و گرفتاری و ابتلاء نیست. پس ترقى در بهشت براى مؤمنين چه خبر است؟! بهشت را هم که به دوام و ابدیتش معتقدیم. بهشت جاوید است و انقطاعپذیر نیست. بهشت جاوید با آن نعمتهای خالص که همهاش ترقی است.
ما اکنون اینجا هستیم و همانطور که معتقدیم همراه با بصیرت و معرفت، مقام بزرگان را بالای سر خود میبینیم. خودمان را زیر پای ایشان دیده و معتقد هستیم. خدا بصیرت والاتری عنایت کند که بیشتر ببینیم زیر پای ایشان واقع و در پرتو ایشانیم. همه عنایات و فیوضات از امام زمان صلوات اللّه علیه به بزرگان میرسد. بعد به اصطلاح از ایشان برای ما سرازیر میشود. یعنی آنها خالص فیض را میگیرند و مناسب شأن ما به ما افاضه میفرمایند. در دنیا که اینگونه است آخرت هم همینطور است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 411 *»
در آخرت با آنکه بهشت ادامه و ابدیت دارد و جاوید است با آن نعمتها و ترقیات که همواره امدادات میشود باز تا خدا خدا است و مؤمنين در بهشت هستند که دیگر تا ندارد انشاءاللّه خود را همیشه زیر پای بزرگان دین میبینیم. همیشه با چشم میبینیم که فیض به دست ایشان رسید و بعد ایشان فیض را به ما میرسانند.
امیدواریم بهشتی باشیم. همینطور که الحمدللّه در دنیا ما را در بهشت قرار دادند این بهشت را به بهشت آخرت متصل کنند. دیگر در این بین، برزخی قرار ندهند که ما نمیتوانیم. امیدواریم همین بهشت را به بهشت آخرت متصل کنند. ما طاقت دیدن برزخ و فاصله گرفتن از بهشت را نداریم. متصل بفرمایند به طوری که الآن که الحمدللّه در بهشت هستیم وقتی قرار شد بمیریم اول مرگ هم چشم باز کنیم و خود را باز در بهشت ببینیم. یعنی در محضر اولیاء و دوستان محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ در نعمتها و خشنودی آلمحمّد؟عهم؟ و اولیاء باشیم. آنجا هم باز خود را همیشه زیر پای بزرگان مشاهده میکنیم. آنطور نیست که یک وقتی ترقی کنیم و ردیف بشویم.
پس مطلب روشن است که وجود با آنکه وجودِ تام است و موجود به این وجود به حسب خود کلمه تامه است. اما ماده تغییر نکرده و استحاله پیدا نمیکند.
شاید اگر مثال روشنتری عرض کنم مناسب باشد. فرض کنید در اصطلاحات فقهی میگویند اگر سگی در نمکزار افتاد نمک میشود. اصلاً ماده عنصری او به نمک تبدیل شده و نمک میشود. صورت سگبودن تغییر یافت و صورت نمکبودن در این ماده پیدا شد. ماده یکی است هیچ فرق نمیکند. ماده استحاله پیدا نکرده لکن صورت تغییر کرده است. این صورت جدید در امکان همین ماده بود.
همانطور که مثلاً میشود همان نمک را داخل غذائی کنند و بدهند گوسفندی بخورد. چون گاهی به غذای گوسفندها نمک میزنند. همان نمک و همان ماده است که در بدن گوسفند جزو بدن گوسفند میشود. شکل، حد و صورتِ گوسفندی بر همان ماده پوشیده میشود.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 412 *»
پس همانطور که صورت سگبودن از اموری است که برای آن ماده ممکن است، صورت ملحی و نمکی هم از امور و کمالاتی است که برای آن ماده ممکن است. بعد هم صورت گوسفندی برای آن نمک ممکن است.
تمام صورتهایی که ما در این عالم میبینیم حتی صورتهایی که نمیبینیم، همه صورتهایی است که ممکن است. یعنی کمالاتی است که برای این مادههای عنصری ممکن است. اگر اسباب و شرائطی به این ماده تعلق بگیرد از این ماده استخراج میشود.
پس آنچه از کمالات که برای این ماده میسر و ممکن است از این ماده میتوان استخراج کرد اما خود این ماده استحاله پیدا نمیکند. این ماده همانی که بوده هست. ماده عنصری عوض نمیشود.
الآن میبینید چقدر از عمر این عالم میگذرد و چقدر صورتها بر همین ماده عارض شده و مرتب تغییر و تحول پیدا کرده است. اصلاً جز تغییر و تحولِ صورت هیچ چیز دیگر نیست. فقط صورت است.
الحمدللّه هماکنون ما شخصیتهای محترمی هستیم که دور هم جمع میشویم. خیلی محترم، معظم و مکرم هر کداممان کسی هستیم و عناوین مختلفی داریم. اما همین مادهها در دویست سال قبل یا سیصد سال بعد چه بوده و چه خواهند بود؟ یا باز زمین است یا آجر یا درختی یا بدن یک حیوانی است. دیگر همین عنصریت است. این است و غیر از این نیست. همانگونه که همین درختها یا حیوانات همه همینطور بودهاند.
ماده این عالم اینطور است که صلاحیت استخراج تمام این صورتها را دارد. اسباب و شرائط تربیت و تکمیل که به این ماده تعلق میگیرد مرتب از آن، صورتها را استخراج میکند. تا وقتی شرائط و اسباب فراهم است این بدن بدن گوسفند است و
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 413 *»
صورت گوسفندی به روی این بدن پوشیده شده است. تا در نمکزار افتاد و نمک شد باز همان ماده است ماده عوض نشد و استحاله پیدا نکرد. یعنی خود ماده تغییر پیدا نکرد که غیر از آن ماده بشود. همان است ولی صورت نمکی از آن استخراج شد. چون شرائط و اسباب تعلق گرفت و این صورت را از آن استخراج کرد.
اینها از کمالاتی است که در امکان خود این ماده قرار گرفته که به وسیله اسباب، ابزار و شرائط تکمیلی مرتب استخراج میشوند. اینچنین موجودی که به این نوع وجود تام متحقق است مادهاش تغییر نمیکند. ماده همین که هست، هست.
البته این را به عنوان مثال عرض کردم. در مورد پیدا شدن صورتها و سالم ماندن مادهها کلمات تامات همینطورند. در مرحله اول محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ کلمات تامات الهیه هستند. در مقام و رتبه این بزرگواران تمام کمالاتی که در آن عرصه ممکن میباشد در وجود ایشان موجود و متحقق است. نوع وجود آن بزرگواران یک وجود کامل و تمام است. خودشان هم موجود و متحقق به این نوع و کیفیت از تحقق میباشند. اینها کلمات علیای الهیه و کلمات تامات علیا هستند.
بعد از ایشان انبیاء میباشند. انبیاء در مقام و رتبه خودشان کلمات تامه علیا هستند. یک درجه نسبت به محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ پایینترند. از این جهت نسبت به ایشان سُفلا میباشند. لکن در رتبه خود کلمات تامه هستند و به یک تحقق و وجود تام متحقق و موجودند. و معنی تام این است که آنچه از کمالات در رتبه ایشان ممکن است در ایشان به طور بالقوه وجود دارد. به حسب اسباب و شرائط تکمیل و تکمل از آنها استخراج میشود.
از این جهت ممکن است یکی از آن بزرگواران در گهواره بگوید: انی عبدالله آتانی الکتاب و جعلنی نبیا.([50]) ممکن است به یکی دیگر از ایشان در سیزده سالگی ملکوت
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 414 *»
آسمان و زمین نمایانده شود: و کذلک نری ابرهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین.([51]) در حدود سن سیزده سالگی بر حضرت ابراهیم؟ع؟([52]) به کشف فؤادی کشف شد. برای او معرفت فؤادی فراهم شد. خدای خود را شناخت و به مظاهر تعریف و تعرّف در این سن به خدا معرفت پیدا کرد. هر کدام به حسب اسباب، شرائط و اقتضاءات فرق میکرده است. حضرت موسی به طوری حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیهم السلام هم طوری. پس آنچه از کمالات که برای رتبه ایشان ممکن باشد در ایشان بالقوه هست و باید استخراج شود.
حتی عرض میکنم محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ هم در مقام تعیناتشان همینطور هستند. آنجا هم خدا در تعین و مقامات تعینی ایشان آنچه که از کمالات ممکن میباشد، در ایشان قرار داده است.
از این جهت ترقی برای آنها هم حد توقف ندارد. آنها هم ترقی و تکاملشان به یک جایی متوقف نمیشود. اما ما از این حرف چه میفهمیم؟ و کجای سخن و کجای مطلبیم؟!
تعبیری میگوییم که رسولاللّه؟ص؟ عرض میکردند: رب زدنی فیک تحیرا([53]) یا آنکه خدا فرمود: و قل رب زدنی علما.([54]) معلوم است که ایشان هم به واسطه همان اعمال ذاتیه مرتب ترقی میفرمایند و خدا هم مرتب به ایشان در مقامات تعیّنی افاضه فیض میفرماید وحد توقفی هم برای تکامل ایشان نیست.
اینها کلمات تامه علیا هستند. بعد از رتبه ایشان انبیاء کلمات تاماتند که
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 415 *»
نسبت به سایر خلق علیا و نسبت به محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ سُفلا میباشند. بعد از ایشان مقامات انسان است.
انسان که میگوییم یعنی کاملين و ناقصين. کاملين شیعه در حدی و ناقصينشان در حدی هستند. کلمه انسان شامل هر دو هست. همینطور که به عرش و کرسی جسم میگوییم، به افلاک هم میگوییم، به زمین هم میگوییم، به موالید هم جسم میگوییم. ولی اطلاق اینها چطوری است؟ در جای خودش باید بحث شود.
پس کاملين شیعه و بزرگان دین هم در رتبه خود کلمات تاماتند لکن سفلا. این انسانها هم نسبت به مراتب مادون کلمات علیا هستند لکن در حد خود نسبت به مراتب بالا ناقصند.
مقصود این است که بدانیم، هر موجودی که در عالم خود قرار گرفته از ده قبضه فراهم شده است: نُه قبضه آسمانی و یک قبضه زمینی. معنای قبضات این است که آنچه از کمالات که در این درجه و رتبه ممکن است در وجود این موجود جمع میباشد.
أتحسب انک جرم صغیر | و فیک انطوی العالم الاکبر([55]) |
امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه میفرمایند: تو فکر میکنی جرم کوچکی هستی و حال آنکه تمام این عالم بزرگ در تو قرار گرفته است. تو فشرده همه این عالم میباشی. از تمام این عرش، کرسی، آسمانها و از همه مراتب زمینی در تو قبضهای هست. یعنی کمالاتی که برای تو و در وجود تو بالقوه قرار گرفته، تمام کمالاتی است که در این رتبه برای این موجود ممکن است فراهم شود.
اسباب ترقی و تکمیل هم فراهم است و انسان خود را در معرض اسباب باید قرار
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 416 *»
دهد. در معرض عوامل و شرائط تکامل قرار بدهد: ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها([56]) امیرالمؤمنین؟ع؟ میفرماید: بدانید برای پرورنده شما در دوران زندگیتان نسیمهای جانبخش و کمالبخشی وجود دارد. این نسیمها میوزد اگر خودتان را در برابر این نسیمها قرار دادید از فیوضات آن نسیمها بهرهمند میشوید. اگر رفتید و در را بر روی خود بستید و خود را از این نسیمها محروم کردید، محروم خواهید شد.
میفرماید خود را در معرض اسباب ترقی و تکامل قرار بدهید. خودتان را در دامن اولیاء بیندازید. با قرآن و فرمایشات معصومين انس پیدا کنید. با فرمایشات بزرگان انس بگیرید. خودتان را در معرض خیرات قرار دهید. اعمال خیر انجام دهید و خودتان را در معرض دعای دعا کنندگان قرار بدهید.
معلوم است اولِ دعا کنندگان امام زمان صلوات اللّه علیه هستند. خودمان را در معرض دعای آن بزرگوار قرار دهیم، به اینکه خودمان را در معرض دعای کاملين شیعه قرار دهیم که دعا میکنند: اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات و المسلمین و المسلمات. خودمان را طوری قرار دهیم که این دعا شامل حال ما شود و درباره ما هم مستجاب گردد.
پس این معنای آن است که میگوییم هر موجودِ دارای وجود تام و متحقق به یک تحقق تام در او ده قبضه از مرتبه خودش هست نُه قبضه آسمانی و یک قبضه زمینی. تمام کمالات آن عرصه در وجود او بالقوه است. که اینها را در اثر ترقی و تکامل یافتن میتواند بالفعل سازد. این یک نوع وجود است.
وجود دیگر وجود ناقص و ناتمام است. به موجودی که به این وجود متحقق است موجود ناتمام و ناقص میگویند. آن، وجودی است که از یک حد و یک حالت
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 417 *»
تغییر نمیکند. یعنی مجموع کمالات آن رتبه در او بالقوه نیست تا در اثر تعلق اسباب و شرائط تکمیل خود را به کمالی برساند. همان که هست، هست. در همان حدود و صورت همیشه هست.
در همان صورت ممکن است لطیف و غلیظ بشود. در همان صورت مراتب غلظت و لطافتی پیدا کند. کمالاتش به همین است. آنچه از افاضات خیرات و امدادات که به او میرسد باز به همان حد خود او محدود است. از دایره وجودی او خارج نمیشود.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 418 *»
مجلس 20
(شب سهشنبه 10 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r تقسیم وجود به تامّ و ناقص
r مقصود از تمامبودن وجود و ناقصبودن آن
r عجز نظریه نسبیت از تعریف حقیقت مادّه
r جوهر، وجود تام و عرض، وجود ناقص است
r جوهر و عرض نسبی است
r معنای تنزّل موجود تام
r لوازم هر مرتبهای موجودات ناقصند
r لوازم تحقق دارند و تغییرپذیر نیستند
r بطلان حرکت جوهری صدرائی
r خلاصه مطلب
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 419 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
براى شناختن اینکه جن نسبت به انسان و نسبت به بدن هورقلیایی و بدن اُخروی او در چه رتبهای است، به یک اصطلاح از بزرگان ما+ باید توجه داشت.
آن اصطلاح این است که وجود دو قسم و تحقق دو گونه است. یکی وجود تام است و موجودی که به این نوع وجود، موجود میگردد موجودی تمام و کامل است. مقصود از این تمام بودن و کمال این است که اگر اسباب و شرائط تکمیل و تربیت به آن موجود تعلق بگیرد، آنچه از کمالات در رتبه او ممکن است و در قوه او است، آن کمالات را از آن موجود استخراج میکند و به فعلیت میآورد. مراد از کمال و تمام این است.
برای نزدیککردن مطلب به ذهن، نمونه خیلی محسوس و نزدیکی مثال زدهاند. فرض کنید سگی در نمکزار بیفتد و نمک شود. این جسم و ماده در امکان آن، صورت سگی و صورت نمکی هست. اسباب و شرائط استخراج صورتها که به ماده تعلق میگیرد، یک صورت را از آن ماده استخراج میکند. بدون آنکه خود ماده متغیر گردد و از جسم بودن خارج شود. جسم جسم و ماده ماده است. تحت هر صورت و شکلی که
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 420 *»
در بیاید حقیقت ماده به اصطلاح ماده نوعیه متحول نمیگردد. حقیقت ماده از ماده بودن خارج نمیشود.
درست است که مثلاً از نظر فیزیک یا علم طبیعی روز ممکن است گفته شود عناصر تشکیلدهنده سگ با عناصر تشکیلدهنده نمک به اصطلاح آن ذرات مولکولی در ترکیب شدن تفاوت میکنند. در تشکیل و تألیفیافتن مختلف میشوند که این صورتهای گوناگون استخراج میشود.
عرض میکنم خود ماده مقصود است. به تعبیر فیزیکی همان جرم مقصود است. جرم از جرمبودن خارج نمیشود. جرم تحت هر شرائطی جرم است به هر نوع ترکیب و تشکیل که فراهم گردد. اگر چه به واسطه اختلاف و نوع ترکیبها بر رخساره جرم صورتهای مختلف پیدا شود. باز جرم از جرمبودن خارج نمیشود.
الحمدللّه این مطلب روشن است که ما هم اگر میبینیم صورتها به واسطه اختلاف در ترکیب ذرات مولکولی فراهم میشود؛ تقریباً برای آن است که ما یک سمت و روی ماده را میبینیم. روی دیگرش را نمیبینیم. ماده روی دیگری هم دارد که اسمش را انرژی میگذارند. باز همین انرژی در شرائط مختلف چیزهای مختلفی است. نور، صدا، الکتریسیته و امثال اینها است.
خلاصه هر دو روی ماده فرق نمیکند. چون رو یک چهره و نمودی از آن است. حالا خود ماده چیست که این جرم و انرژی دو چهره از آنند؟ در واقع دو چهره برای حقیقت جسم هستند. آن حقیقت جسم هر چه هست، آن تغییر نمیکند.
گرچه به شکل جرم و ماده که باشد در اثر اختلاف تشکیل مولکولها به صورتهای مختلف در میآید. اگر انرژی هم باشد باز به صورتهای مختلف وجود دارد. ولی در نظریه نسبیت ثابت شده که اینها همه باز هم نمود جسمند. اما خود جوهر و حقیقت جسم چیست؟
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 421 *»
نظریه نسبیت تنها مخصوص اینشتین نیست. دیگران هم با او در این نظریه دست در کار بودهاند. کمکهای آنها دست به دست هم داده تا این نظریه تقریباً به اثبات رسیده است. آنها اقرار میکنند که نظریه نسبیت عاجز است از اینکه حقیقت جسم و ماده را بتواند بیان کند. حقیقت جسم را نتوانسته است بیان کند.
از این جهت هم بعضی طعنهوار بر اینشتین گفتهاند که ایشان هم برای بیان حقیقت ماده مثل حکماء ایدهآلیستی و به روش آنها در تعریف حقیقت جسم، کلمه جوهر را به کار برده است. در فارسی جوهر میشود. از ناچاری چون دیگر راهی به حقیقت جسم ندارند. با آنکه دو روی آن؛ روی جرمبودن و روی انرژیبودن را توانستهاند ببینند اما باز هم برایشان حقیقت جسم روشن نشده است.
پس اینکه میگوییم در موجودی که به وجود تام موجود است هر دگرگونی که دست دهد مادهاش از آنچه هست خارج نمیشود؛ مقصود ما همان حقیقت جسم است. مثلاً میگوییم اگر سگ در نمکزار بیفتد، صورت سگی از او گرفته شده و صورت نمک بودن بر او عارض میشود. این کمالی است که در اثر تعلق اسباب و شرائط از جسم استخراج شد ولى جسم از جسم بودن خارج نشد. جسم همانی که بود هست لکن این صورت در امکان او بود که به واسطه تعلق اسباب و شرائط استخراج شد.
اصلاً در این جهان ظاهری، آنچه مشاهده میکنیم یا نمیکنیم و نمیدانیم وجود دارد؛ همه همان کمالات و صورتهایی هستند که از ماده استخراج میشوند. همه اینها چه به شکل جرم چه به صورت انرژی از همین ماده و جسم استخراج شدهاند. صورتها و کمالات عارض بر جسم و حاصل از جسم است. انرژی هم جسم است. کاری هم که فراهم گشته و به کار دیگر تبدیل میشود جسم است. عمل، تفکر تمام اینها جسمند. همه اینها کمالاتی است که از جسم به وسیله اسباب و شرائط، استخراج شده و بالفعل میگردند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 422 *»
پس هر موجود مادی این عالم را که در نظر بگیرید، کمالات به طور قوه در امکان وجودش قرار دارد. خداوند اسباب و شرائطی فراهم کرده که به اشیاء مادی تعلق گرفته و از همین ماده کمالاتی که مشاهده میکنیم و نمیکنیم استخراج مینمایند. تمام فعالیتهایی که در کُرات دیگر یا روی این زمین و در این موالید موجود است، همگی استخراج کمالات و صورتهایی است که در کمون این ماده قرار گرفته است.
پس موجودی که به این نوع وجود متحقق باشد به حسب خودش کامل و تمام است. به اصطلاح مشایخ ما+ نوع وجودش «وجود تام» است.
اما وجود ناقص به طور کامل به عکس وجود تام است. یک نوع تحقق و وجودی است که اصلاً در آن صلاحیت دگرگونی نیست. موجودی را که به چنین وجودی متحقق و موجود شده در اصطلاح این مکتب «موجود ناقص» میگویند. یعنی هیچ صورتی را از او نمیشود گرفت و صورت دیگری برای او احداث کرد. همان صورتی که هست همان است و دگرگون نمیشود. این وجود، وجود ناقص و این موجود، موجود ناقص است.
البته میشود فرض کرد که به طور کلی به امکان برگردد. بعد خدا دوباره از عالم امکان به او بخواهد تحققی ببخشد. طور دیگری برای او صورت و کمالی فراهم سازد تا به آن کمال ظاهر گردد. باز تا به آن صورت متحقق شد دیگر برای او دگرگونی و تغییری نیست. به همین حال میماند اگر چه به طور دائم خدا او را احداث میفرماید و امداد میکند. ولی بیش از این صورتِ موجود برای او کمالی نیست. کمالی دیگر برای او نمیشود تصور کرد، که از این حالت و کمال در آید و به آن کمال و صورت دیگر متلبس و ظاهر شود. این نشدنی است.
اینجا تعبیری دارند که میشود گفت مطلب را به ذهن آشنایان با اصطلاحات نزدیک میکند. آن این است که فرض کنید آن وجود اول جوهر و این وجود دوم عَرَض است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 423 *»
جوهر و جواهر به صورتهای مختلف قابل دگرگونی هستند لکن ماده جواهر تغییر پیدا نمیکند. مثلاً جوهری که حقیقتش جسم است، از جسم بودن تغییر نمیکند اما در کمالات متغیر است. صورتهای مختلف بر او عارض و کمالات متفاوت از او استخراج میگردد. همینطور است جوهری که نفس یا عقل باشد. جواهر به طور کلی اینگونه هستند. وجودشان وجود کامل و تمام است. کمالاتی که در عرصه آنها ممکن است در آنها بالقوه وجود دارد و اسباب و شرائط، آن کمالات را استخراج میکنند.
اما عرَض اینطور نیست. کمال عرض همان است که هست و کمال دیگری برای او بالقوه نیست تا استخراج شود. تا وقتی عرض هست و خدا آن را نگاه داشته و اِبقاء و اِمداد میفرماید همین است که هست. دیگر از این صورت و کمالی که دارا است خارج نمیشود.
پس به طور کلی میتوانیم بگوییم اَعراض قابل دگرگون شدن نیستند و از آنچه هستند تغییر نمیکنند. به همین سبب وجود و تحققشان ناقص است. خودشان هم موجودی ناقص میباشند. ولی جوهرها مانند جسم و موجود جسمانی یا عقل و موجود عقلانی موجوداتی هستند که به تحقق و وجود تام و تمام متحققند. تمام کمالاتی که در رتبه آنها امکانش هست در قوه و امکان این موجود میباشد و آهسته آهسته به وسیله عوامل به ظهور میرسد.
چون جوهر و عرض از نظر مشایخ ما+ نسبی است همچنین همین دو وجود هم تقریباً نسبی است. پس موجوداتِ به این دو نوع وجود هم نسبی میشوند. تمام آنچه ما ادراک میکنیم و با هر مشعری از مشاعر خود میتوانیم درک کنیم همه از جهتی جوهر و از جهتی عرضند. این بحثها گذشته است. پس همه موجودات را از جهتی میتوانیم بگوییم کاملند و از جهتی میتوانیم بگوییم ناقصند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 424 *»
از آن جهت که میگوییم کاملند یعنی در امکان آنها تکامل بیپایان هست که صورتهایی که در آن عرصه ممکن است برایشان میشود حاصل گردد. از آن حیث که میگوییم ناقصند یعنی به همان حال که هستند، هستند. از همان حد و کمالی که دارند خارج نمیشوند.
مثلاً وقتی رتبه انسانی را با رتبه نبوت و انبیاء میسنجیم میگوییم: رتبه انسانی نسبت به رتبه نبوت عَرَض است و موجوداتش به وجود ناقص موجودند. یعنی از آن حد انسانی که برایشان فراهم است ــ که اسمش را صورت نوعیه میگذاریم ــ خارج نمیشوند. همیشه تا خدا خدایی دارد ــ که خدایی خدا تا ندارد ــ رتبه انسانی را محافظت میکند، احداث، ابقاء و امداد میفرماید اما این رتبه از همین نوع انسانی بودن خارج نمیشود. هیچ تغییر نمیکند. هیچگونه استحاله و دگرگونی برایش پیدا نمیشود.
ولی وقتی رتبه انسانی را در جایگاه خود میسنجیم، میبینیم این رتبه و موجوداتی که در آن هستند به یک وجود تام و کامل متحققند. یعنی تمام کمالاتی که در این عرصه میسر و ممکن است در تک تک این موجودات به طور قوّه قرار دارد. اسباب و عوامل که تعلق میگیرند این کمالات را پیدرپی استخراج میکنند.
پس چون جوهر و عرض در مکتب مشایخ ما+ دو امر نسبی هستند به این اعتبار، هر آنچه ادراک میکنیم یا از ادراکش عاجزیم به طور کلی همه را از جهتی میشود گفت جوهر و از جهتی میشود گفت عرض است. به همین علت از جهتی دارای وجود تمام و تام و از جهتی دارای وجود ناقص میباشد. از جهتی موجودی تام و کامل و از جهتی موجودی ناقص و ناتمام است. ناتمام یعنی همیشه در یک حال که از آن حالت و کمال خارج نشود.
مثلاً در مثال انسان دقت کنید. همین زید را در نظر بگیرید. ذات زید را که ملاحظه میکنیم، میبینیم موجودی تمام است که به یک وجود تام موجود است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 425 *»
یعنی تمام کمالاتی که برای زید میسر و ممکن است در او بالقوّه وجود دارد. اسباب و عوامل برای استخراج آن کمالات مرتب به او تعلق میگیرد.
مثلاً خواندن نمیداند برای او معلم قرار میدهند خواندن میآموزد. نوشتن نمیداند نوشتن به او میآموزند. همینطور پی در پی علوم مختلف را اکتساب میکند و این کمالات مرتب برای او فراهم میشود.
جسمش هم همینطور است. از زمانی که جسم زید نطفه است اسباب و عوامل پی در پی به آن تعلق میگیرد اما از جسم بودن خارج نمیشود. مرتب از او کمالات استخراج میشود تا وقتی که مثلاً مرگش فرا میرسد. پس زید خودش اینطور است.
اما حرکت زید را که با او میسنجیم، میبینیم موجودی است که به یک وجود ناقص موجود و متحقق است. از این جهت حرکت زید نسبت به زید یک موجود ناقص است. حرکت همیشه حرکت است چیز دیگری نمیشود. که مثلاً از خود حرکت کمالی استخراج شود که غیر حرکت باشد. این نمیشود.
پس وقتی حرکت را نسبت به زید میسنجیم، میبینیم وجود ثابتی دارد که دیگر برای این وجود ثابت نسبت به زید هیچ تغییر و کمالی نیست. پس میگوییم این وجود وجود ناقص است و این حرکت که به این نوع وجود متحقق است یک موجود ناقص و ناتمام است.
باز اگر حرکت را نسبت به اعراضش بسنجیم، خودش جوهر میشود. چون حرکت ممکن است بَطیء و کُند یا سریع و تند باشد. پس باز سرعت و کُندی دو عرض است که بر این جوهر پیدا میشود. حرکت را به این لحاظ که میسنجیم برایش جوهریتی پیدا میشود و باز به وجودی تام موجود میگردد. قابل این است که از او کمالاتی استخراج شود. اسباب و عوامل به او تعلق گیرد و او را از آنچه هست دگرگون سازد. از حرکت، سرعت یا کُندی پیدا میشود. این امور وقتی به طور نسبی
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 426 *»
میسنجیم ظاهر میشود. مثلاً حرکت مستقیم یا حرکت منحنی و از این قبیل حرکات. حرکت به این صورتها میتواند تحقق پیدا کند و ظاهر شود.
نتیجه سخن اینکه، موجودات عالم به طور نسبی دو دسته میشوند. چون وجود دو قسم است موجودات نیز به موجودات تام و ناقص تقسیم میشوند. اما موجودات تام در هر مرتبهای به همان تمام بودن خود تنزل میکنند. به ذاتشان تنزل نمیکنند بلکه با همان تمامیّت تنزل میکنند.
معنای تنزل کردن به تمامیّت این است که در هر جا که ظاهر میشوند قابل هستند که اسباب و عوامل به آنها تعلق گرفته، آنها را کامل سازد و مرتب کمالات را از آنها استخراج کند.
اینکه میفرمایند: وقتی خدا عقل را آفرید به او فرمود: ادبر عقل نیز اِدبار کرد.([57]) همینطور عالم به عالم پایین آمد تا این عوالم پیدا شد. در این خاک که تنزل کرد دیگر آخر مراتب نزول عقل بود. معنای اِدبار و نزول این نیست که خود عقل جایش را خالی کند و پایین بیاید. بلکه هر مرتبه تنزل عقل است که به واسطه عقل خلقت شده است. چون به واسطه عقل خلقت شده میگویند تنزل و ظهور عقل است. مثلاً عقل در مرتبه روح تنزل کرد. همینطور روح در مرتبه پایینتر تا به این جسم میرسد. اینها همه تنزلات یعنی ظهورات عقل است. تمام اینها عقل است که پایین آمده است.
عقل چون به یک وجود تام موجود بود و نوع وجودش تام و تمام بود، تمام این مراتب هم در جای خود دارای وجود تام بوده و به وجود تام موجودند. یعنی تمام کمالاتی که برای هر رتبه میسر و ممکن است و در هر یک از این موجودات هست که میتواند بالفعل شود؛ به وسیله اسباب و عوامل فعلیت پیدا میکند.
اما قسم دوم، موجودات یا وجودات ناقصهاند. آنها اموری هستند که در جمیع
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 427 *»
این مراتب لازمه هر مرتبهای هستند. مثلاً لازمه وجود عقل در جایگاه خودش عقلانیّت بود. وقتی به ظهورش تنزل کرد و عالم روح پیدا شد دیگر آن لازمه پایین نمیآید. تنزل نمیکند که پایین بیاید.
باز در مرتبه پایین که عقل تنزل پیدا کرد و روح شد، خدا روح را به عقل آفرید. در اینجا مرتبهاش مرتبه روحی و لازمهاش هم روحانیّت است. دیگر این لازمه در مرتبه پایینتر نمیآید. خدا بعد از مرتبه روح به وساطت عقل و روح، نفس را خلق کرد. یعنی به تنزل عقل، روح و بعد از روح، نفس پیدا شد. عقل در این مرتبه درست است که تنزل کرده اما تنزلش به یک وجود کامل و تمام است.
پس به عقل که دستور فرمود: ادبر تنزل کرد. عرض کردم عقل تنزل میکند و در هر مرتبهای قرار میگیرد یعنی هر مرتبهای به وسیله و وساطت عقل آفریده میشود، عقل که در آنجا میآید تنزل یا ظهورش کامل و تمام است. به یک تحقق تامی متحقق است.
معنای این سخن این بود که جمیع کمالاتی که در آنجا ممکن است، امکانش برای او فراهم میشود. اگر اسباب و شرائط، تعلق گرفت تمام آن کمالات را استخراج میکند. اینطور نیست که فقط همان کمالات موجوده باشد. بلکه خداوند تمام کمالاتی که ممکن است در قوه او میگذارد و با اسباب تربیت و شرائط تکمیل و تکمّل او را کامل میسازد. مرتب این کمالات از او استخراج میشود.
پس اینجا که این موجود به وجود تام موجود است لازمه رتبهاش به وجود ناقص متحقق است.
البته این هم بحثی است که آیا لازمه هم متحقق است؟ حق این است که خداوند همانطور که ملزومات را خلق میکند لوازم را نیز خلق مینماید. پس عبارت: «ذاتی شیء لم یکن معللا»([58]) از سخنان اشتباه است که باید دور انداخت. در نزد
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 428 *»
محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ اینطور نیست. لوازم چه ذاتی چه عرضی متعلق جعلند. جعل به لوازم هم تعلق میگیرد همانطور که به خود ملزوم تعلق میگیرد. خدا همانطور که شمس و خورشید را آفریده خورشید بودن را هم برایش آفریده است. خدا زردآلو را که آفرید زردآلو بودن را هم برایش آفرید.
اینکه میگویند «ما جعل الله المشمش مشمشاً بل اوجده»([59]) سخن صحیحی نیست. بلکه جعل اللّه المشمش و همچنین جعله مشمشةً. جعل به هر دو تعلق گرفته است هم به ملزوم هم به لوازم. این مطلب که الحمدللّه روشن است.
در هر صورت پس لوازم هر رتبه نیز متحقق، مخلوق و مجعولند. اما نوع وجودشان طبق این اصطلاح، وجود ناقص است. یعنی همان که هستند، هستند. دیگر تغییر پیدا نمیکنند. مگر به امکان برگردند و دوباره از امکان به یک شکل، صورت و طور دیگری متحقق شوند. و الا تا وقتی که هست و خدا او را امداد میکند و ابقاء میفرماید ــ که برای اِبقاء و امداد خدا «تا» نیست ــ آن لازمه همان که بوده، هست.
مثلاً لازمه عقل در رتبه خودش این است که عقلانی باشد. تمام لوازمش عقلانی است. پس لازمههای عقل در رتبه خودش که عقلانی است هیچگاه از عقلانیت خارج نمیشوند. همیشه متحققند و همیشه هم امداد و ابقاء میشوند. همواره لوازمی عقلانی هستند. هیچ تغییر نمیکنند.
اما در مقام تنزل، تا عقل تنزل کرد و روح شد یعنی به ظهورش روح شد باز لازمه این رتبه روحانیت است دیگر عقلانیت نیست. هر چه هم خدا آن را امداد کند و تا وقتی که خدا خدا است و امداد میفرماید که «تا» ندارد، این لازمه روحانی است. لازمه عقلانی نمیشود. چون رتبه روح است پس لازمهاش هم روحانی است.
باز تنزل میکند نفس میشود. خدا نفس را به عقل و روح میآفریند و تنزل و
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 429 *»
ظهور عقل است. در اینجا عقل به ظهورش نه به ذاتش تنزل کرده و نفس شده است و لازمهاش نفسانیت است. چون لازمهاش نفسانیت است دیگر این لازمه تغییر نخواهد کرد.
اسم این نوع وجودات را «وجودات ناقصه» میگذارند. موجود و متحقق به این نوع وجود و تحقق را «موجود ناقص» مینامند. همان که بوده همان است.
از این جهت گاهی اسم اینها را حروف میگذارند. در فرمایشات ائمه هدی؟عهم؟ از این نوع مقامات و وجودات و موجودات به حروف یا کلمات ناقصه تعبیر آمده است. «اطراف» هم گفته شده است.
همینطور عقل بعد از رتبه نفس، پایین آمده و تنزل میکند که رتبه طبع پیدا میشود. بعد رتبه ماده، بعد رتبه مثال و بعد رتبه جسم پدیدار میگردد. لوازم هر رتبهای در جای خودش همانى که بوده است هست.
الآن عقل در این تنزل به این عالم آمده است. در عالم جسم به ظهور خودش ظاهر گشت که این عالم جسم پیدا شد. خوب دقت کنید!حالا چون این عالم جسم تنزل عقل و عقلِ تنزلیافته است، پس تمام کمالاتی که در این رتبه برای جسم و تمام موجودات جسمانی میسر است در آن به طور بالقوه وجود دارد. اسباب و عوامل مرتب تعلق گرفته و این کمالات را استخراج میکنند.
اما جسمانیت، دیگر لازمه این رتبه است. از وقتی خدا جسم را خلق کرده ــ البته وقت زمانی منظور نیست چون برای عالم جسم وقت زمانی نمیتوان معین کرد که قبلاً زمانی باشد بعد جسم پیدا شده باشد. زمان مساوق با جسم و وقت جسم است که قبل از جسم نبوده است. اینکه «از وقتی» میگوییم وقت دهری مراد است.ــ از وقتی که خدا جسم را خلق کرده لازمه او را هم برای او خلق کرده که جسمانیت است. این لازمه تغییرپذیر نیست.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 430 *»
آنها که میگویند جسم در اثر حرکت جوهریه ممکن است نفس و بعد عقل بسیط شود. اینها سخنانی است که بر خلاف فرمایشات محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ است.
استدلال هم میکنیم. استدلال را اینطور باید گفت که لازمه، از وجودات ناقصه است. لازمه از وجوداتی است که نوعشان نقصان است. یعنی همیشه در یک حالند و هیچوقت دگرگون و استحاله نمیشوند. پس جسمانیت جسم که لازمه این رتبه است همیشه ثابت، بیتحول و بیتغییر است.
پس موجودات همه عوالم دو دستهاند. دیگر شما همه عوالم و تمام موجودات در همه رتبهها را به این دو دسته راحت میتوانید تقسیم کنید. موجوداتی که به وجود ناقص موجودند که وجودات و موجودات ناتمام میشوند و موجوداتی که به وجود تام متحققند موجودات تام و کلمات تام الهی میگردند. که در مرحله اول محمّد و آلمحمّدند؟عهم؟ و بعد همین رتبهها که همینطور پایین میآید در جای خود کلمه تامه هستند.
این کلمات تامه رتبههایی هستند که بزرگان ما آنها را رتبههای خلقی مینامند. مراتب تنزلی عقل است که در اثر اِدبار و تنزل عقل این رتبهها پیدا شده است. اما آن وجودات ناقص لوازمی هستند که برای این رتبهها در جا و رتبه خودشان پیدا میشود.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 431 *»
مجلس 21
(شب چهارشنبه 11 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r کمالات موجود تام در مراتب تنزّل آن بالقوه میشود
r اختلاف بزرگان+ با حکماء درباره تحققداشتن لوازم
r موجودات این عالم (جماد، نبات، حیوان، انسان)
r ملک و جن از موالید این عالم شمرده نمیشوند
r اعتدال بدن انسان در این عالم
r اطلاقات مَلَــک در قرآن و احادیث:
محمد و آل محمد؟عهم؟، انبیاء؟عهم؟، شیعیان کامل، اطراف وجودات،
روابط بین فعلها و مفعولها
r مراد از بالهای ملائکه و تعداد آنها
r رتبه ملائکه، رتبه ماده است و توضیح آن
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 432 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
در اصطلاح آلمحمّد؟عهم؟ موجودات به دو دسته تقسیم میشوند: یک دسته موجوداتی که کلمات تامات و جامعات نامیده میشوند و یک دسته از موجودات را حروف، خطوط و اطراف مینامند.
این تقسیمبندی از جهت کیفیت و نوع وجود اشیاء است. چون طبق فرمایشات بزرگان+ که از قرآن و احادیث آلمحمّد؟عهم؟ مستفاد است، نوع وجود بر دو قسم است. البته باید متوجه باشیم که مراد و مقصود از «وجود» همان تحقق در خارج است. متحققبودن در هر عالمی از عوالم یا در هر ظرفی از ظرفهای وجودی و عوالم خلقت را «وجود» میگویند.
«وجود» به معنای تحقق دو قسم است: وجود تام و وجود ناقص. موجودی را که دارای وجود تام باشد موجود تام یا کلمه تامه میگویند. موجودی را که به تحقق ناقصی متحقق باشد موجود ناقص میگویند. در اصطلاح لسان وحی و ائمه هدی؟عهم؟ حروف، اطراف، حدود و صور و … میگویند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 433 *»
به زبان حکمت جواهر و جوهرها موجوداتی هستند که به تحقق تام متحققند و کلمه تامه هستند. اما اعراض به تحقق ناقص متحققند. چون جوهر و عرض نسبی است پس هر موجودی که به لحاظی جوهر باشد به وجود تام متحقق است و هر موجودی که عرض باشد به تحقق ناقص متحقق است.
این مقدمهای بود برای اینکه مطلبی که در دست داشتیم روشن شود. فرق بین موجود تام با موجود ناقص تقریباً به اینطور شد: موجود تام از مرتبه خود به ظهورش تنزل کرده و پایین میآید. تنزل که کرد و پایین آمد چون تنزلش به ذاتش نیست پس جای خود را از وجود و ذات خود خالی نمیکند تا در مرتبه پایین تنزل کند، بلکه به ظهورش در مرتبه پایین تنزل میکند.
وقتی به ظهورش در مرتبه پایین قرار گرفت، تمام کمالاتی که برای مرتبه بالا بود برای او بالقوه میشود. همه آن کمالاتی هم که برایش بالقوه شد قابل استخراج میگردد. یعنی آن کمالات با اسباب و عوامل تربیت و تکمیل آهسته آهسته بالفعل میشود. بر اثر تعلق عوامل و اسباب از کمونش به بروز، ظهور و شهود میرسد. همینطور است وقتی که در مرتبه بعدی تنزل میکند و همواره تنزل دارد.
مثلاً ما زید را در این عالم میبینیم و با همین جسم مشاهده میکنیم. ما اینجا جز جسم زید چیز دیگری نمیبینیم. آن هم جسم عرضی دنیایی عنصری. معتقدیم برای همین زید مراتبی دیگر بالاتر از این جسم هست. برای او مرتبه مثال، بالاتر ماده، بالاتر طبع و همینطور نفس، روح، عقل و فؤاد است. اینها مراتبی است که ذکر میفرمایند و در روایات هم رسیده است.
معتقدیم این مراتب برای زید وجود دارند. از طرفی هم میدانیم که فؤاد زید در رتبه عقل زید تنزل کرده است. عقل زید با همان ظهور فؤادی در رتبه روح زید تنزل کرده و بعد همینطور در نفس تا به این جسم رسیده است. در این جسم زید جمیع آن
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 434 *»
مراتب به طور تنزل وجود دارد. یعنی جسم زید در همین عالم همه آن مراتب را دارا است. همه آن مراتب به طور تنزل در این مرتبه واقع شده است و مثالهایی است که یکی پس از دیگری از همین جسم باید استخراج شود.
الآن خودمان که دارای مثال، ماده، طبع، نفس، روح و عقل هستیم، همه اینها از همین جسم دنیایی ما استخراج شده است. همینطور عوامل و اسباب تربیت و تکمیل تعلق میگیرند و از همین جسم انبیاء روح نبوت استخراج میشود و همین بدن، بدن یک نبی میشود. باز بالاتر مثال روح القدس کلی از آن استخراج میشود و همین بدن، جسم محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ میشود.
یکچنین مراتب کمالی در همین جسم به طور بالقوه وجود دارد. وقتی اسباب، عوامل و شرائط فراهم شد از این طرف قابلیت هم فراهم گردید، این کمالات بالفعل میشود. اينها معنای وجود کامل یا موجود، تحقق و وجود تام است. مراد از یکچنین موجوداتی چنین نوع از وجودها میباشد.
لوازم هر رتبهای نیز موجودند و تحقق دارند لکن وجودشان ناقص است. فرض کنید عقل در جایگاه خودش لوازمی که مال او است صورت، حدود، اطراف و جوانب عقلانی است. مثلاً در تشریح عقل میفرمایند: سَرش زهد، چشمانش حیا و زبانش حکمت است و همینطور تا آخر فرمایش.([60]) این حدود و صورتهایی که برای عقل بیان میفرمایند عقلانی است.
پس عقل در رتبه خودش لوازم، اطراف و حدودش همه عقلانی است. اینها تنزل نمیکند که در رتبه پایینتر بیاید. اینها در همان رتبه همراه عقل است و تنزل نمیکند. همینطور تجرد و حالتهای نفسانی که برای نفس است تنزل نمیکند که در مراتب پایین واقع شود.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 435 *»
این لازمهها وجودهایی ناقص هستند یعنی ما به وجود لازمهها معتقدیم. لازمهها موجود، مخلوق و مجعولند. اختلافی که در اینجا بین بزرگان ما و سایر حکماء میباشد همین است. دیگران لوازم را متحقق میدانند اما نه به طور اصیل که جعلی به آنها تعلق گرفته باشد. میگویند خدا ملزوم را خلق کرد لازمه دیگر خودش خلقت شد و به خلقت جداگانه احتیاج نداشت. خودش منجعل شد. بزرگان ما میفرمایند هر چه در ملک خدا است مخلوق خدا است. همانطور که ملزوم مخلوق خدا است لازمه نیز مخلوق خدا است.
مثال واضح برای لازمه و ملزوم اینکه عدد چهار را ملزوم و زوج بودن را لازمه میگویند. حکماء میگویند مثلاً خدا عدد چهار را خلقت کرد دیگر زوج و جفتبودن را برای این عدد خلقت نکرد. به مجرد پیدا شدن عدد چهار زوج بودن هم پیدا شد. هیچ به جعل احتیاج ندارد. آنگاه در همه ماهیات و در تمام لوازم ذاتی مربوط به مجموعه موجودات این کلام را جاری میکنند.
از جمله وقتی ابنسینا این حرف را میگفته و مطرح میکرده دستش زردآلو بوده است. همین صحبت به میان آمده که آیا لازمه هم مجعول است یا نه؟ چطوری است؟ او این جمله را میگوید که منتشر شده است: «ما جعل الله المشمش مشمشاً بل اوجده» خدا زردآلو را زردآلو نکرده بلکه خدا زردآلو را ایجاد کرده است. دیگر زردآلوبودنِ زردآلو را که لازمه آن است خدا خلق نکرده است. چنانکه زوج و جفت بودن عدد چهار که لازمه آن است به خلقت احتیاج ندارد. خدا زردآلو را آفرید دیگر زردآلوبودن و زردآلوئیّت را برای آن نیافرید اصلاً به آفریده شدن نیاز نداشت.
اینجا بزرگان ما به تبعیت از آیات و روایات از حکماء جدا میشوند. میفرمایند: همانطور که خود ملزوم مخلوق است، لازمه هم مخلوق است. همانطور که خود ملزوم متعلَّق جعل و خلقت است و جعل خدا به آن تعلق گرفته به لازمهها هم جعل و
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 436 *»
خلقت تعلق گرفته است. یعنی خدا هم زردآلو را آفرید و هم زردآلوئیّت و زردآلوبودن را برای زردآلو آفرید. هم عدد چهار را آفرید هم جفت و زوج بودن عدد چهار را برای عدد چهار آفرید.
همچنین خداوند تمام موجودات را که خلقت فرموده لوازمشان را هم خلقت فرموده پس لوازمشان هم موجودند. خدا عقل را که خلقت کرد لوازم، حدود، صورتِ مخصوص، اطراف و جوانب و خلاصه همه لوازم یک ماهیت را برای آن آفرید لکن اینها همه عقلانی است. عقل که تنزل میکند و در رتبه بعد ظاهر میشود دیگر لوازمش پایین نمیآید. لوازم رتبه عقل از برای خودش است. آن لوازم پایین نمیآید.
دقت بفرمایید! پس با آنکه در آن رتبه لوازم عقل همراه عقل موجود است جوانب و حدود عقل است و عقلانی است؛ اما عقل که تنزل میکند و در رتبه بعدی ظاهر میشود دیگر لوازم عقلانی رتبه خود را همانجا میگذارد. در این رتبه پایینی که آمد باز اینجا لوازم دیگری دارد که آنها را به خود میگیرد.
پس لوازم موجودند. خواستم این نکته در خاطرتان بماند که: لوازم موجود و متحققند لکن چون لازمهها وجودشان ناقص است برایشان تنزل نیست. همان جایی که بودهاند هستند. هیچ پایین نمیآیند. اطراف، جوانب، حدود و صورِ همه ماهیتها و لازمههای همه موجودات وجود داشته و موجودند ولی در جای خودشانند. وجودشان ناقص است در همانجا هستند و هیچ پایین نمیآیند. برای لوازم هیچ رتبهای تنزل نیست. به همین جهت از این لوازم به وجودات ناقص تعبیر میآوریم. موجوداتی که موجود و متحققند اما چون تحقق و وجودشان ناقص است برای آنها تنزل نیست.
در ضمن، این مطلب هم روشن میشود که پس به طور کلی حقیقتها عبارت میشوند از کلمات تامات اما اطراف و جوانب آنها یک وجود و ماهیات ناقص و موجودات ناقص میباشند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 437 *»
حالا آیا در همین عالم مخلوقاتی را که از این زمین سر در میآورند چند دسته شمردهاند؟ حکماء پیشین که همه گفتهاند: جماد، نبات و حیوان. و انسان را چون یک دسته و نوعی از حیوانات میدانند از این جهت جدا نمیشمارند. تا به حال همه گفتهاند موالید این عالم ـــ آنهایی که از بین این آسمان و زمین پیدا میشوند و از زمین استخراج میگردند ـــ سه دستهاند: جماد، نبات و حیوان.
مشایخ ما+ به تبعیت از وحی میفرمایند: موالیدی که از این عالم سر در میآورند و فرزندان این آسمان و زمینند و بین این آسمان و زمین متحقق میشوند چهار دسته هستند. چهار نوع ممتاز و جدا میباشند: جماد، نبات، حیوان و انسان. بزرگان ما انسان را از حیوانات دیگر جدا میشمارند.
حکماء بر اساس پیروی از همان حکمتهای انحرافی یونانیان میگویند موالید سه دستهاند: جماد، نبات و حیوان. انسان را هم که تعریف میکنند، میگویند فقط در فصل ممیِّز با سایر حیوانات فرق دارد و الا در حد اشتراک و جنس با سایر حیوانات مشترک است.
میگویند: «الانسان ما هو؟ حیوان ناطق» این تعریف مانند آن است که بگوییم «الفرس ما هو؟ حیوان صاهل» اسب چه حیوانی است؟ حیوانی است که شیهه میکشد. انسان چه حیوانی است؟ انسان هم حیوانی است که سخن میگوید یا کلیات را ادراک میکند. فقط یک فصل ممیز دارد. آنها با تبعیت از حکمتهای پیشینیان انسان را جزو حیوانات میشمرند.
برای شوخی میگفتند منطق یعنی چه؟ یعنی کارخانه تبدیلکننده انسان به حیوان. چنین حرفی میزدند حالا نمیدانم از کجا یاد گرفته بودند. اما حرف خوبی بود کار این حکماء هم همین بود. اگر میپرسیدند انسان چیست؟ میگفتند حیوان ناطق. یعنی حیوانیّتش مثل حیوانیتی است که در الاغ، گاو، اسب و سایر حیوانات
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 438 *»
میگوییم همانطور حیوانیت است. فقط یک فصل ممتازی دارد که ناطق باشد.
بزرگان ما میفرمایند اصلاً این حیوانیت غیر از آن حیوانیت است. درست است که انسان حیوان است اما غیر از آن حیوانات است. حیوانیت حیوانات ظلّ و سایه حیوانیت انسان است. حیوانیتِ انسان مربوط به عرصه نفوس است و هیچ حد اشتراکی با سایر حیوانات ندارد. پس جنس و نوعی جدا و حقیقتی کاملاً متمایز میباشند. هیچ با حیوانهای دیگر مابهالاشتراک ندارد.
البته اگر همین حیات ظاهری استخراجشده از اینجا را بگویند بحث دیگری است. پس اگر به انسان، حیوان ناطق هم بگوییم باید گفت این حیوان مراد نیست.
پس موالید روی این زمین و زیر این آسمان طبق گفته دیگران سه دسته و طبق فرمایش بزرگان ما+ چهار دستهاند. جماد، نبات، حیوان و انسان.
آیا چرا مَلَک و جن را به حساب نمیآورند؟ چرا جن را از موالید این عالم نمیشمارند؟ چرا کسی ملک را از موالید این عالم نشمرده است؟ هیچکس در هیچ حکمتی جن و ملک را از موالید این عالم نمیشمرد. سِرّ عدم شمارش جن و ملک چیست؟ با آنکه هر کدام چه جن چه مَلَک رتبهای دارند، متحققند و رتبهشان هم متحقق است. حتی قبل از این مرتبه ما هم هستند. قبل از مرتبه هورقلیایی و بدن مثالی ما هستند. ولی چرا در موالید این عالم شمرده نشده و از این موالید گفته نمیشوند؟ حیوان، نبات و جماد شمرده میشود انسان هم به شمارش میآید. اما ملک و جن را از موالید اینجا نمیشمارند.
علتش این است که جن و ملک در این عالم تنزل ندارند. اگر هم گاهگاهی روی مصالحی، یک صاحب معجزی مثل نبی یا امامی مرآت و آینهای درست کند یک بدنی مثل بدن دحیه کلبی یا اعرابی بسازد و در آن جبرئیل متمثل و ظاهر شود؛ این را نمیتوانیم بگوییم که از موالید این عالم شد. اینها اعجاز است و مانعی ندارد
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 439 *»
که امام؟ع؟ یک وجود ناقص را بخواهد ظاهر بسازد بدون آنکه در اینجا تنزلی داشته باشد. این روی حساب معجزه است لکن خود جن و ملک در این عالم تنزل ندارند. در نتیجه از موالید این عالم شمرده نمیشوند.
البته وقتی حکماء درباره موالید بحث میکنند تصریح دارند که هر موجودی به حد کمال خودش بخواهد برسد ابتداء یک دوره جمادی بعد یک دوره نباتی و سپس یک دوره حیوانی را باید طی کند. وقتی که مراتب و دورههای سهگانه که اسمش را مراتب قابلیت میگذارند طی کرد آنگاه مرتبه و دوره انسانی برایش فراهم میشود و تا آن سه دوره طی نشود دوره انسانی برایش فراهم نمیشود. از این جهت دوره انسانی را دوره مقبول و آنها را سه دوره قابلیت مینامند. وقتی این موجود به حد کمال خود بخواهد برسد این دورهها را باید طی کند تا انسانیت که مقبول و فیض عالی است در او ظاهر شود.
طرز طیشدن این دورهها را هم به اینطور تشریح میکنند که اگر اثر و فعل مؤثر به ظاهر این موجود تعلق گرفت به محض تعلق یک ترکیب جمادی برای او تشکیل میشود.
اگر اثر و فعل مؤثر تقریباً در قوای طبیعی او دست در کار شد، برای او ترکیب نباتی فراهم شده و دوره نباتیت دست میدهد. یعنی وقتی که اثر و فعل مؤثر به دو حیث او؛ هم به حیث ظاهر و هم به حیث قوای طبیعی او تعلق گرفت. این دو حیث طولی است یعنی حتماً اثر و فعل مؤثر به این ظاهر باید تعلق بگیرد که ترکیب جمادی برایش فراهم شود تا بعد به طبیعت و قوای طبیعی او تعلق بگیرد. آنگاه یک ترکیب و حالت نباتی استخراج و یک روح نباتی فراهم کند.
باز مرتبه بالاتر این است که اثر مؤثر و فعل مکمّل به اصطلاح به باطن و فلکیّت این موجود باید تعلق بگیرد تا از این یک روح حیوانی استخراج کرده و برایش بسازد و کمال حیوانی در این ظاهر کند. وقتی این مراتب درست شد و به حد اعتدال رسید آنگاه ممکن میشود که انسانیت بر این قابلیت ظاهر گردد.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 440 *»
این بدنهای ما همینطور است. هماکنون بر این بدنهای ما چند تأثیر واقع شده است. فعل مؤثر و عوامل و اسبابی که در تکمیل موجودات در کار است، به ظاهر این بدن ما تعلق گرفته که از نظر ظاهر یک جماد است. اما در میان همه جمادات عالیترین جماد است. از نظر ترکیب جمادی از همه ترکیبهای جمادی عالیتر و بالاتر است.
بعد در اثر یکچنین اعتدال و رشد در جمادیت، صلاحیت یافته برای آنکه فعل مؤثر به قوای طبیعیش تعلق بگیرد و نباتیت استخراج کند. الآن نباتیت بدن ما عالیترین نبات روی زمین است. سبحان اللّه!
از نظر زیستشناسی و دید یک زیستشناس این بدن ما با پیکره یک درخت فرق نمیکند. نمو و رشد دارد و همانطور است. تمام احکامی که در درختها دیده میشود به نحو اتمّ، اکمل و جالبتر در همین بدن دیده میشود. رشدش به اندازه متناسب، قوانین رشد، لاغر شدن، فرسوده شدن و تمام قوانین زیستی در مورد یک درخت، در این بدن ما خیلی جالبتر و عجیبتر حکومت میکند.
تعبیر قرآن است که و الله انبتکم من الارض نباتا([61]) هنگامی که هیچ از زیستشناسی و این حرفها بحثی نبود، قرآن میفرماید: خدا است که شما را از زمین مثل نبات رویانید. چگونه نباتات را از زمین میرویاند؟ همینطور شما را رویانید و میرویاند. آن به آن از زمین میروییم و سر در میآوریم.
چون این نباتیّت در عالیترین مرحله از اعتدال است باز فعل و اثر مؤثر تعلق گرفته و از همین نباتیّت، حیوانیّتی را استخراج کرده است. این حیوانیّت همین شنوایی، بینایی و … است که در سایر حیوانات هست. حیوانیت ظاهری است و هیچ به انسانیت ربطی ندارد. اگر یادتان باشد بحثش را در مورد روح حیوانی داشتهایم. از اینجهت مثل سایر حیوانات ظاهری است. به انسان ربطی ندارد که انسان را به این
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 441 *»
حیوانیت تعریف کنیم. وقتی فعل و اثر مؤثر به حیث و قوای فلکی موجود در همین نبات تعلق گرفت حیات حیوانی استخراج شد. اما حیوانی که از همه حیوانات عالیتر، معتدلتر، کاملتر و تمامتر است.
چون بدن ما اینچنین است با آنکه در آن جمادیت، نباتیت و حیوانیت هر سه هست اما به اعتدالی است که نفس انسانی به آن تعلق میگیرد. انسانیت از این بدن ظاهر میشود ولی از بدن حیوان ظاهر نمیشود. با آنکه از نظر حیوانیتِ ظاهری یکسان هستند. آن هم حیوانیت و این هم حیوانیت است. ولی اعتدال این باعث شده که سه دوره را طی کرده و انسانیت هم در آن ظاهر شده است. اما برای آن حیوان دوره سوم تمام نیست. همچنین نبات در دوره دوم و جماد در دوره اول است. چون دورهها برایشان تمام نشده است انسانیت به آن حیوانات تعلق نمیگیرد و از آن حیوان روح انسانی ظاهر نمیشود. مگر پیغمبری اعجاز بفرماید یعنی قبل از تمامشدن دوره حیوانیتِ یک حیوان به او نفس ناطقه ببخشد، آن دیگر اعجاز است. به شکل عادی تا آن دوره را تمام نکند نفس ناطقه به او تعلق نمیگیرد. الآن بدن ما این سه دوره را تمام کرده، چون تمام کرده و آن به آن تمام میکند نفس ناطقه به آن تعلق میگیرد.
سبحان اللّه! واقعاً امر خلقت عجیب است! آن به آن و لحظه به لحظه که ما میخوریم، میآشامیم و تنفس میکنیم، غذا، آب و هوا در این وجود مراتب سهگانه را به چه سرعت طی میکند!
ببینید از وقتی بچه متولد میشود بلکه حتی میشود گفت قبل از تولد حیوانیت، نباتیت و جمادیت او یکچنین اعتدالی دارد. سبحان اللّه! از همانجا تا هر وقتی که زنده است، آن به آن که غذا خورده، تنفس کرده و میآشامد، اینها مرتب به این بدن تبدیل میشود. به چه سرعت یک دوره جمادی، یک دوره نباتی و یک دوره حیوانی طی میشود! آن هم طیشدنی به این حد از اعتدال که نفس انسانی به او
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 442 *»
تعلق میگیرد. دورههای قابلیت و دوره مقبولیت دست به دست هم داده یک موجودی فراهم شده که روی دو پا راه میرود و خودش هم نمیداند چه خبر است. لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم.([62])
ببینید در جای دیگر میفرماید: ثم انشأناه خلقاً آخر فتبارک الله احسن الخالقین([63]) دیگر خدا برای خلقت این انسان تبارک اللّه میفرماید! ولی ما چقدر از خودمان غافلیم! از یکچنین آیه بزرگ آفرینش غافلیم که چه خلقتی است؟!
پس جن و ملک از موالید این عالم شمرده نشدند چون آنها را در عالم اجسام تنزلی نیست و در این عالم جسم نزول نکردهاند. با توجه به آن بیانی و مقدماتی که در این چند جلسه عرض شد این نتیجه را میگیریم که جن و ملک موجوداتی ناقص هستند. وجود دارند اما وجود ناقص و متحقق هستند اما به یک نوع تحقق ناقص. به همین جهت تنزل نمیکنند. تشبیهی که میتوانیم بکنیم اینکه مثل لوازم رتبه هستند که تنزل نمیکند یا مثل اطراف، صور، حدود و جوانب هستند که برایشان تنزلی نیست يا مثل حروفند و کلمه تامه نیستند، اینها به تعبیر ائمه هدی؟عهم؟ حروفند.
البته برای ملائکه و اطلاق ملک در قرآن و احادیث مصداقهای مختلفی است. گاهی ملک گفته شده و محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ اراده شدهاند. به ابلیس ملعون خطاب شد چرا وقتی تو را به سجده بر آدم امر کردیم، سجده نکردی؟ استکبرت ام کنت من العالین([64]) آیا تکبر ورزیدهای یا از عالین بودهای؟ عالین یعنی محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ که آنها به سجده بر آدم مأمور نبودهاند. آیا تو خواستی از آنها باشی؟ ائمه هدی؟عهم؟ ملائکه عالین گفته شدهاند.([65])
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 443 *»
انبیاء را ملائکه کروبیین گفتهاند.([66]) این تعبیرات برای ملائکه هست. همینطور شیعیان کامل را هم ملائکه گفتهاند: تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر سلام([67]) لیلةالقدر به فاطمه زهرا؟سها؟ تفسیر شده و ملائکه به علماء و کاملين شیعه که از آن مخدره معظمه بهرهمند شده و کسب علوم و کمالات میکنند. آنها را هم ملائکه گفتهاند.([68])
به این اعتبار که اینها همه به حقیقت مملوکیت مملوک هستند که هیچ استبداد و استقلالی ندارند. یکی از برادران که مرحوم شده میگفت اگر واقعاً کسی بندگی نسبت به محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ یا نسبت به آقایان و بزرگان دین را میخواهد یاد بگیرد، برود کتاب عبید و اِماء را بخواند. کتاب مربوط به احکام غلامان و کنیزان را بخواند تا ببیند هیچ چیزی ندارد. آنگاه پی میبرد که خودش چهکاره است. لایملک لنفسه نفعاً و لا ضراً و لا موتاً و لا حیوةً و لا نشوراً ([69]) انسان خود را عبد بداند که مالک هیچ نیست. نه مالک نفع و ضرر خود نه مرگ و زندگی خود و نه زندهشدن در قیامت خود است.
اعتبار دیگر اینکه ایشان رسولان خدا هستند. ملک بودن به معنای رسالت است. چون ایشان همگی حامل فیوضات هستند. برای رسانیدن و افاضه فیوضات بر مستضعفان فرستاده میشوند. به همین جهت ملائکه گفته میشوند.
پس لفظ ملائکه به اینطورها اطلاق شده و به این معانی در قرآن و احادیث وارد گردیده است. ولی مراد از ملکی که اینجا مورد بحث است و ردیف جن ذکر میکنیم همان ذرات وجودی، حدود، اطراف و جوانب اشیاء هستند که فقط یک شأن دارند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 444 *»
دیدیم مثلاً لازمه رتبه عقل فقط لازمه آن بود که دیگر تنزل نمیکرد. عقلانیت، اطراف، جوانب و حدود او بود.
فرض کنید الآن این میز حدود، خصوصیات، اطراف و جوانبی که دارد، ما همه را لازمه، حدود و اطراف این میز میگوییم. این حدود نسبت به این میز ثابتند، برایشان تنزل و استحالهای نیست. اگر این حدود بخواهد باشد همین است دیگر غیر از این نمیتواند باشد. مثلاً این چند سانت عرض و چند سانت طول همین است. غیر از این نمیتواند باشد. اگر غیر از این شد غیر از این میز است و دیگر این نیست. اما ماده این میز مىتواند منبر، صندلی یا لوح بشود. صورت و کمال دیگر را میپذیرد با آنکه خودش خودش است و از اینى که هست خارج نمیشود. چوب است چوب از چوب بودن خارج نمیشود. اما آن را لوح میشود کرد. صورت لوحی از آن میتوان استخراج نمود. مانعی ندارد کمالی است که خدا الآن در امکان این قرار داده که اگر اسباب و ابزار نجاری به این چوب تعلق بگیرد، صورت لوحی را از این استخراج میکند. پس صورت لوحی کمالی است که از این چوب استخراج میشود و این ماده هم سر جایش محفوظ است یعنی چوب چوب است و چوب غیر چوب نمیشود.
اما این عرْض و طول، هماکنون حدود، اطراف و جوانبِ این میز شده است. آنها اگر از هم پاشید دیگر آن نیست. مثلاً اگر این پنجاه سانتیمتر یکی کمتر یا اضافه گردید دیگر این نیست. این حدود کنونی همین است دیگر تنزل نکرده و استحاله هم پیدا نمیکند که بگوییم در همین حدود کمالی ذخیره است که میشود استخراج کرد. در پنجاه سانتیمتر همان پنجاه سانتیمتر طول یا عرض است. همین است و دیگر قابل تغییر نیست.
از وقتی خدا این پنجاه سانتیمتر را خلق کرد دیگر همین است. اگر پنجاه سانتیمتر خودش پنجاه و یک یا چهل و نه بشود دیگر غیر از این است. دیگر این
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 445 *»
نیست. به طور کلی همین حدود و صورتهایی که هست و بر این اجسام پوشیده میشود، همه جوانب و حدودند.
پس از ملَک همین حدود، اطراف و جوانب اشیاء و لوازم رتبهها و صورتها و این قبیل امور اراده میشود. اینها همیشه بر یک حالت هستند. ملکی را که خدا آفرید و او را به اینطور تحقق متحقق کرد دیگر همیشه همین است. هیچ وقت برای آن یک ترقی یا تنزلى نیست که کمال دیگری از او استخراج بشود. این در اثر نقصانی است که برای نوع وجودش است.
از این جهت حضرت امیر؟ع؟ درباره ملائکه میفرمایند: منهم سجود لایرکعون بعضی از ملائکه همیشه در سجود هستند. اینجا سجود جمع ساجد است. همیشه در سجودند و هیچ وقت رکوع نمیکنند. اینها همیشه در سجود هستند. یعنی کمالی که در آن ظاهر شده و خدا آنها را به آن وجود داده کمال دیگری از آن نمیتواند استخراج شود. در اثر ضعف و نقصان وجودیاینطورند. بعد میفرماید: و رکوع لاینتصبون([70]) یکدسته ملائکه همیشه در رکوع هستند و نمیایستند. در اینجا رکوع جمع راکع است. شاید بعضی از ملائکه همیشه نشسته باشند و هیچ وقت بر پا نایستند.
از این قبیل تعبیرات در روایات هست. میخواهند بفرمایند که هر ملکی شأن و وضع خاصی دارد. به این بیانات و مقدماتی که عرض کردم، در اثر ضعف و نقصان وجودی که برای او هست دیگر از این وضعی که هست تحوّل نمییابد و تغیّر برایش نیست. به همین جهت دیگر کمالی غیر از همین کمال موجود برایش نیست و نخواهد بود. برای آنها کمال دیگری استخراج نمیشود. هر چه اِمداد میشوند امدادها از جنس همین کمالشان است. یعنی خدا همه ملائکه را همواره اِمداد میکند ولی اِمدادهای مربوط به ملکی که همیشه در رکوع است همیشه از جنس رکوع و همین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 446 *»
کمال است. پس همواره در همین کمال به سر میبرد. همینطور آن که در سجود یا در حالت دیگری است. همچنین ملائکه مقسّمات، مدبّرات و ملائکه دیگری که این همه در آیات و روایات برایشان بیانات رسیده و اوصاف و شئوناتشان ذکر شده است. در همین شئون و اوصافی که هستند ثابت، بیتغیّر و تحوّلند. استکمال به آن معنایی که برای سایر موالید و موجودات به وجود تام بود برای ایشان نیست. پس از اول تا آخر خلقتشان بر یک حالند. خداوند را به همان که در آنها قرار داده شده عبادت میکنند و به همان کمالی که برای آنها حاصل شده، هستند.
اینجا بد نیست راجع به این جمله توضیحی عرض کنم که گاهی مراد از ملائکه رابطههای بین فعل و مفعول است. ائمه؟عهم؟ رابطه تعلق بین فعل و مفعول را هم ملک میفرمایند. این ملائکه خیلی گسترش دارند. تمام عوالم خلقت پر از اینگونه ملائکه است. چون در همه عوالم خلقت، فعل و مفعول در کار است. کار خدا مشیّت است و اشیاء هم مُشاء هستند. تا خدا این را نخواهد این شیئیّت پیدا نمیکند.
ائمه هدی؟عهم؟ اسم رابطه بین فعل خدا و مفعول، بین مشیت و مُشاء ــ آن که مورد تعلق مشیت قرار گرفته ـــ را مَلَک میگذارند. دیگر ببینید بیان ملک از کجا شروع میشود. در این عالم اجسام هم ملک است. حتی بر تمام ذره ذره از این پوست و گوشت وجود ما ملَک موکل است. ملکی موکل است که بین فعل خدا و مُشائیّت او رابط است.
چون در مورد هر چیزی فرمودهاند: لایکون شیء فی الارض و لا فی السماء الا بهذه الخصال السبعة بمشیة و ارادة و قدر و قضاء و اذن و کتاب و اجل([71]) تمام اینها مراتب فعل خدا است که جدا جدا از هم فرمودهاند. همه مراتب فعل خدا است یعنی مجموعه این هفت چیز یک چیز است که فعل خدا است. برای فعل اللّه این مراتب هست. امام
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 447 *»
باقر؟ع؟ وقتی فعل اللّه را تجزیه میکنند این اسمها رویش میآید. ولی کلیه این هفت مرتبه را که امام؟ع؟ میفرمایند، فعل خدا است که به هر شیئی تعلق میگیرد.
چه بگویید: لایکون شیء فی الارض و لا فی السماء الا بهذه الخصال السبعة یا بگویید «الا بفعل الله» یعنی هیچ چیزی در زمین و آسمان پیدا و متحقق نمیشود و وجود نمییابد مگر به فعل خدا «لا مؤثر فی الوجود الا الله و لا فاعل فی الوجود الا الله»([72]) هیچ مؤثر و فاعلی در وجود جز خدا نیست. لکن به ذات مقدّسش فاعل نیست بلکه به اسباب و عواملی فاعل میباشد.
پس هر موجودی مفعول است و فعل خدا به آن تعلق گرفته است. به تعبیر ائمه؟عهم؟ رابط بین این دو ملک است. مخصوص مرتبهای هم نمیشود. تمام مرتبهها و همه عوالم اینطوری است. ملک که به این اطلاق و معنی گفته میشود عمومیت پیدا میکند. دامنه ملک گسترده میشود و مخصوص مرتبهای نیست. به همین جهت امام؟ع؟ به اینطور تعبیر میآورند که چه بسا یکدسته سبزی از ملکی بهتر باشد.([73]) ملائکه اینگونه هستند.
معلوم است ملکی که به یک جزء از یک برگ سبزى متعلق است و واسطه و رابط در تعلق فعل به آن جزء یا به کل این برگ است، این برگ از آن بهتر است. یک برگ ریحان یا تره را در نظر بگیرید. روشن است که این برگ از آن رابط بهتر است. خود این برگ سبزی از آن ملک رابط بین فعل خدا و این برگ سبزی بهتر است.
البته بیانات ائمه؟عهم؟ در خصوصیات ملک که ملک شخصی و موجودی زنده دارای بالها است، با این توضیح هیچ منافات ندارد. بالهای او همان قوای او است که توسط آنها امر خدا را میتواند امتثال و فرمان خدا را اجراء و از دستورها تبعیت
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 448 *»
بکند. همچنین خدا که میگوییم یعنی خدا به مقام مدبّریت او که امام؟ع؟ است.([74]) خدا به مقام مدبّریتش فرمان میدهد و ملک، فرمانبردار امر امام؟ع؟ است.([75]) از امام یعنی فعل اللّه اخذ میکند. فعلاللّه کلی، مشیة اللّه کلیه و مطلقه امام؟ع؟ هستند.([76]) این ملائکه در مراتب مختلف چنین وساطتی میکنند و میرسانند. از همین حالت و قوای آنها به جَناح، بال و بالها تعبیر میآورند. میفرمایند صاحب بالهای فراوان میباشند. البته بالهایشان به حسب تعدد شئون و موقعیت شأنشان متعدد است. اگر موقعیت شأنش موقعیت کوچکی است که به یک ذره از سبزی مربوط است، این را ملک کوچکی میگویند. اگر به امور مهم و بزرگتر متعلق است میگویند ملک بزرگی است.
حتی گاهی میفرمایند ملکی است که یک پایش در مشرق و یک پایش در مغرب است. یک پرش زیر عرش یک پرش زیر فرش است. یکچنین تعبیراتی هم میآورند.([77])
ملائکهای خیلی بزرگ هستند که کارهای بزرگ به عهده آنها است. ملائکهای کوچک هستند که کارهای کوچکتر را به عهده دارند. برخی از ملائکه هستند که تعداد پرهایشان را خدا میداند. بعضی هستند که یک، دو، سه یا چهار پر دارند. این پرها همان قوایی است که ملک به وسیله آنها امر خدا را میتواند امتثال کرده و وظیفه را انجام دهد. مقامات، قُوا، کوچکی و بزرگی یا جزئیات دیگرشان با این وظائف و شئون مرتبط میشود. همینطور است تعداد یا بزرگی و کوچکی پرها و سایر خصوصیاتشان.
ملائکه به این اطلاق وقتی که مثلاً در عالم جسم قرار گرفتهاند تنزل عالم بالا
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 449 *»
نیستند. اشتباه نشود، مثلاً الآن بر این جسم ما، بر یک پلک چشم، حتی بر یک دانه از مژههای چشم ما ملائکه بسیاری موکل هستند که اینها را به امر خداوند نگاه داشته و کارشان را انجام میدهند. اینها تنزل ملائکه بالا نیستند که در بالا بوده و حالا در اینجا تنزل کرده باشند تا موجودی از موالید و موجود به وجود تام باشند. چنین نیست بلکه این ملک در همینجا است. جایش همینجا است. برای این ملک از بالا هیچ چیزی نیست که تنزل مراتب بالا باشد. مثل جسم زید نیست که تنزل عقل زید است و تمام مثالها در آن بالقوه وجود دارد و استخراج میشود. اینطورها نیست.
با این بیان، این مطلب هم روشن میشود که ممکن است ملائکهای در رتبههای خودِ فعل اللّه کلی و در رتبههای بعد و بعد باشند.
از رتبه حقیقت محمدیه؟ص؟ ، ائمه هدی؟عهم؟ و رتبه انبیاء تا رتبه انسانی ملائکه در اثر مغلوببودن در برابر ظهور ربوبیّت هیچ تشخص و انیّت ندارند. چون این سه مرتبه مقام ظهور ربوبیت و مالکیت است پس ملائکه این سه رتبه کاملاً مضمحل و متلاشی هستند. مملوکیتشان آنقدر ظاهر و غالب است که در آن سه رتبه هیچ ظهوری از مالکیت و استقلال برای آنها نیست. همه در اثر ظهور و غالببودن حیث ربی، مالکیت و فعلیت متلاشی هستند.
اما دیگر از رتبه ماده به پایین ملائکه قوت دارند. ملائکهای که در رتبه ماده واقع شدهاند نسبت به آنجا و در آنجا قوی هستند. چون از رتبه ماده به پایین حیث ربوبیت، فعلاللّهی و مالکیت مرتّب ضعیف میشود.
در این چهار مقام یعنی مقام عقل، روح، نفس و طبع که سه مرتبه یعنی رتبه محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ ، رتبه انبیاء و رتبه اناسی را تشکیل میدهد ــ دیگر جن را چون وجودش ضعیف است نمیشماریم ــ چون در این سه رتبه کلی ربوبیت ظاهر، مالکیت غالب و مملوکیت مغلوب است، ملائکهاش مضمحل است. هیچ انیت، استقلال و ظهوری ندارند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 450 *»
اما از رتبه ماده به پایین ضعف فعلیت، مالکیت و ربوبیت شروع و قویشدن انیت، مفعولیت و مملوکیت آغاز میگردد. اینها قوت میگیرد به همین سبب از آن رتبه اسم ملک به میان میآید. میگویند رتبه ماده رتبه ملک است. به اصطلاح ملائکه در رتبه ماده تعین، تشخص و تمیّز دارند. آثار و اعمالشان آنجا ظاهر میشود. ولی ببینید چقدر عجیب است! آنقدر ضعیفند که باز به مرتبه بالا نفوذ ندارند. ملائکهای که در رتبه خود اناسی هستند آنقدر ضعیفند که خصوصیاتی که در عرصه نفس میگذرد نمیتوانند ببینند و بشنوند.
در حدیث است که وقتی مؤمن با خدایش مناجات میکند و در دل سخن میگوید ملکش نمیشنود. ملکی که مأمور به نوشتن است دیگر نمیتواند بنویسد.([78]) یا میفرمایند دو یا سه مؤمن که با یکدیگر مینشینند و میخواهند حرفهای خصوصی بزنند دیگر ملائکه نمیشنوند.([79])
البته حرفهای خصوصی نه عصیان خدا. مؤمنين شأنشان اجل از این است که عصیان خدا کنند. بنشینند مثلاً غیبت و ناسزاگویی کنند. اگر مؤمنين بنشینند و در طریق ایمان و حق با یکدیگر راز دل بگویند ملائکه نمیتوانند نزدیک بشوند. اصلاً فرمودهاند خداوند به ملائکه میفرماید: از این دو مؤمن فاصله بگیرید.([80]) این «فاصله بگیرید» در اثر ضعف و نقصانشان است. چون اصلاً نمیتوانند بشنوند. فاصله بگیرید معنایش این نیست که بتوانند محیط شوند و خدا نخواهد. بلکه چون اینها از عالم نفس، ایمان و حقیقت گفتگو میکنند از این جهت ملائکه اجازه ندارند که در این مقام حتی استماع کنند و بشنوند. چون تسلط به آنجا ندارند. رتبه نفس اینطوری است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 451 *»
از عالم ماده به این طرف آثار ملائکه شروع میشود. در اثر ضعف قابلیتی که دارند حتی به مقام نفس نمیتوانند برسند و از مقام نفس استماع کنند. مقام روشن شدن و تشخص پیدا کردن ملک، مقام ماده است.
این اجمال مطلب بود. پس برایشان تنزل نیست. هر کدام در جای خود همانجا خلقت شده و تنزلِ مرتبه بالا نیست. به این معانی که گفتیم که ملک رابط بین فعل و مفعول باشد در هر جایی که خلقت شده جایش همانجا است و تنزل مرتبه بالا نیست بر خلاف مراتبی که در موجوداتی که به وجود تام موجودند ذکر کردیم.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 452 *»
مجلس 22
(شب پنجشنبه 12 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r جماد، نبات و حیوان مقامات قابلیت است
r دوره انسانیت مقام مقبولیت است
r جنّ و ملَک از موالید این عالم نیستند
r رتبه ملک، رتبه جنّ، مکلّفبودن جنّ و برزخبودن آن
r مراد از «برزخ» در این مباحث و مثالهای آن
r تنزل جنّ تا رتبه مثال و بیان آنکه ابلیس با ملائکه بود
r سرّ تشکّلیافتن جنّ به اشکال وحشتناک
r کاملين، جنّ را میبینند
r سلیمان؟ع؟ و تجسّمیافتن جنّ و کارهای عجیب آنها
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 453 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
نظر به اینکه ملائکه و جن وجودشان وجود ناقص است و موجوداتی هستند که به وجود و تحقق ناقص موجود شدهاند از این جهت برای ایشان تنزل نیست. ایشان مثل لوازم رتبهها هستند.
مثلاً دیدیم حقیقت در مقام عقل و تعین عقلی که تنزل میکند لوازم عقلی به خود میگیرد. بعد در رتبه روح که تنزل میکند تجرد و تعین روحانی به خود میگیرد. همینطور در مقام نفس تنزل میکند تا به جسم میرسد. حقیقت تنزل کرده و تا مقام جسم فرود آمده است. در این جسم مثالها و امثله پس از فعلیت در قوه قرار گرفته که به وسیله اسباب و عواملی ظهور پیدا میکند و به ظهور میآید.
اما لوازم رتبهها تنزل نمیکند، لازمه عقل در رتبه خودش عقلانیت است و تنزل نمیکند. عقلانیت فرود نمیآید. حقیقت عقل به ظهورش تنزل میکند اما هر چه لوازم دارد در رتبه خود میگذارد. سایر مراتب و رتبهها نیز همینطورند. لازمهها در رتبهها میمانند لکن حقیقت به ظهوری بعد از ظهوری در مقامهای پایین متجلی میشود.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 454 *»
از اینجا یک قاعده کلی به دست میآوریم که هر چه تنزل نکرد و در رتبهای ثابت ماند حد، صورت و لازمه رتبه است یا اطراف، جوانب و حدود ماهیت میباشد.
بعد از توجه به این مطلب در کلمات حکماء میبینیم که میگویند موالید این عالم سه دسته هستند: جماد، نبات و حیوان. و انسان را جزو حیوان میشمارند. مشایخ+ موالید این عالم را چهار دسته میکنند. میفرمایند: جماد، نبات، حیوان و انسان. و انسان را از حیوانات نمیشمارند، انسان را مقام عالی و حقیقتی جدا از این حقایق میشمارند.
بلکه آن سه رتبه را مقامات قابلیت و دوره انسانی را مقام و دوره مقبولیت میگویند. حتی میفرمایند اگر در این دنیا دوره دیگری هم میبود، موجود آن دوره را هم باید طی میکرد تا به حد انسانی برسد و برای آنکه انسانیت در آن ظاهر شود قابل و معتدل گردد. از جمله مثلاً دوره جنیت و دوره ملکیت هم ذکر میشود ولی چون تنزل نکرده است دورههای قابلیت را سه دوره گفتهاند. دوره جمادیت، دوره نباتیت و دوره حیوانیت. هنگامی که موجودی این سه دوره را طی کرد یعنی فعل خداوند و اثر مؤثر به ظاهر شیء که تعلق گرفت برای آن ترکیب جمادی فراهم شد. باز اثر و فعل مؤثر به قوای طبیعی آن که تعلق گرفت برایش حالت و ترکیب نباتی پیدا شد. بعد فعل و اثر مؤثر به مقامات فلکی شیء و موجود که تعلق گرفت از این موجود حیوانیت استخراج شد.
بعد از طی کردن این سه دوره که اسمش را سه دوره قابلیت میگذارند به این اعتدال رسید. آن وقت این شیء و موجود آماده میشود و اعتدال مییابد برای آنکه انسانیت در او ظاهر شود. انسانیت را دوره مقبولیت و دوره کمالی که بعد از آن سه دوره فراهم میشود میگویند.
همینطور که مشاهده میفرمایید از دوره جنیّت و دوره ملَکیّت اسمی در کار
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 455 *»
نیست. که لازم باشد یک شیء و موجود برای رسیدن به درجه کمال و مقبولیت که انسانیت است دوره جنیت یا ملکیت را هم طی کند. بلکه بعد از طی مرتبه و دوره جماد، نبات و حیوان اسمی از اینها نیست.
علتش همین است که جن و ملک از موالید این عالم به شمار نمیآیند زیرا برای آنها تنزل نیست. ملک و جن در این عالم تنزلی نداشته و تمثل پیدا نکردهاند. پس از موالید این عالم به شمار نمیروند.
گاهی ملائکه در این عالم جسم تمثّل پیدا کرده و ظاهر میشدند. مثلاً جبرئیل به صورت دحیه کلبی یا اعرابی حضور رسول خدا؟ص؟ حضور امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه میرسد و همینطور ملائکه دیگر.([81]) یا جن تمثّل پیدا کرده و در این عالم جسمانی ظاهر میشوند. اینها تمثّل رتبهای نیست. این تشکّل یافتنها تشکّل رتبهای نیست که از موالید این عالم شده و از آنها به حساب بیایند. تا برای قابلیت دورهای باشند که موجود آن را باید طی کند تا در او انسانیت ظاهر شود.
ما که در خودمان سراغ نداریم دوره جنیّت و ملکیّت را طی کرده باشیم! دوره جمادی، نباتی و حیوانی که معلوم است. الحمدللّه خدا ما را از موالیدی قرار داده که در ما انسانیت ظاهر شده است. کسی خاطرش نیست که دوره جنیت یا ملکیت را طی کرده یا در شُرُف طی کردن باشد یا الآن در متنش واقع باشد. در هر صورت شوخیی بود که عرض کردم.
پس دورههایی که ذکر میشود همینها است. در میان موالیدی که در فرمایشات بزرگان ما و گفتههای سایر حکماء ذکر شده از جن و ملک اسمی نمیبینیم. پس میفهمیم که برای جن و ملک در این عالم تمثّل و ظهوری نیست. برای آنها در اینجا
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 456 *»
دورهای نیست. پس پیمیبریم که اینها وجودات ناقص هستند. موجوداتی هستند که به نوع وجود ناقص و ناتمام متحققند.
بخصوص با توضیحات کوتاهی که در مورد ملَک عرض کردم، این مطلب به دست آمد که در هیچ عالمی وجود ملک تنزل عالم بالاتر نیست. هر جا که ملک پیدا شود همانجایی است. از اطراف، جوانب، حدود و صُور همانجا است. کمالی که برای آن ملک است همان میباشد. تا خداوند او را اِبقاء و اِمداد میفرماید به کمالی که دارد امداد میگردد و دیگر از آن کمال خارج نمیشود.
ملائکهای هستند که در همین عالم ظاهر وجود دارند. مثلاً به یک ساقه ریحان یا یک برگ سبزی بستگی دارند. ملائکهای که به اینها موکلند تا وقتی که این سبزی برپا است آنها هم هستند. همین که این سبزی از بین رفت دیگر آن ملائکه هم نیست میشوند. تحققشان به همین عالم است. مثل اينکه وقتی این عالم اعراض از بین رفت ملائکه این عالم هم از بین میروند. دیگر برای آنها مقامی بالاتر نیست که به آن مقام عود کنند. این است که امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه در وصف ملائکه تعبیراتی داشتند. از جمله میفرمودند: بعضی از آنها در رکوع هستند که قیام ندارند، بعضی در سجودند که رکوع نمیکنند. همینطور سایر حالات و کمالاتی که برای ملائکه هست.
بعد از اين عرض شد برای ملَک از مقام مادّه به پایین تعیّن پیدا میشود. مَلَک به معنای رابط بین فعل و مفعول در همه مقامات و مراتب وجود دارد. لکن چون تا رتبه انسانی غلبه با مالکیّت، ربوبیّت و فعل اللّه است پس از خود ملائکه دیگر نشانی نیست. اضمحلال است و سخنى از ملائکه در میان نیست.
ولى از مقام مادّه به این طرف که دوره مفعولیت است دوره ضعیفشدن حیث فاعلی، ربّی و مالکیّت و از آن طرف غلبهیافتن حیث نفسی، مفعولی و انیّت است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 457 *»
به همین جهت از رتبه مادّه نام و تشخّص ملَک به میان میآید. و چون ما جنّ را از رتبه طبع میدانیم از اين جهت رتبه ملک از رتبه جن یک درجه پایینتر میشود. جن از رتبه طبع تعین و تشخصش شروع شده و اصلاً حقیقت جن از عرصه طبع است. حقیقت جنّ در رتبه ماده و سپس از رتبه ماده به رتبه مثال تنزل میکند اما دیگر برایش تنزلی نیست. در سه مرتبه بیشتر وجود ندارد. حقیقت جن از عالم طبع است و در رتبه ماده و بعد در رتبه مثال تنزل میکند. جن در رتبه مثال تمثل مییابد. پس حقیقت جن از عالم طبع است. بعد در ماده و بعد در مثال تنزل کرده است.
به همین علت که برای جن هم یک تکامل نسبی وجود دارد؛ دعوت انبیاءِ جن به همین مقدار برایشان نتیجهبخش است. چون حقیقت جن که عالم طبع است دو درجه یکی ماده و یکی هم مثال تنزل کرده است. این سبب شد تا از ملک قویتر بوده و احکام تکلیفی آنها به انسانها شبیهتر باشد. دعوت انبیاء برای ایشان شبیه دعوت انبیاء انس و تکامل آنها است. از این جهت ما ملک را از رتبه جن پایینتر و جن را از ملک بالاتر میدانیم.
با وجود این حالت ترقی اجمالی و نسبی که برای جن وجود دارد، در عین حال او را از رتبهها و مراتب به شمار نمیآورند. البته اینکه گاهی در فرمایشات بخصوص در فرمایشات مرحوم شیخ و سید! ملک یا جن را ذکر میکنند؛ علتش این است که این فرمایشات موقعی بیان میشده که مردم با حکمت محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ اُنس نداشتهاند. با این حکمت تازه میخواستهاند مأنوس شوند.
پس اگر به کلی اسم جن یا ملک برده نمیشد آنهایی که با حکمت یونانیان آشنایی داشته و از حکمت محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ بیخبر بودهاند تعجب میکردند. میگفتند چطور در این مراتب خلقت، درجه اول رتبه محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ بعد رتبه انبیاء بعد انسانها ذکر شده اما از ملک یا جن نامی برده نشده است؟ چرا ملک را ذکر
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 458 *»
نمیکنند با آنکه ملائکه خلق خدا و مرتبهای هستند؟
برای آنکه چنین اشکالی پیش نیاید تا در واقع آهسته آهسته با مکتب حق اُنس بگیرند، نام ملک و جن در مراتب برده میشده است.
ولی بعد از آنکه الحمدللّه فرمایشات ایشان بیان شد و حق به برکت فرمایشات ایشان آشکار گردید؛ دیگر برای افکار و نفوس قوتی پیدا شد. تا اگر جن یا ملک از مراتب شمرده نشدند به وحشت نیفتند.
از این جهت میبینیم در لابهلای فرمایشاتشان، بخصوص در فرمایشات آقای مرحوم کرمانی و آقاى شريف طباطبائى! دیگر در مراتب از ملک و جن اسمی برده نمیشود. در مراتب تنزلی از ملک و جن نامی نمیبرند. از اینجا میفهمیم که پس وجود اینها وجود ناقص و ناتمام است. همانطور که گفتیم تقریباً از لوازم رتبه هستند که برای آنها تنزلی نیست.
اما عرض شد بین خود ملک و جن وضع طور دیگری است. مقام جن از مقام ملک یک درجه بالاتر است. در نتیجه نسبت به ملک تمامتر و کاملتر است. و به همان مقدار که حقیقت جن از رتبه طبع به ماده و از ماده به مثال تنزل کرده؛ برای پستشدن و ترقییافتن صلاحیت پیدا کرده است. حتی برای دعوت صلاحیت یافته که انبیاء ایشان را دعوت و تکلیف کنند. برای ایشان ارسال رسل شود که در آیات دیدیم خداوند برای ایشان منذرین([82]) ذکر میفرماید.
آن عدهای که آمدند و آیات را از رسول خدا؟ص؟ شنیدند، وقتی نزد قومشان برگشتند منذر بودند. گفتیم شاید همه، انبیاء یا از انبیاء اولواالعزم بودهاند البته اگر اولواالعزم داشته باشند. خلاصه معلوم شد که تعبیر به «منذر» که آمده به این جهت است که برای آنها هم ارسال رسل شده و آنها هم دعوت شدهاند. علت دعوت و
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 459 *»
تکلیفشدن همین بوده که در جن نسبت به ملک این مقدار صلاحیت برای ترقی وجود دارد.
تقریباً روشن شد که حقیقت جن یعنی همان فؤادشان از رتبه طبع تنزل یافته است. وقتی سخن از حقیقت شیء میگوییم، فؤاد آن مراد است. برای آنها از بالاتر هیچ خبری نیست. برای آنها هر چه هست از رتبه طبع است بعد در رتبه ماده و بعد در مثال تنزل مییابد. دیگر در رتبه مثال کاملاً از یکدیگر متشخص و متمایز میشوند. مثل فرزند، پدر و قبیله یا مؤمنين، کفار و نصاب و همینطور … سایر طبقات از مؤمنين و غیرمؤمنين برایشان پیدا میشود.
این تشخصات همه در رتبه مثال برای جن فراهم میشود. در رتبه مثال این تکالیف و مقامات برای آنها روشن میگردد. به همین علت گاهی از آنها به «ارواح برزخی» تعبیر میآورند. میگویند اینها ارواح برزخی هستند. مقصود از ارواح برزخی این است که مثالی هستند. یعنی تمثّل و تشخصشان در رتبه مثال است. برزخ هم که میگویند به این منظور است که بین انسان و حیوان برزخ هستند.
یکی از برادران فرمودند: این برزخ که گفته میشود مراد چیست؟ مثلاً جن بین حیوان و انسان برزخند. بعضی نباتات بین نبات و حیوان برزخند. چون در آنها حالاتی از حالات حیوان پیدا میشود. مانند درخت خرما که شباهتهایی به حیوان دارد با آنکه نبات است. به طور کلی اینطور تعبیرات هست حالا برزخ یعنی چه؟
البته در جاهای خودش بحث شده و ما هم به طور اجمال گاهی اشاره کردهایم. برزخ بین دو شیء و دو چیز که گفته میشود، اینطور نیست که یک مجموعهای از مرتبه پایین و مرتبه بالا تشکیل شده باشد. هم از بالا هم از پایین داشته باشد تا برزخ بشود.
این مراد نیست چون اگر از مرتبه پایین داشته باشد دیگر پایین است معنی
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 460 *»
ندارد برزخ باشد. اگر از مرتبه بالا هم داشته باشد بالایی است معنی ندارد که برزخ بگوییم. این اشتباهی است که در ذهنها بوده و هست. شاید حکماء دیگر هم این اشتباهات را داشتهاند که وقتی برزخ میگویند یکچنین جوهری در نظرشان است که از حیث اعلی و اسفل یا از مرتبه بالا و پایین مرکب است. نام چنین ترکیبی را برزخ میگذارند. اینطور نیست.
از نظر واقع مراد از برزخ همان مرتبه پایین است. لکن برای همان مرتبه پایین لطافتی فراهم میگردد که فعلی از افعال یا صفتی از صفات مرتبه بالا در او منعکس میشود. به آن اعتبار آن را برزخ میگویند. نه آنکه حقیقتش از مرتبه پایین جدا شده و حقیقتی شده باشد که از دو حقیقت یعنی مرتبه پایین و بالا ترکیب گردیده است. این چنین نیست.
مثلاً همین درخت خرما که میگویند بین نبات و حیوان برزخ است. حقیقتی نیست که از دو قسمت نباتیت و حیوانیت ترکیب شده تا برزخ بشود این گونه نیست. این درخت خرما، نبات است. هیچ از نباتیت بالا نیامده و به طور کلی چیزی از حیوانیت در آن نیست. ولی نباتی است که در مرتبه خودش یک مقدار از آن نباتهای دیگر اعتدالش بیشتر است. به قدری که در همان نباتیت بعضی صفات حیوانی در او منعکس شده و به حیوانات شباهتی به هم رسانده است. به این اعتبار که کمی از فعل مرتبه بالا در اینجا دیده میشود که شاید یک جزء از هفتاد جزء باشد، به این اعتبار میگویند این برزخ است. مثلاً درخت خرما عشق میورزد. اگر به دلش تیری بخورد ممکن است خشک شود. اگر سر درخت را بزنند خشک میگردد و سایر جهات و خصوصیاتی که درباره این درخت گفتهاند که به حیوان شباهت دارد.
پس مقصود از برزخ بودن درخت خرما این نیست که از نبات و حیوان حقیقتی ترکیب شده و برزخ را تشکیل داده است. بلکه درخت خرما همان نبات است هیچ از
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 461 *»
نباتیت خارج نشده است. فقط نسبت به سایر نباتات یک مقدار اعتدال بیشتری دارد که در اثر آن اعتدال صفاتی از حیوان در اینجا منعکس است. در اینجا هیچ از حیوانیت نیست که از آن هم تشکیل شده باشد. همه برازخ همین حکم را دارند.
همینطور تعبیری هست که بین رعیت ناقص و کاملين شیعه برازخی هستند. این برازخ یک جوهرهای نیستند که هم از خمیره کمال و هم از خمیره نقصان تشکیل و ترکیب شده باشند. این امر نشدنی است. خمیره کمال خمیرهای جدا و خمیره نقصان هم خمیرهای جدا است. همین ناقصين که دارای خمیره نقصانند اگر هزاران هزار سال بلکه تا ابد تکامل و ترقی بیابند هرگز برای آنها کمال پیدا نمیشود. حتی به اولین درجه و جزئیترین مقامات کمال وارد نمیشوند.
با وجود این، در بین همین رعیت ناقص چه بسا معتدلتری پیدا شود که در اثر اعتدال، گاهی صفتی از صفات کمال را که مصلحت باشد از او استخراج کنند. از این جهت است که گاهی میشود که امام زمان صلوات اللّه علیه به وسیله علماء ناقص کار عدول را انجام دهند. کار عدول نافین را به وسیله همین ناقصين انجام میدهند.
مثلاً از زمانی که غیبت صغرای امام؟ع؟ تمام شد و غیبت کبری شروع گردید تا زمان شیخ بزرگوار کاملی امری را اظهار نکرد. سراغ نداریم کاملی که امری را اظهار کرده و خودش را به مقام کمال معرفی نموده باشد. در عین حال علماء ناقص در این مدت نفی تحریف میکردند. اگر بدعتی ظاهر میشد اظهار میکردند که خلاف و بدعت است. امام؟ع؟ کارهایی که میبایست انجام شود به دست همین علماء ناقص اجراء کرده و اظهار میفرمودند. به این معنی به چنین ناقصينی برزخ گفته میشود و مانعی هم ندارد.
البته چون این شخص ناقص است، ممکن است در یک دورهای برایش اعتدال باشد و درنتیجه بعضی از کارهای عدول نافین و کاملين به وسیله او انجام شود. اما
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 462 *»
چون ناقص است ممکن است در وقتی همین اعتدالش به هم خورده و خلافی اظهار نماید، معصیتی کند یا کفری بورزد. چون این امر ممکن است آنگاه آن مقام که دیگر در او نیست و از او گرفته میشود که بماند، بعلاوه از ایمان هم خارج میگردد.
ابوالخطاب در زمان حضرت موسی بن جعفر؟عهما؟ و خیلی مورد توجه حضرت بود. حتی مقام وکالت به او دادند و وکیل حضرت بود. چون حضرت در تقیه بودند برای آنکه اموال معلوم نشود که برای حضرت است اموالشان را به دست او میسپردند. به شیعیان هم میفرمودند که به او رجوع کنید. حتی بعضی عبارات در وصفش فرمودند و پول زیادی به او دادند. و در عرصه نقصان کارهایی انجام میداده، اعتدالی برایش بوده و موقعیتی هم داشته است. از نظر همین عرصه نقصان در او جهاتی بوده که امام؟ع؟ از آن جهاتش تا زمانیکه اعتدالش بر قرار بوده استفاده میکردند.
اما یکباره آن ملعون با سایر ابواب و وکلائی که امام؟ع؟ معین کرده بودند مخالف شد. خلاصه اموال امام را چاپید و نداد بعد هم شروع کرد به بدعتگذاردن و چیزهای عجیب و غریب گفتن. مثلاً میگفت نماز مغرب را نباید بخوانیم مگر ستارهها در آسمان دیده بشود. تهمت زده بود که این فتوای امام است و از این نوع حرفها داشت. دربارهاش لعن صادر شد و امام؟ع؟ لعنش کردند.([83])
این حکم برازخ است. برازخ به این حد ممکن است برسند و باز یکباره سقوط کنند. علتش همان نقصانشان است.
پس اگر «برازخ» میگویند و در بین مراتب، برزخ ذکر میشود به همین معنی است. یعنی در همین رتبه، مال همینجا و از این خمیره است. از بالاتر هیچ در او نیست. لکن در همینجا به طور نسبی برایش اعتدالی پیدا میشود که صفتی یا فعلی مناسب زمان و به مصلحت خلق از او اجراء و اظهار میشود. آن هم تا وقتی که این
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 463 *»
اعتدال برقرار است. به محض اینکه اعتدال از میان رفت آن صفت هم از بین میرود. ممکن است خلاف آن، جایش بنشیند. حرفها و کفرهایی از همین شخص صادر شود. مانعی از این امور نیست چون خمیره او خمیره بالا نیست، خمیره نقصان است. همینطورند سایر برازخ که به طور اجمال عرض شد.
حالا جن هم میان انسان و حیوان برزخ است. آنچنان نیست که یک مقدار از انسان و یک مقدار از حیوان داشته باشد. چون اگر از انسان داشته باشد که انسان است، اگر از حیوان هم داشته باشد حیوان است. پس جوهرهای است که نه از آن خمیره و نه از این خمیره میباشد اما برزخ بین این دو است. حقیقتی جداگانه است که برای خود و در رتبه خودش احکام و تکالیفی دارد. برای خودش تنزل و تکاملی دارد. برای آنها اِرسال رسُل و بیان تکالیف شده است.
اما چون نوع وجود و تحققشان ناقص و ناتمام است از این جهت همیشه در همان عالم خود هستند. در این عالم جسمانی تنزل نداشته و از موالید این عالم به شمار نمیآیند. در آن دورههایی که ذکر شده شمرده نمیشوند. در اثر همان نقصانی که برای ایشان هست.
چنانکه روحانیّت روح که لازمه روح است تنزل نمیکند و همیشه در همان مقام و رتبه است. وجود جن هم همینطور است. مثل انسان و سایر حقیقتها وجود تام ندارد که تنزل کند. برای جن این امور نیست. از این جهت همیشه در عالم مثال ــ همان عالمی که تمثل پیدا کردند ــ ثابتند. چون مثالی هستند با این چشمهای جسمانی دیده نمیشوند. مگر مرتبههای مثالی در ما فعلیت پیدا کند. مرتبه مثالی همان حس مشترک و چشم و بدن مثالی است. اگر آن در ما فعلیت یافت جن را میتوانیم ببینیم.
به همین سبب میگوییم در دوران رجعت یعنی آخر ظهور امام؟ع؟ که دیگر به
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 464 *»
عالم رجعت منجر میشود. عرصه ظهور به عرصه رجعت متصل میگردد. آنجا مردم جن را میبینند و با جن مؤانست و مجالست دارند. حتی ممکن است ملائکه را ببینند. الآن هم آنهايى که به حسب تکامل ــ البته تکامل اختصاصی ــ مرتبه هورقلیاييشان فعلیت یافته جن را با آن مرتبه میبینند. همینطور اگر روی عروض عوارض و جهاتی در آنها حس مشترک قوی شده باشد جن را میبینند و همچنین اگر خیال یا بدن هورقلیاییشان قوی شده باشد.
در هر صورت، جن در عرصه مثال متمثلند. در سرزمین عالم مثال و عالم هورقلیا زندگی کرده و تعیُّش دارند. بعضی از ایشان در اثر قوت ایمان، عقیده صحیح و یقین در همان سرزمین طیران داشته و در هوا میتوانند پرواز کنند. وقتی در هوای عالم هورقلیا بتوانند پرواز کنند پس میتوانند لطیف بشوند و در اثر لطافت پرواز میکنند. در اثر لطافت در عرصه مثال عالم ماده را میتوانند مشاهده کنند و موجوداتی که از عالم ماده سرچشمه گرفتهاند ببینند.
مراد از ماده یعنی عالم بعد از عالم طبع و قبل از عالم مثال. از عالم ماده این عالم جسمانی مراد نیست. بلکه از ماده بعد از رتبه طبع و بالاتر از رتبه مثال مراد است، که عرض شد مقام تشخّص و تعیّن ملائکه است. از این جهت جنّهای قویتر میتوانند با ملائکه در طیران باشند. حتی با ملائکه در تماس بوده و بعضی امور را از ملائکه تلقی میکنند.
ابلیس را هم که به آسمان برده بودند در عالم ملائکه و با آنها بود. عبادت میکرد، خضوع و خشوع داشت. یعنی از سرزمین عالم هورقلیا ابلیس را بالا بردند و در اثر همان حالت و لطافتی که برای او دست داده بود در آسمان عالم هورقلیا با ملائکه و در رتبه آنها توانست باشد. لطافتی برایش فراهم شده بود که از زمین عالم هورقلیا با ملائکه طیران کرد. البته او را بالا برده و این لطافت را برایش فراهم کردند. در آنجا هم
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 465 *»
مشغول عبادت بود و ریاضت میکشید علم هم که داشت. علم و عمل با یکدیگر توأم شده بود. بعلاوه کمک و اِعانت ملائکه هم بود اگر چه اسیرش کرده بودند ولی کمکش کردند او را در آسمان عالم هورقلیا بردند. در آسمانها یعنی در آسمان عالم هورقلیا مشغول عبادت و با ملائکه بود.
کفار جن به آسمان عالم هورقلیا نمیتوانند پرواز کنند. در همان زمین عالم هورقلیا به سر برده و در همانجا تعیّش داشته، زندگی میکنند. به همین حسابهایی که عرض شد میتوانیم بفهمیم که جن در این عالم جسم بدن و تمثل ندارند. اینکه عرض شد گاهی تشکل پیدا میکنند انشاءاللّه بعد عرض میکنیم که چرا و به چه جهت است. اما ملائکه در این عالم تشکل ندارند مگر به اعجاز نبی یا امامی؟عهم؟. ولى جن که در اینجا تشکل پیدا نمیکند و بدن ندارد، علتش همان است که وجودشان ناقص و ناتمام است. حالا سیر تشکلشان را شاید بعدها انشاءاللّه توفیق پیدا کرده و عرض کنیم.
در این زمینه احادیثی رسیده است. در بعضی احادیث میفرمایند: روی عن احدهما؟عهما؟ قال الکلاب السود البهم من الجن.([84]) در فرمایشات ائمه؟عهم؟ رسیده یا از حضرت باقر یا از حضرت صادق؟عهما؟ که میفرمایند سگهای خیلی سیاهِ ترسناک از جن هستند.
عن ابیعبدالله؟ع؟ قال قال رسول الله؟ص؟ الکلاب من ضعفة الجن فاذا اکل احدکم طعاماً و شیء منها بین یدیه فلیطعمه او لیطرده فان لها انفس سوء.([85]) حضرت صادق؟ع؟ از رسولاللّه؟ص؟ نقل میفرمایند که سگها ــ به طور کلی ــ از ضَعَفه و ضعیفان جن هستند. وقتی یکی از شما طعامی میخورد و در نزد او سگی است به او
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 466 *»
هم بخوراند، از آن طعام به او بدهد یا آنکه طردش کند و نگذارد آنجا بایستد. زیرا برای آنها نفسهای سوئی است یعنی بد نفسند ممکن است به انسان اصابه کند و صدمه برساند.
همچنین امام صادق؟ع؟ فرمودند: ان الاکراد حی من الجن کشف الله عنهم الغطاء فلا تخالطهم.([86]) کُردها از جن هستند که تجسم یافتهاند. خداوند از رخساره آنها پرده برداشته است. جن هستند که مشاهده میشوند.
اینطور احادیث درباره این نوع حیوانات یا افراد رسیده است. مقصود از این فرمایشات این نیست که جن سگ شده است یا کُرد واقعیتش جن باشد. بلکه مراد این است که این حیوانات در رتبه حیوانی خیلی ضعیفند. روحشان خیلی ضعیف و ناقص است به طوری که گویا برای آنها دیگر تکامل نیست.
یا مراد این است که طبیعت این حیوانات بر طبیعت جن است. جن نیستند که در اینجا ولادت یافته و از موالید این عالم شده باشند. جن از موالید این عالم نیست. اینکه میفرمایند سگ جن است یا کُرد جن است، مقصود این نیست که جن است که آمده و حالا اینطور شده است. بلکه یعنی این طبع همان طبع جن است. یا این نقصانِ روح نقصانی مثل نقصان جن است. امیدوارم دقت کنید. مقصود این نیست که جن تجسم پیدا کرده و در این بدن آمده است و حالا این جن است. نه بلکه اين هم انسان است. مثلاً کُردها انسان و مکلفند. واقعاً دعوت انبیاء، دعوت رسول خدا؟ص؟ به ایشان رسیده است و باید اجابت کنند. اگر اجابت نکنند کافرند حکم کفر بر آنها جاری است. اگر ایمان آوردند احکام ایمان بر آنها جاری میباشد. نمیشود بگوییم این جن است. این در اثر ضعف روح انسانی است که در ایشان ضعیف است یا طبیعت آنها طبیعت جن است. به این اعتبار میگویند جن است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 467 *»
اگر نه جن تجسم نمییابند و بدن نمیگیرند مگر معجزهای باشد یا جهات و اموری استثنائی پیش بیاید تا برای خود بدن بگیرند. تا اعجاز نباشد یا امری در کار نباشد جن تجسم و تشکل پیدا نمیکند. این مطلب را مطمئن باشید.
این هم که میگوییم «یا» نه آنکه در واقع به امر دیگری غیر از معجزه ممکن باشد. اصلاً به طور کلی جز معجزه نیست. هر وقت نبی یا امامی روی جهتی اراده بفرماید، آنگاه جن تجسم پیدا میکند و برای خود بدن میگیرد.
به این ترتیب که امام؟ع؟ از عناصر همین عالم بدنی آئینهوار درست میکنند. نه آنکه مثل ما گِل و خشت بردارند. بلکه به همان دست تدبیر الهی که دست ایشان است تدبیر میفرمایند. یک بدن عنصری مهیا فرموده و به آن جنی که بنا است ظاهر شود اجازه میفرمایند که در این بدن ظاهر گشته، تجسم یافته و وظیفهاش را انجام دهد. کاری دارد به کسی خیری یا شری میخواهد برساند به اجازه امام؟ع؟ تعین و تشخص یافته و در اینجا تجسم پیدا میکند. همهاش به اجازه آقا است و الا خودش نمیتواند. در اینجا تمثل ندارد از موالید اینجا نیست که بدن داشته باشد. یعنی مثل اینکه ما یک بدن مشخص داریم او هم بدن مشخص و معینی داشته باشد اینطوری نیست. هرگاه از امام و ولی وقت؟ع؟ اجازه برسد و دستور صادر شود این کار را میکند. حالا گاهی ولی زمان، انبیاء بودهاند یا زمانِ ائمه؟عهم؟ است.
خلاصه، از ولی وقت اجازه باید داشته باشد. به اعجاز آن ولی بدنی برایش فراهم شود تا در آن بدن ظاهر گردد. حتی بعضی در بدنهایی ظاهر میشدند که دیگران وحشت نکنند بعد دستور صادر میشد که حالا به بدن و هیئت عالم خودت ظاهر بشو. آن جن به هیئتی ظاهر میشد که خیلی میترسیدند.([87])
حتی سلیمان علی نبینا و آله و عليه السلام به بعضی از آنها گفت برای من به
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 468 *»
همان هیئت خودتان ظاهر شوید. وقتی ظاهر شدند سلیمان؟ع؟ خیلی ترسید.([88]) معلوم است روح انسانی از این جلوهها وحشت میکند. چون جن برزخ بین انسان و حیوان است. نه هیئت حیوان را دارد مثل سگ و الاغ که انسان خیالش راحت باشد و نه هیئت انسان دارد بلکه تقریباً یک مجموعه است.
فرض کنید اگر چشم دارد چشم او طور دیگری است. مثلاً به آن طرف است و کج است. اگر سر ما کُـرَوی و خیلی جالب است سر آنها مثلاً کشیده و طورى ديگر است. پاهای ما خیلی خوب و قشنگ است اما آنها ممکن است سُم هم داشته باشند. بعضیشان دُم هم دارند. سُمدار و دُمدار و اینطوریها باشند. اینها امکان دارد. تقریباً حالاتی بین حدود انسانی و حدود حیوانی است.
از این جهت اگر به آن هیئت اول مربوط به عالم هورقلیا خود را نشان بدهند همه وحشت میکنند. در زمان رسولاللّه؟ص؟ یکی از همینها آمد و اسلامش را اظهار کرد. تقریباً هیئتش عادی بود یا در حدیث ندارد که هیئتی داشت و دیگران میدیدند یا نمیدیدند. حضرت فرمودند به هیئت خودت ظاهر شو. به هیئت خودش که ظاهر شد خیلی خیلی وحشتناک بود. بسیار طویل و بلند، تمام بدن پر از مو، چشمها خیلی به این طرف کشیده شده([89]) یک وضع اینطوری، خیلی وضع ناجوری.
در هر صورت اینجا بدن ندارند و بدن برایشان ساخته میشود. هر طوری هم که ولی خدا، امام؟ع؟ میخواهند بدن را تغییر میدهند. اگر خواستند بدنی متناسب میدهند اگر نه بدنی غیر متناسب، مطابق همان بدن و تشخص خودش در عالم هورقلیا آنطور بدن برایش ترتیب میدهند. دیگر بسته به دست ولی و صاحب معجز است که اجازه میفرمایند و اینها ظاهر میشوند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 469 *»
در آن حدیث خداوند فرمود من اینها را از فرزندان آدم میخواهم دور کنم. به طوری که اینها آنها را ندیده و در مجالست، مؤانست و معاشرت با آنها نباشند. از این جهت آنها و بنی آدم از هم دور شدند. ما در اینجا قرار گرفته و آنها در سرزمین عالم هورقلیا هستند. به این مقدار بین ما و آنها فاصله افتاده و از یکدیگر جدا گشتهایم. لکن عرض کردم ظاهر شدنشان به اعجاز است.
اینهایی هم که جنزده شده و جن میبینند، باز در اثر قویشدن حس مشترک است. حس مشترک قوی میشود و آنها را مشاهده میکنند. این قویشدن جنزدهها به واسطه بیماری است و کمال نیست. یک وقت کسی آرزو نکند چون در اثر بیماری است. خودش نقصان و عدم اعتدال است کمال نیست.
اما حس مشترک در کاملين شیعه کمال، اعتدال و فعلیت یافته است. به آنطور کمال است که هر وقت بخواهند آنها را میبینند. آنها هم هرگاه اجازه داشته یا اجازه بگیرند میآیند سؤال میکنند، جواب میشنوند، احکام میپرسند، گرفتاریها حل میکنند و همینطور. حتی مؤمنينشان به اولیاء خدا کمکها کرده، مددها میرسانند و سایر امور. اینها مربوط است به قویشدن حس مشترک و عنایت خاصی که از طرف اولیاء صلوات اللّه علیهم اجمعین به کاملين شیعه میشود. آنها از روی کمالی که دارند جن را مشاهده میفرمایند. به واسطه بیماری یا مرض نیست.
حضرت سلیمان؟ع؟ هم دستور فرمودند جن تجسد پیدا کردند. آنها را در عالم هورقلیا دید. بعد هم به ایشان دستور داد که در این بدنها ظاهر شده و بدنهای مختلف برای خود بگیرند چه مؤمنين و چه کفارشان. البته حضرت دستور داد کفار، منافقين و اهل فساد آنها بعضی را حبس کرده بعضی را قید و بند زدند. تا مدتی اینها در بند بودند. اما مؤمنينشان در خدمت بودند، خدمت دولت حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام به عهده ایشان بود. چه صنعتها برای سلیمان کردند!
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 470 *»
شهری ساخته بودند که تمامش از بلور بود. تمام شهر را از بلور ساخته بودند. مرکز حکومتی، دستگاههای حکومت، زندگی لشکر و تمام در این شهر پیدا بود. حضرت سلیمان هرگاه میخواست روی قالیچه خود مینشست و باد حرکتش میداد، تمام شهر زیر نظرش بود و همه را میدید. چون بلوری بود میدید که همه چه میکنند. مثلاً قاضیها طرز قضاوتشان چگونه است. رؤساء لشکر مشغول چه کاری هستند.
حتی در حدیث است که خبّازها را میدید که نان میپزند. طبّاخها را میدید که طبّاخی میکنند. همه را در شغل خود مشاهده میکرد.([90]) چون تجسّد پیدا کرده بودند هر کدام کارها میکردند. چه کارها میکردند! و چه سنگهایی را روی هم میگذاشتند! چه عمارتها چه دیگها میساختند! دیگی میساختند که هفتاد شتر در آن دیگ پخته میشد.([91])
آنها برای یکچنین لشکری غذا باید بپزند. آتش آنجا چطور بوده؟ به چه وسیله جوابگو بوده است؟ آیا با هیزم بوده؟ معلوم است که جوابگو نیست. چگونه برای یک چنین لشکری غذا مهیا میکردند؟ شاید استفادههای اتمی میشده اینها واقف بودهاند. مثلاً شاید سوخت اتمی بوده است. چه خبر داریم؟ ذکر که نشده است.
تمام امور اموری بوده که از دست جن انجام میشده. به اعجاز حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام اینها همه تجسد یافته، به خودشان جسد و بدن گرفته و مشغول فعالیت بودند.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 471 *»
مجلس 23
(شب یکشنبه 15 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r تجسم جنّ و ملک در این عالم به شکلهای مختلف
r چرا انسان نمیتواند تغییر شکل دهد؟
r انسانهای کامل به شکلهای مختلف و در مکانهای متعدد میتوانند ظاهر شوند
r جن به چه شکلهایی تجسم مییابد
r تجسم ملائکه در این عالم
r چرا ما از جنّ میترسیم؟
r جنّها از انسانها بیشتر امامان؟عهم؟ را میدیدند
r عُمْر جنّ، مرگ جنّ، قبر جنّ، رجعت جنّ
r جریان امّکلثوم؟عها؟ و عمر
r دستور امام سجاد؟ع؟ درباره دختری که جنّزده بود
r مرکز حکومت امام؟ع؟
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 472 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
از فرمایشات روشن شد که جن و ملک از موجوداتی هستند که وجودشان ناقص و ناتمام است. پس برای آنها در این عالم جسمانی تنزلی نیست. اگر گاهی برای ایشان تشکّل دست داده و در این عالم جسمانی لباس جسمانی میپوشند و به اشکال مختلف ظاهر میشوند به واسطه معجزه صاحب اعجاز است.
علت اينکه جن به شکلهای مختلف میتوانند متشکل شوند این است که جسمانیت آنها در عرصه هورقلیا است و جسم هورقلیایی یعنی مرتبه مثالی و تمثلی که دارند بسیار بسیار لطیف است. در اثر آن لطافت گویا جسمشان ذَوَبان دارد و روان است. چون روان است قابل تشکل به اشکال مختلف است. البته حقیقتشان از آنچه هست خارج نمیشود حقیقتشان همان است که هست. همچنین هر فردشان در یک آن به شکلهای مختلف نمیتواند درآید. هر فردی در هر آنی یک شکل میتواند داشته باشد، به دو شکل مختلف نمیتواند مجسم شود و متشکل گردد.
چون جسمشان روان است روحی که در آن جسم قرار دارد و مرتبه بالاترشان
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 473 *»
یعنی ماده و طبعشان هر تصرفی که بخواهد در جسمشان میکند. جن در عرصه طبع متحرک و متصرف است. به هر جسمی و شکلی که امام؟ع؟ اراده فرموده و صاحب معجز اجازه میفرماید درمیآیند.
پس چون جسمشان در عرصه هورقلیا و جسم مثالی ایشان ذوبان دارد، انعقاد پیدا نکرده و انجماد نیافته، از این جهت برای ایشان تشکل یافتن به اشکال جسمانی و ظاهر شدن در شکلهای گوناگون جسمانی آسان است.
ولی انسان از تُراب و خاک عرصه هورقلیا خلقت شده است. بدن اصلی انسان در عالم هورقلیا یا به تعبیر دیگر بدن مثالی او ــ همان بدن اصلی در مرتبه هورقلیایی مراد است که بحثش شده و شاید زمینه بحث باز به آن منجر شود ــ آن بدن اصلی در لباس هورقلیایی از تراب عرصه هورقلیا خلقت شده است. همین بدن آدم که روی زمین عالم هورقلیا خلقت شد و مورد بحث است در بهشت عالم برزخ از خاک آن عالم خلقت شد.
چون از خاک آن عالم خلقت شد به تراب تعبیر میآورند. البته در این عالم هم اگر انسان، مؤمن باشد تراب او علیینی است یعنی تراب، خاک و طینتی است که از علیین گرفته شده و اگر غیر مؤمن باشد میفرمایند طینت او سجینی است و از تراب سجین گرفته شده است.
در هر صورت تراب گفته میشود که تعبیری از انجماد در انتخاب است. این مرتبه انسانی چون منجمد است به یک شکل است. دیگر برای او در این عالم تغییر شکل میسّر و آسان نیست.
اما انسانهایی که خدا آنها را از لوازم این عالم منزّه فرموده انجمادی برایشان نیست. یعنی آنها به این لوازم محکوم نبوده بلکه بر این لوازم حاکمند. محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ همچنین بزرگان و کاملين شیعه به واسطه تبعیت و به مقدار تبعیت از
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 474 *»
ایشان انعقاد و انجمادی برایشان نیست. مانند ما افراد رتبه نقصان نیستند. بلکه برای آنها تشکّل میسّر است. خیلی هم آسان است. کلمه «میسّر» از ناچاری است و الا برای محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ مطلب فوق این حرفها است. امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه فرمودند: انا الذی اتقلب فی الصور کیف اشاء.([92])
خداوند برای بیان اینکه ایشان به این احکام و لوازمِ مراتب محکوم نیستند، درباره حضرت رسول؟ص؟ و حضرت امیر؟ع؟ تعبیری فرموده است: و هو الذی خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهرا([93]) حقیقت طیّبه محمّدیه؟ص؟ یا حقیقت مقدّسه علویّه؟ع؟ از آب و ماء خلقت شدهاند. یعنی حقیقت اولیهشان بر جمیع مراتبشان حاکم است. همه مراتبشان محکومِ آن حقیقت اولیه است. لوازم مرتبهها بر آن حقیقت طیّبه نمیتوانند حکومت داشته باشند. چون آن حقیقت طیّبه به این لوازم انعقاد پیدا نکرده و محکوم نشده، از آن ذوَبان اولیه و حالت بدون تقید و تعیّن اولیه به ماء تعبیر آورده شده است. هو الذی خلق من الماء بشرا یعنی رسولاللّه؟ص؟ فجعله نسباً و صهرا یعنی خدا هم حضرت فاطمه و هم حضرت علی را از آن حقیقت خلقت کرد. بعد سایر ائمه؟عهم؟ هم که در این احکام مثل ایشانند. پس ایشان به لوازم رتبهها محکوم نیستند و به آنها انعقاد و انجماد پیدا نکردهاند. آن ذوبان اولیه که برای حقیقت ایشان بوده برقرار است.
پس تشکّل هم برای ایشان خیلی راحت انجام میشود. با اين تفاوت که هر کدام از ایشان در آن واحد در مکانهای متعدد به شکلهای متفاوت میتوانند درآیند. مانند آن جریان که حضرت امیر؟ع؟ در مدینه یک شب چهلجا منزل اشخاص مهمان بودند. فردا یکی گفت علی دیشب منزل ما بود. دیگری گفت علی منزل ما بود.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 475 *»
آن دیگری گفت منزل ما بود . . . . . تا آنکه این نزاع را خدمت رسولخدا؟ص؟ بردند. حضرت فرمودند دیشب علی مهمان من بود. جبرئیل نازل شد که علی در عرش مهمان ما بود.([94])
پس اگر چهل جا گفتهاند باز منحصر به چهل نیست. در همه زمانها، کل مکانها و به تمام شکلهای طیّب میتوانند متشکّل گردند. برای ظهور و تجلی ایشان هیچ مانعی نیست. به خاطر شدت و قوت ترکیب و همچنین ذوَبان ایشان که آن حقیقت به همان حالِ اول و بیتعینی خود باقی است.
پس این تعینات و لوازم رتبهای بر ایشان حکومت ندارد. اگر هم به اقتضاء لوازم سلوک میفرمایند، به علت مصالح خلق و مراتب خلقت است.
ولی اگر جن تشکل مییابد برای خاطر این است که جسمش لطیف است. جسم مثالی و هورقلیایی است چون آخرین مرتبه تمثلشان عالم مثال است.و اولِ حقیقت آنها عالم طبع است که یک مرتبه در ماده و مرتبه بعد در مثال تنزل میکنند. حقیقت ایشان دو مرتبه تنزل دارد.و به واسطه همین تنزل اختیار در ایشان نسبت به مَلَـک قویتر است. اختیار که قویتر شد ظلمت و نور در ایشان جاری است. ولکن چون اختیارشان قویتر است حیث ظلمت در ایشان غالب میباشد. حیث ظلمت که قویتر است پس بیشتر به شکلهای غیر انسانی در میآیند.
اگر بنا است در این عالم تشکل پیدا کنند خیلی کم به شکل انسانی میباشند. مگر کاملينشان و آنها که صاحب ایمان قوی هستند که به شکل انسانها درمیآیند. مانند جنی که به ملاقات دعبل آمد. آنها چون از مؤمنين هستند و ایمانشان قوی است اگر تشکل مییابند به شکل انسانی است.
اما بقیه که ایمانشان ضعیف است یا اصلاً از کفار هستند، تشکّلشان به شکل
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 476 *»
حیوانات و شکلهای غیر معتدل و معوج است. بیشتر به شکل حیوانات درمیآیند. در اثر دوری از مبدأ نور، بیشتر به شکل سگ، خوک، مار یا عقرب و امثال اینها شکل میگیرند. اینها صورتهای قبیح و کاملاً از حد اعتدال خارج است. از مقام انسانی دور میباشد. به همین جهت بیشتر در فرمایشات به این شکلها گفته شده است.
نوعاً هم تشکّلشان به شکلهای سگ و خوک بوده است. البته میدانیم از نظر احکام شرعی نجاست این دو شکل معلوم است. این دو حیوان بین حیوانات نجس شمرده شدهاند و کافر هم نجس است. سگ و خوک و کافر نجسند.
بیشتر که سگ و خوک گفته میشود و تشکل جن را به این دو شکل میگویند علتش همان نجاست، رجاست، پلیدی و ناپاکی آنها است. نوعاً کفار جن اگر بنای تشکّلی داشته باشند به این شکلها درمیآیند.
نفرمودهاند به شکل کافر مجسم میشود یا تشکل پیدا میکند. چون ظاهر کافر به شکل انسانی است. کافر از نظر ظاهر مورد مذمّت نیست. از نظر واقع و باطن مورد مذمت است. زیرا ظاهرش انسانی و به هیئت انسان است. پس بیشتر همان کلاب و خنازیر گفتهاند.
البته میدانیم اصل کفرها، رذالتها، نجاستها، رجاستها و ناپاکیها اولی و دومی هستند.([95]) پس مقصود از کلب و خنزیر در واقع آن دو نفرند خدا لعنتشان کند. آن دو در حکمِ اصل و علت مادی و صوری برای همه کفرها، رذالتها، رجاستها و نجاستها هستند. به همین جهت میگویند کفار جن وقتی تمثل پیدا کنند به شکل آن دو حیوان نجس، رجس و پلید تشکل پیدا میکنند. در احادیث نوعاً اینطور بیان شده است.
طبق دلیلهای محکم، مطمئن هستیم که جن به شکل محمّد و آلمحمّد؟عهم؟
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 477 *»
یا به شکل کاملين شیعه نمیتوانند مجسم شوند. اما به شکل انسانهای عرصه رعیت مجسم میشوند. کاملينشان و مؤمنهایی که ایمان خیلی قوی داشته باشند، به شکل همین انسانهای عرصه رعیت ممکن است متمثّل، مجسّم و متشکل گردند. اما به شکل محمّد و آلمحمّد؟عهم؟، انبیاء و کاملين شیعه مجسّم و متشکل نمیشوند. این مطلب تقریباً از نظر ادلّه مسلّم است.
اما ملائکه با آنکه نور در ایشان قوی است اما اختیار ضعیف است. پس برای ایشان هم تشکّل به اختیار خودشان نیست. باز هم به اِعجاز است که صاحب معجزه در اینجا بدنی تقریباً آئینهوار از همین عناصر ترتیب داده و انتخاب میفرماید. آنگاه ملک در آن بدن به همان شکلی که صاحب اعجاز خواسته متجلّی و متشکل میشود. امام، نبی یا رسول در هر زمانی که اراده بفرمایند، به این صورت برای ملک تشکّل فراهم میشود.
ولکن در ملک نورانیت غالب است و خدا در وصف آنها فرموده: لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون.([96]) درجه نور در آنها قویتر و ظلمت خیلی ضعیف است. پس به همین مناسبت اختیارشان هم خیلی کم است. ولی بیاختیار نیستند که فقط بر طاعت سرشته شده باشند و هیچ معصیت نتوانند بکنند. اختیار در ایشان هست اما ضعیف میباشد. و چون در ایشان اختیار ضعیف است پس گاهی در میان ملائکه هم عاصیانی پیدا میشوند. به علت همان ضعف اگر شرائطی فراهم گردد و به اصطلاح ما یک مقدار به ایشان میدان داده شود معصیت خود را اظهار میکنند.
فطرس نافرمانی که کرد، رانده گشت و شئوناتش از او گرفته شد. از همین امر تعبیر میآورند که بالهایش سوخت و به اقتضاء عصیان با او معامله شد. از جوار رحمت دور گردید تا آنکه موقع ولادت سیدالشهداء صلوات اللّه علیه متوسل شد و
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 478 *»
شفاعت شامل حالش گشت. خداوند او را به مقام اولش برگرداند.([97])
همینطور در مورد آن دو ملک که وقتی خدا فرمود: انی جاعل فی الارض خلیفة شروع کردند به اعتراضات: قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء.([98]) آنها هم مبتلا شدند تا باز اطراف بیتالمعمور طواف کرده، استغفار نموده و آمرزیده شدند.([99])
پس اینکه گاهی در آنها عصیان بروز میکند بیان همین مطلب است که در آنها هم اختیار هست. اما چون جنبه و جهت نور غلبه دارد و جهت ظلمت ضعیف است پس هر گاه ملائکه تشکل پیدا کنند به صورتهای طیّبه، حسنه، مرضیه و پسندیده درمیآیند. ملائکه به صورتهای کفر، ضلالت و پلید مجسّم و متشکل نمیشوند. ملک هیچگاه به صورت سگ و خوک در نمیآید. این دو صورت خیلی خباثت دارد. البته مانعی ندارد که به صورتهای غیر انسانی هم در بیایند ولی صورت طیّب و پاکیزهای باید باشد.
بحثمان بیشتر به این زمینه مربوط است که از نظر حقیقت، رتبه جن بعد از رتبه انسانی است. ولکن از نظر مراتب رتبهاش قبل از بدن عنصری ما است. چون رتبه جن قبل از بدن عنصری ما است، ممکن است بر این بدن عنصری غالب شده و در آن تصرف کنند. حتی خوف و ترسی که نوع انسانها از جن دارند به طبیعت عنصری مربوط است. به مرتبه انسانی مربوط نیست. پس اگر انسانی متوجه موقعیت خود باشد از جن نباید بترسد. چون جن شعاع او است و بعد از رتبه او آفریده شده است. علت ترس این است که انسان خود را نشناخته و نمیداند خودش کیست؟ چیست؟ و در چه رتبهای واقع است؟
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 479 *»
اگر نه، تمام جن به امام و به کاملين شیعه محتاج هستند. اصلاً به رتبه انسانی که ما یکی از مظاهر آن هستیم محتاجند. رتبه جن شعاع این رتبه است و به آن محتاج است. چرا بر ما غلبه کند و حاکم شود؟ چرا ما از او بترسیم و خائف باشیم؟ این ترسها در اثر این است که متوجه مسأله نیستیم و نیستند که جن در چه رتبهای و انسان در چه رتبهای است. پس ترس بیمورد است.
جن چه شیاطین که کفارشان هستند چه مؤمنينشان در اختیار ولی صلوات اللّه علیه میباشند. در اختیار کاملين شیعه هستند. به فرمان ایشان سلوک میکنند، حرکت مینمایند، متمثّل و متشکّل میشوند.
عالم همینطور آزاد نیست که هر گاه جن خودش بخواهد راحت بتواند به شکلی تشکّل و به جسدی تجسّد یافته یا به شخصی تعلق بگیرد. به اختیار خودش نیست. عالم آزاد نیست بلکه و ماتسقط من ورقة الا یعلمها.([100]) برگ از درخت نمیافتد مگر به اراده، مشیت و دست قدرت خدا یعنی مقام ولایت مطلقه محمّد و آلمحمّد؟عهم؟.
هیچگونه تشکّلی برای ملک یا جن فراهم نمیشود مگر به اعجاز، اجازه و اذن خاص. اتفاقی و تصادفی نیست که جن به دلخواه خود تمثل و تشکلی بخواهد پیدا کند. چه کفار چه مؤمنينشان، برای همه به اجازه است.
اگر بنا است به کسی آسیبی برسانند به اجازه ولی خدا است. اگر اذیت و آسیبشان از کسی بخواهد دفع شود باز به اجازه ولی خدا است. اگر قرار است متمثل و متشکل شده و کسی را نجات داده یا هلاک کنند به اذن ولی خدا است. تمام کارهای عالم روی حساب است. همهاش تحت نظام و تدبیر است. هیچ مژه چشمی به هم نمیخورد الا باذن اللّه.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 480 *»
میدانیم ظرف و وَکر مشیت خدا قلب مطهر امام است([101]) صلوات اللّه علیه. به همین جهت درباره عالم هورقلیا و موجودات آنجا ائمه هدی؟عهم؟ بیاناتی دارند. از جمله درباره همین جن امام میفرمایند: اطاعت و فرمانبرداری جن از انسانها بیشتر است آنها مطیعترند. اطاعتشان نسبت به ما از شما بیشتر است.([102])
آنها که از زُمره معصیتکاران جن نیستند یعنی در معاصی مُتوَغِّل نبوده و در عصیان فرو نمیروند ــ معصوم که نیستند ــ آنهایی که زیاد عصیان نمیکنند و در عصیان غرق نمیشوند، امام؟ع؟ را بسیار زیاد زیارت کرده و خدمت ایشان تشرف پیدا میکنند. حتی زمان حضور و ظهور ائمه؟عهم؟ که انسانها ایشان را زیارت میکردند، جن بیشتر زیارت مینمودند. چون آنها بدن اصلی امام را در مقام و مرتبه هورقلیایی زیارت میکنند. اما انسانها در این بدن عنصری زیارت میکنند که به همین لوازم عنصری محدود است.
اما بدن و مرتبه هورقلیایی امام اینطور نیست. جسم مطهر امام؟ع؟ ــ که از آن به بدن اصلی در مرتبه هورقلیایی تعبیر میآوریم ــ آنقدر لطیف، محیط و نورانی است که شاید اگر جن معصیت نکنند دور نشوند. اگر دائم در توبه باشند چه بسا همیشه به امام نزدیک بوده و امام را مشاهده کنند.
از این جهت راستی بهره آنها در این امر از انسانها بیشتر است گرچه معرفتشان کمتر است. جن امام را میبیند اما معرفتش به مقام ائمه؟عهم؟ نسبت به معرفت انسان ظلی و فرع است. معرفت انسان به ائمه هدی؟عهم؟ ، فضائل و مناقبشان در رتبه انسانی است. معرفت آنها ظل و شعاع این معرفت است. از اينجهت در معرفت خیلی ضعیفند لکن در این نوع بهرهبردن خیلی قوی هستند و حظّ و بهرهشان از ما انسانها
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 481 *»
بیشتر است. ما که حالا کاملاً محرومیم. در عرصه عنصری هستیم و رتبه هورقلیایی هم که نداریم. آن بدن ما هنوز به فعلیّت نرسیده است که امام را زیارت کنیم.
ابوبصیر درب مسجد ایستاده بود نابینا هم بود. به رفیق کنارش گفت: آیا امام را دیدی که رد شدند. گفت: نه. گفت: تو ندیدی؟ تعجب است! مگر نورانیت امام؟ع؟ را نمیبینی؟ نابینا نورانیت امام؟ع؟ را مشاهده میکند و آن بدن مطهر امام؟ع؟ را زیارت مینماید.([103])
کاملين شیعه ممکن است نور مطهر امام؟ع؟ را مثلاً در خانه خودشان که نشستهاند زیارت کنند. چنانکه در اثر قویشدن حس مشترک و بالفعلشدن آن، بدن هورقلیایی ملک و جن را میبینند.
ملک را در حرم حضرت امیر صلوات اللّه علیه مشاهده میکردند. کسی رو میکند به شخصی که به ظاهر از خدام یا غیره بوده. میگوید: آیا صبح شده است یا نه؟ میگوید: مگر نمیبینی ملائکه صبح فرود میآیند و ملائکه شب بالا میروند. آیا با این حال میپرسی صبح شده است یا نه؟ وقتی ملک را میبینند آیا بدن مطهر امام؟ع؟ را در مرتبه هورقلیاییاش زیارت و مشاهده نمیکنند؟ یقیناً مشاهده، زیارت و ملاقات میکنند.
و اما مسأله عُمْرِ جن و مرگ و قبر آنها به این شکل است که چون بدنشان لطافتی دارد عمرهایشان خیلی طولانی میشود. هنگام مرگ هم مثل ما قبض روح میشوند. همینطور که برای ما ملکالموت است برای آنها هم ملکالموت است. اما ملکالموتهایی که برای آنها است ظلّ و شعاع ملکالموتهایی است که روح انسانی را قبض میکنند. مُردن آنها هم مثل مردن ما است. همانگونه که به هنگام مرگ از مرتبه مثالی تا مراتب بالا از بدن ما گرفته میشود آنها هم مراتب بالایی از آن
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 482 *»
جسم و مرتبه مثالیشان گرفته میگردد. آن وقت در قبر قرار میگیرند. البته در قبر رتبه خودشان قرار میگیرند. همان سؤال ملک رومان که فتّانالقبور است و سؤال نکیر و منکر هم برای آنها هست. با این تفاوت که آن ملکها همه ظل و شعاع ملائکه ما هستند. همان حساب و کتابها که برای ما هست برای آنها هم هست. چون تمام آن تکالیفی که برای ما هست برای ایشان هم بود.
حدیث از حضرت موسی بن جعفر؟عهما؟ نقل شده تا از حضرت حسین بن علی؟عهما؟ که یکی از یهودیهای شام خدمت حضرت امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه آمد. از جمله سؤالاتش این بود که فضیلت رسول خدا؟ص؟ بر انبیاء پیشین را سؤال میکرد. یک یک از امور انبیاء پیشین را نام میبرد و از حضرت میپرسید این امر درباره رسول خدا چیست؟
از جمله جریان حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام را نقل کرد که چطور جن در تسخیر ایشان بوده و برای ایشان کارها میکردند. عمارتها و چیزها میساختند. آن يهودى مىپرسد «فان هذا سلیمان سخّرت له الشیاطین یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل». برای سلیمان اين کارها را میکردند؛ عمارتهایی میساختند که این عمارتها نمیگذاشتند دشمن نزدیک شود. با آنها میجنگیدند که به این عمارتها نزدیک نشوند. اینطور چیزها میساختند. مقصودش این بود که رسولاللّه؟ص؟ در این مورد چه برتری و فضیلتی دارند؟
حضرت امیر؟ع؟ فرمودند: و لقد کان کذلک و لقد اُعطی محمد؟ص؟ افضل من هذا درباره سلیمان مطلب همینطور است که میگویی ولی حضرت محمّد؟ص؟ افضل از این را داشتند ان الشیاطین سخّرت لسلیمان و هی مقیمة علی کفرها شیاطین مسخّر سلیمان بودند اما در حال کفر، کافر هم بودند و قد سخّرت لنبوة محمد؟ص؟ الشیاطین بالایمان لکن مسخر حضرت رسول؟ص؟ شدند و به دست ایشان ایمان آوردند، مؤمن
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 483 *»
شدند فاقبل الیه الجن التسعة من اشرافهم من جن نصیبین و الیمن من بنی عمرو بن عامر من الاحجة … حضرت آن نُه نفر که از اشراف و بزرگان طوایف مختلف جن بودند یاد فرموده و اسم طوایفشان را هم ذکر میکنند. طوایف مختلفی میفرمایند. بعد میفرمایند خداوند هم در قرآن ذکر فرموده که و هم الذين یقول الله تبارک اسمه فیهم درباره ايشان مىفرمايد و اذ صرفنا الیک نفراً من الجن و هم التسعة یستمعون القرءان آمدند و قرآن را شنیدند فاقبل الیه الجن و النبی؟ص؟ ببطن النخل حضرت در بطنالنخل بودند و آنجا تشریف داشتند. این عده آمدند و قرآن را شنیدند و از حضرت هم پذیرفتند و رفتند قوم خود را هم مؤمن ساخته و ایمان آوردند فاعتذروا بانهم ظنوا کما ظننتم ان لنیبعث الله احدا همانطور که انسانها فکر میکردند نبیی مبعوث نشده و نمیشود آنها هم گمان میکردند نبیی مبعوث نشده و نمیشود. حال که فهمیدند نبیی مبعوث شده ایمان آوردند و لقد اقبل الیه احد و سبعون الفاً منهم در جای دیگر هفتاد و یک هزار نفر آمدند فبایعوه علی الصوم و الصلوة و الزکوة و الحج و الجهاد و نصح المسلمین و با حضرت بر روزه، نماز، زکات و … بیعت کردند فاعتذروا بانهم قالوا علی الله شططا و عذرخواهی کردند و ندامت نشان دادند از اینکه بر خدا بیهودهگویی میکردند و خلاف دین خدا برای او میگفتند.
بعد فرمود: و هذا افضل مما اُعطی سلیمان این از آنچه به سلیمان داده شد افضل است. بعد فرمود: سبحان من سخّرها لنبوة محمد؟ص؟ بعد ان کانت تتمرّد و تزعم ان لله ولدا جن گمان میکردند خدا فرزند دارد و کافر و متمرّد بودند. اما منزه است آن خداوندی که جن را در تسخیر نبوت محمّد؟ص؟ در آورد فلقد شمل مبعثه الجن و الانس بعثت و پیامبری رسول خدا؟ص؟ جن و انس را شامل است ما لايحصىٰ([104]) تمام جن و انس که شماره نمیشوند تحت بعثت حضرت داخلند و حضرت بر همه آنها مبعوثند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 484 *»
پس همانطور که ما انسانها ماحض الایمان داریم، جن هم ماحض الایمان دارند. همانطور که ما ماحض الکفر داریم مستضعف داریم آنها هم ماحضالکفر و مستضعف دارند. البته به این مباحث اشاره شده است.
همینطور قطعاً در زمان رجعت محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ برای مؤمنين و کفار جن هم رجعت هست. حتماً رجعت خواهند کرد. همینطور میفرمایند انسانها در اواخر ظهور و در دوران رجعت جن را میبینند و ملاقات میکنند و با یکدیگر معاشرت دارند.([105]) در رجعت نسل موجود از جن میمانند. هر چه هم که رفتهاند ماحضین از آنها برمیگردند. آنها که ایمان یا کفرشان به تمامیت رسیده بوده بر میگردند. الآن در اینجا هم مثل انسانهایی که هستند در فرمان امامند.
از جمله مواردی که به مناسبت عرض میشود اینکه: در دوران حکومت دومی لعنه اللّه یکی از اذیت و آزارهایی که بر امیرالمؤمنین میخواست وارد کند؛ این بود که از اُم کلثوم دختر امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه خواستگاری کرد. حضرت را مجبور کرد که شما حتماً این دختر را به عقد من باید در آورید. اول او را باید بفرستید من ببینم. بعد که پسندیدم، مجبورید و حتماً باید به عقد من در آوريد. حضرت در ظاهر امر ام کلثوم را فرستادند. اما در واقع جنّیهای را دستور فرمودند که به شکل امکلثوم در آید.
اینجا اعجازی شد و مصلحت بود این امر استثناء بخورد یا آنکه به چشم او امکلثوم دیده میشد. آن بیحیا حیا نکرد و وقتی که آن جنّیه آمد شروع کرد روی غرض شهوانی به بدن آن دست زدن ــ خدا لعنتشان کند ــ ولی جنی بود. بعد که حضرت را مجبور کرد به اصطلاح آن دختر را عقد کنند حضرت همان جنیه را به عقد او در آوردند. دیگران که نمیدانستند فکر میکردند حضرتِ امکلثوم است. اما در واقع همان جنیه بود.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 485 *»
هر موقع که خلوت میشد و دو نفری بودند او به شکل گاوی میشد و شاخهای خود را در شکم آن ملعون قرار داده او را به دیوار فشار میداد. خیلی اذیتش میکرد ــ خدا لعنتش کند ـــ جرأت هم نمیکرد سِرّ مطلب را به کسی بگوید. با خود میگفت این از سحر بنیهاشم است ولی به کسی چیزی نمیگفت. همینکه شخصی میآمد باز امکلثوم دختر امیرالمؤمنین را میدید. او افتخار هم میکرد که دختر علی است و من داماد علی هستم. ام کلثوم؟سها؟ هم در منزل مخفى بودند به طوری که هیچکس خبردار نشود و ایشان را نبیند که مبادا اطلاع بدهند. فقط خواص از شیعه میدانستند و از مطلب باخبر بودند. گاهی هم حضرت امیر صلوات اللّه علیه آن جنیه را احضار فرموده و مثلاً میگفتند با شوهرت چطوری؟ اظهار میداشتند خوب اذیتش کن. الحمدللّه آن ملعون را خیلی اذیت و آزار کرد.([106])
به همین سبب درباره حضرت امکلثوم شوهری، ازدواجی و فرزندی … ذکر نشده است. شاید علتش هم همین بوده است. تا آنکه دومی به درک رفت و ایشان بعد از آن دیگر مخفی نبودند.
همینطور هر گاه امام؟ع؟ دستور بفرمایند جن مسلط شده و هر گاه هم دستور بفرمایند جن صدمه و آسیب خود را بر میدارند. یک حدیث میخوانیم و مطلبمان را به همین حدیث شریف خاتمه میدهیم.
ابن شهر آشوب در کتاب «مناقب» از حضرت باقر؟ع؟ نقل میکند: خدم ابوخالد الکابلی علی بن الحسین دهراً من عمره ابوخالد کابلی از خادمين حضرت سجاد؟ع؟ بود که مدت زیادی خدمتگزار حضرت بود. از صحابه خاص بود و از حواری حضرت علی بن الحسین؟عهما؟ ذکر شده است.([107]) ظاهراً بعد از این مدت خدمتگزاری از
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 486 *»
کاملين شیعه هم بايد باشند چون ایشان خیلی مورد توجه بوده است.
ثم انه اراد ان ینصرف الی اهله روزی خواست که خداحافظی کند و دیگر نزد اهل و فامیلش در شهر خود برود فأتیٰ علی بن الحسین و شکیٰ الیه شدة شوقه الی والدیه خدمت حضرت سجاد؟ع؟ آمد و درد دل کرد که برای پدر و مادرم خیلی دلتنگ شدهام. اجازه بفرمایید بروم آنها را ببینم. فقال یا اباخالد یقدم غداً رجل من اهل الشام له قدْر و مال کثیر و قد اصاب بنتاً له عارض من اهل الارض و یریدون ان یطلبوا معالجاً یعالجها فاذا انت سمعت قدومه فأته فرمودند: ای اباخالد فردا مردی از اهل شام وارد شهر میشود که مقام و مال زیادی دارد. (شاید هنوز دوران کمال ابوخالد نرسیده بوده است.) دختری هم دارد که به اصطلاح ما به جنزدگی مبتلا شده. عارضی از اهل زمین به او اِصابه کرده است. اینها دنبال معالجی میگردند که او را معالجه کند. وقتی شنیدی که آمده، پیش او برو و قل له انا اعالجها لک علی ان اشترط لک علی انی اعالجها علی دیتها عشرة آلاف درهم فلاتطمئن الیهم و سیعطونک ما تطلب منهم و بگو من دخترت را معالجه میکنم اما به این شرط که دیه او و خونبهایش را به من بدهی. بگو به این مقدار که آن زمان مثلاً ده هزار درهم بوده او را معالجه میکنم. البته به آنها مطمئن نشو ولی بعدها خواهند داد. فلما اصبحوا قدم الرجل و من معه و کان من عظماء اهل الشام فی المال و المقدرة فقال اما من معالج یعالج بنت هذا الرجل؟ صبح که شد آن شخص با یک عدهای آمد. او از بزرگان اهل شام در مال و قدرت بود. هم مال و هم قدرت فراوانی داشت. از طرف او اعلام شد که کیست این دختر را معالجه کند؟ فقال له ابوخالد ابوخالد خودش را معرفی کرد انا اعالجها علی عشرة آلاف درهم گفت من ده هزار درهم میگیرم و این دختر را مداوا میکنم.
فاقبل الی علی بن الحسین؟عهما؟ فاخبره الخبر خدمت حضرت آمد و جریان را گفت که آنها آمدهاند. حالا او را چطور باید معالجه و مداوا نمود؟ فقال انی اعلم انهم
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 487 *»
سیغدرون بک و لایفون لک حضرت فرمودند: من میدانم با تو حیله و مکر میکنند. آنچه وعده میکنند وفا نکرده و انجام نمیدهند ولی نترس برو انطلق یا اباخالد فخذ باذن الجاریة الیسری ثم قل یا خبیث یقول لک علی بن الحسین اخرج من هذه الجاریة و لا تعد نزد آن دختر مریض رفته گوش چپش را میگیری و میگویی ای خبیث علی بن الحسین به تو میفرمایند از این جاریه و دختر بیرون رو و برنگرد.
ففعل ابوخالد ما امره ابوخالد طبق دستور رفتار کرد و خرج منها آن جن از بدن آن دختر خارج شد فافاقت الجاریة دختر خوب شد و طلب ابوخالد الذی شرطوا له فلمیعطوه ابوخالد گفت حالا پول را بدهید ندادند فرجع مغتماً کئیباً ــ پول سفر میخواست تا مسافرت برود دیدن پدر و مادر، خرج دارد ـــ خیلی غصه خورد و برگشت. فقال له علی بن الحسین مالی اراک کئیباً یا اباخالد؟ الم اقل لک انهم یغدرون بک؟ امام فرمودند چرا غصه میخوری؟ چرا غمگینی؟ مگر من نگفتم اینها حیله میکنند و به تو پول نمیدهند؟ دعهم رهایشان کن فانهم سیعودون الیک زیرا باز نزد تو بر میگردند. غصه نخور.
فاذا لقوک فقل لست اعالجها حتی تضعوا المال علی یدی علی بن الحسین فعادوا الی ابیخالد یلتمسون مداواتها فقال لهم انی لا اعالجها حتی تضعوا المال علی یدی علی بن الحسین فانه لی و لکم ثقة فرمودند: وقتی آمدند بگو ایندفعه من برای معالجه نمیآیم تا آن مقدار مالی که قرار گذاشتیم نزد حضرت علی بن الحسین؟عهما؟ بگذارید. چون هم مورد اطمینان من و هم مورد اطمینان شما هستند. نزد ایشان بگذارید، دختر را که مداوا کردم آن وقت به من بپردازيد. فرضوا دیگر ناچار شدند قبول کردند و وضعوا المال علی یدی علی بن الحسین مال را خدمت حضرت سجاد؟ع؟ گذاشتند فرجع ابوخالد الی الجاریة ابوخالد نزد آن دختر آمد فاخذ باذنها الیسری گوش چپش را گرفت ثم قال یا خبیث یقول لک علی بن الحسین؟عهما؟ اُخرج من هذه الجاریة و لاتعرض لها الا
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 488 *»
بسبیل خیر و خطاب به آن جن گفت: ای خبیث از بدن این جاریه خارج شو و جز برای آنکه به او خیر برسانی متعرضش مشو فانک ان عدت احرقتک بنار الله التی تطلع علی الافئدة اگر به طرف این دختر برگردی تو را به چنان آتشی میسوزانم فخرج منها آن جن خبیث از بدن دختر خارج شد.
آیا به دستور چه کسی مسلّط بود که به دستور این بزرگوار خارج شد؟ معلوم است همه امور به دست این بزرگواران است. یکی از طوایف عالم هورقلیا و آن عرصه ــ که میفرمایند مرکز حکومت امام عالم هورقلیا است و اهل عالم هورقلیا در اختیار آن بزرگوارانند ـــ همین جن است.
و دفع المال الی ابیخالد پول به ابوخالد پرداخت شد فخرج الی بلاده([108])پولها را برداشت و نزد پدر و مادرش رفت.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 489 *»
مجلس 24
(شب دوشنبه 16 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r آفرینش آدم؟ع؟ از «خاک»
r بهشت آدم؟ع؟ از نظر دیگران و از نظر بزرگان+
r عالم برزخ یا عالم مثال از نظر دیگران و از نظر بزرگان+
r «خاکی» که آدم؟ع؟ از آن آفریده شد
r «حیات و مرگ» یا «کون و فساد»
r پیدایش موالید در روی این زمین
r موالید سرزمین عالم هورقلیا
r نحوه پیدایش آدم؟ع؟ و نحوه پیدایش فرزندان آدم؟ع؟
r کیفیّت تحقق هر نوع، بطلان تحوّل انواع
r تحقق هر نوع از طریق تسلسل و منتهیشدن به مبدأ آن
r مبدأ نوع انسان، آدم؟ع؟ بوده است
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 490 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
سخن در پیدایش نوع انسان بر روی این زمین بود و اینکه مبدأ انسانیت و انسانها حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام است.
در قرآن و روایات معصومين؟عهم؟ راجع به خلقت آدم میفرمایند که آدم از خاک و تُراب آفریده شد. در اینجا علاوه بر خاک این عالم، خاک عالم هورقلیا، مثال و برزخ نیز مراد است. هورقلیا مقام و جایی است که رتبه ظاهری آدم خلقت شد و مسجود ملائکه قرار گرفت؛ سجده برای آدم یعنی تکریم و تعظیم آدم به واسطه اینکه نور محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ در او بود و همچنین چون برای نوع حجج الهی؟سهم؟ مبدأ بود برای ملائکه قبله شد.
همینطور مسأله در بهشتبودن و از آنجا راندهشدن همه اینها در آن عالم بوده است. بعد در روی این زمین و عالم، بدن عنصری پیدا شد.
اینها از مسائلی است که مورد شبهه واقع شده و نوعاً مفسرين به رأی و اندیشههای خود در آنها سخن گفتهاند. بعضی اصلاً بهشت را همین دنیا دانستهاند و
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 491 *»
طوری توجیه کردهاند که مراد از آن بهشتی که آدم در آن خلقت شد همین عالم و همین دنیا است. در نتیجه ناچار میشوند آن مسائل دیگر را هم به طورهایی توجیه کنند. مسائلی از قبیل سجدهکردن ملائکه، جریانهای ابلیس، سرباززدن او از سجده، رانده شدنش و سایر مسائلی که در قرآن مطرح است. مثلاً اینکه ابلیس وسیله و باعث شد که آدم از بهشت خارج شود. همه اینها را به نوعی توجیه میکنند که بر خلاف ظاهر آیات و روایات است.
اگر هم بنا است این تعبیرات که رسیده توجیه و تأویل شود، به طوری باید تأویل گردد که با ظاهر آیات منافات پیدا نکند. و انشاءالله ما تأویلاتی که از بزرگان ما+ در این زمینه رسیده را عرض میکنیم و شما ببینید هیچگونه بین این تأویلات و ظاهر آیات منافات نیست.
از جمله چیزهایی که به آن باید توجه داشت اینکه مراد از تُراب و خاکی که آدم از آن آفریده شده چیست؟ در این بحث، آدم را به عنوان مبدأ انسانها بررسی میکنیم.
مباحثی که به آدم از حیث مبدأ حجج بودن مربوط بود به طور اجمال عرض شد. مسائلی که بعد از این مطرح میشود به حیث مبدأ بودن آدم برای نوع انسان مربوط میشود. آدمی که مبدأ نوع انسان است از تراب آفریده شده است. هم در عالم مثال و هم در عالم دنیا نوع انسانی تمثّل دارند.
عالم مثال به برزخ شهرت دارد. اگر برزخ گفته شود به ذهنها نزدیکتر است تا مثال گفته شود. بخصوص که در مورد مثال برای حکماء اشتباهاتی هم پیش آمده است. به طوری که هر کس عالم مثال یا مرتبه مثالی میگوید و این تعبیرات را میآورد، فوراً ذهنها به همان اشتباهات حکماء منتقل میشود. بخصوص مشّائین که میگویند عالم مثال عالم صُوَر است که از ماده مجرد است. فکر میکنند که فقط عالم صورتها است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 492 *»
بزرگان ما مکرّر فرمودهاند: ــ اینکه ما نیز گاهگاهی تکرار میکنیم از اینجهت است که مطلب به ذهنها بر گردد ــ خدا ماده بدون صورت خلقت نکرده، صورت بدون ماده هم خلقت نکرده است. اصلاً خدا موجودی خلقت نکرده که ماده یا صورت نداشته باشد يا ماده تنها داشته باشد و صورت نداشته باشد یا صورت داشته باشد و ماده نداشته باشد. خدا هر چه آفریده به حسب خودش ماده و صورتی دارد.
پس عالم مثال را به اینطور معنی کردن، از مکتب وحی دور است. ولی آنها اینطور گفتهاند و نوعاً این اشتباه در ذهنها هست. چون وقتی هم که به کلمه عالم مثال در فرمایشات مشایخ ما+ برخورد کردهاند فوراً به همان عالم مثالی که حکماء گفتهاند و میگویند قیاس کردهاند. گفتهاند بنابراین مقصود شما عالمی است که فقط صورت است و ماده ندارد و مجرد از ماده است.
نهخیر، چنین نیست. مثال به همان معنای برزخی است که قرآن و اهلبیت؟عهم؟ فرمودهاند. بزرگان ما وقتی عالم مثال میفرمایند همان عالم برزخ را اراده میکنند. همانطور که در قرآن و فرمایشات معصومين؟عهم؟ عالم برزخ ماده و صورت دارد. آسمانها، زمین، موالید، جمادات، نباتات، حیوانات و انسانها دارد. عالم مثال هم به حسب خود ماده و صورت، آسمانها و زمین و موالید دارد.
حتی همان بهشتی که مورد بحث است و آدم علی نبینا و آله و علیه السلام به آن مقام هورقلیایی و برزخیش روی زمین آن بهشت خلقت شد. تراب آنجا واقعاً خاکِ آنجا بود و با خاک اینجا هیچ فرق نداشت. تفاوت در لطافت و غلظت است اگر نه هیچ فرق ندارد.
بزرگان ما از عالم مثال اینطور اراده میفرمایند. برای آنکه بیشتر واضح شود میفرمایند این همان هورقلیا در لسان حکماء پیشین است که از انبیاء گرفته بودند. به لغت سریانی ثبت شده و معنای آن مُلک دیگر است. عالم اجسام را عالم مُلک یا
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 493 *»
ناسوت میگویند، عالم هورقلیا هم مُلک دیگر است. یعنی آن عالم هم مثل همین عالم جسم است. تفاوت در لطافت و غلظت است نه در چیز دیگر.
خداوند از خاک عالم هورقلیا که آسمانها و زمینها داشت بدن آدم را آفرید و آدم در آنجا مبدأ اناسی شد. تمام انسانها از اولین و آخرین که تنزل میکنند در مرتبه مثالی تمثل پیدا کرده و لباس هورقلیایی، مثالی یا برزخی میپوشند. مرتبه مثالی یا برزخی پیدا میکنند. در آنجا مبدأ همه افراد انسانی از اولین تا آخرین همان آدم علی نبینا و آله و علیه السلام است. همینطور که مبدأ انسانها در این عالم هم آدم است. در اینجا هم آدم برای انسانها مبدأ است. انسانهای روی این زمین از همین خاک آفریده شدهاند. انسانهای آن عالم هم بدون هیچگونه تفاوتی از همان خاک آفریده شدهاند. این عالم با آن عالم یکسان است.
خاک که گفته میشود خاکی مثل همین خاک مراد است. این خاک هم مثل آن خاک است. در آن عالم درباره آن خاک هر حکمی میکنیم، درباره این خاک در این عالم هم میشود. یعنی خاک این عالم و خاک آن عالم، عنصری است که جمیع عناصر در آن موجود است. غلبهیافتن عنصر خاک باعث شده به تمام این عناصر و مجموعهاش خاک بگویند. پس خاک یعنی خاکی که در آن آب، هوا، نار، جمیع قُویٰ و ارواح فلکی هست. جمیع طبیعتها در آن موجود است.
همین مطلب در روایات، به زبانی مناسب آن زمان رسیده است. فرمودهاند: وقتی آن قبضههای خاک گرفته شد و با یکدیگر ممزوج گردید، خداوند به بادهای چهارگانه ـــ که از چهار جهت میوزند و حامل طبیعتهای چهارگانه هستند ــ دستور فرمود بر آن قبضهها بوزند و از طبیعت خود در آنها قرار بدهند.([109])
یعنی این خاکی که بدن آدم از آن خلقت شد، حقیقتی است جامع همه
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 494 *»
حقیقتها، حقیقتی است فشرده تمام آسمانها و زمینها، صاحب تمام قویٰ، دارای ارواح و نفوس فلکیه و صاحب جمیع طبیعتها است. به تعبیر حضرت امیر صلوات اللّه علیه از این عالم هیچ کم ندارد:
أتزعم انک جرم صغیر | و فیک انطوی العالم الاکبر([110]) |
البته اینکه میفرمایند ای انسان این عالم و جهان بزرگ در تو پیچیده و گذارده شده بحث مفصلی دارد. که انطواء چگونه انجام شده است؟ یعنی تو فشردهای از آن عالم هستی که هیچ کم نداری و کم نشدهای. تمام خصوصیاتی که در این جهان بزرگ وجود دارد در تو خلاصه شده است.
آنگاه به این تعبیر بیان میکنند که: از میان طبیعتهای چهارگانه حرارت و رطوبت حالت صعود و حرکت به طرف بالا را دارند. این دو طبیعت باعث میشوند موجود، کیان و هستی پیدا کند و مراتب کینونت طی شود. از آن طرف برودت و یبوست باعث پایینآمدن و تنزل است.
از این دو دسته طبیعت، دسته اول یعنی حرارت و رطوبت حالت تصعّد دارند. اما دسته دوم که برودت و یبوست باشد حالت تنزّل و پایین آمدن دارند. اینها با یکدیگر هستند. آنها کینونت و کیان یا به تعبیر حکماء پیشین «کَوْن» را اقتضاء میکنند و اینها تسفّل و فرود آمدن یا به تعبیر آن حکماء «فساد» را اقتضاء میکنند.
کَوْن و فساد برای این موجود و این نوع هستی به واسطه همین طبیعتها پیدا میشود. پس عالم به کَون و فساد محکوم است. همان تعبیری که گذشتگان داشتهاند اما با تصحیحی که در اصطلاح محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ میشود.
موجودات این عالم ترکیبی دارند که هم اقتضاء کَون و ماندن و هم اقتضاء فساد و مرگ را دارد. پس همیشه حیات و مرگ همراه این کیان است. هم در اینجا و هم در عالم برزخ یعنی دوره و مرتبه مثالی که همان هورقلیا باشد.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 495 *»
ترکیبات، مرکبات و مکوناتِ این دو مرتبه چنین خاصیتی دارند که به حسب دو طبیعت از چهار طبیعتی که در آنها هست حالت و اقتضاء تصعّد دارند که وسیله کَون و اقتضاءِ بودن است و به حسب دو طبیعت دیگر حالت تنزل و اقتضاءِ پایین آمدن، رکود، فناء و فساد را دارند. این موجود مرکب و مجموعهای از این دو حالت است.
از اینجهت است که میفرمایند نتیجه ترکیب دنیا و همینطور ترکیب برزخی مرگ است. ولی در ترکیب آخرتی چنان طبایع در یکدیگر مؤثر و با یکدیگرند که هیچگونه تشتّت و تفرّق بین آنها نیست. آنجا ترکیب، ترکیب ابدی است. دیگر برای ترکیبات اخروی فناء نیست. آخرت دار بقاء است و دار فناء نیست. اما دنیا و برزخ دار فناء است. در اینجا و برزخ ترکیبها باقی نمیماند. همه فناء شده و فانی میگردند. یعنی ترکیبها از هم میپاشند. اما در آخرت ترکیبی فراهم میشود که اقتضاء ابدیّت، بقاء، دوام و همیشگی بودن را دارد.
پس آن هم خاکی است که در برابر گردش افلاک قرار میگیرد. چنانکه دنیای ما همینطور است. افلاک در گردش خود بر این خاک و کره تأثیراتی دارند. اشعه افلاک حامل خصوصیاتی هستند که از آنها به ارواح فلکی تعبیر میآید. آنها به این زمین و خاک تعلق میگیرند. در اثر آن حرکات و آن تأثیرات و تأثّرات این خاک چنین خصوصیاتی را دارد.
همینطور که میبینیم از این خاک انسانها سر میزنند و موالید پیدا میشوند. همه موالید از این خاک و آب هستند. باران میبارد و آبها در این خاکها ممزوج میشوند. به واسطه توالد و تناسل هر نوعی از خاک سر میزنند. البته در هر نوع زنده و هر روحداری توالد و تناسل به حسب خودش میباشد. حتی حیات نباتی هم بر اساس توالد و تناسلی است و آن هم محکوم به حکمی است. هر نوعی خود و نوعیّت خود را محافظت میکند. از همین خاک و آب هم سر میزند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 496 *»
از جمله آنها انسان است که هم در اینجا و هم در سرزمین عالم هورقلیا همینطور است. آنجا هم مثل اینجا افلاک در اطراف زمینش حرکت کرده و در آن زمین تأثیرات دارند. آنجا هم شمس و قمر دارد و مثل ماه و خورشید اینجا که در این زمین مؤثرند آنها هم در زمین آن عالم مؤثرند. چنانکه این زمین تأثیرات را قبول میکند، زمین آنجا نیز متأثر شده و آن تأثیرات را میپذیرد. در اثر این تأثیر و تأثرات موالید پیدا میشوند. معادن، نباتات و حیواناتی پدید میآیند. انسان و این نوع جدید هم که قرار شد خلقت بیابد از همان زمین پیدا شد. از آب و خاک آن عالم بدن آدم فراهم گشت. باز از آب و خاک این عالم هم بدن آدم فراهم شد و برای نوع انسان مبدأ گشت.
در قرآن به طور صریح میفرماید. الحمدللّه قرآن دیگر سند قطعی است. گرچه بعضی حتی در دلالت قرآن هم تشکیک میکنند. ولی به برکت فرمایشات ائمه هدی؟عهم؟ برای ما این بیانات روشن و محکم است که آدم از تراب و خاک خلقت شد. کدام آدم؟ همان آدمی که اینهمه در قرآن و روایات از او صحبت شده است. چه آدم در عرصه هورقلیا، عالم برزخ و آن بهشت و اوضاع و چه آدمِ اینجا، فرق نمیکند. این بیان شامل هر دو عالم است. هر دو رتبه یعنی هم بدن هورقلیایی که اصلی است و هم این بدن دنیایی و عنصری به این حکم محکومند. این فرمایش شامل هر دو مرتبه است که آدم از خاک خلقت شد.
درباره عیسی نیز که مورد گفتگو قرار گرفته که از چه و چگونه خلقت شده است؟ حتی عیسی را میفرماید با آدم هیچ تفاوت نمیکند: ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب([111]) نمونه خلقت عیسی؟ع؟ هم در نزد خدا مثل آدم است یعنی کیفیتِ تکون و پیدایش عیسی هم در نزد خدا درست مثل آدم است؛ خدا آدم را از تُراب خلقت کرد عیسی هم از تراب خلقت شد. تمام فرزندان آدم هم از تُراب و خاک خلقت شدهاند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 497 *»
ولی مقصود از این تراب و خاک چیست؟ همانطور که خاک در اینجا به همین معنای خودش است، در عالم هورقلیا و برزخ هم خاک به معنای خودش است. در آنجا هم واقعاً خاک همان عالم بود. همان قبضههایی که جبرئیل گرفت و آبهایی بر آن خاکها ریخت. البته دو قسم آب بود یک آب فرات یعنی گوارا و یک آب هم مِلح و اُجاج یعنی شور و تلخ که مخلوط شده است.([112])
اینجا هم خلقت اینچنین است. هیچ تفاوت نمیکند. خلقت در اینجا با عرصه هورقلیا یکسان است. خاکی است که در بردارنده جمیع صفات مائیّت (آبی)، هوائیّت (هوائی)، ناریّت (آتشی) و ترابیّت (خاکی) است، شامل جمیع ارواح لازم و نفوس فلکی و دارای جمیع قویٰ و طبایع است. یکچنین خلقتی است.
آدم از خاک آفریده شد همانطور که فرزندانش هم از خاک آفریده شدهاند. تفاوت میان فرزندان آدم با آدم در این است که فرزندان آدم به این ترتیب از خاک آفریده میشوند که اول آبی که از آسمان بر زمین میبارد از این گِل، خلاصهای پیدا میشود و مثلاً به نبات و بعد به میوه تبدیل میشود. این میوهها و ثمرات از قبیل گندم، جو، سایر حبوبات، میوهها و همه آنچه انسان میخورد از همان آب و خاک درست میشود. بعد به این حد که میرسد نطفه میشود و از طریق تناسل و توالد فرزند آدم به دنیا میآید. فرزند آدم در این مسیر طبیعی و با این برنامه که خدا قرار داده خلقت شده و تکوّن مییابد. انسان ظاهری روی این عالم عنصری و این زمین از همین آب و خاک، سُلاله گِل و فشرده این عالم پیدایش مییابد. میگوییم این یک انسان است.
آدم هم همینطور خلقت یافته است. در عرصه هورقلیا هم همینطور خلقت شده است. انسانها از خلاصه آب و خاک آن عالم آفریده میشوند ولی خلقت آدم، ابتدائی و باتدبیر بود.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 498 *»
تشبیهی که تقریباً برای تفاوت در اینجا میتوانیم داشته باشیم ــ که در فرمایشات مشایخ+ است ــ اینکه این طلا که در معدنها درست میشود حکماء طبیعی پیشین میگفتند برای پیدایش طلا دو ترکیب و عنصر اصلی دست به دست یکدیگر باید بدهند. سایر عوامل هم از قبیل تابش آفتاب، جذر و مدها و غیره در کار است تا طلای معدن پیدا شود. آن دو عنصر اصلی را زیبق و کبریت میگفتند. زیبق و کبریت که با یکدیگر ترکیب شد در تحت عوامل آسمانی و سایر امور از قبیل جذر و مد و بارشها و … این معدن درست میشود. طلای معدنی برنامهاش همین است. چون روش و نظامی که خدا قرار داده این است.
ولی حکماء صنعت که به اصطلاح به آنها کیمیاگران میگفتند خودشان ترکیبات شیمیایی را طوری ترتیب میدادند که طلا میساختند. اسمش را اِکسیر میگذاشتند. طلايی که خودش طلا و طلاساز هم باشد کجا؟ طلايی که در معدن پیدا میشود کجا؟ هر دو طلا هستند؛ اما
میان ماه من تا ماه گردون | تفاوت از زمین تا آسمان است |
آن هم طلا است این هم طلا است. اما طلايی که حکیم صنعتگر و صاحب علم کیمیا میتواند درست کند چیست؟ این طلايی که در مسیر طبیعی که خدا قرار داده ساخته میشود چیست؟
فرق بین آدم و فرزندان آدم در پیدا شدن از این آب و خاک همین است. پیدایش آدم از این آب و خاک درست مثل آن طلای اکسیری است که صاحب صنعت از زیبق و کبریت میسازد اما بر اساس تدبیر و نسبت به طلاهای معدن با یک حالت استثنائی. فرزندان آدم که به این طریقی که خدا قرار داده از این آب و خاک پیدا میشوند، در حکم طلاهای معدنی هستند. که طبق یک نظام طبیعی که خدا قرار داده پدید میآیند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 499 *»
این نظام طبیعی که خداوند قرار داده تخلفپذیر نیست. البته ممکن است که بعدها دستگاهی ساخته شود که مثلاً بتواند انسان بسازد. مانعی ندارد اما باز هم از همین نظام پیدایش فرزندان آدم باید تبعیت کنند. اما وضعِ خود آدم دیگر نشدنی است. آن تدبیر اول که شد و آدم بدون پدر و مادر وجود یافت مخصوص آدم بود. چون بنا بود یک نوعی به نام انسان روی زمین پیدا بشود. این نوع به چند صورت ممکن است تحقق پیدا کند. ممکن است تحوّل انواع پیشین باشد که همین نظر را داده و خیلی بر آن اساس خواستند فعالیت کنند. الحمدللّه تیرشان به سنگ خورد. نتوانستند اثبات کنند. علوم مختلف بخصوص علم ژنشناسی اصلاً نابودشان کرد و این نظریه را از اساس ریشهکن نمود.
نظریه داروین همین بود که انسان از نوعهای پیشین درست شده است. یعنی حیوانات طبقه به طبقه، حلقه به حلقه جلو آمده و تکامل یافتند تا این انسان نتیجه تکاملیافته آنها شد. ولی حلقههای مفقوده را هم باید میگشتند تا پیدا کنند. تاریخ و هیچ علمی حتی حفاریها هم نشان نداد. باید بگردند و پیدا کنند. الحمدللّه پیدا نکرده و نمیکنند. اصلاً به طور کلی باطل شد.
از امور تعجبآوری که میتوان گفت اینکه از وقتی آدم در دنیا آمده انبیاء و پیروانشان بخصوص از زمان حضرت ابراهیم علیه و علی نبینا و آله السلام مسلّم است که امر «ختنه» سنت شد.([113]) معلوم است که مؤمنين و گروندگان به انبیاء ختنه میکردند. از نظر زمانی مدت بسیار زیادی است. واقعاً اگر تحول انواع یک جریان صحیحی بود لااقل حالا به طوری باید میشد که دیگر به ختنه احتیاج نباشد. گفتند حیوان در اثر احتیاج شاخ درآورد، بال درآورد. در اثر احتیاج و مناسبشدن با محیط مثلاً دستهایش به این شکل انسانی شد. احتیاج وادار کرده که سُم، خودش را به شکل این پنجه بسازد.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 500 *»
اگر این حرف درست است این همه بریده شد، بریده شد، بریده شد … دیگر نباید باشد و باید تمام شده باشد. چرا فقط معصومين؟عهم؟ ــ آن هم به احترام قداست و جلالتشان که به هیچگونه رفع نقصان، کثافت و رجاست نیازمند نیستند ــ محفوظند و مختون به دنیا میآیند. البته باز هم میفرمایند برای اجرای سنت حضرت ابراهیم و به احترام سنت ایشان تیغ را میکشیم.([114]) به اصطلاح اِمرار موسی میکنیم.
همینطور ناخنگرفتن سنت بوده است. بشر مرتب ناخن را میبریده و کوتاه میکرده است. این ریشها و موی سر را کوتاه مینموده است. اگر بر مبنای احتیاجات تکامل رخ میدهد اینها دیگر باید تمام بشود. ببینید در همین ناخنگرفتن، مو زدن و غیره چقدر مشقت داریم.
خدا ابن ابیلیلای قاضی را لعنت کند. یک کسی نزد او آمد و گفت: من جاریهای خریدهام که عانهاش مو ندارد، آیا چه کنم؟ این بدبخت که علمی نداشت گفت: خوشا به حالت. گفت: من میخواهم بدانم که اگر این عیب است معامله فسخ است، اگر عیب نیست باید نگاهش دارم. گفت برو خدا برایت ساخته چرا از این حرفها میزنی؟! خدا بدون چارهجویی راحت برایت مهیا ساخته است. گفت: من مسأله را میخواهم بدانم. آیا عیب است و بیع فسخ میشود یا نه؟ چون به اصطلاح اگر مَبیع معیوب باشد بیع فسخ است.
گفت آخ دلم درد میکند! صبر کن الآن بر میگردم! از داخل اطاق بیرون رفت و از پشت منزل داخل کوچه شد. با خود گفت بروم بگردم یکی از شاگردها یا اصحاب امام صادق؟ع؟ را پیدا کنم و مسأله را بپرسم تا جوابش را بفهمم.
به محمّد بن مسلم برخورد کرد. گفت: اگر چنین امری پیش بیاید فتوای امام صادق؟ع؟ در اینجا چیست؟ گفت من بخصوص در این زمینه از حضرت فتوایی
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 501 *»
نشنیدهام. اما حضرت فرمودهاند: کل ما کان فی اصل الخلقة فزاد او نقص فهو عیب([115]) هر چه از خلقت اصلی کم و زیاد باشد عیب است. من فقط همین را شنیدهام. دید مطلب تمام است.
آمد، در اطاقش نشست و شروع کرد به گفتنِ همان فرمایش. سؤالکننده فهمید. چون معلوم است این کلام همهاش نور است. ان علی کل حق حقیقة و علی کل صواب نورا([116]) نورانیّت و درستی از این کلام میبارد. گفت: این سخنِ خودت نیست. این را از امام صادق یاد گرفتهای. حالا چطور یاد گرفتهای نمیدانم. ولی از ایشان آموختهای.
این همه مشکلات و برنامهها پیش آمده واقعاً چرا برای این امور جهشی دست نداده است. عضو هم خودش را مطابق و مناسب خواست و احتیاج بشری نساخت. همانطور که خدا آدم را خلق کرد الآن هم بر شکل او هستیم هیچ تغییری پیدا نکرده است.
روزی بین دو نفر اختلاف شد و با هم نزاع کردند. یکی در هنگام نزاع شروع کرد به هیکل و هیئت طرف مقابل بدگویی کردن. آن شخص خدمت امام؟ع؟ شکایت کرد که این شخص نسبت به هیئت من اینطور توهین میکند. امام فرمودند: لاتقل هذا لاخیک فان الله عزوجل خلق آدم علی صورته([117]) خدا آدم را هم که بر همین هیئت آفریده است. اگر به این هیئت توهین کنی به هیئت آدم توهین کردهای. یکی از معانی این حدیث شریف همین است.
پس این انسان بر همان هیئت آدم است. با وجود اینهمه مشکلات و اموری که پیش آمده هیچ از او کم نشده است. حتی ناخن کم نشد که طوری باشد که دیگر
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 502 *»
نروید. پس اینکه موجود خود را مطابق احتیاجات محیط زندگیش میسازد و اینکه به واسطه احتیاجات است که نوع تغییر میکند؛ نوعِ بالدار، سُمدار، دُمدار یا نوع بیدم یا چه و چه پیدا میشود؛ درست نیست.
نمونهاش انسان است که در اثر اینهمه گرفتاریها سازش باید پیدا کند اما میبینید تغییری حاصل نشده است. پس اینکه انسان از نوع پیشین تحقق یافته باشد درست نیست. الحمدللّه علم تجربی هم این مطلب را اثبات کرد که اصلاً تغییر، تبدیل و تحول نوع در نظام خلقت نشدنی است. از این راه که نمیشود.
اگر تحقق نوع از پدر و مادر بخواهد باشد، چنانکه نوع انسانی و فرزندان آدم در روی زمین مرتب از پدر و مادر پیدا میشوند، اینجا تسلسل میشود. حال آنکه ما میبینیم نسل انسانی تا اینجا رسیده و اینجا منتهی شده است. الآن این نسل موجود روی زمین انتهاءیافته نوع انسانی است که به اینجا رسیده است. پس ابتداء هم باید داشته باشد. تسلسل نمیشود باشد که همینطور پدر و مادر، از پدر و مادر، از پدر و مادر و… به حدی نرسد که آنجا مبدأ و ابتداء نوع انسان باشد، این نشدنی است. چون به اینجا منتهی شده پس قطعاً اول دارد. تسلسل نمیشود باشد.
مادیها که میگویند دنیا تسلسلوار است نه آخر و نه ابتداء دارد، میگویند به وسیله منطق دیالکتیک حل شده که دنیا محدود نیست، دو دیوار اول و آخر ندارد، اینها اباطیلی است که گفته شده و همهاش روشن شد.
پس خواهنخواه از مبدئی باید شروع شود. خداوند آن مبدأ را آدم قرار داد و از همین آب و خاک به همان تدبیری که عرض شد آدم را آفرید. همانطور که مثلاً شخص کیمیاگر طلا را با تدبیر میسازد. با نظامی که در معدن حاکم است نمیسازد. با تدبیر خاص طلا را میسازد. همینطور خداوند هم با تدبیر خاصی آدم را از همین آب و خاک آفرید. بعد این نظام را قرار داد که مطابق این نظام فرزندان آدم به وجود بیایند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 503 *»
و برای آنکه نشان بدهد که این نظام یک نظام قراردادی است عیسی را هم بدون پدر ظاهری آفرید. جبرئیل نفخ کرد و در رحم مطهره حضرت مریم دمید آن هم تدبیری بود.([118]) در هر صورت خلقت، بدون تدبیر و اسباب و علل انجام نمیشود. این نظام را خداوند برای ایجاد انسان در روی زمین قرار داده است. آدم؟ع؟ مبدأ است اینها هم فرزندان او هستند.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 504 *»
مجلس 25
(شب چهارشنبه 18 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r مباحثی که با حیث مبدئیّت آدم؟ع؟ برای نوع انسان، ارتباط دارد
r عصیان آدم؟ع؟
r کیفیت آفرینش نوع انسان
r بهشت آدم؟ع؟ و حیله ابلیس
r توجیه روایات در داستان آدم؟ع؟
r عصیان آدم؟ع؟، تکوینی بود نه تشریعی
r هر انسانی مرتکب این عصیان شده است
r توضیح حدیثی درباره داستان آدم؟ع؟ و ابلیس
r مراد از هبوط آدم؟ع؟ و اسباب هبوط
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 505 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
بیانات گذشته به اینجا رسید که آدم علی نبینا و آله و علیه السلام دارای دو حیث و جهت است. از یک جهت مبدأ انسانها است که نوع انسانی فرزندان ایشانند. از یک جهت هم مبدأ حجج الهی سلام اللّه علیهم اجمعین است.
برای آن حیثی که مبدأ حجج بودند، مقامات و شئوناتی بود که به طور اجمال به بعضی از آنها اشاره کردیم.
درباره حیث مبدئیت ایشان برای انسانها هم در قرآن بیاناتی شده است که آنها را نیز به طور اجمال باید در نظر بگیریم. اشتباهی که برای دیگران پیش آمده همین است که این دو حیث آدم را با همدیگر مخلوط کرده و مسائل هریک را به حساب دیگری گذاردهاند.
مثلاً مسائلی از قبیل عصیانی که گفته شده، حیله ابلیس درباره ایشان و سایر مسائل آن بهشت، خوردن از شجره منهیّه و هبوط کردن به این عالم؛ اینها مسائلی است که به حیث مبدئیت آدم برای نوع انسان مربوط است. این مسائل را با مسائل
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 506 *»
حیث دیگر نباید مخلوط کرد. در هر حیثِ آدم؟ع؟، احکام و امور مربوط به همان حیث را باید لحاظ کرد. دیگران در اثر مخلوط کردن بین این دو دسته و دو قسم امور به مشکلاتی برخوردهاند.
یکی مشکل خود بهشت است. که این بهشتی که در قرآن بیان شده کدام بهشت است و چه بهشتی است؟ دیگر مسأله عصیان است که فعصیٰ آدم ربه فغوی([119]) یا اینقبیل تعبیراتی که رسیده. همچنین امر و نهیی که آدم در بهشت شد، از خوردن آن شجره نهی شد و با آنکه نهی شده بود باز مرتکب شد. چگونه توجیه میشود؟ البته روایات هم مختلف است. این امور مورد گفتگو قرار گرفته و نوعاً مفسرين هم بیاناتی کردهاند که کم موردی است به حق مطلب رسیده باشند. یکی درباره خود بهشت اختلاف نموده و همینطور درباره مسأله عصیان اختلاف دارند.
در مسأله عصیان آخرین سخنی که بیان کردهاند، گفتهاند اوامر و نواهی خداوند دو قسم است. یک قسم اوامر و نواهی مَولَوی و یک قسم اوامر و نواهی ارشادی است. «اوامر و نواهی مولوی» همین امر و نهیهای تکلیفی است که به عنوان شرع و تکالیف شرعیه است. مخالفت با این اوامر و نواهی عصیان، معصیت و خطاء است و عقاب نتیجه آن است.
اما «اوامر و نواهی اِرشادی» ربطی به تکلیف و شريعت ندارد. اوامری است که اگر خود انسان هم تعقل کند مییابد که خدا به مقتضای همان عقل که در انسان است حکمی، امری و نهیی میفرماید. مثلاً میفرماید: ظلم نکنید، عدالت بورزید. ان الله یأمر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذیالقربی و ینهیٰ عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تتقون([120]) اینها خوبیهایی است که عقل انسان خوبی آنها را میفهمد و انسان
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 507 *»
را به آن خوبیها وامیدارد. در اینچنین جاها اگر خدا امر کرد، میگویند امر ارشادی است، امر مولوی نیست.
همینطور چیزهایی که عقل انسان میفهمد بد است و انسان را از آنها باز میدارد مثل ظلم؛ ظلم و نوع معاصی که عقل میفهمد بد است، اگر از اینها نهی کردند میگویند «نهی ارشادی» است و نهی مولوی نیست. اگر کسی با اوامر و نواهی ارشادی مخالفت کرد او را عاصی و متخلّف نمیگویند.
این تقسیمبندی در شریعت اساسی نداشته و در فرمایشات ائمه هدی؟عهم؟ اصلی ندارد. پس به آن اعتماد نمیشود کرد. این عصیان مطلبی است که در فرمایشات بزرگان ما بیان میشود. این عصیان یک عصیان شرعی نیست که این مسائلی که در نظرها مطرح است عنوان شود. که مثلاً آدم پیغمبر بود پس چرا عصیان کرد؟ آیا این خلاف عصمت نیست؟ با نبوت میسازد یا نمیسازد؟ یکچنین اموری مطرح نمیشود، که انشاءاللّه بحث میکنیم.
آنچه مسلّم است این که آدم به عنوان مبدأ یک نوع انسانی چه در عرصه عالم برزخ و چه در این عالم خلقت شد. حُکم افراد و نوع انسان و بشر، در هر دو عالم حکم او است. همانطور که آدم از تراب خلقت شد، فرزندان آدم هم از خاک خلقت شده و میشوند. ولی در عرصه هورقلیا و برزخ از آب و خاک برزخی و در این دنیا از آب و خاک این دنیا خلقت شدهاند. همین ترتیب و کیفیتی که در خلقت فرزندان آدم است در خلقت آدم بود. لکن بر این نظم طبیعی که الآن برای فرزند آدم است، نبود. اما نظام همان نظام است. یعنی همینطور که فرزند آدم از این آب و خاک به وجود میآید و دورانی را میگذراند که به طور کلی شش مرتبه گفتهاند: نُطفه، علَقه، مُضغه، عِظام، اِکساء لَحم و بعد هم استخراج روح حیوانی و زندهشدن. همه این مرتبههای ششگانه برای خود آدم هم بوده است. ما تری فی
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 508 *»
خلق الرحمن من تفاوت([121]) در کار خدا تفاوت نیست. اسباب ممکن است مختلف باشند ولی نظام یک نظام است. چه در این دنیا و چه در عرصه برزخ و ما امرنا الا واحدة([122]) کار ما یکسان است. برای خلقتِ هر نوع یک برنامه میگذاریم. اما چون هر نوعی مبدأ میخواهد پس اسباب پیدایش مبدأ با اسبابی که در به وجود آمدن نسلِ آن مبدأ دخالت دارند تفاوت میکند. البته از حیث نظام یکسانند: و ما امرنا الا واحدة امر ما نیست مگر یکسان.
پس همانطور که خداوند فرزندان آدم را در این دنیا از این آب و خاک میآفریند، آدم را نیز در این دنیا از همین آب و خاک آفرید. در سرزمین عالم برزخ هم بدن برزخی آدم را، از همان آب و خاک آنجا آفرید و نظام، با اینجا فرق نمیکند.
فرزندان آدم را به این ترتیبِ فعلی و با این نظام و اسباب طبیعی که قرار داده خلقت میکند. خلاصه از این آب و خاک به شکل غذاها در رحم مادر او را رشد میدهد و فرزند آدم این مراتب را طی میکند: نطفه، علقه، مضغه، عظام، اِکساء لحم و بعد هم از آن روح استخراج میشود. تمام این دورههای ششگانه برای آدم هم بوده است.
در عرصه برزخ از همان آب و خاک آنجا با آن عباراتی که در زبان روایات و السنه آلمحمّد؟عهم؟ رسیده که جبرئیل از همه آن عالم قبضهای گرفت. آن قبضه هم آسمانی و هم زمینی بود. آن قبضهها را با آن آبها مخلوط کرد. بادها و نسیمهای چهارگانه وزید و همه امور لازم برای آدم در آن نطفه قرار داده شد.
حتی در حدیثی میفرماید: از زمین هموار و سرزمین کوهستانی و سنگلاخ همچنین از آبهای گوارا و تلخ و شور([123]) و از هر چه در این عالم یا آن عالم برزخ موجود
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 509 *»
است در آسمانها و زمینهایش از تمام عناصر موجود یک خلاصهای به دست آمد و آن خلاصه به دست جبرئیل تدبیر شد که تعبیر آورده میشود که خداوند به دست قدرت خود خلقت کرد که همان جبرئیل باشد.([124])
آنوقت باز جبرئیل چه در عرصه هورقلیا چه در این دنیا به وسیله عواملی که خدا در زمین قرار داده به تدبیر پرداخت. زمین مادر شد و آدم در رحمِ زمین پرورش یافت و برای آدم در رحم زمین دوران نطفه، علقه، مضغه، عظام، اِکساء لحم و تعلق روح در خود دامان زمین و در رحم زمین انجام شد. آدم بدون این اسباب و نظام فراهم نشد. استثناء در نظام نبود. او هم برای پیدا شدنش در عرصه برزخ یا در این عالم به این نظام و این اسباب احتیاج داشت لکن اسباب متفاوت بود.
پس آدم هم در رحم زمین پرورش یافت و این مراتب ششگانه برای او چه در عرصه برزخ و چه در اینجا فراهم شد با جمیع جهات، خصوصیات و کیفیاتی که هماکنون برای این فرزند آدم است. فقط اسباب تدبیر مختلف بود.
اما در مورد «بهشت» متوجه هستید که یکی از اختلافاتی که بین مفسرين شده راجع به بهشت است. این بهشت طبق فرمایشات محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ همان بهشت دنیا است که به آن بهشت برزخ هم گفته میشود. درباره این بهشت احادیث مختلف و متعدد داریم. از جمله در کتاب «کافی» از حسین بن میسّر نقل میکند: سألت اباعبدالله؟ع؟ عن جنة آدم از حضرت صادق؟ع؟ راجع به بهشت آدم پرسیدم که آدم در چه بهشتی بود؟ فقال جنة من جنات الدنیا فرمودند بهشتی از بهشتهای دنیا بود. ـــ اینجا که دنیا میفرمایند شامل برزخ هم هست. به اعتبار مقابلِ آخرتبودن به آن دنیا میگویند که همان بهشت برزخ است.ـــ یطلع فیها الشمس و القمر در آن بهشت خورشید و ماه طلوع میکند. بعد فرمودند: و لو کانت من جنان الآخرة ماخرج
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 510 *»
منها ابدا.([125]) اگر از بهشتهای آخرت بود، آدم از آن خارج نمیشد. اگر بهشت آخرتی بود که از آن بیرون نمیآمد.
حدیث دیگری از حسن بن بشّار است که در کتاب «عللالشرایع» ذکر شده. ایشان هم میگوید از حضرت صادق؟ع؟ راجع به همین بهشت آدم سؤال کردم. باز حضرت فرمودند: جنة من جنان الدنیا یطلع فیها الشمس و القمر و لو کانت من جنان الخلد ماخرج منها ابدا.([126]) اگر از بهشتهای جاوید آخرت بود، آدم از آن خارج نمیشد.
پس با این فرمایشات مسلّم است که بهشت برزخ مراد است. چون بهشت دنیا یعنی باغی از باغهای دنیایی نمیشود باشد. چون بدنی که مورد بحث است در عرصهای بوده که جمعی از ملائکه و ابلیس آنجا بودهاند و جریانهایی رخ داده که همه به اصطلاح به بهشت برزخ مربوط است.
به آن، بهشت دنیا هم گفته میشود به این اعتبار که در مقابل آخرت است. چون بهشت آخرت نیست یعنی جاوید نیست و قابل زوال و انتقال است. انسان داخلِ آن و خارج از آن بهشت میتواند شود. از اینجهت آدم در آن بهشت خلقت شد و از آن هم خارج گردید.
همین مسأله به عنوان مبدئیّت انسان باید عنوان شود. یعنی خلقت شدن روی زمینِ عرصه هورقلیا به عنوان مبدئیت آدم نسبت به انسان باید عنوان گردد. چون آدم مبدأ انسان است و همانطور که او روی زمینِ عالم برزخ پیدا شد، فرزندان آدم هم به همانطور روی سرزمین عالم برزخ باید پیدا شده و آنجا وجود پیدا کنند. بعد هم از آنجا خارج شوند به همانطور و طرزی که آدم خارج شد و به همان طور و طرزى که آدم هبوط کرد، فرزندان آدم هم همانطور هبوط میکنند به همین جهت خطاب شده
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 511 *»
است: فاهبطوا منها جمیعاً.([127])
چون آدم در این مسائل مبدأ انسان است، این مسائل شامل همه افراد انسانی است. یعنی همان عصیان که به آدم نسبت داده شده که به تلبیس ابلیس از آن شجره منهیه خورد برای فرزندان آدم هم هست. فرزندان آدم هم به تلبیس ابلیس از شجره منهیه میخورند و همان اوضاعی که به سر آدم آمد به سر نوع انسان و فرزندان آدم هم میآید و همانطور که آدم هبوط کرد فرزندان آدم هم هبوط میکنند. مسأله یکسان است.
در بعضی از روایات رسیده که هبوط یا این جریانی که در آنجا به تلبیس ابلیس رخ داد به اینطور بود که ابلیس با یک نقشه داخل آن بهشت توانست بشود. به طاووسی که بر درِ بهشت قرار داشت، تعلق گرفت. بعد به وسیله آن طاووس به دهان مار انتقال پیدا کرد. آن مار داخل بهشت شد و ابلیس هم به وسیله او داخل بهشت گردید. بعد از دهان مار خارج شد و ابتداء با حوّا قرین شد و امر را بر حوا تلبیس کرد. باز حوا برای اغواء آدم باعث و وسیله شد. آدم هم از شجره منهیه خورد([128]) و بعد از خوردن، فبدت لهما سوءاتهما.([129])
این عبارات در روایات رسیده و بسیاری از مفسرين فکر کردهاند همین عبارات مراد است. یعنی اگر مار و طاووس گفته شده همین مار و طاووس دنیا مراد است. اگر مثلاً داخل شدن، خارج شدن، اِغواء یا حتی عصیان گفته شده همین عبارات و الفاظ مصطلح و معروف بین مردم مراد است.
اگر اینها مراد باشد خیلی مشکلات ایجاد میکند. به طور یقین ظاهر اینها مراد
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 512 *»
نیست. اینها بیاناتی است که از ائمه؟عهم؟ رسیده که به زبان مردم فرمودهاند ولکن مراد اصطلاح مردم نیست. چون این مار و طاووس اینجا که به آن بهشت مربوط نیست. این داخل و خارجشدن که ما در دنیا میفهمیم به آنجا مربوط نیست. همینطور اِغواء یا تسویل شیطانی که گفته میشود اینها هیچکدام مراد نیست. چون مراد از این عبارات روشن نبوده همین ظاهر را فکر کردهاند.
عدهای گمان کردهاند اینها از روایاتی است که در روایات شیعه داخل شده است. از بیگانگان است که در روایات شیعه داخل کردهاند. به این جهت میگویند اینها روایات ضعیفی است و به این روایات نباید متمسک شد یا آنها را ذکر کرد. از اينجهت بعضی اصلاً ذکر نکردهاند. در حادثه راجع به آدم این روایات را ذکر نکردهاند.
بعضی میگویند کسانی که این روایات را ساختهاند از یهودیها یاد گرفتهاند. چون در تورات تحریفشده یهود، اینطور تعبیرات بوده؛ آنهایی که این روایات را ساختهاند به حساب آن حرفها و آنچه در بين یهود مشهور بوده طبق آن کتابها این روایات را ساختهاند.
ولی اگر مطلبی در روایات شیعه رسیده و ثِقات و صاحبان کتابهای معتبر آن را نقل کرده باشند؛ آسان نیست رد کردن و اينکه انسان بگويد اينها ضعیف است و بايد آنها را کنار گذاشت. باید توجيه شود و توجيه به عهده حکیم کامل و کسانی است که به حکمت خلقت راه میبرند. آنهایی که از خلقت با اطلاعند و کیفیت خلقت را میدانند، این نوع الفاظ را میتوانند تأویل و توجیه کنند. برای آنهایی که به کیفیت آفرینش راه میبرند طرح این مسائل روشن است و معنای این تعبیرات هم برای آنها معلوم است.
اگر ما هم معنای این روایات را بخواهیم بدانیم به توجیه و تأویل ایشان باید رجوع کرده و از ایشان اخذ کنیم. چون خودمان که از کیفیت خلقت آگاه نیستیم مگر
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 513 *»
به قدر همین الفاظی که رسیده است. با این الفاظ هم که واقعیت را نمیشود فهمید و دانست. پس توجیه و تأویلات ایشان را باید شنیده و از آنها استفاده کنیم.
البته بعد انشاءاللّه در جای خود عرض میشود که آن توجیهات به طوری باید باشد و تأویل این روایات به شکلی باید بیان شود که با همه افراد انسان سازش داشته باشد. این مسأله مربوط به آدم از جهتی است که مبدأ انسان است. چون مبدأ نوع انسان است مسائل و آیات و روایاتی که در این زمینه مطرح میگردد، به طوری باید مطرح و بیان شود که با افراد و نوع انسانی هم تطبیق کند.
این برنامه تنها مخصوص آدم نیست مال همه انسانها است. همه انسانها نوع خلقت و هبوطشان به این عالم مثل آدم باید باشد، چون فرزند آدمند. به اینجهت توجیهات و تأویلات درباره این آیات و روایات قابل سازش با همه افراد انسانی باید باشد. پس برای تک تک انسانها که فرزند آدمند و از نوع انسانند این عصیان دست داد، این اغواء انجام شد و این هبوط فراهم گردید.
این عصیان هیچ منافات هم ندارد با اینکه همین فرد انسانی هیچ عقابی هم نشود. با آنکه عصیان است اما عقاب ندارد. همانطور که برای آدم هم عصیان نام برده شده اما عقاب در کار نبوده. چون عصیان تکوینی است و عصیان شرعی نیست. در عالم تکوین بوده است نه در عالم تشریع. در عالم تکوین عصیان و عقابش به خود تکوین مربوط است. اما در عالم شرع عصیان شرعی عِقاب و مجازات دارد.
بعلاوه در عرصه شرع معصیتکردن با عصمت منافات دارد. آدم مبدأ حجج الهی است. از آن حیث، عصمت دارد و معصیت نمیکند. معصیت و عصیان شرعی با عصمت و با روح نبوت منافات دارد و نمیسازد. همچنین با روح عدالت و روح کمال سازگار نیست.
تمام انسانها که معصیتکار و ناقص نیستند. در میان ایشان حجج الهی،
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 514 *»
انبیاء، محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ نیز فرزندان آدم بودند. عرض کردم این مسائل به آدم از حیث مبدأ بودنش برای نوع انسان مربوط است. چون نوع انسان میگوییم شامل تمام فرزندان آدم است. با آنکه چهارده معصوم؟عهم؟، صد و بیست و چهار هزار پیغمبر همه معصوم بودند. همینطور کاملين و بزرگانی که عصمت تبعی و عدالت حقیقی داشته و دارند. مثل حضرت ابوالفضل، حضرت علی اکبر، سلمان که همه عدالت واقعی را داشتهاند. معصیت شرعی با این مقامات و شئونات نمیسازد.
پس این یک معصیتی باید باشد که با آنکه از همه افراد انسانی صادر شده با هیچ عصمتی منافات نداشته باشد. با عصمت کلیه، با عصمت رتبه انبیاء و با عدالت رتبه بزرگان و کاملين دین هیچ منافات نداشته باشد. بودن این عصیان با وجود آن عصمتها و عدالتها قابل قیاس نیست. چون این عصیان، عصیان تکوینی است و عصیان شرعی نیست.
یعنی اینطور عصیان در عرصه تکوین رخ داد نه در عرصه تشریع؛ چون آن بهشت در مرتبه و عالم برزخ و مثال بود که بین آخرت و دنیا است. چون بین آخرت و دنیا است اقتضاء میکند موجودی که در آنجا واقع است صعود کرده و به طرف بالا حرکت کند و اگر تنزل کند و به پایین تعلق گیرد، خلاف اقتضاء آن مرتبه رفتار کرده است. همین رفتار کردن بر خلاف اقتضاء آن مرتبه نامش عصیان است اما عصیان تکوینی که در عالم تشریع نیست.
پس بعضی از مفسرين نمیخواهد زحمت بکشند و بگویند: نهینمودن خدا آدم را از خوردن آن درخت نهی اِرشادی بوده و نهی مولوی نبوده است. هیچ احتیاجی به این زحمات نیست.
همینطور این بیان لازم نیست که بعضی در توجیه عصیان آدم گفتهاند: در آنجا که شرعی نبوده بلکه شرع در این دنیا پیدا شد. تکلیف و شریعت اینجا پدید
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 515 *»
شد. آنجا که شرعی نبوده تا بگوییم نهی شرعی بوده و آدم در اثر مخالفتکردن با آن نهی مرتکب خلاف شرعی شده است.
این هم یک اشتباه است. شرع بوده اما این نهی، یک نهی شرعی نبوده است. شرع بوده است به دلیل آنکه ابلیس و ملائکه همه به سجده بر آدم مأمور شدند؛ یعنی آدم را قبله خود قرار داده و به رو کردن به آدم و قبله قرار دادن او برای خدا سجده کنند. ملائکه امتثال کرده و در اثر امتثال مطیع و اهل طاعت شدند. اما ابلیس معصیت کرد. آیا این چه معصیتی بود؟ معصیت شرعی بود که رانده و کافر شد. اما ملائکه در اثر امتثال و اطاعت مطیع شدند.
پس شرع بوده است ولی نهی لاتأکلا من هذه الشجرة نهی شرعی نبوده است. این یک نهی تکوینی بوده و مخالفت کردنشان هم با این نهی یک عصیانِ تکوینی بوده است. عصیان و معصیت شرعی نبوده که عقاب بخواهد و عقاب شوند. همینطور با روح نبوت یا روح عصمت مخالفت و منافات نداشته تا این سؤال مطرح شود که چرا آدمی که نبی و معصوم بود مخالفت کرد، نهی را مرتکب شد و نهی خدا را امتثال نکرد؟ که آنگاه در فکر بربیایند تا به یک طوری چاره کنند.
اصلاً این یک نهی تکوینی بوده نه تشریعی. به طور کلی مخالفتکردن با اوامر و نواهی تکوینی با عصمت، نبوت و عدالت هیچ منافات ندارد.
حدیثی رسیده که تقریباً به همین مطلب اشاره دارد. در اصول کافی است که عبداللّه بن سنان از حضرت صادق؟ع؟ نقل میکند: سمعته یقول امر الله و لمیشأ و شاء و لمیأمر. امر ابلیس ان یسجد لآدم و شاء ان لایسجد و لو شاء لسجد و نهیٰ آدم عن اکل الشجرة و شاء انیأکل منها و لو لمیشأ لمیأکل.([130])
میگوید شنیدم حضرت صادق؟ع؟ میفرمودند: خدا امر کرد و مشیتش تعلق
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 516 *»
نگرفت و مشیتش تعلق گرفت و امر نکرد. این را به طور اجمال میفرمایند بعد امام؟ع؟ با یک مثال آن فرمایش قبل را توضیح میفرمایند.
آن فرمایش به این مربوط است که خداوند در عالم شرع امر و نهیی فرموده است. این امر و نهی را که فرموده مکلَّف مختار است. خدا او را تکلیف کرده و به او اختیار داده و اختیار را هم برایش نگاه میدارد.
اگر مکلف در مقام انجام امر برآمد خدا هم او را اِمداد میکند. اختیارش را برایش نگاه میدارد، اِمدادش میکند، قوایش را حفظ نموده و مشیت خدا همراه فعل بنده جاری میگردد، تا فعل انجام شود. اینجا خداوند هم امر کرده و هم مشیت همراهش است.
اگر بنده اطاعت را انتخاب نکرد و خواست معصیت بکند. وقتی که خواست معصیت کند خدا هم او را به جبر به طاعت نمیدارد. حال که امر خدا را امتثال نمیکند خدا هم مشیتش را همراه او نمینماید. چون او نمیخواهد انجام بدهد، خدا هم مشیت را با فعل او همراه نمیکند. فعل بنده باید باشد. فعل او مثل قالب و بدن میشود، مشیت خدا مثل روح داخل این بدن، اینطور میشود تا عمل انجام میگردد.
اما اگر بنده این کار را نخواست انجام بدهد دیگر خدا چطور مشیت را همراه او کند؟ او نمیخواهد انجام دهد، تصمیم ندارد و اختیار نکرده است. خدا هم که اختیار را برایش نگاه میدارد. او این کار را نمیخواهد بکند و انجام دهد. در نتیجه مشیت خدا هم همراه این کار نمیشود.
امام برای این مطلب مثال میفرمایند که خدا به ابلیس امر کرد که برای آدم سجده کند. این، امر و تکلیف خدا بود. در عالم شرع هم بود. برای ملائکه شریعت بود و ابلیس هم چون داخل ملائکه بود خطاب خدا شامل حالش بود. اختیار هم داشت. این فعل را میتوانست انجام دهد همانطور که ملائکه انجام دادند با آنکه
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 517 *»
ابلیس از نظر رتبه از ملک بالاتر و قبل از ملک است. ملائکه انجام دادند و او انجام نداد. چون انجام نداد دیگر خدا هم مشیت خود را همراه او نکرد که سجده انجام شود. او نخواست، انتخاب نکرد، برای انجام اين کار تصمیم نگرفت، خدا هم مشیت خود را همراه فعل او نساخت.
به همین جهت میفرماید: خدا به ابلیس امر کرد که برای آدم سجده کند ولکن چون ابلیس سجده نکرد و سجدهکردن و اطاعت را انتخاب نکرد، خدا هم مشیت خود را همراه او نساخت. چون فعل به جبر که نمیشود. طاعتی که میخواهد انجام شود، فعل بنده باید باشد، مشیت خدا هم همراه این فعل و مشیت بنده بشود تا فعل تحقق پیدا بکند. چون تفویض هم نیست که هنوز خدا مشیتش را همراه نکرده، بنده فعل را بتواند تحقق بدهد.
فعل و کار، طاعت یا معصیت فرق نمیکند. اینها بخواهد تحقق پیدا کند مشیت خدا همراه آن باید باشد. خدا را از سلطنتش نباید کنار گذاشت. این سلطنت و تسلط خدا است که به مشیتش بر مُلک و عالم خلقت مسلط است.
اگر خود بنده فعل را بدون مشیة اللّه بخواهد تحقق بدهد معنایش این است که خداوند در این کار تسلط ندارد. حال آنکه لایکون شیء فی الارض و لا فی السماء الا بهـذه الخصـال السبعة بمشـیة و ارادة و قدر و قضاء و اذن و کتاب و اجل…([131])
بنده که مشیت و اراده نکرد، نخواست و انتخاب ننمود، خدا هم مشیتش را همراه نمیکند. خذلانش میکند. حالا که نمیخواهی سجده کنی، نکن. ما تو را به جبر وادار نمیکنیم. وقتی که تو نمیخواهی، ما هم نمیخواهیم که تو سجده کنی. وقتی که خواستی ما هم میخواهیم، کمکت میکنیم، مشیت ما همراهت میشود و فعل تو تحقق پیدا میکند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 518 *»
این است که میفرماید: امر ابلیس انیسجد لآدم و شاء ان لایسجد ابلیس را به سجده امر کرد ولی چون او طاعت را انتخاب نکرد و تصمیم بر آن نگرفت، خدا هم مشیت خود را همراهش نساخت. سجده تحقق پیدا نکرد.
در اینجا میبینیم که شریعت است. امری که برای سجده به ملائکه شد شریعت بود. در همان عالم برزخ و عالم مثال بود. آن تکلیف در روی همان سرزمین عالم برزخ انجام شد پس آنجا تکلیف شرعی بود. ولی آنجا تکلیف تکوینی هم بود. آن تکلیف این بود که بعد فرمود: و لو شاء لسجد اگر خدا میخواست او را به سجده جبر کند و سجده را به جبر تحقق بخشد سجده میکرد ولی نکرد. چون نخواست، خدا هم مشیت خود را همراهش نساخت و به جبر انجام نشد. زیرا به اختیار است.
اما و نهیٰ آدم عن اکل الشجرة خدا آدم را از اینکه از درخت بخورد نهی کرد.
و شاء انیأکل ولی در نظام خلقت اینطور قرار داده بود که مثلاً اگر کسی از روی پشت بام بخواهد پایین بیاید این نردبان را باید طی کند تا پایین بیاید. اینطور قرار داده است. بعد به کسی که روی پشت بام است میگوید پایین نیا. چون اگر بالا باشی مثلاً از آفتاب استفاده میکنی اما در سطح منزل آفتاب نیست. ولی اینطور قرار داده که اگر این شخص آفتاب نخواست و خودش خواست که پایین بیاید و در سطح منزل قرار بگیرد؛ این نردبان را باید طی کند تا پایین بیاید. این قرار را گذاشته است.
حالا به او میگوید که از نردبان پایین نیا. این نهی را میکند ولی این یک نهی تکوینی است و تشریعی نیست. یعنی اگر از نردبان پایین آمد هیچ عقابی ندارد، هیچ معصیتی نکرده و خلاف قول و حکم هم رفتار ننموده است. اما از آنچه که آن بالا است محروم است. نصیب او آن چیزی است که در اینجا است.
خدا آدم را در آن عرصه و بهشت برزخی خلقت کرد که او را اینجا بیاورد و در این عالم ظاهر کند. آنجا آن مرتبه را برایش خلقت کرد تا بعد به این مرتبه تنزلش بدهد.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 519 *»
تنزل کردن به این مرتبه احتیاج دارد به اینکه نردبان و این پلکان را طی کند تا پایین بیاید. خدا به او گفت اگر آنجا و آن نعمتها را میخواهی، ما از نظر تکوین و نظام هستی اینطور قرار دادهایم که اگر این کار را نکنی همیشه اینجا هستی. هیچ گرفتاریهای آن پایین هم برایت نیست. گرسنگی، تشنگی، برهنگی، گرما و سرما نداری. اینجا دستگاهی به نام بهشت است شما راحتِ راحت هستید.
مثلاً به تعبیر ما، از این نردبان نکند پایین بروی که آنجا نه آفتاب و هوای خوبی است نه چه و چه … ولی اینطوری قرار گذاشته که اگر بخواهد پایین بیاید راهش این است. برای پایین آمدن هم او را آنجا خلقت کرده است. این نهی تکوینی است. یعنی از نظر هستی اگر در این مرتبه نمیخواهی باشی باید آنجا باشی. بدان بخواهی پایین بیایی اینجا واقع میشوی. این نهی تکوینی است و تشریعی نیست. و این مشیت، مشیت تکوینی است که خلقت کرده و اسباب را نیز فراهم کرده است. بعد توضیح میدهیم که معنای آن طاووس و مار عبارت است از فراهم کردن اسباب برای هبوط و آمدن در این عالم.
حدیث را دوباره میخوانم: و نهی آدم عن اکل الشجرة و شاء انیأکل منها و لو لمیشأ لمیأکل. آدم را از خوردن شجره نهی کرد، ــ شجره و درختی که قرار داده بود و مشیتش این نظام را فراهم کرده بود که آدم از آن بخورد تا روی این زمین قرار گرفته و به این عالم هبوط کند؛ یعنی این اسباب را طی کند و با این اسباب و نردبان پایین بیاید. این را از نظر تکوین خواسته بود. ـــ گفت «نخوری». این نهی تکلیفی و تشریعی نبود که با عصمت آدم نسازد بلکه نهی تکوینی است و عصیان آدم هم عصیان تکوینی میباشد. چون آدم برای این عالم خلقت شده مأمور است که در این عالم بیاید. از راه این اسباب باید بیاید و از این اسباب باید استفاده کند تا در اینجا قرار بگیرد. به همین جهت از اسباب استفاده کرد. آن نهی را مرتکب شد و باعث شد که به این عالم تنزل و هبوط کند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 520 *»
اما اگر خدا این قرار را نمیداشت و مشیتش به این تعلق نگرفته بود که نوع انسان روی این عالم پیدا شود آدم نمیخورد. یعنی اگر نهی تشریعی بود و به عنوان شرع به آدم میرسید که در شریعتِ ما بر تو مثلاً خوردن از این درخت حرام شده است؛ آدم نمیخورد. آدم تسلیم، مطیع و معصوم است. تجاوز و خطاء نمیکند. ولی این نهی، تشریعی نبود و تکوینی بود. انشاءاللّه اگر خدا توفیق داد باز هم در مورد امر و نهی تشریعی و تکوینی بیشتر بحث میکنیم تا عصیان تشریعی و تکوینی هم روشن بشود.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 521 *»
مجلس 26
(شب پنجشنبه 19 جمادیالاولی 1406 هـ ق)
r جریان «هبوط» برای نوع انسان است
r توجیه جریان «هبوط»
r توجیه «بهشت» و «عصیان» و «ابلیس»
r اقتضاءات طبایع
r توجیه «طاووس» و «مار» و «حوّا» و «هبوط» و «توبه»
r توجیه «شجره منهیّه» و «سوآت» و «ورق الجنّة»
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 522 *»
بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين
وَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلي اَعْدائِهِم اَجْمَعين
بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيَّكَ الْحُجَّةِ بنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً
حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
مطالب و مسائلی که درباره آدم علی نبینا و آله و علیه السلام گفته شده، فرمایشاتی که در قرآن و روایات راجع به مبدئیت آدم نسبت به نوع انسان رسیده و مسائلی که در این قسمت مطرح شده شامل همه افراد انسان است.
در بهشت بودن، عصیان خوردن از شجره منهیّه، اِغواء شیطان، آشکار شدن سَوآت و هبوط از بهشت به زمین این عالم، همه این مسائل به جمیع افراد انسانی مربوط است و مطالبی است که همه نوع انسان را فرامیگیرد، به آدم اختصاص ندارد. این احکام و مسائل درباره همه جاری و صادق است.
ولی معنی آن را باید فهمید که وقتی عصیان گفته میشود، این چه عصیانی است که همه افراد انسانی مرتکب آن شدهاند؟ اگر چه در میان افراد انسانی معصومين کلی، انبیاء، عدول نافین و کاملهای حقیقی داریم. البته انسانهای عرصه نقصان هم داریم.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 523 *»
این عصیان درباره همه انسانها صادق است. در عین حال با عصمت، عدالت، تقوا و ایمان ایشان باید منافات نداشته باشد. با آنکه معصوم، مؤمن، عادل و متقی هستند این عصیانی که میفرماید: و عصیٰ آدم ربه فغویٰ([132]) یا اینگونه تعبیراتی که در این مطلب رسیده بر همه صادق است. همه این عصیان را انجام دادهاند و در عین حالی که عصیان است با عصمت ایشان منافات ندارد.
همینطور همه افراد انسانی در آن بهشت بوده یا هستند و از آن هبوط میکنند. حکمی است که به همه انسانها مربوط است. این مطالب به آدم از حیث مبدئیتش برای نوع انسان مربوط میباشد.
اگر ابلیس و تسویل و اِغوای او گفته میشود نه تنها برای آدم بوده بلکه برای همه نوع انسانی است. همه به این اِغواء مبتلا شدهاند. هر انسانی که روی این زمین پیدا شده به این اغواء مبتلا گشته و ابلیس او را اغواء کرده است. این عصیان انجام شده و از شجره منهیّه خورده تا روی این زمین هبوط کرده است. پس شامل همه افراد انسان است. در نتیجه این عصیان، ابلیس، اِغواء، خوردن از شجره منهیه و همه اینها به طوری باید توجیه شود که با همه افراد انسانی تطبیق کند. و با آنکه در میان نوع انسان معصومين کلی، انبیاء، عدول نافین و صاحبان عدالتهای واقعی هستند، هیچ منافاتی نداشته باشد. هیچیک از اینها با این مقامات منافات نداشته باشد.
پس چون از مسائل خیلی مهم است باید کاملاً توجه داشت. نوع مفسرين یا هر کس در این قسمت بحث کرده به طورهایی این امور را توجیه کردهاند ولی قابل پذیرش نیست. توجیهی که از بزرگان ما در دست است به شکلی بسیار دقیق است. البته دلهایی که دارای تسلیم است راحت میپذیرد. چون ما که از اسرار خلقت مطلع نیستیم و از کیفیت آفرینش بیخبریم. این الفاظ هم گفته شده است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 524 *»
در توجیهی که از بزرگان در دست داریم یک دقت مهم و ابتدائی لازم است. یعنی یک توجه لازم است تا آن توجیه را دریابیم. آن مطلب این است که ما در این مسائلی که مورد بحث است، ذهنمان را از عصیانی که در شریعت میفهمیم باید خالی کنیم. تا عصیان گفته میشود عصیان عرصه شریعت به نظر ما نباید بیاید که اسمش گناه، خلاف و مستحقشدن عقاب است. اینها به ذهن ما نباید بیاید.
اگر ابلیس هم گفته میشود باز این ابلیس مشهور و معروف در عرصه شریعت به ذهن ما نباید بخورد. ابلیس که در عرصه و عالم تشریع گفته میشود آن مظهر جهل کلی است که اغواء افراد انسانی را در عرصه شریعت عهدهدار است. در این بحث ابلیس هم که میشنویم این ابلیس به ذهن ما نباید بخورد. ذهنمان را از این ابلیس باید خالی کنیم.
در مورد اِغواء و تسویل، فریبدادن و گولزدن هم ذهنمان را از این اصطلاحی که داریم و در عرصه شریعت و عالم خودمان میگوییم باید خالی کنیم.
طاووس و مار که درباره آنها گفته شده: ابلیس به طاووس تعلق گرفت، پرواز کرد و تا درگاه بهشت به وسیله او رفت. دم درب بهشت مانعش شده و راهش ندادند. به مار متوسل شد و به دهان او تعلق گرفت و با او وارد بهشت گردید. بعد به اصطلاح حوا را اغواء کرد و به او تعلق گرفت. سپس حوا آدم را اغواء نمود.
در همه این امور ذهنمان از این طاووس و مار حتی این حوائی که مادربزرگ است، حتی آن آدم که پدربزرگ است باید خارج بشود. در این مطلب اینها مراد نیست. تمام اینها اشاره و رمز است. یعنی مسائل کیفیت تنزل و آمدن در این عالم را به زبان ما و عرصه شریعت تعبیر آوردهاند. ولی چون همهاش در عالم تکوین است نه در عالم تشریع از اینجهت هیچ با آن اصطلاحاتی که در عرصه تشریع داریم نباید تطبیق کنیم.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 525 *»
پس اگر در عالم تکوین عصیان گفته میشود با عصیان عالم تشریع نباید مطابقت کنیم که هر چه لوازم برای عصیان عرصه تشریع است در عصیان عرصه تکوین هم پیاده کنیم.
برای توضیح مطلب یک مثالی عرض میکنم. فرض بفرمایید ما الآن در عرصه تکوین یک بدنی داریم که اقتضاءاتی دارد. از خوردن، آشامیدن، خوابیدن، استراحت کردن، دفع کردن و تطهیر و تنظیف کردن. اینها مسائل و یک عده امور و اقتضاءاتی تکوینی است که خدا برای این بدن قرار داده است. این بدن خوردن، آشامیدن، خوابیدن و سایر مسائل طبیعی را لازم دارد که خدا برای آن قرار داده است.
در عرصه شریعت به ما گفتهاند: تخلّقوا باخلاق الله.([133]) تأدبوا بآداب الله و اتصفوا بصفات الله شما به اخلاق خدا متخلق و به صفات خدا متصف شوید.
مثلاً خداوند صمد است، به خوردن و آشامیدن احتیاج ندارد، او را سِنه و نوم نمیگیرد، نمیخوابد، چُرت نمیزند و خسته نمیشود اینها صفات خدا است. به ما هم گفتهاند به صفات خدا متصف شوید. ما اگر نخوردیم یا کم خوردیم در خوردن به صفات خدا شباهت میرسانیم. اگر نیاشامیم یا نخوابیم همینطور. در شریعت متصفشدن به صفات خدا دستور است.
حالا ما در عالم و عرصه تکوین هستیم. ناچاریم و این بدن اقتضاءاتی دارد. از آن طرف هم در شریعت به ما فرمودهاند قتل نفس حرام است، خودتان را نکشید: و لاتلقوا بایدیکم الی التهلکة([134]) با نخوردن، نیاشامیدن و نخوابیدن خود را به صدمه نیندازید. تا به بیماریها، مریضیها، صدمه دیدن و مُردن مبتلا شوید. اجازه چنین کارهایی نداریم.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 526 *»
این امور در شریعت از نظر تخلق به اخلاق اللّه ناپسند است. حالا ما اگر به اخلاق اللّه بخواهیم متخلق شویم باید چه کار کنیم؟
از نظر تکوین ما ناچاریم. ناچاری تکوینی را عصیان تکوینی نام میگذارند. ما مضطرّیم، برای ماندن در این عالم باید بخوریم و بیاشامیم. برای ماندن این بدن باید بخوابیم. تا این بدن برای عبادتکردن باقی بماند. پس خوردن، آشامیدن و خوابیدن از نظر تکوین اموری است که خدا خواسته، قرار داده و مشیتش تعلق گرفته است. این یک نظام تکوینی است که گذارده و این نظام به هم نمیخورد.
از آن طرف در شریعت به ما گفته است که به اخلاق اللّه تخلّق پیدا کنید یعنی نخورید، نیاشامید و نخوابید.
اکنون ما چه کنیم؟ اینجا اگر به مقتضای طبیعت و تکوین رفتار کنیم، به زبان شریعت میگویند عصیان کردهایم که به اقتضاء اینجا رفتار کردهایم.
اگر بگویند چرا به اقتضاء اینجا رفتار کردهاید؟ میگوییم ناچاریم، نمیتوانیم. پس چون در تکوین ناچاریم به زبان شرعی معصیت کردهایم. اما چون معصیتی در تکوین است، عقاب ندارد که ما را در آتش بسوزاند.
اما مواظب باشید! این اقتضاءات را که در عرصه شریعت میخواهید انجام بدهید بر اساس نظام شریعت انجام بدهید. حلال بخورید، حلال بیاشامید، به مقدار لازم بخورید، به اندازه بخوابید و … . وقتی که تحت نظام شریعت در آمد محبوب میشود. همان کاری که در عرصه تکوین عصیان است اما چون در شرع تحت نظام شریعت در میآید محبوب میشود.
ولی اگر نعوذباللّه به شریعت اعتناء نکردیم. به خواست و هوای نفس خودمان هرچه خواستیم خوردیم و آشامیدیم، هر طور و هر گاه خواستیم خوابیدیم و از این قبیل رفتار کردیم اسمش معصیت میشود. در شرع معصیت است. با آنکه قرار خدایی
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 527 *»
است باید بخوریم و بیاشامیم. اما اگر این خوردن به هویٰ و هوس بود و بر اساس نظام شریعت و اجازه خدا نبود، معصیت شرعی میشود.
مسأله عصیان آدم همینطور است. مسأله ابلیس نیز همینطور است، تمام اینها به زبان شرع گفته شده است.
توجه بفرمایید! نمیخواهیم بگوییم ابلیس نداریم. ابلیس سر جایش است. در عرصه شریعت وقتی ابلیس گفته میشود ملعون و مطرود است. از اسباب کلی اِضلال و گمراه کردن است. اینها در عرصه شریعت همه سر جایش محفوظ است.
اما در عرصه تکوین اگر ابلیس گفته شد، مراد ابلیسی که در عرصه شریعت میگویند نیست. عصیان هم این عصیانی که در عرصه شریعت میگویند نیست. همینطور بقیه مسائلی که در زمینه آدم مطرح است.
بلکه کیان آدم در عرصه برزخ و بعد هم هبوط او به این عالم، اموری است که انسان ابتداء وقتی اینها را میخواهد بداند، ذهنش را از عرصه شریعت باید خالی کند. هر چه از اینها در عرصه شریعت هست سر جایش محفوظ است. عصیان، عقاب آن، ابلیس، اِغواء و گول زدن، اینها همه در عرصه شریعت محفوظ است.
در عرصه تکوین وقتی ابلیس گفتند، ذهن ما به سراغ ابلیسِ عرصه شریعت نباید برود. اگر عصیان گفتند این عصیان به ذهن ما نباید بخورد. همینطور اِغواء و تسویل شیطانی و اینطور امور. به هنگام بررسی همه اینها را در نظر باید داشته باشیم.
حالا به طور اجمال عرض میکنم. نخست اینکه مراد از «بهشت آدم» آن مرتبه برزخی و مثالی است که برای هر انسانی وجود دارد. هر انسانی در مرتبه برزخی و مثالی خود، انسان و آدم است. پس اگر در این مسأله خلقت، آدم گفته شده همین رتبه انسانی مقصود است که همه دارا هستند. این رتبه انسانی که مثال یا مرتبه برزخی نامیده میشود بین عالم آخرت و دنیا است. به این اعتبار برزخ گفته میشود.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 528 *»
پس در این مسأله تا آدم گفته میشود ذهنمان فقط دنبال آدم ابوالبشر نباید برود. نه تنها او بلکه همه افراد مرادند. چون از این حیث مبدأ انسان است. ذهنمان به آن مرتبهای باید متوجه شود که هر انسانی در آن مرتبه مثل آدم است. یعنی مرتبه مثالی به نظرمان باید بیاید. آدم، آن است و مقامش بین آخرت و دنیا است. یعنی لطافتی بالاتر از این مرتبه دنیایی و پایینتر از مرتبه آخرتی دارد.
به حسب عالم مثال اقتضاء میکند صعود نموده، بیشتر لطیف شده و به طرف آخرت برود. مرتبهاش به لطافت و کمال آخرتی در بیاید و انسان آخرتی بشود. اما اگر به مرتبه پایین تنزل کرد و به این غلظت تعلق گرفت؛ غلیظ شد و به این کثافت کثیف گردید، بر خلاف اقتضاء آنجا و آن عالم رفتار کرده است. اقتضاء آن عالم این بود که صعود کند و بالا برود.
حال که بر خلاف اقتضاء آنجا رفتار کرد تخلف کرده است. اینکه پایین آمد، به این عرصه غلظت و کثافت (دنیا) تعلق گرفت. کثیف و غلیظ شد و بدن برزخی به بدن این عالم تبدیل گردید. به عرصه این عناصر تعلق گرفت؛ خلاف آن اقتضاء رفتار کرده است. از خلاف اقتضاءِ آنجا رفتار کردن به «عصیان» تعبیر میآورند.
عصیان عرصه شرع نیست که عقاب داشته و خلاف عصمت باشد. که اگر گفتند آدم معصیت کرد فوری دستپاچه شوند و بگویند نبی چطور معصیت میکند؟
آیه شریفه: فعصیٰ آدم ربه فغویٰ([135]) افراد بسیاری را ترسانیـده است. میگویند آخر چطور میشـود؟ چرا به آدم که نبی بوده عصیـان نسـبت داده شده است؟
این عصیان، عصیان عالم شرع نیست. همان رفتار کردن بر خلاف اقتضاء آنجا است. صعود نکردن، به آخرت نرفتن و بلکه به این دنیا آمدن و به این دنیا تعلق گرفتن است. نظامی است که خدا قرار داده و خواسته که بشر به این دنیا بیاید.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 529 *»
خواسته است که بیاید: شاء الله انیأکل منها. اما چون بر خلاف اقتضاء آن عالم شده اسمش را عصیان میگذارند. نه آنکه معصیت و خلاف مقام نبوت، عصمت و عدالت باشد. تعلق گرفتن به اینجا خلاف اقتضاء آن عرصه و عالم است.
بزرگان ما در تعبیراتشان میفرمایند: این عصیان در شرع تکوینی است. به اعتبار شرع تکوینی اسمش را عصیان میگذارند. اما در عرصه شرع وجودی که همین عرصه تشریع است معصیت نیست. اینجا است که انبیاء میآیند، دعوت میکنند و ابلاغ میفرمایند. هر کس خلاف دعوت کرد معصیتکار میشود، هر کس متابعت کرد مطیع میشود. اطاعت و عصیان اینجا به عرصه شرع وجودی و عالم تشریع مربوط است.
اما در عالم تکوین بر خلاف اقتضاء آن عرصه رفتار کردن معصیت است. یعنی مرتبه مثالی که به این عالم عناصر بیاید و به طرف بالا صعود نکند اسمش را عصیان میگذارند. این عصیان به معنی تبعیت از نظام تکوینی الهی است. مثل اینکه ما غذا میخوریم. این غذا خوردن خلاف صفت خدا است. خدا غذا نمیخورد. بندهای که میخواهد به خدا تشبّه پیدا کند، به صفات خدا اتصاف یابد نباید بخورد و بیاشامد. پس خوردن و آشامیدن خلاف اقتضاء عبودیت است. اما چون ما در عرصه تکوین ناچار و مضطرّیم و نظام خدایی است پس این خوردن و آشامیدنِ عرصه تکوین در عرصه شریعت برای ما گناه نیست.
ما را عقاب نمیکنند که چرا خوردی و آشامیدی؟ بلکه امر و نهی فقط به این تعلق میگیرد که طبق نظام شریعت بخور و بیاشام. خلاف نظام شریعت نکن، به اقتضاء نفس رفتار نکن و به اقتضاء شریعت رفتار کن. وقتی که مرتبه مثالی و برزخی انسان به این عالم عناصر تعلق بگیرد و به غلظت اینجا غلیظ شود، اقتضاءاتی دارد. تمام اقتضاءات این عرصه عناصر بر خلاف اقتضاء عالم مثال است. اقتضاءاتی که اینجا هست آنجا نیست. مجموعه این اقتضاءات بر خلاف اقتضاءات عرصه مثال و
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 530 *»
برزخ است. مرتبه برزخی و مثالی ما وقتی که آنجا بود مطابق اقتضاءات آنجا بود اینجا که بیاید و به این عالم تعلق بگیرد مطابق اقتضاءات این عالم باید سلوک کند.
و خواهنخواه اقتضاءات این عالم بر آن عرصه مثالی تسلط پیدا میکند و آن محکوم اینها میشود. در اینجا آمده غلیظ شده و به این اقتضاءات محکوم میشود.
وقتی درباره عرصه تکوین با ما میخواهند سخن بگویند به زبان عرصه تشریع با ما صحبت میکنند. ولی باید متوجه باشیم که عرصه تشریع اراده نمیشود.
در عرصه تکوین به ما میگویند تمام اقتضاءات این عالم عناصر روی هم رفته بر خلاف اقتضاء عالم هورقلیا، مثال و برزخ است. چون بر خلاف آن است از اینجهت از مجموعه و کلیه اینها به «ابلیس» تعبیر آورده میشود.
همینطور که ابلیس در عرصه شریعت عبارت است از آن حقیقت کلیهای که کاملاً خلاف عقل و رضای خدا است و مقابل با انبیاء است. در عرصه تکوین هم وقتی از یک مجموعه و حقیقتی که کاملاً بر خلاف اقتضاء مراتب بالا است میخواهند تعبیر بیاورند، ابلیس میگویند.
پس در این مسائل تکوین تا ابلیس گفته شد، ذهن ما به سراغ ابلیس عرصه شریعت و تشریع نرود. ـــ خدا کند هیچوقت پیش ابلیس نرود ــ ابلیس عرصه تشریع خدا لعنتش کند، معلوم است که در مقابل انبیاء ایستاده و مخالف انبیاء است. دعوتش ضدّ دعوت انبیاء است. میدانیم کاملاً نقطه مقابل عقل، نور، هدایت، رشد و ایمان است.
اما ابلیس عرصه تکوین این ابلیس نیست. ذهن ما پیش این ابلیس نباید برود. از مجموعه اقتضاءات عرصه عناصر که اسمش را دنیا میگذاریم، به ابلیس تعبیر میآورند. حالا این ابلیس عرصه تکوین یعنی مجموعه اقتضاءات عرصه عناصر، در لباسها و رنگهای مختلف جلوهگر است. مجموعه اقتضاءات در رنگها و جلوههای مختلف متجلی است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 531 *»
مثلاً کلیه اقتضاءاتی را که برای این عرصه عناصر است به چهار قسمت تقسیم میکنند. به اعتبار طبایع چهارگانه تحت چهار عنوان کلی قرار میدهند. طبایع اربعه که در اصطلاحات طب قدیم هم مطرح بوده بلغم، صفراء، دم و سوداء است. اینها را طبایع اربعه میگویند.
وقتی اینها در عرصه عناصر با هم ترکیب میشوند، ممکن است بر این مرکب یک طبیعت غالب شود که از آن به صفراء، سوداء، بلغم یا دم تعبیر بیاورند. تمام اقتضاءات این عرصه عناصر را در چهار اقتضاء کلی تطبیق کرده و قرار میدهنـد.
اگر هر کدام از این چهار اقتضاء کلی در یک مرکبِ از این عناصر پیدا شد باز اقتضاءاتی دارد و سخن در این انسان است. انسانی که مرتبه مثالی و برزخیش تنزل کرد و به این عالمِ عنصر تعلق گرفت، یک مرکبی از این عناصر است. این مرکب از این عناصر چون در این عناصر است خواهنخواه اقتضاءاتی به او میچسبد و صفاتی برایش حاصل میشود. این صفات به واسطه همان طبع غالب است.
مثلاً اگر در این مجموعه مرکب از عناصر که حالا اسمش را انسان میگذاریم، طبع صفراء غالب شد اقتضاءاتی دارد. این اقتضاءات عبارتند از شدت یعنی عصبانیت و تندی، سرعت یعنی با شتاب کارها را انجام میدهد، بَطْش یعنی همواره در همه امور میخواهد مداخله داشته و قدرت نشان بدهد. غضب، حرص، جذب یعنی تا میتواند منافع و امور را به طرف خود جذب میکند. بخل و منع یعنی بعد از آنکه همه منافع را جمع کرد به دیگران نمیدهد که به آنها نرسد. کبر، حسد، ظلم، تهوّر و بیباکی، قتل و غارت و از این قبیل کارها. اگر صفراء بر یک مرکبی غالب بشود این صفات نتیجه آن طبع است.
انسانی که مرتبه مثالیش به عالم عناصر تعلق گرفت، مجموعهای از عناصر شد و طبع صفراوی بر او غالب گردید این صفات را اقتضاء میکند. این صفات از این
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 532 *»
مرکب بروز مینماید. حال آنکه در مرتبه مثالیش هیچ این حرفها و اصلاً این اقتضاءات نبود. آنجا این صحبتها نبود ولی تا تعلق گرفت اینها پیدا شد. چون در خودش احتیاج میبیند ناچار میشود جذب کند و سایر صفات که در این پیدا میشود همه اینها اقتضاء همین عالم، همین عناصر و نوعِ ترکیب آنها در این موجود و مرکب است.
اگر بر مجموعه مرکب از این عناصر طبع دم غالب شد همان صفات را که در صفراء بود با لینت و رفق اقتضاء میکند. همان کارها و صفات بروز میکند اما تحت یک عنوان و اقتضاءات دیگری. اجمالاً همراه با لینت، نرمی، رفق و مدارا؛ چون صفراء به تعبیر و اصطلاح طب قدیم یُبس و خشک است اما دم رطوبت دارد. وقتی اقتضاءات این دو با هم ضمیمه شد، صفات صفراوی با صفات دمَوی همراه میشود. در اثر رطوبتی که دم دارد همان صفات تحت اقتضاء دیگری انجام میشود که نرمی، لینت، مدارا و رفق باشد.
از جمله صفاتی که دراینجا اضافه میشود: شهوترانی، علاقه زیاد به معاشرت و مجالست داشتن، لهو و لغو بودن، یک طبیعت لهو و لعِبی میشود. همینطور به گردش، سیاحت، تفریح، صید، شکار، سفر کردن، گلهای رنگارنگ، درختهای مختلف و انواع و اقسام دیدنیهای لذتبخش علاقه زیادی دارد. اینها همه اقتضاءات غلبه همین طبیعت دم بر این مجموعه و مرکبی است که ما اسمش را عناصر میگذاریم یا آن مرتبه مثالی که تنزل کرد و به این عرصه تعلق گرفت و صاحب این شد.
اگر بر این مجموعه و مرکبی که انسان است یا به تعبیر دیگر بر مرتبه مثالی که به این عرصه عناصر تعلق گرفت و مرکب از این عناصر شد، طبع بلغم غالب بشود، صفات و اقتضاءاتش طور دیگری است؛ انسانی است کسل، بیشتر اوقات را به کسالت میگذراند. مُداهنه و سهلانگاری دارد. به تعبیر مشهور میگویند ماستمالی
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 533 *»
کردن. سعی میکند امور را به اینطور کارها و توجیهات توجیه نماید و در کارها مداهنه کند. با همه کس صلح و صفاء دارد.
همچنین حالت اِنقیاد دارد. که برای نوع مریدهای صوفیه این حالت عارض میشود. پیرها و مُرشدها که مریدها را میپرورانند سعی میکنند در آنها بلغم غالب شود. تا در نتیجه حتی اگر از مراد، پیر و مرشد خود معصیت دیدند به خروش نیامده مضطرب نشوند. بگویند مانعی ندارد با مقام کمال ایشان میسازد. دریا است دیگر، این جیفه و مُردارِ معصیت او را آلوده نمیکند. دیگر کُر شده است اگر سر سوزنی نجاست معصیت به کُر اِصابه کند کُر که نجس نمیشود. اذا کان الماء قدر کر لمینجسه شیء([136]) تغییرش نمیدهد پس اِنفعال هم پیدا نمیکند. به اینطورها آنها را اهل مداهنه، صلح و انقیاد بار میآورند تا کاملاً منقاد و تسلیم مرید و پیر خود باشند. که اگر بگویند بمیر، بگویند به روی چشم. زنده بشو، چشم. بیا، بیاید. برو، برود. کاملاً منقاد و تسلیم. این حالت بردباری و حلم بیجا از بلغم بروز میکند.
البته همه اینها در صورتی است که غلبه، احاطه و تربیت عقل مطرح نشود. اقتضاء طبع بلغم به خودی خود اینها است. در نتیجه برای این شخص بلادت پیدا میشود، کُندفهم، کمشعور و کمادراک میگردد. حالت انفعال، قبول و پذیرش در او فراوان میشود. اینها همه صفاتی است که نتیجه غالبشدن طبع بلغم است.
اما اگر سوداء غالب شود باعث میگردد که همین مجموعه و این انسان اهل همّ و غمّ، اِنزواء، اُنس نگرفتن، وحشت، خیالات فاسده و وساوس میشود. مرتب برای خود مشکل درست میکند و کار را بر خود سخت میگیرد. از اقدام به کارهای مهم اِباء نموده و امتناع میورزد تا مبادا مشکلاتی فراهم بشود. در نتیجه از اقدام به کارهای صحیح، اساسی و محکم خودداری میکند.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 534 *»
اگر هم گاهی اقدام میکند باز بر اساس نقشهها و خیالات خام و خیلی سست است که نتیجه هم نمیگیرد. در اثر نتیجه نگرفتن حالت انزواء و ناامیدی او بیشتر میشود و همیشه اوقات را به آرزو میگذراند. همواره با خود میگوید امیدوارم یک وقتی چنین کنم، چنان کنم. بیشتر به آرزوها میگذراند. از اقدام جدّی و قاطعانه خودداری میکند. اینها همه صفات سوداء است. بخصوص برایش خیالات، غفلت و بخل پیش میآید.
آهسته آهسته کار را به استبداد به رأی و استقلال میکشاند. میگوید آنچه من میفهمم درست است. همچنین کمکم تکرُو میشود. هیچ حاضر نیست کسی دیگر را مثل خود حساب کند. یا دستکم برای دیگری در مشورت، استفاده و اخذ مطلب اهلیت قائل شود. عملکردن به خواست و نظر دیگران، احترام به اندیشههای دیگران هیچ برایش مهم نیست. دیگر این روحیهها کاملاً از بین میرود. مستقلانه در انزواء و خلوت میخواهد حرکت کند.
اینها برای آنکه قدری خود را هم راضی کنند در آموختن علوم غریبه سعی میکنند. بیشتر اینها که این حالت را دارند تمایلشان به علوم غریبه و خفیّه است. مثل بعضی علوم که معمول نبوده و برای همه نیست. به آن علوم میپردازند و دنبال آن کار هستند.
این چهار اقتضاء و طبیعت کلی برای عرصه عناصر و دنیا است. مرتبه مثال از تمام این اقتضاءات، منزّه، مبرّا و پاکیزه است. همه این طبایع چهارگانه را با اقتضاءاتش روی هم بریزید، به همه اینها در عرصه و عالم تکوین اقتضاءات عالم عناصر میگوییم. همین را به زبان شریعت بخواهیم بگوییم، ابلیس میگوییم.
همه اینها بر خلاف اقتضاءات عرصه و مرتبه مثال ما است. قاعده صعود این است که ما اینها را بگذاریم، بالا رفته و به مراتب بالا صعود کنیم. پس چون تمام این
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 535 *»
اقتضاءات بر خلاف اقتضاءات مرتبه بالا و مثال و بر خلاف آن رتبه تلطیف یافته بالاتر است همه اینها ابلیس میشود. وقتی به زبان شریعت بخواهند بگویند، میگویند ابلیس. اما ابلیس عرصه شرع مراد نیست.
این حقیقت رنگهای مختلف دارد. این اقتضاءات در شکلها و رنگهای مختلف در میآید. حال اگر در عرصه ما از رنگهای مختلف بخواهند تعبیر بیاورند بهتر از همه چیست؟ «طاووس». میگویند ابلیس به طاووس تعلق گرفت. طور دیگری نمیشود. ابلیس به طاووس تعلق گرفت یعنی چه؟ آخر ابلیسی که مورد بحث بود که جایش آن بالا بود، اما طاووس جایش اینجا و مال این عالم است. اگر این طاووس باشد و ابلیس آن جنی باشد که جایش بالا بود که نمیشود.
بحثها را گذراندیم که حقیقت ابلیس در عالم طبع است. بعد در عالم ماده و سپس در عالم مثال تنزل کرده است. در عالم مثال متمثل و به جسد مثالی متجسد است. الآن هم که میبینید ابلیس با اعوان و انصارش در جمیع انسانها تصرف دارد به همان مقام مثالی خود تصرف دارد.
پس چرا به این طاووس تعلق بگیرد و به آن چه احتیاجی دارد؟ طاووس اینجا با این قَدّ و هیکلش چه کاری از او برمیآید؟
پس به این زبان برای ما گفتهاند تا بدانیم مراد از این طاووس حالت این اقتضاءات و رنگ به رنگ بودن آنها است. پس این ابلیس یعنی مجموعه این اقتضاءات در این لباسهای متعدد، اقتضاءات مختلف و رنگهای متفاوت از اقتضاءات و خواهشهای این رتبه متجلی شده است.
دیگر آنکه چون طاووس پَر دارد و از پرندگان به حساب میآید، از چند جهت مطلب را به ذهن ما نزدیک میکند. یکی پرواز کردن، یکی رنگ به رنگ بودن. طاووس تا به دمش نگاه کرد خیلی خوشش آمد و تا به پاهایش نگاه کرد غرورش خوابید و از
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 536 *»
غرور دست برداشت.([137]) خدا همیشه انسان را به زشتیهایش متوجه میکند تا مغرور نشود و به خوبیهایی که دارد فریب نخورد.
ببینید این طاووس از چند جهت مطلب را به ذهن ما نزدیک میکند. مجموعه این اقتضاءات چون رنگارنگ است به طاووس تشبیه شده است. باز به واسطه تعلق گرفتن آن مرتبه مثالی به این اقتضاءات و عناصر، اینها صعود میکنند. تمام این اقتضاءات صعود میکند و بالا میآید.
اکنون این طبایع که در ما وجود دارد صعود کرده است، بالا آمده، مثالیّت و انسانیّت به این عناصر و اقتضاءات تعلق گرفته است. اگر شما غضب کنید میگویند انسان غضب کرد. شما حلم بورزید میگویند انسان حلم ورزید.
اما مثلاً همین حلم در الاغ هم به طبیعتی که در او است میباشد ولی از آن تعریف نمیکنند. نمیگویند الاغ بسیار شخص خوبی هستند! اینهمه بار رویشان میگذارند اینهمه ایشان را میزنند ایشان حلم میورزند! این آقا الاغ چه شخصیت خوبی هستند هیچ به روی خودشان هم نمیآورند! این اصلاً صحیح نیست. یا مثلاً بگوییم آقا شیر غیظ میفرمایند! غضب میکنند! عجب دلاور و متهوّرند! این حرفها اصلاً معنی ندارد. وقتی انسانیت به این طبیعت تعلق گرفت مورد مدح و ذم قرار میگیرد. کسی شیر را مدح نمیکند. به چه چیز او را مدح کند؟ این طبع است و هیچ چیز دیگری نیست.
اگر هم یک وقتی مدحی یا ذمّی درباره حیوانات رسیده به این اعتبار است که انسان خود را به آن صفات متصف کند یا از صفات مذمومه دست بردارد. اگر نه خود حیوانات به این اعتبار مورد مدح و ذم نیستند. حتی آیه ان انکر الاصوات لصوت الحمیر([138])
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 537 *»
که در قرآن گفته شده به معنایش توجه نشده است. ناپسندترین صداها صدای خر است. این یعنی چه؟ صدای خر که به حساب خودش مثل بلبل است. چه فرق میکند؟ چرا مذمت شده است؟ صدای خر مذمت نشده است. میفرماید شما سعی کنید موقع خمیازه کشیدن یا عطسه کردن ــ بخصوص به هنگام عطسه ــ خیلی بلند سر و صدا در نیاورید که مردم را بترسانید، همسایه یا آنهایی که در خوابند بیدار شوند.([139]) اینها همه معنی دارد.
پس طبایع و اقتضاءات آنها اگر مدح یا مذمت میشود برای این است که مثال و انسانیت که تعلق میگیرد مورد مدح یا ذم است. پس این عناصر پرواز و صعود کردند، از عرصه زمین و عنصریت بالا آمده و در عالم مثال قرار گرفتند. پس ابلیس، طاووس و طیران روشن شد.
حال فرض کنید این عناصر با همه اقتضاءاتش شیطانوار و طاووسوار صعود کرده و بالا آمده و مثال و مرتبه مثالی به این غلائظ و عناصر میخواهد تعلق بگیرد و در عرصه مثال داخل شود. یا بفرمایید عرصه مثال میخواهد تنزل کند و در این اقتضاءات، غلائظ و عناصر داخل شود.
اینجا که میرسد، در عرصه مثال میخواهد داخل شود و مثال به آن تعلق بگیرد حد و مانع دارد. چون اینها غلیظ و عنصری است و آن مرتبه مثال لطیف و برزخی است. بین این دو مرتبه حدی، حاجزی، حجابی و مانعی است. از اینجهت تعبیر میآورند: ابلیس که به طاووس تعلق گرفته میخواهد داخل بهشت شود، درب بهشت راه را میبندند، راهش نمیدهند.
اینجا باید چاره کند، چارهاش چیست؟ در احادیث فرمودهاند به حیّه یعنی به
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 538 *»
مار تعلق گرفت. در دهان مار داخل گشت و با مار وارد بهشت شد.([140]) عجب بهشتی که طاووس را راه نمیدهند و مار را راه میدهند! معلوم است حتماً اینها معنی دارد. پس ائمه ما؟عهم؟ که این فرمایشات را فرمودهاند یک نظری، مطلبی و رمزی است که آن زمانها ممکن نبوده بیان کنند، به زبان عالم و عرصه شرع ما فرمودهاند. چطور بهشتی است که مار بتواند داخل آن شود اما طاووس به این زیبایی نتواند داخل شود؟
پس مراد از حیّه، روح بخاری است. روح بخاری حیات است و در تاب و توان مثل مار میباشد. سبحان اللّه! در تاب و توان مثل مار است. ببینید تمام این حرکتهای بدن شما از آن روح بخاری است. چقدر تازه و خوب! البته این تشبیه جهات مختلفی دارد. تمثیلی است و به عنوان مثال ذکر شده است.
آنچه در اینجا بیشتر مورد بحث و توجه است اینکه حیّه و مار خصوصیت نرمی و زیبایی پوست بدنش جالب توجه است. ظاهرش خیلی زیبا، نرم و لطیف است اما داخلش سمّ کُشنده است. روح بخاری از همین عناصر و دنیا فراهم شده است. باطن و واقعیت روح بخاری همین دنیا است و دنیا سمّ قتّال است؛ حب الدنیا رأس کل خطیئة.([141])
دیدیم تمام آن اقتضاءات را ابلیس نامیدند. همه آن اقتضاءات خلاصه، فشرده و کاملاً لطیف شده در روح بخاری قرار میگیرد. چون روح بخاری نتیجه، تصفیه و صافی همین عناصر است. پس روح بخاری یک چنین باطنی دارد.
ظاهر روح بخاری لطیف به لطافت رتبه مثالی است که به اینجا تعلق میگیرد. مثال ابتداء به روح بخاری و از روح بخاری به این بدن تعلق میگیرد. روح بخاری بین مرتبه مثال یا به تعبیر دیگر روح حیوانی و بین این بدن و مرتبه عنصری ما وساطت
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 539 *»
میکند. این وساطت به واسطه برزخیتش است. صافی همین عناصر است ولی آنقدر لطیف شده که روح حیوانی از آن استخراج میشود. یعنی روح حیوانی در برابر این روح قرار میگیرد و عکس آن از این استخراج میشود. ما در این بدن میشنویم، میبینیم، میچشیم، میبوییم و لمس میکنیم. همه اینها از آن عکس روح حیوانی است که از روح نباتی استخراج شده است.
این روح نباتی یا روح بخاری حیه است. نخست اینکه زنده است که در اثر لطافت، روح حیوانی به آن تعلق گرفته است. دوم اینکه ظاهر آن در اثر لطافت، تعادل و تکاملی که برای این صافی عناصر دست داده نرم و لطیف است. باطنش سمّ قتّال و کشنده است؛ چون صافی همین عناصر و نتیجه همین اقتضاءات است و این اقتضاءات در آن به تمام بدن منتشر میشود. تمام اقتضاءات عناصر با روح نباتی در جمیع بدن پخش میشود. مثلاً در حال غضب این شخص دموی دست بلند کرده و میزند. این همان اقتضاء است که در روح بخاری آمده است. روح بخاری دست را حرکت میدهد. پس باطنش سمّ قتّال است.
آن ابلیس به این طاووس و بعد به این حیه تعلق گرفت و وارد بهشت شد. اقتضاءات عناصر به روح بخاری تعلق میگیرد و به وسیله روح بخاری داخل «بهشت» پا میگذارد. یعنی بالاتر از عالم عناصر که به روح حیوانی تعبیر میآورند.
در بهشت که داخل شد «حوا» را اغواء کرد. در اینجا که حوا گفته میشود حوای عالم تشریع و عالم انسان را نباید در نظر گرفت. حوای هر انسانی نفس حیوانی او است. نفس حیوانی هر کسی حوای او است که به اصطلاح حیث اسفل مثال است. مرتبه مثال به حیوانیت و بعد به روح بخاری تعلق میگیرد.
از این طرف روح بخاری به نفس حیوانی تعلق میگیرد. حوا را اغواء کرد یعنی تمام این اقتضاءات که برای هر یک از طبایع بود، به روح بخاری تعلق گرفت، از روح
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 540 *»
بخاری هم که روح حیوانی استخراج شده است. اول این روح حیوانی به اقتضاءات عنصری آلوده میشود. به همین جهت تمام صفاتی که از این انسان بروز میکند از همان نفس حیوانی است.
بعد آن حوا، به «آدم» یعنی مرتبه مثال تعلق گرفت و او را اغواء کرد. آدم که گفته میشود ذهنمان به سراغ آدم ابوالبشر نباید برود. این احکام به همه انسانها مربوط است. به مرتبه مثال تعلق میگیرد. مرتبه مثالی و برزخی هر کسی هم به این ترتیب به این عالم تعلق گرفته است. میگویند در اینجا «هبوط» کرده و در این عالم عناصر واقع شدهاند. معنای هبوط همان تعلق و تنزل است.
در قرآن دقت کنید با آنکه صحبت آدم است: و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة و کلا منها رغداً حیث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین.([142])
در همان اوائل سوره بقره جایی که صحبت از آدم و حوا است فکر کنید، دنبالهاش میفرماید: قلنا اهبطوا منها جمیعاً فاما یأتینکم منّی هدیً فمن تبع هدای فلاخوف علیهم و لا هم یحزنون.([143])
دقت کنید، میفرماید: به همه انسانها گفتیم که از بهشت هبوط کنید. آنوقت روی زمین که قرار گرفتید، هدایت من نزد شما میآید. هر کس هدایت مرا تبعیت کرد ترسی ندارد و محزون نمیشود.
همه اینها به زبان شریعت عصیان، اغواء شیطان و شیطان گفته شد. ولی هیچکدام به حساب عالم شریعت نیست. نه عصیان یک عصیان شرعی است، نه
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 541 *»
ابلیس ابلیس عرصه تشریع است و اِغواء هم اغواء عالم تشریع نیست. اینها یک برنامه تکوینی و نظام آفرینش است که به این زبان بیان شده است.
حالا که اینجا آمدید هدایت خدا اینجا میآید، اگر به اقتضاء این عناصر رفتار کردید اما بدون نظام شریعت، هدایت الهی و دعوت انبیاء آنگاه اهل هلاکت هستید. اگر به اقتضاء اینجا اما تحت هدایت انبیاء و زیر نظام شریعت رفتار کردید شما اهل نجاتید، ایمان دارید، مؤمن و تائبید.
اصلاً اینجا معنای «توبه» همین است. وقتی که آدم روی زمین آمد توبه کرد. این توبه یعنی به وحی عمل کرد، از وحی تبعیت کرد. به اقتضاءات اینجا بدون اتباع از وحی الهی حرکت نکرد. در تمام اقتضاءات اینجا مطابق وحی و دستور خدا سلوک کرد. این است معنای آنکه آدم تائب شد.
هر انسانی که اینجا مطابق دستور شریعت رفتار کند و در تمام این اقتضاءات به نظام شریعت عمل کند تائب الی اللّه است. از اقتضاءات اینجا توبه کرده، به خودسری و خودکامگی رفتار نکرده، به هویٰ و هوس سلوک ننموده، به اقتضاء دنیا از حیث دنیا بودن راه نپیموده و به اقتضاءات عناصر از نظر عناصر بودن کار نکرده است. بلکه تحت نظام الهی و هدایت خدا رفتار کرده و این تائب است.
پس تکتک انسانها که در اینجا به انبیاء ایمان میآورند و مطابق دعوت و هدایت ایشان سلوک میکنند، تائب الی اللّه هستند. ثم تاب علیهم،([144]) خدا هم توبه همه را میپذیرد و ایشان را به درجات و مراتب عالیه ایمان صعود میدهد.
پس از عرصه و مرتبه مثال به آدم تعبیر آورده میشود. دقت کنید! چرا از مرتبه مثالی به آدم تعبیر آورده شده است؟ از اینجهت که امتیاز انسان از حیوانات از
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 542 *»
مشاعر مثالی شروع میشود. مرزی که انسان را از حیوانات این عالم جدا میکند، مشاعر مثالی است.
اول مشعر مثالی حس مشترک است. پس حس مشترک که اول مشعر مثالی میباشد مرز است. انسان از حیوان جدا میشود. به این اعتبار حس مشترک در حیوانات نیست. اگر هم در بعضی حیوانات ثابت بشود که حس مشترکی میباشد خیلی ضعیف و یک ظل اندکی است.
حس مشترک این است که صورت انتزاع و برداشت شده از این عالم را بعد از زائلشدن شاخص برای خود بتوانند نگاه دارند.
ما چون نگاه میداریم شعله جوّاله (آتشگردان) را دایره میتوانیم ببینیم. این را دیگران خطاء حس مینامند که اشتباه است، این در واقع حس مشترک است. یعنی وقتی که این مشاعر ظاهری صورت را از خارج گرفتند و تحویل حس مشترک دادند در حس مشترک یک قدری میماند. شاخص از بین رفته اما صورتِ برداشت شده یک قدری میماند. تصویر شاخص بعدی میآید به آن صورت که متصل میشود انسان متصل میبیند. این دیگر دنباله است که انسان دارد میبیند.
اما همین حالت را حیوانات ندارند. حیوان به این شعله جوّاله (آتشگردان) چگونه نگاه میکند؟ نمیتواند مستقیم بایستد و دایره ببیند، او نقطه نقطه میبیند. به همین جهت اگر بخواهد دنبالگیری کرده و نگاه کند به ترتیب نقطهها کَلِّهاش را باید حرکت دهد و نگاه کند. شاید دیده باشید یک تسبیحی، تسمهای، چیزی را که بگذارید و همینطور بکشید، اینطور کنید کشیدن را نمیتواند متصل ببیند.
پس این مطلب روشن است که چون مرز بین انسان و حیوان از مشاعر مثالی شروع میشود و اول مشعر از آنها حس مشترک است ــ حس مشترک در حیوانات نیست و در انسان است ــ و اول مرز انسان است که از حیوان جدا شده به همین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 543 *»
جهت مرتبه مثال را به آدم تعبیر آوردهاند. آدم هبوط و تنزل میکند و در این عرصه عناصر قرار میگیرد. اینجا که آمد از هدایت الهی باید متابعت کند. در واقع در عرصه مثال، خیال، وهم، فکر، عقل و سایر مباحث و مراتب هست.
آنگاه زبانِ حالِ تکوینی این اقتضاءاتِ مربوط به عرصه عناصر روی هم رفته چیست؟ که به زبان تشریع از آنها به ابلیس تعبیر آوردهاند. وقتی که به آن عرصه مثالی صعود و ترقی میکنند، مرتب به آن آدم و به حوای او که نفس حیوانی است به زبان حال چه میگویند؟ میگویند به ما تعلق بگیرید، اسبابِ تعلق به ما را فراهم کنید، از این «شجره منهیه» بخورید، از این نهیی که شدهاید منتهی نشده، مرتکب شده تا تنزل کنید و در رتبه ما بیایید، تا ما به شما متصل بشویم.
این عرصه به خیال خود شروع میکند به نصیحت و دعوت کردن. «قسم» هم میخورد، قسمش هم راست است. و قاسمهما انی لکما لمن الناصحین([145]) برای ایشان قسم خورد که من نسبت به شما دو نفر خیرخواهم. تنزل کنید، ولی خیرخواهی نبود که مثال را پایین بکشد و به این عالم اقتضاءات و عناصر مبتلا کند. آیا این خیرخواهی است؟ ذهن آدم هم که خالی است. عرصه مثال نمیداند که اینجا چه خبر است. بیخبرانه از دور فکر میکند خیلی جالب و قشنگ است. تعلق که گرفت میفهمد عجب کلاهی سرش رفته است! این اقتضاءات و بیچارگیها سرش آمد.
وقتی هم که به او میگویند: آقا چرا سخن این مرتبه را قبول کردی؟ چرا پذیرفتی؟ میگوید به من گفت: من خیرخواه تو هستم، قسم هم خورد. من هم که سابقه نداشتم کسی به خدا به دروغ قسم بخورد، از اینجهت قبول کردم. حوا هم همین را میگوید که: قسم خورد من چه میدانستم، ندیده بودم کسی به خدا به دروغ قسم بخورد و از راه قسم خوردن بخواهد خیانت بکند این بود که من هم اجابت و قبول
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 544 *»
کردم.([146]) حالا پشیمانم و راه برگشتم همین است که از هدایت الهی متابعت کنم. این اقتضاءات را تحت کنترل عقل و دین قرار دهم. اقتضاءات را خودسر رها نکنم. حالا که مبتلا شده و در اینجا آمدهام تائب میشوم به اینکه تابع دین و شریعت باشم.
از اینجهت تا خداوند آدم را در اینجا قرار داد و روی این زمین پیدا شد فوراً نبی گشت و بر او وحی نازل شد. تا همان اول قدمی که میخواهد بردارد و به اول اقتضائی که میخواهد سلوک کند به وحی الهی باشد. انما امام الامام الوحی([147]) از وحی باید تبعیت کند تا از وحی تبعیت کرد معصوم و مطهر است. آدم، لحظهای خطاء، لحظهای خلاف و آنی عصیان نکرده است.
حالا مفسرين چقدر زور زدهاند تا ثابت کنند این عصیان مال قبل از نبوت بوده است. اگر در فرمایشات ائمه ما باشد که این عصیان مال قبل از نبوت است مراد همین بحثی است که کردیم. تمام روایات به هر زبانی و بیانی که صادر شده است به همین توجیه باید توجیه شود. به همین توضیحاتی که به عرض رسانیدم باید تأویل گردد. طور دیگری نمیشود توجیه کرد.
بعضی گفتهاند آن نهی، نهی ارشادی بوده و نهی مولوی نبوده است. این حرفها یعنی چه؟ مگر نهی ارشادی خدا را شخص عاقل، متدین و خداپرست نباید اتباع کند؟ امر شرعی که شده حال ارشادی باشد چرا اتباع نکند؟ چرا خلاف کند؟ میگویند: خلاف با اوامر ارشادی مانعی ندارد. چطور مانعی ندارد و معصیت نیست؟ مگر میشود؟
اگر در روایات هم بفرمایند این عصیانی آمرزیده شده است، مقصود همین عصیان تکوینی و در عرصه تکوین است. اگر در عرصه تکوین از این تعلق نهی شده به طور تکوینی و شرعی برای این است که آن مقام تنزه در نزد خدا محبوبتر است.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 545 *»
مقام تنزه و مثال محبوب و مقام تعلق به عناصر مبغوض است. به همین علت خدا هدایت را در اینجا قرار داده است، شرع را در اینجا قرار داده که ما به اقتضاءات این عالم سلوک نکرده و در این اقتضاءات به هوس خود حرکت نکنیم.
آدم و حوا یا هر انسانی در رتبه مثالی و رتبه نفس حیوانی به روح بخاری تعلق گرفت و به واسطه روح بخاری به آن عرصه عناصر تعلق گرفت. یعنی از آن درختی که این اقتضاءات است خورد. درخت، عناصر دنیوی است که اینهمه برگها و میوهها دارد. همه اینها اقتضاءات همین یک درخت است.
به همین سبب امام در حدیث میفرمایند: مردم این درخت را چه معنی میکنند؟ راوى عرض میکند: بعضی میگویند انگور بوده، بعضی میگویند گندم بوده، بعضی میگویند چه یا چه بوده. حضرت میفرمایند: آن درخت همه میوهها را دارد، مثل درخت بهشت که همه میوهها را دارد. این درخت هم همه میوهها را داشت.([148]) تعلق گرفتن به این عالم عناصر، خوردن از این درخت است. همه میوههای این عالم نصیب انسان میشود. یعنی همه اقتضاءات عرصه عنصر نصیب انسان میگردد و قوه انسان میشود.
تا خوردند و متوجه شدند که در این عناصر قرار گرفته و در اقتضاءات و طبایع چهارگانه این عالم واقع شدهاند فبدت لهما سوآتهما([149]) «بدیها» برای آنها آشکار شد. یعنی هر انسانی تا در اینجا چشم تکلیف باز میکند، اول تکلیف میبیند ای وای من چقدر زشتیها دارم! چه بسیار اقتضاءات در من است! واقعاً اگر بچهای که به تکلیف میرسد در آغاز همین شعور ما را داشته باشد دیوانه میشود.
یکی از آرزوهای من این بود که: خدایا من را به همین وضعی که هستم از نظر مغز
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 546 *»
و فکر و… مرا با همین حال کنونی به پانزده سالگی برگردان! بعد یک عمر دیگری هشتاد سال به ما بده! خیلی آرزو است. از آن آرزوهای منتفی است مانند آنکه فرمود: فیا لیت الشباب لنا یعود.([150])
تا به این حد میرسد میبیند ای وای بدیها آشکار میشود، گرفتاریها، اسیر اقتضاءات طبایع. ببینید کدام پدر است که به طور کلی نسبت به فرزندش خوشبین و از او راضی باشد؟ از یک جهت آری، از یک جهت نه. از یک جهت راحت از یک جهت ناراحت. چرا؟ علت چیست؟ چون او در آغاز رشد و تعلق به این اقتضاءات است. پدر هم که دلش میخواهد مطابق دستور و هر طور که خدا فرموده سلوک کند. اما این اقتضاءات نمیگذارد.
ما هم به چشم اولیاء خدا همینطوریم. حالا برای فرزند مثال میزنم. ما هم واقعاً با چشم اولیاء به خودمان نگاه کنیم میبینیم چقدر اسیر طبایع و اقتضاءات هستیم. فبدت لهما سوآتهما آیا زشتیها هست یا نیست؟ زشتیها و اسافل اعضاء کاملاً معلوم و هویدا است. وای چه کنیم؟ چه کنیم؟ این اقتضاءات و زشتیها را باید پوشانید، این زشتیها را چطور بپوشانیم؟
فطفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة([151]) اینها این در و آن در زدند که برای خودشان از این برگهای بهشتی ستر عورتی دست و پا کنند، خودشان را بپوشانند. مثال یا روح حیوانی دنبال چیزی میگردد که خود را بپوشاند. تا این عناصر و اقتضاءات عناصر پوشیده شود. آن ورق الجنة و برگ بهشت این تن و بدن است. بدن را به خود پوشانیده و خود را در آن مخفی ساختند. ببینید، به آقا نگاه میکنید ماشاءاللّه، ترگُل برگُل خیلی خوب. خیلی تعریف میکنیم.
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 547 *»
اما این ورق الجنة است که سوآت را پوشانیده. بگذار سخن بگوید، بگذار امری یا صحبتی خلاف طبعش پیش بیاید. آنوقت ببین چیست؟ چه سوآت و زشتیهایی در این برگ بهشت قرار گرفته است. خدا در آخرت شفاعت محمّد و آلمحمّد؟عهم؟ را روزیمان کند. به این اعتبار برگهای بهشتی گفته شده که آنجا خواهیم دید درختها و برگهای بهشت همه حیات دارد و زنده است. و ان الدار الآخرة لهی الحیوان([152]) آخرت همهاش زنده است. به این اعتبار بدن را ورق الجنة گفتهاند. چون میبیند الآن به حیات نباتی، بخاری، حیوانی و همینطور حیات نفسانی زنده است. چون زنده است از اینجهت برگ بهشت گفته شده است.
در هر صورت آدم که در این زمین آمد به وحی الهی معصوم شد و به مقام نبوت مبعوث گردید و امت او حوا؟عها؟ بود. حوا امت آدم بود و از ایشان تبعیت میکرد. در عالمِ عناصر به مقتضای عناصر، اما تحت هدایت و مطابق وحی عمل میکردند. به واسطه جبرئیل مطابق وحی حرکت کردند و چون حوا مطیع آدم و آدم مطیع وحی بود پس یک قدم بر خلاف رضای خدا حرکت نکردند.
این یک بیان اجمالی بود درباره مشکلات مسأله خلقت آدم، هبوط و آفرینش نوع انسان در روی زمین.
بحثمان از آنجا به این مباحث کشیده شد که گفتیم یکی از صفات جسم این است که به اِبقاء خدا باقی است و بقاء دارد. تفاوت هم نمیکند جسم چه در اینجا چه در برزخ و چه در قیامت همه جا به ابقاء اللّه بقاء دارد.
بعد به بحث خلقت، قِدَم و حدوث عالم و عالم زمان و خلقت آدم در روی زمین و این امور کشیده شد.
و صلّی الله عـلی محمّد و آلـه الطاهرین
«* بقيةاللهخيرلکمانکنتممؤمنين جلد 6 صفحه 548 *»
فهرست مطالب
مجلس اول
خلاصهای از بحث گذشته …………………………………………….. 2
ایام شأنی ……………………………………………………………… 2
خلقت آدم؟ع؟ ……………………………………………………….. 3
روایات متشابه ………………………………………………………… 4
لزوم رجوع به علماء ربّانی در فهم متشابهات …………………………….. 4
حجت بودن درایت آنان ……………………………………………….. 7
کاملين و تسدید امام؟ع؟ ……………………………………………… 10
تصرف ولی؟ع؟ ……………………………………………………… 13
داستان کِنْـدی در زمان امام عسکری؟ع؟ ……………………………… 16
حقوق معلّم و متعلّم بر یکدیگر ………………………………………… 17
نصیحـت ……………………………………………………………. 20
پایان کار کِندی ……………………………………………………… 23
مجلس دوم
ظاهر آیات و روایات درباره خلقت آدم؟ع؟ و حوّا مراد نیست و تأویل دارند ….. 27
معنای آنها را از حاملان علم الهی باید فراگرفت ………………………… 28
اعتراف به مقام کاملين و تکامل ایمان …………………………………. 29
سوره لقمان و موقعیت کاملين در دین الهی ……………………………. 30
حکمت الهی و حقیقت آن …………………………………………… 32
معنای تفویض دین ………………………………………………….. 36
کاملين و تأویل متشابهات …………………………………………… 37
کیفیت پیدایش نوع انسان در روی زمین ……………………………….. 41
مجلس سوم
پیدایش آسمانها، زمین و موالید ……………………………………… 44
این جهان در حال تکامل است ………………………………………. 45
نهایت کمال این جهان ………………………………………………. 45
مبادی انواع و مبدأ نوع انسان …………………………………………. 46
برکت نعمتها در زمانهای گذشته ………………………………….. 48
اسباب رحمت و یا غضب خداوند ……………………………………. 49
کُندی و تُندی حرکت افلاک ………………………………………….. 51
از مظالم انتقام کشیده نشده است ……………………………………. 53
توضیح «کما ملئت ظلماً و جوراً» ……………………………………….. 54
حکومت عَدل الهی را امام منتقم؟عج؟ آغاز میکند …………………… 55
آثار حکومت عدل الهی ……………………………………………… 57
مجلس چهارم
حوادث زمانی آغاز و انجام دارند ………………………………………. 61
مقطع جدایی مکتب مادی و الهی ……………………………………. 62
تأویل آیه «کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا…» ………………………….. 63
سرّ طولانی شدن مدّت پیدایش خلق ………………………………….. 64
آفرینش بر اساس «منزله بین المنزلتین» است ………………………….. 65
تکامل تدریجی عالم و راه حل مشکلات زیستشناسی ………………… 65
گفتار دانشمندان درباره طولانی بودن پیدایش …………………………. 67
«داروین» و مشکلات زیستشناسی …………………………………… 69
بهرهبرداری مکتب مادی از نظریه «داروین» …………………………….. 70
مبدأ هر نوعی از موجودات از دیدگاه مکتب وحی ………………………. 70
طـوفان ــ کشتی نوح؟ع؟ ………………………………………………. 70
«مثَل اهلبیتی فیکم کمثل سفینة نوح؟ع؟» ……………………………….. 72
استهزاء مخالفان نسبت به شیعیان …………………………………… 72
مسألـه «ولایـت و بـرائت» ……………………………………………… 74
قانون آفرینش مخصوص به مبادی نبوده و همیشه در جریان است ………. 76
مجلس پنجم
مقطع جدایی مکتب الهی و مکتب مادی در مسأله آفرینش ……………. 79
منظور از طرح مسأله مبدأ برای انواع …………………………………… 79
موارد استثنائی در نظام علّیت و اشتباه دیگران ………………………… 80
تعمیم مفاد کریمه: «کَیف تکفرون بالله و کنتم امواتا…» …………………. 82
اثبات آفرینش در نظام علّیت ………………………………………… 83
مفاد کریمه: «الله خالق کلّ شیء» و خلقت آدم؟ع؟ و عیسی؟ع؟ ……….. 85
اُنس به نظام عادی منشأ اشتباه بشر است …………………………….. 87
مسأله تحوّل انواع و مسأله توحید ………………………………………. 90
هر نوع مبدئی دارد و تکامل در خود نوع است و فیض انقطاع ندارد ……….. 91
قبل از بحث خلقت آدم؟ع؟ و حوّا توجه به دو مسأله لازم است: ………… 93
1ــ نظام علّیت و مسأله آفرینش ……………………………………….. 93
2ــ با فرض تحوّل انواع نیز مسأله آفرینش ثابت است ……………………. 93
نظریه داروین و ساده لوحی بعضی …………………………………….. 94
توضیح مسأله خلقت ………………………………………………… 95
اسباب و سبب الاسباب …………………………………………….. 96
نقـش وجود مبارک حجّـت وقت ………………………………………. 97
مجلس ششم
آدم؟ع؟ مبدأ حجتهای الهی است ………………………………….. 100
خلقت آدم؟ع؟ و خلقت فرزندان آدم؟ع؟ ……………………………… 101
آیاتی که درباره آدم؟ع؟ است دو دستهاند ……………………………… 102
آیاتی که با مبدأ بودن آدم؟ع؟ برای نوع انسانی، ارتباط دارند ……………. 103
خصوصیات آدم؟ع؟ از آن جهت که مبدأ حجتهای الهی است: ……… 106
1ــ آدم؟ع؟ خلیفة الله است …………………………………………… 106
2ــ تعلیم اسماء به آدم؟ع؟ …………………………………………… 107
3ــ خبر دادن آدم؟ع؟ از اسماء به ملائکه ……………………………… 107
4ــ نفخ روح نبوت در آدم؟ع؟ …………………………………………. 107
5ــ سجده ملائکه برای آدم؟ع؟ ………………………………………. 107
اشتباه عرفاء و تابعان آنها ……………………………………………. 108
روح نبوت از سایر ارواح ممتاز است …………………………………… 109
تفکیک دو حیثیّت آدم؟ع؟ ، مبدأ حجتها و مبدأ نوع انسانی …………. 109
اشتراک فرزندان آدم؟ع؟ با آدم؟ع؟ در «بشر بودن» و لوازم آن …………….. 110
خلقت آدم؟ع؟ از گل و خلقت فرزندان او از «سلاله ماء مهین» …………. 112
نظام خلقت تفاوت نمیکند اگر چه صورت ظاهری مختلف باشد ……… 112
مجلس هفتم
نظریه «تشکیل قبلی» و نظریه «تکامل تدریجی نوعی» ………………….. 116
خلقت انسان از دیدگاه قرآن …………………………………………. 117
آیات قرآن و دو حیثیّـت آدم؟ع؟ ……………………………………… 118
تفسیر قرآن به قرآن ……………………………………………………. 120
استبداد به رأی مبدأ فتنهها است …………………………………….. 122
مفسّران آیاتی را که با حیث مبدأ حجتها بودن آدم؟ع؟ ارتباط دارد
تعمیم دادهاند ………………………………………………………. 122
جانشینی انسان روی زمین یعنی چه؟ ………………………………… 125
عرفاء در این باره چه میگویند؟ ……………………………………… 127
خلیفه بودن آدم؟ع؟ یعنی چه؟ ……………………………………… 127
آیا امیرالمؤمنین؟ع؟ خلیفه چهارم است؟! …………………………… 127
مجلس هشتم
جعل خلیفه همان انتخاب حجّت است و کار خدا است …………….. 131
خلافة اللّهی از شئون حجّتهای الهی است …………………………. 133
داستانهای قرآن چه ارتباطی با این امّت دارد؟ ………………………. 133
داستان آدم؟ع؟ و نصب امام ……………………………………….. 134
اعتراض ملائکه …………………………………………………….. 136
تعلیم اسماء به آدم؟ع؟ …………………………………………….. 136
مراد از اسماء چیست؟ ……………………………………………… 138
نسبت موجودات با آدم؟ع؟ ………………………………………….. 140
اقسام آگاهی آدم؟ع؟ نسبت به موجودات …………………………….. 140
وضع لغات از تعلیم اسماء سرچشمه گرفته است …………………….. 143
از تعلیم اسماء برای آدم؟ع؟ وقوف به نقطه علم حاصل شد ……………. 144
تعلیم اسماء به آدم؟ع؟ او را شایسته خلافت الهی نمود ……………….. 144
خلاف ضرورت و مخالف ضرورت و تقیّه بزرگان ………………………. 145
درباره آدم؟ع؟ دو تعبیر در قرآن است: آدم، انسان ……………………… 148
مجلس نهــم
تعلیم اسماء و مقام حجّت …………………………………………… 150
تشبیه علم به نقطه و موقعیت نقطه نسبت به حروف، کلمات و کتاب ….. 151
نقطه علم همان مشیت است و با شناخت آن اشیاء و صفات آنها شناخته میشوند … 153
وقوف آدم؟ع؟ به نقطه علم ………………………………………….. 153
آدم؟ع؟ و شناخت کائنات …………………………………………. 155
عرضه مسمَّیات بر ملائکه و جهل آنها و لزوم همسنخی بین عالم و معلوم ….. 156
عصمت ملائکه از ضعف اختیار است اما عصمت انبیاء و کاملين از معرفت است … 159
ملائکه از کاملين علم فضائل را فرامیگیرند ……………………………. 160
نشستن آدم؟ع؟ بر کرسی تعلیم و تصدیق ملائکه …………………….. 162
توضیح «انّک انت العلیم الحکیم» …………………………………….. 163
درسی که از این جریان باید گرفت ……………………………………. 164
معنای دیگر «خلیفه» بودن آدم و علّت تعلیم اسماء …………………… 167
مجلس دهــم
نفخ روح الهی در آدم؟ع؟ …………………………………………….. 170
روح الهی چیست؟ …………………………………………………. 172
روح یعنی چه؟ ……………………………………………………… 174
روحهای پنجـگانه ………………………………………………….. 177
روح القدس و مظاهر آن که مسجود ملائکهاند ………………………… 178
نقل چند حدیث در روشن شدن این مطلب ………………………….. 179
مسجود ملائکه بودن آدم؟ع؟ را نباید تعمیم داد ……………………….. 180
اشتباه دیگران در این مطلب ………………………………………… 181
مجلس يازدهم
آدم؟ع؟ مبدأ نوع انسانی و نظریه تحول انواع ………………………….. 187
رنگ گرفتن عدهای از این نظریه ……………………………………… 188
موجوداتی که به انسان شباهت داشتهاند ……………………………… 191
آنها هم مبدأ داشتهاند ……………………………………………….. 191
وضع آنها بعد از آفرینش انسان ……………………………………….. 195
غلظت و لطافت دنیا ……………………………………………….. 196
لطافت دنیا در دوره رجعت ………………………………………….. 197
توضیح مقام خلافت الهی در مثنوی آقای مرحوم کرمانی …………. 198
اعتـراض ملائکه …………………………………………………….. 202
موقعیت غافل در برابر آگاه …………………………………………… 204
سرّ وضع بیت المعمور و کعبه ……………………………………….. 207
مجلس دوازدهم
آدم؟ع؟ و بهشتی که پیش از هبوط در آن بود …………………………. 232
بهشت و جهنمِ بعد از مرگ ………………………………………….. 234
لفظ و معنای «هورقلیا» …………………………………………….. 237
جریانهای آدم؟ع؟ پیش از هبوط در عالم هورقلیا بوده است …………. 239
لطافت و غلظت دنیا پیش از هبوط و هنگام هبوط و رجعت …………… 240
پیامبران «جنّها» و دعوت آنان ………………………………………. 242
اقرار به وجود وسائط از دین خدا است ……………………………….. 242
وهابیت و انکار وسائط ……………………………………………… 242
اشارهای به جریان «اِفْک» ……………………………………………. 242
ابلیس و حسد او نسبت به وسائط …………………………………… 247
ابلیس و پیکر آدم؟ع؟ پیش از تعلق روح ……………………………… 250
مجلس سيزدهم
آدم؟ع؟ پیش از هبوط ………………………………………………. 271
بدن اصلی و تنزّل آن ………………………………………………… 271
اعتدال انسانیّت آدم؟ع؟ …………………………………………… 274
بیان کیفیت خلقت بدن آدم؟ع؟ در احادیث ……………………….. 274
آدم؟ع؟ بدیـع خلقت ……………………………………………….. 282
خصوصیات آدم؟ع؟ از حیث حجّت خدا بودن …………………….. 283
«لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم» ………………………………… 285
آشنایی اجمالی ابلیس با شأن حجّت خدا ………………………….. 285
آنچه درباره آدم؟ع؟ مطرح است به پیش از هبوط مربوط میباشد ……… 286
مجلس چهاردهم
نفخ روح نبوّت در آدم؟ع؟ …………………………………………… 308
اشتباه دیگران در تعمیم دادن معنی «خلافت» آدم؟ع؟ نسبت به همه انسانها …. 308
نوع جنّ و مبدأ آن، نوع انسان و مبدأ آن ……………………………….. 312
تعبیرات مختلف از حقیقتی که نوع انسان از آن آفریده شده است ……… 312
خلقت آدم؟ع؟ پیش از هبوط ………………………………………. 313
تعبیرات مختلف از حقیقتی که جانّ از آن آفریده شد …………………. 313
قیاس ابلیس و بطلان آن ……………………………………………. 313
مراد از نورانیّت آدم؟ع؟ ……………………………………………… 315
مراد از آتشی که جانّ از آن آفریده شد …………………………………. 319
مجلس پانزدهم
دو مبدأ نوع انسان و نوع جنّ …………………………………………. 322
مراد از آتشی که مبدأ نوع جنّ است ………………………………….. 323
مراد از عناصر اربعه که تشکیل دهنده هر موجودی هستند …………….. 324
هر موجودی به نام عنصر غالب بر سایر عناصرِ آن نامیده میشود ………. 325
مشیت «نار»، حقیقت محمدیه؟ص؟ «هوا»، رتبه انبیاء «ماء»، رتبه
انسانیّت «تراب» …………………………………………………… 325
در دوره ظلّی آفرینش، جنّ «نار» است زیرا حکایت رتبه مشیّت میباشد ……. 328
مغالطه شیطان، ارزش منطق ارسطویی ………………………………. 330
رتبه نوع جنّ شعاع رتبه نوع انسان است ……………………………… 331
علّت تسلّط جنّ بر انسان و نفوذ اَعراض در انسان …………………….. 334
انسانِ نوعی خلیفةاللّه نیست ……………………………………….. 337
حجّت خدا خلیفةاللّه است ………………………………………… 339
دوره ظهور و رجعت و مسلّط شدن نوع انسان بر نوع جنّ ……………….. 340
مجلس شانزدهم
خلقت جنّ بر خلقت مرتبه دنیوی آدم؟ع؟ تقدّم داشته است …………..342
آدم؟ع؟ از حیث مبدأ بودن برای نوع انسان بر جنّ تقدّم داشته است …… 342
سرّ متأثر شدن انسان از نوع موجودات در این عالم ……………………. 343
تصرّف انسان در سایر موجودات ضعیف است ………………………. 344
قوّت تصرّف کاملين ……………………………………………….. 345
جنّ و خصوصیات آتشی …………………………………………… 347
بشر و خصوصیات خاکی …………………………………………… 349
تقدّم خلقت جنّ بر مقامات عرضی انسان ……………………………. 350
بیان پارهای از حالات و خصوصیات جنّ ……………………………. 353
مجلس هفدهم
تقدم رتبه اصلی انسان بر جنّ و تقدم جنّ بر رتبه عرضی انسان …………. 362
اقسام جنّ در حدیث نبوی؟ص؟ و توضیح آن …………………………. 362
اقسام جنّ در حدیث امام صادق؟ع؟ و توضیح آن …………………… 370
دشمنان اهلبیت؟عهم؟ «کلاب» نامیده شدهاند ……………………… 373
مؤمنان کامل جنّ و داستانی از سید بزرگوار …………………….. 374
مؤمنان ناقص جنّ و داستانی از دعبل شاعر درباره قصیده تائیّه ……….. 376
داستانی دیگر از دعبل درباره قصیده تائیّه …………………………… 378
مجلس هجدهم
ایمان جنّ ظلّ ایمان انسان است …………………………………… 383
مرتبه اخسّ ظلّ مرتبه اشرف است ………………………………….. 383
استدلال بر وجود کاملين شیعه ……………………………………… 384
تعلیم در رتبه کاملين و در رتبه ناقصين ……………………………… 385
استدلال بر وجود کاملين به وجود ناقصين و به عکس ………………… 388
قاعده امکان اشرف و استفاده صحیح از آن …………………………. 389
عقائد و فروع دین جنّ ظلّ عقائد و فروع دین انسان است ……………… 390
توضیح چند آیه درباره جنّ ………………………………………….. 392
انبیاء جنّ از انبیاء انسانها اخذ میکنند …………………………….. 395
در جنّ هم مانند انسانها کافر و مسلم، شیعه و مخالف وجود دارد …….. 396
عزاداری جنّ برای امام حسین؟ع؟ ………………………………….. 397
داستان پنج نفری از اهل کوفه که برای یاری امام حسین؟ع؟ به کربلا میرفتند …….. 397
مجلس نوزدهم
وجود به معنای تحقق در خارج و اقسام آن …………………………….. 400
موجود تامّ و موجود ناقص ……………………………………………. 402
تربیت و تکامل علّیینی و سجّینی …………………………………… 403
تکامل به طور بینهایت است و اشتباه عرفاء …………………………. 405
موجود هر چه ترقی کند از آنچه هست خارج نمیشود چه در دنیا چه در آخرت …. 408
تکامل موجودات تامّ (محمد و آلمحمد؟سهم؟ و انبیاء؟عهم؟) ……………. 413
نحوه تکامل انسانهای کامل و انسانهای ناقص ……………………… 415
مجلس بيستم
تقسیم وجود به تامّ و ناقص ………………………………………….. 419
مقصود از تمام بودن وجود و ناقص بودن آن ……………………………. 419
عجز نظریه نسبیت از تعریف حقیقت مادّه ……………………………. 420
جوهر، وجود تامّ و عرض، وجود ناقص است ………………………….. 422
جوهر و عرض نسبی است ………………………………………….. 423
معنای تنزّل موجود تامّ ………………………………………………. 426
لوازم هر مرتبهای موجودات ناقصند ………………………………….. 427
لوازم تحقق دارند و تغییرپذیر نیستند ………………………………… 428
بطلان حرکت جوهری صدرائی ………………………………………. 430
خلاصه مطلب ……………………………………………………… 430
مجلس بيستويکم
کمالات موجود تامّ در مراتب تنزّل آن بالقوه میشود …………………… 433
اختلاف بزرگان+ با حکماء درباره تحقق داشتن لوازم ……………… 434
موجودات این عالم (جماد، نبات، حیوان، انسان) …………………… 437
ملک و جنّ از موالید این عالم شمرده نمیشوند ……………………… 438
اعتدال بدن انسان در این عالم ……………………………………… 439
اطلاقات مَلَک در قرآن و احادیث: محمد و آلمحمد؟عهم؟، انبیاء؟عهم؟، شیعیان
کامل، اطراف وجودات، روابط بین فعلها و مفعولها …………………. 442
مراد از بالهای ملائکه و تعداد آنها ………………………………….. 447
رتبه ملائکه، رتبه مادّه است و توضیح آن …………………………….. 449
مجلس بيستودوم
جماد، نبات و حیوان مقامات قابلیت است …………………………. 454
دوره انسانیت مقام مقبولیت است ………………………………….. 454
جنّ و ملَک از موالید این عالم نیستند ……………………………….. 455
رتبه ملک، رتبه جنّ، مکلّف بودن جنّ و برزخ بودن آن ………………… 456
مراد از «برزخ» در این مباحث و مثالهای آن ………………………….. 459
تنزل جنّ تا رتبه مثال و بیان آنکه ابلیس با ملائکه بود …………………. 463
سرّ تشکّل یافتن جنّ به اشکال وحشتناک ……………………………. 465
کاملين، جنّ را میبینند …………………………………………….. 469
سلیمان؟ع؟ و تجسّم یافتن جنّ و کارهای عجیب آنها ……………….. 469
مجلس بيستوسوم
تجسم جنّ و ملک در این عالم به شکلهای مختلف ………………… 472
چرا انسان نمیتواند تغییر شکل دهد؟ ………………………………. 473
انسانهای کامل بهشکلهای مختلف و در مکانهای متعدد میتوانند ظاهر شوند …. 473
جن به چه شکلهایی تجسم مییابد ……………………………….. 475
تجسم ملائکه در این عالم ………………………………………….. 477
چرا ما از جنّ میترسیم؟ ……………………………………………. 478
جنّها از انسانها بیشتر امامان؟عهم؟ را میدیدند ………………………. 480
عُمر جنّ، مرگ جنّ، قبر جنّ، رجعت جنّ …………………………….. 481
جریان امّکلثوم؟عها؟ و عمر …………………………………………… 484
دستور امام سجاد؟ع؟ درباره دختری که جنّزده بود ………………….. 485
مرکز حکومت امام؟ع؟ ……………………………………………… 488
مجلس بيستوچهارم
آفرینش آدم؟ع؟ از «خاک» …………………………………………… 490
بهشت آدم؟ع؟ از نظر دیگران و از نظر بزرگان+ …………………….. 490
عالم برزخ یا عالم مثال از نظر دیگران و از نظر بزرگان+ ………………. 491
«خاکی» که آدم؟ع؟ از آن آفریده شد …………………………………. 493
«حیات و مرگ» یا «کون و فساد» …………………………………….. 493
پیدایش موالید در روی این زمین …………………………………….. 495
موالید سرزمین عالم هورقلیا …………………………………………. 496
نحوه پیدایش آدم؟ع؟ و نحوه پیدایش فرزندان آدم؟ع؟ ……………….. 497
کیفیّت تحقق هر نوع، بطلان تحوّل انواع ……………………………… 499
تحقق هر نوع از طریق تسلسل و منتهی شدن به مبدأ آن ………………… 502
مبدأ نوع انسان، آدم؟ع؟ بوده است …………………………………… 502
مجلس بيستوپنجم
مباحثی که با حیث مبدئیّت آدم؟ع؟ برای نوع انسان، ارتباط دارد ……… 505
عصیان آدم؟ع؟ …………………………………………………….. 506
کیفیت آفرینش نوع انسان …………………………………………… 507
بهشت آدم؟ع؟ و حیله ابلیس ……………………………………….. 509
توجیه روایات در داستان آدم؟ع؟ ……………………………………… 511
عصیان آدم؟ع؟، تکوینی بود نه تشریعی ……………………………… 513
هر انسانی مرتکب این عصیان شده است ……………………………. 514
توضیح حدیثی درباره داستان آدم؟ع؟ و ابلیس ………………………. 515
مراد از هبوط آدم؟ع؟ و اسباب هبوط ………………………………… 518
مجلس بيستوششم
جریان «هبوط» برای نوع انسان است …………………………………. 522
توجیه جریان «هبوط» ………………………………………………. 524
توجیه «بهشت» و «عصیان» و «ابلیس» ………………………………. 527
اقتضاءات طبایع …………………………………………………… 531
توجیه «طاووس» و «مار» و «حوّا» و «هبوط» و «توبه» ……………………. 535
توجیه «شجره منهیّه» و «سوآت» و «ورق الجنّة» ………………………. 543
([1]) بحارالانوار ج 90 ص 224 ـــ جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص 497
([4]) فان قلوب المستضعفین ماخلقت بعد. (جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص497)
([9]) «ان الجمع المحلّى باللام يفيد العموم».
([13]) الصراط المستقیم ج 1 ص 213
([18])جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص514
([21]) بحارالانوار ج 68 ص 55 و ج 69 ص 172
([27]) بحارالانوار ج 1 ص 225 ـــ مجموعة الرسائل فی السیر و السلوک ص 35
([41]) بحارالانوار ج 45 ص 239 و 240ـــ کامل الزیارات ص 93 و 94 ـــ امالى للطوسى ص91
([42]) منظومه جزء دوم قسم الحکمة ص 9
([43]) الفطرةالسليمة (چ مشهد) ج1، ص54
([49]) الفطرة السلیمة ج 1 ص 348
([52]) بحارالانوار ج 12 ص 29 و ص 40
([55]) دیوان امیرالمومنین؟ع؟ ص 175
([58]) شرح المنظومه، قسم المنطق جزء 1 ص 29
([59]) شرح المنظومه، قسم الحکمة جزء 2 ص 393
([68]) بحارالانوار ج 25 ص 97 و ج 43 ص 65
([76]) الفطرة السلیمة ج 2 ص 144 فی مقام المعانی
([77]) بحارالانوار ج 5 ص 241 و ج 59 ص 174 و ص 183
([81]) بحارالانوار ج 14 ص 343 و ج 22 ص 332 و ص 400 ـــ جامع الاخبار ص 36
([82]) بقره: 213، نساء: 165، انعام: 48
([83]) بحارالانوار ج 2 ص 217 و 249 و ج 53 ص 181
([88]) جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص501
([89]) بحارالانوار ج 18 ص 86 و ج 63 ص 90
([90]) جواهرالحکم ج4، الرسالة الجنية، ص500
([91]) همان ص 502: … فاتخذوا له قدوراً من الحجارة کل قدر یأکل منه الف الف نسمة …
([92]) انا انقلب فی الصور کیف شاء اللّه. (مشارق الانوار ص 162 حدیث نورانیت و خطبه ص 171)
([94]) مجموعة الرسائل آقای مرحوم کرمانی ج 70 ص 522
([95]) بحارالانوار ج 24 ص 303 و ج 53 ص 13 و…
([101]) بحارالانوار ج 25 ص 336 و ص 385
([103]) بحارالانوار ج 46 ص 243
([107]) همان ج 34 ص 276 و ج 46 ص 143
([109]) بحارالانوار ج 11 ص 104
([110]) دیوان امیرالمؤمنین؟ع؟ ص 175
([112]) بحارالانوار ج 11 ص 104
([115]) بحارالانوار ج 47 ص 411
([118]) بحارالانوار ج 14 ص 208
([123]) بحارالانوار ج 11 ص 104
([124]) بحارالانوار ج 11 ص 102 و 103 و . . .
([128]) بحارالانوار ج 11 ص 189 و ج 77 ص 67 ـــ تحف العقول ص 11
([133]) بحارالانوار ج 61 ص 129
([136]) وسائلالشیعة ج 1 ص 158
([139]) وسائلالشیعة ج 12 ص 90 ــ بحارالانوار ج 69 ص 361
([140]) بحارالانوار ج 11 ص 189
([141]) همان ج 70 ص 239 و ج 73 ص 20
([148]) بحارالانوار ج 11 ص 164
([150]) دیوان امیرالمؤمنین؟ع؟ ص 154