10 نوای غمین دفتر دهم – چاپ

 

نواي غمين

 

دفتر دهم

 

 

 

 

 

 

 

سيد احمد پورموسويان

 

 

دفتر دهم نواي غمين

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شامل:

R  جلد دوم تخميس مثنوي

R  كشف الابيات مثنوي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 2 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

` ديوارها موش دارند موشها گوش دارند

` پريشاني مقال نشان پريشاني حال است

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 3 *»

اي كه هستي قريه‏اي از قريه‏ها
رتبه‏اي داري تو از آن رتبه‏ها
خواهي ار گويي تو زين ناگفته‏ها

بس به طول انجامد اين افسانه‏ها
زانبساط قلب اندر نكته‏ها

نكته‏هايت دلنشين است و تمام
آورد از عالم بالا پيام
ليك بر تو ترسم از قوم لئام

باز ران از يوشع7 و موسي7 كلام
نيك نبود شرح سر‌ّ در يك مقام

خود تو داني انحراف هوشها
بيني از نخوت رِدا بر دوشها
ني پسندد طبعشان اين نوشها

دارد اين ديوارها بس موشها
موشها را تيز باشد گوشها

استراق سمع آنها را ببين
چُون شياطينند همه اندر كمين
ترسم از اين موشها بر جان دين

موش پنهان در جدار گوشتين
بدتر است از موش ديوار گلين

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 4 *»

دزدي اين موشها پر ماجراست
دزدي گفتار پاك اولياست
كاندرين دزدي هزاران فتنه‏هاست

موش ديوار گلين گندم رباست
موش اين جدران سخن‏چين و دغاست

آيد از اينها فساد بحر و بَر
خيزد از اينها هرآنچه شور و شر
قتل و غارت يا جنايات دگر

موش ديوار گلين دزد شكر
موش اين ديوارها دزد خبر

جاي دارد لب ببندي اي، بَعيث([1])
زانچه داري در دل خود از بَحيث([2])
گو به آن كو فكرتش باشد غثيث([3])

موش ديوارت بود نفس خبيث
تيز كرده گوش در سَر‌ْق حديث

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 5 *»

كي تواند منع آن عاسد([4]) كند
يا كه كوته دست آن لاسد([5]) كند
كار خود محكمتر از ماسد([6]) كند

گفتهاي نيك را فاسد كند
سلعه اسرار را كاسد كند

با چنين موشي تو باشي متّهم
من كجا ديگر اَمينت بشمرم
دل چه‏سان از سلعه خود بركنم

گر تو خواهي كاندرين خانه نهم
سلعه‏هاي نيك و مال محترم

نكته‏اي گويم تو آنرا گوش كن
حلقه گوش سر و هم هوش كن
جرعه‏ها آنگه ز جامم نوش كن

رو از اين ديوار دفع موش كن
بعد از آن در جمع سلعه كوش كن

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 6 *»

چون امين يابم تو را در قالها
مطمئن گردم ز تو از حالها
مي‏نهم در خانه‏ات بس مالها

تا بماند سلعه در آن سالها
يابي از احراز آن اقبالها

مي‏شوي كم‏كم امين خاص و عام
پا نهي هرجا، ببيني احترام
كس نترسد از تو در بين انام

هرچه مي‏خواهم كنم قصّه تمام
آيد از غيبم دگر گونه كلام

مانده بيني گر مرا پايم به گِل
برده دل از من مهي رشك چگل
از خود و بيگانه گشتم منعزل

اين پريشاني همي آيد ز دل
ورنه بايد قصّه كردن معتدل

دل چو يابد از غم فرقت ملال
بي‏خود از خود گردد از شوق وصال
باشد او را هر دمي نوعي خيال

تا نباشد خاطري آشفته حال
كي پريشان مي‏شود از او مقال

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 7 *»

خواهم اندازم تن پوسيده را
اين تنِ از اين سرا روئيده را
برمَلا سازم دل پوشيده را

اي خدا ساكن كن اين شوريده را
قيدي اين ديوانه ژوليده را

شور او پيدا ز حال زار اوست
سوز آه سينه‏اش از نار اوست
كُند و زنجيرش علاج كار اوست

قيد او زنجير زلف يار اوست
حبس او در سايه دلدار اوست

ياد يارش قوت جان او مدام
تن ز نامش دائماً يابد قوام
حال و قالش ياد آن يار است و نام

وصل دلبر آب و عاشق تشنه‏كام
كي شود بي‏آب عطش از وي تمام

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 8 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

` بازگشت به داستان موسي7 ويوشع7

` رسيدن ماهي شور

` تأويل ماهي و آب حيات

` آگاه در راه طلب گمراه نيست

` ناآگاه را دليلي مقصدنما ضرور است

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 9 *»

بازگويم من سخن از آن خبر
ماجراي آن سفر گويم دگر
شو مهيّا با دو گوش سِر‌ّ و سر

چونكه موسي7 با رفيقش در سفر
تنگ بستند از كمال جِد‌ّ كمر

ديده حق‏بين هردو در غسق
يك دمي هرگز نخفتي تا فلق
در تكاپو روز را تا بُد رمق

ماهي شوري رسيد از نزد حق
از برايش كاي دليل ماسبق

چونكه دانم ظاهر و پوشيده را
ره نمايم بنده ژوليده را
گر كه مي‏جوئي تو آن ورزيده را

گير با خود ماهي شوريده را
برمگير از او زماني ديده را

تا كه هستي در طريق جستجو
جستجو از آن عشيق فتنه‏جو
كوش با جد‌ّ و دمي راحت مجو

ميگذار او را بهر دريا و جو
هركجا زنده شد آن عالم بجو

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 10 *»

كو بود مقصود ما زين ماجرات
جاي او عين‏الحيوة است از جهات
اين نشاني باشدت وقت لقات

زندگي او بود زاب حيات
نزد آن آب است آن راه نجات

جان موسي در تب از سوز فراق
تن ز رنج آن سفر در احتراق
شد گوارايش  هرآنچ از اشتياق

فعلهاي حق نباشد ز اتّفاق
بل همه از حكمت است و انطباق

گر كه حكمت را تو بيني منفصل
نزد اهلش باشد آنها متّصل
گويمت سر‌ّي تطاول را بهل

هست آن ماهي مثالي بهر دل
كو نمك‏سود است و افتاده به گل

تا جدا شد دل ز يار و آن ديار
آمدش بر سر چنين حال فگار([7])
زندگي كي ماند او را برقرار

مرده از هجران آب قُرب يار
اوفتاده در گل هجرِ نگار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 11 *»

تن كجا ماند دگر بي‏جان خويش
گر كه ماند زخم او زاندازه بيش
مرهمي كي از كجا آرد به پيش

زخم او از هجر رويش ريش ريش
از نمكهاي بلايا خورده نيش

درد و رنجش بي‏حد و آرد هجوم
بر سرش هر دم ز هر سويش غموم
چشمه آب بقايش شد لزوم

آبهاي امتحان باشد علوم
از مقالات و خرافات رسوم

دل كه از هجر نگارش بي‏اَمان
مرده‏اي باشد كه گندد هر زمان
كي بيابد دل ز آب گنده جان

بايد اندر علمها كرد امتحان
كز كجا اين مرده‏دل يابد روان

دل بيابد زندگي از جام «هو»
باده «هو» را ز خم‌ّ حق بجو
مي‏فروشش را تو ر‌َبّاني بگو

طالب آن باشد كه گردد كو بكو
تا بيابد وصل يار نيكخو

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 12 *»

او ز غير يار خود بيگانه است
او ز خود بي‏خود چو يك ديوانه است
بي سر و سامان و بي‏كاشانه است

نه بقيد كعبه نه بتخانه است
نه به بند خانه نه ويرانه است

فارغ است از جان و هم فارغ ز تن
بي‏خبر باشد ز ما و هم ز من
يار خود خواهد به هرجا و زمن

هركجا يابد نگار خويشتن
گيرد از ظل‌ّ همايونش وطن

مقصدش يار است و يارش هم مراد
دين و دنيايش همان و آن معاد
وصل يارش حاصلش گاه حصاد

گر تو چيزي گم كني اندر بلاد
كو بكو گردي و پرسي از عباد

لحظه‏اي غافل از آن كي سر بري
كي به بستر مي‏نهي راحت سري
خيره مي‏گردي به هرجا بگذري

گه بدير و گه بمسجد اندري
گه بشهر و گه بيابان بسپري

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 13 *»

مي‏روي هرجا و مي‏جوئي خبر
كوي و برزن دشت و هامون و گذر
هم مكر‌ّر گر نجويي زان اثر

پرسي از چندين هزاران بي‏خبر
تا كه يك آگاه آيد در نظر

از بصير و عامي و شهري و كُرد
مرد و زن يا از بزرگ و يا كه خُرد
آن متاع گوئي ندارد مثل و اُرد([8])

يا رب اين نيكو متاعم را كه خورد؟
يا رب از ديدار آن بهره كه بُرد؟

يا رب از لطفت گشا رويم دري
تا كه يابم در ره خود مخبري
جويم از او من نشان ار سرسري

صد هزاران كوي و برزن بسپري
تا بدان نيكو متاعت پي‏بري

آشناي با هدف آسان رود
او بجاي پا بسر يكسر دود
با نشاني مي‏رود او بي اَو‌َد

آن كه يكسر سوي مقصد مي‏رود
مهدي است او خود كجا گمره بود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 14 *»

او نپويد بي‏جهت دشت و تلال
او كجا منّت ببيند از رجال
يا نشيند او كجا صف‌ّ النّعال

نيست او را حاجت جُست و سؤال
مي‏رود يكباره تا كوي جلال

خاطر او از چه رو باشد پريش
او كجا بيند ز دشمن زهر نيش
آشنا با مقصد ار باشي تو پيش

گر تو آگاهي بجاي مال خويش
از چه مي‏سازي ز جستن جانت ريش

كي پريشاني، ز چه، از فكر چه
در كجا ماني، ز كه، از امر چه
گفتگويت از چه و در ذكر چه

خود دليلي و دليلت بهر چه
در بيابان از چه‏اي، در شهر چه

مقصدت پيدا به چشم روشنت
دل كه شد آگه، شد آسان ديدنت
شد ميسّر زين دو امرت رفتنت

يكسره رو تا بجاي مخزنت
رنج كم ده بي‏سبب جان و تنت

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 15 *»

چشم بينا را كجا درماندگي‏ست
پاي پويا را كجا واماندگي‏ست
كي تحيّر در خور فرزانگي‏ست

گَشْتَنِ تو بعد ازين ديوانگي است
زانكه گشتن آيت بيگانگي است

مقصدت باشد اگر ديدار پير
بس هدف والا و راهت بس خطير
چونكه در اين ره نمي‏باشي بصير

رو دليلي جوي و مقصد پيش گير
دزدگاه است اين مرو بي او دلير

هر قدم نصرت تو را آيد ز وي
لطف او بر سر تو را باشد چو فيي‏ء
با وجود او تعلّل تا به كي

گر تو را باشد دليل نيك پي
دامنش را گير و كن افسانه طي

گر كه بي او، كي رهي از دزد راه
كي شوي ايمن تو در راهت ز چاه
گر كه با او، از بلا داري پناه

ورنه بايد كو بكو گشتن چو ماه
تا ببيني روبرو ديدار شاه

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 16 *»

او‌ّل از ديدار او حيران شوي
پاي تا سر محو آن جانان شوي
او چو خور تا روبروي آن شوي

زان تقابل چون مه تابان شوي
همچو ماه چارده رخشان شوي

هر دليلي هم نباشد معتمد
دزد ره گاهي دليل ره شود
پس دليلي جو كه پا از خود كشد

اي خوش آن نيكو دليلي كو بود
خود ره و خود مقصد و خود مستند

هركه با او سوي مقصد مي‏رود
در خود مقصد بود او بي‏اَو‌َد
كي به پا پويد، كه با سر مي‏دود

همچو راهي كي ز سالك گم شود
گرچه لنگ و گنگ و كور و كر بود

گر كه بي‏چشم است و پا دارد پناه
او ندارد در رهش بيمي ز چاه
باشد از لطف شهش او را سپاه

واصل ده را چه خوف از بيم راه
از عَسَس كي باك دارد پادشاه

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 17 *»

آن كه با مقصد، كجا از او نهان؟!
راه و مقصد چون يكي، باشد امان
در اَمان ديگر كجا شد بدگمان

آن كه اندر كوچه، مي‏خواهد نشان؟!
آن كه اندر راه، خواهد مستعان؟!

آبها را چونكه كردي امتحان
مقصدت حاصل نشد از اين و آن
تا كه آن عين‏الحياتت شد عيان

بود آن آب حيات آثار جان
كاندر آنجا ماهيت يابد روان

ني تو سرگردان و ني ديگر تو مات
ني دگر داري تو رو سوي جهات
زنده‏دل گشتي تو از لطف خدات

هركجا ماهي دل يابد حيات
آن حيات او را بود پيك نجات

ني دگر رنج عطش درد سَغَب([9])
جاي شكر است و سپاس فيض ر‌َب‌ّ
دوري از عُجب و اظهار ادب

بايد آنجا خضر7 را كردن طلب
يافتن راحت ازو از هر تعب

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 18 *»

يك‏جهت گردد در آن وادي جهات
هر كسي را در خورش جائي و پات([10])
ني دلي مرده نه امري را فَوات

دل چو حوت و وصل او باشد حيات
از فراق روي آب آرد ممات

دل چه مي‏خواهد كه باشد بِه ز جان
گو چه مي‏باشد در عالم جُفت آن
جان دل بسته به آن آبست بدان

چونكه يابد مرده‏دل آب روان
از لقاي پاك آن يابد روان

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 19 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

` تأخير در مثنوي و قبض حق تعالي

` قبض و بسط ما از ديگري است

` سرّ قبض و بسط الهي

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 20 *»

آب و ماهي هم چنين تفسير شد
نغز و شيوا سرّ آن تحرير شد
مرغ طبعم از سخن دلگير شد

مد‌ّتي در مثنوي تأخير شد
باعث تأخير آن تقدير شد

لب فروبست مرغك طبعم از آن
منزوي شد در ميان آشيان
خسته و افسرده از اهل زمان

مد‌ّتي رفت از سرم شور بيان
گلستان مثنوي را زد خزان

صرصر فصل خزانش در صَرير
طائر طبعم فروماند از صفير
شد درون سينه تنگم اسير

مد‌ّتي ماندم كه در باغ ضمير
نوگلي ديگر نيامد دستگير

جاي لاله، سنبل و يا سبزه‏زار
جاي شور و چهچه در مرغزار
خشكي و زردي، سكوت و حال زار

شد خريف و رفت از بستان هزار([11])
بلبل طبعم خمُش گشت و نزار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 21 *»

بنده مي‏يابد كه از حولش بري‏ست
يابد او حول خدا را برتري‏ست
ني‏برون از حول او خشك و تري‏ست

قبض و بسط ما ز فعل ديگري است
بنده از داد و سِتادنها عري است

گاه خرسندت كند گاهي پريش
گه نوازد گه كند قلب تو ريش
گه عقب راند گهي آرد به پيش

گاه نُوشت بدهد از الطاف خويش
گاه آرد از پي آن نوش، نيش

گاه كورت سازد و گاهي بصير
بي‏خبر سازد گهي، گاهي خبير
گه قليلت مي‏نمايد گه كثير

گاه بدهد قصر مفروش از حرير
گاه خواباند تو را اندر حصير

گاه مجنونت كند گه باخرد
گه تو را راند گهي نازت خرد
گه غني و گاه محتاجت كند

گاه از رفعت بر افلاكت برد
گاه از ذلّت ابر خاكت نهد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 22 *»

گه خموشت سازد و گه در نفير
گاه گمنامت كند گاهي شهير
گاه تلميذت كند گاهي دبير

سازدت گاهي ابر مُلكي امير
سازدت گه پيش ناچيزي اسير

گه جواني گاه آرد بر تو شيب
گه سراپا سازدت پر نقص و عيب
پاكدامن سازدت پاكيزه جَيْب

مُطّلع سازد گهت بر سر‌ّ غيب
گاه اندازد تو را در شك و ريب

گاه و‌َقْفه گاه سَوْقت مي‏دهد
گاه، گيرد گاه مهلت مي‏دهد
گاه شد‌ّت گاه فرصت مي‏دهد

گاه صحّت گاه سقمت مي‏دهد
گاه فقر و گاه دولت مي‏دهد

گاه آرد از نهادت دود آه
گاه سازد بهر تو كوهي، چو كاه
گه براهت آورد، بيراهه گاه

گر نبود اين قبض و بسط از نزد شاه
كار بنده مي‏شد از طغيان تباه

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 23 *»

گر نمي‏شد گه غني و گه فقير
گه يكي آزاده و گاهي اسير
گه توانا گاه همچون طفل شير

گر نيفتادي ز بالا گه به زير
گر نگشتي گه عزيز و گه حقير

گر نه گه در گريه گه در خنده است
گه امير است و گهي خود بنده است
ماه كنعان گاه و گاهي در چه است

همچو مي‏پنداشتي كو خود شه است
كي گمان كردي كه دستش كوته است

كي گمان كردي ندارد اعتبار
از كفش بيرون زمام كار و بار
مي‏سزد او را كه «لاحَوْلَ …» شعار

كي گمان كردي كه او عبديست خوار
كي گرفتي در مقام خود قرار

تلخ بر او گر نمي‏شد روزگار
كي نياز او بر او شد آشكار
كي خبر مي‏شد ز فضل بي‏شمار

گر نگيري شمع را از صحن دار
دار كي داند كه او جسمي است تار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 24 *»

گر نبودي در ميانه زهر نيش
نوش نوشين از كجا آمد به پيش
بي‏غم هجران كجا دل شد پريش

گر نپوشد خور ز عالم روي خويش
كي جهان داند ظلام كوي خويش

گر نگيرد خور حرارت از ميان
كي زمين داند نباشد زان‌ِ آن
گرمي از سردي كجا گردد عيان

گر بهاران را نبود از پي خزان
خاك در خود لاله‏ها كردي گمان

گر نسازد حق تعالي كس ذليل
از چه ره او را شناسيمش جليل
ذلّت ما عِزّ ظلّ آن ظليل([12])

گر نيفتي گاه در بستر عليل
كي شود صحّت به سقم تو دليل

گر كه اَعْمائي نبودي بين ما
كي خبر مي‏شد كسي هم از عَمي
تُعْرَفُ الاَشياءُ مِنْ اَضْدادها

گر نگشتي گه فقير و مبتلا
كي شدي دولت به فقرت رهنما

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 25 *»

اضطرار ما درين دنياي ما
برطرف سازد ز باطنها عَمي
ابتلا شد لازم اهل وِلا

زين سبب كردند مردان خدا
آرزوي قبض و بسط ابتلا

عافيت گر راحت است از بهر جان
ابتلا حق را به جان بدهد نشان
تحفه حق شد بلا بر مؤمنان

تا رهند از شر‌ّ طغيان در جهان
فقر ايشان بهرشان گردد عيان

بر در درگاه يزدان سر نهند
پرده غفلت ز دلها بردرند
راه تسليم و رضا را بسپرند

بر رسوم بندگي قائم شوند
از بلاي خويشتن بيني رهند

نفس گر راحت بود در زيستن
دلخوش و سرمست‌ِ از آميختن
كي فروتن گردد و كي مُفتتن

تا نبيند نفس عجز خويشتن
بندگي را كي نهد بر جان و تن

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 26 *»

چونكه شد با اين تن او را زندگي
آشكارا شد ورا درماندگي
در وجودش دارد آن سازندگي

تا نيايد در دلش شرمندگي
كي بپويد در طريق بندگي

بندگان را شد نظامي برقرار
وصل حق را بندگي آمد مدار
آن كه باشد طالب ديدار يار

تا نپويد در طريقش بنده‏وار
كي شود آگه ز سر‌ّ پرده‏دار

ره بسوي حق عبوديّت بود
در عبوديّت مصونيّت بود
برتر آن از چند و چونيّت بود

بندگي كُنهش ربوبيّت بود
مظهر سر‌ّ الوهيّت بود

او ، ز آن‌ِ حق شود، حق زان‌ِ آن
هرچه خواهد حق بخواهد او همان
پس دوئيّت كي بماند در ميان

بنده گردد حكمران «كُن‌ْ فَكان»
اين عيانش باشد و آن يك نهان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 27 *»

بنده را هرگز نباشد اد‌ّعا
مد‌ّعي كي باشد او عبد خدا
بنده را باشد خدايش مُد‌ّعا

چونكه شه از بنده‏اش يابد صفا
ميكند از لطف خويشش اصطفا

اين گزينش در ميان اهل دين
شد نشان بندگان راستين
اقتضاء جود حق آمد چنين

چونكه شد در درگهش بنده اَمين
بسپرد در دست او تخت و نگين

نيّت او غير حُبُّ اللّه نيست
غير حق از نيّتش آگاه نيست
د‌ُور، آني او ازآن درگاه نيست

چونكه ميلش غير نفس شاه نيست
طالب تخت و نگين و جاه نيست

چون به چشمش فضل حق باشد پديد
عقل او گردد ازين ديدش رشيد
دل به فضل حق ببندد بس شديد

نيست جز اويش دگر چيزي اميد
لاجَرَم گردد امين آن مجيد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 28 *»

پس لواء جان‏نثاري برفراشت
در ره خدمت ز جان همّت گماشت
مقصدي غير از رضاي شه نداشت

چونكه داد اندر ره شه آنچه داشت
شاه هم تخت و نگين با او گذاشت

ذكر غير شه شد او را جانگزا
فكر هرچه غير ازو گشتش عزا
خود تو گو باشد چه او را در اِزا

غير احسان چيست احسان را جزا
چيست نيكي را بجز نيكي سزا

در طريقت داده‏اند ما را چو پند
تحفه را بايد جزا برتر دهند
وه چه باشد تحفه گر آيد پسند

بل كريمان صد هزاران چند چند
نيكي كس را عوضها مي‏دهند

راه و رسم ما همه باشد چنين
در ره دنيا و يا در راه دين
بستگي دارد به وُجد باذلين([13])

تا چه بدهد كارساز عالمين
در جزاي آن كه جان كردش رهين

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 29 *»

گاه در پرده گهي گويم به لَغْز([14])
دل ز گفتارم بيابد شور و بَغْز([15])
گرچه نامحرم گريزد سوي لَغْز([16])

هوش دار و گوش كن اين سر‌ّ نغز
وز درون پوست بيرون آر مغز

Z Z Z Z Z Z Z

 

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 30 *»

 

 

 

 

 

 

` بيان حقيقت قبض و بسط الهي و اسرار و نتايج آن‌دو در زندگي بندگان خدا

` در دنيا نزد اولياء، قبض محبوبتر از بسط الهي است

` ذكر حديثي شاهد بر مطلب

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 31 *»

نكته‏هايي را كه مي‏سازي تو كَرْض([17])
نوبر، حكمت بود هرچند كه بَرْض([18])
در حقيقت كار تو باشد چو غَرْض([19])

بس كن اين افسانه با طول و عرض
پوشش اين راز باشد عين فرض

اي كه در چرخ كمالي چون فَلَق
چهر ماهت همچو صبحي در غَسَق
دفترت ديوان حكمت هر ورق

بازگو از قبض و بسط كار حق
كه بود از اين دو سالك را سَبَق

آن دو همچون موج و او هم همچو خس
گاه بالا گاه پائين گه جلوگه گاه پس
هر دو امداد وي است در هر نفس

قبض و بسط حق همه لطف است و بس
گرچه نبود آگه از آن هيچ كس

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 32 *»

قبض او را، بي‏خبر، گويد كه قهر
بسط و قبضش را شمارد نوش و زهر
كس نداند، آن دو را بطن است و ظهر

غير آن سالك كزان دو يافت بهر
از بيابان رفت تا زان سوي شهر

ديد عَيْشي غيرِ آن عيش عَسُوف([20])
نعمت افزون ديد از حد‌ّ وقوف([21])
گرم كار خود اُلوف اندر اُلوف([22])

يافت اندر شهر سلطان عطوف
بر جميع چاكران او را رؤوف

ديد از عدلش نشاني هركجا
در بر فرمان او قدها دوتا
هر زباني گويدش حمد و ثنا

يافت آنجا پادشاهي با سخا
بي‏نياز از دار تنگي و رخا

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 33 *»

اُلفتي ديدش كه بُد با آن اَنام([23])
بر سر آنها ز مهرش چون غَمام([24])
در كَفَش بودي تمامي را زمام([25])

گر دهد بدهد ز عين لطف عام
ور ستد بستاند از رحم تمام

روز و شب او را نه جز اين همّتيست
ني ز باب حاجتي، او بس غنيست
بهر هر فيضي ز سوي او دريست

حاش لِلّه شاه ما را بُخل نيست
كيست آن كو بي‏عطاي شاه زيست

جود او را گر دوگونه قسمتست
گه عطاء و گاه منع نعمتست
هر دو جود است و ز راه حكمتست

قبض و بسط شاه عين رحمتست
هم‌ّ و غم‌ّ ما ابر ما زحمتست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 34 *»

چون غني و عادلستي كردگار
باشد او با بندگانش سازگار
طُرفه‏اي دارم ز پيرم يادگار

كار خود بگذار با پروردگار
استراحت مي‏كن اندر روزگار

او به خير و شر‌ّ ما چون آگه است
خواهد او آنچه صلاح بنده است
گرچه از ما راز آن در پرده است

گر كند قبض و اگر بسط آن شه است
سِلْم پيش آور چو عقلت كوته است

كار حق از حكمتست و بس متين
هرچه خواهد خير خود مي‏دان يقين
مطمئن زي پس تو در دنيا و دين

قبض او را همچو بسطش لطف بين
شادباش از كار ر‌َب‌ّ العالمين

گر تو را ديدي چنين آمد بكار
رازها از پرده گردد آشكار
حكمت اندر صُنع حق بيني مدار

گر نمايد بسط حق اندر بهار
نشر قدرت خواهد اندر روزگار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 35 *»

صحنه گيتي ز فقدان مي‏رهد
هر بَري سوي كمالش مي‏جهد
رونق بازار دي، حق مي‏كهد

بوستان را خلعت ديبا دهد
تاج زرّين بر سر گلبُن نهد

هر شجر همچون كه بكري محتشم
مريم مستوره‏اي سر تا قدم
امر حق چون جبرئيل محترم

بردمد در جيب اشجار از كَرَم
عيسي اثمارش آرد از عدم

بر لب جوي از زمين و‌َر‌ْد آورد
شاخه ريحان كنارش بر دمد
لاله و سنبل ز دامن سرزند

كوه را از سبزه مينو وش كند
دشت را فرش زمر‌ّد گسترد

خر‌ّمي يابد جهان زين انفعال
بسط حق فعل است و آن را اين مآل
غافل از لطف خداي بي‏مثال

تا كه چون بيند جهان در خود كمال
خويش را بيند ابا شأن و جلال

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 36 *»

بالد از غفلت به خود زين اعتلا
كز من است اين دولت بي‏منتهي
ناگهان حق گيردش از اين جفا

قبض سازد حق از آن روح و صفا
سازدش عريان ز ثوب اصطفا

روز اقبالش شود يكباره شب
راحتش گردد مبد‌ّل بر تَعَب
فقر و فاقه آردش در تاب و تب

افكند اشجار را همچون حَطَب([26])
كوه را خارا كند همچون حَصَب([27])

جاي شادي آورد اندوه و كَرْب([28])
پر شود از تيره‏رويي شرق و غرب
آيد از هر جانبي آواي نَعْب([29])

دشت را آرد پس از آن خَصْب([30]) جَدْب([31])
افكند تنگي پس از آن وُسع([32]) و رَحْب([33])

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 37 *»

گوئيا هرگز چنان فر‌ّي نبود
يا شكوهي نامدي اندر وجود
هرچه بود آمد خلافش در شهود

تا كه داند آن عطاي غير بود
كز وجود وي همي بودش نمود

داند او از آن شكوه و اين مآل
فقر و عجز خود، بيابد زين دو حال
در يد‌ِ ديگر بود او، لامحال

آن جمالش بود نور ذوالجلال
بُد كمال از غير و زو باشد كلال

تا شود از قو‌ّه و حولش بَري
تا نپندارد جهان را سرسري
ديگري آرد ازو هر دم بري

اوست محتاج عطاي ديگري
از جمال و از جلال است او عري

بسط حق بر بندگانش نعمتست
قبض او هم از براي عصمتست
بنده پندارد كه قبضش نقمتست

ليك در اين قبض هم صد حكمتست
اندر اين منعش عطا و رحمتست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 38 *»

گر ز قبضش ظاهراً گردد وضيع([34])
مي‏شود او را همين قبضش شفيع
تا ز بسط بعديش گردد رفيع

قبض كرد از او چو انوار ربيع([35])
مستعد كردش به گلهاي بديع([36])

قبض و بسطش را بود بس‏ها جهات
بس تجلي مي‏كند زان دو صفات
پرورش يابد از آن دو كائنات

در زمستان مي‏شود طبع نبات
كامن اندر اصل او همچون حيات

مي‏شود بي‏جان تنش همچون كه سنگ
بي‏خبر گردد كه گويي گشته منگ
ني به فكر نام و ني عارش ز ننگ

آيد از غيبش دران مأواي تنگ
برگها و لاله‏هاي رنگ رنگ

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 39 *»

ظاهر ار او را بود عُسر شديد
بعد عُسرش يُسر او آيد پديد
گرچه در قبض است و آن هم بس اكيد

مي‏رسد او را مددهاي جديد
چونكه عجز آورد زان قبض عتيد

دل بريد از غير و شد قلبش رقيق
مُنقطع از هركه جز رب‌ّ شفيق
عجز او با رحمت حق شد رفيق

مي‏شود از فقر لطفش را حقيق
رحم حق گيرد فرا گور عتيق

آن كه در بحر خودي بُد مُنغمر
شد ز حول و قو‌ّه خود منزجر
زار و خسته دل دونيم و منكدر

حق بود در نزد قلب مُنكسر
مُنكسر بايد كه گردد منجبر

گفته حق تا آنكه گويد مصطفي9
اعتنايي حق ندارد با شما
گر نباشد از شماها هم دعا

چون دل بُستان شكست اندر شتا
آمدش لطف ربيعي از قفا

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 40 *»

شد شكست خاطرش او را شفيع
تا كه از لطفش خداوند رفيع
رِفعتي دادش ازان وضع وضيع

باز خر‌ّم شد ز انوار ربيع
شاد شد ديگر ز اَزهار بديع([37])

شد ز لطف حق‌تعالي تا، رها
زان غم و زان فاقه بي‏منتهي
آن شكستش مايه‏اي شد پربها

هم فزودش آن صفا و آن بها
شاخها و برگها و لاله‏ها

شد دگرگون زان شكستن حالها
حالها را نيك شد احوالها
شد مفصّل يك به يك اجمالها

شد فزون رَوْحش ز پيشين سالها
آمدش زين قبض بس اقبالها

بي‏جهت نبود كه بهر اعتبار
شد بهاران در كلام كردگار
آيت اِحياءِ در روز شمار

هين نمي‏بيني كه در هر نوبهار
مي‏شود افزون صفاي لاله‏زار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 41 *»

هر طرف باد بهاران مي‏وزد
زنده گرداند به هرچه بگذرد
گيتي از نو زندگاني مي‏كند

برگها و شاخهاي نو دمد
لاله‏ها از پيش افزونتر شود

شد چو گيتي در زمستان بينوا
بينوا آرد چو دست التجا
از كرم حاجات او گردد روا

اين سزاي عجز او شد در شتا
از تواضع رفعتش آمد جزا

مُقتضي با مُقتضيٰ چون جمع شد
گه عطا را مُستحِق گه منع شد
خود سبب در وصل و يا در قطع شد

با تكبر مستحِق وضع شد
با تواضع مستحِق رفع شد

بندگان را مختلف باشد چو حال
فعل حق هم مختلف شد در مآل
بر صلاح بنده باشد، لامَحال

چون تكبر كرد از بسط جلال
قبض بايد تا بيابد زو كمال

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 42 *»

شأن بنده در بر حق‌ِّ مجيد
آنكه آرد هر زمان عجز شديد
مي‏شود غافل چو راحت شد پديد

چون خدا خواهد تواضع از عبيد
مي‏كند از قبضشان بس نااميد

تا كه يابد تلخي بي حد‌ّ نيش
مي‏رود از خاطرش آن نوش پيش
آن كه كفران باشد او را دأب و كيش

چونكه شد نوميد از تنگي خويش
با تواضع مي‏شود با جان ريش

صرصر دي فقر و فاقه زايدش
زان غرور و نخوت اين مي‏شايدش
غير لابه چونكه كاري نايدش

مستحِق گردد كه رفعت آيدش
بسط ديگر بعد از آن مي‏بايدش

اي كه هستي با عطايش روبروي
هرچه داري هم ز فضلش موبموي
ازچه در منعش نمائي گفتگوي

پس ز قبض فيض حق مخراش روي
انتظار بسط ديگر دار از اوي

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 43 *»

مي‏رود اميد كه برگردد ورق
صبح اقبالت دمد در اين غَسَق
هر شبي را از پيش باشد فلق

هم مشو شادان ز بسط لطف حق
كز پيش قبضي دگر يابد سَبَق

بنده را بالا بَرد بسط و به زير
آورد قبض خداوند خبير
هر دو را از جان پذيرا شد بصير

زانكه بر قبض است بسط حق نذير
قبض او بر بسط او باشد بشير

چونكه هريك ديگري را محتويست
نفع و ضر‌ّ هر دو با هم منطويست
در نظر آيد كه از هم منزويست

بسط دنيا پيك قبض اُخروي است
بسط اُخري باز قبض دنيوي است

آن كه آگه باشد از اين رازها
او پسندد قبض اينجا را، چرا؟
زانكه محدود است و دارد انتها

زين سبب در قبض بودند اوليا
ز انبساط مال و حال اين سرا

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 44 *»

شرط كرده حق‌ّ صاحب عِزّ و شان
با جميع اولياءِ حق و‌َشان
در جهان باشند همه زحمتكشان([38])

قبض بُد محبوبتر از بسطشان
چونكه از بسط پسينشان بُد نشان

اين روش باشد ز اهل اصطفا
كرده‏اند با شرط حق هريك وفا
اين حديث گويم نمايم اكتفا

جبرئيل آمد بنزد مصطفي9
كاي دليل‏الحق رسول باصفا

اي كه هستي را تويي همچون نگين
اي كه برپا از تو خلق عالمين
فاتح و خاتم تويي اي بي‏قرين

حق سلامت مي‏رساند كاي امين
اين مفاتيح دفينهاي زمين

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 45 *»

تا به كي باشي تو در رنج و ملال
تا به كي بيني ز اعدايت د‌َلال([39])
ملك خود بر تو نمودم من حلال

گير بهر خويشتن از مال و حال
آنچه خواهي و نيفتي زان كمال

من تو را بر خلق خود كردم ولي
مر تو را بخشيده‏ام شأن جلي
گر پذيري بخششم گويي بلي

مي‏نكاهد از كمالت خردلي
هرچه خواهي گير ازان و شو ملي

بخششم ني از پي اِعظام تست
راحتت مقصود و ني اِلزام تست
مصلحتها هم در اين اعلام تست

گفت يارب بود من زاكرام تست
مطلبم نفس تو، ني اِنعام تست

اي كه فضلت بي‏حد است و بي‏زوال
حد‌ّ فضل تو نيايد در مقال
من كجا و فكر كسب و جمع مال

من تو را خواهم نخواهم مال و حال
قرب تو خواهم نه جاه و نه جلال

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 46 *»

من نكردم بندگي بهر تنم
من كجا فكر خود و اهل و زنم
آنچه غير از تو نبينم جز صنم

گاه خواهم جوع تا پوزش كنم
گاه سيري تا به شكرت دم زنم

گاهِ جوعم طالب رزق حلال
گاهِ سيري، خائف از وزر و وبال
بندگي آرم گه فقر و منال

تا بيابم لذ‌ّت شكر و سؤال
از سؤال و شكر تو يابم كمال

دل چو دست از ماسوايت جمله شست
در ره خدمت شدم چالاك و چست
مُهر مِهرت را دلم يكباره جُست

گنج من كنز خفي ذات تست
غير حبّت در دلم چيزي نرست

آب و خاكم را سرشتي از فؤاد
رتبتم دادي تو برتر از عباد
شوق وصلت در دلم در ازدياد

حيرتم در تو بود عين مراد
حيرتم افزا اگر خواهيم شاد

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 47 *»

 

 

 

 

 

 

` استمداد براي بسطهاي معنوي

` اِمدادهاي غيبيّه در بسط مثنوي

` سپاسگزاري و تنزيه

` توصيف و تمجيد

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 48 *»

اي كه امداد تو عقلم را كفيل
چون كليم خواهم مفر‌ّي من ز نيل
ده مقرّ در نار عشقت چون خليل

اي سبيل‏الحق ايا شاه جليل
سالكان را سوي حق نعم‏الدليل

اي ز تو شوري اگر در مثنوي
اي ز امدادت سراسر مثنوي
هم ز بحرت لؤلؤ تر مثنوي

مد‌ّتي قبض آمد اندر مثنوي
هين اميدم بسطهاي معنوي

قبض اندر مثنوي مپسند بيش
بيش از اين منما دل ما را تو ريش
بيشتر ما را مدد فرما ز پيش

بسط كن لختي ز لطف عام خويش
نوش مي‏بايد پس از آلام نيش

افكن از يك غمزه شوري در سرم
در دلم مهرت چو لؤلؤ پرورم
لحظه‏اي لطفي بزن بهرم رقم

ساز بر دل فتح ابواب حكم
تا بنظم مثنوي گيرم قلم

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 49 *»

شرح معنيها نمايم من دران
نكته‏ها از كنز دل آرم عيان
افكنم شوري ميان عاشقان

منقلب سازم من از سِحر بيان
همچو قلب خويش قلب سالكان

تا بسي د‌ُر‌ّ معاني پرورم
دل بسي آرم بدام دلبرم
بي‏محابا زانچه آيد بر سرم

عالمي از شور در رقص آورم
پرده‏هاي خرقه‏پوشان بردرم

تا به كي پوشيده دارم سرّ يار
تا به كي درپرده گويم زان نگار
طاقتم از كف شد و دل بيقرار

بگسلانم رشته اين پود و تار
پرده‏در گويم صفات پرده‏دار

شكر للّه بعد ازان طول اَمَد
نوبت آن شد كه از چرخ اَبَد
صبح اقبالم ز لطف شه دمد

بار ديگر آمد از غيبم مَدد
دستگيرم گشت الطاف صمد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 50 *»

گوئيا شد كارگر آن سوز و آه
بنده را زاري سلاح است و سپاه
مي‏كند اصلاح كارش يك نگاه

بسط شد در مثنوي از فيض شاه
بر فلك سايم از اين شادي كلاه

سالك ار بيند تَعَب تا مي‏رود
چون رسد رنجش ز تن بيرون رود
برطرف شد از تن من هم اَوَد

گر همين‏سان لطف شاهنشه بود
مثنوي ما دو صد دفتر شود

برفروزم صحنه اين خاك را
شرحه سازم سينه صدچاك را
پيشه كي سازم دگر امساك را

گر نويسم دفتر افلاك را
كي توانم وصف ذات پاك را

وصف شه را وصف حق شد تار و پود
عجز از دركش شد عهدي از عهود
نه فلك را نزد وصفش كي نمود

وصف او از غيب و افلاك از شهود
كي شهادت را به غيب اندر نمود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 51 *»

پرتوي از نور شه گر تابدم
گويم از وصفش هرآنچه كايدم
نه فلك را گر ز وصفش پر كنم

گر هزار افلاك ديگر باشدم
جملگي دفتر شوند و ملتئم

هرچه دريا در زمين و آسمان
بحر امكان گرچه باشد بي‌كران
چون مداد آرم ز كلك خود روان

مي‏نگنجد صد هزاران يك از آن
در تمام آن اگر خواهم بيان

كي ز وصف شاه ما آگه بود
وصف ما كي در خور آن مه بود
وصف او، او را برازنده بود

وصفهايم وصفهاي شه بود
ورنه درك من از آن كوته بود

من كجا و وصف آن شاه جهان
ذر‌ّه چون گويد ز خور در آسمان
بي‏نشان را كو نشاني در مكان

تا كه او جنباند اين دست و زبان
گويم و بنويسم از اين داستان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 52 *»

خواهد ار جاري نمايد نعمتش
گيرد او يك بنده‏اي در خدمتش
شكر او شايد اِزاء منّتش

تا چه باشد اقتضاء حكمتش
تا، به كي خواهد بيان مدحتش

تا ز مهرش عقل من شد مستنير
شد زبانم ترجمان آن ضمير
كلكم اينك چون زبانم شد سفير

گر تو را باشد به سر چشمي بصير
ور بود در سينه‏ات قلبي خبير

بابصيرت بنگري در مثنوي
خواني با دقت دمي گر مثنوي
بنگري گر در سراسر مثنوي

مي‏نبيني چيزي اندر مثنوي
غير وصف پادشاه معنوي

گر رسا وصفم و يا كوته بود
برتر از افهام و يا ساده بود
نامناسب يا برازنده بود

پاي تا سر جمله وصف شه بود
هر كه بيند غير از اين ابله بود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 53 *»

در سبو و جام من از اوست خمر
گشته‏ام از آتش حبّش چو جَمْر([40])
در محيط عشق او گرديده غَمْر([41])

گرچه گويم گاه زيد و گاه عمرو
مطلبم نبود بجز والي اَمْر

كعبه‏ام روي نكوي آن هُمام([42])
قبله‏ام او در سجود و در قيام
هركجا روآورم اويم اَمام([43])

والي امر است مقصود تمام
بينم او را من ز هر چيزي مدام

بر همه او والي و مولا بود
او ز ما بر ما همه اَو‌ْلي بود
حق به او ظاهر ميان ما بود

هرچه گويم وصف آن والا بود
خواه از «لا» خواه از «اِ-» بود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 54 *»

گويم ار از تازه‏اي يا از كُهُن
گفته‏ام از او، ز من باور بكن
او خودش امر «كُن» است و ظرف «كُن»

وين عجبتر آنكه از هركس سُخُن
آيدم در گوش از سر تا به بُن

هركجا برپا اگر هائي و هوست
هرچه از هركه اگر گفتي و گوست
مدح هر خطي و خال و رو و موست

وصف او بُد چه ز دشمن چه ز دوست
مغز را ديديم و افكنديم پوست

آن دلي را اين سخن باور شود
كو منو‌ّر زان رخ انور شود
تيره‏دل منكر ز پا تا سر شود

آب نيسان در صدف گوهر شود
در دهان مار زهر اندر شود

صدق قولم را تو خواهاني اگر
خواهي ار بيني تو هم با چشم سر
باورت آيد بدون دردسر

گوش سر بفروش و گوش قلب خر
بشنوي تا ذكر شه از هر خبر

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 55 *»

بشنوي وصفش ز هر برنا و پير
بي‏قرارش بنگري خُرد و كبير
گويمت نك نكته‏اي از من پذير

چشم سر بگذار و چشم دل بگير
تا ز هر چيزي ببيني روي مير

عارفان را غير او منظور نيست
غير نورش در دو عالم نور نيست
او به ما نزديك و از ما دور نيست

مير ما از هيچ‏كس مستور نيست
ليك ديد از كور كان دستور نيست

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 56 *»

 

` رسيدن موسي و يوشع8 به آب حيات و زنده شدن ماهي

` ديدن خضر7 را  كه به پشت خوابيده و تفسير و تأويل اين‏گونه خوابيدن

` تشاكل ظاهر با باطن

` نقل حديثي شاهد بر مطلب

` داستاني در فايده تشبه به نيكان

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 57 *»

اي كه لطفت كرده است ما را خجل
گر نگيري دست ما مانيم به گِل
گو تو از موسي و اين شورت بهل

بس كن اين افسانه اي شوريده‏دل
آتش موسي دگر كن مشتعل

بازگو از داستان آن جناب
اي حكيم آگه از قشر و لباب
در مذاق جان كلامت شهد ناب

پس روان گشتند زآنجا باشتاب
سوي آن مردي كه حق را بود باب

جستجو از او به هر جايي كنند
در برش اظهار شيدايي كنند
غير وصلش كي تمنّايي كنند

تا ز علمش كسب دانايي كنند
وز ضيائش كسب بينايي كنند

شاهد مقصد بگيرند در بغل
پيش از آنكه سر رسد پيك اَجَل
وِردشان حَيَّ عَلي خَيْرِالعَمَل

مي‏شتابيدند در سهل و جبل
تا كه از مقصود خود يابند اَمَل

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 58 *»

فارغ از هر همّ و غمّ آن سروران
همّ هردو، وصل آن سرو سران
دل جلوتر بُد روان از پيكران

ناگهان ديدند بحري بيكران
چون دل روشن‏ضمير رهبران

در زلالي اشك ديده سربسر
گاه مو‌ّاج و گهي هم مستقر
چون دل ماهي درخشان در نظر

همچو سينة اهل دانش پرگُهر
همچو علم خاصگان بي‏حد‌ّ و مر

زندگي بخشد دل تفتيده را
راحت افزايد تن رنجيده را
شويد از خاطر غم غمديده را

برد يوشع ماهي شوريده را
تا نمايد آزمايش ديده را

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 59 *»

تا كه آوردش برون از جوف ظرف
رنگ آن گرديده بُد مانند كَرْف([44])
هم ز خشكي گشته بُد همچون كه تَرْف([45])

غوطه داد آن را در آن درياي ژرف
ناگهان جنبيد و شد پنهان ز طَرْف([46])

زنده شد آن مرده زار و نزار
شد به آني چابك و اندر فرار
مد‌ّتي گويي كه بوده هوشيار

برد از دستش زمام اختيار
خويش را در لجّه افكند از كنار

شد در امواجش روان همچون كه مار
پيچ و تابش هر طرف شد بي‏شمار
گاه در قعر و به موجي گه سوار

شد شناور در خلال آن بحار
ماند يوشع زان سبب حيران و زار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 60 *»

غافل از آنكه بگويد اي جناب
مژده بادت كاين همان آب است آب
آمد آن وقتي كه گردي كامياب

ناگهان ديدند شخصي را به خواب
خفته اندر فرش ليكن عرش باب

ظاهرش گويا ز اسرار نهان
سرّش از سيماي او باشد عيان
طور خوابش طور خواب مرسلان

روي خود را كرده سوي آسمان
پشت خود را كرده بر اين خاكدان

يعني يا رب‌ّ مُعْرِضم از ماسواك
در ره وصل تو هستم سينه‏چاك
ديد موسي آن جمال تابناك

آفتابي، ليك افتاده به خاك
در تن خاك آمده چون روح پاك
آأ

چشم اميدش به اعطاء خدا
دل كجا دارد به اين دار فنا
طور خوابش هم بيان مُد‌ّعا

رو به مبدأ پشت او بر مُنتها
كرده ادبار از جميع ماسوي

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 61 *»

گويد او با طور خوابش بي‏كلام
در صعوديم ما هميشه والسلام
آيه توحيد حقّيم در اَنام

كرده كشف از «لا» و «اِ-» زان منام
پشت او «لا» روي او «اِ-» مقام

باشد او هر لحظه‏اي در اِرتقا
ارتقايش را ثمر شد اِصطفا
همّتش از طور خوابش برملا

پشت او بر خاك يعني لا اَري
روي بر افلاك يعني جز خدا

هر كسي در هر مقامي ساكن است
اقتضايش در سرشتش كامن است
كار و بارش را سراسر ضامن است

ظاهر هركس دليل باطن است
هر رواني در تن خود قاطن است

پس تن هر جان چو راهي سوي اوست
موبه‌مو هر تن به گفت و گوي اوست
آگه، از اين تن به‌جست و جوي اوست

روي انساني دليل روي اوست
صورت حيوان دليل خوي اوست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 62 *»

هر طبيعت را كه جاني واجد است
مقصدش را با تن خود قاصد است
پس تنش ني كم از او ني زايد است

شير را اَنياب و مخلب شاهد است
كو شجاع است و شكارش عايد است

از شجاعت در وحوش باشد چو شاه
شاه بي‏خرگاه و بي‏خيل و سپاه
كوه پيش عزم او باشد چو كاه

بال و پر مر مرغ را باشد گواه
كو ببايد در هوا رفتن نه راه

در بر در‌ّندگان باشد ذليل
گر كه اُفتد دامشان گردد قتيل
بي‏پر ار گردد شود زار و عليل

ساق و سم مر اسب را باشد دليل
كو هوايش نيست جز قطع سبيل

راكبش باشد گدا يا آنكه شاه
جو در آخور باشدش يا آنكه كاه
در رعيت سربَرَد يا در سپاه

همچنين هر صورتي باشد گواه
بر رواني مثل خود بي‏اشتباه

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 63 *»

زين جهت علم قيافه در خواص([47])
شد طريق آشنايي با خواص([48])
اين نظام متقن است و لامَناص([49])

هر مثالي جاذب روحي است خاص
هر رواني را به جسمي اختصاص

فعل و ترك ما بود چون شكلها
طالب روحند و جاني همچو ما
زين سبب شرع خدا شد رهنما

اِتّباع انبياء و اوليا
مي‏كشد روحِ ولايت از خدا

پس عمل تن مي‏شود از تابعين
جان آن نور اميرالمؤمنين
خوانده ايشان را حق اصحاب يمين

اِتّباع مُلحدين و مشركين
جاذب روج خبيثش دان يقين

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 64 *»

جان اعمال تباه هر غَبي‌ّ([50])
ظلمتي باشد ز ظلّ او‌ّليلعنة‌الله‌عليه
اِتّباع از آن و اين شد مقتضي

زين سبب حق كرده تعليم نبي9
كي دليل هر نبي و هر ولي

اي ز تو پيدا جمال كردگار
اي كه حق را سربسر هستي مدار
اي تو ميزان قويم([51]) آشكار

گو به امّت گر شما را حب‌ّ يار
شعله‏ور گرديده در قلب فگار

بي‌قرار وصل جانان جانتان
وز شرار فرقتش گر بي‏امان
راه وصلش را ز من گيريد نشان

اِتّباع من كنيد اي دوستان
چونكه فعلم هست فعل عاشقان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 65 *»

آتش عشقش مرا تبدار كرد
شوق وصلش جان و تن بيمار كرد
پاي تا سر طالب ديدار كرد

ظاهرم جذب از دل دلدار كرد
زان حبيبم خواند و با خود يار كرد

گرچه هستم خلق و مربوب خدا
ليك گشتم بنده خوب خدا
من نه گمراهم نه مغضوب خدا

هيئتم گرديده مطلوب خدا
پس شبيهم هست محبوب خدا

گر خدا جوييد و هوهو مي‏زنيد
در ره وصلش به هر در مي‏زنيد
گر كه حيرانيد و كوكو مي‏كنيد

اتّباع من به ظاهر گر كنيد
از محبّت همچو من هم دم زنيد

تا شويد از بندگان خوب او
راغب او چون من و مرغوب او
جاذب لطف وي و مجذوب او

طالبش گرديد و هم مطلوب او
هم مُحب‌ّ او و هم محبوب او

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 66 *»

بي‏جهت نبود كه گشتم مصطفي9
عاشقي كردم به صد شور و نوا
پس به كار من نماييد اقتدا

زانكه آن شكل است چون آهن‏ربا
مي‏ربايد آهن حُب‌ّ خدا

مي‏كند نزديك حق آن را كه دور
باشد آن سرمايه دارالسرور
كمترين سودش دوصد حور و قصور

ور مشاكل گشت كس با بُوالشرور
روح او در جسم او سازد ظهور

ظاهر و باطن شود از اشقيا
گمره و مغضوب حق ذوالعلا
جايگاهش دوزخ است روز جزا

زانكه شكل او بود چون كهربا
مي‏ربايد كاه، روحش از خدا

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 67 *»

آن كه دارد بينش و باشد نبيه([52])
ظاهرش چون باطنش بيند كريه([53])
بُوالشرور كي از پليدي شد نزيه([54])

هركه با او گشت همشكل و شبيه
لاجَرَم روحش شود چون او سفيه

شكل و صورت باشد همچون مقتضي
در خور خود خواهد آن روحي ولي
نيك خواهد نيك و بد خواهد بدي

در حديث قدسي آمد كاي نبي
گو به قوم خويش اين حكم جلي

هر عمل آيد از ايشان در عيان
مي‏دهم پاداششان هم طبق آن
پس بگو از من تو با اين بندگان

تا نپوشند از لباس دشمنان
هم نپويند از طريق آن خسان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 68 *»

بر حذر باشند از آنان شيخ و شاب
راهشان چاه است و سرتاسر خراب
عاقبت هم پس، لَهُمْ سُوءُ الْحِساب

هم كنند از طُعمه‏هاشان اجتناب
ورنه ايشان هم شوند اندر عذاب

مي‏كند از شُبهه دوري مُمْتَحَن
كي سزد مؤمن گذارد در دهن
آنچه آمد حُرمتش از ذُوالْمِنَن

ورنه ايشان هم شوند اعداي من
گر به شكل آن خسان سازند تن

ني ازان باشد كه من يابم ملال
من منزّه باشم از تغيير حال
مقتضاي آن چنين شد لامحال

زانكه چون ديدم از ايشان آن فعال
دورشان كردم ز فردوس جلال

كژرُواني خودسر و شر‌ّ و دَغَل
غافل از عُقبي گرفتار اَمَل
غرق دنيا تا رسد پيك اَجَل

پس هرآن كس پيش گيرد آن عَمَل
دور گردد از فيوض لم‏يزل

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 69 *»

جاي نوشش مي‏دهم هر لحظه نيش
راحتش گيرم كنم قلبش پريش
من بَري گردم از او، او هم ز كيش

رانم او را از مقام قرب خويش
جان او را مي‏كنم در نار ريش

سركشي از حكم من اهريمني‏ست
جايگاه كافران پَست و دَني‏ست
ايمني از آن نه شأن مؤمني‏ست

زانكه هر ظاهر سبيل باطني‏است
ظاهر دشمن طريق دشمني‏است

ظاهر عنوان شد براي آنچه سِرّ
صورت ظاهر مفيد است يا مُضرّ
ورنه بر فطرت همه در خير و بِرّ

بُوالدَّواهي بود در باطن مُقِرّ
بر فضيلتهاي مَولي بل مُصِرّ

بر اساس فطرت و نور وجود
در رخ مَو‌ْلي خدا را مي‏ستود
با دو چشم باطنش بُد اين شهود

با زبان هم دايماً اين مي‏سرود
كز علي7 دين نبي9 شد با نمود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 70 *»

همچو خور او را بديدي در سماك
خويش را ديدي كه همچون مشت خاك
بارها گفت و نبودش هيچ باك

ور نمي‏بودي علي7 بودم هلاك
سينه‏ام گشتي ز جهلم چاك چاك

اي خدا هرگز نگردم روبرو
بي علي7 با مشكلي، يا گفتگو
اين روش بودش هميشه دأب و خو

ليك فعل او چو بُد فعل عدو
گشت پيدا سيرت كافر در او

تا كه پيمود او ره كفر و جحود
باطنش شد بدتر از قوم ثمود
بلكه فرعش هر عنودي در وجود

چونكه فعلش جاذب اِلحاد بود
لاجَرَم اِلحاد در وي جا نمود

گر كسي از اين سخن هشيار شد
ور ز خواب غفلتش بيدار شد
كي دگر او تابع بدكار شد

پس هر آن كس عاشق دلدار شد
بايدش چون كار او كردار شد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 71 *»

گر به دلدارش نمايد اقتدا
كار او آسان شود تا مُنتها
سازد او خود را چو او سر تا به پا

تا رهد از سختي رنج و عنا
يابد از الطاف يارش اعتلا

انبيا تا پيروان پرورده‏اند
پيروي را اصل دين بشمرده‏اند
از همه خود گوي سبقت برده‏اند

بس عجب آن قصّه‏اي كآورده‏اند
عبرتي باشد ببين چون كرده‏اند

داستانها كامده اندر خبر
بهر عبرت باشد آنها سربسر
آشنا سازد تو را با نفع و ضرّ

در ميان قوم لوط خوش گُهَر
بود شخصي بدفعال و بداثر

وارث آن عار و ننگ و آن حسب
ظاهر و باطن از آنها، در نسب
مثل آنها، نار عقبي را حَطَب

فعل او چون فعل قومش روز و شب
با خطايا و معاصي در لعب

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 72 *»

پشت پا مي‏زد به ناموس و حدود
هركجا بُد ناروا، بودش ورود
جامه تقوي گسستي تار و پود

ليك او را جامه‏ها چون لوط بود
خويشتن را مثل آن شه مينمود

شد چو بي‏حد‌ّ كفر آن قوم شرار
ديو شهوت بر تمامي شد سوار
پير و برنا در كمند او دچار

تا بلا نازل شد اندر آن ديار
جملگي رفتند تا دارالبوار

شهر وارو را چه ماند از حدود؟!
شد تهي از هرچه بودست و نبود
گوئيا كس را نبودستي وجود

غير آن شخصي كه مثل لوط بود
كز بلا جست و نجاتش در ربود

آن كه باشد در كفش امر حيات
شد نگهدار وي از شر‌ّ ممات
آن شباهت از بلا آمد برات

جامه‏اي گر گردد اسباب نجات
چون شدي گر مثل او بودش صفات

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 73 *»

پيروي از انبياء شد اصل كيش
از تخلف بيند انسان هرچه نيش
نوش عُقبي باشد از اين كيشِ پيش

گر صفات نيكوان گيري به خويش
كي ز دوزخ مي‏شود جان تو ريش

از تخلّف گردد اين انسان جري
مي‏شود كم‏كم ز كيش حق بري
روح‏الايمان كي بود بي پيكري

هركه خواهد باطن بي‏ظاهري
باشد او از حليه دانش عري

تا نگردد ز اتباع، ظاهر نَزيه
باطن انسان كجا گردد نبيه
گر كه ظاهر بدسير، سيرت كريه

باطن و ظاهر قرينند و شبيه
هركه گويد غير از اين باشد سفيه

اي كه دم از حب‌ّ جانان مي‏زني
تا به كي پابند اين دام مني
من رها كن گر خدا را مؤمني

گر هواي روي محبوبان كني
چون تن ايشان تو را بايد تني

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 74 *»

راه جذب و انجذاب است اين چنين
عشق بي‏معني بود، گر غير از اين
مطلبم را زين مثل ظاهر ببين

تا نگيرد در رحم صورت جنين
از كجا گردد روان او مُبين

در رحم هر صورتي آرد بدست
طبق آن جاني فراهم كرده است
مقتضاي اين نظام اَحْسنست

هر جنين كو صورت حيوان ببست
در تن او روح حيواني نشست

جان و تن مانند يكديگر شود
كار جان از تن بيايد بي اَوَد
هرچه كارد هركه آن هم بِدْرَوَد

هركه شكلش شكل انساني بود
در تن او روح انساني رود

مختلف شد تا كه صورت در برون
حكم آنها هم ز حق شد گونه‏گون
تابع صورت بود حكم درون

بلكه نبود هيچ حكمي بر بطون
غير آن حكمي كه شد اندر نمون

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 75 *»

چونكه باطن شد ز ديد ما حجيب([55])
شد ملاك ما ظواهر اي حسيب([56])
تا كه ندهد اهرمن ما را فريب

چوب يك چوبست ني خبث و نه طيب
گر ضريحش ساختي گردد حبيب

در برش بالا رود دست طلب
بهر ديدارش همه در تاب و تب
حجّت حق مي‏نهد بر آن دو لب

مَقْبل املاك گردد روز و شب
لازم آيد داشتن او را ادب

ازچه شد محبوب هر شخص دَميث([57])
در كنارش زائرش آيد حَثيث([58])
صورتش سازد هويدا اين بَحيث([59])

ور صنم سازيش مي‏گردد خبيث
واجب آمد لعن او اندر حديث

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 76 *»

حق شود روشن چو با ذكر مثال
بي‏نيازم من دگر از قيل و قال
اين نظام حق نيابد اختلال

گر تو را باشد هواي ذوالجلال
تا تواني سعي كن در امتثال

زامتثالت باطنت يابد رمق
مي‏دمد از ظاهرت همچون شفق
زندگي خواهي اگر بي‏طعن و دق

سعي كن در اتباع اهل حق
تا كه از انوارشان يابي سبق

با اَماني طي شد ار بگذشته‏ها
شد رها از كف تو را سررشته‏ها
شو مهيّاي عمل زين گفته‏ها

پس پياپي آيدم اين نكته‏ها
بس طويل آيد ز غيب اين رشته‏ها

بسط حق بنگر تو در طي كلام
نكته‏ها گويم مناسب با مقام
پخته مي‏سازم از آنها هر كه خام

گر سخن بودي ز من گشتي تمام
قول ناچيزي كي آيد مستدام

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 77 *»

من كجا خواننده كو خواننده است
من سبب، سازنده كو سازنده است
من تهي، آكنده كو آكنده است

آن سخن پاينده كو پاينده است
نور آن تابنده كو تابنده است

آبرويي گر كه، از آن آبروست
آب جويي گر كه، از آن آب جوست
هاي و هويي گر كه، از آن ها و هوست

هر مؤثّر را اثر مانند اوست
عكس رو چون رو  و  عكس مو چو موست

نسبت آن دو بود چون اصل و فيي
زانتسابش هم به او گرديده شيي
تا كه برجا باشد او، آيد ز پي

فعل باقي تا ابد باشد چو وي
فعل فاني مي‏شود چون خويش طي

من كجا و غوطه در اين بحر ژرف
همچو ريگ ساحلم نايم به طَرْف
از كرم پُر كن تو اين بشكسته ظرف

اي يم قدرت تو اي بحر شگرف
فعل مي‏خواهم ز تو ني اسم و حرف

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 78 *»

 

 

` احساس كردن موسي7 خستگي راه را پس از گذشتن از مقصد

` سالك تا در حيّز خود در سلوك است خستگي ندارد

` خستگي سالك نشان آن است كه در غير حيّز خود در حركت است

` سرّ آنكه عمل را تكليف ناميده‏اند

` ميزان و سنجش كُره و ميل انسان

` نقش عشق در رفع زحمت سلوك

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 79 *»

خواهم آرم از گهرها برترش
نكته‏ها گويم ولي تازه‏ترش
گويم ار بيگانه نايد باورش

باز گويم از كليم و رهبرش
كاندر آن وادي چه آمد بر سرش

از پي مقصد بُد او در جُست و گشت
دل پر از خون از غم دوري چو تشت
سينه از آه دمادم گشته مَشت([60])

پس چو بگذشتند از آن صحرا و دشت
خسته شد موسي چو از مقصد گذشت

آن كه بودش در طلب بي‏حد توان
تن اگر بُد در تعب عزمش جوان
پا، نشد سست ار چه ديد او بس هوان

سوي حيّز هرچه مي‏گردي روان
باقتضاي طبع خود باشي دوان

در سرشتت حق نهاده اين اثر
تا ثمر بخشد تو را بي دردسر
جانب مقصد روي در بحر و بر

مي‏نيابي خستگي از آن سفر
قو‌ّتت گردد دمادم بيشتر

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 80 *»

گر تو را در حيّزت باشد طلب
مي‏روي دائم تو در هر روز و شب
بي‏تعب پوئي نباشد اين عجب

سوي غير حيّزت آرد تعب
گر سپاري يك قدم بيني نصب

گر كه در حيّز روي با پاي لنگ
آنچنان راحت روي گويي خدنگ
كي شوي از دوري ره سينه‏تنگ

ور دو صد فرسنگ آيد بي‏درنگ
رنجه از طبعش نخواهد گشت سنگ

تن اگر در حيّزت در پيچ و تاب
كي كني بر خويشتن روي عتاب
طبع تو گويد دمادم رو متاب

هرچه بشتابي بسوي آفتاب
مي‏شود افزون فروغت زان شتاب

همّتت سازد شبت را همچو روز
طبع تو سازد، اگر بيني تو سوز
هرچه سوزي گويدت سازم هنوز

مي‏شتابي سوي نور جان فروز
كي كند در جان تو ظلمت بروز

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 81 *»

چونكه در حيّز، تو را هم مد‌ّعاست
طبع در حيّز، چه جايش نابجاست
دمبدم در هر قدم كامت رواست

سوي قو‌ّت مي‏روي ضعفت كجاست
كي ز نزديكي راحت رنج خاست

شوق سرشارت تو را بخشد توان
تن جوان گردد ز شادابي جان
مقصدت در حيّز و سويش دوان

سوي آتش هرچه مي‏گردي روان
سردي از جسم تو مي‏گردد نهان

تا كه در حيّز روي طبع تو، دم
مي‏زند هر دم ز رفتن همچو، دم([61])
كي كند از رفتن اظهار نَدَم

چونكه از آتش گذشتي دمبدم
سردتر گردد تنت در هر قدم

خستگيهاي تو كم‏كم آشكار
گردد و گردي به سستيها دچار
همرهي ديگر ندارد طبع زار

هست جانت از عبادتها فگار
چونكه نبود حيّز تو كوي يار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 82 *»

مي‏روي اما نداري شور سر
عزم تو سست و تنت چون چوب تر
چوب تر زاتش كجا گيرد اثر

اين تعب زان است كاندر اين سفر
رو به مقصد نيستي اي بي‏خبر

رويت از فرط تعب گردد سياه
آتش شوقي نداري زاد راه
هرقدم از خستگي آري صد آه

پشت بر مقصد برندت سوي شاه
زين سبب گرديده جان تو تباه

حال امروزت بتر از حال اَمْس([62])
بر كمر دستي و دستي هم به رأس
مايه‏ات قلب است و معيوبست و بخس([63])

تو كشي خود را بسوي كوي نفس
محتسب سوي شهت بكشد بعكس

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 83 *»

يك قدم گر محتسب گردد قوي
ده قدم سويش كشد نفس غوي
زانكه چُون نفست بود طبعت دَوِي([64])

لاجَرَم از آن كشاكشها شوي
خسته تا سوي كدامين يك روي

تا كه داري بر سر از نفست كلاه
دارد از طبع تو هم نفست سپاه
اُفتي و خيزي زجا با سوز و آه

مقصدت باشد فرار از ديد شاه
زانكه هستي خائن و گمگشته راه

مي‏شود افزون تو را رنج و تعب
روزگارت تيره گردد همچو شب
چاره مي‏جويي نمي‏يابي سبب

چون ببيني پيك شه را در طلب
مي‏شوي در خانه پنهان اين عجب

گر نباشد بر سر از نفست كلاه
ور كه شد طبع تو عقلت را سپاه
از غم هجران تو را در سينه آه

گر تو بودي عاشق ديدار شاه
پيشتر از پيك رو كردي به راه

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 84 *»

رام عقلت مي‏شد آن نفس دغل
همرهت مي‏شد طبيعت در عمل
مي‏شنيدي از عَشيقت اَلْعَجَل

مي‏شدي تازان به هر سهل و جبل
بي‏تعب تا آنكه زو يابي اَمَل

گر كه فارغ از غم جانانه‏اي
بي‏خبر از آن مي و پيمانه‏اي
ني چو شمعي و نه هم پروانه‏اي

اين همه زان شد كز او بيگانه‏اي
زين جهت پنهان به هر كاشانه‏اي

گرنه از چه يك قدم نائي به پيش
مي‏روي واپس چرا هر لحظه بيش
خاطرت گردد ز ياد شه پريش

هين نمي‏بيني كه اندر كار خويش
هرچه بشتابي نگردد جانت ريش

در عوض گر يك قدم آيي به پيش
صد بهانه جويي تا نائي تو بيش
خسته و زار و پشيمان و پريش

چونكه خواند كارسازت سوي خويش
ناله سرگيري كه بس سختست كيش

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 85 *»

اين غم و زاري تو خود داني چراست
زانكه ديندار دروغيني نه راست
با خداي خود كژ استي ني كه راست

صد هزاران بار خم گردي و راست
در عمل گه از چپ و گاهي ز راست

گه بايستي گه نشيني بهر سود
گه روي بالا و گه آيي فرود
گير و بند صد حدود و صد قيود

خوشدلي، و مي‏شوي از يك سجود
در فغان كاي واي جانم را ربود

همنشيني مي‏كني با ابلهان
در فرار از صحبت فرزانگان
خسته مي‏گردي ز پند نيكوان

با سرور از صحبت هم‏صحبتان
گرسنه تا شام بگشايي زبان

گويي گاهي از وزير و گه ز شاه
هَزْل و جِد‌ّ و گه صحيح گه اشتباه
شاد و خنداني كه شد روزت تباه

از صيام روزي و از ذكر گاه
ناله سرگيري كه آه از رنج راه

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 86 *»

يكدم آسوده نگردي از طلب
در بر ارباب دنيا باادب
بهر سود اندكي در تاب و تب

مي‏روي اندر بوادي روز و شب
مي‏نگويي يك دم آه از اين تعب

هرچه بيني نوش داني گرچه نيش
خير بيني آنچه را آيد به پيش
در طلب شوقت شود هر لحظه بيش

چونكه تازاني سوي محبوب خويش
خرّمي گرچه شود صد جانت ريش

روز و شب فكرت به دنبال اَمَل
آرزويت آنكه گيري در بغل
شاهد مقصود خود با صد حِيَل([65])

زين سبب تكليف شد نام عَمَل
چون تو را كُلفت فزايد اي دَغَل

با كراهت در ره دين رهسپار
آن كه دين دارد از او صد ننگ و عار
عاقل از دينداري دارد افتخار

گر بُدي مشتاق خدمت بهر يار
بي‏تعب هرگز نه بگرفتي قرار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 87 *»

آرزويش وصل روي حضرتش
افتخارش كسب فيض قربتش
خواستار اعتلاي دولتش

مي‏ستادي روز و شب در خدمتش
بود آن خدمت دمادم راحتش

خدمت مَوْلي تو را سازد رَها
از غُل نفس بدانديش و دغا
آنكه دارد شكوه زان، داني چرا

چونكه مقصودش بود غير از خدا
طاعت غير است راحت، زو عنا

خدمت غيرش بجان و دل خرند
زانكه از ديدار حق كور و كرند
خدمت حق را سفاهت بشمرند

ليك مردان خدا لذّت برند
روز و شب سوي خدا گر بسپرند

قرب حق باشد مر ايشان را اَمَل
سعيشان در طاعت حق تا اَجَل
در عِقال عقلشان نفس دَغَل

لذّتي كان يابي از شهد عسل
مي‏برد مرد خدا اندر عمل

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 88 *»

مي‏گشايد هر عمل بر او دري
يابد از آن در، ره بالاتري
گرمي شوقش دهد شور سري

آن مرارت را كه از طاعت بري
او برد گر گردد از طاعت عري

طاعت حق مقصدش از زيستن
زيستن خواهد، كه مقصد يافتن
كي ز طاعت باشدش روي تافتن

چونكه هركس سوي قصد خويشتن
هرچه بسپارد نگردد خسته‏تن

او براي مقصدش صد در صد است
هرچه غير مقصدش بهرش صد است([66])
بلكه او را چون نود اندر صد است

او ضعيف و قو‌ّتش از مقصد است
سوي مقصد قو‌ّتش يك بر صد است

باشد او با مقصدش چون روبرو
جانب او مي‌رود بي گفت‏وگو
بي‏خبر از خود بپويد كو به كو

حيّز هركس بود مقصود او
سوي حيّز مي‏رود هركس بخو

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 89 *»

خوي و حيّز را بود پيوستگي
زان دو هم پيدا شد اين دو دستگي
هر يكي را زان يك آمد رستگي

آنچه از خو شد ندارد خستگي
نيست كس را جز، بخُويش بستگي

با كراهت طاعتت را كي خرند
سوي علّيين كجا بالا برند
كي بسويت ديده رحمت كنند

شرم كن چون در قيامت آورند
كُره حق و ميل نفس با گزند

پيرو نفسي تو تا آيد اَجَل
دوري از حق تو را هم ماحَصَل([67])
آورند همراه كُرهت آن اَمَل

پس بپادارند ميزان عَمَل
كُره و ميلت را بسنجند اي دغل

در عرق غرق و دو پايت هم به گِل
بر سرت دستي و دستي هم به دل
واثَبُورا، گفتن تو متّصل

كُره و ميلت را ببيني معتدل
ليك سنگ چرخ پيشش مضمحل

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 90 *»

تا به آن وضع قبيحت پي‏بري
خواري خود را در آنجا بنگري
كُره و ميلت را كه با هم آوري

نيست سنگ هيچ‌يك جز ديگري
گرنه آزرمت، ز ادراكي بري

بنگري آنگه كه مانند فَلَق
مي‏درخشد وجه حق اندر غَسَق
روسيه گردي شوي غرق عرق

چشمت افتد آن زمان بر چشم حق
گويدت اي لايق صد طعن و دق

اي كه بودي در نهان و در عَلَن
پيرو نفس و فتادي در فِتَن
سرخوش از جام هواي خويشتن

از چه بُد اِكراهت از ديدار من
دور از من از چه خوش بودت وطن

گو كه از دوري من بردي چه سود
خير تو در دوري از من نبود
اعتناء از چه نبودت با عهود

راحت‌ِ كويم عَنايت از چه بود
رنج غيرت از چه راحت مي‏فزود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 91 *»

روي من از بنده‏اي مستور نيست
جز به طاعت بنده‏اي مأمور نيست
از چه كژ رفتي دو چشمت كور نيست

از چه بد جز اينكه جنست نور نيست
اُنس ظلمت با ضيا دستور نيست

بوده‏اي در محبس طبعت حبيس([68])
ارزشت دادي ز كف گشتي خسيس([69])
من كجا با تو شوم آني جليس

هر كسي با جنس خود باشد انيس
هر كسي سرخوش گرايد با جنيس

ما كه گفتيم اَلْخَبيثُ وَ النَّجيب
لِلْخَبيثة وَ النَّجيبة، ني عجيب
بي‏جهت نبود كه از مايي حجيب

هين چو از ما نيستي اي بي‏نصيب
رو سوي آن كس كه مي‏بودت حبيب

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 92 *»

مي‏روي سويش شتابان بي اَوَد
طبع تو پيش از تو راحت مي‏دود
برخلاف اقتضايش كي رود

من سخن گويم كه تا ظاهر شود
سنگ سوي حيّز خود مي‏رود

زين جهت روشن بود امر حساب
كي بود اهل ثواب و كي عقاب
اين چنين تا كه شود نشر كتاب

نيست آندم حاجت‌ِ پُرس و جواب
مي‏رود تا اصل هركس باشتاب

كي طبيعت در رهش بيند اَوَد
سر ز پا نشناخته در ره رود
هر قدم از پيشتر بيش مي‏دود

هر كسي بر فطرت خود مي‏رود
تا به اصل خويشتن ملحق شود

سينه از حسرت دمي پرجوش كن
اندكي شرم از حق عيب پوش كن
جرعه‏اي از جام عشقش نوش كن

اي برادر هوش دار و گوش كن
بعد از آن در حب‌ّ يزدان كوش كن

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 93 *»

كس در اين وادي نتازد غير عشق
كس بسوز آن نسازد غير عشق
كوس آن را كي نوازد غير عشق

رفع اين كُلفت نسازد غير عشق
نقد اين زحمت نبازد غير عشق

عشق عاشق را چو با همّت كند
شهد در كامش هر آن محنت كند
فارغش از نقمت و نعمت كند

عشق رنج عاشقان راحت كند
راحت هجرانشان رحمت كند

قصّه‏اش با عاشقان باشد دراز
جمله را بر درگهش روي نياز
دارد او در پرده صدها گونه راز

باز بردم نام عشق جان‏گداز
باز بردم نام عشق كارساز

باز گفتم من ز راز باطنم
آتشش سوزد مرا جان و تنم
مي‏دهد بر باد آخر خِرمنم

گر بخواهم باز شرح آن كنم
بايدم ديگر جهان برهم زنم

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 94 *»

ليك مي‏بينم همه خامند و خام
نيست شوري در ميان خاص و عام
غافل از يار و همه در فكر كام

دم فروبند اي زبان در اين مقام
سرد گردد دل ز پُركردن كلام

بايدم با اين دل پر التهاب
سازم و سوزم شوم همچون كباب
پس مريز بر آتش اين دل تو آب

خانه‏اي باشد دل و بابش خطاب
خانه گردد سردتر از فتح باب

بگذر از شرح غم اين بي‏حميم
راز دل كمتر بگو نك با نديم
كم‏سخن‏گويي شد از نهج قويم

لب ببند از عشق و رو سوي كليم
باز سركن نقل آن شيخ حكيم

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 95 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

` با خبر شدن موسي7 كه از مقصد گذشته و برگشتن او بسوي خضر7

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 96 *»

گو چگونه موسي آن ره طي نمود
تا چه اندازه تعب ديد بهر سود
گو تو از سود وي اينك اي ودود

چونكه موسي طالب آن مرد بود
تا به كويش قوت او مي‏فزود

در هوايش هرچه او مي‏رفت پيش
شوق او هردم شدش از پيش بيش
نوش در كام وي آمد هرچه نيش

چون گذشت از مقصد و مطلوب خويش
جان او ساعت بساعت گشت ريش

بي‏خبر از علّت آن سوز و آه
پيكري فرسوده و حالي تباه
طي كند راه و فتد از راه گاه

پس طلب فرمود موسي زاد راه
تا غذائي صرف سازند آن دو شاه

آن كه باشد فكر مقصد در مسير
طي كند ره را طويل و يا قصير
چه گرسنه طي كند يا آنكه سير

گفت يوشع كاي شهنشاه كبير
رفته ماهي از كفم در آن جزير

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 97 *»

در همان جايي كه آن مرد خداست
بر يقينم آنكه آن آب بقاست
شد فراموشم كه آن هم مدّعاست

گفت موسي آن مكان مطلوب ماست
بايدم برگشت كانجا دلرباست

بُد در آنجا مُد‌ّعيٰ ما را كنار
آب آن دريا نشان آن نگار
پس چرا گشتيم بغفلت ما دچار

يار در بر بود و ما غافل ز يار
بخت بر سر بود و ما بيخود فگار

از چه آمد در نظر ما را سراب
آب جانبخش و شراب ناب ناب
از چه شد بيرون ز دست ما حساب

پس روان گشتند ز آنجا با شتاب
سوي آن سنگي كه ماهي شد در آب

روز و شب پيمودند آن راه دراز
دشت و صحرا گه نشيب و گه فراز
سينه‏ها از حسرت اندر سوز و ساز

يافتند آن شاه را اندر نماز
با خداي خويش در راز و نياز

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 98 *»

خار ره گر پايشان را سود و خست
مدتي از راحت خود شسته دست
رفت از خاطر چو مقصد داد دست

صبر فرمودند تا فارغ نشست
از مناجاتش زبان در كام بست

ديد موسي تا كه آن بدر تمام
رنج هجرانش رسيد وقت ختام
شد طلوع صبح امّيدش ز بام

موسي آمد پيش و برخواندش سلام
داد پاسخ خضر و بنمودش مقام

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 99 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

` محاكمه حكماء و متكلمان در مستبدشدن به آراء خود در معرفت حق‌تعالي

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 100 *»

بگذرم از شرح حال اين دو تن
مطلبي آمد كنون در ذهن من
حجّتي باشد ز من اندر زمن

اي كه از وحدت همي راني سخن
با تذلّل مانده در سِرّ و علن

با شكسته كشتي عقلت چطور
كرده‏اي در بحر بي‏حد‌ّي تو غَوْر
بگذرد هركس ز حد‌ّش كرده جَوْر

از تسلسل گاه گويي گه ز دور
سِرّ بي‏طوري همي جويي به طور

مي‏زني گاهي مثل از نار و دود
گه در اثباتي گهي اندر جحود
گه سخن گويي تو از بود و نمود

گه دليل آري تو از صرف وجود
مانده‏اي كور از علامات شهود

دم‏زني گه از وجود و گه عدم
گه زني از ممكن و واجب تو دم
در تحيّر در تزلزل دمبدم

گاه گويي از حدوث و گه قِدَم
وز خودي بيرون نهشته يك قدم

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 101 *»

مي‏زني بر مثل خود صد طعن و دق
مثل او مسود‌ّه كردي صد ورق
مي‏شماري رأي خود راز و اَد‌َق‌ّ

گاه گويي از صفات ذات حق
گاه از كُنهش همي خواني سبق

غافل از آنكه خود اندر پرده‏اي
آنچه را با وَهْم خود پرورده‏اي
همچو تو آن هم خدا را بَرده‏اي

پشت بر انوار يزدان كرده‏اي
روي بر اهريمنان آورده‏اي

بر مذاق آن خسان دل بسته‏اي
بر سر خوان تهي بنشسته‏اي
بَرده‏سان در نزدشان لب بسته‏اي

رشته برهان حق بگسسته‏اي
سخت با يونانيان پيوسته‏اي

دلخوشي با دسته كور و كران
عقل خود دادي به دست ديگران
اعتمادت گه بر اين و گه بران

ترك كرده دعوت پيغمبران
گشته‏اي كور از ضياء رهبران

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 102 *»

كرده‏اي بر لفظ تنها اكتفا
صورت برهان پذيري از وفا
بي‏خبر ماندي ز نور اصطفا

ساده‏لوح انگاشتي اهل صفا
نقشها ديدي تو از اهل جفا

با حكيم و فلسفي گشتي رفيق
بر خود آنها را همي ديدي شفيق
مذهب ايشان تو را حق حقيق

قول بقراط آمدت نغز و دقيق
قول حق آمد تو را ما لايَليق

قول آنها رهنمايت سوي غيب
داده‏اي دل از جواني تا به شَيْب
بي‏بهاء قول خدا، اي بر تو وَيْب([70])

گر نهد خفّاش بر خورشيد عيب
عيب خفّاش است اين مِنْ غَيْرِ رَيْب

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 103 *»

گر برون نايد ز اندوهش جَريض([71])
بشنود از هر مغنّي صد قَريض([72])
كي ملامت مي‏شود شخص غَريض([73])

گر مُرورت يابد از حلوا مريض
عيب بر حلوا نمي‏گردد عريض([74])

بندگان را گر كه بس بُد اين عقول
پس چرا آمد ز حق ما را رسول
كفر و ايمان شد ز ما رد‌ّ و قبول

اهل وحدت سادگانند اي جهول
نقشها را نيست در وحدت حصول

عقل ناقص اندر اين ره كاره نيست
اندر اين وادي جز يك آواره نيست
غير تصديق نبيّش باره([75]) نيست

نيكوان را حاجت مشّاطه نيست
زشت را جز سرخ و زردي چاره نيست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 104 *»

چون نبي از جانب حق خاسته‏ست
ساده است و سادگي را خواسته‏ست
از كژي در عصمت و در راسته‏ست([76])

ساده از اوصاف حق آراسته‌است
از نقوش ماسوي پيراسته‏است

ساده را دل از يقينش بَرْد، بَرْد([77])
او ز گرماي تَلَوُّن، سرد، سرد
باصفا باشد دلش همچون كه وَرْد([78])

نيست او را حاجتي بر سرخ و زرد
چونكه او با ساده‏رويان خوي كرد

پس ز ظلماني مشو طالب تو ضَوْ
طالب ضوئي ز خور طالب بشو
هرچه مي‏خواهي سوي بابش برو

گندم از گندم نمايد جو ز جو
فهم ضد‌ّ از ضد‌ّ آن طالب مشو

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 105 *»

اِنْ سَمِعْتَ جُمْلَةً قَدْ قالَها([79])
اَلْحَكيمُ فَاعْرِفِ الْمَعْني لَها([80])
مِنْ حَكيمٍ بالِغٍ قَدْ انتَهي([81])

يُعْرَفُ الاَشْياءُ مِنْ اَضْدادِها([82])
حَدُّها لا نَفْسُها حاشا لَها([83])

حق تعالي را چو نِد‌ّ و ضد‌ّ نبُد
خلق او را هم نبودي زان دو بُد‌ّ
پس مشيّت بر اساس آن دو بُد

چونكه ضد‌ّ گرديد حد‌ّ ضد‌ّ خود
فهم ضد‌ّ مر حد ضد‌ّ را راه شد

ماسواي حق هران خشك و تري‏ست
گر كه اصلي باشد آن يا كه بري‏ست
اين نظام ضد‌ّ همه سرتاسري‏ست

ساده ما از حدود ضد‌ّ عري‏است
حُسن او از لوث ضد‌ّ و ند‌ّ بري‏است

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 106 *»

ضد‌ّ و ند‌ّ را از كجا ره سوي اوست
آن كه در قدرت جهان چون گوي اوست
آشكارا جلوه دلجوي اوست

آن مكاني كافتابِ روي اوست
غير خفّاش است و دور از كوي اوست

حسن او كي در خور هر گفتگوست
شور آن حُسن است هر آنچه ها و هوست
بي‏نشانست و هويدا كو به كوست

فهم هر چيزي به فهم نفس اوست
فهم مو از مو و فهم رو، ز روست

گرم را از گرم جو، از سرد، سرد
جفت را از جفت خواه از فرد، فرد
خار را از خار ياب از وَرْد، وَرْد

سرخ را از سرخ بين از زرد، زرد
صحّت از صحّت شناس از درد، درد

مختلف در ما مشاعر تا كه شد
دركشان يكسان نباشد خود بخود
چونكه اشيا سنخشان يكسان نبُد

مُدْرِك و مُدْرَك موافق تا نشد
بسته مي‏گردد ره اِدراك خود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 107 *»

هركه را هر مشعري يابد كمال
انطباع يابد در ان مشعر مثال
گرنه، ماند بي‏خبر زين انفصال

هرچه گويد بعد از ان باشد خيال
باشد اندر پاي عقل او عقال

آنچه باشد در وجود ما پديد
از مشاعر شد دليل ناپديد
كار آنها هم چو اينها بس سديد

رنگها را كي توان از گوش ديد
صوتها از چشم كي خواهي شنيد

از كه آيد گو به من اي حامّه([84])
از عموم مردمان يا سامّه([85])
صُنع حق باشد سراسر تامّه([86])

بويها از ذوق و طعم از شامّه
نيست ممكن درك آن بر عامّه

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 108 *»

خِصْب را از خِصْب و از قَفْر قَفْر([87]) بين
دولت از دولت ز فقر هم فقر بين
صافي از صافي، كَدِر از كَدْر([88]) بين

بطن را از بطن و ظهر از ظهر بين
خلق را از خلق و امر از امر بين

ذلّت از ذلّت ببين از بَفْش بَفْش([89])
اُشتر از اُشتر شناس از رَخش رَخش([90])
روشن از روشن بياب از دَخش دَخش([91])

ساده را از ساده جوي از نقش نقش
فرش را از فرش بين از عرش عرش

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 109 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

` طريق معرفت حق‌تعالي در نزد اهل توحيد

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 110 *»

سادگان شيدا و دلداده شدند
سرخوش از آن جام و آن باده شدند
پس رها از نقش و آزاده شدند

سادگان چون طالب ساده شدند
لاجَرَم از بهرش آماده شدند

عاشقانِ حق بحق اين دسته‏اند
كَنده از غير و به حق پيوسته‏اند
از علايقها تمامي رسته‏اند

نقشها از لوح خاطر شسته‏اند
نقش را در قيد ساده بسته‏اند

نزد حق باارزش و اَخْش([92]) آمدند
بعد خواريها چه با بَفْش آمدند
كي دگر آزرده از تَفْش([93]) آمدند

با طرازان طالب نقش آمدند
عرش را هشته سوي فرش آمدند

جملگي زان انحطاط گشتند سرد
گرم كثرت بي‏خبر از شأن فرد
غفلت آنها را ز حق بيگانه كرد

نقشها ديدند سبز و سرخ و زرد
لاجَرَم گشتند از اهل نبرد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 111 *»

مقصد هريك از آنها اِجْتلاف([94])
بلكه هريك را هدف شد اِقتلاف([95])
خصم را خواهد نمايد اِغتلاف([96])

اختلاف آمد سبيل اختلاف
سادگي آمد دليل ايتلاف

سادگان در عصمتند از انحراف
در مدار حق همه اندر طواف
بي‏خبر از جور و ظلم و اعتساف

صد هزاران ساده يك‏رنگند و صاف
دو مطر‌ّز لامحاله در خلاف

ساده از هر قيدي آزاده شده‏ست
سرخوش از آن جام و آن باده شده‏ست
عاشق و شيدا و دلداده شده‏ست

اي خوش آن خاطر كه او ساده شده است
بهر جلوه يار آماده شده است

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 112 *»

او نباشد در هواي اِجْتلاف
در سرش كي پرورد او اِقتلاف
او كه را خواهد كه سازد اِغتلاف

شسته دل از لوث نقش و اختلاف
نيست در او غير حب‌ّ و ايتلاف

ساده تا شيدا و دلداده نشد
از تعيّنها گر آزاده نشد
سرخوش از آن جام و آن باده نشد

آينه تا صافي و ساده نشد
بهر حسن يار آماده نشد

آن كه با شمشير نفسش كُشته شد
حَبّه حُب‌ّ در دلش كي كِشته شد
مي‏سزد از قرب حق گر هِشته شد

لوح اگر از خَطِّ بد آغشته شد
خطّ نيكو كي بر آن بنوشته شد

بگذر از خود، قُرب درگاهت دهند
لابه كن تا سينه پُرآهت دهند
فاقه آور، جاه و خرگاهت دهند

ساده شو تا سادگان راهت دهند
صاف شو تا نور چون ماهت دهند

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 113 *»

آن كه دل در سينه‏اش غمناك نيست
آه و افغانِ وِرا پَژْواك([97]) نيست
خاكيان را ره سوي افلاك نيست

آن زمين كز عُشب هرزه پاك نيست
همچو بستان خر‌ّم و چالاك نيست

سادگان را انبياء قاده شدند
رهبر آن خلق دلداده شدند
ساقي آن جام و آن باده شدند

انبيا از اين سبب ساده شدند
بهر فهم ساده آماده شدند

منقطع گشتند تمامي از حدود
ظاهر و باطن مُبر‌ّا از قيود
برگرفتند دل ز هر بود و نبود

نقشها شستند از لوح وجود
تا كه فهم سادگانشان شد شهود

سادگي پس راه و رسم برتر است
ساده‏جويي كار هر پيغمبر است
ساده را هم صاف و ساده مظهر است

گر تو را هم عشق ساده بر سر است
بايدت ساده شدن كان در خور است

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 114 *»

باشدت از نقشها گر عار و ننگ
سينه‏ات از تيرگيها گشته تنگ
پس بزن بر شيشه نفست تو سنگ

آينه دل صاف كن از لوث زنگ
پاك كن قلب خود از اين بو و رنگ

تا ببندي بار خود با بارشان
بشنوي با گوش دل گفتارشان
همره آنها روي بازارشان

تا عيان بيني جمال يارشان
گرددت مكشوف سِرِّ كارشان

چشمت افتد تا به آن رخسار يار
نور حق بيني ز چهرش آشكار
بگسلاند هستيت را پود و تار

باز بردم نام شيرين نگار
رفت از سر هوشم و از دل قرار

يار گويد سر‌ّ كارم را بپوش
عقل گويد گفته يارت نيوش
عشق مي‏خواند ز لاقَيْدي بگوش

باز گفتم يار و از سر رفت هوش
دل درون سينه‏ام شد در خروش

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 115 *»

دارم از اين سختي جانم عجب
همچو ني نالم ز فرقت روز و شب
من نگيرم از رهش پاي طلب

باز گفتم يار و جانم شد بلب
جانم از نامش بشد در تاب و تب

راه عشّاقش بود راه دگر
زاد راهش آه سرد و چشم تر
سوز سينه همره خون جگر

باز گفتم يار و عقلم شد ز سر
همچو مجنون گشتم از خود بي‏خبر

باز عقلم از سرم يكجا گريخت
آبرويي گر بجا يكباره ريخت
شد هراسان بر خود از وحشت بپيخت([98])

باز اين ديوانه بند خود گسيخت
بر سر خود خاك بي‏شرمي ببيخت

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 116 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

` مقايسه بين ايمان اهل معرفت و ايمان ديگران

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 117 *»

شد ز كف عقل و ز پاي او عقال
خسته آيد در نظر از قيل و قال
كي بود دربند جاه و يا منال

فاش مي‏گويد هم از شوق وصال
اي مُرقّع‏پوش كافركش تعال

هين نباشد از تو پروا ديگرم
گر تو را خنجر مرا هم پيكرم
من دگر كي عاقل تن‏پرورم

شور جانان برده ايمان از سرم
مي‏كشي گر كافر اينك كافرم

عشق جانان تا كه شد در من پديد
شد ز كف ديگر مرا عقل سديد
رشته دل را ز غير حق بريد

هست ايمان تو از بيم و اميد
شور من بالاتر از وعد و وعيد

تو گرفتار و دچار خوب و زشت
چشم امّيدت به كار و كسب و كشت
من اميدم آنكه ايمانت سرشت

تو به بيم دوزخ و شوق بهشت
من اسير آنكه اين بنياد هشت

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 118 *»

شاديت ار، رحمتي آيد پديد
اندُهت از نعمتي ار پاكشيد
دلخوشم با آن كه در تو جان دميد

تو چو طفلان بيمت از لولو شديد
من به بيم از آن كه لولو آفريد

در، دكان بيني هميشه آب و نان
آرزويت، گسترش يابد، دكان
خواهش من باني دريا و كان

تو چو طفلاني اسير گردكان
من به فكر آن كه گردان كرد آن

با سبب داري كشاكش چون گَدا
گوييا باور نگرديدت بَدا([99])
من سبب از او نمي‏بينم جدا

تو به قصد خانه من خانه خدا
تو به كشتي بند و من با ناخدا

بيم من از چه، به چه دارم رجا
بين تفاوت از كجا شد تا كجا
نامه‏ام را حبّ او باشد سَجا([100])

چونكه نام اين دو خوف است و رجا
شور او در من بهشت اين دو بجا

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 119 *»

دلخوشي در طاعتت باشد نُويد
مانعت از معصيت نهي شديد
جلوه‏اي از او چو شد ما را پديد

برده از خاطر مرا وعد و وعيد
نيستم از او بجز اويم اميد

من ز نفع و ضرّ خود، بيگانه‏ام
كي چو تو سرگرم آب و دانه‏ام
من كجا در بند دام و لانه‏ام

چونكه از عقل اين دو، من ديوانه‏ام
چون عمارت اين دو، من ويرانه‏ام

فارغم زان دو ز پايم تا سرم
بي‏خبر در باطن و در ظاهرم
ياد او دائم بخاطر آورم

گر كه ايمان اين دو من خود كافرم
گر شهودت غايب اينك حاضرم

از طمع گاهي شتابان مي‏دوي
گه ز نوميدي خرامان([101]) مي‏روي
خود تو به داني كه مي‏باشي دَوِي([102])

تو به استدلال چون كوران روي
يا به مقصد يا به چاه اندر شوي

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 120 *»

من چو مجنون شهره اندر كوي يار
قبله من قامت دلجوي يار
ديده نگشايم بغير از سوي يار

من چو بينايان اسير روي يار
بسته پاي جان من گيسوي يار

چونكه بُد از خاك كوي او گِلَم
مهر او زين زندگاني حاصلم
خوانْدَم از لطف خود او اهل دلم

دايم اندر كوي او پا در گلم
تو چو كوران مانده‏اي اندر ظلم

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 121 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

` بيان معرفت شهودي

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 122 *»

گر كه هستي طالب وصل نگار
ور كه باشي از فراقش بي‏قرار
راه وصلش گويمت اي هوشيار

برگشا چشم و ببين رخسار يار
كاشكار است از يمين و از يسار

جلوه‏گر در مَعرض ديدار ماست
روشن از او ديده بيدار ماست
ديده بگشا گر تو را انكار ماست

آنچه مي‏بيني ظهور يار ماست
جمله نور عارض دلدار ماست

او هويدا در عيان و در نهان
هر هويدايي بود از آنِ آن
جز نُمودش ني نُمودي در ميان

غير اوئي نيست پيدا در جهان
گر نه‏اي اَحْوَل ببين روشن عيان

گر دو مي‏بيني تو را باشد قصور
اين قصورت شد تو را اصل غرور
تا غرورت، زين حقيقتها تو دور

اوست پيدا از خفا و از ظهور
هم هويدا از ظلام و هم ز نور

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 123 *»

اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّك تا شنيد
دل به اوج معرفت آنگه رسيد
گفت سبط مصطفي9 شاه شهيد

كور باد آن چشم كو وي را نديد
حاش للّه نيست غير از او پديد

نور او در هركجا تابان بود
خود دليل خويش در عرفان بود
عارفان را بينشي اينسان بود

شمس را كي حاجت برهان بود
خود بذات خويش افروزان بود

شخص آگه كي خورد گول سراب
كي خورد از آن بوادي، تشنه آب
آن كه آبش در دهان كي شد كباب

جستن برهان براي آفتاب
شد دليل آنكه بر ديده حجاب

تا كه در وادي خوشي با هر سراب
دل كبابي، دل كبابي، دل كباب
چاره دردت كند يك جُرعه آب

گر تو را نبود ابر ديده حجاب
هان هُويدا در جهان است آفتاب

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 124 *»

آن كه با تو دائم است او روبروي
از چه مي‏گيري سراغش كو به كوي
بينيش، آنگه، نبيني غير اوي

گر نمي‏بيني تو آن تابنده روي
رو علاجي بهر چشم خويش جوي

با وجود آفتاب كي احتياج
باشد انسان را به شمعي يا سراج
احتياج ما به آن در ليلِ داج

گر نيفتد عكس رخ اندر زجاج
بايدش بنمود از صيقل علاج

تا رها گردد ز صيقل از مني
لب ز خودگويي ببندد آن سَني([103])
از تو گويد او نه از نفس دَني([104])

نه كه بر او نقش رخساري كني
لاف، هذا مصقل صاف زني

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 125 *»

گر ز صيقل آن نيابد اين مقام
نقش تو بر او كجا گيرد قوام
چاره آنرا نسازد صد كلام

نقش بر وي را نمي‏باشد دوام
امتحاني كار او سازد تمام

خواهي از دل ار، زُدايي لوث زنگ
زن به اين حبل متين حق تو چنگ
بگذر از دنيا و دين و نام و ننگ

علم رسمي سربسر نقش است و رنگ
امتحاني شيشه‏اش آرد بسنگ

آنچه افزايد دمادم انحطاط
كي تو را با حق دهد آن ارتباط
جاي شهبازت تو را سازد غطاط([105])

علم رسمي سربسر خال و خطاط
در نكوئي كي شود اينها مناط

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 126 *»

شير پرده كي توان غُرّان شود
هركه بندد پر به خود، پرّان شود؟
گر مُذَهّب مِسّ،([106]) طلاي كان شود؟

چوب از صيقل كجا برّان شود
گل ز سرخي آتش سوزان شود؟

گر گذاري كج كُلَه، گردي اَمير؟
جلد شيري گر بپوشي، پس تو شير؟
گر نشيني با شهي، باشي وزير؟

لاف مردي كي تو را سازد دلير
لاف ايمان باشدت كي دستگير

گر كه دادت مهلتي حق وَدود
در صف صاحبدلان جاي تو بود
آخر آن رسواييت را هم فزود

از ريا تا كي توان زاهد نُمود
حرص باطن عاقبت گيرد شهود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 127 *»

همچو جان نيّت، عملها قالب است
هر يكي مر ديگري را جالب است
زودگذر باشد عمل گر سالب([107]) است

حكم هر باطن بظاهر غالب است
جلوه خود را هميشه طالب است

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 128 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

` داستان زاهد ريا كار

` بيان نفاق و منافق

` منافقان صدر اسلام

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 129 *»

اي خنك آن كو ز قيد خود برست
مستي او شد ز ميناي الست
گويم اينك زانكه مينايش شكست

گوش كن از زاهد صورت‏پرست
كز ريا او را چه حاصل شد بدست

كي برد از زهد خود سود آنكه بَلْخ([108])
حرص او سازد ازو اين جامه سلخ([109])
هر عمل آورده او گردد چو طلخ([110])

آنچنان گويند كاندر شهر بلخ
زاهدي بُد كامش از اغيار تلخ

دل بريده از خواص و از عوام
لب فروبسته ز هر بي‏جا كلام
ني بُدي پابند شرب و ني طعام

چون رجال غيب مخفي از انام
دائماً در فكر و ذكر مستدام

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 130 *»

بي‏خبر از آنچه مي‏آمد پديد
فارغ از خويشان نزديك و بعيد
با همه بيگانه بُد آن نااميد

هرگز او را در محافل كس نديد
از ضيافت بُد، اِباي او شديد

ني ورا مَشْط و نه مسواك و خلال
چهر او درهم پُر از گرد ملال
گونه‏هايش از هزال همچون تلال

جسمش از جوع و سهر همچون هلال
بُد رقيب وقتها همچون بلال

روز و شب گويا مراقب داشتي
صد نگهبان هر طرف اَنگاشتي
كي۪ خطائي بهر او پنداشتي

اتفاق ار يك قدم بگذاشتي
صدهزاران تخم بسمل كاشتي

بيم او بي‏حد‌ّ ز خشم كردگار
از گنه همچون ز گرگي در فرار
ذكر او اَلْعَفْو در ليل و نهار

گر نعوذبالله او بشنيد نار
اشك خود مي‏ريخت چون ابر بهار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 131 *»

كار او انجام نيك و ترك زشت
گوئيا اين حالت او را بُد سرشت
بُد عبوس و روترش با بدكُنِشْت([111])

گر شنيدي اسم رضوان و بهشت
تخم دعوت در همان ساعت بكشت

جامه‏اش پشمينه از پا تا به فرق
در توجّه گوييا گرديده غرق
پيش چشمش جز عبادت هرچه مَحْق([112])

در كفش بودي عصا بر دوش دلق
از مجامع مي‏رميدي همچو برق

لحيه‏اش بيش از حدود يك پَنَك([113])
روي آن از اشك چشمش چون پَشَك([114])
زير پايش جانمازي از بَرَك([115])

دامن كوتاه و جامه چون خسك
بود تا زانوي او تَحْتُ الْحَنَك

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 132 *»

لحظه‏اي در او نديدي كس طرب
از همه او بُد ز وحشت در هرب
گوييا ني نسبتي ني هم سبب

چشم او از كثرت گريه جرب
از كمال زهد فارغ از ادب

با كسي ني گفتگويي ني جلوس
برحذر از حشر و نشر با نفوس
كس نمي‏ديدش مگر زار و عبوس

از پدر ارثي نبرده يك فلوس
كف بكف مي‏سود دايم از فسوس

زانوي ماتم گرفتي در بغل
با خودش اندر ستيز و در جَد‌َل
فقر و فاقه بُد ز عمرش ماحَصَل

عجز نفسش مانع كسب و عمل
منحصر بُد كسب او اندر اَمَل

الغرض كوته نمايم نك سخن
زاهدي مفتون زهدش مرد و زن
زهد او ضرب المثل هر انجمن

لوح او منقوش از كلّ سنن
ليك فرقي داشت سرّش با عَلَن

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 133 *»

باطنش برعكس ظاهر سربسر
غافل از حق و ز عقبي بي‏خبر
هرچه گويم من بُدي زان بيشتر

باطنش چون گور كافر پر شَرَر
ظاهرش چون عابدان اندر نظر

ظاهرش رشك تمام مؤمنان
باطنش ننگ جميع كافران
شرّ محض اينست و خير محض آن

حرص پنهان زهد را كرده عيان
همچو گرگي در لباس ميشكان

ظاهرش دام و هدف بودش شكار
تيزي بازار همّ آن فگار
فارغ از اين هم‌ّ نبُد آن بد شعار

زهر او پنهان و نرمي آشكار
در زوايا بود دائم همچو مار

هر منافق را چو او اينش سياق
عالم و اهلش ازو در احتراق
آورد در هر صفي او اختراق

باشد از شرك جلي بدتر نفاق
زان بدرك اسفل است آن را مساق

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 134 *»

مشرك از ايمان و اهل آن بريست
مؤمنان را هم ز مكرش ايمنيست
كفر او ظاهر چو روز روشنيست

مشركان را باطن و ظاهر يكيست
آن لعين ايمان عيان كفرش خفي‏است

ظاهرش مر باطنش را ساتر است
او در اين امر خطيرش ماهر است
زين تستّر بر مرادش قادر است

مشركان چون شرك ايشان ظاهر است
مؤمن از افساد ايشان حاذر است

شر‌ّي ار خواهند نپوشند از نظر
خاطر مؤمن بود آسوده‏تر
زانكه شرّ خواهد وليكن مستتر

آن لعين در ظاهرش شهد و شكر
باطنش چون شحم حنظل پر ضرر

با هزاران حيله باشد درصدد
تا كه سازد از ره حق منع و سد‌ّ
جويد از شيطان‌ِ اِنس و جن‌ّ مدد

صد هزاران گبر و هندو در بلد
گمره از ايشان نشد يكتن ز صد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 135 *»

زانكه كافر كفر خود افشا نمود
راه خود را او جدا از ما نمود
باطنش را ظاهرش رسوا نمود

يك منافق گر به ملكي جا نمود
صد هزاران نفس را اغوا نمود

در صف ما آيد او اندر نماز
گويد او با هريك از ماها چو راز
مي‏فريبد آن كه با او شد بساز

چاه اگر باشد سرش پيدا و باز
سوي او بينا نخواهد كرد تاز

بلكه مي‏مالد مرتب او پَلَك([116])
مي‏رود امّا پَنَك بعد از پَنَك([117])
تا كه سالم بگذرد از آن تَرَك([118])

ليك اگر پوشيده باشد با خسك
جاهل از بالاي او افتد بتك

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 136 *»

اولياء را او فكند اندر وثاق
زاتش او سينه‏ها در احتراق
از نفاق آمد پديد هر انشقاق

هيچ خُلقي نيست بدتر از نفاق
نيست او را با صديقي اتّفاق

طبع او گويا عجين است با شقاق
در شقاق او گوييا، در استباق
با كسي هرگز ندارد او وفاق

خود منافق با منافق در نفاق
كي به مؤمن باشد او را اتّفاق

آن كه را دل با كسي نبود شفيق
با كسي همره نباشد در طريق
شد اگر همره نمي‏باشد شقيق

گر ببيني فرقه‏اي زايشان رفيق
نيست اِ- بهر دفع يك صديق

حال آنها را حكيمي در مثال([119])
گفته تا سازد مجسّم شرح حال
اتّفاق آن گروه بدسِگال([120])

چُون سگان گرد خر در قال قال
جملگي اندر نزاع و در جدال

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 137 *»

دشمن يكديگر آنها سربسر
مجتمع در ظاهرند بر لاشه خر
عوعو آنها كند كر رهگذر

جملگي عف‏عف كنان و حمله‏ور
تا دو گوش خويش در خون برده سر

آن يكي بر آن و آن بر اين پَرَد
آن ز چنگ اين و اين از آن بَرَد
اين از ان زخمي و آن از اين جَرَد([121])

چون يكي انسان از آنجا بگذرد
هر يكي‏شان جامه و رختش دَرَد

بي‏خبر جمله ز كُرْهِ طبع او
بدگمان از كار او و وضع او
لاشه خر، چه وَ وضع و رفع او([122])

متفق گردند اندر دفع او
مجتمع كوشند اندر منع او

گرچه در ظاهر سگان را وحدتست
وحدت قول و عمل در رؤيتست
يك هدف در فكر و رأي و نيّتست

اين نه اجماعست بل خود فرقتست
زانكه هريك را جدا يك نسبت است

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 138 *»

هريكي را مقصدي زين ماجراست
لاشه را بيند كه بهر او رواست
عوعوش بهر خود او بر هواست

اين نه اجماعست بل نوعي هواست
هر يكي را اقتضاهاي جداست

اينكه بيني هريكي گشته پريش
اين پريشاني نبد از راه كيش
پيش از اينش از چه بودش چنگ و نيش

هريكي در منع كوشد بهر خويش
تا ربايد جيفه را از غير بيش

خويش را بيند نه غير خويش را
نفع خود خواهد نه نفع ماسوا
گرچه همراهند و با هم همصدا

ظاهراً باشد هواشان يك هوا
ليك در باطن بود هريك جدا

كي شمارد عاقل اين را اتّفاق
كي ملاك حق شد اينگونه وفاق
سالم آن كه شد برون از اين جَناق([123])

همچو گرگان سقيفه كز شقاق
مختلف گشتند از روي نفاق

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 139 *»

شد نفاق آن منافقها پديد
كس نفاقي اين چنين هرگز نديد
هر نفاقي در حقيقت زين دميد

جيفه را هريك بسوي خود كشيد
بر سر و بر روي آن ديگر جهيد

هريك از آنها پي يك مد‌ّعاست
مد‌ّعاي هريك از ديگر جداست
هر نفاقي ريشه‏اش اين اد‌ّعاست

آن يكي گفتي خلافت حق ماست
وان دگر گفتي كه بهر ما سزاست

در سقيفه هم‏صدا بُرنا و پير
بهر جيفه سربسر در، دار و گير
بر هوا زآنها شهيق و هم زفير

آن دگر گفتي كه از ما يك امير
از شما هم بر شما يك تن كبير

هرزگاني بدتر از گرگ و شَغال
جمله بگشوده ز پاي خود عقال
رفته از ياد تمامي حق آل:

چون سگان‌ِ گرد جيفه در جدال
مختلف بودند اندر قال قال

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 140 *»

هر سري را در سقيفه يك صدا
هر صدايي ضد‌ّ حق در آن فضا
كشمكش بر گرد جيفه هركجا

جيفه‏شان بودي متاع اين سرا
نه ز خلقي شرمشان نه از خدا

مقصد و مطلوب آن جمع دَني
بُد رياست بر گروه ابلهي
ابلهاني كمتر از دام و ددي

مجتمع گشتند در منع ولي7
پاي بنهادند بر حكم نبي9

پاس حقّ شاه را نگذاشتند
برخلاف او قدم برداشتند
رايت انكار او افراشتند

طالب آن جيفه‏اش انگاشتند
شير حق را مثل خود پنداشتند

اي عجب از اين خطا اي ابلهان
بر ولي مطلق حق اين گمان
مِلك طِلقش عالم و هرچه دران

اين بود شير خدا، هي هي سگان
بيشه او لامكان شد، ني مكان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 141 *»

او كجا مفتون اين ناسوت بود
پيش او از هرچه بيش ممقوت بود
نان خشك جو ولي را قوت بود

شير حق را صيدگه لاهوت بود
صيد او از سرمد و ماهوت بود

او كجا سرگرم اين احوال شد
دلخوش از اقبال و استقبال شد
يا ز اِدبار شما بدحال شد

سرمد او را صيد از چنگال شد
جيفه دنيا كِيَش آمال شد

هركه را او بنده يا مولا كند
هرچه را او زير و يا بالا كند
عالمي عُقْبي و يا دنيا كند

آمد او تا طعمه‏تان القا كند
ني كه از اين مرده‏خرتان واكند

او بدست خود گِل آدم سرشت
او نهال منهي جنّت بكشت
او قسيم دوزخ است و هم بهشت

هين نمي‏بينيد خر را بازهشت
چند از اين عفعف و غوغاي زشت

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 142 *»

اين خر و اين هم شما و اين چَنيد([124])
خويشتن بر اين چَنيده افكنيد
از چه رو باشد شما را اين خَنيد([125])

مطمئن سر را فرو در خر كنيد
خر نمي‏خواهد كس عفعف كم زنيد

اين خر گنديده نوش جانتان
كي طمع در طعمه‏تان دارد، خسان
گر كه باور ني شما را، امتحان

ليك اين باشد غريزي سگان
ممتنع باشد تخلّفشان از آن

سگ نمي‏داند چرا دارد حِجاج([126])
از چه رو باشد هميشه در لَجاج([127])
مي‏كشد او را غريزه در فُجاج([128])

هركسي را لوح خاطر چون زجاج
استقامت باشدش يا اعوجاج

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 143 *»

هر كژي و راستي در خُلق و خو
عينكي باشد كه تيره يا كه سو([129])
از پس آن بيند آنچه روبرو

هر كسي چون او نمايد اندر او
خواه باشد نيك‏رو يا زشت‏رو

قصّه آدم تو در قرآن بخوان
آن لعين گفتش منم از ناصحان([130])
باورش آمد چو بود از صادقان

صادقان بينند صادق، كاذبان
كاذبان بينند كاذب، صادقان

از بداهت باشد اين مطلب عيان
بيش از اين حاجت نباشد در بيان
هركه، وجدانش بود حاكم بران

همچو انسان داند، انساني جهان
همچو سگ بينند انسان را، سگان

طالب آن طعمه دانند آن پريش
بلكه هريك داندش از خود كه بيش
طالب خر باشد و در فكر نيش

چونكه بينند آن سگان انسان چو خويش
لاجرم جان و تنش سازند ريش

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 144 *»

سگ كجا از طبع او شد باخبر
كي ز ديد او شد آگه او ز خر
او ز ديد طبع خود بيند بشر

چون برفت انسان دگر با يكدگر
در خلاف آيند از او‌ّل بتر

لحظه‏اي با هم نباشندي شفيق
دشمني گر شد غريزي شد عميق
كي خلاصي باشد از آن چون غريق

اين بود حال منافق اي رفيق
هرگز از ايشان مجو يك تن صديق

او‌ّلي را هر منافق شد سپاه
بهر دفع آن ولي دين‏پناه
روي تاريخ از جفاشان شد سياه

كار اين دين از منافق شد تباه
ورنه تقصيري نبود از نزد شاه

زان جفا خانه‏نشين گرديد شاه
بر فلك از سينه عترت صد آه
اُمّت و اسلام از ان شد بي‏پناه

چون منافق يافت اندر شرع راه
كار جمعي جاهل از آن شد تباه

Z Z Z Z Z Z Z

 

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 145 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

` حالت زاهد بلخي

` تاجر ظاهربين بلخي

` زوجه زيبا و عفيفه تاجر

` تاجر درحالت مرض موت

` مردمان قدر زندگان را نمي‏دانند و ستايشگر مردگانند

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 146 *»

نكته‏ها آيد پياپي نو به نو
بينش از آنها بيابد رشد و ضو
بهره‏ور آن كو كه شد خواهان تو([131])

باز از احوال آن زاهد شنو
بر سر آن داستان ديگر برو

زاهد افسرده در سوز و ساز
برده در طاعت بسر عمري دراز
ظاهراً فارغ ز هر اميد و آز

دايماً مي‏بود مشغول نماز
با تضرّع با تذلّل با نياز

عزلت و جوع و سهر ذكر دوام
در مناجات و دعا هر صبح و شام
بسته در بر روي خود از خاص و عام

روزها اندر صيام و شب قيام
بود كار او عبادت والسلام

بي‏خبر از كسب و كار ديگري
سود و ضرّ و سوق و هر شور و شري
از حساب و از سياق و دفتري

بود در آن شهر شخص تاجري
از حرام و شبهه مال او بري

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 147 *»

نزد اهل سوق مردي بس اَمين
مُعتدل در خُلق و خوي و هم وزين
در تجارت ماهر و كارش متين

معتقد بودي به دانايان دين
بود از بهر امامان در كمين

سُبحه در دست و مرتّب ذكر لب
در جماعت حاضر او در روز و شب
قد دوتا نزد امامش از ادب

هركه در محراب شد او از عقب
پس نمي‏رفت از مقامش يك وجب

او بظاهر كرده بودي اكتفا
بس بُدي او را يكي شال و ردا
حُسن ظاهر كاشف از باطن ورا

گر خري مي‏شد به محراب دعا
در زمان كرد از عقب او اقتدا

زانكه، در بينش بُدي او را قصور
بي‏خبر از حيله و مكر و غرور
طي شد از عمرش بسي سال و شهور

چشم ظاهر بازش و از قلب كور
از مقام درك باطن بود دور

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 148 *»

گر كه ديدي زاهدي بالا و پست
باخضوع در پيش رويش مي‏نشست
بوسه ميزد بر سر و بر روي و دست

هركجا بد زاهدي صورت پرست
عقد اخلاص از براي او ببست

زين عمل بودش بسي وجد و سرور
مي‏شمردش توشه يوم النشور
نعمتش در ازدياد و در وفور

بود مال او كرور اندر كرور
از متاع و از ضياع و از قصور

تاجر بلخي بُدي مردي شريف
خلق و خويش همچو برگ گل لطيف
خلقتش هم از قضا بودي ظريف

بود او را زوجه‏اي نيك و عفيف
كز تديّن بود با عصمت حليف

در نگاهش بس حيا مي‏زد موج
از حيا رخسار او مانند جَوْج([132])
نزد او زنها شدندي فوج فوج

هرگز از مردان نديده غير زوج
نام حُسن و عصمتش بگرفته اوج

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 149 *»

خانه‏داري صرفه‏جويي، با كفاف
بُد سر و كارش هميشه با كلاف
بينشان هرگز نبودي اختلاف

شهره آفاق بود اندر عفاف
هيچ‏كس از او نديده يك خلاف

زوجه تاجر بُد و در گفتگو
با تواضع بُد هميشه آن نكو
شاد ازاو هر زن كه مي‏شد روبرو

شخص بازرگان اسير حُسن او
سالها با عصمت او كرده خو

ازدواج او نبُد از بهر مال
ني بُد از بهر جمالش اين وصال
هر دو را حق داده بودش در مآل

زانكه آن زن بود يكتا در جمال
جمع كرده با جمال خود كمال

بهر بازرگان و آن ماه منير
زندگي شيرين بُد و بس دلپذير
زن بسي راضي ز تقدير جدير

بُد ز بازرگانش دو طفل صغير
هريكي را تازه بگرفته ز شير

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 150 *»

عمر انساني قصير و يا مديد
چون شود طي مرگ او آيد پديد
رخت بايد زين جهان فوراً كشيد

شد مريض آن تاجر و مرگش رسيد
صبح عقبي از شب دنيا دميد

رفت از ديدش دگر كم‏كم چو لَمْع([133])
شد ضعيف ديگر ورا نيروي سمع([134])
خون دل باريد بسي زن جاي دَمْع([135])

اقربا برگرد او گشتند جمع
در ميانشان ماند او مانند شمع

در اَنين او، اقربا در گفتگو([136])
ديده كم‏سوي او در جستجو
كو فلاني، كو فلاني، كو و كو

هر يكي افسوس خورد از بهر او
حيف كان از دار دنيا تافت رو

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 151 *»

حيف كو بايد گذارد كار و بار
اين زن و اين خانه و مال و عَقار([137])
اي فسوس بر او و بر اين اعتبار

اين بود قانون اهل روزگار
جملگي را اين چنين باشد مدار

افكنند از ديده هر محمود را
عيبها جويند هر محسود را
طعن مي‏گويند، هر مسعود را

قدر نگذارند هر موجود را
حُسنها بدهند هر مفقود را

بنگرند گر با حسد بر هر جليل
گردد از طعن حسودانش عليل
اي زبان حاسدان بادا كليل

هركه باشد در ميان خوار و ذليل
چونكه شد از اين سرا نعم‏الخليل

تا كه بودي در جهان آن دل‏پريش
بُد گرفتار حسودان كم و بيش
يكدم آسوده نبُد از زهر نيش

زنده گر باشد وحيد عصر خويش
از حسدها خاطرش سازند ريش

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 152 *»

نام او را با حقارت مي‏برند
نقشه‏ها از بهر تحقيرش كشند
غيبتش را هركجا پيش آورند

عيبها بر خلق و بر خُلقش كنند
طعنها بر سيرت و شغلش زنند

ننگ او خواهند و گويندش صريح
آنچه سازد عاقبت او را طريح
او نياسايد بجز اندر ضريح([138])

گر خري ميرد گر و لنگ و جريح
ناله سرگيرند از قلب قريح

بس لقبها همره نامش برند
دم ز مدح او بهر محفل زنند
گر كسي گويد بَدي بر او جهند

وصفها از شكل و رفتارش كنند
از خَرِ عيساش بالاتر برند

نارضا از آنچه گرديده رقم
در گِلَه از لوح و تقدير و قلم
در رفاهند و نيابند جز اَلَم

گر هزاران روز خوش اندر نِعَم
آيد ايشان را نباشد غير غم

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 153 *»

آه سرد از سينه‏هاشان بركشند
هي بسوي آسمان سر بر، كشند
نقشه‏ها بهر خوشيها مي‏كشند

باز از ايّام سابق سرخوشند
حسرت آن روزها را مي‏كشند

گاه مي‏گويند كجا شد آن سرور
از چه گشتيم زان خوشيها ما به دور
به بود زين زندگي ما را قبور

گرچه آن ايّام را حين حضور
سخت مي‏پنداشتند آن قوم كور

لا تَعَجَّبْ ذاكَ مِنْهُمْ يا فَتي([139])
فِي الْجَميعِ ذلِكَ قَدْ اُثْبِتا([140])
بِالْكَفُورِ وَصْفُ الاِْنْسانِ اَتي([141])

يَتَمَنّي الْمَرْءُ فِي الصَّيْفِ الشِّتا([142])
فَاِذا جـــــاءَ الشِتــــا قَــدْ مَقَّـتا([143])

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 154 *»

يَشْتَكي اِنْ مَسَّهُ يَوْماً اَذي([144])
قَدْ يَكُونُ فِي الاَْذي خَيْرٌ حِذا([145])
يَنَْبغِي الصَّبْرُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذي([146])

لا بِذا يَرْضي وَ لا يَرْضي بِذا([147])
اِنَّمَا الاِْنْسانُ طَبْعاً هكَذا([148])

گر رضا باشد بشر يا نارضا
آنچه مي‏خواهد خدا ز امر قضا
گردد اِمضاء و شود مِمّا مَضي

هيچ نبود بهتر از سِلْم و رضا
گردن تسليم در نزد قضا

گر كه در عشق نگاري استوار
كار خود را هم به او پس واگذار
چونكه خواهد خير تو در اصل كار

هرچه پيشت آيد از نزد نگار
ميل خود بگذار و شو در ميل يار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 155 *»

مطمئن خير تو هم در اين بود
گرچه بر نفس تو آن سنگين بود
كار او اندر خور تحسين بود

هرچه از شيرين بود شيرين بود
نيست عاشق آن كه زان غمگين بود

خير ما را ميل ما معيار نيست
آگه از آن نفس بدرفتار نيست
پس صلاح ما بجز اين كار نيست

هركه او راضي به فعل يار نيست
خود همانا عاشق دلدار نيست

عاشق خود باشد و مرد دوروست
بهر دلدارش كجا او آبروست
عشق اگر صادق دگر بي‏گفتگوست

هركه او ذاتش نكو فعلش نكوست
ني كه تلخ از او و شيرين هم از اوست

پيش عاشق كي جدا اين زان بود
آنچه زان‏سو آيدش خواهان بود
شيوه هر عاشقي اينسان بود

تلخي و شيرينيش يكسان بود
گر تو را در قيد عشقش جان بود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 156 *»

كي اسير خويشتن، ديوانه است
بند خود او همچو يك فرزانه است
آن كه كامش تلخ از جانانه است

رنجش از آن است كو بيگانه است
هر خرابي زانكه خود ويرانه است

در حقيقت بر سر ميثاق نيست
درس ما در دفتر و اوراق نيست
چون به درسي عاشقش مفتاق([149]) نيست

يار ما بيگانه از عشّاق نيست
اوست بيگانه كه خود مشتاق نيست

صادقانه چونكه با محبوب نيست
جاذب يار و، وِ را مجذوب نيست
او خريدار دل معيوب نيست

ورنه دلبر از كسي محجوب نيست
اين حجب از آنكه خود مطلوب نيست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 157 *»

بايد او‌ّل درد خود سازد علاج
در صف صافان بيابد اندماج([150])
از زلال وي خورد ني از اُجاج

يار همچون شاخص و مردم زجاج
وز زجاج آن راستي و اعوجاج

يار ما باشد ز هر عيبي عديم
او خريدار دلي كامد سليم
در خور او كي بود قلب سقيم

اي خوش آن آئينه كو شد مستقيم
روبروي شاخص خود شد قويم

ساكت از خودگويي و هر لاف شد
بس مبارك او ازين دستلاف شد([151])
برگزيده از همه اصناف شد

زنگها از خود زدود و صاف شد
بهر شاخص مظهر اوصاف شد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 158 *»

هرچه گويد، گويد از آن نامدار
لب ز خود بست و از او دارد شعار
رست از خود شد به شاخص پايدار

كرد پنهان خويش و ظاهر كرد يار
از صفا شد مظهر حُسن نگار

هر كمالش شد كمال آن اريب
اين كرامت از چه گرديدش نصيب
زانكه خودبيني نشد او را حجيب

ميل خود بگذاشت در ميل حبيب
قلب خود پرداخت از لوث رقيب

نقد قلبش داد و حُبّش را خريد
مرغ دل بر بام دلدارش پريد
ديد او را اَقْرَب از حَبْلُ الوَريد

سوي يار از جان و از تن بنگريد
پرده‏هاي هستي خود را دريد

شد رها از طبع خودبيني زشت
نام او را بر وجود خود نوشت
كوي يار او شد او را هم بهشت

در رضايش گردن تسليم هشت
تخم صدق اندر زمين دل بكشت

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 159 *»

صدق و تسليم و رضايش اصل كار
شد وجودش روي آنها استوار
فاني از خود شد بيارش پايدار

شد فراموشش هرآنچه غير يار
شد ز صدق آئينه حُسن نگار

مظهر او پاي تا سر در وجود
«لا» و «اِ-» يي مجسم در شهود
بود، بود يار و او بودي نبود

هرچه جز دلدار خود از «لا» زدود
داد در دل يار را زِ«ا-» نمود

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 160 *»

 

 

 

` تاجر بلخي در حال شد‌ّت بيماري و گفتگوي اَقارب او با او

` هر زمان باشد اجل خواهد رسيد و از اين جهان فاني بايد رفت

` زندگاني به هر شكلي مي‏گذرد و عاقبت رفتن از اين دنيا است

` رفتن به قبرستان و عبرت گرفتن از رفتگان

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 161 *»

شمّه‏اي گفتم ز حال مردمان
تا شناسي ناسپاسان زمان
اندكي گفتم ز صدق عاشقان

چونكه دور افتادم از آن داستان
باز از تاجر همي سازم بيان

حالت آن تاجر ماهر چه شد
آن كه بُد در نيكيش جاهر([152]) چه شد
مهر نيكان بر دلش قاهر چه شد

كز اقارب هريكي ظاهر چه شد
وز قلوب هريكي باهر چه شد

گفتگو از سيم و زر بود و درم
هريكي گفتا كه من آگه‏ترم
راه خرج مال را ره مي‏برم

آن يكي مي‏گفت كاي صاحب كَرَم
كن وصايت تا نرفتي از برم

كن وصيت تا بگويم من ز دين
رسم بخش مالت اي مرد مكين
چاره‏اي نبود از اين امر متين

وان دگر گفتي مبارك هست اين
كن وصيت را، مشو از اين غمين

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 162 *»

من امورت را كفايت مي‏كنم
آنچه را گويي رعايت مي‏كنم
شد اگر لازم شكايت مي‏كنم

وان‏دگر گفتا وصايت مي‏كنم
وان‏دگر گفتي حمايت مي‏كنم

آنچه را گويي تو اي مرد خدا
سازم اجرا مو به مو هر گفته را
راحت اكنون تو وصيت كن به ما

وان‏دگر گفتي كه ثلثي كن جدا
تا بگيرد دست تو روز جزا

تا نرفتي تو از اين دنيا بُرُن
تا نگرديدي دچار كفن و جُن([153])
نام تو برده شود اندر مُدُن([154])

وان‏دگر گفتي كه ملكي وقف كن
پيش از آنكه بركنندت بيخ و بن

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 163 *»

سرپرستي من نمايم زانچه را
وقف سازي در ره دين خدا
بعد من هم پور من باشد بجا

وان‏دگر گفتي مظالم ر‌َد‌ّ نما
وان‏دگر گفتي وجوه برّ كجا

مسجد و محراب و اصلاح مسير
قاري قرآن نما چندي اجير
يا كه بهر حج‌ّ بده مال كثير

وان‏دگر گفتي كه ارحامت فقير
وان‏دگر گفتي فقيران دست‏گير

شد بسي طولاني آن گفت و شنيد
هر زمان رأيي ز هر يك شد پديد
رأي سابق گه پسند و گه جديد

شخص بازرگان چو آن اوضاع ديد
آه سرد از قلب پردردش كشيد

چونكه بودش آرزوهايي هنوز
غافل از آنكه اجل در تك و توز([155])
آتش حسرت شد او را سينه‏سوز

گر هزاران سال ماني ور دو روز
بايدت شد زين جهان دل‏فروز

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 164 *»

منزلي باشد در اين ره اين جهان
مَعبري باشد نه جاي جاودان
هركه مي‏آيد، دو روزي ميهمان

اين جهان باشد سراي كاروان
شام آيد، صبح مي‏كوچد از آن

اين سرا كي مقصد اقصي بود
در، گذر در ديده بينا بود
كي مُهَنّا زندگي اينجا بود

اين نه جاي منزل و مأوي بود
خود رباطي در ره عقبي بود

باخرد بيند كه اين باشد سبيل
هر كنارش بر فنايش شد دليل
دل كجا بندد بدو شخص نبيل

خيره آن كو بشنود بانگ رحيل
باز بندد دل به اين عمر قليل

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 165 *»

مي‏رسد مرگت اگر گردي چو گَرْگ([156])
سويت آيد گر چه دورت همچو نَرْگ([157])
جانب قبرت برد حتي ز اَرْگ([158])

تو به خواب غفلت و بيدار مرگ
وين عجبتر حرص تو در جمع بَرگ

در غم تحصيل ملكي و دهي
تا كه خواهي از غم آنها رهي
شهد در كامت نمايد چُون پَهي([159])

گر هزاران گنج سيم و زر نهي
بايدت رفتن اَبا دست تهي

گر كه بي‏حد‌ّ باشدت زر يا كه زور
طي شود عمرت سراسر در غرور
همسران بي‏شمارت در خُدور([160])

گر كني تعمير جنّات و قصور
عاقبت خواهي شدن در تنگ گور

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 166 *»

صد خدم گر باشدت در هر دري
روز و شب در خدمتت صد نوكري
در لحد تنها پس از مرگ اندري

گر هزاران جامه زرّين دري
كي ز كرباس كفن افزون بري

پرورش گر كه دهي عمري تو تن
فربهش سازي شوي چون كرگدن
خاك مي‏گردي بزودي بي‏سخن

رو هزاران بوي خوش بر خويش زن
عاقبت گنديده خواهد شد بدن

شب و روزت گر كه غرقي در سرور
چلچراغ قصر تو تابد چو هور
چاره‏ات نبود ز تاريكي گور

گيرم اعوان تو را چندين كرور
كيست يارت عاقبت جز مار و مور

گر تو را نك جست و خيز گونه‏گون
در برون از منزلت يا در درون
اُفتي آخر دست و پا يابد سكون

گر هزاران آب خوش آري برون
مي‏شود جاري ز چشمت چرك و خون

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 167 *»

در قصورت هرچه دلخواهت بود
چاره گرما و سرما را كند
در لحد ديگر چه چاره مي‏شود

گستري گر فرش ديبا بر نَمد
عاقبت جايت بود اندر لحد

در ميان كار و بار بي‏شمار
گفتگو از هر دري با غير و يار
گردش شهر و ده و كوه و كنار

يك قدم رو سوي قبرستان گذار
برگشا يك دم تو چشم اعتبار

دل دمي از فكر نوش و نيش گير
از غم آينده يا از پيش گير
بهره از اين فرصت خود بيش گير

پنبه غفلت ز گوش خويش گير
بشنو از ايشان و عبرت پيش گير

آگهت سازند ز انواع فتن
معني ديگر بيابد زيستن
بي‏زبان با تو بگويند تن به تن

هريكي گويد ز حال خويشتن
قصّه‏هاي جانگداز از جان و تن

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 168 *»

بر همه احوالشان يابي وقوف
آشنا گردي نه با يك با اُلوف
آگهي يابي ز دَهْر پُر صُروف([161])

آن يكي گويد بُدم شاهي عسوف
عالمي از سهم من بودي مخوف

مست و سرخوش بودم از جام غرور
نام من در كشورم با فرّ و شور
برده مي‏شد هركجا نزديك و دور

دولتم بودي كرور اندر كرور
از جواهر وز فواخر وز قصور

تاج زرّين كَياني([162]) بر سرم
خلعت شاهنشهي بودي برم
بس غلامان صف كشيده در برم

جمله شاهان عالم بر درم
بنده‏سان بودند دايم چاكرم

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 169 *»

غافل از مرگ و تقادير نهان
مست لذّت زين تفوق بر شهان
مثل من ديگر نبودي در كَهان([163])

جمله را هشتيم و رفتيم از جهان
دست خالي از كِهان و از مِهان

شاهيم را بُد گمانم بي اَمَد
من نديدم در همه عمرم نَمَد
باورم كي مي‏شد اين قبر و لَحَد

زان همه اموال و گنج بي‏عدد
يك كفن كردند ماها را مدد

بي‏تكبّر كي زدم من يك قدم
هر قدم در حضرتم صدها خدم
در بر هر امر و نهيم جمله خم

نه خدم آمد بكارم نه حشم
جمله رفت از دستمان از بيش و كم

كس بدون رخصتم نامد حضور
در حضور من نبودي كس جسور
با خود و بيگانه بودم بس وَقور

عاقبت خفتيم در اين تنگ گور
از براي غير هشتيم آن قصور

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 170 *»

زين قبيل از شاه و خان و از امير
لشگري يا كشوري يا كه وزير
درخور هريك قياس از اين بگير

آن يكي گويد بُدم ماهي منير
عالمي بودي به حسن من اسير

آرزوي جملگي از شيخ و شاب
آنكه گيرم از رخ ماهم نقاب
گل ز رنگ و بوي من در پيچ و تاب

در جهان‌ِ حسن بودم آفتاب
ذرّه‏سان در پرتوم اين نه حجاب

من كه شهره از جمال خود بُدم
هركجا رفتم نديدم چون خودم
اي بسا ديدم دل از خود بي‏خودم

هين ببين با خاك يكسان آمدم
آن همه ناز و نياز از كف شدم

بنگرم اينك كه پامالم دگر
بي‏تفاوت بگذرد هر رهگذر
بر سر و رويم نهد پا پي سپر

آن يكي گويد كه رفتم در صِغر
وان دگر گويد شدم بعد از كبر

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 171 *»

بعد عمري را كه من دارع([164]) بُدم
كوس لشگر را يكي قارع([165]) بُدم
ديگري گويد كه من شارع([166]) بُدم

آن يكي گويد كه من زارع بُدم
در فلاحت عالم و بارع بُدم

آن يكي گويد كه من بودم طبيب
كس نبُد در فنّ من با من رقيب
هر مرض را از علاجم شد نصيب

آن يكي گويد كه من بودم اديب
وان دگر گويد كه من بودم لبيب

زان سبب بودم ز هر نقصي نزيه
ديگري گويد نبُد من را شبيه
كس رقيب من نبُد غير از سفيه

وان دگر گويد كه من بودم فقيه
وان دگر گويد كه بودم بس نبيه

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 172 *»

هريكي را در خور خود پيروان
بُد متاع هريكي را طالبان
شور و غوغايي بپابُد در ميان

جملگي بگذاشتند اين خاكدان
نيست اين دنيا ابر كس جاودان

پيش عاقل باشد اين دنيا چو طلخ([167])
دل نمي‏بندد به طلخي غير بَلخ([168])
روز و شب سايد تو را همچونكه جَلْخ([169])

پر شود پيمانه چه شيرين چه تلخ
غرّه عمرت رسد آخر به سلخ

آيت عبرت ز حد‌ّ باشد فزون
ديده‏اي بايد كه بيند گونه‏گون
حُب‌ّ اين دنيا نباشد جز جنون

هين مشو مغرور اين دنياي دون
چونكه بايد رفتنت از آن برون

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 173 *»

چون نهالي و جهان باغ كُهُن
روز و شب گويد به گوشَت اين سُخن
اعتمادي بر اساس خود مكن

هوش دار و فكر كار خويش كن
تا نَكَنده تيشه مرگت ز بُن

تلخ كامت گر كه شد در اين مقام
ليك بيدارت نمودم از منام
تا نباشي جزء «النّاس نيام»

چونكه پاياني ندارد اين كلام
بشنو از تاجر كه چون گشتش ختام

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 174 *»

 

 

 

 

 

` نااميدي تاجر از زندگي و بي‏اعتمادي او به اقاربش

` وصيّت او به زاهد و اباء زاهد از پذيرش

` اصرار تاجر و پذيرفتن زاهد

` مردن تاجر و فريفته شدن زاهد به زوجه او

` گفتگوي زاهد و زوجه تاجر

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 175 *»

زندگي باشد چو امر عاريت
طي شود با صد بلا يا عافيت
نوبت رفتن كه شد با تاجرت

چون بديد آن تاجر نيك‏عاقبت
بايدش رفتن بسوي آخرت

دوره نوشش گذشت و وقت نيش
مهلت آخر گشت و فرصت كم نه بيش
شد مهيّا با دلي از غم پريش

وين عقارب اقربا از پس و پيش
هر يكي در جلب نفعي بهر خويش

باخبر بود از صفات آن و اين
آن حسود و اين بخيل و او لعين
اين اسير نفس و آن از اهل كين

آه سرد از دل كشيد و گفت هين
شخص زاهد كو كه باشد او امين

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 176 *»

سر به ياد زاهد وارسته لاند([170])
نام زاهد بر لبش همچون كه كاند([171])
منتظر بهر ملاقاتش بماند

از پي احضار آن زاهد دواند
قاصدي كو را سوي بالينش راند

صدر مجلس حضرتش را تا نشاند
تخم نخوت در دل رجسش فشاند
خردلي ايمان براي او نماند

دست اخلاصي به دامانش رساند
داد سوگند و بحق خويش خواند

كاي خدا را حجّت و اي يادگار
از نبي و اهل‏بيت آن نگار
اي كه با مايي ز لطفت سازگار

كاي امام و مقتداي روزگار
وي مسيحادم امين كردگار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 177 *»

اي كه بودم در برت عمري زبون
از كرم شو چاره‏ساز من كنون
شكوه‏ها دارم ز بخت واژگون

منقطع گشتم از اين دنياي دون
دست من كوته شد و جان شد برون

در برت افتاده‏ام اكنون بخاك
بنگرم از غصّه باشم سينه‏چاك
اي هزاران همچو من بادا فداك

گرچه مي‏دانم كه دامان تو پاك
شهرت زهد تو رفته تا سماك

ارتباطي تو نداري با درم
هرچه غير از حق نبيني جز صنم
غير حق در دل نداري هم‌ّ و غم

ليك من درمانده‏ام در همچو دم
دست‏گيرم چون تويي صاحب‏كرم

از تو مي‏خواهم رعايت كن مرا
يك نگاهي از عنايت كن مرا
بينوايم من كفايت كن مرا

من نمي‏گويم وصايت كن مرا
حاجتي دارم حمايت كن مرا

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 178 *»

من كه دادم در رهت عنوان خويش
درگذشتم از سر و سامان خويش
چاكرت بودم همه دوران خويش

من چو بسپردم به مالك جان خويش
هشتم از پس جمله خان و مان خويش

ديده بستم زين جهان پرمحن
خاندانم را شد ايام حزن
شد نصيب هر يكيشان داغ من

چشم رحمت سوي طفلانم فكن
زوجه‏اي دارم عفيف و ممتحن

ملك و اموال مرا چون وارثند
سرپرست لايقي را طالبند
گرچه خود مايملكم را مالكند

طفلكان من يتيم و كوچكند
نيست ممكنشان بكار خود رسند

زحمت آنها شما را نابجاست
ليك در راه خدا كاري سزاست
حق‌تعالي را در اين كارت رضاست

آن عفيفه يك كنيزي از شماست
خواجگيّت بهر طفلانم رواست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 179 *»

سينه‏ام تنگ آمده زين غم چه سخت
همّتت سازد مرا راحت ز تفت([172])
گر پذيري ياورم گرديده بخت

اينك آمد مرگ و جان از تن برفت
گر ترحّم مي‏كني وقتست وقت

چشم امّيد من و لطف شما
نااميدم من ز رحم اقربا
يك نگاه تو بود مشكل‏گشا

گاه گه لطفي سوي ايشان نما
منع كن زايشان يد جور و جفا

از نگاهت برطرف گردد مِحَن
از دل  طفلان و اين بيچاره‏زن
دلخوشند آنها به لطفت در زمن

گفت آن زاهد معاذالله كه من
پانهم بيرون ز حد‌ّ خويشتن

من كجا و حشر و نشر با عوام
كو مجالي تا كه باشم با اَنام
با چه رويي كرده‏اي طرح مرام

زاهدان را كي مجال اين مهام
حاش للّه كي شوم در اين مقام

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 180 *»

زاهدي چون من كجا شد شأن وي
قبض و اقباض و رجوع پي ز پي
گفتگو از دخل و خرج و ني و هَي([173])

بنده و اين شغلها هيهات كي
زاهد و اين قصّه‏ها كن قصّه طي

تاجر از دل آه سردي بركشيد
زاهد از آهش كمي واپس خزيد
ناز او را تاجر از جان مي‏خريد

هرچه آن بسيار گفت اين كم شنيد
هرچه آن پيش آمد اين واپس جهيد

زاهد افزودش همي نازي به‏ناز
دست تاجر سوي او هردم دراز
كم نشد از قلب او يك ذر‌ّه آز

او بزد بر دامنش دست نياز
اين فغان كه بگذرد وقت نماز

او گرفتار غم بي‏انتها
اين به لاحَولَ مرتب در نوا
او به شور و اين يكي از غم رها

او بگفتا رحم بر حالم نما
اين بگفتا بگذرد وقت دعا

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 181 *»

چونكه ديد او را ندارد رغبتي
خوش ندارد از قبول زحمتي
بُد گمانش آنكه دارد عصمتي

عاقبت بَعْدَ اللُتَيّا وَالَّتي
گفت من را هست سويت حاجتي

بين كه جان من رسيده تا به لب
فرصتي ديگر ندارم در طلب
تا بجويم من يكي ديگر سبب

حاش للّه از من و سوء ادب
كز براي تو بخواهم يك تعب

نااميد از تو نگشتم من هنوز
عاقبت روشن بود پيشم چو روز
در دلت بخشد اثر اين آه و سوز

اين‏قدر خواهم كه در ماهي دو روز
سويشان آري تو روي دلفروز

خاطر ايشان بيابد ايمني
سايه‏ات به از هزاران چون مني
خوار از اين عزّت كني هر دشمني

چشم رحمت سوي ايشان افكني
گه به اين بيت‏الحزن پايي زني

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 182 *»

شادي آنها به ديدارت بود
غم بَرَد از جانشان از تن اَوَد
گرمي لطفت به رگهاشان دود

اتّفاقاً روزي ار كاري رود
فضل و جودت شامل ايشان شود

هر طلب يابد ز يُمن تو وصول
از دعايت حاصل آيد در فصول
بر اصول افزايد و هم بر فضول

بعد صد من‌ّ و اِبا كرد او قبول
يافت از او مقصد تاجر حصول

دست زاهد پس مدارك را سپرد
وجه نقد خويش را نزدش شمرد
شد دعاگوي وجودش تا بمُرد

جان خود تسليم كرد و شد به خلد
رخت را با جان پرحسرت ببرد

كودكان و زوجه‏اش در سوز و ساز
اقربا در سوك او در تك و تاز
بهر تشييعش همه گشتي فراز

كرد زاهد زود تجهيز و نماز
تعزيت را چند روزي كرد ساز

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 183 *»

كس از او از اقربا طرفي نبست
بس عبوس با اهل مجلس مي‏نشست
راه اُلفت بر همه زين ره ببست

سينه‏اش شد تنگ از طول نشست
ظهر سيّوم تعزيت را درشكست

گفت با خويشان كه خواهم معذرت
بيش از اين فرصت ندارم زين جهت
خواهم از حق بهر تاجر مغفرت

چون شب چارم شد آن كافرصفت
رفت سوي خانه بهر تعزيت

خاطرش آسوده از هر فرد و جَوْق([174])
ني ورا تشويش و ني ترسي ز اَوْق([175])
فارغ از راه و جهات و تحت و فوق

بسكه او را بود بر سر شوق و ذوق
بود اندر گردنش از حرص طوق

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 184 *»

ني به فكر مركب و ني هم رُكوب
شد فراموشش دگر ذكر غروب
ني بيادش مُستحب ني هم وجوب

رفت سوي خانه و بي‏دق‌ّ و كوب
داخل خانه شد از حرص خطوب

زن ز جا همچون غزالي پس رميد
از تعجب جان زن بر لب رسيد
لعل زيبايش به دندان مي‏گزيد

چونكه غافل رفت آن زن را بديد
سربرهنه همچو خورشيدي دميد

زن ز شرمش شد دمي بي‏خود ز خود
دست و پايش بي‏رمق شد همچو پُد([176])
اندك اندك آمد او قدري بخود

چونكه چشم زاهد آن را ديد شد
خود ز هوش و داد از كف آنچه بُد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 185 *»

زن دوان خود را به حجره تا رساند
چادري را بر سر از شرمش كشاند
بُختي نفس از پِيَش زاهد چو راند

دل برفت و پايش از رفتار ماند
ليك بر روپوش خود لاحول خواند

در ز حيلت محكم از داخل ببست
سرخوش از فكر وصال و مستِ مست
پيش خود گفتي مرادم حاصل است

رفت سوي حجره و با زن نشست
ليك تير عقل او جسته ز شست

داده از كف راه و رسم تسليت
گوييا هرگز نديده تربيت
مقصدش كارش كه يابد تمشيت

خواست گويد بهر آن زن تعزيت
از شبق يكبارگي شد تهنيت

نفس سركش را رها شد تا مهار
شد برون از كف زمام اختيار
از كه پروايش دگر در كار و بار

هر زمان گفتي سخن نزديك كار
خرده خرده از كف او شد قرار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 186 *»

از شبق رنگش شده مانند زِفت([177])
زن ز بي‏شرمي او اندر شگفت
درب حجره بست و محكم بست چِفت([178])

دست برد و جامه آن زن گرفت
دست ديگر زد به بند جامه سفت

مي‏كشيدش جانب خود بس شديد
زن به زير دست و پاي آن پليد
دست و پا مي‏زد و او هم مي‏غريد([179])

آن عفيفه اين مصيبت را چو ديد
از دل پردرد خود افغان كشيد

كاي پليد روسيه اي بدسير
اي ز حق و دين و شرعش بي‏خبر
در شگفتم من ز تو اي نر‌ّه‏خر

كاين چه بي‏شرمي بود اي خيره‏سر
از خدا شرمي كن اي از سگ بتر

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 187 *»

اجنبي هستي تو با من اي دغا
با چه رويي پانهادي در سرا
گو كه وجدانت چه شد اي روسيا

نه تويي خود زاهد و من باعزا
بگذر از اين هردو شرمي از خدا

غرق بحر شهوت و در دام موج
پيروانت اي سفيه فوجند و فوج
اي متاعت هركجا بگرفته روج

نه من آخر عده‏اي دارم ز زوج
اي كه زهدت در جهان مي‏داشت اوج

پس چه شد دين تو اي رذل لعين
مانعت زهدت چرا نامد از اين
از چه شُويم را به زهدت بُد يقين

گفت ما خود حامل شرعيم و دين
سينه ما مخزن دين مُبين

رونق دين از فروغ هست ماست
اين وصايت از شئون پست ماست
مَأمَن هر مُجرمي هم بست ماست

دين پيغمبر همه پابست ماست
اختيار شرع اندر دست ماست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 188 *»

هرچه مطلوب و پسند ما شود
راحت ما باشد و دور از اَوَد
آن حلال و يا كه واجب مي‏شود

آنچه ما گوئيم حكم‏الله بود
حكمها از دست ما بيرون رود

فرض و واجب بر همه فرمان ماست
«كُلُّ ما اَد‌ّي اِلَخْ» برهان ماست
لوح محفوظ خدا ديوان ماست

اختيار حرمت و حِلّ زان ماست
دادن تغيير دين از شان ماست

ما ز همّت مردم آزاده‏ايم
روي پاي خويشتن استاده‏ايم
ما كجا چون بندگان ساده‏ايم

اصلهايي چند را بنهاده‏ايم
دادِ دين مصطفي9 را داده‏ايم

خارج از دين خدا و «قَدْ زَهَق»
هر كسي بر ما زند طعني و دق
رأي ما آمد ز مويي هم اَدق

«ظن» ما باشد مدار دين حق
اين نه زامروز است بل ممّاسبق

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 189 *»

ساحت ما ساحت قدس و نزيه
پيرو ما نزد حق گردد وجيه
از اصول ما بَرَد بهره نبيه

«اصل» شد «حجّيت ظن‌ّ فقيه»
هركه گويد غير از اين باشد سفيه

مرجعيّت حق ما شد در زمن
منعزل شد زين مقامش در عَلَن
صاحب عصر و ولي ذوالمنن

گر شود قرآن و سنت غير([180]) ظن
باشد اَوْلي اتّباع ظنّ من

مؤمن و صالح اگر، احباب ماست
كافر و طالح همان مُرْتاب([181]) ماست
دين همان روكردن بر باب ماست

هر گنه كان شيوه اصحاب ماست
وجه استمرارش «استصحاب» ماست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 190 *»

گر خلافي از چو مايي سر زند
در دلي نسبت به ما شك افكند
صد دليل داريم برايش با سند

از «فرايض» نفس ما گر وازند
بيخ آن «اصل برائت» بركند

مانع ما كي بود حد‌ّي ز دين
وضع و رفعش را ز رأي ما ببين
خواهش ما دين حق مي‏دان يقين

تو مشو از فعل ما هرگز غمين
سيرة اصحابنا حق متين

ره گشايد سيره بر ما بي‏اَوَد
مطمئن هريك ز ما آن ره رود
با عصاي «العدم» ره مي‏رود

گر ز هر برهان ره ما سد شود
چاره دردش ز «استحسان» بود

چون در اين ره باشد آن نعم‏الدليل
رهرو آسوده رود گرچه عليل
مانعي گر، باشد آنهم زان قبيل

هم ازان گر بسته شد ما را سبيل
بهر او «اجماع» مي‏باشد كفيل

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 191 *»

بين ز اجماع بر سرپا غلغله
كشمكش هرجا ازان و مشغله
كس ندارد از كسي در آن گله

گر نباشد «اتّفاقي» مسأله
«شهرت» ما كار او سازد يله

كار ما هر صورتي دارد نكوست
چون نكو باشد دگر بي‏گفتگوست
گرچه لازم حفظ شأن و آبروست

جان من اندر تلف زان روي و موست
نهي لاتلقوا همين‏جا جاي اوست

اينكه مي‏بيني مرا باشم مُصرّ
چونكه حفظ جان شد از ممّا اُمِر
لا ضرار حكم عام مُسْتَمِر

بُعد من از وصل تو باشد مضرّ
الضّرورات تبيح ماحُظر

وصل تو نفس مرا احياستي
اجر احيا را تو خود داناستي
اين‏چنين نفسي كه بس والاستي

حفظ جهّال از هلاك احراستي
حفظ زاهد در «قياس» اولاستي

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 192 *»

در شگفتم از تو و از اين جدال
از چه‏رو گيري به دل از من ملال
با تو گويم نكته‏اي در شرح حال

جمله اصحاب ما در اين فعال
پس به «تنقيح مناط» اين شد حلال

گر شدت باور كه اين كارم بجاست
شو تو تسليمم كه صرفه با رضاست
ور كه گويي نابجا و اين خطاست

از براي حفظ، هر فسقي رواست
پس «باستنباط علّت» هم سزاست

گر كه بعد از اين ادلّه اي غبي([182])
باز هم زين كار من باشي اَبي([183])
آورم بهرت دليل از هر دري

انكحوا از قول حق گفته نبي
امر مطلق باشد و نصّ غني

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 193 *»

مصلحت باشد در اينجا آشكار
مطلق ما يابد از آن اعتبار
قيد و شرطي پس نمي‏آيد بكار

امر بهر «فرض» باشد ني «خيار»
«فور» و «تكرار» است ما را اختيار

پس مشو مانع مرا از اقتحام
شو مُعينم بي‏كلام و بي‏مَلام
زانكه تأخيرش نشايد در مقام

نهي از «ضد» مي‏كند از «خاص و عام»
فعل ضد از بعد آن باشد حرام

چون مرا در اين، اطاعت شد غرض
بر تو هم امر «تعاون» مفترض([184])
گرچه باشد از عزايت اين اَمَضّ([185])

چونكه باشد آن عملشان بي‏عوض
نيست ايجاب و قبولي باعرض

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 194 *»

صبر من شد آخر اي زن اَلْعجل
هين مگو ديگر به من مرد دغل
توبه كن از آنچه گفتي در اول

از عبادتهاي محض و از اَمَل
«قصد قربت» هست داعي بر عَمَل

مقصد من بندگي بوده مدام
ز ابتدا طاعت بود تا اختتام
نيّت قربت نمي‏خواهد كلام

وسوسه در نيّتش باشد حرام
پيش ما داعي است نيّت والسلام

گر بداني معني مطلق تو چيست
مي‏كني در وسعتي بي‏حد‌ّ تو زيست
«انكحوا» امر خدا بر آدميست

امر «مطلق» باشد و قيديش نيست
غير اين فتوي بگو تو قول كيست

اعتراض ديگري با آب و تاب
بر من بي‏دل نمودي در خطاب
گويم اينك شمّه‏اي اندر جواب

گرچه باشد «عد‌ّه» در نصّ كتاب
«صلح» آن در «ظن» ما باشد صواب

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 195 *»

مرجع ما در شريعت شد چو ظن
وسعتي باشد براي مرد و زن
كن دعا بر «انسداديهاي» فن

تو بگو صالحتك العد‌ّة كه من
از قبلتُ حسبةً رانم سخن

شأن ما را كس نداند جز نبيه
ما كجا و گفتگو با يك سفيه
ليك واجب شد دفاع بر هر نزيه

گرچه برهان نيست لازم بر فقيه
هينت آوردم دو صد وجه وجيه

تا بداني من ز دينم مستمد
بر دليلم من در اين ره معتضد
پس تو هم بر من بشو نك معتمد

هركه بيني «معتقد» يا «مجتهد»
چون نه‏اي تو مجتهد شو معتقد

مجتهد چون بر دليلش معتضد
باشد او از روح قدسي مستمد
معتقد بر او بود پس معتمد

گر تو مي‏باشي به عالم معتقد
هين منم عالي‏جناب مجتهد

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 196 *»

آنچه واجب از خدا نك بر شماست
«كلّ ما اد‌ّي اليه ظنِّ» ماست
مقتضاي «انسداد» اين ماجراست

رَدِّ بر ما رَدِّ بر حكم خداست
گرچه اصل اجتهادم از هواست

در زمان غيبت حجّتأ بشر
مرجع او مجتهد باشد دگر
رأي او دين خدا در خير و شر

زانكه ظنّ مجتهد شد معتبر
گرچه خالي باشد از نصّ و اثر

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 197 *»

 

 

 

 

` فتنه اهل رأي در دين

` شكوه به پيشگاه حجّت زمان عليه‏السلام

` استدعاء ظهور و بيان نورانيت انسان در دوره ظهور

` هويدا شدن سرّ وحدت و نمودار شدن حكمت حق‌تعالي در تدبير عالم

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 198 *»

شرح حال زاهد آمد در ميان
تا بيايد اندكي اندر بيان
باطن ناپاك اين اهريمنان

باشد اين‏سان شيوه اين گمرهان
آن عيانشان باشد و اين يك نهان

زاهدانه زندگي سر مي‏كنند
چشم‏پوشي گر ز زيور مي‏كنند
مثل تاجر را بسي خر مي‏كنند

جلوه در محراب و منبر مي‏كنند
در نهان آن كار ديگر مي‏كنند

تا كه تيغ خودسري را آختند
سر به پاي سنّيان انداختند
فرّ و جاه شيعه يكسر باختند

كار دين مصطفي9 را ساختند
رايت رأي و هوا افراختند

او از اين دوره بسي خود ياد كرد
بس مذمّت او ز استبداد كرد
از كتاب و عترتش انشاد كرد

هرچه او از علم حق بنياد كرد
«ظنّ مطلق» آمد و بر باد كرد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 199 *»

كي دگر اندر صراطِ راستند
بندگي كي نزد عترت خواستند
از هوا در فتنه‏ها برخاستند

دين پاكش را به ظنّ آراستند
گاه افزودند و گاهي كاستند

شد دَرِ ظنّ در شريعت تا كه باز
اهرمن را شد زمان تك و تاز
دوره ويراني دين شد فراز

بسته شد از بسكه بر او برگ و ساز
حاش للّه گر شناسد دينش باز

تا به كي دارد ادامه اين غَسَق
كي دمد از اين افق يا رب فلق
بس نشد ما را ز دشمن طعن و دق

اي امير منتظر اي دست حق
اي ز تو ايجاد بعد و ماسَبَق

اي كه از فيض تو هستي پايدار
زالتفاتت هرچه برجا استوار
ورنه بگسستي ز هرچه پود و تار

وي ز تو اين سقف گردون را مدار
از وجودت فرش خاكي را قرار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 200 *»

هر وجودي را ز امدادت قوام
اي ز تحريك و ز اِسكانت نظام
از كف كافيّ تو فيض اَنام

ذوالفقار خود برآور از نيام
نيست گردان از جهان مشتي لئام

خودسراني كز حقت كور و كرند
بهر طعمه نام پاكت مي‏برند
در لباس ميشي و گرگ و سگند

تا كه اين نوافسران بي‏سر شوند
بار ديگر بر خر خودشان جهند

كار جد‌ّت آن شه لولاك كن
فكر دفع هر بت بي‏باك كن
راحت از آنها دل غمناك كن

عالمي از لوث ايشان پاك كن
پاك ازاين ناپاكيان اين خاك كن

تخم شك را در بسي دل كشته‏اند
تار و پود نخوت از ظنّ رشته‏اند
بهر خود هريك امامي گشته‏اند

دين پاكت را به رأي آغشته‏اند
رأي خود بگرفته و دين هشته‏اند

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 201 *»

مي‏كند هريك بسوي خود ندا
هريكي آرد ز طبل خود صدا
جمله‏اند بيگانه با راه هُدي

هريكي شرعي جدا ديني جدا
برفشان يك آستين بهر خدا

هركه شد زانها جدا اندر مرام
طعنه‏ها بر او زنند و بس ملام
دين بود مرضات آنها والسلام

هرچه محرومند ازآن باشد حرام
هرچه دست آيد حلال لاكلام

هركسي دارد از آنها واهمه
هركجا برپا از آنها همهمه
مرد و زن را كرده‏اند عبد و أمه

همچو گرگي كوفتد اندر رمَه
در ميان شيعيان تو همَه

حاكم بر جان و مال مردمان
مالك مغز و دل مستضعفان
يك نفر بس كشوري را بي‏گمان

رخنه كرده جمله اندر خانمان
الأمان زين نابكاران الأمان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 202 *»

بر ضعيفان سربسر غالب شدند
سود خود از هر طرف جاذب شدند
هر حق و ناحق ز جان جالب شدند

جمله جان و مال ما صاحب شدند
بلكه از ايمانمان طالب شدند

از پي مرضات خود با صد شعف
ظاهراً با نام دين و آن هدف
غرق در عارند و در زي شرف

جان و مال ما همه اندر تلف
حامي ديني نگاهي اين‏طرف

تشنگان را مانعند از فيض آب
دلخوش آنها را نموده با سراب
دشمن آب‏اند و خود در پيچ و تاب

جلوه ده آخر رخ چون آفتاب
تا كه خفّاشان شوند اندر حجاب

قبطيان را دل دونيم و سينه ريش
بنگر و از بهر اين قوم پريش
رحمتي، شد ذلّشان ز اندازه بيش

آشكارا كن يد بيضاي خويش
بهر اين فرعونيان كفركيش

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 203 *»

كن نمايان كرّ و فرّ مهدوي
تا دهي معني به لفظ خسروي
اي كه داري بر تمامي اولوي

يك زمان افكن عصاي موسوي
تا ببلعد سحرهاي معنوي

اي كه لطفت آن عصا را مستند
صد چو موسي تكيه بر لطفت زند
همتت آن را دمي گر افكند

سحر اين فرعونيان باطل كند
ريشه اين نابكاران را زند

خاتمه بخشد به جاه و كَرّشان
پرده بردارد دگر از سر‌ّشان
افتد از جلوه شكوه و فر‌ّشان

جانمان گردد خلاص از شر‌ّشان
دينمان ايمن شود از ضر‌ّشان

بندگانت در عنا اي بس عجب
فرقتت را گرچه ماييم خود سبب
شكوه‏ها داريم از اينان روز و شب

جملگي در دين تو اندر لعب
عالمي از شرّ ايشان در تعب

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 204 *»

اي امام برحق اي بَرّ و رَئوف
بر ضعيفان اي كه هستي بس عطوف
چهره بنما تا همه يابند كسوف

گر به كوچه بگذرد شاه عسوف
بچگان گردند از سهمش مخوف

دل تهي از هول آن سلطان كنند
پا ز ترك و تاز در ميدان كشند
صيحه كي بر اين يك و بر آن زنند

جمله آلات لعب پنهان كنند
مدّعي و مدّعيٰ يكسان شوند

ايمني از شرّشان حاصل شود
انتظام جابجا كامل شود
قيل و قال نابجا زائل شود

حق و باطلشان همه باطل شود
اصل تنخواه و طلب عاطل شود

مي‏شود صحنه تهي از هر، گِزاف
كس نماند تا زند لاف خلاف
ني نشان از اختلاف و ايتلاف

چونكه جِد‌ّ ظاهر شود اندر مصاف
هزل را نبود مجال اختلاف

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 205 *»

عالم از لوث خسان طاهر شود
حق خالص بر جهان قاهر شود
چهر گيتي سربسر زاهر شود

 

اي خوش آن روزي كه شه ظاهر شود
سِرّ جِدَّش همچو خور باهر شود

برطرف گردد زمان فصلها
جلوه‏گر گردد كمال وصلها
تا شود پاكيزه ديگر نسلها

تا چو خفّاشان گريزد هزلها
نيست گردد اختلاف جهلها

كنت كنزاً را نمايد آشكار
بر سرير سلطنت يابد قرار
وجه باقي خدا در روزگار

پرده برگيرد ز رخ پروردگار
تا عيان بينند روي پرده‏دار

در سپهر معدلت همچون هلال
آشكارا سازد او روح كمال
حق ظاهر ظاهر حق در منال

برفشاند سبحه خود ذوالجلال
در جهان ظاهر شود سرّ جمال

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 206 *»

كس نجويد بعد از آن مكتوم را
پرسشي هم ني دگر مكموم را
بهره‏مند از خود كند محروم را

محو سازد از جهان موهوم را
صحو سازد از كرم معلوم را

برمَلا سازد همه اطوار خويش
جلوه‏گر سازد همه انوار خويش
پرده بردارد ز كار و بار خويش

بردرد از روي خود استار خويش
تا عيان سازد همه اسرار خويش

گويد اينك هركه مي‏خواهد نگار
بنگرد بي‏پرده بر رخسار يار
آمده يار شما نك در كنار

قطع سازد رشته اين پود و تار
در جهان بي‏پرده آيد پرده‏دار

برطرف سازد ز عالم هر خلل
سد نمايد راه خسران و زلل
سازد او ظاهر خطاهاي ملل

نور حق بنمايد از صبح ازل
جلوه‏گر گردد خداي لم‏يزل

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 207 *»

روز شادي مي‏رسد غمناك را
دور پيروزي شه لولاك را
يابد انسان قوّت ادراك را

بركند از جانش جامه خاك را
بردرد نه پرده افلاك را

از تعقل مركب ره آورد
ره بسرعت بي‏تأمّل بسپرد
جان برون از رتبت فكرت برد

از مثال و از هيوليٰ بگذرد
از مقام طبع و نفس او بر پرد

او نگيرد زين مراتب مستند
تكيه بر اركان لرزان كي زند
ديده دل سوي بالا افكند

پاي نسيان بر سر جانش زند
تار و پود عقل را برهم كند

او شود يكباره ديگر كر و كور
پا نهد برتر از اين دار غرور
ديده بگشايد در آن بزم حضور

بنگرد در عالم اكوان بنور
منطفي سازد مصابيح شعور

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 208 *»

او كجا بيند دگر اغيار را
بس هويدا بيند او اسرار را
او نبيند داري و ديّار را

فاش بيند جلوه دلدار را
هم بچشم يار بيند يار را

مانع ديدش نگردد اين جهات
بي‏تفاوت نزد ديدش ممكنات
بيند او يكسان صفت را با ذوات

سرّ وحدت بيند اندر كاينات
جلوه‏گر بيند رخش اندر صفات

او ندارد مشعري ديگر مگر
مشعري گردد ز يارش جلوه‏گر
اين چنين مشعر چه‏اش باشد اثر

جز جمال يارش نايد در نظر
جز كمال يارش نايد در بصر

هرچه بيند بيند آن را مُستمد‌ّ
مي‏رسد او را مدد، حق را مُمِد‌ّ
معتمد بر او و او را معتضد

سربسر بيند جهاني متّحد
مؤتلف بيند ابا هم ضد‌ّ و ند‌ّ

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 209 *»

بيند عالم را چو اندام بشر
فعل حق در او چو جاني مستقر
اين بصيرت را جز اين باشد ثمر

تا ببيند نفي اجبار و قدر
سِرّ بَيْن او را درآيد در نظر

بيند او زين بينشش باشد محال
جبر و يا تفويض و داند در مآل
معني صنع خداي ذوالجلال

عالمي بيند همه عين كمال
كاشكارا گشته از نور جمال

هرچه در هرجا خفا يا در عَلَن
باشد آن محكوم اين نظم حَسَن
درخور خود جاني و جان را بدن

هشته هرچيزي بجاي خويشتن
هركسي در حد‌ّ خود دارد وطن

باشد او را نوشي و يا آنكه نيش
خاطرش آسوده باشد يا كه ريش
در خورش باشد نه كم بيند نه بيش

هركسي در منزل و مأواي خويش
نه تواند پستر آيد نه به پيش

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 210 *»

هركه را او هرچه داده بوده بس
كس نشايد باشدش بيشش هوس
چون طمع ورزد كس و آنگه سپس

گر شود يك موي آن كس پيش و پس
يا كند تغيير وقتش يك نفس

خودسرانه غير راه خود رود
يك قدم در لحظه‏اي ره بسپرد
يك سر مويي بخواهد وازند

عالمي زان پيش و پس برهم خورد
رشته ايجاد از هم بگسلد

كي مراد حق دگر حاصل شود
يا كمالش را كسي نائل شود
ناقصي ديگر كجا كامل شود

حكمت ايجادشان باطل شود
عالم هستي همه عاطل شود

آن كه را باشد به سر عقل سليم
بيند اين نظم جهان را بس قويم
گرچه جايي بيند از حكمت عديم

زانكه آن مي‏باشد از وضع حكيم
اختلافش نيست جز صُنع عليم

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 211 *»

گر كسي را ناپسند شد اين خصال
به از اين نظمي نمايد او خيال
از جهالت باشد او را اين ملال

غير اين‏سان غير حكمست و كمال
زشت باشد آنچه باشد جز جمال

هرچه بيني از ذوات و از صفات
باشد آن را مختلف حد‌ّ و جهات
حكمت آنها نداند جز خدات

آن كه بر وضع جهان گيرد نكات
مانده اندر اختلاف خلق مات

چونكه از حكمت ندارد مستند
ديده ظاهر بر اشياء افكند
اختلاف ظاهري گيرد سند

عيبها بر وضع عالم مي‏كند
طعنها از جهل بر خلقت زند

اين قياس ظاهري از اين خصال
كي دلالت مي‏كند بر آن كمال
مشعري بايد كند درك جمال

آن نبي گفت اي خداي لايزال
دارم از بيماري خود بس كلال

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 212 *»

اي ز فضلت باشدم اين اصطفا
من ز اِمداد توأم اهل وفا
از چه گشتم مستحِق اين جفا

كاش بخشيديم از دارالشفا
در مزاج از راه لطفت يك صفا

بس بود ديگر مرا مهجوريم
تا به كي شايد دگر محصوريم
رحمتي فرما بر اين مغموريم([186])

تا رهم از علّت و رنجوريم
كامران گردم دهي مسروريم

مستحق لطف خاصت گو كه كيست؟
كي توان فارغ ز اميّد تو زيست؟
اين غمين هم بر در تو بنده‏ايست

گفت حقّش كاي نبي اين گفت چيست
از مقامت اين سخنها دور نيست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 213 *»

گرچه هستي بنده من راستين
خواهم از حكمت تو را چندي غمين
گر شوي آگه نخواهي غير اين

آسمانها گشته در چندين سنين
تا تو را دادم مصيبت اين‏چنين

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 214 *»

 

 

 

 

 

 

 

` توصيف نفس بشري با صرف نظر از آن نورانيتي كه در دوره ظهور برايش فراهم مي‏شود

` تمثيلي عبرت‌انگيز براي توضيح مطلب

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 215 *»

خواهي ار داني كه هر نور و بهاست
از فروغ روي شاهنشاه ماست
ورنه گويم آنچه اصل ماجراست

نفس امّاره چو آن كرم خَلاست
كز خِرا ايجادش و اندر خِراست

بي‏تفاوت نفس هر شاه و گدا
عالم و جاهل ضعيف و اقويا
از خرا بدأش خرا هم منتهي

هرچه گردد زير و رو اندر خلا
مي‏شود آلوده‏تر با آن خرا

مي‏خورد از آن و در آنش مكان
رويد از آن جسم و جانش هر زمان
كو شد از بهر نجات خود از آن

هرچه مالد خويش را در آن ميان
تا كند پاكيزه از آن جسم و جان

مي‏خزد گاهي پس و گاهي به پيش
گه به زير و گه به بالا آن پريش
تا كه سازد جان رها قدري ز نيش

مي‏شود آلوده‏تر با اصل خويش
جفت آن گردد همي از پيش بيش

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 216 *»

درد و درمانش بود اندر كنيف([187])
در كنيف و از كنيف و آن سخيف
خود كنيف و باشد از آن هم عنيف([188])

زي كه نايد از كثافت جز كثيف
كي برآيد از خرا نوري لطيف

با وجود اين صد افسوس و اَسَف
باشدش در هر تلاشي آن هدف
گوئيا آن گوهر است و اين صدف

گر تو را از اين بيان باشد اَنَف
يك دمي بنگر به خود از آن طرف

تا ببيني نخوتت بُد نابجا
بي‏جهت گشتي ز گفتم نارضا
بنگر آنسويت دمي اندر خلا

چبود اين تن غير خيكي پر خرا
العياذ باللّه ار گردد ملا

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 217 *»

كي ز رغبت ديده بر آن افكند
يا تواند ناخني بر آن زند
كي گزيند در كنارش مستند

عالَمي را گند آن پُر مي‏كند
هركه بشمد دست بر بيني زند

ظاهر اين تن اگر دارد نمود
بنگر از چه باشدش اين تار و پود
بدء و عودش را ببين آخر چه بود

چبود اين لحم و عظام و اين جلود
غير شيره خرء كو يابد جمود

بنگر از عبرت به خرأت در خلا
گو كجا شد شيره آن ثُفْله‏ها
اينكه مي‏بالي به آن در نزد ما

شيره خرء است و يك دم بي خرا
ني‏تواند زيستن اين بي‏نوا

چونكه از خرء است قوامش هر زمان
بستگي دارد به آن در جسم و جان
گردد از كمبود آن بس ناتوان

گر دمي خالي شود خيكش از آن
مي‏شود در هر تل و صحرا روان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 218 *»

دمبدم گردد نياز او شديد
در وجودش سستي مي‏آيد پديد
هركجا با هر كسي گويد اكيد

كاي مسلمانان بغور من رسيد
خيك من خالي شد از خرء پليد

رفته از دستم توان از هجر آن
ناتوان شد جسم و جان از هجر آن
گويد او در هر زمان از هجر آن

اي مسلمانان فغان از هجر آن
خيك خالي شد امان از هجر آن

هركجا دارد اميدي مي‏رود
هركه را داند كه خرأش مي‏دهد
گويد و سويش شتابان مي‏دود

هركسي خيك مرا پر زان كند
جان خيكي را ز مردن مي‏خرد

گر نشد كمبودي سهم تو جَبْر
ني شناسي مسلم و هندوي و گبر
پيش چشم خويش بيني مرگ و قبر

مي‏رود از تن قويٰ از جانت صبر
گريه سرگيري همي مانند ابر

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 219 *»

ني تو را باشد دگر نيروي كار
مي‏رود از خاطر تو نام و عار
بلكه از يادت رود خويش و تبار

مي‏نشيني بر سر هر كوچه زار
كاي جوان رحمي به اين خيك من آر

جان رسيده بر لبم اي نوجوان
مرده خرأم ز مردن وارهان
پس تو خرئي در عيان و در نهان

هركه بيني از مِهان و از كِهان
خيكها هستند مملو از گهان

هم ز خرء است قو‌ّت و هم شيكها([189])
آب و تاب چهره‏ها و سيكها([190])
باشد از آن راحتي يا ويكها([191])

كبر ورزد آن يكي كان خيكها
نان دارند و من اُرز و ديكها

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 220 *»

پس رويد بيگانه‏ايد يا خويش من
تا سلامت بگذريد از نيش من
كم بگوييد از كم و از بيش من

پس رويد اي خيكها از پيش من
كز برنجين چرب باشد ريش من

آن كدام است و كجا باشد و كي
همچو خيك من كه عمرش كرده طي
با هزاران خرء رنگين پي ز پي

من همان خيكم كه هر شب خرء وي
از لحوم است و فشرده‏ها و مي

بنگريد در من نباشد ضعف و شيك
رنگ من با آب و تاب است و نه سيك
مي‏سزد اينك كه خوانيدم به ايك([192])

عرشها سازيد و بگذاريد اريك
گسترانيد اندر آنجا فرش نيك

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 221 *»

آيم آنجا با دوصد غنج و دلال
تا كه سازم برطرف از خود ملال
مُتكّا آريد برايم بي‏مثال

تا گذارم خيك خود را با جلال
با مطرّس خيكهاي با جمال

مي‏سزد باشد كه خيكم محترس([193])
خيكها از گِرد خيكم مُعترس([194])
غير ازان خيكي كه باشد مطّرس([195])

دور گردد خيكهاي مندرس
چونكه نبود خيكهاشان منطرس

آن يكي گويد كه من هستم جميل
زين سبب خيكم بسي دارد خليل
عشق خيكم كرده آنها را عليل

آن يكي گويد كه هستم بي‏عديل
در كمال حسن و قامت بي‏مثيل

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 222 *»

عاشقان خيك من از حد‌ّ فزون
هريكي افتاده در دام جنون
حسن خيكم شد برون از چند و چون

گند من در خيك من باشد مصون
از مساماتش عرق نايد برون

گويد آن يك خيك من ورزيده است
اين تناسب را هر آن كس ديده است
گفته هرگز مثل آن ناديده است

خيك اين و آن همي گنديده است
از مسامش شيره‏ها پاليده است

گويد آن خيكم، نگر چون وَرْد شد
نرميش رشك زن و هم مرد شد
وان يكي گويد مزاجم بَرْد شد

آن يكي نالد كه خيكم سرد شد
وان يكي نالد كه رنگش زرد شد

بهر بهبودش دواها در دكان
چيده عطار و فروشد بس گران
در مطب هر طبيبي اين گهان

آن يكي نالد كه خرءم شد روان
وان يكي گويد گره كرد آن ميان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 223 *»

آن يكي گويد ندارم ميل آن
وان يكي گويد خورم آنرا چه‏سان
پرسد از حد‌ّش يكي يك از نشان

چون به عبرت بنگري اندر جهان
اين چنين بيني جميع مردمان

فكر و ذكر مرد و زن برنا و پير
خوردن خرء است و زان در دار و گير
گفتگو از آن گرسنه يا كه سير

باقي مردم قياس از اين بگير
جملگي در قيد اين خيكند اسير

گوييا باشد تمامي را صنم
چون نظر بر هر كسي من افكنم
در عمل گويد كه عبد او منم

گر بخواهم شرح هريك را كنم
بايدم زان عالمي برهم زنم

گرچه گفتم من قليلي از كثير
زين بيان كردم در اين امرت بصير
بي‏تفاوت در صغير و در كبير

ديده بگشا و تواضع پيش گير
جملگي در قيد خرآنيم اسير

* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 224 *»

بهر آن در زحمت و رنج و اَوَد
هريك از ما از پي هرچه رود
بهر خرء هركه به هرجا مي‏دود

جسم اين و جان بخار اين بود
كاندر اين تن حاكم و فاعل شود

بي‏تعارف هركه از شاه و گدا
ظاهر و باطن ندارد جز خرا
باشد از نان يا كه از لحم حِنا([196])

پس چه باشد نفس جز كرم خلا
گر نگردد نور حقّش رهنما

چون نباشد اين بشر را زان گريز
پس چه بهتر باشدش قدري تميز
تا شود از پرتو حقّش عزيز

زين تن و جان كثيف آيد چه چيز
قدر خود مي‏دان و بس كن اين ستيز

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 225 *»

هي مگو من اين در و آن در روم
هر دري يابم بسويش مي‏دوم
اين گمان دارم كه من لايق بوَم([197])

هر زمان گوئي چنين بايد شوم
سوي عرش الله مي‏بايد روم

دارم امّيدي به نفس خويشتن
در خودم بينم كه مي‏آيد ز من
تا كه گردم كاملي اندر زمن

بايدم گشتن ولي ممتحَن
مي‏شوم مرآت نور ذوالمنن

بي‏جهت نبود كه دارم اين هوس
هر كمالي باشدم در دسترس
از رياضت مي‏توان گرديد كس

بس كن اين افسانها اي كرم بس
قدر خود بشناس و كوته كن نفس

تا به كي مي‏پروري اوهام را
خواستاري نيكي فرجام را
در هوس باشي تو روز و شام را

واگذار اين ادّعاء خام را
با مقام اُنس چه انعام را

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 226 *»

از تو مي‏آيد فقط در روزگار
خوردن خرئي بقدر سازگار
پس گوارايت دگر آزي مدار

دان يقين كز تو نيايد هيچ كار
منتظر شو بهر فضل كردگار

گو سپاسش را كه داري نعمتش
ايمني از لطف او از نقمتش
مِنّتي باشد علاوه عصمتش

تا چه باشد مقتضاي حكمتش
باشد آيا شامل آيد رحمتش

كن رها جِد‌ّ و تلاش خويشتن
حاصلي نايد ز چهر افروختن
غير حسرت از پي آن سوختن

ارتياضت كمترك اندوختن
جِد‌ّ تو آلودگي جان و تن

بهره تو از تلاشت ابتلا
آبرويت مي‏رود اندر ملا
پس فزايد هر تلاشت بر بلا

گر هزاران برجهد كرم خلا
از مقام خود نيابد اعتلا

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 227 *»

كي تلاش او كند درمان درد
عاقبت گردد ز جِد‌ّ خويش سرد
طبع او آيد از اين جد‌ّش به اَرْد([198])

گوئيا مي‏بينم آن مغرور مرد
كز بيان حكمتينم سخره كرد

طبع او شد از بيانم گرچه سرد
شد شكوفا عقل او مانند وَرْد
بي‏خبر گويد ز طبع اَرْد بَرْد([199])

كاين چه نوع حكمتست از نيكمرد
لغو گفته آن كه اين اشعار كرد

دانم از چه طبع او اينسان رود
چون خر رم‏كرده‏اي آنسو دود
گويمش اين نكته تا زايد اَوَد

كرمكا اين وصف خيك تو بود
چونكه آيد در بيان منكر شود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 228 *»

خود ز وصف خويشتن يابي اَلَم
وصف خود را گرچه خود كردي علم
پيش من خواهي كه باشي محترم

ورنه زن دستي تو بر طبل شكم
بين چه‏سان مملو بود تا پيش فم

شد مُكد‌ّر گر كه طبعت اي پسر
زين بيان پُر ز حكمت سربسر
يك مَثَل آمد كنون اندر نظر

آن پسر زد دست بر خيك پدر
يافت آن‏را پُر ز چيزي تا بسر

گفت بابايم بود نانش ز بُر‌ّ([200])
او طعامش مرغ و ماهي گه كه كُر([201])
از چه خيك او كند گه قُرّ و قُر

گفت بابا چيست در اين خيك پُر
كز بزرگي گشته چون كَرش شتر

* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 229 *»

اين پُري باشد پدر از چند و كي
تا به كي بايد تو را هم حمل وي
از چه رو پُر داري آنرا پي ز پي

گفت گُه باشد در اين خيك اي بُنَي
كه بران اين پوستها گرديده طي

تا نيايد زشتي آن در نظر
هم نبويد گند آنرا رهگذر
زندگي مشكل نباشد بر بشر

گفت كي خوردي تو اين گه اي پدر
گفت اين گه هست زان شهد و شكر

اين نصيب و بهره هر فَرْد شد
پس گوارا بر همه اين درد شد
خوردني تا سوي خيكي طَرْد شد

چونكه يكدم مقترن با مرد شد
زين سبب گنديده‏بو و زرد شد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 230 *»

گُه اگر كمتر بود  در ديكها([202])
مي‏شود عارض بر آنها شيكها([203])
جاي راحت آيد آنگه ويكها([204])

پس چو اكسير گُهند اين خيكها
گه نمايند اين متاع نيكها

گر كه شد در ديكشان قدري ز شير
رنگ آن گردد چو زردك يا كه قير
طعم آن بدتر ز بول صد بعير

گر دمي در خيكشان گردد عبير
مي‏شود گنده‏تر از خرء حمير

اقتران ساعتي را اين بلا
باشد از پي بهر نعمتهاي ما
بر سر هريك ز ما آيد چها

گر تو را از اين مقام است اعتلا
بايدت كردن حذر زين خيكها

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 231 *»

كن حذر زين خيكها بيش از كنيف
در كنيف هرگز نمي‏گردي سخيف
اَلْحذر زانها تو اي مرد حنيف([205])

تا نسازندت چو خود رجس و كثيف
همچو آن نيكو غذاهاي لطيف

نكته‏اي گفتم كه بودي بس اَدقّ
خيك گنديده كجا نفس شَبَق([206])
كافر مطلق كند هر مُلْتَصَق([207])

زين سبب لاتركنوا فرموده حق
تا نگردي مقترن با اهل دق

هر تطبُّع را قِران آسان كند
اقتران بس خانه‏ها ويران كند
هم بسا ويرانه آبادان كند

صحبت نيكانت از نيكان كند
عشرت نادان تو را نادان كند

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 232 *»

بي‏حيا شرم و حيا را مي‏برد
باحيا عفّت فراهم آورد
اقتضاي همنشيني اين بود

باد اگر بر مشك و بر عنبر وزد
عنبرين گردد چو زانجا بگذرد

عنبرين گردد نسيم زاميختن
ز اندكي با مشك و عنبر زيستن
چون ندارد بوي خوش از خويشتن

ليك اگر بگذشت از روي نَتَن
مي‏شود گنديده همچون اوش‏تن

اقتضاي اقتران را پي بري
گر به عبرت بر مثلها بنگري
باز هم گويم مثال ديگري

ساعتي گر ايستي بر اخگري
با سيه جامه از آنجا بگذري

مختلف آرم مَثَل بهرت ببين
تا فزايم بر يقين تو يقين
گرچه بي‏حكمت نبودي اين‏چنين

گر به عطاران دمي گردي قرين
جامه‏ات گردد چو ايشان عنبرين

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 233 *»

اين بود بي‏شك نِتاج([208]) اقتران
اقتران باشد زَواجي([209]) در نهان
هر زَواجي آورد مِثلي عيان

پس حذر كن تا تواني زين خسان
تا نسازندت چو خود آن ناكسان

ورنه چون آنها تو هم بيني اَوَد
بهر خيكت تا كه آن هم پُر شود
همّتت صرف شكم آخر رود

هركه همّش روز و شب اشكم بود
قيمتش آن است كز وي مي‏رود

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 234 *»

 

 

 

 

 

 

` توصيف نفوس نوراني و بيان حالات آنها

` قضاوت ديگران درباره ايشان و قياس كردن حالت ايشان را به حالت خود

` جان حيواني خانه‏اي است براي جان ايماني

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 235 *»

از عَبيدُ البطن و همّ و غمّشان
وز مآل و مبدء و از ذمّشان
شمّه‏اي گفتم دگر از سمّشان

ليك آن قومي كه شد حق همّشان
بهر حق شد كل كيف و كمّشان

پاك و پاكيزه شدندي از عيوب
فارغ از نوع هموم و از كروب
در كمال عصمت از جُرم و ذنوب

جان ايشان مرتبط شد با غيوب
كسب اخلاق خدائيشان خطوب

جز متاع دين نه در اسواقشان
غير شهد حُبّ نه در اذواقشان
بندگي شد رِبقه اعناقشان

از علوم حق بود ارزاقشان
سوي علّيّين بود اشواقشان

بهره‏مند از لطف خاص داوري
حجّت حق را بر ايشان رهبري
اتّباعش داده‏شان اين برتري

رسته باشند از صفات عنصري
بسته‏اند ايشان به چرخ چنبري

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 236 *»

شد ز تقوي بهر ايشان لِبْسها
قبله آنها نباشد عِرسْها
خواهش آنها نه چون همجنسها

پاك باشد دينشان زين رجسها
برترند ايشان ز لوث نجسها

رشته حُبّ خدا اطواقشان
رحمت و رضوان حق احداقشان
دفتر عشق است دگر اوراقشان

گرچه بيني چون تو در اسواقشان
ليك نبود همچو تو اشواقشان

چون ملك از ذكر حق قوتي خورند
ره به بزم اُنس حق زين ره برند
در سماء معروف و در اينجا گُمَند

گرچه چون مردم گَهي اَكلي كنند
ليك ايشان مثل اين مردم نيند

رزق طيّب روزي ايشان شود
هضم آن از طاعت يزدان شود
آخرش هم خانه ايمان شود

اكل ايشان قوّت جانشان شود
اكل مردم مايه خذلان شود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 237 *»

گرچه ظاهر قوتشان از نان بود
قوت ايشان باطن از ايمان بود
روح ايمان در تن ايشان بود

چون نهان در جسم ايشان جان بود
هم عيان از جانشان جانان بود

تن شده محكوم و حاكم بس خدا
كي خدا سازد تن آنها رها
معني عصمت بود اين ماجرا

جسم خاكي مركبي باشد جدا
جان علويشان كجا اين تن كجا

جان ايشان پرتو يزدان بود
حاكم مطلق بر اين ابدان بود
تن چو مركب راكبش هم آن بود

جان بوند ايشان و ايشان جان بود([210])
جسم ايشان مركبي حيوان بود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 238 *»

رسته‏اند ايشان دگر از ما و من
همّشان ديگر نباشد خويشتن
فارغند از همّ و غمّ اين بدن

مالك روحند ني مملوك تن
گرچه دارد جانشان در تن وطن

چند روزي ساكنند در اين مغاك
جامه‏اي پوشيده‏اند از جنس خاك
گرچه باشد جامه‏شان همچونكه راك([211])

گوهر شب‏تاب را از گِل چه باك
چون بود از لوث گِل صافي و پاك

او نكاهد قيمتش از گِل يقين
حرمتش هم كم نگردد آن ثمين
خواهد او را عارفش گرچه گلين

ليك تو چون گاو بحري پرده‏بين
چون نبيند گوهرش گردد غمين

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 239 *»

گِل شود مانع چو گردد مقترب
تا شود در نزد حُسنش منجذب
در عوض گردد ز مقصد مغترب

گردد او اندر جزيره مضطرب
چون ببيند كار گوهر منقلب

هرچه مي‏گردد شود زان دورتر
در كنارش مقصدش نايد نظر
زانكه ديد او نباشد پرده‏در

غير گل نايد ورا اندر بصر
چون چو بازرگان نبُد اهل خبر

بي‏خبر زانچه ورا آمد بسر
دربدر گردد پي يكتا گهر
گوهرش نزدش ولي زان كور و كر

ليك بازرگان چو داند كان بقر
هست از احوال پنهان بي‏خبر

ناشناسد گوهر ار گردد گلين
گاو را ديدي وليكن پرده‏بين
ظاهري بيند نبيند بيش از اين

گوهرش را زود آلايد به طين
تا نگردد جلوه گوهر مبين

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 240 *»

گِل چو گيرد آن گهر را در ضمير
گردد از ديدش بقر همچون ضرير([212])
داند آن سوداگرِ فَرْز([213]) و خبير

اين بقر در قيد گِل گردد اسير
واله و حيران شود در آن جزير

او نداند پس رود يا آنكه پيش
هرچه مي‏گردد شود بيشتر پريش
نااميد گردد كه گردد نيز بيش

چون نيابد گوهر شب‏تاب خويش
داخل دريا شود با جان ريش

داده از كف بينوا اصل مراد
اين بلا را جهل وي بر وي نهاد
خسته و افسرده و بي‏حال و زاد

چونكه شد مأيوس و در دريا فتاد
آمد آن افسونگر و گِل را گشاد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 241 *»

مدتي گر از گلي آلوده است
در عوض از شرّ گاو آسوده است
گِل كجا از قدر آن فرسوده است

گوهر انسان به گِل اندوده است
زان به جهل جاهلان افزوده است

چون ز ديد جاهلان گرديده گم
در پيش از جستجو دشت و اُكُم([214])
همره هر يك چو اسب است و شُكُم([215])

هر زمان گويد كه انّي مثلكُم
اينت جامه اينت دامان اينت كُم

كو دو چشمي تا كه باشد پرده‏در
همچو سوداگر ببيند آن گهر
ورنه پنهان ماند از ديد بصر

شخص جاهل همچو آن بحري بقر
غير گِل نايد ورا اندر نظر

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 242 *»

پرده بيند او ز جهلش چون بقر
از پس پرده نمي‏يابد اثر
چون ندارد بينوا نور بصر

حكم گِل جاري كند بر آن گهر
مي‏شود از نور پنهان بي‏خبر

پس نظر بر او ز جهلش افكند
هر فضيلت بشنود زود وازند
گيرد او حالات خود را مستند

نور نيكان را قياس از خود كند
طعنهاي خويش را بر او زند

غافل از آنكه ورا باشد محلّ
برتر از اين جاهل رذل دغل
كو كسي تا گويدش اي مُفْتَعل([216])

جاهلا جان دارد او در اين وحل
باشد اندر جان او نور ازل

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 243 *»

بي‏خبر هستي تو او را از ضمير
دربر نورش تويي همچون ضرير
لب ببند زانچه نمي‏باشي بصير

نور حق را تو قياس از خود مگير
نيست جان پاك اندر خاك اسير

اين قياس از روي ناداني بود
زانكه بطلان تو برهاني بود
روح او از روح يزداني بود

اين قياست ارث شيطاني بود
اين قياس اسباب حيراني بود

چونكه شد زامر خداوندي بَشَم([217])
گفت من زين رتبت خود دلخوشم
همچو لفظ است آدم و من آرِشَم([218])

گفت: آدم از گِل و من زاتشم
نيست لايق پيش او ذلّت كشم

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 244 *»

شد ز عدل مطلق پروردگار
غافل آن دور از حق و ناپايدار
زين قياسش شد ز دينش بركنار

كبر ورزيد او ز امر كردگار
ترك سجده كرد و زان شد نابكار

ناروا حكمي كجا از حق و كي
كي عبث حكمي كند قيّوم حي
متّهم كرد او خداي خويش هَي([219])

گر بديدي چشم شيطان جاي وي
مي‏شدي از ديد او آن كبر طي

مي‏شد آگه زانچه بُد در پرده راز
بهر كُدْيَه پيش او دستش دراز
مي‏شدي در بندگي او سرفراز

آوريدي سوي آن درگه نماز
مي‏نهادي بر درش روي نياز

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 245 *»

پس تو را هم مثل او ميزان بود
اين‏چنين ميزان ره عصيان بود
كيفر عصيان دگر نيران بود

اعبدُوني گر تو را ايمان بود
مذهب لا تعبدوا الشيطان بود

عاصيان را رهبر او در جزء و كل
شد قياسش طاغيان را همچو پل
از تحير پيروانش در سُبُل

سجده آور سوي آن درگه به ذل
تا كه خار نفس بار آرد چو گل

تا كه خالص بنده يزدان شوي
بي‏تكلف تابع فرمان شوي
باصداقت در صف خوبان شوي

زان جهت فرمانبر رحمان شوي
سجده كن تا عاصي شيطان شوي

نور حق تا زان  جهت شد جلوه‏گر
بي‏تأمّل سجده كن بر آن گهر
تا فزايد حق تو را نور بصر

همچو بازرگان شوي اهل نظر
نه چو گاو بحر گردي بي‏خبر

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 246 *»

نور گوهر را ببين گِل را بهل
پرده‏در، گر، ديده‏ات گِل مضمحل
مانعت كي گِل، تويي گر متصل

ور شوي جامد تو اندر خاك و گِل
مي‏شود خيكت تهي از جان و دل

گر كه در راهي و هستي ممتحن
نور حق را در نكو بيني، عَلَن
ايمني از شرّ و كيد اهرمن

ور نبيني از نكويان غير تن
همچو شيطان اوفتي اندر محن

ديدن جان چون نيايد از بدن
ديده‏اي بايد كه باشد تن‏شكن
شرط ادراك است توافق داشتن

جان نبيند غير جان تن غير تن
جان تو را سِرّ از نهان تن از علن

اوليا را شد نهان زين رازشان
كس نبُد تا بشنود آوازشان
شد از اين هم هرچه سوز و سازشان

اهل ظاهر چشم ظاهر بازشان
اهل باطن نور حق دمسازشان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 247 *»

آشكارا بنگرند در هر زمان
نور حق را در جمال نيكوان
اهل ظاهر كور و كر باشند ازان

اي بسا با چشم و با گوش و زبان
صمّ و بكم و عُمي باشد وصفشان

جان كه بالاتر از اين اعيان بود
همچو مهماني در اين ابدان بود
ارتباطش با جهان اينسان بود

اين مدارك كوّه‏هاي جان بود
جان از آنها ناظر پنهان بود

اي بسا راهي كه عياريش([220]) نيست
اي بسا خمّاره([221]) خمّاريش نيست
اي بس ايواني كه جبّاريش نيست([222])

اي بسا داري كه ديّاريش نيست
اي بسا روزن كه نظّاريش نيست

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 248 *»

جان كه همچون حاكمي در پيكر است
پيكر، او را همچو عرشي در بر است
ورنه جان تختي ولي بي‏سرور است

نه ز هر سوراخ شخصي ناظر است
اي بسا روزن كه چون جحر خر است

هركه را پيكر ورا جاني بود
در تنش جانش چو سلطاني بود
او ز هر كوّه بفرماني بود

مقصدم ني جان حيواني بود
بل مرادم جان ايماني بود

پيكر انسان چو نيكو بنگري
از جماد است و نبات و ديگري
آن دگر باشد ز چرخ چنبري

جان حيوان گرچه دارد برتري
بر گلين بنياد جسم عنصري

بايد عنصر تا به آن حد‌ّي رود
اعتدالش تا كه بي‏رنج و اَوَد
جان افلاكي در اعضايش دود

ليك آن هم خانه پنهان بود
كو محلّ جان ايماني شود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 249 *»

گرچه با عنصر كمي بيگانه است
ليك با آن همسر و هم‏لانه است
زانكه همچون او از اين ويرانه است

جان حيوان خانه‏اي در خانه است
بهر ايمان همچو تن كاشانه است

داده حق ارزش فقط افهام را
فهم نيكو مي‏كند فرجام را
مؤمن از فهمش رسد اِنعام را

غافلان خوانده است حق انعام را
مثل ايشان خوانده قوم عام را

زانكه غافل از خود و حقند بسي
فارغند از هر غم و دلواپسي
ني به فكر عاقبت زايشان كسي

چونكه اندر جانشان نبود كسي
غافلند ايشان ز جان هركسي

غير تن در نزدشان بي‏اعتبار
جان و معني را نيارند در شمار
همچو گاو و اشتر و اسب و حمار

كاملان را همچو خود بينند خوار
نيست اين تن را ابر ما افتخار

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 250 *»

مثل ما دارد دو دست و هم دو پا
چشم و گوش او چو ما باشد دو تا
يك سر و يك تن زبان هم يك ورا

مي‏خورد چون ما و آشامد چو ما
مي‏رود هر روز در بازارها

ما كه از سر تا به پا چون او بويم([223])
اي بسا بهتر از او ما ره رويم
او به كندي گر رود ما مي‏دويم

از چه بايد ما مطيع او شويم
هشته راه خويش از راهش رويم

او چه دارد بين ماها بيش از اين
امتيازش چيست بر اهل زمين
گر كه بودي مي‏شدي قطعاً مبين

ما چو او و او چو ما جسمي گلين
از چه‏رو سازيم خود را ما رهين

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 251 *»

مثل ما بر او گذشته ماه و سال
گه به صحّت گه مرض گه انتقال
مبتلاي همسر و اهل و عيال

او چو ما هم طالب ملك است و مال
نيست فرقي بين ما در همچو حال

اين تصوّرها ز كوته‏بيني است
بر اساس منطق بي‏ديني است
گو به آن كس كو بر اين خودبيني است

جاهلا اين نور علّييني است
نه همين جسمي كه تو مي‏بيني است

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 252 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

` تمثيل عقل و نفس به راكب و مركوب

` نتيجه اِرخاء عنان نفس

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 253 *»

گر نتابد پرتوي از كردگار
روشني بخشد به اين نفس فگار
در مثل گويم من از آن نابكار

بر خري بودم شبانگاهي سوار
او بظاهر من بباطن پي‏سپار

مثل من فكرم به هر سو پي سپر
در خيالاتم چو بحري غوطه‏ور
خر به هر سو من به فكري تازه‏تر

ناگهان آمد بيادم اين خبر
پندگيرد مرد راه از هر خبر

درس عبرت مي‏گشايد بر قلوب
ره بسوي ترك عيبي از عيوب
كم ز عبرت مي‏شود كم‏كم خطوب

گفتم آيا چيست پندم زين ركوب
زين خر و زين راه يا غيب‏الغيوب

چيست تقدير من از فضل عميم
اي خداي مُلهم حي قديم
باخبر ساز از كرم عبد اثيم

آمد الهامم ز خلاّق عليم
كين مثال عقل و نفس است اي حكيم

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 254 *»

ترك و تاز خر نگر او را چو خوست
با سهولت او روان هر كوي و سوست
راكب او مورد هر گفتگوست

خر مثال نفس و راكب عقل اوست
مغز باشد راكب و مركوب پوست

خر به طبعش هركجا گردد روان
بي‏تفاوت سوي آخور يا دكان
راكب او را آورد در ره ميان

گر كني خر را تو ارخاء عنان
سركند در خان و مان مردمان

مي‏رود از روي طبعش سرسري
مي‏زند سر هركجا بيند بَري
سرزده آيد كسي گويند خري

سركند هرجا كه بيند آخوري
برجهد هرجا بود ماده‏خري

احترام مال غير و خر، كجا؟
خر خودي داند مگر يا غير را؟
مقصدش سيري بود زين ماجرا

هركجا زرعي ببيند باصفا
مي‏زند از شوق خود خرغلطها

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 255 *»

خر ندارد قوّه درك و تميز
آخوري خواهد دگر يك ماده نيز
گه بود اندر ستيز و گه گريز

مي‏شتابد هركجا با عرّ و تيز
ميل كرده جفته‏زن با صد ستيز

هركسي بيند كند با خود قياس
زان ندارد زين خريّتهاش باس([224])
مي‏شود افزون نباشد گر كه پاس([225])

راكب بيچاره دايم در هراس
هاج و واج و مضطرب زاسيب ناس

مي‏كند هرجا چو با آن خر عبور
روبرو گردد ابا شخص غيور
يا كه با اشخاص پرنيرو و زور

آن يكي دشنام گويد كي جسور
عورت است اينجا مگر هستي تو كور

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 256 *»

سازدش آن يك ز روي خر طريح
گويدش آن يك بسي فحش صريح
كاز خدا خواهد همان ساعت ضريح([226])

آنش از چوب و كتك سازد جريح
آن دلش از لوم مي‏سازد قريح

آن يكي گويد كه اي بي‏آبرو
هركجا خواهي روي گو با چه رو
كو دگر او را مجال گفتگو

آن يكي خنجر زند بر جسم او
آن ابر رويش بيندازد خيو

مي‏خورد آن را كه او خود پوخته([227])
پوشد آن جامه كه خود هم دوخته
عايدش آنچه كه خود اندوخته

زاتش مركوب راكب سوخته
گرچه خود بر جان خود افروخته

* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 257 *»

كرده ارخاء عنان‌ِ خر ز پيش
آنچه آيد برسرش از كم و بيش
مستحق آن بود آن دل‏پريش

هرچه بيند آدمي از نوش و نيش
يافتست او را هم از اعمال خويش

اين بود آنچه رسيدستي ز كيش
هركسي دانسته آنرا كم و بيش
بشنو اين را گر گريزاني ز نيش

گر نيندازي عنان نفس خويش
كي شود از شرّ او جان تو ريش

كي عيوبت را نمايد او عيان
باخبر سازد ز حالت مردمان
آبرويت را برد اندر ميان

كي جهد بر عورت همسايگان
كي نمايد غصب حق اين و آن

كي فزايد بر دل غمگين غمي
كي برآرد ناله‏اي از دل دمي
كي دلي را خون كند همچون يمي

كي بدوزد چشم بر نامحرمي
كي بدزدد مال اين و آن همي

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 258 *»

كي شود با دشمن حق مقترب
سوي دنيا كي شود او منجذب
كي ز اهل حق شود او مغترب

كي شود از شرّ مردم مضطرب
از كجا جان تو گردد منقلب

اقتضاي نفس تو باشد دگر
هر گله از نفس خود بي‏جا شمر
سرزنش او را مكن در كار شرّ

چون بيندازي عنانش را بسر
لاجَرَم خودسر شود مانند خر

مال خود داند همه اموال خلق
بي‏تفاوت در بر اقوال خلق
مثل خود انگارد او اعمال خلق

مي‏جهد بر عورت و بر مال خلق
تا منغَّص سازد او احوال خلق

هر زماني نقشه‏اي سازد رقم
ابتلاي تازه‏اي آرد ز غم
بر خجالت او فزايد دمبدم

چون بتنگ آيند مردم لاجَرَم
بهر دفعت هريكي بنهد قدم

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 259 *»

مجتمع گردند و كم‏كم بي‏شمار
دشمنت هريك ز اعمالت فگار
با تو گردند جمله اندر كارزار

جسم و جانت را همي سازند زار
مي‏شوي از ضرب و شتم خلق خوار

گر كه خواهي در امان باشي ز نيش
نوش بيني هم ز غير و هم ز خويش
فارغ از خلق و نباشي دل‏پريش

پس بكش اي جان عنان نفس خويش
تا نگردي از دفاع خلق ريش

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 260 *»

 

 

 

 

 

` ا گر چموشي نفس از خوردن و خوابيدن باشد، با رياضت آنرا بايد اصلاح كرد

` و ا گر از پليدي نفس باشد با مردن اختياري بايد آنرا اصلاح نمود

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 261 *»

من كه بودم پاي تا سر جمله گوش
رفته بُد از سر مرا زين قصّه هوش
نكته‏اي گفتم تو هم آنرا نيوش

باز گفتم گاه باشد خر چموش
آمد از غيبم دگرباره سروش

گفته‏ام را بي‏درنگ آمد جواب
شد به رويم زان جواب بس فتح باب
بهره‏مند از آن شود هر شيخ و شاب

كين چموشي جمله از خورد است و خواب
خر چو خورد و خفت مي‏گيرد شتاب

گر كه با آنها بگيرد اُنس و خو
كي كشد باري جهد او سو بسو
عرّ و تيزش كي گذارد آبرو

عاجز آيد راكب از امساك او
مي‏كشد او را ز مستي كو بكو

گر به پهلويش زند نيش ركاب
سربپيچد هردم او در پيچ و تاب
پَر ندارد ورنه پَرّد چون عقاب

چونكه گردد خر چموش و باشتاب
هوش دار و كم كُنش از خورد و خواب

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 262 *»

حق تعالي گفته در نصّ كتاب
اين نفوس گمره‏ترند از اين دواب
واي اگر گردند اسير خورد و خواب

گر ببيني نفس را مست و خراب
كم كن از وي جُرعه جُرعه از شراب

مستي آن خر كجا مستي آن
صد خر از مستي آن شد بي‏امان
مستي خر شد ز جو، آن را بدان

باده‏اش باشد متاع اين جهان
كه ربايد عقل و هوشش را ز جان

غافلش سازد چو از روز حساب
گردد او فارغ ز پاداش و عقاب
كي بود گوشش بدهكار خطاب

نفس چون گردد چموش از خورد و خواب
كي توان امساك او اندر شتاب

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 263 *»

مبتلا گويا شود ديگر به الْق([228])
راكبش بي‏طاقت از آلام سَلْق([229])
جامه او هم سراسر پر ز عَلْق([230])

مي‏دود بيخود سوي ايذاء خلق
مي‏كشد جان را بسوي جلق و دلق

گردد او گرد هوسها روز و شب
خسته او هرگز نگردد زين طلب
تا در اين ره جان او آيد بلب

صدمه‏ها آيد بجانش زان سبب
كوفتد زان صدمه‏ها اندر تعب

بشنود سب و بسي لعنِ اَبوه
بگذرد هر جا همه گويند قِفوه
روبرو گردد ز هر سو با وجوه

چونكه آيند از فسادش در ستوه
خلق گرد آيند حتّي يَدْفعوه

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 264 *»

پس هجوم آرند بر او پير و جوان
عالم و جاهل قوي و ناتوان
هركسي با حربه‏اي خرد و گران

اوفتد بشكسته سر آزرده جان
خوار و زار و مفتضح اندر جهان

بعد از آن راحت دگر در اضطراب
زندگي هر لحظه‏اش بر او عذاب
نشنود ديگر سلامش را جواب

هوش‏دار و كم كن از تن خورد و خواب
تا نيفتي از چموشيّش بتاب

تيره كن روزش شوي تا روسفيد
جاي راحت شايدش رنج جديد
بايدت باشي تو با آن بس شديد

باز گفتم بلكه شد ذاتش پليد
از رياضت حاصلي نايد پديد

بس حذر كردم من از تن‏پروري
كردم آزرده تنم از هر دري
بستم از هر سو، رهم در خودسري

با وجود جوع و زخم و لاغري
كم نسازد يك سر جو از خري

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 265 *»

با همه رنج تن و آسيب و درد
كم غذائي ناتواني رنگ زرد
كرده خر اينك مرا از صحنه طرد

هاتف غيبم دگر الهام كرد
كز خري عاجز نيايد هيچ مرد

خر كجا و صحنه و عرض وجود
هرگز از تو انتظار اين نبود
كاين‏چنين عجزي كني زان وانمود

جان خود نتوان فداي خر نمود
چون نشد اصلاح خر بر نِه قيود

ديده‏اي مردم چه‏سان خر مي‏كَشند
با كتك او را به اصطبلش بَرَند
هر قدم او سر كشد او را زنند

گير افسار و در اصطبلش ببند
با غل و زنجير و پابند و كمند

چون شود با اين خشونت روبرو
او كجا ديگر نمايد آرزو
تا كند عرعر شتابد كو بكو

در به رويش بند و راحت شو ازو
جان خود را خر ز شرّ اين عدو

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 266 *»

كن فداي جان خود آن بدگهر
بدگهر را كي ادب بخشد ثمر
خواهي ار گردي تو آخر مفتخر

خر براي تو است ني تو بهر خر
جان خر بفروش و جان خويش خر

نفس بدگوهر چرا باشد امير
تا به كي باشي تو در دامش اسير
كن مهار و ره ز هر سويش بگير

چون نشد اصلاح اين نفس شرير
وز اذيّتهاش نتواني گزير

تا به كي مردم اذيّتها كشند
بار زحمتها ز نفس تو برند
روز و شب بر نفس تو نفرين كنند

افكنش در خانه و در را ببند
تا نباشد هيچ‏كس را زو گزند

چون نبيند بهر خود او مستند
تا نگه بر قيد و بندش افكند
قطع امّيد از نجات خود كند

هرچه خواهد بر هوا جُفته زند
دست و پاي خويش با دندان كند

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 267 *»

در شكنجه باشد او در روز و شب
هردم آيد از تعب جانش بلب
راحتي كي بيند آن راحت‏طلب

خويشتن را افكند اندر نَصَب
تا برآيد جانش از رنج و تعب

اي كه از اصلاح نفست نااميد
گشته‏اي ديگر پس از رنج شديد
چاره‏ات باشد همين امر سديد

تا شوي ايمن ز شرّ آن پليد
گر بميرد اي خوشا آن صبح عيد

خاطر خوش آن خرك از تو نبرد
غصه‏اش را هم كسي ديگر نخورد
مردن او شد تو را آغاز رشد

كف‏زنان و پاي‏كوبان گو بخلد
خر بمرد و خر بمرد و خر بمرد

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 268 *»

 

 

 

 

 

 

 

 

` مُردن دو مردن است: مردن اضطراري و مردن اختياري

` راه تحصيل مردن اختياري

` ظلّ شيخ، ذوالفقار حيدري است و نَفس، يهود خيبري است

` با مردن اختياري چشم حق‏بين باز مي‏شود

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 269 *»

ذاتي نفس دَني آزردن است
ني ز پُرخوردن و يا پُرخفتن است
راه درمانش زپا افتادن است

اين خر تن را دو نوعِ مردنست
اضطراري و اختياري اَحسن است

آن كه گردد عقل او بااقتدار
نفس سركش را نمايد او مهار
باختيار خود كُشد آن نابكار

گر بميرد اين خر تن ز اختيار
بهتر است از آنكه ميرد ز اضطرار

اختياري شيوه اهل دل است
آن كه اهل دل ازان كي غافل است
در طريقت لازم هر عامل است

اضطراري هركسي را حاصل است
هركه مرد از اختيار او كاملست

مد‌ّعي باشد در اين ره بس كثير
داده از كف اختيار و خود اسير
بل قتيل نفس و پندارد اَمير

نيست ممكن كشتن نفس شرير
جز به سيف اللّه يعني ظلّ پير

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 270 *»

آن كه سيف حق بود اندر وجود
بلكه او مرآت حق است در شهود
حق به او پيدا و او حق را نمود

ذوالفقار است او و نفست چون يهود
از دم او كي تواند جان ربود

ظلّ او باشد چو ظلّ داوري
گر تو را بر سر بيابي سروري
فرق نفست را به سيفش بردري

ور نباشد ذوالفقار حيدري
چون درآئي در مصاف خيبري

پرتو مهرش چو بر دل افكند
ذرّه‏سانت سوي بالا مي‏كَشد
ورنه نفست جانب سجّين رود

خود يَهودي بي‏هداي آن سند
خيبري كي خيبري را مي‏كُشد

بي‏هدايش كي زني در ره تو گام
در مسلمانيّ تو باشد كلام
شد تمامِ دين ولايش، والسلام

حيدري مي‏بايد اندر اين مقام
تا كشد نسل يهودان را تمام

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 271 *»

او چو حيدر گر كه با اويي عنود
شو مهيّاي هلاكت هرچه زود
كي تو را بخشد دگر دين تو سود

حيدر است آن شيخ و نفس تو يهود
حيدري بايد كه تا بكشد يهود

گر كه باجِد‌ّي تو در راه طلب
پس رياضت بايدت در روز و شب
ور كه بي‏شيخي نبيني جز تعب

كي خري بي‏رايضي گيرد ادب
رايضي مي‏بايدت از فضل رب

رايضي از خير و شر‌ّت باخبر
آشناتر از تو با تو اي پسر
از كجا يابي تو او را درگذر

جستن رايض نباشد شأن خر
كي ز خر آيد بغير از عرّ و عرّ

خر بجز خر رو به كس نا آورد
جز به خر هم هر خري دل نسپرد
خر گزيند خر ز خر، خر نگذرد

گر هزار انسان و حيوان بگذرد
خر بسوي هيچ‏يك زان ننگرد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 272 *»

گوييا بيند ز خر هم كمتري
هرچه بيند از بشر يا ديگري
ني كند حتي نگاه سرسري

تا از آنجا بگذرد مثلش خري
جُحر او را بو كند چون بنگري

يعني جز با خر مرا ني كار و بار
خر بود مقصود من در روزگار
اين خريّت شد ز هر خر آشكار

گر خري بيند به ره يك خرسوار
با سواره نبود او را هيچ كار

او چه داند او صبور است يا عجول
بي‏حيا باشد سواره يا خجول
او حفيظ است يا كه باشد او غفول

خر چه داند عالمست او يا جهول
حاكم است او يا رعيّت يا رسول

دارد او پيغام شادي يا عزا
باشد او افسرده حال و مبتلا
يا كه شاد است و ز هر غم او رها

از كجا مي‏آيد و سوي كجا
مي‏رود شاه است خود او يا گدا

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 273 *»

راه عادي مي‏رود خود آن سوار
يا كه مجبور است و باشد در فرار
خر چه داند اين جهات بي‏شمار

گر بدي بر اين خرك هم كس سوار
او بديدي آن سواره رهسپار

او خر بيچاره را فرمانده است
او خرك را هر طرف تازنده است
بيندش از مقصدي جوينده است

او بدانستي كه حُر يا بنده است
از كجا سوي كجا پوينده است

حال خر از بهر خر پس شد عيان
حال راكب بهر راكب بي‏بيان
با مَثَل يكسان مُمثّل را بدان

خر مثال تن بود راكب چو جان
تن كجا آگاه باشد از روان

عرصه هريك جدا شد بي‏سخن
عرصه جان سرّ و تن باشد عَلَن
كي علن شد آگه از سرّ گو به من

گر تو را جان بودي اندر اين بدن
او بديدي جان هركس را بتن

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 274 *»

هريكي را داده حق از جنسشان
مشعري تا هريكي بيند به آن
آنچه را در عرصه‏اش دارد مكان

تن نبيند غير تن جان غير جان
چشم تن تن‏بين و چشم جان روان

هريكي بر هرچه ديده افكند
مثل خود داند ورا زين مستند
حق نشايد ديدنش با اين سند

چشم حق بايد كه حق‏بيني كند
اعرفوا الله بالله از اين دم زند

چشم حق‏بين دلي گر واشود
او خدا بيند به هرجا واشود
حق به حق ديدن چنين معني شود

بر نبي كي جز نبي بينا شود
بر علي كي جز علي آگا شود

غير از اين ره را نباشد حاصلي
كس نبيند بهره گرچه خردلي
مدّعي گرچه بسي باشد ولي

خود ولي را كي شناسد جز ولي
هم دلي بايد كه بشناسد دلي

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 275 *»

هر جليسي شد مُسانخ با جليس
گرنه سنخيّت ز يكديگر حَبيس
كي رفيع مونس شدستي با خسيس

تا نباشد مُدرِك و مُدرَك جنيس
كي شود مُدرِك ابا مُدرَك انيس

مُدرِك ظاهر نيابد جز عيان
گركه مُدرِك سرّ بود يابد روان
درك اين هرگز نمي‏آيد از ان

تن ز ظاهر جان ز اسرار نهان
زين سبب تن كور شد از ديد جان

تن نبيند حُسن جان را در عَلَن
گرچه بيند حُسن ظاهر در بدن
حُسن جان را جان بيابد بي‏سخن

گر وزد باد عصوف كوه‏كن
جز غبار از وي نبيند چشم تن

عاشق از عشق نهان دلخون بود
گر ز سطح ظاهري بيرون بود
تن چه داند از چه او مجنون بود

گر از او پرسي كه دلبر چون بود
گويد او سيمين‏تن و گلگون بود

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 276 *»

تن چه داند ارزش آن خُلق و خوي
او شود با حُسن ظاهر روبروي
مي‏كند از خط و خالش جستجوي

چون نباشد مدركش جز رنگ و بوي
نايد اندر چشم او جز روي و موي

Z Z Z Z Z Z Z

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 277 *»

 

 

 

 

 

 

 

` بيان مضمون حديث و ذ كر تمثيل براي توضيح مطلب

` ديدن حقايق بحسب مضامين احاديث و بيان پرده‏هايي كه مانع ديدن حقايق است

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 278 *»

اختلاف ديده‏ها شد آشكار
زاختلاف ديده‏ها آمد ببار
يك نمونه آرمت از بي‏شمار

روح حق كرد از رهي روزي گذار
ديد آنجا جيفه‏اي افتاده خوار

همرهانش هريكي زان ره بجست
بوي گندش بيني هريك بخست
طبع انسان خود بخود از آن برست

هريك از اصحاب بيني را ببست
كين عجب مردار بدبويست و پست

شد بسي آزرده طبع آن فخام
ني دگر قادر بُدندي بر كلام
لحظه‏اي ناورده كس نزدش دوام

گفت روح‏الله ببينيد اين عظام
چون سفيد است و لطيف است و تمام

همرهانش را نبودي تاب ديد
كان عظامش تيره بودي يا سفيد
ليك آن روحي كه بُد روح اميد

نيك بود و نيك‏بين و نيك ديد
عيب دارش عيبجو گشت و رميد

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 279 *»

او كجا ديگر ببيند آن عظام
تا براند در مديح آن كلام
كار هريك شد دليل بر مرام

هركسي همجنس خود بيند مدام
چشم ناقص ناقص و كامل تمام

همچو روزن ديده‏ها بهر قلوب
ناظر از آنها قلوب اندر غيوب
پس ز دلها ديده‏ها را گر خطوب

چون به ظنّ بد بشد قلبي مشوب
حسنهاي خلق مي‏گردد عيوب

او دگر حُسني نمي‏دارد گمان
بدگماني پر نموده چشم آن
عكس آن را هم خلاف آن بدان

چون به حسن ظن ببيني در جهان
عيبها حسن آيدت در چشم جان

تو بجز حسني نمي‏داري گمان
كي تو عيبي را ببيني در عيان
اين دو حالت را ز تمثيلي بخوان

گفت خواجه بنده‏اش را كاي فلان
اين طلب را رو بگير از آن جوان

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 280 *»

گو به او با تندي و چهرِ عبوس
اي ز خلف وعده تو صد فسوس
اي ز تو بهتر يهودي يا مجوس

رفت و آمد باز بعد از خاكبوس
گفت اين مسكين ندارد يك فلوس

مهلتش ده باشد او با آبرو
گر شوي با او دمي خود روبرو
بگذري از حق خود بي‏گفتگو

مُعسر است و نيك نبود زجر او
چون كنم چون نبودش آبي به جو

گركه بودم مالك اين زرّ و سيم
مي‏گذشتم من ز دين اين غريم
مي‏سزد بر او ترحّم اي كريم

خواجه چون بود از قضا مردي حكيم
گفت بي‏چيزي تو را كرده رحيم

اينكه دل از كف برايش داده‏اي
ره به حال او ز حالت برده‏اي
مثل خود ديدي غمش را خورده‏اي

تو به چشم بي‏فلوسي ديده‏اي
زين سبب با او مدارا كرده‏اي

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 281 *»

ذمّه‏اش گرديده ما را چون رهين([231])
باشد او در نزد ما اينك كِهين([232])
بهر اين كارم تو مي‏باشي بِهين([233])

چند درهم دادش و گفتا كه هين
رو طلب را گير از ان مرد مهين

مطمئن از نقشه خود خواجه بود
عاقبت در پيش او جز اين نبود
ديدِ ديگر آن دراهمها گشود

رفت و هرچند آن جوان آرم نمود
آن دراهم حُسن ظنّ او ربود

طور ديگر گفتگو با او بُدَش
گفته‏هاي وي چو باور نامدش
با بسي شد‌ّت مقابل آمدش

گفت كِبْوَدْ آن كه درهم نبودش
وام را با ضرب و ظِنّه بستدش

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 282 *»

آن دراهم ريشه رحمت بُريد
پرده عفت ز گفتارش دريد
خواجه با درهم دل او را خريد

چون بچشم مال سويش بنگريد
حسن ظنّ فقر از قلبش پريد

هركه را هر خصلتي برجاستي
در قضاوتهاي او پيداستي
زان صفت افعال او گوياستي

اين صفتها همچو عينكهاستي
ديده از هر عينكي بيناستي

گر نباشد اين حُجُب بيند اَوَد
اين بشر هرجا كه مي‏خواهد رود
هرچه را خواهد ببيند مي‏شود؟!

رنگ اشيا رنگ عينكها بود
ديده‏ات از اين حجب بينا شود

داني ادراك تو كي باشد صواب
باشدت از حق يكي فصل‏الخطاب
ورنه مي‏بيني سرابي را تو آب

چونكه شد محجوب اندر آن حجاب
رنگ اصلي مي‏رود اندر غياب

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 283 *»

بهر اَشيا گر كه داني صانعي
از چه‏رو بر درك ظاهر قانعي
«واقعيت» شد كلام شايعي

مي‏كند انكار رنگ واقعي
آن كه عينك گشت او را مانعي

ظاهراً دانا ولي لايعلمون
باخرد اَمّا فَهُمْ لايعقلون
جمله گمراهند و هُمْ لايهتدون

چشمشان بينا ولي لايبصرون
گوششان شنوا ولي لايسمعون

تشنه‏اند و گرد آبي بس اُجاج
مختلف سرگشته‏اند اندر فجاج
تيره دلها همچو از دوده زجاج

زانكه بگرفتند عينك از لجاج
يافت محسوسات ايشان اعوجاج

مستحق گشتند از حق طعن و دق
تيره‏دل زانكار خود همچون غسق
ديده‏شان داده ز دست گويي رَمَق

محتجب گشتند از ادراك حق
چون ز لج بر چشمشان بودي طبق

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 284 *»

كي چنين چشمي ببيند اندكي
از حقايقها كه دارد نازكي
مختلفها را كجا بيند يكي

آن كه نبود بر دو چشمش عينكي
صورت واقع ببيند بيشكي

درك او برتر رود از حد‌ّ عام
در وراء پرده‏ها سازد مقام
آورد گاهي ازان رُتبت پيام

چونكه با عينك شنود از او كلام
كرد تأويلش چو ديدش ناتمام

شد مجازي آنچه را او كافته([234])
واقعيت آنچه اين خود بافته
بي‏جهت نبود كزان رخ تافته

آن كه عينك از طبيعت يافته
گفت  «تب» از خلط عينك تافته

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 285 *»

در طبيعت چونكه بُد او را مقام
ديد از خلطش مر آن را هم قوام
گفت باشد اين عرض را كي دوام

آن يكي ديدش زني كبّاسه نام
اُمّ ملدم كنيتش صاحب كلام

در حضورش امّ ملدم بَرده بود
در جوابش از دل و جان مي‏سرود
جمله «لبّيك» را پس آن ودود

روبروي او تكلّم مي‏نمود
چونكه بر ادراك او پرده نبود

باخبر بودي ز كار و بار او
آگه از خَلق وي و از خُلق و خو
عارض عبداللهي؟ گو از چه رو

محتجب تأويل كرد اين گفتگو
چون نمي‏ديد امّ ملدم روبرو

گفت باشد اين مجازي در مقام
كي عرض باشد بمانند اَنام
گفتگو با او نشايد از امام

آن يكي قرآن را ديدي كلام
آن يكي ديدي مر او را چون غلام

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 286 *»

باشدش گوش و دو چشم و هم زبان
قاري خود را شناسد بي‌گمان
رُبَّ تال را تو در وصفش بخوان

آن يکي ديدي زمين و آسمان
آن يکي ديدش عجوزي چون زنان

بر تنش کرده لباس از پرنيان
ناز و غنجش شيوه ليلاوشان
بهر دلها در کَفَش تير و کمان

مرگ را ديد آن يکي از هاق جان
آن يکش مي‌ديد شخصي را عيان

باشد او را هيبتي بي‌حد  عظيم
بيند او را گر کسي از خوف و بيم
هرکه باشد گردد آن آن دل دو نيم

آن يکي ديدي منافق را بهيم
آن يکي ديدي به او وجهي کريم

از دل و جان خواهد از او التفات
راه او پويد به سر از اين جهات
از وفا گويد ورا جانم فدات

آن يکي کفار را ديدي نبات
آن يکي بيند عَليٰ خير الصفات

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 287 *»

نزد آنها جويد از جهلش مراد
دل به آنها بسپرد آن كج نهاد
جز ره آنها نبيند با سداد

آن يكي فسّاق را ديدي جماد
آن يكي ديديش از اهل وداد

همنشينش مي‏شود عمري حُسوم([235])
بر عطايش ديده از باب عُسوم([236])
مي‏نهد بهرش ز مال خود قسوم([237])

آن يكي اعمال را ديدي جسوم
آن يكي ديديش اعراض و رسوم

بگذرم از گفتگو در كائنات
طرز ديدنهاي حق و بي‏ثبات
گويم از عرفان اين افراد مات

آن يكي گويد نبينم غير ذات
آن يكي گويد نبينم جز صفات

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 288 *»

مي‏زند آن يك برآن يك طعن و دق
گيرد آن از آن خطاي ماسبق
گويد آن باشد طريق من اَدَقّ

آن يكي نايد به چشمش غير حق
آن يكي گويد نبينم جز طبق

ديده‏اي بيند سرابي جاي آب
ديده‏اي هرگز نبيند او سراب
مختلف انديشه‏ها شد زين حساب

هركه را ادراك باشد بي‏نقاب
باطن اشيا ببيند بي‏حجاب

بشنود گوشش بس الهام سروش
گرچه از گفتن همي باشد خموش
آگه از اسرار و ليكن پرده‏پوش

پرده هركس را بود بر چشم و گوش
منصبغ گردد از او ادراك و هوش

گرچه باشد دقّتش از حدّ به‌در
مو شكافد در علوم بي‏شمر
صد چو بونصرش چو شاگردي به‏بَر

نايد از اشياش رنگي درنظر
جز همان صبغي كه دارد در بصر

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 289 *»

سازدش پرده به رنگ خود اسير
آفت فكرت شد آن و بس خطير
پرده‏در بايد شود ديد بصير

پرده‏ها باشد ز انواع كثير
پرده عادات و طبع ناگزير

پرده‏اي از غلظت آن بس عجب
اكثر مردم از آنند در تعب
گرم رنگش جمله‏اند در روز و شب

پرده ناموس و شهوات و غضب
پرده آلات و آلات سبب

پرده‏هايي بس غليظ و پُر وَبال
مرد و زن زان پرده‏ها در انفعال
تا دم رفتن نمي‏يابد زوال

پرده‏هاي جسم و اعراض و مثال
پرده‏هاي جوهر و طبع و خيال

هريكي را هم بود بي‏حدّ جهات
اندكي زين پرده‏ها يابند نجات
گويمت برتر كني گر التفات

پرده عقل و فؤاد است و حيات
پرده اسم و مسمّي و صفات

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 290 *»

هريكي را رنگي همچون ماسبق
گرچه باشد آن كه بالاتر اَدق
منصبغ زان درك تو بر يك نسق

مجملاً هرچت كه باشد غير حق
پرده است و هست بر چشمت طبق

تيره از رنگش كند ابصار را
محتجب سازد ز تو آن يار را
مي‏نماياند به تو اغيار را

تا نسازي هتك اين استار را
كي تواني ديد آن اسرار را

Z Z Z Z Z Z Z

 

به برکت عنايات خاصه وليّ عصر، حجّت زمان، بقيّة الله في ارضه

حضرت حجة بن الحسن العسکري صلوات الله عليه

و علي آبائه الطاهرين و عجل الله تعالي فرجه الشريف

تخميس مثنوي آقاي‌ مرحوم ‌کرماني/ پايان پذيرفت.

حامداً مصلياً مستغفراً

غمين

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 291 *»

فهرست

ديوارها موش دارند موش‌ها گوش دارند ٭ پريشاني مقال نشان پريشاني حال است ………………………………………………………………………………………………………………………..7 ـ2
بازگشت به داستان موسي7 و يوشع7 ٭ رسيدن ماهي شور ٭ تأويل ماهي و آب حيات ٭ آگاه در راه طلب گمراه نيست ٭ ناآگاه را دليلي مقصدنما ضرور است …………………………………………………………………………………………….. 18ـ 8

تأخير در مثنوي و قبض حق تعالي ٭ قبض و بسط ما از ديگري است ٭ سرّ قبض و بسط الهي …………………………………………………………………………………………29ـ 19

بيان حقيقت قبض و بسط الهي و اسرار و نتايج آن دو در زندگي بندگان خدا ٭ در دنيا نزد اولياء، قبض محبوب‌تر از بسط الهي است ٭ ذکر حديثي شاهد بر مطلب …………………………………………………………………………………………46ـ30

استمداد براي بسط‌هاي معنوي ٭ اِمدادهاي غيبيه در بسط مثنوي ٭ سپاسگزاري و تنزيه ٭ توصيف و تمجيد …………………………………………………….55 ـ47

رسيدن موسي و يوشع8 به آب حيات و زنده شدن ماهي ٭ ديدن خضر7 را که به پشت خوابيده و تفسير و تأويل اين‌گونه خوابيدن

 

تشاکل ظاهر با باطن ٭ نقل حديثي شاهد بر مطلب ٭ داستاني در فايده تشبه به نيکان …………………………………………………………………………………………………………….77ـ56

احساس کردن موسي7 خستگي راه را پس از گذشتن از مقصد ٭ سالک تا در حيز خود در سلوک است خستگي ندارد ٭ خستگي سالک نشان آنست که در غير حيّز خود در حرکت است ٭ سرّ آن‌که عمل را تکليف ناميده‌اند ٭ ميزان و سنجش کُره و ميل انسان ٭ نقش عشق در رفع زحمت سلوک ……………………………………………………………………………………………….94ـ 78

باخبر شدن موسي7 که از مقصد گذشته و برگشتن او به سوي خضر7………………………………………………………………………………………………………………….. 98ـ 95

محاکمه حکماء و متکلمان در مستبد شدن به آراء خود در معرفت حق‌تعالي ……………………………………………………………………………………………………………….. 108ـ 99

طريق معرفت حق تعالي در نزد اهل توحيد …………………………………………115ـ 109

مقايسه بين ايمان اهل معرفت و ايمان ديگران ………………………………………120ـ116

بيان معرفت شهودي ………………………………………………………………………………………….127ـ121

داستان زاهد رياکار ٭ بيان نفاق و منافق ٭ منافقان صدر اسلام ……………144ـ 128

حالت زاهد بلخي ٭ تاجر ظاهربين بلخي ٭ زوجه زيبا و عفيفه تاجر ٭ تاجر در حالت مرض موت ٭ مردمان قدر زندگان را نمي‌دانند و

ستايشگر مردگانند ………………………………………………………………………………………….159ـ 145

تاجر بلخي در حال شدت بيماري و گفتگوي اَقارب او با او ٭ هر زمان باشد اجل خواهد رسيد و از اين جهان فاني بايد رفت ٭ زندگاني به هر شکلي مي‌گذرد و عاقبت رفتن از اين دنيا است ٭ رفتن به قبرستان و عبرت گرفتن از رفتگان ………………………………………………………………………………………………….173ـ160

نااميدي تاجر از زندگي و بي‌اعتمادي او به اقاربش ٭ وصيت او به زاهد و اباء زاهد از پذيرش ٭ اصرار تاجر و پذيرفتن زاهد ٭ مردن تاجر و فريفته‌شدن زاهد به زوجه او ٭ گفتگوي زاهد و زوجه تاجر …………………………………..196ـ174

فتنه اهل رأي در دين ٭ شکوه به پيشگاه حجت زمان7 ٭ استدعاء ظهور و بيان نورانيت انسان در دوره ظهور ٭ هويدا شدن سرّ وحدت و نمودار شدن حکمت حق‌تعالي در تدبير عالم ………………………………………………………213ـ197

توصيف نفس بشري با صرف‌نظر از آن نورانيتي که دوره ظهور برايش فراهم مي‌شود ٭ تمثيلي عبرت‌انگيز براي توضيح مطلب ……………………………… 233ـ214

توصيف نفوس نوراني و بيان حالات آنها ٭ قضاوت ديگران درباره ايشان و قياس کردن حالت ايشان را به حالت خود ٭ جان حيواني خانه‌اي است براي جان ايماني …………………………………………………………………………………………………251ـ234

تمثيل عقل و نفس به راکب و مرکوب ٭ نتيجه اِرخاء عنان نفس …………..259 ـ252

اگر چموشي نفس از خوردن و خوابيدن باشد، با رياضت آن را بايد اصلاح کرد ٭ و اگر از پليدي نفس باشد با مردن اختياري بايد آن را اصلاح نمود …………………………………………………………………………………………………………267ـ260

مُردن دو مردن است: مردن اضطراري و مردن اختياري ٭ راه تحصيل مردن اختياري ٭ ظل شيخ، ذوالفقار حيدري است و نفس، يهود خيبري است ٭ با مردن اختياري چشم حق‌بين باز مي‌شود ……………………………………………276ـ 268

بيان مضمون حديث و ذکر تمثيل براي توضيح مطلب ٭ ديدن حقايق به حسب مضامين احاديث و بيان پرده‌هايي که مانع ديدن حقايق است ……………………………………………………………………………………………………. 290ـ277

فهرست کتاب …………………………………………………………………………………………………….294ـ 291

فهرست آيات ……………………………………………………………………………………………………..298ـ 295

فهرست احاديث ………………………………………………………………………………………………..302ـ 299

کشف الابيات ……………………………………………………………………………………………………….345ـ303

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 295 *»

فهرست

 

آيات و احاديث

 

 

 

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 296 *»

آيات

 

جلد صفحه موضوع سوره آيه
1 225 احسن التقويم را مصداق شد تين 4
1 108 احسن التقويم شد او را اثر تين 4
1 218 اشقيا را جاي داد اندر شمال واقعه 41
2 245 «اعبدوني» گر تو را ايمان بود يس 61
2 39 اعتنايي حق ندارد با شما فرقان 77
1 344 امره ان شاء شيئاً کن فکان يس 82
2 192 «انکحوا» از قول حق گفته نبي نساء 3
2 123 «اَوَلم يکفِ بربّک» تا شنيد فصّلت 53
2 262 اين نفوس گمره‌ترند از اين دواب اعراف 179
2 143 آن لعين گفتش منم از ناصحان اعراف 21
1 89 آن يکي گفتي اساطير قديم انعام 25
1 253 با وجود «فوق ذي‌علم عليم» يوسف 76
1 47 بارش رحمت همه از مزن توست واقعه 69
2 133 باشد از شرک جلي بدتر نفاق نساء 145
2 153 «بالکفور» وصف الانسان اتي شوري 48
2 193 بر تو هم امر «تعاون» مفترض مائده 2
1 88 بعثتش بر ماسوي از انس و جان فرقان 1
1 265 چون‌که دست اوليا دست حق است فتح 10
2 9 چون‌که موسي7 با رفيقش در سفر کهف 60

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 297 *»

جلد صفحه موضوع سوره آيه
1 171 حق چو باشد اقرب از حبل الوريد ق 16
1 333 خواند يوشع را که اي نيکو رفيق کهف 60
2 63 خوانده ايشان را حق اصحاب يمين واقعه 27
1 340 «رب يسّر لي» مداوم مي‌سرود طه 26
2 231 زين سبب «لاترکنوا» فرموده حق هود 113
2 40 شد بهاران در کلام کردگار عنکبوت 63
2 270 شد تمام دين ولايش، و السلام مائده 3
1 218 شد يمين نام اميرالمؤمنين7 واقعة 27
2 247 صم و بکم و عمي باشد وصفشان بقره 18
2 283 ظاهراً دانا ولي «لايعلمون» اعراف 179
2 68 عاقبت هم پس، «لهم سوء الحساب» رعد 18
1 49 عود ما چون بدء ما هم سوي تو اعراف 29
1 49 عود ما چون بدء ما هم سوي تو انبياء 104
2 249 غافلان خوانده است حق انعام را اعراف 179
2 28 غير احسان چيست احسان را جزا رحمن 60
1 127 قريه ظاهر چو او پس راه اوست سبأ 18
2 244 کبر ورزيد او ز امر کردگار بقره 34
1 343 گر شود شيطان به رزمش با دو کون انفال 48
2 194 گرچه باشد «عدّه» در نص کتاب طلاق 1
1 220 گرنه دست مصطفي دست خداست فتح 10
2 243 گفت: آدم از گِل و من زاتشم اعراف 12
1 87 گفته حق «مايعبأ … لولا دعا …» فرقان 77
2 64 گو به امت گر شما را حب يار ‌آل‌عمران 31

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 298 *»

جلد صفحه موضوع سوره آيه
1 155 لب گشادند از جسارت کي اله بقره 30
1 143 «لن تراني» را «تري» گردد بدل اعراف 143
1 149 «ليس بعد الحق» چون «الا الضلال» يونس 32
1 339 «ليس للانسان الا …» را نيوش نجم 39
2 91 ما که گفتيم الخبيث و النجيب نور 26
1 155 ما همه تسبيح و تقديست کنيم بقره 30
1 220 «مارميت اذ رميت» آمد گوا انفال 17
1 165 مي‌سزد عبرت گرفتن از پدر اعراف 27
1 68 نور او را مي‌توان در جلوه ديد نور 35
2 191 نهي «لاتلقوا» همين جا جاي اوست بقره 195
1 144 وحي آمد از خداوند عليم بقره 30
1 219 هرکه گويد دست حق مغلول بود مائده 64
1 212 همچو آن فرعونيان کفرکيش طه 70
1 182 ياد کن از داستان نخل طور قصص 30
1 164 ياد کن از قصه موسي و طور اعراف 143

 

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 299 *»

روايات

 

جلد صفحه موضوع کتاب صفحه
2 41 از تواضع رفعتش آمد جزا بحارالانوار ج 75 122
2 90 از چه بُد اکراهت از ديدار من بحارالانوار ج 6 129
1 140 از زمين چون جان‌بن‌جان پاک شد بحارالانوار ج 11 104
1 218 اشقيا را جاي داد اندر شمال تفسير البرهان ج 4 281
1 114 «اطفئوا نور السراجِ» چون دميد کلمات مکنونه 30
2 274 «اعرفوا الله بالله» از اين دم زند بحارالانوار ج 25 141
2 191 الضرورات تبيح ما حُظر بحارالانوار ج 110 107
1 75 «انما الاعمال بالنيات» خوان مصباح الشريعة في النيــة
2 141 او قسيم دوزخ است و هم بهشت بحارالانوار ج 39 206
2 164 اين جهان باشد سراي کاروان بحارالانوار ج 73 119
2 269 اين خر تن را دو نوعِ مردنست بحارالانوار ج 72 59
1 313 آتش «احببت ان اعرف» فروخت بحارالانوار ج 87 199
1 211 آن شنيدستي که شاه انس و جان بحارالانوار ج 5 159
1 162 آن شنيدستي که شد از جور باد لمعات عراقي 75
2 211 آن نبي گفت اي خداي لايزال([238]) بحارالانوار ج 12 346
2 285 آن يکي ديدش زني کبّاسه نام بحارالانوار ج 44 183
1 70 با که بنشينيم اي روح خدا اصول کافي ج 1 39
2 26 بندگي کُنهش ربوبيت بود مصباح الشريعة في العبودية

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 300 *»

جلد صفحه موضوع کتاب صفحه
2 26 بنده گردد حکمران کن فکان بحارالانوار ج 93 376
2 70 بي‌علي7 با مشکلي يا گفتگو بحارالانوار ج 40 149
2 57 پس روان گشتند زانجا با شتاب بحارالانوار ج 13 278
1 91 پند از «انظر الي ما قال» گير غررالحکم و دررالکلم 361
2 173 تا نباشي جزء «الناس نيام» بحارالانوار ج 73 39
2 67 تا نپوشند از لباس دشمنان مستدرک‌ الوسائل ج 16 208
1 281 تا نکردي خدمت خضر و شعيب8 بحارالانوار ج 13 278
2 44 جبرئيل آمد به نزد مصطفي9 بحارالانوار ج 70 318
1 89 چار تن از او هدايت يافتند بحارالانوار ج 28 239
1 222 چون بديع فطرتش سجاد7 خواند بحارالانوار ج 85 216
1 167 چون ملائک از ادب خارج شدند بحارالانوار ج 11 104
1 193 چون ملائک سوي آن بيت آمدند بحارالانوار ج 11 104
1 254 چون‌که ايمان عين حب اولياست بحارالانوار ج 67 52
1 240 چون‌که دين آن روح عليين مقام بحارالانوار ج 11 108
2 9 چون‌که موسي7 با رفيقش در سفر بحارالانوار ج 13 278
2 96 چون‌که موسي7 طالب آن مرد بود بحارالانوار ج 13 278
2 136 حال آنها را حکيمي در مثال بحارالانوار ج 78 402
1 276 حب نيکويان اَبا بغض بدان بحارالانوار ج 69 241
2 39 حق بود در نزد قلب منکسر بحارالانوار ج 73 157
1 171 خانه‌اي در چارمين چرخ آفريد بحارالانوار ج 11 110
1 341 خواند يوشع را که اينک اي فتي بحارالانوار ج 13 278
1 83 دُرّ «لاجبر و لاتفويض» سفت بحارالانوار ج 5 12
1 207 در برِ «عبدي اَطعني» گشته سمع بحارالانوار ج 93 376
1 345 در حديث قدسي آمد کي عبيد بحارالانوار ج 93 376
1 158 دور گرديد از حيال عرش من بحارالانوار ج 11 104

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 301 *»

جلد صفحه موضوع کتاب صفحه
1 305 راه کوي خضر7 را بگرفت پيش بحارالانوار ج 13 278
2 286 «رُبّ تال» را تو در وصفش بخوان بحارالانوار ج 92 184
2 278 روح حق کرد از رهي روزي گذار بحارالانوار ج 14 327
1 75 «روحک من روحي يا آدم» گواست اصول کافي ج 2 9
1 220 زانکه حق را شد به حق قائم مقام بحارالانوار ج 97 113
1 265 زين جهت شد وصف مؤمن «ممتحن» بحارالانوار ج 26 6
1 248 زين عجبتر آن‌که چون وقت رحيل بحارالانوار ج 11 108
1 218 شد يمين نام اميرالمؤمنين7 تفسير البرهان ج 4 403
1 182 ظاهر از نخله بر آن محبور بود بحارالانوار ج 94 196
1 318 عشق چبود؟ گفت نار سوزناک مصباح الشريعة في حب اللّـه
1 103 «فسخ عزم» و «نقض هم» ما نشان بحارالانوار ج 3 42و49
1 199 قائل تفويض گبر امت است بحارالانوار ج 5 6
2 205 «کنت کنزاً» را نمايد آشکار بحارالانوار ج 87 199
1 54 کور باد آن چشم کو رويت نديد بحارالانوار ج 98 226
2 123 کور باد آن چشم کو وي را نديد بحارالانوار ج 98 226
1 321 که خدا فرمود از الطاف خويش اصول کافي ج 2 352
1 307 که مرا باشد اَبا حق حالها کلمات مکنونه 114
1 250 گوش کن از قصه خضر و کليم8 بحارالانوار ج 13 278
2 118 گوييا باور نگرديدت بَدا بحارالانوار ج 4 107
2 191 لا ضرار حکم عام مستمر بحارالانوار ج 2 276
1 78 لايق نار است ذم او را سپاس بحارالانوار ج 32 11
2 140 مجتمع گشتند در منع ولي7 بحارالانوار ج 28 179
2 206 محو سازد از جهان موهوم را کلمات مکنونه 30
1 112 مرجع ما جملگي وصف است و بس کشکول شيخ مرحوم ج 2 476
1 82 معني «لاجبر …» را بشنو تو هين بحارالانوار ج 5 12

 

«* نواي‌ غمين دفتر 10 صفحه 302 *»

جلد صفحه موضوع کتاب صفحه
1 152 «من راني» را «رأي الحق» شد عديد بحارالانوار ج 61 235
1 225 مي‌دويد ابليس و مي‌گفت اين کلام بحارالانوار ج 11 141
1 157 مي‌کنم دور از زمين نسناس را بحارالانوار ج 11 104
1 155 مي‌کني اندر زمين خلقي تباه بحارالانوار ج 11 103
1 253 نام آن شد عُجب در نص خبر بحارالانوار ج 13 278
1 54 نيست نوري غير نور روي تو بحارالانوار ج 90 204
1 307 وان گر گفتا به صادق7 کاي امام بحارالانوار ج 46 258
1 222 وحي آمد از خداوند جليل بحارالانوار ج 11 104
1 280 وحي آمد از خداوند عليم بحارالانوار ج 13 278
2 75 ور صنم سازيش مي‌گردد خبيث بحارالانوار ج 18 94
2 70 ور نمي‌بودي علي7 بودم هلاک بحارالانوار ج 40 229
2 57 وردشان «حيّ علي خير العمل» وسائل الشيعة ج 4 643
1 213 هر دو دستش را تو دست راست دان بحارالانوار ج 48 119
1 226 هر که خود خالص کند يک اربعين بحارالانوار ج 70 242
2 233 هر که همّش روز و شب اشکم بود غررالحکم و دررالکلم 641
1 164 هرکه پا از حد خود بيرون نهد بحارالانوار ج 75 68
1 214 همچو ابليس لعين کز، جان بدي بحارالانوار ج 11 139
1 164 همچو بوذر کو اگر مخبر شدي بحارالانوار ج 22 343
1 276 هيچ عصيان نيست با ايمان مضر بحارالانوار ج 39 248
1 164 ياد کن از قصه موسي و طور تفسير البرهان ج 2 34

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اول بيت جلد صفحه
حرف آ
آب پنهان و 1 111
آب چون باد 1 113
آب را بگذار 1 112
آب نيسان در 2 54
آبهاي امتحان 2 11
آتش اَحْبَبتُ 1 313
آتش از شوق 1 43
آتش اندر هر مكان 1 318
آتشت از مشرق 1 123
آتشت ني آتش 1 122
آتشش در قلب 1 317
آتش شوق تو 1 41
آتش عشق است 1 315
آتشي باشد 1 191
آتشي در دهر 1 174
آتشي زان دم 1 122
آتشي كافتاده اندر 1 191
آرم او را 1 322
آسمانها در 1 43
آسمانها گشته در 2 213
آشكارا ساخت 1 211
آشكارا كُن يد بيضاي 2 202
آفتاب است او 1 287
آفتاب عفوَت ار 1 169
اول بيت جلد صفحه
آفتابي ليك 2 60
آدم الهامم 2 253
آمد او تا طعمه‌تان 2 141
آمدم سرّي 1 215
آن‌ِ اول 1 284
آن پسر زد دست 2 228
آن ثوابي 1 274
آن جمالش بود 2 37
آن چنان آمد 1 250
آنچنان باشد 1 206
آنچنان كردش كه 1 306
آنچنان گويند 2 129
آنچه آيد از نكو 1 73
آنچه از آن نام 1 111
آنچه از خو شد 2 89
آنچه خواهد مي‌ستاند 1 300
آنچه ما گوئيم 2 188
آنچه مي‌بيني تو از 1 134
آنچه مي‌بيني ظهور يار 2 122
آن دگر گفتي كه از 2 139
آن دگر گفتي كه اين 1 59
آن دگر گفتي كه بيهوده 1 63
آن دگر گفتي كه ديدم 1 61
آن رهي جو كه 1 150
آن زمين كز عشب 2 113
اول بيت جلد صفحه
آن سخن پاينده 2 77
آنش از چوب 2 256
آن شنيدستي تو 1 58
آن شنيدستي ز قول 1 226
آن شنيدستي كه اصحاب مسيح 1 70
آن شنيدستي كه اندر فهم آب 1 58
آن شنيدستي كه اندر ماسبق 1 259
آن شنيدستي كه شاه 1 211
آن شنيدستي كه شد از 1 162
آن صفتهاي نهاني 1 262
آن عفيفه اين 2 186
آن عفيفه يك كنيزي 2 178
آنقدر ديديم 1 60
آنكه از خود 1 337
آنكه از سرخي 1 337
آنكه اندر كوچه 2 17
آنكه او از 1 336
آنكه او را اشتياق 1 336
آنكه او را تشنگي 1 335
آنكه باشد تشنه 1 335
آنكه بر وضع 2 215
آنكه عينك از 2 289
آنكه نبود بر 2 289
آنكه يكسر سوي 2 13
آن گنه كز 1 274
اول بيت جلد صفحه
آن لعين در 2 134
آن مرارت 2 88
آن مكاني 2 106
آن نبي گفت 2 211
آن وحيد صف‌شكن 1 343
آن همانا صحبت 1 59
آن يكي اعمال را 2 287
آن يكي خنجر زند 2 256
آن يكي دشنام گويد 2 255
آن يكي ديدش زني 2 285
آن يكي ديدي زمين 2 286
آن يكي ديدي منافق 2 286
آن يكي فساق 2 287
آن يكي قرآن 2 285
آن يكي كفار را 2 286
آن يكي گفتي اساطير 1 89
آن يكي گفتي خلافت 2 139
آن يكي گويد بُدم شاهي 2 168
آن يكي گويد بُدم ماهي 2 170
آن يكي گويد خدا و 1 52
آن يكي گويد كه رفتم 2 170
آن يكي گويد كه من بودم 2 171
آن يكي گويد كه من زارع 2 171
آن يكي گويد كه هستم 2 221
آن يكي گويد نبينم 2 287
اول بيت جلد صفحه
آن يكي مي‌گفت 2 161
آن يكي نالد كه 2 222
آن يكي نالد كه خيكم 2 222
آن يكي نايد به چشمش 2 288
آوريدي سوي 2 244
آه سرد از دل 1 185
آيد از او ناله‌هاي 1 123
آيد از غيبش 2 38
آيد از غيبم مدد 1 91
آينه تا صاف 1 227
آينه تا صافي و 2 112
آينة دل صاف 2 114
آينه گيرد براي 1 141
حرف ا
اتّباع انبيا 2 63
اتّباع ملحدين 2 63
اتّباع من به ظاهر 2 65
اتّباع من كنيد 2 64
اتفاق ار يك 2 130
اتفاقاً روزي 2 182
احسن التقويم 1 108
اختلاف آمد 2 111
اختلافي در ميان 1 96
اختيار حرمت 2 188
اختيارش جسم 1 200
اول بيت جلد صفحه
ادعا كردند 1 167
اربعين سري است 1 226
ارتياضت كمترك 2 226
از براي حفظ 2 192
از پدر ارثي نبرده 2 132
از پي احضار آن 2 176
از تسلسل گاه 2 100
از تو آرم جمله پيغمبران 1 196
از تو آرم جمله كفار را 1 197
از جماد و از نبات 1 88
از چه اينسان 1 186
از چه بايد ما 2 250
از چه بُد اكراهت 2 90
از چه بُد جز اينكه 2 91
از حرارت جمله 1 314
از حريصان كي 1 68
از خطا خوانند 1 41
از خفايايِ امور 1 61
از خودي بگذشته 1 179
از رطوبات معاصي 1 297
از ريا تا كي 2 126
از زمين چون جان 1 140
از شعف نشناختي 1 305
از صيام روزي 2 85
از عبادتهاي محض 2 194
اول بيت جلد صفحه
از عذاب من 1 157
از علوم حق بود 2 235
از فرايض نفس ما 2 190
از فروغ او 1 325
از كجا مي‌آيد 2 272
از كرم بنما 1 96
از مثال و از 2 207
از مقام قرب حق 1 167
از من اين ترجيع 1 187
از منجم اختر و 1 65
از مهندس كور 1 84
از نگاهي كار من 1 330
از وجود ما 1 100
از وساوس سينه‌اش 1 289
اسب لاغر بايد 1 227
استعاذه برد 1 194
اشقيا را جاي 1 218
اشك جاري 1 300
اصل شد 2 189
اصلهايي چند 2 188
اصل هر موجود 1 82
اضطراري هر كسي 2 269
اعبدوني گر تو را 2 245
افكند اشجار را 2 36
افكنش در خانه و 2 266
اول بيت جلد صفحه
اقربا بر گرد او 2 150
اكل ايشان 2 236
امتحان اوليا 1 266
امتياز هر كسي 1 339
امر بهر «فرض» 2 193
امر شد تا باد را 1 163
امر «مطلق» باشد 2 194
امرهُ ان‌شاء 1 344
انبيا از اين سبب 2 113
انبيا مرآت اوصاف 1 252
اندرين ره كس 1 286
اندرين ره مشعل 1 286
انكحوا از قول 2 192
او بدانستي كه 2 273
او براند نام 1 111
او بزد بر دامنش 2 180
او بگفتا رحم 2 180
او بود مستور 1 340
او چو قلب است 1 127
او چو ما هم 2 251
اوست پيدا از خفا 2 122
اوست پيدا از وجودم 1 310
اوست پيداتر 1 310
اوست خانه من 1 147
اوست ما و ما همه 1 307
اول بيت جلد صفحه
اوست محتاج عطاي 2 37
اوصيا را پاك 1 157
او ضعيف و 2 88
اوفتد بشكسته 2 264
اوليا را كارها 1 216
او نباشد او 1 72
او وحيد و 1 343
اهل دنيا 1 298
اهل ظاهر 2 246
اهل نسيان 1 68
اهل وحدت 2 103
اي امير منتظر 2 199
اي انيس و مونس 1 118
اي برادر هوش 2 92
اي بسا آلوده 1 209
اي بسا آن شخص 1 213
اي بسا اخلاق خوش 1 264
اي بسا با چشم 2 247
اي بسا تائب ز بي 1 264
اي بسا خوابيده بر 1 265
اي بسا داري كه 2 247
اي بسا صلحي كه از 1 263
اي بسا عصيان كه 1 273
اي بسا كاري كز 1 216
اي بسا مستوره 1 263
اول بيت جلد صفحه
اي بسا معزول 1 264
اي بسا مؤمن 1 211
اي جليس و همدم 1 329
اي جمال الدين 1 327
اي جهان جان و 1 121
اي خدا ساكن كن 2 7
اي خنك آن 1 299
اي خنك آن كو 1 79
اي خوش آن آئينه 2 157
اي خوش آن خاطر 2 111
اي خوش آن روزي 2 205
اي خوش آنكس 1 266
اي خوش آن نيكو 2 16
اي درت اميدگاه 1 169
اي زبان در دشت 1 331
اي سبيل الحق 2 48
اي ضياء الدين 1 267
اي كه از وحدت 2 100
اي مسلمانان فغان 2 218
اي منزه پرده‌دار 1 39
ايمني بخشد تو را 1 299
اين بقر در قيد 2 240
اين بود حال 2 144
اين بود شير خدا 2 140
اين بود قانون 2 151
اول بيت جلد صفحه
اين پريشاني 2 6
اي تعب زان 2 82
اي جزاي هر 1 159
اي جهان باشد 2 164
اين چه آتش بد 1 122
اين چه حسن است اي جميل بي‌مثال 1 40
اين چه حسن است اي جميل بي‌نظير 1 42
اين چه كبر است 1 308
اين خر تن را 2 269
اين سخن را چونكه 1 207
اين سزاي عجز او 2 41
اين صفتها همچو 2 282
اين فغان و ناله 1 186
اين‌قدر خواهم 2 181
اين قياست ارث 2 243
اينك آمد مرگ و 2 179
اين مخالفها 1 188
اين مدارك كوّه‌هاي 2 247
اين معما چون 1 201
اين نه اجماعست بل خود فرقتست 2 137
اين نه اجماعست بل نوعي هواست 2 138
اين نه جاي منزل 2 164
اين نه كبر من بود 1 309
اين همانا قول بي مغزي 1 61
اين همانا قول خام 1 62
اول بيت جلد صفحه
اين همه زان شد 2 84
اي يمِ قدرت 2 77
حرف ب
با تضرع با 1 115
با تكبر مستحق 2 41
باد از سوداي 1 43
باد اگر بر مشك 2 232
باد چون از 1 189
با دو چشم و روز 1 283
باده‌اش باشد 2 262
بار ديگر آمد 2 49
با رفيق و اعتصام 1 346
باز از احوال 2 146
باز از ايام سابق 2 153
باز اين ديوانه 2 115
با زبان هم 2 69
باز بردم نام شيرين 2 114
باز بردم نام عشق 2 93
باز بشنو پاسخ 1 153
باز خرّم شد 2 40
باز ران از 2 3
باز رو سوي 1 331
باز گفتم بلكه 2 264
باز گفتم گاه 2 261
باز گفتم يار و از 2 114
اول بيت جلد صفحه
باز گفتم يار و جانم 2 115
باز گفتم يار و عقلم 2 115
باز گو از داستان‌هاي 1 302
باز گو از عشق 1 311
باز گو از قبض 2 31
باز گو لختي تو 1 94
باز گويم از كليم 2 79
باز گويم تا كه آن 1 240
باز گويم ز آن 1 207
باز گويم شمه 1 278
با سرور از 2 85
با سمك پيوست 1 248
باشد از شرك 2 133
باشد اندر فيض 1 145
باشد اندر قبضه 1 211
باشد او مرآت 1 110
باشد او همچون 1 146
باشد اين‌سان 2 198
باشد اين معبد 1 271
باشي ار دانا 1 84
با طرازان 2 110
باطنش چون 2 133
باطن و ظاهر 2 73
با فنا در نزد 1 115
باقي مردم 2 223
اول بيت جلد صفحه
با كه بنشينم 1 70
بال و پر مَر مرغ 2 62
با وجود جوع 2 264
با همه عصيان 1 120
بايد آنجا خضر را 2 17
بايد اندر علمها 2 11
بايد ايشان را 1 178
بايدت اول 1 346
بايد چندي از او 1 281
بايدت در اين سفر گردي 1 341
بايد در اين سفر همره 1 341
بايدت دست تو÷ 1 285
بايدش از آن 1 128
بايدش از پستي 1 236
بايدش پرداخت 1 235
بايدش در راه او 1 149
بايدش دل از 1 235
بايدش زاوساخ 1 235
بايدش صافي شدن 1 236
بايدم تا 1 333
بايدم رفتن 1 333
بايدم رو سوي 1 135
بايدم گشتن وليّ 2 225
بحر از يك قطره 1 170
بدء چون 1 91
اول بيت جلد صفحه
بُد ز بازرگانش 2 149
بر خري 2 253
برد از دستش 2 59
بر دَرَد از 2 206
بردمد در جيب 2 35
بُرده از خاطر 2 119
بُرد يوشع 2 58
بر رسوم 2 25
بر زبان از 1 226
برفشاند 2 205
بركند از جانش 2 207
برگزينند آنكه 1 265
برگشا بر شعله 1 177
برگشا چشم 2 122
برگها و 2 41
بر نبي كي 2 274
بس به طول 2 3
بسپرند ايشان 1 155
بس پياپي 2 76
بسته شد 2 199
بس شنيدم 1 59
بس صفتها حاصل 1 263
بسط دنيا 2 43
بسط شد 2 50
بسط كن 2 48
اول بيت جلد صفحه
بس عجب 2 71
بس كن اين افسانه‌اي 2 57
بس كن اين افسانه با طول 2 31
بس كن اين افسانه‌ها 2 225
بس كن اين افسانه و 1 270
بسكه او را بود 2 183
بسكه دودِ آهشان 1 170
بسكه نورت در 1 55
بطن را از بطن 2 108
بعد صد منّ 2 182
بعد من از 2 191
بغض نيكويان 1 277
بگسلانم رشته 2 49
بلبل از گل 1 47
بل كريمان 2 28
بلكه گر دهري 1 148
بلكه نبود هيچ حكمي 2 74
بل مُرائي 1 338
بندگي كُنهَش 2 26
بنده گردد 2 26
بنده گر نفسي كُشد 1 76
بنده و اين شغلها 2 180
بنده‌اي كو در نوافل 1 321
بنگرد در عالم 2 207
بوالدّواهي 2 69
اول بيت جلد صفحه
بود آن آب 2 17
بود او را زوجه 2 148
بود او را معبدي 1 259
بود در آن شهر 2 146
بود عصيانش 1 271
بود كاظم نام آن بحر 1 136
بود كاظم نام آن درياي 1 136
بود كاظم نام آن عين 1 137
بود مال او 2 148
بود نائي تا 1 184
بوستان را 2 35
بويها از ذوق 2 107
بي‌جهت پيدا شود 1 144
بي‌رياضت كي توان 1 227
بي‌سبب كي مي‌توان 1 230
بيست و سه‌سال او 1 87
بيني اندر وي 1 150
بي يقين كي 1 230
حرف پ
پاك باشد 2 236
پاي بيدل را 1 132
پاي تا سر جمله 2 52
پاي نسيان بر 2 207
پرتو خور 1 205
پرده برگيرد 2 205
اول بيت جلد صفحه
پرده عقل و فؤاد 2 289
پرده ناموس و 2 289
پرده‌ها باشد 2 289
پرده‌هاي جسم و 2 289
پرده هركس را 2 288
پرسي از 2 13
پر شود پيمانه 2 172
پس اگر تو 1 131
پس بيامد وحي 1 193
پس به پا دارند 2 89
پس بكش اي جان 2 259
پس بگفت 1 94
پس بگوئيد از من 1 120
پس چو اكسير 2 230
پس چو بگذشتند 2 79
پس چه باشد نفس 2 224
پس چهل سال 1 226
پس حذر كن 2 233
پس خطاب آمد 1 194
پس رحي جو 1 112
پس روان گشتند زآنجا با شتاب

سوي آن سنگي كه ماهي شد در آب

2 97
پس روان گشتند زآنجا با شتاب

سوي آن مردي كه حق را بود باب

2 57
پس رويد 2 220
اول بيت جلد صفحه
پس ز قبض 2 42
پس طلب فرمود 2 96
پس كفي بگرفت 1 196
پس كفي ديگر 1 197
پس كني يك لحظه رو 1 258
پس مقرر شد 1 195
پس نه هر طاعت 1 274
پس هر آن شد طالب 1 149
پس هر آن عضوي 1 129
پس هر آن كس پيش 2 68
پس هر آنكس عاشق 2 70
پس هر آن نوري 1 190
پس همان خوشتر كه زين 1 202
پس همان خوشتر كه سرّ 1 174
پس هويدا ساخت 1 213
پشت او بر خاك 2 61
پشت بر انوار 2 101
پشت بر مقصد 2 82
پنبه غفلت 2 167
حرف ت
تا از آنجا بگذرد 2 272
تا از اين ظلمت 1 285
تا به ايشان راز 1 142
تا ببيند نفي 2 209
تا به صبح از شام 1 184
اول بيت جلد صفحه
تا بكي باشيم 1 328
تا بگردد توبه‌تان 1 171
تا بلا نازل شد 2 72
تا بماند سلعه 2 6
تا بيابم لذت 2 46
تا تو را 1 295
تا چو خفاشان 2 205
تا چه باشد اقتضاي حكمتش بر 1 268
تا چه باشد اقتضاي حكمتش تا 2 52
تا چه باشد مقتضاي 2 226
تا چه بدهد 2 28
تا دلش را جذبه 1 229
تا دهي 1 151
تا رهد 2 71
تا رهم 2 212
تا رهند 2 25
تا ز علمش 2 57
تا سماء 1 168
تا شدم 1 186
تا شود 1 198
تا شوي ايمن 2 267
تا شوي داخل 1 151
تا عيان بيني 2 114
تا فرود آيند 1 194
تا فغان از 1 320
اول بيت جلد صفحه
تا كه او جنباند 2 51
تا كه او را از 1 319
تا كه او را دوست 1 322
تا كه اين نو افسران 2 200
تا كه تا بد پرتو 1 236
تا كه چشمي 1 229
تا كه چون بيند 2 35
تا كه داند 2 37
تا كه روي آتش 1 236
تا كه روي خويشتن 1 107
تا كه گردد نيست 1 322
تا كه نفس 1 99
تا گذارم 2 221
تا معاين 1 233
تا نباشد خاطري 2 6
تا نباشد مُدرِك 2 275
تا نبندد پاي 1 229
تا نبيند چشم 1 237
تا نبيند نفس 2 25
تا نپردازي 1 228
تا نپنداري 1 348
تا نپويد 2 26
تا نپوشند از 2 67
تا نتابد 1 228
تا نسازندت 2 231
اول بيت جلد صفحه
تا نسازي 2 290
تا نسوزد 1 237
تا نكردي خدمت 1 281
تا نگردد جسم 1 227
تا نگردد خاطري 1 135
تا نگردد مرد 1 84
تا نگردي تشنه 1 348
تا نگرديدي 1 83
تا نگشتي 1 83
تا نگوئي شعله 1 181
تا نگيرد در رحم 2 74
تا نمايد كشف 1 94
تا ننوشد 1 334
تا نه او را 1 237
تا نيابد در دلش 2 26
تا نيفتد آتشي 1 230
تا نيفتد سايه 1 229
تا نيفتد سوز 1 238
تا وزاند 1 222
تخليه از هرچه 1 50
تخليه شان 1 50
ترك كرد 1 304
ترك كرده دعوت 2 101
تشنه ديدار 1 96
تشنه يك قطره 1 169
اول بيت جلد صفحه
تلخي و شيرينيش 2 155
تن ز ظاهر 2 275
تن نبيند 2 274
تو اطاعت 1 345
تو به چشم بيفلوسي 2 280
تو به خواب 2 165
تو به قصد 2 118
تو بگو 2 195
تو به استدلال 2 119
توبه بر ما 1 170
تو به بيم 2 117
تو به پيش 1 290
توبه شان 1 178
تو چو طفلان 2 118
تو چو طفل و 1 297
تو چو طفلاني 2 118
تو ز شام 1 273
تو ضعيف و كور 1 346
تو كِشي 2 82
تو مشو 2 190
تو منزه 1 51
تو نه محجوبي 1 347
تيغ بر غالب 1 301
حرف ج
اول بيت جلد صفحه
جامه از 1 66
جامه تقوي 1 340
جامه‌اي گر 2 72
جان او باشد 1 70
جان او فاني 1 206
جان ايشان 2 235
جان بوند 2 237
جان حيوان خانه‌اي 2 249
جان حيوان گرچه 2 248
جان خود تسليم 2 182
جان خود نتوان 2 265
جانشين 1 156
جانشيني 1 156
جانمان 2 203
جان من از 1 118
جان من اندر 2 191
جان نبيند 2 246
جان و مال 2 202
جاهلا اين 2 251
جاهلا جان 2 242
جايشان 1 218
جاي نيكان 1 217
جبرئيل 2 44
جذبه شوقت اگر 1 119
جز جمال 2 208
اول بيت جلد صفحه
جستن برهان 2 123
جستن رايض 2 271
جسم آن 1 205
جسم اين 2 224
جسم خاكي 2 237
جسمش 2 130
جسم و جانت 2 259
جلوه‌اش 1 289
جلوه در 2 198
جلوه ده آخر 2 202
جلوه رويش 1 127
جلوه‌گر در چنگل 1 141
جلوه‌گر گردد 1 142
جملگي از اهل 1 243
جملگي از فيض 1 177
جملگي بر صدق 1 88
جملگي بگذاشتند 2 172
جملگي در دين 2 203
جملگي در گرد 1 172
جملگي در قصد 1 53
جملگي سرمست 1 48
جملگي عف عف 2 137
جملگي مستولي 1 242
جمله آلات 2 204
جمله از درگاه 1 163
اول بيت جلد صفحه
جمله از فرمان 1 261
جمله اصحاب 2 192
جمله اعضاء 1 131
جمله افتادند 1 159
جمله با اين لا و 1 50
جمله جان و مال 2 202
جمله حسن توست 1 53
جمله را هشتيم 2 169
جمله رو كردند 1 193
جمله‌شان كفار 1 243
جمله شاهان 2 168
جمله عالم اسير 1 47
جمله عالم حروف نام 1 53
جنبش ما 1 101
جور ما 1 76
جويد او از 1 321
جيفه را 2 139
جيفه‌شان 2 140
حرف چ
چارتن از او 1 89
چار خلط اندر 1 223
چار سلطان 1 242
چاه اگر باشد 2 135
چبود آن 1 288
چبود اين تن 2 216
اول بيت جلد صفحه
چبود اين لحم و 2 217
چشم او 2 132
چشم باشد 1 316
چشم بينايم 1 146
چشمت افتد 2 90
چشم حاجت 1 115
چشم حق بايد كه 2 274
چشم رحمت سوي ايشان 2 181
چشم رحمت سوي طفلانم 2 178
چشم سر بگذار 2 55
چشمشان 2 283
چشم ظاهر 2 147
چشم فتانش 1 326
چشم نرگس 1 45
چند درهم 2 281
چوب از 2 126
چوب يك چوبست 2 75
چون به‌بويت 1 327
چون ببيني پيك 2 83
چون به تنگ آيند 2 258
چون به چشم 2 282
چون به حسن ظن 2 279
چون بديد آن تاجر 2 175
چون بديد آن زاهد 1 271
چون برفت از 1 247
اول بيت جلد صفحه
چون برفت انسان 1 247
چون برون 1 338
چون به ظن 2 279
چون به عبرت 2 223
چون بيفتادم 1 277
چون بيندازي 2 258
چون تكبر 2 41
چون تو خرسند 1 255
چون خدا 2 42
چون دخولش 1 246
چون درآيد 1 325
چون دل 2 39
چون دهد 1 322
چون رجال 2 129
چون ز نور 1 124
چون سرايم 1 39
چون سگان گرد جيفه 2 139
چون سگان گرد خر 2 136
چون شب چارم 2 183
چون شنيد 1 304
چون فرابگرفت 1 319
چون فروگشتند 1 194
چون كمال 1 240
چون كنم با سينه 1 173
چون نمايم 1 174
اول بيت جلد صفحه
چونكه آمد 1 163
چونكه آن اخلاط 1 223
چونكه آن درگاه 1 172
چونكه آن ذاتي 1 340
چونكه آن طاعت 1 337
چونكه آيند 2 263
چونكه از آتش 2 81
چونكه از عقل 2 119
چونكه اندر جانشان 2 249
چونكه او از مخرج 1 108
چونکه او ورزيد 1 276
چونكه ايمان 1 254
چونكه باب امتحان 1 215
چونكه باد 1 106
چونكه باشد 2 193
چونكه با عينك 2 284
چونكه بحر از انتها 1 98
چونكه بر آن 1 222
چونكه بگذشت 1 189
چونكه بود آن 1 251
چونكه بينند آن 2 143
چونكه پاياني ندارد اين كلام 2 173
چونكه پاياني ندارد اين مقام 1 220
چونكه تازاني 2 86
چونكه تن شد 1 108
اول بيت جلد صفحه
چونكه جدّ ظاهر 2 204
چونكه چشم 2 184
چونكه حيراني 1 232
چونكه خواند 2 84
چونكه خواهد 1 298
چونكه خود را 1 168
چونكه خورشيد 1 316
چونكه داد آرايش 1 218
چونكه داد اندر ره شَه 2 28
چونكه داد اندر ره نار 1 181
چونكه درك 1 55
چونكه دست اوليا 1 265
چونكه دور 2 161
چونكه ديد آن 1 240
چونكه ذات حق 1 106
چونكه ذاتش 1 108
چونكه زآن 1 134
چونكه سرّ عشق 1 238
چونكه شد جانم 1 310
چونكه شد حق 1 323
چونكه شد در 2 27
چونكه شد مأيوس 2 240
چونكه شد محجوب 2 282
چونكه شد نوميد 2 42
چونكه شه از 2 27
اول بيت جلد صفحه
چونكه ضدّ 2 105
چونكه غافل رفت 2 184
چونكه فعلش 2 70
چونكه فعل و ترك 1 110
چونكه گردد خر 2 261
چونكه لوح 1 217
چونكه ما را 1 125
چونكه مختار 1 195
چونكه مقصودش بُوَد 2 87
چونكه موسي با 2 9
چونكه موسي شورشش 1 340
چونكه موسي طالب 2 96
چونكه مي‌بينيد 1 103
چونكه ميلش 2 27
چونكه نار از 1 106
چونكه نام اين 2 118
چونكه نبود 1 107
چونكه هركس 2 88
چونكه يابد مرده دل 2 18
چونكه يار از لوث 1 144
چونكه يكدم مقترن 2 229
چون گذشت از مقصد 2 96
چون گذشت از هرچه 1 180
چون گروه 1 155
چون گِلِ 1 217
اول بيت جلد صفحه
چون مراياي 1 49
چون ملايك از 1 167
چون ملايك سوي آن 1 193
چون منزه 1 51
چون منافق 2 144
چون نباشد مُدركش 2 276
چون نشد 2 266
چون نگار 1 189
چون نگاهي 1 328
چون نمود آن 1 208
چون نمود اندر 1 253
چون نمودم 1 194
چون نهان 2 237
چون نيابد گوهر 2 240
چون يكي انسان 2 137
چيست در تو 1 309
حرف ح
حاجت خود را 1 66
حاش لِلّه از 2 181
حاش لِلَّه شاه 2 33
حال چون 1 247
حُبّ آن 1 289
حُبّ او 1 147
حُبّ نيكويان 1 276
حجتي باشند 1 157
اول بيت جلد صفحه
حجتي قائم 1 224
حرص پنهان 2 133
حرف باطل 1 64
حُسن تو 1 331
حسن مقناطيس 1 316
حظّ امکان 1 106
حظّ چشم 1 111
حفظ جهال 2 191
حق بنفسه ظاهر 1 152
حق بود در نزد 2 39
حق سلامت مي‌رساند 2 44
حق و باطلشان 2 204
حق هزاران 1 76
حكمت ايجادشان 2 210
حكم گِل 2 242
حكم هر باطن 2 127
حلّ اين مشكل 1 181
حلّ هر مشكل 1 64
حيدر است 2 271
حيدري مي‌يابد 2 270
حيرتم در تو بود 2 46
حيّز هركس 2 88
حرف خ
خاري اَر 1 130
خانه‌اي در چارمين 1 171
اول بيت جلد صفحه
خانه‌اي در معرض 1 245
خانه‌اي باشد 2 94
خانه مشحون 1 245
خائفم 1 344
خدمت هريك 1 62
خر براي تو است 2 266
خر چه داند 2 272
خرده خرده 1 150
خر مثال تن 2 273
خر مثال نفس 2 254
خضر تو 1 286
خواجه چون بود از 2 280
خواست گويد 2 185
خواست گيرد 1 144
خواندش 1 243
خواند يوشع را كه اينك اي فتي 1 341
خواند يوشع را كه اي نيكو رفيق 1 333
خود دل اندر 1 133
خود دليلي 2 14
خود كجا ديديد 1 64
خود منافق 2 136
خود ولي را 2 274
خود همه از 1 101
خود همه هستيد 1 98
خود يهودي 2 270
اول بيت جلد صفحه
خور چو افروزد 1 204
خوشدلي و ميشوي 2 85
خوشتر 1 135
خوش سلاحي 1 299
خوي او 1 206
خويشتن را افكند 2 267
خيره آنكو 2 164
خيك اين 2 222
حرف د
داد ايمان 1 248
داده از كف 1 247
دارد اكراه 1 248
دارد اين ديوارها 2 3
دامن او را 1 95
دامن كوتاه 2 131
دان يقين 2 226
دايماً مي‌بود 2 146
دايم اندر 2 120
در برويش 2 265
در تكش 1 201
در تمام 1 89
در جهان جز 1 315
در جهان حسن 2 170
در حديث قدسي آمد كي عبيد 1 345
در حديث قدسي آمد كاي نبي 2 67
اول بيت جلد صفحه
در حيات 1 147
در خور خود بين 1 252
درد او 1 116
دردتان 1 72
در رضايش 2 158
در ره باطن 1 283
در ره مقصود 1 334
در زمان از 1 275
در زمان رجس 1 128
در زمستان مي‌شود 2 38
در طوائف 1 52
در عيان 1 146
در فضاي 1 244
در فلانجا عالمي بارع 1 95
در فلانجا عالمي باشد 1 280
در كَفَش بودي 2 131
در لب جو 1 348
در مقام 1 206
در ميان قوم لوط 2 71
دست اخلاصي 2 176
دست اگر روزي 1 133
دست بُرد و جامه 2 186
دست بيدل 1 132
دست حق 1 219
دست راد حق 1 219
اول بيت جلد صفحه
دست ما كوتاه و خرما 1 119
دشت را آرد 2 36
دشمنان 1 241
دلبر خودبين و هِل 1 92
دل برفت 2 185
دلبري بايد كه 1 231
دل چو 2 18
دل كجا خواهد 1 132
دم فروبند اي زبان در اين مقال 1 310
دم فروبند اي زبان در اين مقام 2 94
دود تيره 1 180
دور شو كز آتش 1 272
دور گردد 2 221
دور گرديد 1 158
دور گرديدند 1 167
دوستي با دشمنان 1 255
دوش با ني 1 184
دولتم بودي 2 168
ديد اندر پشت 1 270
ديد او با شد همه ديدار من 1 147
ديد او با شد همه ديدار يار 1 71
ديد توراتي به دست 1 250
ديد خشتش 1 245
ديده‌اي بايد كه 1 202
ديده بگشا 2 223
اول بيت جلد صفحه
ديد يكجا 1 241
ديگر اين زاري 1 185
دين پاكت 2 200
دين پاكش 2 199
دين پيغمبر 2 187
دين و ايمان 1 256
حرف ذ
ذاتها خود نام 1 54
ذكر اين 1 134
ذكر ما اندر خور 1 51
ذوالفقار است 2 270
ذوالفقار خود 2 200
حرف ر
راحتِ كويم 2 90
رازها در خلقت اين خانه 1 172
رازها در خلقت اين طينت 1 198
راكب بيچاره 2 255
رانم او را 2 69
رحمت ار خواهم 1 146
رخنه كرده جمله 2 201
رَدِّ بر ما 2 196
رسته باشند 2 235
رشته برهان حق 2 101
رعد از درد غمت 1 44
رفت سوي حجره 2 185
اول بيت جلد صفحه
رفت سوي خانه 2 184
رفت و آمد باز 2 280
رفت و هرچند آن جوان 2 281
رفته در طاعت 1 259
رفع اين كُلفت 2 93
رَمي او از چه بود 1 220
رنجش از آنست 2 156
رنجه فرما 1 138
رنگ اشياء 2 282
رنگ و شكلي 1 188
رنگها را كي توان 2 107
رو از اين 2 5
روبروي 2 285
رو به مبدأ 2 60
روح چون 1 189
روح حق 2 278
رو دليلي جوي 2 15
روز و شب اندر 1 60
روز و شب باشد 1 317
روز و شب باشيد 1 171
روزها اندر 2 146
روزي از 1 260
رو هزاران بوي 2 166
روي انساني 2 61
روي خود را 2 60
اول بيت جلد صفحه
روي روز از 1 44
رهرو از 1 165
ريخت بر آن 1 198
حرف ز
زآتش مركوب 2 256
زآن تقابل 2 16
زان جهت 2 245
زان سبب 1 208
زآنكه آن تفويض 1 199
زآنكه آن زن 2 149
زآنكه آن شكل 2 66
زآنكه آن مي‌باشد از 2 210
زآنكه اين راهي 1 201
زآنكه بر قبض 2 43
زآنكه بگرفتند عينك 2 283
زآنكه چون ديدم 2 68
زآنكه خود بين از 1 252
زآنكه رنج او بُوَد 1 130
زآنكه رنج هر يكي 1 132
زآنكه شكل او بود 2 66
زآنكه ظنّ مجتهد شد 2 196
زآنكه عالم طوع حكم 1 344
زآنكه عجز آورد 1 275
زآنكه كامل نيست ا÷ 1 110
زآنكه ما محدود 1 100
اول بيت جلد صفحه
زآنكه نبود نار 1 190
زآنكه هر ظاهر سبيل 2 69
زآن وطن 1 294
زآن همه اموال 2 169
زاري او عاقبت 1 296
زاري طفلان 1 296
زاهدا اين قصه 1 136
زاهدان را 2 179
زخم او از هجر 2 11
زخمش از 1 301
زخم گريه كارگر 1 301
زشت و زيبايي 1 75
زندگي او بود 2 10
زنده گر باشد 2 151
زنگها از خود 2 157
زود رو سوي 1 280
زو هويدا معجز 1 88
زهد زاهد 1 275
زهر او 2 133
زين تن 2 224
زين دو هريك را 1 198
زين سبب از 1 55
زين سبب تكليف 2 86
زين سبب حق 2 64
زين سبب در قبض 2 43
اول بيت جلد صفحه
زين سبب فعل تو 1 78
زين سبب كردند 2 25
زين سبب گفت 1 307
زين سبب لاتركنوا 2 231
زين عجبتر آنكه 1 248
زي صفات 1 256
زي كه نايد 2 216
حرف س
ساز بر دل 2 48
سازدت گاهي 2 22
سادگان چون 2 110
ساده از 2 104
ساده را از 2 108
ساده شو 2 112
ساده لوح 2 102
سادة ما از حدود 2 105
ساعتي گر ايستي 2 232
ساق و سُم 2 62
سالك ار چه 1 85
سالكان 1 255
سالك ره 1 341
سالك واحد 1 342
سالها شد 1 214
سائلي پرسيد 1 317
سجده آور 2 245
اول بيت جلد صفحه
سحر اين فرعونيان 2 203
سخره آن كو 1 231
سر بسر بيند 2 208
سرّ حب تو است 1 48
سرخ را از سرخ 2 106
سرّ ديگر گويمت 1 199
سركشي بنمود 1 215
سركند هرجا 2 254
سرمد او را 2 141
سرّ وحدت بيند 2 208
سعي كن در اتباع 2 76
سگ اگر با آدمي 1 209
سوختم از آتشت آبي 1 120
سوختي جانم 1 328
سوز آب ار 1 114
سوزد آنچش 1 318
سوز عشق آتش زد 1 306
سوز عشق تو است 1 44
سوي آتش 1 306
سوي آن بردند 1 172
سوي آن شه 1 280
سوي آن عالم 1 95
سوي او آريد 1 116
سوي ايمان بي‌محابا 1 213
سوي تو پويند 1 41
اول بيت جلد صفحه
سوي حيّز هرچه 2 79
سوي غير حيّزت 2 80
سوي قوّت مي‌روي 2 81
سوي يار از جان 2 158
سينه‌اش از 1 250
سينه‌اش شد تنگ 2 183
سينة خور از 1 43
سينه دارم شرحه شرحه 1 328
حرف ش
شاه ما 1 127
شخص آگه خود 1 160
شخص آگه را 1 161
شخص بازرگان اسير 2 149
شخص بازرگان چو آن 2 163
شخص جاهل همچو 2 241
شد از آن دست 1 219
شد برون از 1 270
شد حبيب 1 181
شد خريف 2 20
شد شناور در خلال 2 59
شد فراموشش 2 159
شد فزون روحش 2 40
شد مريض آن تاجر 2 150
شرح آن را باب رحماني كنم 1 135
شرح آن را باب رحماني كنم 1 175
اول بيت جلد صفحه
شرح آن سازم 1 175
شرح اين معني 1 202
شرم كن چون 2 89
شسته دل 2 112
شعله خود 1 178
شعله نبود 1 179
شكّر از قنّاد 1 65
شكّر از هند 1 67
شمس را كي 2 123
شور جانان 2 117
شور مجنون 1 41
شهره آفاق 2 149
شيخ باشد حكمران 1 346
شيخ باشد مستغاث 1 347
شير حق 2 141
شير را انياب 2 62
شيرة خرء است 2 217
حرف ص
صادقان بينند 2 143
صبر فرمودند 2 98
صحبت نيكانت 2 231
صدمها آيد بجانش 2 263
صدهزاران بار 2 85
صدهزاران ساده 2 111
صدهزاران كوي و برزن 2 13
اول بيت جلد صفحه
صدهزاران گبر و هندو 2 134
صورت حق 1 225
صورت عشاق بي 1 232
صورت عشاق جسم 1 232
صورتي از وصف 1 223
صورتي دست ازل 1 224
صورتي مرآت 1 223
حرف ط
طاعت پيدا 1 337
طالب آن باشد 2 11
طالب آن جيفه‌اش 2 140
طالبش گرديد 2 65
طالب غربيم 1 102
طايران را 1 47
طايري هرجا 1 46
طفل چون بيند 1 295
طفل را بين 1 300
طفلكان من 2 178
حرف ظ
ظاهراً باشد 2 138
ظاهر هر كس 2 61
ظاهرم جذب 2 65
ظن ما باشد 2 188
حرف عين
عاجز آيد 2 261
اول بيت جلد صفحه
عارض فاسق 1 272
عاصيان را 1 158
عاقبت بعد 2 181
عاقبت خفتيم در 2 169
عاقبت كفر نهان 1 214
عالم لاهوت 1 162
عالمي از شور 2 49
عالمي از لوث 2 200
عالمي بيند همه 2 209
عالمي را بهر تو 1 291
عالمي را عشق 1 313
عالمي را گَند آن 2 217
عالمي زآن پيش 2 210
عُجب آن سلطان 1 251
عُجب سالك 1 254
عُجبش استكبار 1 252
عُجب نبود 1 254
عُجب يكدم 1 258
عجز آن شد 1 276
عجز نفسش 2 132
عرش اعظم 1 42
عرشها سازيد 2 220
عزت ار جوئيم 1 103
عشق او را 1 314
عشق اين افلاك 1 313
اول بيت جلد صفحه
عشق بي‌معشوق 1 232
عشق پنهان را خلاص 1 266
عشق چبود جذبه 1 315
عشق چبود گفت 1 318
عشق چون اندر دلي 1 318
عشق را بين چون بخان 1 305
عشق را بين چون برد 1 305
عشق رنج عاشقان 2 93
عضوي ار يكدم 1 128
عُظم شأنت 1 308
عفو حق شد 1 193
عقل كي باور كند 1 284
علم از جاهل 1 68
علم او از علم 1 281
علم او دريا 1 162
علم رسمي سر بسر خال و 2 125
علم رسمي سر بسر نقش 2 125
علم من افزون 1 251
عمر خود را 1 259
عمر رفت و 1 119
عمر ما هريك 1 63
عيبها بر خلق 2 152
عيبها بر وضع 2 211
حرف غ
غافلان از 1 161
اول بيت جلد صفحه
غافلان خوانده است 2 249
غافلان خواهند 1 159
غافلان را كي سزد 1 160
غافلند از 1 161
غوطه داد 2 59
غير آبي نيست 1 97
غير آن سالك 2 32
غير آن شخصي 2 72
غير احسان 2 28
غير اوئي نيست 2 122
غير اين سان 2 211
غير گُل نايد و را 2 239
حرف ف
فاش بيند 2 208
فاش مي‌گويد 2 117
فالج و لقوه 1 296
فحش از 1 80
فعل او چون 2 71
فعل باقي تا ابد 2 77
فعل كامل را قياس 1 77
فعل كامل همچو او 1 77
فعل نيكو سندس 1 339
فعل و ترك 1 260
فعل و تركش جمله 1 110
فعلهاي تو همه 1 78
اول بيت جلد صفحه
فعلهاي حق نباشد 2 10
فعلهاي ما همه 1 338
فعل يزدان بود 1 87
فهم هر چيزي 2 106
فيض عامم را 1 145
فيضها زآن 1 145
حرف ق
قبض او را 2 34
قبض بُد 2 44
قبض سازد 2 36
قبض كرد 2 38
قبض و بسط حق 2 31
قبض و بسط شاه 2 33
قبض و بسط ما 2 21
قبضه‌اي بردارد 1 195
قبضه‌اي برداشت 1 196
قدر نگذارند 2 151
قدرة الله 1 88
قصة آب است 1 137
قطره‌اي از عفو تو 1 169
قطع سازد 2 206
قعر مي‌جوييم 1 102
قول بقراط 2 102
قول من كُن باشد 1 345
قيد او زنجير 2 7
اول بيت جلد صفحه
حرف ك
كاختراعي 1 145
كار اين دين 2 144
كار خود بگذار با 2 34
كار خود بگذارد او 1 349
كار دين مصطفي را 2 198
كارها در پيش شه 1 344
كارهاي دل 1 130
كاش بخشيديم از 2 212
كاش گشتي علم و حلم 1 99
كاظم بن قاسم اي رخشنده 1 121
كاظم بن قاسم اي شمس 1 121
كام خشك و 1 335
كاملان باشند 1 113
كاملان را همچو 2 249
كاي امام و 2 176
كاي مسلمانان 2 218
كاي ملاذ و پشت 1 118
کاي ملاذ و ملجأ 1 95
كاين چه بي‌شرمي 2 186
كاين چه نوع 2 227
كبر ورزد 2 219
كبر ورزيد او 2 244
كرد بر آن 1 197
كرد پنهان خويش و 2 158
اول بيت جلد صفحه
كرد زاهد زود 2 182
كرده از تقليد 1 231
كرده كشف از 2 61
كرمكا اين 2 227
كُره و ميلت 2 89
كز اقارب 2 161
كز درون رحمت 1 175
كشتيي در چار موج 1 246
كف زنان 2 267
كنده اندر 1 244
كنده در هر 1 284
كُنه تو 1 40
كُنهش از نام 1 191
كو بود جانش 1 109
كور باد آن چشم كو رويت 1 54
كور باد آن چشم كو وي را 2 123
كور كي بر مقصد 1 282
كور گر بر بزم منعم 1 216
كو زباني 1 122
كو فتاده ذرّه 1 327
كوه را از سبزه 2 35
كوه را از شوق 1 306
كوه‌سان ساكن بود 1 267
كوه گرديد از شكوهش 1 164
كه خدا فرمود 1 321
اول بيت جلد صفحه
كه ز تاب تابش 1 121
كي بدوزد چشم 2 257
كي بود مقصود 1 152
كي تواند خَس 1 162
كي جهد بر عورت 2 257
كي خري بي رايضي 2 271
كي درآيد نور 1 78
كي رود نابخردان را 1 85
كي ز خود بينان 1 68
كي زمين نيك 1 83
كي سِزد كس را 1 197
كي شود از شرِّ 2 258
كي شود بي‌پير 1 281
كي شود تصديق كردن 1 161
كي عقاب از چاه‌ها 1 287
كي گمان كردي كه او 2 23
كين چموشي 2 261
حرف گ
گاه آيند و 1 262
گاه از رفعت 2 21
گاه بندند 1 262
گاه بدهد قصر 2 21
گاه خواهم جوع 2 46
گاه صحّت 2 22
گاه گويي از حدوث 2 100
اول بيت جلد صفحه
گاه گويي از صفات 2 101
گاه گه لطفي 2 179
گاه نوشت بدهد 2 21
گر از او پرسي 2 275
گر به آن درگاه 1 116
گر به اين محجوب 1 120
گر ببارد سالها 1 83
گر ببرّد دستِ 1 133
گر ببيني فرقه 2 136
گر ببيني نفس 2 262
گر به جايي واقعاً 1 60
گر بخواند حاجتش 1 323
گر بخواهم باز 2 93
گر بخواهم شرح 2 223
گر بدي اين نام 1 63
گر بدي بر اين 2 273
گر بديدي چشم 2 244
گر بدي مشتاق 2 86
گر بسوزم از 1 330
گر بسوزم چون 1 329
گر به عطّاران 2 232
گر به كوچه بگذرد 2 204
گر بميرد اين خرِ تَن 2 269
گر بود آئينه 1 82
گر بهاران را نبود 2 24
اول بيت جلد صفحه
گر تو آگاهي 2 14
گر تو بودي عاشق 2 83
گر تو چيزي گم كني 2 12
گر تو خواهي كاندرين 2 5
گر تو را از اين بيان 2 216
گر تو را از اين مقام 2 230
گر تو را باشد به سر چشمي بصير 1 91
گر تو را باشد به سر چشمي بصير 2 52
گر تو را باشد دليل 2 15
گر تو را باشد هواي 2 76
گر تو را حاجت سوي 1 67
گر تو را جان بودي 2 273
گر تو را زين شبهه 1 75
گر تو را زين مدّعا 1 320
گر تو را مقصود 1 285
گر تو را نبود ابر ديده 2 123
گر تو را هم عشق 2 113
گر تو مي‌باشي 2 195
گر جفا از دوست 1 80
گرچه آن ايام 2 153
گرچه باشد آينه 1 82
گرچه باشد «عدّه» 2 194
گرچه برهان 2 195
گرچه بيني چون 2 236
گرچه چون مردم 2 236
اول بيت جلد صفحه
گرچه دارد ديده 1 124
گرچه در ظاهر 1 260
گرچه دور 1 148
گرچه قولت 1 99
گرچه گويم گاه 2 53
گرچه ما را روزني 1 124
گرچه مي‌دانم كه 2 177
گرچه مي‌گويد حكيم 1 235
گرچه نبود جسم 1 200
گرچه ني آن 1 123
گر خري بيند 2 272
گر خري ميرد 2 152
گر خري مي‌شد 2 147
گردد او اندر جزيره 2 239
گردد او چون آهن 1 319
گردد او دودي 1 320
گر دمي خالي شود 2 217
گر دمي در خيكشان 2 230
گر دهد بدهد 2 33
گر ز هر برهان 2 190
گر سخن بودي 2 76
گر شما از آب 1 109
گر شما جز آب 1 98
گر شما را روي 1 114
گر شما را شور 1 114
اول بيت جلد صفحه
گر شنيدي اسم 2 131
گر شود دل 1 131
گر شود شيطان 1 343
گر شود قرآن 2 189
گر شود يكموي آنكس 2 210
گر صفات نيكوان 2 73
گر غمين گشتي 1 138
گر قضايش 1 79
گر كسي زآن 1 148
گر كند قبض 2 34
گر كند يك شمّه سر 1 163
گر كني تعمير 2 165
گر كني خر را 2 254
گر كه ايمان 2 119
گر مرورت يابد 2 103
گر نباشد اتّفاقي 2 191
گر نباشي تو 1 291
گر نبود اين 2 22
گر نبودي آب 1 101
گر نبودي آن 1 204
گر نبودي غير ما 1 103
گر نبودي هريك 1 200
گر نبودي هريكي 1 199
گر نپوشد خور 2 24
گر نريزد از دهان 1 296
اول بيت جلد صفحه
گر نعوذبالله 2 130
گر نگردد قابل 1 82
گر نگشتي جلوه‌گر 1 143
گر نگشتي گه فقير 2 24
گر نگفتي آن شه 1 173
گر نگيري شمع 2 23
گر نمايد بسط 2 34
گر نمايد جلوه آن 1 324
گر نمي‌بيني تو 2 124
گر نمي‌خواهي ز ماهي 1 138
گر نويسم دفتر 2 50
گر نهد خفّاش بر 2 102
گر نه دست مصطفي 1 220
گر نه دل 1 228
گر نه سوزي 1 230
گر نه نار دلربا 1 238
گر نيابد ساعتي 1 335
گر نيفتادي ز بالا 2 23
گر نيفتد عكس 2 124
گر نيفتي گاه 2 24
گر نيندازي عنان 2 257
گر وزد باد عصوف 2 275
گر هزار افلاك 2 51
گر هزاران آب 2 166
گر هزاران بر جهد 2 226
اول بيت جلد صفحه
گر هزاران جامه 2 166
گر هزاران روز خوش 2 152
گر هزاران سال رو آري 1 258
گر هزاران سال ماني 2 163
گر هزاران سال و مه 1 258
گر هزار انسان 2 271
گر هزاران گنج سيم و زر 2 165
گر همين سان لطف 2 50
گر هواي روي 2 73
گريه كن تا عاقبت 1 297
گستري گر فرش 2 167
گشت پيدا 1 208
گشت ساري سرّ 1 313
گشت ساكن اندر آن 1 246
گشت مشتاق لقاي 1 304
گشتن تو بعد از 2 15
گشته چون 1 247
گفت آثارش 1 100
گفت آدم 2 243
گفت آن زاهد 2 179
گفت اندر قلب 1 251
گفتِ او باشد همه گفتِ اله 1 72
گفتِ او باشد همه گفتِ عليم 1 79
گفت اي اصحاب 1 70
گفت اي جُهّال 1 97
اول بيت جلد صفحه
گفت اي كافر 1 271
گفت اي نادان 1 309
گفت بابا چيست 2 228
گفت باشد اندرين 1 213
گفت حقّش كاي 2 212
گفت خواجه بنده‌اش را 2 279
گفت روح الله 2 278
گفت رو رو غافلي 1 185
گفت كِبود 2 281
گفت كي خوردي 2 229
گفت گه باشد 2 229
گفت ما خود حامل 2 187
گفتم آيا 2 253
گفتم از نائي 1 187
گفتمش اين 1 184
گفتمش يك 1 185
گفت موسي آن 2 97
گفت مي‌دانم به علم 1 156
گفت نائي خود 1 187
گفتهاي نيك 2 5
گفت هركس چشمش 1 307
گفت هركس ديد 1 225
گفت يا رب بود من 2 45
گفت يوشع كاي 2 96
گنج من كنز 2 46
اول بيت جلد صفحه
گندم از گندم 2 104
گندِ من 2 222
گوئيا مي‌بينم 2 227
گو به امت 2 64
گوش سر 2 54
گوش كن از داستان 1 140
گوش كن از زاهد 2 129
گوش كن از قصّه 1 250
گوشه چشمي 1 327
گو مرائي رو 1 339
گوهر انسان 2 241
گوهر شب‌تاب را 2 238
گوهرش را 2 239
گويد اني طائر 1 142
گويدت زاري 1 293
گويم و افتاده‌ام 1 331
گه به دير و گه 2 12
گه دليل آري 2 100
گه رسانندت 1 261
گه رها و گاه 1 262
گه صفا و گاه 1 261
گير افسار و در 2 265
گير با خود 2 9
گير بهر خويشتن 2 45
گيردت در زير بال 1 287
اول بيت جلد صفحه
گيرم از ادراك 1 112
گيرم اعوان‌ِ تو را 2 166
حرف ل
لا بذا يرضي 2 154
لاجرم از آن 2 83
لاف مردي 2 126
لال گردد 1 288
لاله را بر دل 1 45
لايق ذكر ثنايت 1 39
لايق شأن تو 1 309
لايقش نبود 1 77
لب ببند 2 94
لب گشادند 1 155
لذّتي كآن يابي 2 87
لرزه بر اندام 1 308
لشكر شاهان اگر 1 324
لشكر شاهان بود گردان 1 324
لشكر شاهان بود همچون 1 325
لشكري با گريه 1 302
لعبها آرد 1 298
لعبها سازد 1 292
لعبهاي او 1 295
لن‌تراني 1 143
لوح اگر 2 112
لوح او 2 132
اول بيت جلد صفحه
لوح محفوظي 1 224
لولوي او بيم 1 292
ليك آن عضوي 1 129
ليك آن قومي 2 235
ليك آن كز ذات 1 339
ليك آنهم خانه 2 248
ليك اربابان 1 216
ليك اگر بگذشت 2 232
ليك اگر پوشيده 2 135
ليك او را جامه‌ها 2 72
ليك اين امري است 1 267
ليك اين باشد 2 142
ليك بازرگان 2 239
ليك بينايان 1 217
ليك تو چون گاو 2 238
ليك در اين قبض 2 37
ليك روغن 1 237
ليك روي جملگي 1 50
ليك سرّي 1 228
ليك فعل او 2 70
ليك ما از ديد‌ِ او 1 99
ليك مردان 2 87
ليك من درمانده‌ام 2 177
ليك مي‌باشد 1 347
ليك هريك 1 49
اول بيت جلد صفحه
ليك هريك ذاكر 1 51
حرف م
ما چو او و او 2 250
مار در نزد فسون 1 290
مار سوطي در يَد 1 290
ما شنيدستيم 1 96
مالك روحند 2 238
مانده‌ام در قيد 1 329
ما همه تسبيح و 1 155
ما همه در چند و 1 40
ما همه مرآت 1 49
ماهيان غرقند 1 46
ماهيان گفتند 1 98
ماهي شوري 2 9
مايل فصليم 1 102
مبدء ايشان 1 218
متفق گردند اندر 2 137
مجتمع گشتند 2 140
مجملاً هرچت كه 2 290
مُحتجب تأويل كرد 2 285
مُحتجب گشتند 2 283
محنت وصل 1 185
محو سازد 2 206
مختصر در هر زجاجي 1 91
مختصر لولو تراشد 1 294
اول بيت جلد صفحه
مدتي در مثنوي 2 20
مدتي رفت 2 20
مدتي قبض آمد 2 48
مدتي ماندم كه 2 20
مُدرك و مَدرك 2 106
مرجع ما جملگي 1 112
مردمان ترسند 1 268
مرده از هجران 2 10
مرده را با زنده 1 129
مرگ را ديد آن 2 286
مستحق گردد 2 42
مسجد و مسجود 1 127
مشركان چون 2 134
مشركان را 2 134
مطلبم از نار 1 190
مطلع سازد 2 22
مطمئن در راه 1 349
مطمئن سر را 2 142
معترف گرديد 1 103
معتقد بودي 2 147
مُعسر است 2 280
مقبل املاك 2 75
مقصد از 1 205
مقصدت باشد 2 83
مقصدم ني 2 248
اول بيت جلد صفحه
مقصد و معبودشان 1 107
ملجأ ارواح 1 125
من تو را 2 45
من چو بسپردم 2 178
من چو بينايان 2 120
من چه باشم 1 330
من سخن گويم 2 92
من شنيدستم 1 58
منقطع گشتم 2 177
منقلب سازم 2 49
من نديدم هيچ‌يك 1 62
من نمي‌گويم كه حق 1 137
من نمي‌گويم وصايت 2 177
من همان خيكم 2 220
مورث صحّت 1 298
موسي آمد 2 98
موش پنهان 2 3
موش ديوارت 2 4
موش ديوار گلين دزد 2 4
موش ديوار گلين گندم 2 4
مهبط انوار 1 272
مي‌توان از گريه 1 302
مي‌توان با حسن 1 324
مي‌جهد بر عورت 2 258
مي‌خورد چون ما 2 250
اول بيت جلد صفحه
مي‌دود بي‌خود 2 263
مي‌دويد ابليس 1 225
مي‌دهم مأواي 1 158
مي‌رسد او را 2 39
مير ما از هيچ‌كس 2 55
مي‌رود از تن 2 218
مي‌رود از ياد 1 288
مي‌روي اندر 2 86
مي‌زند در سينه 1 173
مي‌ستادي 2 87
مي‌شتابد هر كجا 2 255
مي‌شتابيدند 2 57
مي‌شتابي 2 80
مي‌شدي تازان 2 84
مي‌شناسم آنكه 1 156
مي‌شود آلوده‌تر 2 215
مي‌شود از فقر 2 39
مي‌شود او زنده 1 129
مي‌شود چون يار 1 323
مي‌شود مفتون 1 326
مي‌شوم من چشم 1 323
مي‌فكندم در 1 174
مي‌كشد او را 1 334
مي‌كند آن 1 319
مي‌كند انكار 2 283
اول بيت جلد صفحه
مي‌كنم دور از 1 157
مي‌كنم نسناس را 1 158
مي‌گذار او را 2 9
ميل تو گر تابع 1 78
ميل خود بگذاشت 2 158
مي‌نبيني چيزي 2 52
مي‌نشيني بر سر 2 219
مي‌نكاهد از 2 45
مي‌نگنجد صد هزاران 2 51
مي‌نمودندي اشارت 1 168
مي‌نيابي خستگي 2 79
حرف ن
نار تو مي‌باشد 1 123
نار خود سوزنده 1 180
نازك و حاكي 1 338
ناگهان آمد 2 253
ناگهان چون نور 1 212
ناگهان ديدند بحري 2 58
ناگهان ديدند شخصي 2 60
نالة زارم 1 187
ناله‌هايش 1 124
نام آن شد 1 253
نايد از اشياش 2 288
نخل را ني ناله و 1 182
نزد آن درگاه 1 115
اول بيت جلد صفحه
نطق او از 1 320
نطق‌هاي ماست 1 143
نفس امّاره 2 215
نفس او مشغول 1 295
نفس باشد اژدهاي 1 290
نفس چون گردد 2 262
نفس خفّاش است 1 289
نفس خود دشمن 1 254
نفس عبدي مجرم 1 288
نفس نفسِ احمد و 1 87
نقش آتش 1 231
نقش بر وي را 2 125
نقشها از لوح 2 110
نقشها ديدند 2 110
نقشها شستند 2 113
نگذرد چيزي 1 350
نوبت آن شد كه اندر 1 140
نوبت آن شد كه سرّ 1 143
نور حُسن تو است 1 42
نور حق بنمايد 2 206
نور حق پنهان شد 1 159
نور حق را تو قياس 2 243
نور رويت را 1 56
نور رويت گر كفيل 1 125
نور روي شيخ 1 286
اول بيت جلد صفحه
نور نيكان را 2 242
نورها از شعله 1 177
نور يزدان 1 141
نه بقيد كعبه 2 12
نه تويي خود 2 187
نه خدم آمد 2 169
نه ز هر سوراخ 2 248
نه سلاح و نه 1 283
نه كه بر او 2 124
نه من آخر 2 187
نهي از 2 193
نيست آندم حاجت بحث 1 153
نيست آندم حاجتِ پُرس 2 92
نيست امّيدم به جز 1 267
نيست او را حاجت 2 14
نيست او را حاجتي 2 104
نيست جز اويش 2 27
نيست در اين ملك 1 133
نيست در مرآتشان 1 253
نيست را هستي 1 282
نيست سنگ هيچ 2 90
نيستش از 1 287
نيست عضوي 1 131
نيست لايقشان به جز 1 160
نيست لايقشان جز 1 266
اول بيت جلد صفحه
نيست ممكن كشتن 2 269
نيست نار اما همه افعال 1 180
نيست نار اما همه اوصاف 1 179
نيست نوري غير نور 1 54
نيك بود 2 278
نيكوان را 2 103
حرف و
وآن دگر گفتا به صادق7 1 307
وآن دگر گفتا وصايت 2 162
وآن دگر گفتي كه ارحامت 2 163
وآن دگر گفتي كه ثلثي 2 162
وآن دگر گفتي كه خود 1 90
وآن دگر گفتي رسول الله 1 90
وآن دگر گفتي كه سلطان 1 89
وآن دگر گفتي كه عُمرم 1 59
وآن دگر گفتي كه عين الله 1 90
وآن دگر گفتي مبارك 2 161
وآن دگر گفتي مظالم 2 163
وآن دگر گفتي كه ملكي 2 162
وآن دگر گفتي كه وجه الله 1 90
وآن دگر گويد كه من 2 171
وآن دگر ورزيد 1 277
واصِلِ ده 2 16
واگذار اين 2 225
والي امر است 2 53
اول بيت جلد صفحه
وحي آمد از خداوند جليل 1 222
وحي آمد از خداوند عليم

جانب املاك و شيطان رجيم

1 144
وحي آمد از خداوند عليم

جانب جبريل كاي پيك كريم

1 280
ور دو صد 2 80
ور ز لولو 1 291
ور شوي جامد 2 246
ور صنم سازيش 2 75
ور مشاكل گشت 2 66
ور نباشد ذوالفقار 2 270
ور نبيني از نكويان 2 246
ور نمي‌بودي علي 2 70
ورنه آن شه بود 1 253
ورنه از خور 1 204
ورنه ايشان 2 68
ورنه بايد كوبه‌كو 2 15
ورنه دلبر از كسي 2 156
ورنه زن دستي تو 2 228
ورنه همچو تو ضعيف 1 347
ور نيابد مد‌ّتي 1 335
وسوسه در نيّتش 2 194
وصف او از غيب 2 50
وصف او بُد چه ز 2 54
وصف كامل نيست 1 113
اول بيت جلد صفحه
وصف ما اندر خور 1 39
وصفها از شكل 2 152
وصفهايم 2 51
وصل دلبر 2 7
وقت مردن 1 212
وه گر اين ديوار 1 205
وي ز تو 2 199
وين عجبتر آنكه 2 54
وين عجب زين 1 246
وين عقارب 2 175
حرف هـ
هاتف غيبم 2 265
هر جنين كو 2 74
هرچه آن از بنده 1 75
هرچه آن بسيار 2 180
هرچه از شيرين 2 155
هرچه او از علم 2 198
هرچه بسپاري 1 150
هرچه بشتابي به سوي 2 80
هرچه بيند آدمي 2 257
هرچه پيشت آيد 2 154
هرچه جز دلدار 2 159
هرچه خواهد بر هوا 2 266
هرچه خواهم مختصر 1 153
هرچه در سرّ و علن 1 314
اول بيت جلد صفحه
هرچه را جز عشق 1 315
هرچه ره رو تر بود 1 149
هرچه شرح راز 1 202
هرچه گردد زير و رو 2 215
هرچه گرديدم نديدم 1 58
هرچه گرديديم اندر 1 97
هرچه گردي سوي مشرق 1 67
هرچه گويد بعد 2 107
هرچه گويم حُسن 1 326
هرچه گويم وصف 2 53
هرچه مالد خويش 2 215
هرچه محرومند 2 201
هرچه مي‌بينيد 1 97
هرچه مي‌خواهم 2 6
هر زمان در 1 308
هر زمان كز يار 1 336
هر زمان گفتي سخن 2 185
هر زمان گوئي 2 225
هر طرف ديدي 1 152
هر كجا بُد زاهدي 2 148
هر كجا جنبنده‌اي 1 46
هر كجا زرعي ببيند 2 254
هر كجا رويد گياهي 1 45
هر كجا ماهيّ دل 2 17
اول بيت جلد صفحه
هر كجا يابد نگار 2 12
هر كسي با جنس خود 2 91
هر كسي بر فطرت خود 1 209
هر كسي بر فطرت خود 2 92
هر كسي چون او 2 143
هر كسي خيك مرا 2 218
هر كسي در منزل و 2 209
هر كسي را لوح خاطر 2 142
هر كسي نامد تو را 1 52
هر كسي همجنس خود 2 279
هركه او از زيّ 1 165
هركه او راضي 2 155
هركه او ذاتش 2 155
هركه او مشتاق 1 178
هركه با او گشت 2 67
هركه باشد در ميان 2 151
هركه بپسندد صفات 1 255
هركه بينم عاشق 1 40
هركه بيني از مهان 2 219
هركه بيني طالب 1 42
هركه بيني «معتقد» يا 2 195
هركه پا از حدّ خود 1 164
هركه خواهد باطن 2 73
هركه دارد 1 255
هركه داند شيخ را 1 349
اول بيت جلد صفحه
هركه در محراب شد 2 147
هركه در ميدان رود 1 343
هركه را ادراك 2 288
هركه رو آرد سوي 1 148
هركه شكلش شكلِ 2 74
هركه گردد طالب 1 190
هركه گويد دست حق 1 219
هركه همش روز و شب 2 233
هرگز از مردان 2 148
هرگز او را در 2 130
هر گنه كآن شيوه‌ 2 189
هر متاعي را ز استادي 1 66
هر متاعي نزد هر استاد 1 65
هر مثالي جاذب 2 63
هر مؤثر را 2 77
هر وحيدي غير 1 342
هريك از اصحاب 2 278
هريكي افسوس خورد 2 150
هريكي چون شيشه 1 48
هريكي در گوشه‌اي 1 244
هريكي در منع كوشد 2 138
هريكي را لشكري 1 243
هريكي شد از پِيَش 1 58
هريكي شرعي جدا 2 201
هريكي گويد ز حال 2 167
اول بيت جلد صفحه
هست آن ماهي 2 10
هست از اكرام 1 330
هست از هر حق 1 151
هست ايمان‌ِ تو 2 117
هست جانت 2 81
هست در فسخ عزايم 1 104
هست زين دو جمله 1 84
هست وحدت از 1 342
هِشت تخت و 1 304
هِشت تورية و 1 305
هشته هر چيزي 2 209
هم از آن 2 190
همچنين هر صورتي 2 62
همچو آن فرعونيان 1 212
همچو آن مرده به نزد 1 114
همچو آن ني شعله خود 1 188
همچو ابليس لعين 1 214
همچو انسان داند 2 143
همچو بازرگان شوي 2 245
همچو بوذر كو اگر 1 164
همچو راهي كي 2 16
همچو سينه اهل 2 58
همچو شعله محفل 1 71
همچو فانوسي فنا در نوع شمع

جلوه‌گر چون شعله اندر بين جمع

1 207
اول بيت جلد صفحه
همچو فانوسي فنا در نوع شمع

جلوه‌گر چون شعله اندر بين جمع

1 71
همچو كامل فعل او 1 79
همچو گرگان سقيفه 2 138
همچو گرگي كو فتد 2 201
همچو من گويي 1 345
همچو مي‌پنداشتي 2 23
هم فزودش آن 2 40
هم كنند از طعمه‌ها 2 68
هم مشو شادان 2 43
هم مشو مغرور 1 273
هوش‌دار و فكر كار 2 173
هوش‌دار و كم كن 2 264
هوش دار و گوش 2 29
هيئتم گرديده 2 65
هيچ خُلقي 2 136
هيچ طاعت 1 277
هيچ عصيان نيست 1 276
هيچ‌كس آگه 1 314
هيچ‌كس از او نديده 1 61
هيچ‌كس از پيش خود 1 282
هيچ نبود بهتر از 2 154
هيكلي ظاهر 1 224
هين ببين آن 1 275
هين ببين اين جامه‌هاي 1 292
اول بيت جلد صفحه
هين ببين با خاك 2 170
هين به گرداب بلا 1 118
هين حبيب 1 306
هين چو از 2 91
هين مشو بي‌خضر 1 285
هين مشو مغرور 2 172
هين نمي‌بينيد بي‌خود 1 101
هين نمي‌بينيد خر را 2 141
هين نمي‌بيني كه اندر 2 84
هين نمي‌بيني كه در هر نوبهار 2 40
حرف ي
يا بكش يا سوي 1 119
يا بگريي روزي 1 291
ياد كن از داستان 1 182
ياد كن از قصّه موسي 1 164
يا رب اين نيكو 2 13
يار در بر بود 2 97
يار ما بيگانه 2 156
يار همچون شاخص 2 157
يافت آنجا 2 32
يافت اندر شهر 2 32
يافتند آن شاه را 2 97
يافتيد ار بار 1 72
يا فلان مي‌رنجد 1 294
يا مكن تو ترك 1 293
اول بيت جلد صفحه
يا مكن يا ترك كن 1 293
يتمني المرء 2 153
يعرف الاشياء 2 105
يك تن و دشمن 1 242
يكدم ار انكار 1 177
يك زمان افكن 2 203
يكسره رو تا 2 14
يك طرف اين گور 1 241
يك قدم رو 2 167
يك منافق گر به مُلكي 2 135

 

 

 

 

 

 

 

([1])  برانگيخته شده در حكمت.

([2])  راز نهاني.

([3])  ضعيف، ناتوان.

([4])  كسي كه كار خود را مانند ريسمان محكم مي‏كند.

([5])  كسي كه از ليسيدن ته ظرف هم دست برنمي‏دارد.

([6])  كسي كه ريسمان را خوب مي‏بافد.

([7])  خسته، آزرده، رنجور.

([8])  اُرد بر وزن كُرد: نظير و شبيه و مانند.

([9])  گرسنگي.

([10])  اورنگ، تخت.

([11])  بلبل.

([12])  يعني ذوالظلّ يا دائم الظلّ.

([13])  وُجْد: توانايي و ثروت.  باذلين: بخشندگان.

([14])  لَغْز: در اينجا يعني: معمّا گويي.

([15])  بَغْز: نشاط و شادماني.

([16])  لَغْز: در اينجا يعني سوراخ موش و سوسمار.

([17])  كَرْض: جمع آوري كردن.

([18])  بَرْض: اَندك.

([19])  غَرْض: چيدن ميوه نورس.

([20])  سخت و دشوار.

([21])  اطلاع و آگاهي يافتن.

([22])  هزاران اندر هزاران.

([23])  مردمان.

([24])  ابر متراكم.

([25])  اختيار.

([26])  هيزم.

([27])  قلوه سنگ.

([28])  غم و غصه.

([29])  قارقار.

([30])  حاصلخيزي.

([31])  بي‌حاصلي.

([32])  گسترش.

([33])  فراخي.

([34])  پست و خوار.

([35])  گلهاي بهاري.

([36])  تازه و شگفت انگيز.

([37])  شكوفه‏هاي تازه و شگفت انگيز.

([38])  كنايه از فقر و گرفتار بودن است.

([39])  ناز و كرشمه.

([40])  اخگر.

([41])  غرقه.

([42])  رادمرد.

([43])  پيش رو.

([44])  سوادي است كه زرگران به كار مي‏برند.

([45])  كشك سياه كه به تركي قراقروت است.

([46])  ديده.

([47])  علماء.

([48])  طبيعت‌ها.

([49])  چاره ناپذير.

([50])  سفيه، تبه‌كار.

([51])  معتدل، درست، راست.

([52])  آگاه.

([53])  ناپسند، زشت.

([54])  پاك و پاكيزه.

([55])  پوشيده.

([56])  شريف الاصل.

([57])  خوشخو.

([58])  شتابزده، سريع.

([59])  راز پنهان.

([60])  لبريز.

([61])  دم آهنگري و زرگري و … مراد است.

([62])  ديروز.

([63])  پست و بي‏ارزش.

([64])  دغل‌باز و محيل و حيله‏ور.

([65])  حيله‏ها، مكرها، دغل‏بازيها.

([66])  مخفف صد‌ّ است يعني مانع.

([67])  حاصل و نتيجه عمر در دنيا.

([68])  محبوس.

([69])  پست، بي‏ارزش.

([70])  واي.

([71])  غمگين.

([72])  شعر، سرود.

([73])  خواننده خوب.

([74])  وارد.

([75])  شأن و رتبه.

([76])  راه راست.

([77])  خنك.

([78])  گل.

([79])  اگر شنيدي جمله‏اي را كه گفته است آن را.

([80])  شخص حكيم پس بشناس معني آن را.

([81])  از شخص حكيم كه كامل است و به نهايت كمال رسيده است.

([82])  شناخته مي‏شوند چيزها به وسيله ضدهاي آنها.

([83])  يعني حد‌ّ آنها از ضد‌ّ آنها شناخته مي‏شود نه حقيقت آنها، نه هرگز شناخته نمي‏شوند.

([84])  اي خويش و رفيق نزديك.

([85])  سامّه هنگامي كه با عامّه به كار رود به معناي خاصّه است.

([86])  كامل و تمام و بدون نقص.

([87])  خِصْب: سرسبزي، حاصل‏خيزي و قَفْر: بي‏آب و علفي.

([88])  كَدِر و كَدْر: آلوده.

([89])  عظمت و شكوه و كر‌ّ و فر‌ّ.

([90])  اسب.

([91])  تيره و تاريك.

([92])  بهاء و قيمت، ارزش.

([93])  طعنه و سرزنش ابلهان.

([94])  مستأصل و بيچاره‌ساختن ديگري.

([95])  ريشه‌كن كردن و نابودساختن ديگري.

([96])  او را زنداني و در حبس قرار دهد مانند آنكه چيزي را در غلاف قرار دهند.

([97])  پژواك در اينجا به معناي بازگشت و اثر و جواب است.

([98])  پيچيد.

([99])  اعتقاد به بَدا در معارف اسلام برترين پرستش‌هاي الهي به حساب آمده است.

([100])  عنوان كتابت و نامه. و نامه در اينجا نامه عمل مراد است.

([101])  خرامان در اينجا به معني راه‏رفتن با تكلّف است.

([102])  دغل‏باز، حيله‏گر.

([103])  درخشان، درخشنده.

([104])  پست، خوار، بي‏ارزش.

([105])  شهباز: باز بزرگ. غَطاط: همان قطاة است كه مرغ سنگ‌خوار است.

([106])  مسّ طلاپوشيده و زراندود شده.

([107])  سالب: در اينجا بمعني وارونه است. عمل ريائي نسبت به نيّت وارونه و منفي است.

([108])  عربي است به معناي احمق و جاهل ظاهربين.

([109])  بيرون آوردن مانند پوست كندن حيوان.

([110])  آب گنديده و بدبو.

([111])  بدكردار.

([112])  نابود و هيچ و تباه.

([113])  وجب.

([114])  شبنم.

([115])  نَمَدي كه از پشم شتر بافند.

([116])  پلك چشم.

([117])  وجب، وجب راه رفتن.

([118])  به معني خندق است ولي در اينجا مقصود گودال و چاه است.

([119])  در داستان يوزاسف و بلوهر آمده است.

([120])  سِگال و سِكال بر وزن نِهال: انديشه.

([121])  زخمي.

([122])  گذاشت و برداشت.

([123])  جَناق و جَناغ بفتح اول: شرطي و گروي باشد كه دو كس با هم بندند.

([124])  مخفف چنيده در اينجا: بساط گسترده.

([125])  فريادي كه طنين اندازد.

([126])  جدال.

([127])  خيره‏سري، سرسختي.

([128])  گردنه، درّه، راه.

([129])  روشنايي، ضد تاريكي.

([130])  اشاره است به آيه 21 از سوره مباركه اعراف: و قاسمهما انّي لكما لمن الناصحين.

([131])  تو: تابش آفتاب و امثال آن.

([132])  پارچه گوشت سرخي كه بر سر خروس است، بفتح و بضمّ اول، هر دو آمده است.

([133])  درخشندگي.

([134])  شنوايي.

([135])  اشك، سرشك.

([136])  اَنين: ناله.

([137])  اموال غيرمنقول.

([138])  آرامگاه، قبر.

([139])  به شگفت ميا از ايشان در اين باره اي جوان.

([140])  كه در همه افراد انسان اين حالت ثابت گرديده است.

([141])  توصيف انسان به ناسپاس در قرآن آمده است.

([142])  آرزو مي‏كند شخص در تابستان، زمستان را.

([143])  وهنگامي كه زمستان آيد بدش مي‏آيد و ناراحت مي‏گردد.

([144])  شكوه مي‏كند انسان اگر روزي به او صدمه‏اي برسد.

([145])  در صورتيكه گاهي در هر صدمه‏اي خيري در برابر آنست.

([146])  شايسته مي‏باشد كه انسان شكيبا باشد گرچه در چشم او خار رفته باشد.

([147])  انسان نه از گذشته خود خوشنود است و نه از حال موجود.

([148])  جز اين نيست كه انسان طبيعتش اين چنين است.

([149])  نيازمند.

([150])  اتحاد.

([151])  سوداي اولي كه استادان حرفت و اصناف كنند و آنرا متيمن و مبارك دانند.

([152])  آشكار.

([153])  دفن كردن.

([154])  شهرها.

([155])  تك: تندروي و شتاب، توز: تاخت و تاراج.

([156])  در نيرومندي مانند كرگدن.

([157])  بر وزن برگ: جرگه و حلقه زدن مردم را گويند به جهت محافظت شكار تا از ميان بيرون نرود.

([158])  قلعه كوچكي باشد كه در ميان قلعه بزرگ سازند.

([159])  حنظل.

([160])  خلوتخانه‏هايي كه زنان بسر مي‏برند، حرمسرا.

([161])  پيش آمدها، رويدادها.

([162])  كَيان جمع كي بفتح اول: پادشاهان جبّار.

([163])  كَهان بفتح اوّل در اينجا: روزگار است.

([164])  زره‏پوش.

([165])  كوس: طبل بزرگ، و قارع: طبل نواز.

([166])  قانونگزار.

([167])  آب گنديده و بدبو.

([168])  احمق و جاهل ظاهربين.

([169])  سنگ تيغ تيزكني، سوهان.

([170])  تكان داد.

([171])  قند و شكر.

([172])  حرارت غم و اندوه.

([173])  در اينجا به معني تهديد و تخويف و زجر است.

([174])  جماعت.

([175])  شومي كارش.

([176])  چوب خشك و پوسيده كه براي آتش‌گيره به كار رود.

([177])  قير.

([178])  زنجير در اتاق.

([179])  با تشديد و بي‏تشديد هر دو صحيح است.

([180])  در مثنوي چاپ كرمان به خط سيدحسين ميرخاني، در كنار اين مصرع نوشته شده «ظ‌ـ‌عين ظن» و ما وجهي براي آن نديديم بلكه همان كه در متن است صحيح است زيرا مراد اين است كه اگر حكمي از قرآن و يا سنّت غير از مظنون مجتهد شد، يعني معارض شد با آن، آنچه مظنون مجتهد باشد اَو‌ْلي است كه ترجيح داده شود در مقام اِفتاء و عمل بر آنچه مفاد آيه قرآن و يا حديث است كه بحث مربوط مي‏شود به مسايل تعادل و تراجيح.

([181])  طالح: تبهكار، بدكار. مرتاب: شك‏ورزنده، بدگمان.

([182])  نادان، سبك مغز.

([183])  ناراضي.

([184])  مراد از امر تعاون، آيه: و تعاونوا علي البرّ و التّقوي است.

([185])  رنج‏آورتر، شكنجه دهنده‏تر.

([186])  فراگرفته شده در بلا.

([187])  كنار آب، مستراح.

([188])  خسته، آزرده.

([189])  ناتواني دست و پا.

([190])  زردي.

([191])  واي.

([192])  اي نيك بخت.

([193])  از خود حراست كند.

([194])  پراكنده.

([195])  خوش خوراك.

([196])  مراد ابوالحِناء است كه پرنده كوچكي است معروف به سينه سرخ.

([197])  باشم.

([198])  خشم، قهر.

([199])  اَرْد: خشم، قهر.  بَرْد: خنك، سرد، يخ.

([200])  گندم.

([201])  برنج.

([202])  مراد خيكها هستند كه ديگ گه‏پزي باشند.

([203])  ناتواني دست و پا.

([204])  واي گفتن‏ها.

([205])  مستقيم الرأي، بااعتقاد، خداپرست.

([206])  شهوتران.

([207])  همنشين.

([208])  حاصل، نتيجه.

([209])  زناشويي، فعل و انفعال، تأثير و تأثّر.

([210])  مراد از اين مصرع اين است: جان بوند ايشان و جان ايشان بود.

([211])  گوسفند است كه مراد در اينجا مطلق حيوانيت باشد.

([212])  نابينا.

([213])  بزرگ در مقابل كوچك.

([214])  جمع‏الجمع اُكْمَه و اكمه تل است.

([215])  جمع شكيمه: آهني است كه در لگام اسب قرار دارد و در دهانش واقع مي‏شود.

([216])  قلابي، ساختگي.

([217])  ملول.

([218])  معني در مقابل لفظ.

([219])  كلمه‏ايست كه براي آگاهانيدن در مقام تهديد و تخويف و زجر و استهزاء گويند.

([220])  كسي كه هميشه در راهها در گردش و خودسري مي‏گردد.

([221])  محل فروش خمر.

([222])  مانند ايوان كسري.

([223])  باشيم.

([224])  بر وزن طاس: ترس و بيم.

([225])  نگاهباني و حراست.

([226])  قبر.

([227])  پخته.

([228])  جنون.

([229])  آسيب ديدن ران سواره از تندروي و بدروي مركب.

([230])  پارگي لباس.

([231])  گرو.

([232])  كوچكترين.

([233])  برگزيده و انتخاب شده.

([234])  شكافته از حقايق.

([235])  پي در پي.

([236])  طمعها.

([237])  قسمتها و نصيبها.

([238]) احتمال مي‌رود که حضرت ايوب7 باشند.