07-01 رسائل فارسی جلدهفتم – رساله در جواب سؤالات شاهزاده عباسقلي ميرزا ـ مقابله

 

 

 

جواب سؤالات

 شاهزاده عباسقلي ميرزا

 

 

از مصنفات:

عالم ربانی و حکیم صمدانی

مرحوم آقای حاج محمد باقر شریف طباطبایی

 اعلی‌الله مقامه

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 2 *»

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه الذي جعل البشير النذير و يسرّ به السبيل و سهّل العسير باليسير فصلي اللّه عليه و آله من رسول كريم رؤف رحيم و لعنة اللّه علي اعدائه مردة الرجيم.

و بعــد؛ چنين گويد اين ضعيف خاكسار محمّد باقر غفر اللّه له و لوالديه و لجميع المؤمنين و المؤمنات كه چون رقيمه كريمه‏اي رسيد از مصدر عزت و عظمت و جلال و منبع تأييدات حضرت ذي‏الجلال نواب مستطاب اشرف امجد والا عباسقلي ميرزا لازال مؤيداً بتأييدات اللّه تعالي الخاصة التي اعليها و اغليها الايقاظ بعد الغفلة قبل اليقظة التي لا فائدة فيها فان الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا فهو الاوبة التي هي التوبة قبل النوبة و كفي بالندم التوبة و الحمد للّه پس فقره به فقره آن رقيمه كريمه را عنوان كرده در تلو هريك جوابي عرض مي‏شود واللّه ولي التوفيق و الصواب.

فرموده‏اند: بعد از فرمايشاتي چند كه ذكر آنها مناسب رساله نيست، ديگر آنكه امروزه در مسائل فرعيه تكليف چه مي‏باشد؟ به همان تقليد سابق باقي باشم يا نه؟ و اگر مسأله تازه‏اي محتاج شود عين مسأله در جامع نباشد از كتب اخبار مبسوطه مثل كافي و تهذيب و من لايحضر و از كتب متأخرين مثل وسائل و غيره مي‏توان عمل به آنها نمود يا نه؟

عرض مي‏شود: كه اصل مطلب اين است كه تمام اوامر و نواهي و احكام الهي در نزد پيغمبر9 است اولاً و در نزد ائمه طاهرين: است ثانياً و بس و در نزد غير ايشان نيست و بسي واضح است كه ايشان: به نفس نفيس خود مرادات الهي را به جميع مكلّفين به طور ظاهر نمي‏رسانيدند و بناي ايشان: اين بود كه به واسطه روات مرادات الهيه را به خلق مي‏رساندند الا قليلي كه در حضور ايشان حاضر بودند و به غير از حاضرين اقوال ايشان چه در زمان

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 3 *»

حضورشان و چه در ازمنه بعد به واسطه روات به جميع مكلّفين مي‏رسيد و اين سنّتي است از خداوند عالم جلّ‏شأنه كه تغيير پذير نيست در جميع قرون و اعصار و تقرير او و اولياء و حجج او: بر اين واقع شده كه شك و شبهه را مجالي در آن نيست پس از اين جهت امانت و وثاقت و صداقت را در راويان شرط قرار دادند و ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا نازل شد. پس در نبأ عدول و روايت ايشان تثبتي و توقفي ضرور نيست بلكه جايز نيست و واجب است قبول روايت ايشان و لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا. پس چون معني روايت، نقل قول حجت7 است قول، قول حجت است نه قول خود راوي و از اين است كه ردّ آن جايز نيست چراكه قول حجت7 است. و بسي واضح است كه شخص راوي اگر ثقه و امين است و نقل مي‏كند قول حجت7 را او از خود چيزي نمي‏گويد و به رأي و هواي خود عمل نمي‏كند خواه زنده باشد و خواه مرده، نقل او از حجت7 صحيح است و نه اين است كه تا زنده است نقل او صحيح باشد و به محض مردن، نقل او باطل شود چنان‌كه نقل او صحيح است چه به طور مشافهه از او شنيده شود يا در غياب او در كتاب ديده شود. پس از اين جهت مي‏گوييم كه عمل مي‏توان كرد به روايت و نقل و حكايت شخص امين صادق ثقه عادل چرا كه مراد ما رسيدن به مرادات الهيه است در حق خودمان و شخص صادق ثقه عادل امين نقل مي‏كند آن را از براي ما و كتاب مستطاب جامع تمام آن نقل قول حجج: است پس تا ظهور امام7 به آن مي‏توان عمل كرد به اطمينان تمام و هر كتابي كه تمام آن نقل قول حجج است مانند آن خواهد بود.

اما مسائلي كه در آن كتاب نباشد رجوع به كتب اربعه و وسائل مي‏توان كرد به اين‏طور كه چون اخبار در امثال اين كتب به طور مختلف رسيده پس اكتفا به نفس رجوع به آن كتب نمي‏توان كرد پس بايد رجوع كرد به اخبار آنها و اقوال علماي ابرار در فهم آن اخبار و فهم علماء، معين فهم رجوع‏كننده خواهد شد آنگاه كه رجوع به هردو شد و

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 4 *»

چيزي فهميده شد مطابق فهم جميع علماء يا فهم بعضي از علماء مي‏توان به آن عمل كرد. پس شخص رجوع كننده اكتفا به رجوع كردن به اخبار بدون رجوع كردن به اقوال علماء نمي‏تواند كرد چرا كه بسا آنكه چيزي فهميد كه هيچ فقيهي آن‏طور نفهميده و چنين فهمي مراد الهي نخواهد بود.

و همچنين شخص رجوع‏كننده اكتفا به اقوال علماء بدون رجوع به اخبار نمي‏تواند كرد چرا كه بسا آنكه فتوايي به مقتضاي قواعد موضوعه‏اي كه از اخبار نيست جاري شده باشد پس چون رجوع به هردو شد مراد الهي در حق رجوع‏كننده معلوم و مفهوم مي‏شود و اگر چنين قوه‏اي با شخص نباشد بايد اخذ كند مسائل را.

فرموده‏اند: مطلب ديگر اينكه اگر جميع مايملك خود را مصالحه شرعي به يكي از مؤمنين موحدين و اخوان ديني خود نموده و او به مبلغي به حقير واگذار نمايد و آن مبلغ را به قرض يا از عين المال همان اشياء به ايشان برسانم، آن باقي حليت شرعي بهم مي‏رساند يا نه؟ يا باز هم مثل اول است بدون تفاوت؟

عرض مي‏شود: كه مالي كه از حلال و حرام جمع شده و حرام آن بعينه معلوم نيست و صاحب آن بعينه معلوم نيست خمس آن مال را بايد داد و باقي حلال مي‏شود و به مصالحه نمودن و استرداد كردن به معامله ثانيه حلال نمي‏شود و باقي مقصود در جواب سؤال بعد معلوم خواهد شد ان شاء اللّه تعالي.

فرموده‏اند: ديگر آنكه در اين املاك خالصه تيولي كه به تفصيل عرض شد مداخله نمايم يا به كلي ترك نمايم در صورتي كه ترك كرده وجه مواجب به حواله ديوان از مباشرين ديواني يا تجار و غيره كه تمام مايملك آنها هم مخلوط به همين وجوهات مي‏باشد اخذ مي‏توان كرد يا نه؟

عرض مي‏شود: كه آنچه از املاك خالصه تيولي كه صاحب آنها معلوم نيست يا اعراض كرده‏اند از آنها برداشت كنيد يا سابقاً برداشت كرده باشيد مأذون هستيد و بر شما حلال است. اما وجه مواجب را به حواله ديوان از مباشرين ديواني مي‏توان اخذ

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 5 *»

نمود اگر حواله را قبول كنند به شرط آنكه آنچه را كه اخذ مي‏كنيد بعينه از اشخاص معيني به ظلم و ستم نگرفته باشند به آن معني كه عين مال اشخاص معين ندانيد آن مال را. مثل آنكه مال معيني را از كسي به ظلم بگيرند و ببرند مثلاً به خانه خود و از شما پنهان كنند و بعد از پنهان كردن وجه مواجب شما را بدهند شما نمي‏دانيد كه آنچه به شما داده‏اند از همان مالي است كه به ظلم گرفتند يا مالي ديگر است پس در اين‏صورت آن مال بر شما حلال است اگرچه در واقع از همان مال هم باشد. مثل آنكه اگر از دست ساير فسّاق چيزي بخريد يا به شما ببخشند آن مال بر شما حلال است اگرچه آن فساق در واقع آن مال را دزديده باشند. و از همين باب است كه بيع و شري با فساق بلكه با كفار جايز شده و بيع و شري با دزدان معروف به دزدي جايز است و اگر چيزي را ببخشند به كسي بر آن‏كس حلال است مادام كه بعينه نداند كه آن چيز مغصوب است و از اين باب است كه جوايز و هداياي سلاطين را انبياء و اولياء: قبول مي‏فرمودند حتي مثل حضرت امام حسن و امام حسين روحي لهما الفداء و عليهما آلاف التحية و الثناء از مثل معاويه قبول مي‏فرمودند و حال آنكه معاويه از خانه پدرش چيزي نداشت كه به كسي بدهد.

فرموده‏اند: ديگر آنكه ملكي و زراعتي و قناتي خود احداث نموده به اعتقاد خود خيلي هم دقت كرده كه از وجوهات ديواني مخارج آن نشود. خرج مقنّي و اجرت عمله آن گاهي از وجوه ماليات ديوان داده شده باشد بدون رضا و حكم صاحب ملك، آيا حالت آن ملك و قنات چه خواهد بود؟ و اگر @از خ‌ل@ بذر مخلوط و مغشوش به همان معايب كه عرض شد كِشته شود آيا حالت حاصل آن چگونه است، حرام است يا مباح؟ خلاصي از اين مطالب ظاهراً محال است. تكليف شرعي اين بنده و سايرين چه خواهد بود؟ تكليف و حكم واقعي را بيان فرماييد تا واضح شود.

عرض مي‏شود: كه قنوات و مزارعي را كه خود احداث كرده‏ايد كه منافع و محصول آنها مال سركار است و حلال. اما اگر خرج عمله و مقنّي آنها گاهي از وجوه ديواني داده

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 6 *»

شده پس اگر از املاك خالصه تيولي بوده كه مأذون بوده‏ايد و عيبي ندارد و اگر از مخارج از مال غصب بعينه داده شده و ذمّه غاصب مشغول مالك خواهد بود و براءت آن يا به ردّ است يا استحلال. و همچنين است حكم بذري كه بعينه غصب شده باشد كه بايد يا به ردّ مثل آن به مالك يا استحلال از او براءت ذمه حاصل شود اما محصولات املاك بر زارع حلال است و مال خود او است.

فرموده‏اند: حالا اگر شخص بخواهد تداركي و تلافي از اين امورات نمايد و واقعاً پشيمان از اعمال سابقه خود شده باشد، آيا ممكن است و چاره‏اي دارد يا ممكن نيست؟ دستور العمل بدهيد و همچنين در اعمال و عبادت، تمام عمر گذشته را به لهو و لعب و افعال قبيحه و معاصي كبيره كه خداوند وعده آتش كرده از قتل نفس و زنا و سرقت و لواط و قمار و آزار و اذيت مؤمنين بسيار، حال قبل از موت پشيمان و نادم شود آيا توبه او قبول و چاره‏بردار مي‏شود يا نه؟ راه چاره و دستور العمل سلوك او را بيان فرماييد كه اين مطلب به كار همه مخلوق مي‏آيد بخصوص من روسياه استغفر اللّه ربي و اتوب اليه.

عرض مي‏شود: كه التائب من الذنب كمن لا ذنب له. قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لاتقنطوا من رحمة اللّه ان اللّه يغفر الذنوب جميعاً انه هو الغفور الرحيم و انيبوا الي ربّكم و اسلموا له من قبل ان‏يأتيكم العذاب ثم لاتنصرون. و من يقنط من رحمة ربه الا الضالون. و من اوفي بعهده من اللّه. و من اصدق من اللّه قيلاً. الا بذكر اللّه تطمئن القلوب. و اسراف بر نفس عموم دارد و ان‌ّ در مقام استحكام گفته مي‏شود و الذنوب محلّي به الف و لام افاده عموم مي‏كند و جميعاً تأكيد اين عموم را مي‏كند و انه هو الغفور الرحيم اقتضاي غفران و رحمت را در اين دو اسم ثابت كرده بلكه اشاره به حصر كرده. پس هرچه اسم آن گناه است وعده آمرزش در آن است و هو لايخلف الميعاد. ان اللّه لايغفر ان‏يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء فغير المغفور من الذنوب هو الكفر و الشرك و ماسواهما مغفور موعود اما بالانابة و التوبة و اما

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 7 *»

باصابة المصائب و اما بالحسنات فانها يذهبن السيئات و الشفاعة اليقينية من وراء ذلك كله و شفاعتي لاهل الكبائر من امتي مروي من طرق الخاصة و العامة و قد تجاوز عن التواتر و الحمد للّه و صار من الضروريات معني و المنكر له سائر في دايرة الكفر و الشرك غير المغفورين فاياك ثم اياك و القنوط فانه اقبح من الكفر فانه قد يؤمن الكافر و ينجو و لايكاد ان‏ينيب و يستغفر صاحب القنوط فيهلك. قل ما يعبؤ بكم ربي لولا دعائكم و لاتحسبن القنوط واحداً من المعاصي الكبيرة و هي دون الكفر و الشرك فان انكار الشي‏ء المعلوم من عند اللّه و عند رسوله و الحجج: هو الكفر و الشرك و هو غير مغفور الا ان‏يرجع و يتوب المنكر.

باري پس تدارك مافات آنكه اگر چيزي از مؤمني به غصب گرفته شده رد شود يا استحلال حاصل شود در صورت امكان و اگر ممكن نيست يعني نيست چيزي به آن‏قدر كه غصب شده كه رد شود يا آن شخص مرده يا مجهول است و نمي‏توان از آن استحلال حاصل كرد همان ندامت و استغفار در نزد پروردگار و طلب آمرزش از براي آن اشخاص و طلب كردن از خداوند كه به ايشان عوض بدهد كفايت مي‏كند چنان‌كه مضمون بعضي از دعاها است كه خداوندا هركس هر حقي بر من دارد تو آن را ادا كن كه من عاجزم از اداي آنها و هرقدر از فرايض ترك‏شده را بايد قضا كرد و هر معصيتي كه صادر شده بايد استغفار كرد به اطمينان تمام به كرم و فضل و عفو او جلّ‏شأنه و استغفروا ربكم. انه كان غفاراً. و تدبر و فكر خود را به كار بريد كه اگر كسي در جميع عمر خود كافر باشد و در وقتي مؤمن شود و پيش از آنكه عملي از اعمال ايماني از او سر زند اجل او برسد و بميرد به ضرورت اهل اسلام بلكه اهل اديان او از اهل بهشت است و هركس او را از اهل بهشت نداند كافر است و از اهل جهنم است با اينكه عملي ديگر از او سر نزده مگر ايمان پس چه خواهد بود حال مؤمني كه از اول عمر تا به آخر مؤمن بوده و اعمال ناشايسته از او سر زده و اعمال حسنه در اين ميانه از او سر زده و مع ذلك معاصي او از براي او گوارا نبوده و از براي او به اصطلاح زهرمار شده و مع ذلك تارك آنها گشته و نادم و

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 8 *»

پشيمان شده و هروقت متذكر آنها مي‏شود مأيوس از نجات خود مي‏خواهد بشود و چون متذكر كرم الهي مي‏شود به طمع مي‏افتد پس واللّه او از اهل نجات است و واللّه من در قسم خود بارّم و نمي‏ترسم كه خداي كريم بر من لئيم در اين باب گناهي بنويسد قل بفضل اللّه و برحمته فبذلك فليفرحوا هو خير مما يجمعون و لا حول و لا قوة الا باللّه و كفي به هادياً و نصيراً.

فرموده‏اند: مطلب ديگر شخصي امروز از دنيا مي‏رود كسان خود را كه قبل از او رفته‏اند مي‏بيند و مي‏شناسد يا نه؟ اگر چنان‌كه يكي از اهل برهوت باشد و يكي از اهل وادي السلام، در اين‏صورت باز يكديگر را ملاقات مي‏كنند يا نه؟ در صورتي كه هردو هم از يك طبقه باشند باز تفاوت مراتب دارند، ملاقات آنها به چه نحو خواهد بود؟

عرض مي‏شود: كه حالات اشخاص چنان‌كه در اين دنيا مي‏بينيد در عوالم غيبيه مختلف است. ماتري في خلق الرحمن من تفاوت. افرأيتم النشأة الاولي فلولا تذكرون و به جهت اختلاف حالات اشخاص در اين باب، اخبار به طور اختلاف رسيده. پس بعضي دلالت مي‏كند بعضي بعضي را مي‏بينند و بعضي دلالت مي‏كند كه نمي‏بينند خصوص اهل وادي السلام اهل برهوت را چنان‌كه آيات قرآني در امثال اين امور ظاهراً اختلاف دارد و در واقع اختلافي در اخبار و آيات نيست. پس اين جماعتي كه از اهل وادي السلام نمي‏بينند اهل برهوت را و بالعكس جماعتي هستند ضعيف از طرفين كه تازه به آن عالم رفته‏اند و خوبان ايشان در وادي السلام مشغول به تنعمات خود هستند و از آلام دنيويه آسوده شده‏اند و راحتي مي‏كنند و به استراحت در نعمتهاي الهي عيشي دارند و ملتفت به اهل برهوت نيستند و به ياد آنها نمي‏افتند و همچنين اهل برهوت به عذابهاي سخت خود مشغولند و به هولي عظيم دفعةً گرفتار شده‏اند به طوري كه مشغول به خودند و به جايي ديگر و كسي ديگر نمي‏پردازند و بسا آنكه يكديگر را هم در اول ورود نبينند چه جاي اهل وادي السلام را تا آنكه مدتي در آن عالم بمانند و به تدريج انسي از براي ايشان بهم ‏رسد و نظري به اطراف آن عالم اندازند و حركتي

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 9 *»

از منازل خود كنند و ملتفت به غير خود شوند.

اما اقوياي از طرفين و كساني كه مدتهاي مديد در آن عالم زيست كرده‏اند چنين نيستند و مي‏توانند به اطراف آن عالم نظر كنند و از جاهاي خود حركت كنند و جاهايي كه نديده‏اند سياحت كنند و ببينند و با اهل هر مكاني تكلم كنند و گفتگو نمايند چنان‌كه مي‏فرمايد و نادي اصحاب الجنة اصحاب النار ان قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقاً فهل وجدتم ما وعد ربكم حقاً قالوا نعم فاذّن مؤذن بينهم ان لعنة اللّه علي الظالمين تا آنكه مي‏فرمايد: و علي الاعراف رجال يعرفون كلاً بسيماهم و نادوا اصحاب الجنة ان سلام عليكم لم‏يدخلوها و هم يطمعون و اذا صرفت ابصارهم تلقاء اصحاب النار قالوا ربنا لاتجعلنا مع القوم الظالمين و نادي اصحاب الاعراف رجالاً يعرفونهم بسيماهم قالوا مااغني عنكم جمعكم و ما كنتم تستكبرون اهؤلاء الذين اقسمتم لاينالهم اللّه برحمة ادخلوا الجنة لا خوف عليكم و لا انتم تحزنون و نادي اصحابُ النار اصحابَ الجنة ان‏افيضوا علينا من الماء او مما رزقكم اللّه قالوا ان اللّه حرّمهما علي الكافرين.

باري پس در بعضي از مقامات، بعضي مردم بعضي را نبينند منافاتي ندارد كه در بعضي از مقامات و در بعضي از حالات ببينند. مثل حال اهل اين دنيا. افرأيتم النشأة الاولي و اما حالت ديدن اهل يك طبقه يكديگر را با اختلاف در درجات، باز اين مطلب در همين دنيا ظاهر است كه جهالي كه درجات ايشان از علماء پست‏تر است علماء را مي‏بينند و همه اينها حجج الهي: را مي‏بينند و سبب اين است كه عالي لباسي از جنس داني چون دارد، داني مي‏تواند عالي را ببيند در آن لباسي كه از جنس خود اوست اگرچه از ادراك مقامي كه از جنس او نيست محروم باشد و قل انما انا بشر مثلكم و للبسنا عليهم ما يلبسون از براي همين است كه داني بتواند ادراك كند عالي را در مقام خود و اهل بهشت زيارت مي‏كنند ائمه خود: را چنان‌كه در دنيا زيارت كردند ايشان را و

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 10 *»

در هر شب جمعه به زيارت خدا مي‏روند و نور ايشان مي‏افزايد به نور سابق ايشان هفتاد برابر و زيارت خدا در آخرت زيارت انوار او است نه زيارت ذات او و آن انوار از جنس انوار زائرين است نهايت آنكه انور و اضوء است. و همين‏قدرها از براي صاحبان شعور كافي است.

فرموده‏اند: مطلب ديگر اين محبتي كه در دنيا ميان آنها مي‏باشد مثل محبت پدر در حق پسر يا بالعكس يا زن به شوهر يا بالعكس، اين محبت در آن دنيا هم يعني در برزخ باقي مي‏ماند يا از عرض اين دنيا مي‏باشد آنجا اين نوع محبتها نخواهد بود پسر مادرش را مادر پسرش را، پدر فرزندش را ملاقات مي‏كند يا نه؟ صريح مرقوم داريد.

عرض مي‏شود: كه كيفيت ملاقات بعضي از اموات بعضي را در بيان سابق معلوم شد. اما نوع علاقه و محبتهاي دنيويه از براي بسياري از مردم باقي خواهد ماند در برزخ الا قليلي. حتي محبت اموال و املاك و خدم و حشم از براي اغلب باقي خواهد بود و به طور نهايت اختصار اشاره مي‏كنم كه هر محبتي و هر علاقه‏اي كه راجع نشود به امر الهي يعني للّه و في اللّه و قربةً الي اللّه تعالي نباشد و لو به نحوي از انحاء مثل آنكه زن را دوست داشته كه حفظ فرج خود را از زنا كند و مال را دوست داشته كه ذليل نباشد چرا كه ذلت را خداوند عالم جلّ‏شأنه از براي مؤمن دوست نمي‏دارد، پس علاقه و محبتي كه مآل آن راجع نشود به امر الهي و لو باباحة اللّه باشد در مباحات و محض هواي نفس و شهوات طبيعيه باشد كه راجع به امر الهي نشود و لو باباحة اللّه، آن هولهاي مطلع است كه نعوذ باللّه من تلك الاهوال و الاحوال پس بسا محبتي كه به صورت مارها و اژدهاها از براي شخص ظاهر شود مثل آنكه تعبير مارها در خواب به اولاد مي‏شود و صاحبان بصيرت از اين هول مطلع بسيار در هراسند و مثل اباذري كه در زهد همال عيسي بن مريم بود از هول مطلع خائف بود چنان‌كه مي‏دانيد. اعاذنا اللّه منها و حجب عنا بانوار حججه:. بلي اگر به نحوي از انحاء راجع شد به اينكه

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 11 *»

للّه و لاجل امر اللّه و لو لاجل اباحة اللّه تعالي آن علاقه و محبت بهم رسيده به صورت خوبي و بسا بهتر از صورت دنيويه محبوب خود را ملاقات كند خواه پدر نسبت به اولاد و بالعكس و خواه مادر و خواه زن و شوهر و همه مونس و انيس يكديگر باشند به احسن احوالي كه در اين دار دنيا آن حسن را نمي‏توان نمود. و همين‏قدرها در نوع مطلب كافي است.

فرموده‏اند: مطلب ديگر الان در سلسله شيخيه اختلاف كلي پيدا شده كلّ علي مذهبه بعضي هم بعضي را تكفير كردند. حالا دو نفر با هم اخوت سابقه داشته‏اند الان يكي به طرفي ميل دارد و به آن عقيده مي‏رود و يكي به طرفي ديگر ولي اين دو از يكديگر خلافي كه باعث كفر باشد نديده و نشنيده و نگفته‏اند. حالا تكليف اين دو نفر چه مي‏باشد؟ رؤسا با هم خلاف دارند و هركدام ديگري را كافر مي‏دانند اين دو هم بايد از يكديگر اجتناب نمايند و به لوازم كفر عمل نمايند يا مي‏توانند به نحو سابق با يكديگر سلوك كنند؟

عرض مي‏شود: كه امور دينيه از دو حال بيرون نيست به حصر عقل به طوري كه حضرت كاظم سلام اللّه عليه بيان فرموده‏اند. پس يكي از آن دو قسم امري است كه تغيير پذير نيست در ميان امت و يكي امري است كه تغيير پذير است و قسم سيومي كه از اين دو قسم خارج باشد معقول و منقول نيست.

پس قسمي كه تغيير پذير نيست مثل وجوب نمازهاي يوميه و روزه ماه رمضان و امثال اينها و مثل حرمت خمر و زنا و لواط و نكاح محارم و امثال اينها. پس احدي از امت معذور نيست در خلاف كردن يكي از امثال اينها خصوص كسي كه بخواهد خود را در جرگه علماء محسوب دارد. پس اگر كسي به لباس اهل علم خود را بيارايد و بخواهد خمري كه حرمت آن تغيير پذير نيست بگويد حلال است به دليل قول خداوند كه فرموده سكراً و رزقاً حسناً و استدلال كند كه خداوند در مقام امتنان بر خلق مي‏گويد كه من قرار دادم كه از انگور مسكري به عمل آيد و به رزق حسني شما را مرزوق گردانيدم،

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 12 *»

معلوم مي‏شود كه خمر حلال است و من استفراغ وسع كرده‏ام و خمر را بر خود و مقلدين خود حلال مي‏دانم اگرچه بعضي به آيه شريفه انما الخمر و الميسر حرمت خمر را يافته‏اند و بر خود و مقلدين خود خمر را حرام دانسته‏اند، پس ما را با ايشان بحثي نيست كه چرا چنين فهميده‏اند چرا كه استفراغ وسع خود را كرده‏اند و بعد از استفراغ، حرمت خمر را يافته‏اند و لايكلف اللّه نفساً الا ما آتيها و لايكلف اللّه نفساً الا وسعها پس تكليف ايشان و مقلدين ايشان اين است كه خمر را بر خود حرام دانند و ايشان را هم بحثي بر ما نباشد كه چرا خمر را حلال دانسته‏ايم بر خود و مقلدين خود چرا كه استفراغ وسع كرده‏ايم و به آيه شريفه سكراً و رزقاً حسناً حلّيت خمر را يافته‏ايم.

باري از اين قبيل استدلالها در خلاف كردن اموري كه تغيير پذير نيست از جانب شارع7 مسموع نيست و قول و بول استدلال‏كننده به حليت خمر در نزد متدينين به دين يكسان است. بلكه قول او از بول او بدتر و فساد آن و بدعت بودن آن واضح است.

و اما امري كه تغيير پذير است مانند آنكه هرگاه معالجه ناخوشي منحصر شود به شرب خمر، آيا در چنين صورتي شرب خمر جايز است يا جايز نيست، پس در ميان علماء اختلاف است. پس بعضي به حديث خاصي كه رسيده كه شرب خمر در حال مرض هم جايز نيست، جايز ندانسته‏اند شرب آن را مطلقاً و بعضي به عموم حديثي كه هر حرامي در وقت ضرورت حلال مي‏شود جايز دانسته‏اند. و همچنين مثل ساير مسائل نظريه كه به جهت اختلاف ورود اخبار در آنها اختلاف انظار از براي علماي ابرار در آنها حاصل شده پس همه مختلفين برحقند و هيچ‏يك از اهل باطل نيستند و از اين جهت با اين اختلافي كه در ميان علماء هست كه يافت نمي‏شود در ميان اهل اسلام دو نفر عالم صاحب فتوائي كه در جميع فتاوي مطابق باشند احدي احدي را تفسيق هم نكرده به جهت اختلاف در نظريات چه جاي تكفير و همه يكديگر را از اهل يك دين و

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 13 *»

مذهب مي‏دانند و هريك تكليف ديگري را در متابعت فهم خود صاحب نظر مي‏داند به خلاف قسم اول از امور دينيه كه هركس خلاف كرد از دايره اهل حق خارج خواهد بود و دايره او دايره ديگر است و ماذا بعد الحق الا الضلال.

پس اگر در اين دو امر فكر كنيد خواهيد يافت كه از عصر آدم تاكنون هيچ قومي از دايره اهل حق خارج نشده‏اند و فرقه ديگر ناميده نشده‏اند مگر به همين كه از امري كه از جانب خدا و رسول او تغيير پذير نبوده تغيير داده‏اند و آن اموري كه تغيير پذير نيست و هميشه بر يك نسق جاري است امري نيست كه در ميان اهل حق محل اختلاف شود. پس آن امر محل اتفاق اهل حق خواهد بود و چون در همه اعصار بر يك نسق جاري است و هر عامي از هر عالمي تكليف خود را سؤال كرده بر يك نسق جواب شنيده آن امر از دايره علماء تجاوز كرده به عوام الناس هم رسيده و اسم چنين امري ضرورت دين يا ضرورت مذهب شده. پس خلاف كننده ضروريات دين و مذهب در نزد اهل دين و مذهب معذور نيست و قول او مسموع نيست.

پس اختلاف در ميان علماي شيخيه اگر از قسم دويم است كه در اموري كه هميشه محل اختلاف بوده اختلاف دارند كه موجب فسق هيچ‏يك هم نيست چه جاي كفر. و اگر اختلاف در امري است كه تغيير پذير نيست از جانب خدا و رسول و ائمه هدي: كه حال كسي كه تغيير نداده و مطابق گفته و حال كسي كه تغيير داده و بدعتي در دين اختراع كرده كه هرگز در ميان اهل حق نبود بر عوام الناس هم مخفي نيست چه جاي خواص و چه جاي امثال سركار.

اما آن دو نفري كه فرموديد هريك به طرفي ميل كرده‏اند، اگر نمي‏دانند كه هريك از دو طرف چه اختلافي دارند نهايت به حسب اغراضي و مناسباتي كه در ميان مردم روزگار متداول است يكي به طرفي و ديگري به طرفي ديگر ميل كرده و هيچ‏يك از ديگري كفري نديده و نشنيده امر ايشان سهل است و مي‏توانند مثل سابق حركت كنند اما اگر دانسته و فهميده كه يكي از طرفين در امري كه تغيير پذير نبوده از جانب خدا و

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 14 *»

رسول و ائمه هدي: تغيير داده و خود او هم مانند مراد خود در پي تغيير دادن و به متشابهات استدلال كردن است كه از دايره اهل حق خارج است مانند متبوع خود و لاتجد قوماً يؤمنون باللّه و اليوم الاخر يوادّون من حادّ اللّه و رسوله الي آخر الاية، الا من اُكره و قلبه مطمئن بالايمان و دارهم ما كنت في دارهم و ارضهم ما كنت في ارضهم كما تسلك بعامة الناس و تأكل من لحوم الاسواق و خبزها و لاتفحص عن حال اهلها و تعلم ان حالهم حال المزابل التي تشرق عليها الشمس و يبستها فلاتري ما فيها و لاتشم عفونتها و اياك ثم اياك ان‏تجسس في خلالها و تحركها و تستظهر و تكشف تحت ما يبّسها اشراق الشمس الشارع7 فتقع في عسر شديد و حرج غير سديد و تسري اليك خبثها و رجسها و نجسها و لايلتفت منكم احد و امضوا حيث تؤمرون و استرحوا فيما جعل اللّه لكم من اليسر و خالطوهم بالبرانية و خالفوهم في الجوانية و اللّه الموفق للصواب و اليه المآب.

فرموده‏اند: مسأله فرعيه، وضو در توي آب مثل خزانه يا حوض كه تمام بدن تر است مي‏توان گرفت يا نه؟ مسح سر و پا را در زير آب ممكن است يعني صحيح است يا بايد از آب خارج شود و مسح كند؟ در صورت خروج بايد موضع مسح را خشك نمايد يا به همان حالت تري مسح كشيدن صحيح است؟

عرض مي‏شود: كه در غسل و وضو يبوست بدن و اعضا شرط نيست و هيچ دليلي در احاديث نرسيده كه بايد بدن و اعضاي وضو را در وقت غسل و وضو خشك كرد بلكه در بسياري از اخبار وارد شده كه با رطوبت سابقه مي‏توان غسل كرد و وضو گرفت و مواضع مسح هم مانند مواضع شستن است بدون تفاوت در شرط نبودن خشك بودن. اما در زير آب مسح كردن مثل اين است كه در زير آب وضو بسازند و در زير آب نيت غسل كنند و غسل كنند و چنين فتوائي را از احدي از فقهاء نديده‏ام. پس در زير آب نمي‏توان مسح كشيد و صحيح نيست.

فرموده‏اند: وجوهات برّ يا صدقه يا زكوة فطر يا زكوة مال را به غير مؤمن

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 15 *»

مي‏توان داد يا نه؟ اگر به صغير يا صغيره كه حالتش معلوم نيست يا مستضعف يا پيره‌زن كه هيچ اطلاع از ولايت و براءت ندارد مي‏توان داد يا نه؟ اگر صدقه به اين اشخاص يا شخص مجهول الحال مثل فقراي سر راه يا بيابان بدهند مأجور خواهند بود يا نه؟

عرض مي‏شود: كه آنچه از اخبار برمي‏آيد اين است كه اعتنائي به مصارف زكوة هست كه به ساير چيزها آن‏قدر اعتنا نبوده حتي آنكه اگر يكي از اهل هفتاد و دو فرقه هالكه مستبصر شد فرموده‏اند كه اعمالي را كه در ايام ضلالت به جاي آورده به طريقه آنها نبايد اعاه كند مگر زكوة را كه به غير اهل آن داده كفايت نمي‏كند و بايد اعاده كند و در حال استبصار به اهلش برساند.

باري زكوة مال را به غير مؤمن نمي‏توان داد و مراد از مؤمن شيعه اثني‏عشري است كه دوست دوستان ائمه طاهرين: و دشمن دشمنان ايشان است و اقرار دارد به جميع ضروريات دين و ضروريات مذهب.

و اما زكوة فطر را اگر به شخص متقي پرهيزکار بدهند علاوه بر ايماني كه دارد بهتر است. و اما وجوهات برّ و تصدقات را به فقراي سر راهها مي‏توان داد و اجر خواهد داشت. اما صغار و پيرهاي خرف و ساير مستضعفين از طايفه اثني‏عشري را مي‏توان زكوة و صدقات داد و لكن اجر و ثواب به قدر تفاضل در ميان اشخاص خواهد بود. اگر در سر خوان گربه و سگي حاضر شود، لقمه‏اي به آنها بايد داد و اجري هم خواهد داشت اما اجر لقمه‏اي كه به فقير مؤمن داده شده است كجا است تا اجر لقمه‏اي كه به گربه داده شده؟ هزار گربه از گرسنگي بميرند طوري نمي‏شود و يك نفر مؤمن گرسنه باشد خداوند به غضب درمي‏آيد.

فرموده‏اند: دو حديث در شرح الزيارة ديدم البته به نظر جناب‌عالي رسيده به طور اشاره و اختصار عرض مي‏كنم جواب مفصل مرقوم داريد. يكي آنكه حضرت امير صلوات اللّه و سلامه عليه از حضرت رسول صلوات اللّه و سلامه عليه سؤال مي‏كند

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 16 *»

شما افضل مي‏باشيد يا جبرئيل؟ اين سؤال از آن حضرت نسبت به حضرت رسول9، سواي تقيه چه معني دارد؟ اگر مجلس تقيه بوده است و مقام تقيه كه هيچ و الا چه حكمت دارد؟

عرض مي‏شود: كه يكي از حكمتهاي بزرگ در سؤال كردن شخص عالم از عالمي ديگر اين است كه اين سؤال و جواب گوشزد ساير مكلّفين گردد تا آنها مسائل خود را بشنوند و بفهمند و بسا آنكه خود سائل مي‏داند جواب را. و حكمتي ديگر اين است كه تعليم كنند ساير جهال را كه تمام مسائل را بايد از حجت الهي پرسيد و جواب شنيد و به رأي و عقل خود نبايد مستبد شد. و حكمتي ديگر اين است كه عالمي که محل اعتماد خلق است اگر چيزي فرمود، متبع است پس عالمي كه هنوز محل اعتماد خلق نيست سؤال مي‏كند از شخص معتمد تا محل اعتماد شود آن مطلب. و حكمتي ديگر آنكه حضرت امير به ظاهر و باطن شاگرد حضرت رسول است صلوات اللّه عليهما و آلهما و آنچه او مي‏داند از حضرت رسول9 ياد گرفته و اوست واسطه تمام فيوض الهي به حضرت امير صلوات اللّه عليه. و همين‏قدرها كافي است ان شاء اللّه تعالي.

فرموده‏اند: حديث ديگر، جابر مي‏گويد در خدمت مولايم بودم فرمودند شمشير مرا بياور. گرفتند بستند يا روي زانوي مبارك گذارده به آسمان عروج فرمودند تا غايب شدند. بعد از مدتي مراجعت فرموده از شمشير مبارك خون مقطر بود يا خون‏آلوده بود. مقصود اين مطلب است كه خون شمشير چه بود؟ اگر در آسمان يا عالمي ديگر كشتند، خون آنها برحسب عالم خودشان بود، خون شمشير در اين عالم چه بود؟ معني اين حديث را مفصلاً بيان فرماييد باب يفتح منه الف باب.

عرض مي‏شود: كه در شرح الزيارة در شرح الدرجات الرفيعة و المقام المحمود در تلو حديث شريف و لو شئنا خرقنا الارض و صعدنا السماء مي‏فرمايند:

«يؤيده ما رواه المقداد ابن الاسود الكندي قال قال لي مولاي يوماً ايتيني بسيفي

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 17 *»

فاتيته به فوضعه علي ركبتيه ثم ارتفع الي السماء و انا انظر اليه حتي غاب عن عيني فلما قرب الظهر نزل و سيفه يقطر دماً فقلت يا مولاي اين كنت؟ فقال ان نفوساً في الملأ الاعلي اختصمت فصعدت فظهرتها فقلت يا مولاي و امر الملأ الاعلي اليك؟ فقال يا ابن الاسود انا حجة اللّه علي خلقه من سمواته و ارضه و ما في السماء ملك يخطو قدماً عن قدم الا باذني و في يرتاب المبطلون».

اين حديث دالّ بر صعود ايشان است: و اما حديث دال بر خرق زمين حديثي است كه در مدينة المعاجز از سلمان روايت مي‏كند به اين لفظ:

قال كان النبي9 ذات يوم جالساً بالابطح و عنده جماعة من اصحابه و هو مقبل علينا بالحديث اذ نظر الي زوبعة و قد ارتفعت فاثارت الغبار و مازالت تدنو و الغبار يعلو الي ان‏وقعت بحذاء النبي9 ثم برز منها شخص كان فيها ثم قال يا رسول الله اني وافد قومي و قد استجرنا بك فاجرنا و ابعث معي من قبلك من يشرف علي قومنا فان بعضهم قد بغي علينا ليحكم بيننا و بينهم بحكم الله و كتابه و خذ علي حادثة علي العهود و المواثيق المؤكدة ان ارده اليك سالما في غداة غد الا ان‏تحدث علي حادثة من عند الله فقال له النبي9 من انت و من قومك قال انا عطرفة بن شمراخ احد بني‌نجاح و انا و جماعة من اهلي كنا نسترق السمع فلما منعنا من ذلك آمنا و لما بعثك نبياً آمنا بك علي ما علمته و قد صدقناك و قد خالفنا بعض القوم و قاموا علي ما كانوا عليه فوقع بيننا و بينهم الخلاف و هم اكثر عدداً و قوةً و قد غلبوا علي الماء و المراعي و اضرّوا بنا و بدوابّنا فابعث معي من يحكم بيننا بالحق. فقال له النبي9 فاكشف لنا عن وجهك حتي نراك علي هيأتك التي انت عليها. قال فكشف لنا عن صورته فنظرنا فاذا شخص عليه شعر كثير فاذا رأسه طويل العينين عيناه في طول رأسه صغير الحدقتين و له اسنان كانها اسنان من السباع ثم ان النبي9 اخذ عليه العهد و الميثاق علي ان‏يرده عليه في غد من

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 18 *»

يبعث به معه فلما فرغ من ذلك التفت الي ابي‏بكر فقال له صر مع اخينا عطرفة و انظر الي ما هم عليه و احكم بينهم بالحق فقال يا رسول اللّه و اين هم قال هم تحت الارض فقال ابوبكر و كيف اطيق النزول تحت الارض و كيف احكم بينهم و لااحسن كلامهم ثم التفت الي عمر بن الخطاب فقال له مثل قوله لابي‏بكر فاجاب مثل جواب ابي‏بكر ثم اقبل علي عثمان و قال له مثل قوله لهما فاجابه كجوابهما ثم استدعي بعلي7 و قال له يا علي صر مع اخينا عطرفة و تشرف علي قومه و تنظر الي ما هم عليه و تحكم بينهم بالحق فقام اميرالمؤمنين7 مع عطرفة و قد تقلد سيفه قال سلمان رضي اللّه عنه فتبعتهما الي ان‏صار الي الوادي فلما توسطاه نظر الي اميرالمؤمنين7 و قال قد شكر اللّه تعالي سعيك يا اباعبد اللّه فارجع فوقفت انظر اليهما فانشقت الارض و دخلا فيها و عدت الي ما كنت و رجعت و تداخلني من الحسرة ما اللّه اعلم به كل ذلك اشفاقاً علي اميرالمؤمنين7 و اصبح النبي9 و صلي بالناس الغداة و جاء و جلس علي الصفا و حفّ به اصحابه و تأخّر اميرالمؤمنين7 و ارتفع النهار و اكثر الناس الكلام الي ان‏زالت الشمس و قالوا ان الجني اختال علي النبي و قد ارحنا اللّه من ابي‌تراب و ذهب هنا افتخاره بابن عمه علينا و اكثروا الكلام الي ان‏صلي النبي9 صلوة الاولي و عاد الي مكانه و جلس علي الصفا و مازال اصحابه بالحديث الي ان‏وجبت صلوة العصر و اكثروا القوم الكلام و اظهروا اليأس من اميرالمؤمنين7 فصلّي النبي و جاء و جلس علي الصفا و اظهروا الكفر في اميرالمؤمنين7 و ظهرت شماتة المنافقين باميرالمؤمنين7 و كادت الشمس تغرب فتيقن القوم انه قد هلك اذا و قد انشق الصفا و طلع اميرالمؤمنين7 منه و سيفه يقطر دماً و معه عطرفة فقام النبي9 و قبّل بين عينيه و جبينه و قال له ما الذي حبسك عني الي هذا الوقت فقال صرت الي جن كثير قد بغوا علي عطرفة و قومه من المنافقين فدعوتهم

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 19 *»

الي ثلث خصال فاَبَوا علي و ذلك اني دعوتهم الي الايمان باللّه تعالي و الاقرار بنبوتك و رسالتك فابوا فدعوتهم الي اداء الجزية فابوا فسألتهم ان‏يصالحوا عطرفة و قومه فيكون بعض المرعي لعطرفة و قومه و كذلك الماء فابوا ذلك كله فوضعت سيفي فيهم و قتلت منهم ارها من ثمانين الفاً فلما نظروا الي ما حل بهم طلبوا الامان و الصلح ثم آمنوا و صاروا الي الايمان و زال الخلاف و مازلت معهم الي الساعة فقال عطرفة يا رسول اللّه جزاك اللّه و اميرالمؤمنين خيراً.

تمام شد حديث شريف و اشكالي كه فرموده‏اند اين است كه خوني كه از شمشير مي‏چكيد مردم آن را مي‏ديدند و جن آن‏قدر لطيف هستند كه مردم آنها را نمي‏بينند پس معلوم است كه از اهل اين عالم ظاهر نيستند كه ديده نمي‏شوند پس چگونه مي‏شود كه خون آنها ديده شود و خود آنها ديده نشوند و اين اشكال اشكالي است بجا و تا حقيقت تركيب جن و روح و بدن آنها معلوم نشود اين اشكال و امثال آن رفع نخواهد شد.

پس عرض مي‏كنم كه اصل خلقت ايشان در زير رتبه انسان و برتر از رتبه حيوان است كه عالم طبيعت به اصطلاح خاص باشد و مارج نار يعني نار بلا دخان در آن عالم است و از مقام خود نزول كرده تا عالم حس مشترك كه متصل است به اين دنياي ظاهر مثل آنكه انسان از مرتبه نفس خود كه بالاتر است از مرتبه طبيعت نزول كرده تا به اين دنياي ظاهر و سبب نزول ايشان تا ظاهر اين دنيا و عدم نزول جن قوت انسان و ضعف جن است و از اين است كه مراتب اعلاي بر نفس انساني هم چون قوي بوده‏اند تا ظاهر اين دنيا توانسته‏اند ظاهر شوند مثل انبياء: كه از عالم روح ملكوتي نازل شده‏اند و مانند ائمه طاهرين: كه از عالم عقل كلي جبروتي نازل شده‏اند.

اما نزول حيوان به ظاهر اين دنيا و عدم نزول جن با اينكه قوت حيوان از جن كمتر است، اتصال عالم حيوان به اين دنيا و عدم اتصال عالم جن است و اتصال

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 20 *»

عالم حيوان قريب به اتصال عالم نبات است به ظاهر اين دنيا از اين جهت نباتات هم در ظاهر اين دنيا ظاهر شده‏اند با اينكه از اضعف مراتب غيبيه‏اند. باري تفصيل اين مراتب را با ادله آنها در مختصرات نمي‏توان درج كرد مگر به طور اشاره. پس چون جن تا حس مشترك نزول كرده‏اند و حس مشترك در اعلاي نباتات واقع است و نباتات از صوافي همين عناصر ظاهره‏اند پس ايشان از خواص نباتيه مستمد مي‏شوند و بعضي از خواص نباتيه است طعمها و بوها و اتصال حس مشترك به نباتات در درگرفتن روح بخاري حاصل در قلب به حيات بسي ظاهر است از براي اهل اشاره. پس چنان‌كه نباتات از صوافي عناصر ظاهره‏اند حس مشترك و حيات از صوافي صوافي‏اند و ابدان جن از صوافي صوافي اين عناصر ظاهره است و روح ايشان از عالم طبيعت است و مردن و كشتن ايشان به اين است كه اتصال بدن ايشان از هم بپاشد مثل مردن و كشتن حيوان و انسان و لكن كشتن ايشان از براي غير معصومين: مقدور نيست مگر به عزايم و مگر به حسب اتفاق در مكاني غافل باشند و صدمه‏اي به ايشان برسد و الا سرعت سير ايشان از بادهاي بسيار تند، تندتر است و بر فرضي هم كه كسي به رياضات و تسخيرات ايشان را ببيند نتواند در حال تذكر ايشان به ايشان برسد و شمشير زند و بسا آنكه به قدر كشيدن شمشير هزار فرسخ دور شوند به خلاف حجت معصوم7 كه او اولاً ايشان را مي‏بيند و ثانياً آنها هرقدر سرعت انتقال داشته باشند، سرعت انتقال حجت7 از سرعت ايشان به مراتب بيشتر است پس مي‏تواند به ايشان برسد و شمشير به ايشان بزند و ايشان را بكشد.

و اگر بفرماييد كه چون خون ايشان لطيف است مانند خود ايشان نبايد به شمشير آلوده شود و ديده شود، پس عرض مي‏كنم كه اولاً نظم خلقت و حكمت را نبايد از دست داد و آن نظم در تعلق روح به بدن اين است كه مادام كه خلط و مزج و فعل و انفعال بعضي از اشياء به حدي نرسد كه آنها متشاكل شوند و طبع و رنگ خون در آنها ظاهر شود روح به آنها تعلق نگيرد. پس چون به مرتبه خون قلبي رسيدند آن‏وقت روح به خون قلبي تعلق گيرد و از اين است كه هر صاحب حياتي لامحاله خوني بايد داشته باشد تا روح

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 21 *»

به آن خون تعلق گيرد حتي در پشه ضعيف و كرمهاي ضعيفي كه در آبها متكون مي‏شوند تا خوني در آنها يافت نشود زنده نمي‏شوند و لكن بسا آنكه رنگ خون قاني باشد و بسا كمرنگ باشد. اما در اينكه تا در بدني خون نباشد روح به آن تعلق نگيرد از براي حكيم شكي نيست پس از اينجا معلوم مي‏شود كه در ابدان جن هم خوني هست كه محل تعلق روح ايشان شود نهايت خون آنها مانند بدن آنها لطيف است و اگر متراكم نشود مانند بدن آنها ديده نخواهد شد به خلاف آنكه شمشير به سرعت تمام مكرر پي در پي بر ايشان وارد آيد و ايشان را بكشد. پس چون مكرر پي در پي به خون ايشان آلوده شد خون متراكم شود پس ديده خواهد شد مانند آنكه بدن عطرفه چون در موضعي ساكن شد مردم او را ديدند به خلاف وقتي كه مثل برق و تندتر حركت مي‏كرد پس او را نمي‏ديدند و چنين گمان نكنيد كه جن و بدن جن از عالمي غير از اين عالمند بلكه بدن آنها از همين عالم است نهايت از لطائف اين عالم است نه از كثائف آن و از اين جهت بود كه قوم عطرفه با ساير اقوام ايشان در سر آب و علف همين عالم نزاع داشتند و اگر از همين عالم نبودند كاري با آب و گياه اين عالم نداشتند و از اين جهت بود كه پيغمبر9 مصالحه كرد با ايشان كه ايشان صدمه به انسان نزنند و مال ايشان را نبرند و خرابي به ايشان نرسانند به شرط آنكه اناسي استخوانهايي كه در غذاهاي خود دارند پاك نليسند و دسومت آن را در آن باقي گذارند و تمام ارواث حيوانات را نسوزانند تا ايشان به همان ارواث و استخوانها اكتفا كنند و از اين جهت است كه مناسبتي در ابدان ايشان است كه در جاهاي متعفن و نمناك مانند حمامات و مزابل بيشتر منزل مي‏كنند و اگر بدن ايشان از جنس اين عالم نبود با حمامات و مزابل اين عالم كاري نداشتند. و از اين جهت است كه در وقت عزايم خواندن بعضي بخورات مناسبه با ابدان ايشان باعث سرعت اجابت ايشان مي‏شود بلكه از همين جهت است كه كلمات عزيمه را مي‏شنوند و مي‏فهمند و اجابت مي‏كنند و از همين جهت است كه مي‏شود ايشان را حبس كرد و بست و سوزانيد با اجزاي اين

 

 

«* رسائل جلد 7 صفحه 22 *»

عالم و از اين است كه صدمه اناسي كه به ايشان رسيد ايشان هم صدمه مي‏زنند و صدمه ايشان از اجسام همين عالم است پس بسا لگدكوب شوند و بسا آب جوشي بر سر ايشان ريخته شود و بسا چوبي به ايشان بخورد كه زخم شوند و لنگ شوند و كور و كر شوند و بسا آنكه كشته شوند.

باري و ان شاء اللّه تعالي همين‏قدرها از براي صاحبان شعور كافي است و اشتغال به امور مهمه مانع از تفصيل بيش از اين است و معذرت مي‏خواهم از سركار والا ايده اللّه تعالي از عنوان نكردن اوايل آنچه در تعليقه شريفه بود و تغيير بعضي از الفاظ به لفظي ديگر كه مطلب ايشان از آن لفظ هم برمي‏آمد و وحشتي هم از براي غير در آن نبود به جهت مصالحي چند كه خود ايشان ملتفت هستند. و قد فرغت منها عصر يوم الجمعة السادس‏عشر من شهر ربيع‏المولود من شهور سنة 1300 حامداً مصلّياً مستغفراً.