06-06 مکارم الابرار جلد ششم ـ رساله در جواب سؤالاتي از بندر بوشهر ـ مقابله

رساله در جواب سؤالاتی از بندر بوشهر

 

از تصنیفات عالم ربانی و حکیم صمدانی

مرحوم آقای حاج محمد کریم کرمانی اعلی الله مقامه

 

 

 

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 86 *»

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين.

و بعد؛ چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابرهيم كه بعضي از مخاديم لازم الاحترام تعليقه‌اي نوشته بودند از بندر ابوشهر و در ضمن تعليقه سؤالاتي چند كرده بودند كه مجموع آنها را حقير در ساير كتب خود مفصلاً نوشته‌ام و حاجت به تكرار نيست ولكن به جهت امتثال امر ايشان لازم شد كه كلماتي چند به رشته تحرير درآورم اگرچه به طور اختصار باشد شايد از آن كلمات پي به حقيقت سؤالات خود ببرند يا به آن واسطه فهم آنچه در ساير كتب عرض كرده‌ام بر ايشان آسان شود پس بر حسب عادت سؤالات ايشان را يك‌يك نوشته در تلو هريك جواب عرض مي‌شود.

سؤال: بفرماييد كه چون به حكم ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون اي ليعرفون علت خلقت معين شد و به فرمان لايملكون لانفسهم نفعاً و لاضراً و لاموتاً و لاحيوةً و لانشوراً احتياج و نقصان ما ثابت و به نص شريف تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا وجود شريف مكمّل معلوم و تنبيه ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله واضح و خطاب من كنت مولاه فهذا علي مولاه روشن و كلام عصمت نظام اول الدين معرفته و كمال معرفته التصديق به و كمال التصديق به نفي الصفات عنه الي آخر الحديث؛ پس چه معني دارد من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة.

جواب: شك نيست كه خداوند احد جل‌شأنه ازلي است و از رتبه خلايق

 

 

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 87 *»

برتر و خلايق حادثند و در رتبه حدوث، نه هرگز خداوند از رتبه ازل به رتبه حدوث فرود مي‌آيد كه او را ببينند و نه هرگز خلق از رتبه حدوث به رتبه‌ ازل بالا مي‌روند كه او را مشاهده كنند پس ادراك خلق خالق را محال باشد،

به كنه ذاتش خرد برد پي   اگر رسد خس به قعر دريا

لهذا فرمود لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير. پس بايد قطع طمع از ادراك ذات نمود بلكه هرچه ادراك شود خود ادراك او دليل است بر آنكه آن مدرك خدا نيست از اين جهت فرمودند كل معروف بنفسه مصنوع و فرمودند كل‌ما ميزتموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم. پس جميع مخلوقات حتي سيد كاينات از درك ذات عاجز و قاصرند و محال و ممتنع است كه حادث درك ازل نمايد. و همچنين شك نيست كه خداوند حكيم خلق را براي معرفت آفريده و معرفت را غايت ايجاد قرار داده چنانكه آيه ماخلقت الجن الايه و حديث كنت كنزاً مخفياً الحديث به آن شهادت مي‌دهد. و شك نيست كه امر محال و ممتنع غايت ايجاد نتواند شد و خداوند حكيم خلق را براي امر محالي نمي‌آفريند كه آن غايت حاصل نشود و خلقت لغو شود. پس همانا كه ما مطلب را نفهميده‌ايم و از فهم غايت خلقت در اشتباهيم پس بايد طلب معني معرفت را كرد چون در آن تدبر كرديم ديديم كه ما منتهاي معرفتمان در امثال و اقران خودمان حاصل مي‌شود و زياده از آن ما را ممكن نيست پس بلاشك ما مكلف به زياده از آن نخواهيم بود و لايكلف الله نفساً الا وسعها پس ما هرچه سعي كنيم در معرفت بيش از مقدار معرفتي كه به زيد و عمرو حاصل مي‌كنيم نمي‌توانيم معرفتي حاصل كنيم. و چون در معرفت زيد تدبر كرديم ديديم كه اولاً از زيد ما به جز رنگي و شكلي نمي‌بينيم و به جز صفات ظاهره بدن او چيزي ديگر از بدن او نمي‌فهميم اگر رنگ او را مي‌بينيم رنگ غير اوست و متغير و متبدل است و اگر شكل او را مي‌بينيم شكل او غير اوست و متغير و زائل است اگر به لمس ثقل و خفتي و نرمي و درشتي و گرمي و سردي از بدن او احساس مي‌كنيم همه غير از اوست و زايل مي‌شود از او و اگر از اين ترقي كنيم بعضي صفات باطنه او را مانند

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 88 *»

علم و قدرت و شجاعت و سخاوت او را مي‌توانيم بفهميم و هرقدر كه ما زيد را بشناسيم از اندازه صفات ظاهره و باطنه او بالاتر نمي‌رويم و به جهت حصول همين معرفت صفات او مي‌گوييم كه ما زيد را مي‌شناسيم و عارف به زيد شديم بلكه زيد به طور ديگر معروف نمي‌شود. آيا نمي‌بيني كه معروفيت هم صفتي از زيد است پس معروف صفت زيد است و ذات زيد معروف نتواند شد پس در دنيا هرچه معروف ما شود به صفت خود معروف شود و ما به هرچه عارف شويم به صفت آن عارف شويم و منتهي جهد ما در معرفت مخلوق مانند خودمان كه اين باشد پس چه خواهد بود حد معرفت ما به خداوند بيرون از حد مخلوقات؟

پس معلوم شد كه معني معرفت همان معرفت صفات است چه در خلق و چه در خالق بلكه هيچ ذاتي را معرفتي نيست مگر معرفت صفات آن ذات خواه ذات مخلوق باشد خواه ذات خالق و معقول نيست معرفتي مگر به همين نهج كه عرض شد و تكليف مالايطاق از حكيم سرنمي‌زند. پس معلوم شد كه خداوند ما را براي معرفت خود آفريده و معني اين عبارت معرفت صفات است و معرفت ذات در همان معرفت صفات است لاغير و نيست ذات را معرفتي ديگر. پس حق است آنچه فرمودند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة.

و اما جمع اين معني با كمال التصديق نفي الصفات عنه؛ پس مراد اين است كه وقتي كه انسان معرفت ناقص به زيد دارد خيال مي‌كند كه زيد همين رنگ و شكل است مثل طفلي كه زيد را مي‌بيند خيال مي‌كند كه همين رنگ و شكل همه زيد است و هرچه انسان عاقل‌تر مي‌شود مي‌فهمد كه اين رنگ زايل است و زيد باقي و اين شكل متغير است و زيد در همه‌حال ثابت وهكذا همه صفات او را در معرض حدث مي‌بيند و او را ثابت مي‌فهمد پس همچنين شخص وقتي كه به كمال معرفت رسيد مي‌فهمد كه آنچه شناخته صفات است و صفت آيت ذات است نه ذات و ذات مبرا از اين صفات و دانستن مبرا بودن ذات از صفات سبب آن نيست كه معرفت صفات معرفت ذات نباشد. آيا نمي‌بيني كه تو گل را در صورت خشت مي‌بيني و مي‌داني كه صورت خشت گل نيست و مع‌ذلك هميشه گل را در همان صورت

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 89 *»

مي‌بيني و به آن صورت مي‌شناسي كذلك هرگاه انسان معرفتش كامل شود مي‌داند كه خدا غير اين صفات است اگرچه به اين صفات جلوه كرده و اين صفات را خليفه خود قرار داده. بلكه وقتي به حقيقت معرفت صفات مي‌رسي كه بداني كه صفات غير ذاتند و هركس صفات را ذات داند يا مطابق با ذات داند جاهل است و عارف نشده. پس كمال معرفت آنست كه صفات را از خدا نفي كني و ذات را مبرا از صفات و از امكان معروفيت قرار دهي و حد معرفت را تا صفات قرار دهي. نمي‌بيني كه وقتي كه تو كمال معرفت به زيد حاصل مي‌كني مي‌فهمي كه هرچه احساس كرده و ادراك مي‌نمايي غير ذات اوست با وجودي كه ذات او را احساس و درك نمي‌نمايي،

اي برتر از قياس و خيال و گمان و وهم

وز هرچه گفته‌ايم و شنيديم و خوانده‌ايم

در بعضي اشعار خود عرض‌ كرده‌ام:

اي‌ منزه پرده ‌دار و پرده ‌در   وي به هر پرده در و از پرده در
چون سرايم من سپاست كان سپاس   در قياس است و تو بيرون از قياس
ما همه در چند و چون و تو برون   چون درآيد وصف تو در چند و چون
لايق ذكر ثنايت جز تو كيست   وز تو جز تو هيچ كس آگاه نيست

تا آخر اشعار، و اگر تفصيل اين مطالب را خواهيد به ارشادالعوام كه حقيقهً ارشادالخواص است رجوع فرماييد تا واضح‌تر شود.

سؤال: و لم‌يزل الله عزوجل ربنا و العلم ذاته و لامعلوم الي آخر و السلام علي ذات الله العليا و يا من دلّ علي ذاته بذاته و تعدد ذات با حكم قل هو الله احد، لم‌يلد و لم‌يولد.

جواب: اما السلام علي ذات الله العليا كه در زيارات نديده‌ام ولي در حديث صفت نفس هست كه هي ذات الله العليا و شجرة طوبي و علي ايّ حال هيچ منافاتي ندارد زيرا كه قل هو الله احد نسبت ذات قديمه احديه است و اما ذات عليا و ذات مدلول‌عليها و امثال اينها ذات مخلوقه است و آن ذاتي است

 

 

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 90 *»

شريف كه خداوند آن را خلق كرده و از جهت شرافت و عظمت منسوب به خداوند است چنانكه خانه شريف منسوب به او شد و بيت‌الله شد و روح شريف منسوب به او شد و روح‌الله شد و نفس شريف منسوب به او شد و نفس الله القائمة فيه بالسنن شد و همچنين عين‌الله و لسان‌الله و وجه‌الله و يدالله و هيچ‌يك از اينها دخلي به ذات قديمه ازليه ندارد و مقترن به او نمي‌شود و مع‌ذلك منسوب به او مي‌شود. كذلك هرگاه ذاتي شريف خلق شد و مخصوص خدا شد و خالص في‌الله شد ذات‌الله مي‌شود. و هرچيزي را به نام خودش نسبت به خدا مي‌دهند، خانه خوب را مي‌گويند خانه‌ خدا نه درخت خدا و چشم خوب را مي‌گويند چشم خدا نه گوش خدا و روح خوب را مي‌گويند روح خدا نه تن خدا پس ذات خوب را هم مي‌گويند ذات خدا نه صفت خدا يا روح خدا يا نفس خدا. پس شك نيست كه ذات شريفي كه در ملك ذاتي اشرف از آن نيست منسوب به خداست و ذات خداست و اسم ديگر روا نيست مثل آنكه بر ساير اسم ديگر روا نبود. پس الحمدلله هيچ اشكالي ندارد و چوب سخت در پيش تيشه تند سختي ندارد و به سهولت تراشيده مي‌شود پس ذات قديمه احد و لم‌يلد و لم‌يولد است ولكن ذات ظاهره چنان است كه خود خود را ستوده و فرموده انا الذات انا الذات في الذوات للذات و هيچ شركي و كفري و تعدد آلهه لازم نمي‌آيد والحمدلله.

سؤال: و اينكه ميان عبادت و عبد و معبود و خطاب و مخاطِب و مخاطب و ندا و منادي و منادي4 نسبت و جنسيت است و هو سبحانه تنزه عن مجانسة مخلوقاته و لله المثل الاعلي؛ پس عبادات كه و معبود چه؟ و ان الله لايغفر ان‌يشرك به كجا؟ و خطاب اياك نعبد چه جا؟ و توجه به چه؟ و اطمينان كي؟ و موحد چه وقت؟ پس كسي كه بيان حقيقت مطلب را و نقش مقصود خداوند و اولياء او را از طريق آل اطهار به دلالت كتاب و سنت به طور مجادله و موعظه و حكمت از كتاب تكوين و تدوين كوناً و شرعاً كند الحق اوست حجت بالغه و عالم مسأله و وسيله رغبت و باب نجات امت بل نار فلق و شجر اخضر؛ تا آخر آنچه فرموده‌اند.

جواب: من هم جوابي مانند سؤال ايشان بايد عرض كنم كه در بندر

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 91 *»

ابوشهر نشستن چه و اين مطالب را سؤال‌كردن چرا و طلب تحرير اينها چگونه و نوشتن اينها چه معني و جواب‌دادن در كتاب و رساله چون، ٭هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد٭ اگر در پرده سؤال مي‌كرديد بي‌پرده جواب مي‌شنيديد حال كه بي‌پرده سؤال كرده‌ايد بايد جواب در پرده داد زيراكه فرمودند من اذاع سرّنا كمن قتلنا قتل عمد لا قتل خطاء و فرمودند كتمان سرّنا جهاد في سبيل‌الله. پس نه شما خواهش ايضاح بفرماييد و نه مرا ايضاح ميسر است. ولي براي هر سؤالي جوابي است و براي هر جوابي اهلي.

بدان‌كه عبد مملوك است و عبوديت صفت آن و عبادت عمل آن و اگر به عبادت عمل نمايد عابد است بلكه عمل به عبادت مأخوذ در عبد است كه اگر عمل به عبادت بكند عبد است والا مملوك هست و عبد نيست و از تنگي عبارت اول چنان گفتيم و از اين جهت خداوند تاج افتخار بر فرق انبيا نهاده و فرموده نزل الفرقان علي عبده و و اذكر عبدنا ايوب و در سليمان فرموده نعم العبد انه اوّاب، و اذكر عبادنا ابرهيم و اسحق و مؤمنين را به اين سمت شريف موسوم كرده و فرموده ان عبادي ليس لك عليهم سلطان. پس ساير مردم مملوك و مخلوق هستند و عبد نيستند و عبد آن كسي است كه به عبادت عمل كند و عابد باشد بالجمله و معبود آن كسي است كه عبد فرمان او را برده و او را اطاعت نموده و از اين جهت معبود بعضي هواي ايشان است اگرچه مملوك خدايند و براي عبادت جهتي است و جهت عبادت مي‌شود معبود باشد و مي‌شود غير معبود باشد هرگاه معبود محتاج به عبادت است مي‌شود كه خودش جهت عبادت واقع شود و مي‌شود كه غير معبود شود مثلاً هرگاه سلطان حكم كند به بنده خود كه مرا آب ده يا مرا مشت و مال ده يا زير بازوي مرا بگير جهت خدمت خود معبود شده است به ظاهر و اما اگر بنده‌اي را موكّل اسبي كند و بنده‌اي را موكّل توله (*؟*) خود كند و بنده‌اي را موكّل جاروب درخانه كند و آنها هرگز سلطان را نبينند و مقارن با او نشوند همه بنده سلطانند و عبادت او كنند و اسب و توله و درخانه جهت خدمت آنها باشند و جهت عبادت و در اينجا جهت عبادت غير از معبود است و هرگاه سلطاني غني از خدمت باشد و برتر از اقتران به عبيد براي

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 92 *»

جميع عبادات عبيد خود جهت خدمت قرار دهد و ايشان همه عبد سلطانند و سلطان معبود و مع‌ذلك هيچ‌يك سلطان را نديده‌اند در مدت عمر خود و صداي او را نشنيده‌اند الا آنكه حكم از بارگاه كبرياي او صادر شده كه بايد فلان عبد دائماً متوجه به سوي اسب من باشد و فلان عبد متوجه به سوي توله من شود و فلان عبد متوجه به سوي زمين درخانه من شود پس قبله هريك از آنها آن جهت باشد و معبود آن سلطان.

حال خداوند احد جل‌شأنه غني از خلق است و من كفر فان الله غني عن العالمين و مي‌فرمايد انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني پس عبيد را تكليفي چند كرده و براي آنها جهت عبادتي چند قرار داده و هريك از آنها بايد به سوي آن جهت متوجه شوند و آن جهت را قبله خود قرار دهند و خداي احد را عبادت كنند. و اگر جهت عبادت نبود عبادت خداي احد محال و ممتنع بود به جهت غناي مطلق او و برتري او از اقتران به خلق. پس جميع صنوف عبادت را جهتي است مثلاً نماز جهتش و قبله‌اش خانه كعبه است و زكوة جهتش اجناس و اهل صدقات و خمس جهتش اجناس و اهل خمس و صوم جهتش بطن و فرج است و جهاد جهتش اسلحه و عدو است و غسل جهتش بدن است و وضو جهتش اعضاست وهكذا اذكار جهتشان حروف و كلمات است و احسان جهتش اهل احسان است و زيارت جهتش مزور است ٭و علي هذه فقس ماسواها٭ و هيچ عملي نيست كه خدا محتاج به آن باشد يا آن را بتوان بر ذات واقع ساخت خداوند غني بندگان خود را امر فرموده به خدماتي و براي آن خدمات جهاتي قرار داده اگر آن خدمت را در غير آن جهت بجا آوري عصيان نموده‌اي و اگر در آن جهت به عمل آوري طاعت كرده‌اي و اگر از آن جهت استنكاف كني كبر ورزيده‌اي و اگر تمناي ايقاع بر ذات كني طغيان نموده‌اي.

اگر همين‌قدر بس است كه بس است و اگر بس نيست يا مرا به ابوشهر بكشيد يا خود را به كرمان اندازيد بيش از اين در اوراق نمي‌گنجد ولكن مشت نمونه خروار است و بيش از اين نوشتن و در دست اين خلق منكوس انداختن روا نيست و لاحول و لاقوة الا بالله.

اين آخر سؤالات ايشان است و چون يكي از ندماي ايشان هم سؤالي كرده بود اسهل آن است كه

 

 

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 93 *»

آن را هم ضميمه همين جواب نمايم.

سؤال: چه مقصود است نسبت العلم علمان علم الابدان و علم الاديان. اطبا مي‌گويند كه عناصر وجود قائمند به حرارت غريزي و اوست بلسان و طبيعت خامسه و رحمن مستوي پس اگر در انسان صغير همين است در انسان كبير كدام؟ و در ضمن جمله ملك كيست؟ و الرحمن علي العرش استوي چيست؟ چنانچه حق سبحانه و تعالي است كه حق و خلق لاثالث بينهما و لاثالث غيرهما پس چه نقصي است بر وحدت وجودي و دليل بر بطلان مذهب ايشان چيست؟ و چنانچه اين بلسان امر الله مفعولي است و سكان‌دار كشتي ايجاد است پس مصاديق اسماء و الفاظ كجاست؟ و مراد از آنها كيست؟

جواب: اگرچه در سؤال اختلال است ولكن هر سؤالي را جوابي به مقتضاي حال مي‌باشد. بدان‌كه خداوند احد جل‌شأنه اول چيزي كه آفريد مشيت خود بود و با او جز اويي را نيافريد و به آن مشيت مخلوقات خود را ايجاد كرد و آن مخلوقات را چهار كيفيت است كه آنها اركان عرش خلقند و بر آن عرش به قول فلاسفه بلسان طبيعي كه رحمن مستوي است مستولي است و آن رحمن اسم‌الله است كه جامع صفات اضافه و صفات فعل است و صفتي است از صفات خدا ولكن حقيقت جامعه ميان همه صفات است و از او اسمي بالاتر جز الله نيست و از اين جهت اين دو اسم مخصوص خدا شده است و احدي را روا نيست كه مسمي به اين دو اسم شود اما الله جامع ميان جميع صفات قدس و اضافه و فعل است و اما رحمن صفات قدس را در برندارد و خداوند خود را به اين دو ستوده و فرموده قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن اياًمّا تدعوا فله الاسماء الحسني و اين دو اسم را مخصوص كرده است به بسمله كه فرموده است بسم الله الرحمن الرحيم و بسمله اقرب است به اسم اعظم از سواد عين به بياض عين و بر هر مركّبي از اين اسم عظيم يعني رحمن آيتي است كه بر عرش آن مركّب مستوي مي‌شود و حافظ آن مركّب است و به محضي كه صرف عنايت از شيء كرد آن شيء فاسد مي‌شود و او آيت رحمن است در آن چيز و آفتابي است كه شاعر اشاره به آن كرده كه:

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 94 *»

دل‌هرذره‌اي‌كه بشكافي   آفتابيش در ميان بيني

و چه مي‌شود كه اهل طبيعت آن را طبيعت خامسه نامند و فلاسفه آن را بلسان طبيعي گويند و چنانكه در هر مركب اين مقام جامع هست در عالم كبير هم هست و آن اسمي است از اسماء خداوند و دخلي به خدا ندارد و ربطي به وحدت وجود ندارد بر فرضي كه كسي همان بلسان طبيعي عالم را خدا خواند دخلي به وحدت وجود ندارد و صاحب قول وحدت وجود جميع اشياء را خدا مي‌داند و اشياء را نسبت به خدا مثل امواج و بحر يا مداد و حروف مي‌گويد و آن قول دخلي به اين قول ندارد. و علي ايّ حال حقيقت جامعه اين عالم خدا نتواند بود به جهت اقتراني كه به عرش آن مركّب دارد و ارتباطي كه مابين او و مابين اركان آن عرش است و خداوند اسم الله را منزه فرموده است از اقتران به عرش چه جاي ذات مقدسه. وعلت آن آنست كه اقتران علامت حدوث است و صفت انفعالي است كه براي شيء حاصل مي‌شود و مقترن محتاج به قارني است كه او را با ديگري قرين كند پس هيچ اقتراني با قدم جمع نشود و هيچ مقترني قديم نشايد بشود. و طبيعت خامسه و مزاج مقترن است با صاحب عناصر و اركان پس حادث است. و كذلك طبيعت خامسه ملك قائم است به ملك قيام ظهور و مقترن است با ملك و مناسب است با آن و مضاف است به سوي آن و اينها با قدم و احديت جمع نمي‌شود. از اين جهت حضرت امير7 فرمود لشهادة كل صفة و موصوف بالاقتران و شهادة الاقتران بالحدث الممتنع من الازل. پس طبيعت خامسه ملك چون من حيث الرب به او نظر كني اسمي است از اسماء الله كه بالاتر از آن هم اسم هست كه آن اسم الله باشد و بالاتر از آن هم اسم ديگر است كه هو باشد و بالاتر از آن هم آيتي ديگر است كه مسمي باشد و بالاتر از آن هم آيتي ديگر است كه مقام لااسم له و لارسم له باشد و جميع اينها جلوه‌هاي احد است و ذات احد از ادراك خلايق و اشاره آنها بيرون است، چگونه نه؟ و حال آنكه در صفت حقيقت فرمودند كشف سبحات الجلال من غير اشارة. و شك نيست كه حقي و خلقي است و ثالثي نيست و جميع ماسواي ذات احد خلق است پس جميع آن مراتب كه نام برده شد مراتب

 

 

«* مكارم الابرار فارسي جلد 6 صفحه 95 *»

خلق است و نه چنانكه موجود همان عناصر باشد و طبيعت خامسه كه اگر عناصر خلق شد طبيعت خامسه حق باشد نعوذبالله بلكه خالق مباين خلق عناصري آفريد و آنها را به هم آميخت و طبيعت خامسه از ميان آنها احداث فرمود و هر پنج مصنوع صانعند جل‌وعز.

و اما مصاديق اسماء و الفاظ اگر اسماء الهي و الفاظي كه بر خدا گفته مي‌شود مقصود است مصاديق آيات اوست و ذات او برتر از نام و نشان است و مصداق لفظي واقع نمي‌شود چنان‌كه ذات زيد هم مصداق زيد واقع نمي‌شود و ذات او از اسم برتر است و حاجت به اسم ندارد  و اسم از براي امتياز است و امتياز در حال اقتران به غير است و عرصه اقتران عرصه صفات است پس اسم براي صفات است و مراد از اسم ذات است نه موضوع‌له آن پس اسم زيد براي ظهور كلي زيد است كه به آن ظهور ممتاز از عمرو است و ذات في ذاته از امتياز و نام و دعوت برتر است و وقتي كه ذات زيد چنين باشد ذات حق چه خواهد بود؟ پس مصاديق اسماءالله صفات خداست و براي هريك موقعي و من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة و اعظم آن صفات قائم‌مقام ذات است در ميان بريّات در اداي مرادات، هركس او را شناخت خدا را شناخت والا فلا و اگر مصاديق اسماء و صفات خلقيه مقصود باشد آن هم معلوم شد كه ظهور كلّي اشياست و ذات اشياء از نام و دعوت برتر است: سبحان ربك رب العزة عمايصفون و سلام علي المرسلين و الحمدلله رب العالمين.

و تفصيل اين مطالب همه را در «ارشاد» بر وجه اكمل و اوضح داده‌ام هركس طالب است به آن رجوع كند و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين.

تمام شد بر دست مصنفش كريم بن ابرهيم در چهارم محرم‌الحرام سنة هزار و دويست و هفتاد و هفت حامداً مصلياً مستغفراً.