04-03 رسائل فارسی جلد چهارم – رساله جواب اصفهان ـ مقابله

 

جواب اصفهان

 

از مصنفات:

عالم ربانی و حکیم صمدانی

مرحوم آقای حاج محمد باقر شریف طباطبایی

اعلی‌الله مقامه

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 305 *»

بسم اللّه الرحمن الرحيم

حمد مي‏كنم خداوندي را كه نفرستاد به سوي خلق رسولي و نبيّي و حجتي را مگر آنكه چون دعوت كردند به سوي او، انداخت در آن دعوت شيطان رجيم وسوسه خود را تا بربايد دوستان خود را. پس حمد مي‏كنم خدا را به طوري كه لايق او است كه وانمي‏گذارد شيطان را كه به دلخواه خود در ملك او تصرف كند پس محو مي‏كند آثار شيطان را و محكم مي‏كند آيات خود را از براي طالبان حق و از تدبير محكم او است كه مهلت داده شيطان را از براي جدا كردن خوب از بد و خبيث از طيّب چنانكه فرموده: و ماارسلنا من قبلك من رسول و لا نبي الاّ اذا تمنّي القي الشيطان في امنيته فيسنخ اللّه ما يلقي الشيطان ثم يحكم اللّه آياته و اللّه عليم حكيم. ليجعل ما يلقي الشيطان فتنة للذين في قلوبهم مرض و القاسية قلوبهم و ان الظالمين لفي شقاق بعيد. و ليعلم الذين اوتوا العلم انه الحق من ربك فيؤمنوا به فتخبت له قلوبهم و ان اللّه لهاد الذين آمنوا الي صراط مستقيم. و لايزال الذين كفروا في مرية منه حتي تأتيهم الساعة بغتة او يأتيهم عذاب يوم عقيم.

و صلوات مي‏فرستم بر محمّد و آل او كه معصوم و مطهر بودند از هر عيب و نقصي و مجاهده كردند در راه خدا به همان طوري كه خدا مي‏خواست تا آنكه ظاهر كردند دين او را و بيان كردند هر خوبي و بدي را و شرح كردند هر حلالي و حرامي و مستحبي و مكروهي و مباحي را و صحيحي و فاسدي و حقي و باطلي به طوري كه فرو نگذاردند چيزي را كه خداوند عالم از خلق خواسته بود چنانكه در زيارت ايشان مي‏خوانند جمله اهل ايمان: و جاهدتم في اللّه حق جهاده حتي اعلنتم دعوته و بيّنتم فرائضه و اقمتم حدوده و نشرتم شرايع احكامه و سننتم سنته و صرتم في ذلك منه الي الرضا.

و بعد چنين گويد اين ضعيف خاكسار كه در اين اوان محنت‏اقتران نوشته‏اي رسيد مانند سؤال و جوابي در حق كسي كه زبان بلغاء و بيان فصحاء و تعبير

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 306 *»

ادباء و توصيف حكماء و تعريف علماء از ادني فضلي از فضائل و كمترمنقبتي از مناقب او به مضمون حديث شريف المؤمن لايوصف عاجز است و لكن سائل و مسئول هردو به روش اراذل و اوباش شعراي بي‏ننگ و نام كلمات خود را جاري كرده‏اند و بناي ناسزا و فحش و هجو و لعن و تكفير و نسبت اضلال را گذارده و چون خواسته‏اند كه سببي از براي عمل خود قرار دهند پس اول افترائي چند را بسته‏اند و ناسزاهاي خود را معلق بر آنها كرده‏اند و معلوم است كه جواب اينجور كلمات كلماتي بايد باشد كه كلوخ‏انداز را پاداش سنگ است و لكن قواعد و رسوم ايماني باز مي‏دارد شخص مؤمن را از هرزگي اگرچه شخص مقابل مستحق آن باشد چنانكه مي‏فرمايد: و لاتسبّوا الذين يدعون من دون اللّه و مي‏فرمايد: ادفع بالتي هي احسن و بهتر اين بود كه به مقتضاي آيه كريمه اذا مرّوا باللغو مروا كراماً اعراض از امثال اين اشخاص و اقوال ايشان كنم و لكن چون نوشته را نسبت داده بودند به بعضي از علماي اصفهاني كه در حوالي آنجا معروف است و مبادا به محض نسبتش به آن شخص محل اعتناي يك جاهلي شود اعراض از الفاظ ركيكه آن كرده و اصل مطلبي را كه به جهت آن بناي هرزگي گذارده جواب مي‏نويسم ديگر آن شخص هرزه خود داند با هرزگي خود و رسوايي در نزد عقلاي خاص و عام در دنيا و به سزاي خود رسيدن به عذابهاي خواركننده در آخرت. پس چند مطلب ذكر كرده:

مطلب اول: در اينكه اهانت كسي بدون تمسك شرعي جايز نيست و تقليد از شخص غير معروف به اجتهاد جايز نيست.

مطلب دويم: در اينكه امور بر سه قسم است: امري كه خوبي آن معلوم است و امري كه فساد آن معلوم است و امري كه مختلف‏فيه است و در امري كه مختلف‏فيه است هرگاه متعلق به غير اصول دين باشد بايد رجوع كرد به امام7 و در زمان غيبت بايد رجوع كرد به راويان اخبار و ردّ بر ايشان حرام است.

پس عرض مي‏كنم كه در اين دو مطلب ما را با او بحثي نيست اگرچه كلماتي

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 307 *»

است ناقصه و بعضي شرطهاي بي‏معني در آن هست مثل آنكه امر متعلق ‏به غير اصول دين را گفته بايد رجوع كرد به امام7 به گمان آنكه در اصول دين احتياج به رجوع كردن به ايشان نيست و اين خلاف آيين اهل دين است و در هر اختلافي رجوع به ايشان بايد كرد و اختصاصي به فروع دين ندارد به نص آيه شريفه كه فرموده: فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكّموك فيما شجر بينهم و مخصّصي از براي اين عموم نيست. پس هركس در هر اختلافي رجوع به ايشان نكند ايماني ندارد و در واقع كافر است اگرچه به حسب ظاهر داخل اهل اسلام باشد.

مطلب سيم: اينست كه اجتهاد مجتهد بايد به تواتر از براي عوام ثابت شود چرا كه شايد عدول اختلاف داشته باشند.

عرض مي‏شود كه در ثبوت اجتهاد مجتهد از براي عوام تواتر را لازم دانسته و اكتفا به شهادت دو شاهد عادل نكرده به اين ملاحظه كه شايد دو نفر عادل شهادت دادند كه زيد مجتهد است و دو نفر عادل ديگر شهادت دادند كه عمرو مجتهد است در اين صورت اگر زيد گفت عمرو مجتهد نيست و عمرو گفت زيد مجتهد نيست پس در اين صورت عوام تقليد از هيچ‏يك نمي‏توانند كرد و شهادت دو نفر عادل وقتي ثمر داشت كه در مقابل دو نفر عادل ديگر شهادت برخلاف ندهند پس از اين جهت گفته اما بعد از اختلاف عدول چه فايده پس از اين جهت تواتر را لازم دانسته در ثبوت اجتهاد مجتهد.

پس عرض مي‏گنم كه در صورت اختلاف، تواتر هم مانند شهادت عدول است چرا كه اگر مرادش از تواتر اين است كه همه مردم بگويند زيد مجتهد است، يا همه مردم بگويند عمرو مجتهد است، چنين تواتري در ميان نيست و اگر چنين تواتري در ميان بود اختلافي نبود و اگر اختلاف نبود هيچ احتياجي نبود كه صاحب اين نوشته چيزي بنويسد و تواتر را لازم داند و شهادت عدول را بي‏فايده داند. پس بسي واضح است كه در محل اختلاف تواتر را لازم دانسته و شهادت عدول را بي‏فايده دانسته چنانكه

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 308 *»

صريح كلام او است پس در اين صورت مراد از تواتري كه گفته اين است كه جمع بسياري بگويند زيد مجتهد است يا بگويند عمرو مجتهد است به طوري كه شنوندگان يقين كنند كه ايشان راست مي‏گويند.

پس عرض مي‏كنم كه آيا نه اين است كه در محل اختلاف جمعي از اين طرف مي‏گويند كه زيد مجتهد است و زيد مي‏گويد كه عمرو مجتهد نيست و جمعي از آن طرف مي‏گويند كه عمرو مجتهد است و عمرو مي‏گويد كه زيد مجتهد نيست پس در اين صورت عوام چه كنند و تقليد از كدام‏يك كنند؟ و گويا صاحب اين نوشته ملتفت اين مطلب نشده و مغرور شده به چهار نفري كه در دايره خود ديده و ديده كه همه آنها اقرار دارند كه او مجتهد است و غافل شده كه اين چهار نفر در دايره هركسي كه في الجمله از اهل حل و عقد باشد يافت مي‏شود و هر جمعيتي كه در دور دايره كسي جمع شدند البته آن بزرگِ خود را به توصيفات كماليه وصف مي‏كنند. پس كساني كه از حلقه هيچ طرفي نيستند چه بايد بكنند؟ بي‏دليل و برهان يك طرف را قبول كنند و تقليد از او كنند و لعن و تكفير طرفي ديگر را بكنند؟ كه اين در هيچ ديني و مذهبي جايز نيست و مخالف عقل جميع عاقلان و مخالف نقل هر كتاب و سنتي از اهل هر ملتي است و اگر بايد با دليل و برهان يك طرف را قبول كرد و به تقليد او لعن و تكفير ديگر را كرد پس آن دليل و برهان كدام است كه عوام بتوانند آن را بفهمند تا بتوانند به آن متسمك شوند تا بتوانند تقليد از يك طرف كنند و به تقليد او لعن و تكفير ديگر را بكنند؟ و اگر خدا خواست به حول و قوه او ما آن دليل و برهان را بيان كنيم به طوري كه از براي عوام شكي باقي نماند اگر عمداً نخواهند خود را هلاك كنند و چون عجالةً درصدد اظهار غفلت غافلين هستم راههاي غفلت ايشان را بيان مي‏كنم تا باعث تذكر طالبان حق بشود بعد اصل دليل و برهان را در اين باب عرض مي‏كنم.

پس عرض مي‏كنم كه شايد كسي گمان كند كه مراد از تواتري كه اين شخص گفته اخبار اهل خبره است نه هر خبري از هر جمعيتي و اهل خبره در اين محلِ گفتگو،

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 309 *»

علماء هستند، مي‏گويم شك نيست كه اعتماد متدينين عقلاي عالم بر خبر اهل خبره است پس چه اعتبار بر خبر كوري كه بگويد عالم روشن است و بر خبر كري كه بگويد عالم پرغوغا است و شك نيست كه اهل خبره اين محلِ گفتگو، علماء هستند. پس اگر در طرفي علماء اخبار مي‏كردند و در طرفي ديگر علماء نبودند كه اخبار كنند عوام متحير نبودند و اعتماد به قول علماء مي‏كردند و لكن در صورتي كه در هر طرف علماء هستند و جمعي از علماء تصديق زيد را دارند و زيد تكذيب عمرو را مي‏كند و جمعي از علماء تصديق عمرو را دارند و عمرو تكذيب زيد را مي‏كند، باز عوام بيچاره به تحير باقي خواهند ماند و بدون دليل تقليد يك طرفي بكنند و به تقليد او لعن و تكفير طرفي ديگر را بكنند معني ندارد و البته هلاك خواهند شد چرا كه شايد لعن كنند كسي را كه مستحق لعن نيست و تكفير كنند كسي را كه مستحق تكفير نيست پس خودشان ملعون و كافر شوند چرا كه در احاديث بسيار وارد شده كه طرفين روايت مي‏كنند و هر دو طرف قبول دارند كه هركس لعن كند كسي را كه مستحق لعن نباشد خود او ملعون مي‏شود و هركس تكفير كند كسي را كه كافر نباشد خود او كافر مي‏شود. و اگر طرفي ادعا كنند كه در طرف مقابل علماء نيستند و جهالند طرف مقابل هم بعينه همين ادعا را مي‏كنند كه در ميان ماها علماء هستند و در طرف مقابل علماء نيستند و همه جهالند و واقعاً هم هريك كه حق باشند قول ايشان صحيح است چرا كه علم اهل باطل واقعاً علم نيست بلكه جهل مركب است چرا كه در حديث است كه: العلم نور يقذفه اللّه في قلب من يحبّ. يعني علم نوري است كه خداوند عالم مي‏اندازد آن را در قلب كسي كه او را دوست مي‏دارد و يقيناً خداوند عالم اهل باطل را دوست نمي‏دارد پس علمي كه نور است در دل ايشان نمي‏اندازد و اگر نور در دل ايشان بود به ظلمت باطل ميل نمي‏كردند.

باري، و اگر طايفه‏اي ادعا كنند كه ماها از علمائي اجازه‏ها داريم و تصديقها از ايشان در حق خود داريم و حال آنكه در عصر آن علماي سابق اين اختلافات كه حال

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 310 *»

در ميان است نبود، طايفه مقابل هم همين ادعا را بعينه دارند كه ماها اجازه‏ها داريم از علماي سابق و تصديقها از ايشان در حق خود داريم. باري هر ادعائي را كه طايفه‏اي در حقيت خود مي‏كنند طايفه ديگر هم بعينه ادعاي همان را مي‏كنند پس عوام بيچاره بايد چه كنند؟ بلي ادعائي كه متصور است كه بعضي مي‏توانند بكنند اين است كه عدد ماها بيشتر است و در طرف مقابل عددشان كمتر است پس اگر عدد بيشتر را دليل حقيت بدانند طرف مقابل هم كمي عدد را دليل حقيت خود قرار مي‏دهند و انصاف اين است كه اگر بنا باشد عدد بيش و كم را كسي دليل حقيت و بطلان قرار دهد، عدد كم دليل حقيت است نه عدد بسيار چرا كه در كتاب و سنت غالب جاها عدد كم را مدح كرده‏اند و عدد بسيار را مذمت فرموده‏اند مثل اينكه فرموده: و قليل من عبادي الشكور. و قليلٌ ما هم. لاتّبعتم الشيطان الاّ قليلاً. و امثال اين آيات بسيار است و در طرف مقابل فرموده: اكثرهم لايعلمون. و اكثرهم لايعقلون. و مايؤمن اكثرهم باللّه و امثال اين آيات در قرآن بسيار است و در حديث است كه فرمودند: المؤمن قليل المؤمن قليل المؤمن قليل المؤمن اقل من الكبريت الاحمر و هل رأي احدكم الكبريت الاحمر و اين امر آن‏قدر در ميان مردم شايع شده كه اهل عرف هم بر اين جاري مي‏شوند چنانكه گفته‏اند:

بغاث الطير اكثرها فراخا   و ام الصقر مقلاة نزور

چنانكه همين شعر را حضرت امام حسن و حضرت امام حسين8 بر ردّ معاويه عليه ما عليه مي‏خواندند در جاهايي كه مفاخرت مي‏كرد به بسياري عدد بني‏اميه و اتباع ايشان و كمي اهل حق و اتباع ايشان و واقع اين است كه استدلال به عدد كم و زياد به طور كلي بر حقيت و بطلان نمي‏توان كرد چرا كه در زمان دولت باطل نوعاً عدد اهل باطل بيشتر است از عدد اهل حق حتي آنكه در وفات پيغمبر9عدد اهل حق چهار نفر بود و باقي مردم همه كافر و منافق بودند و در زمان حضرت امام حسن7 آن جناب چهل نفر ياور خواست و بهم نرسيد تا آنكه لابد شد و صلح

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 311 *»

كرد با معاويه و در زمان حضرت امام حسين7 همين هفتاد و دو نفر بودند كه شهيد شدند و اگر كمي ديگر هم بودند نتوانستند ياري كنند به جهت آنكه مغلوب بودند. باري، عدد اهل حق در زمان دولت باطل بسيار كم بوده و هست و در زمان دولت حق و ظهور امام7 امر به عكس خواهد شد ان شاء اللّه تعالي. پس عدد كم و زياد به طور كلي دليل حقيت و بطلان نيست اگرچه در زمان دولت باطل في الجمله كليّتي دارد.

باري، اگر امر به اين‏طورها است كه ذكر شد پس بنابراين آيا عوام بايد اعتنا به هيچ‏يك نكنند و بي‏دين بمانند يا به طور تقليد بي‏دليل تصديق بعضي را بكنند و به تقليد ايشان لعن و تكفير بعضي ديگر را بكنند، يا آنكه امري بايد در ميان باشد كه عوام بتوانند بفهمند و از روي آن امر تصديق كنند راستگو را و تكذيب كنند دروغگو را؟ پس عرض مي‏شود كه شك نيست كه بايد امري در ميان باشد كه عوام بتوانند آن را بفهمند و به آن متمسك شوند و نجات يابند و اگر عمداً اعتنا به آن امر نكنند هلاك شوند و اگر خداوند عالم جلّ‏شأنه چنين امري را در ميان عوام قرار نداده بود حجتي بر ايشان نداشت و بايد كه در تصديق و تكذيب هركسي معاف باشند و در دوستي و دشمني با هركسي معاف باشند و حال آنكه بالاتفاق، عوام در دوستي و دشمني و تصديق و تكذيب معاف نيستند و بايد تصديق اهل حق كنند و دوستي با ايشان كنند و تكذيب اهل باطل كنند و دشمن ايشان باشند. پس حال بايد فكر كرد كه آيا آن امري كه از خداوند عالم جلّ‏شأنه به عوام رسيده و آن امر را فهميده‏اند چيست. آيا امري است كه محل اختلاف است؟ و شك نيست كه امري كه محل اختلاف است رفع اختلاف نمي‏كند. پس آن امر بايد امري باشد كه محل اختلاف نباشد و محل اتفاق باشد و آنكه محل اتفاق است به اصطلاح علماء آن امر را بديهي و ضروري مي‏گويند. پس آن امر يا ضروري اسلام است يا ضروري مذهب كه علماء و عوام در آن امر شريكند مثل آنكه خدا يكي است و او عالم و قادر و حكيم و سميع و بصير است و رسول او در آخر الزمان محمّد بن عبد اللّه9

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 312 *»

است و بعد از او پيغمبري نخواهد آمد و حلال او حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت و نماز و روزه و حج و جهاد و خمس و زكوة واجب است و هركه انكار اينها را بكند كافر است و اين امور و امثال اين امور را ضروريات اسلام مي‏نامند. و اما ضروريات مذهب شيعه اثني‏عشري به علاوه اين امور، اين است كه حجج الهي و خليفه‏هاي خدا بعد از رسول خدا9، ائمه هدي: هستند و ايشان معصوم و مطهرند از هر عيب و نقصي و اينكه زمين خالي از حجت خدا نخواهد بود و امثال اينها به طوري كه در كتاب «ميزان» في الجمله شرحي داده‏ام كه هر صاحب‏شعوري به آن رجوع كند تحيري از براي او باقي نخواهد ماند در اين بابها و اين مختصر گنجايش تفصيل را ندارد. باري، پس هركس به ضروريات دين و مذهب اقرار كرد مؤمن است يقيناً و هركس يكي از آنها را يا بيشتر انكار كرد كافر است يقيناً.

و از جمله ضروريات اين است كه هركس اقرار به ضروريات كند يقيناً مؤمن است و هركس انكار اين ضرورت را بكند كافر است. پس همين كه شخص مؤمن اجتناب كرد معاصي كبيره را عادل مي‏شود و چون عادل شد و روايتي كرد از ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم اگرچه به واسطه عدول و ثقات باشد روايت او صحيح است و واجب است قبول روايت از او چنانكه در احاديث متواتره وارد شده و اگر كسي تواتر لفظي اين احاديث را انكار كند، تواتر معنوي آنها را نمي‏تواند انكار كند و از جمله آنها حديث حضرت قائم عجل اللّه فرجه است كه فرمودند: و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة اللّه. و از آن جمله باز حديث آن حضرت7 است كه فرمودند: لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا. و احاديث در اين خصوص بسيار است پس بنابراين احاديث شخص مؤمن عادل ثقه، همين كه روايتي در حادثه‏اي كرد بايد از او قبول كرد و احتياج نيست كه دو شاهد عادل به روايت او شهادت دهند يا جماعت بسيار به طور شياع شهادت دهند. بلي، اگر دو عادل هم شهادت دادند يا به طور شياع جمعي شهادت دادند اطميناني بر اطميناني

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 313 *»

خواهد افزود. پس اين است حقيقت امر و همه اينها در صورتي است كه اختلافي در ميان نباشد و در صورت اختلاف هيچ‏يك از اينها كفايت نمي‏كند چرا كه طرفين ادعا مي‏كنند و در هر دو طرف دو عادل يافت مي‏شود كه شهادت دهند و در هر دو طرف به طور شياع هم شهادت مي‏دهند هر طرفي از براي شخصي پس نزاع برجا و اختلاف بر حال خود باقي خواهد ماند و عوام بر تحير باقي خواهند بود. پس واجب است بر ايشان كه از حال طرفين تفحص كنند چرا كه لابدند يك طرف را تصديق كنند و طرفي ديگر را تكذيب كنند و الاّ بي‏دين خواهند بود. پس اگر تفحص كردند از حال طرفين يك طرف را منكر بعضي از ضروريات خواهند يافت لامحاله. چرا كه معقول نيست هر دو طرف اقرار به جميع ضروريات داشته باشند و با وجودي كه اقرار دارند تكفير و لعن يكديگر را كنند چرا كه به ضرورت اسلام و ايمان لعن و تكفير مقرّ به جميع ضروريات جايز نيست و هركس جايز دانست، از بعضي از ضروريات خارج شده پس كافر شده.

و اگر طالب حقي بخواهد بداند كه يك طرف چطور منكر ضرورتي از ضروريات مي‏شود، صورتي چند را به جهت هدايت او عرض مي‏كنم تا بر بصيرت شود:

پس يكي از آنها اين است كه كسي تصريح كند و بگويد مثلاً نماز يوميه واجب نيست و ترك آن جايز است يا خمر حرام نيست و خوردن آن جايز است و اين‏جور تصريح را از شخصي كه بخواهد مردم را دعوت كند به اسم ديني و مذهبي نخواهي شنيد.

و قسمي ديگر اين است كه حلال داند افترا بستن را نسبت به كسي كه اقرار دارد به جميع ضروريات دين و مذهب پس بگويد يا بنويسد كه فلان شخص مثلاً شراب را حلال مي‏داند يا ترك نماز يوميه را حلال مي‏داند يا منكر معاد است و امثال اينها و چون از آن شخص بپرسي كه مردم درباره تو چنين مي‏گويند كه انكار بعضي از ضروريات را مي‏كني، او وحشت كند و بگويد اينها افترائيست بر من بسته‏اند و من منكر ضروريات را كافر مي‏دانم.

و قسمي ديگر اين است كه درباره چنين شخصي كه انكار مي‏كند صريحاً افتراهاي بر

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 314 *»

خود را، بگويند يا بنويسند و مردم را به شبهه اندازند كه اين شخص ظاهرش عيبي ندارد و لكن در باطن انكار بعضي از ضروريات را دارد. پس هرقدر به زبان اقرار كند به جميع ضروريات و اصرار و ابرام كند به اظهار عمل كردن به آنها، بگويند فريب اين شخص را نبايد خورد به اقوال و افعال ظاهره او چرا كه در دل انكار دارد بعضي از ضروريات را.

و قسمي ديگر اين است كه شخصي كلام متشابهي بگويد يا بنويسد و تصريح كند كه اين كلام من متشابه است و مقصود من از اين كلام همان محكمات معروفه است كه از ضروريات فهميده مي‏شود، شخصي ديگر بگويد كه اين شخص دروغ مي‏گويد و مرادش از اين كلام متشابه معنيهاي باطل است و در دل انكار بعضي از ضروريات را دارد و در ظاهر از ترس مردم اقرار به آنها مي‏كند پس بايد از او اجتناب كرد و او ضالّ و مضلّ است و ملعون و كافر است و اگر ضالّ و مضلّ و كافر و حيله‏باز نبود كلام متشابه نمي‏گفت و مطلب متشابه نمي‏نوشت. و هرقدر صاحب آن كلام اصرار كند كه کلام متشابه در قرآن هم هست و در احاديث ائمه طاهرين: هم بسيار است و بعضي از مطالب هست كه وقتي آن را از براي اهل آن شرح و بيان كردي كساني كه از اهل آن مطالب نيستند و آنها را نمي‏فهمند، آن شرح و بيان از براي ايشان متشابه مي‏شود و همين شرح و بيان از براي اهل اين مطالب متشابه نيست چنانكه آيات متشابهه قرآن و احاديث متشابهه اهل بيت: از براي راسخان در علم متشابه نيست چرا كه ايشان مي‏فهمند كه اين مطالب همان مطالبي است كه در محكمات بيان شده.

و قسمي ديگر اين است كه انكار ظاهر لفظ ضروريات را نكنند و لكن انكار كنند معني لفظي را كه آن معني به ضرورت اسلام و ايمان معني آن لفظ است. مثل آنكه كسي بگويد كه من اقرار دارم نمازهاي يوميه واجب است و ترك آنها حرام است و لكن مراد از نماز، محض حضور قلب و توجه به خداست نه اين اركان مخصوصه.

باري، چون اين نوع انكارها را غالب از عوام نمي‏فهمند منافقاني كه به جهت

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 315 *»

بستن ديني به خود رياستي دارند انكار مي‏كنند و امر خود را به اشتباه مي‏گذرانند و از اين قبيل انكارها در صدر سلف نبود و لكن چون در آخر الزمان فسادها و فتنه‏ها و كفرها و نفاقها بايد زياد شود از اين قبيل انكارها پيدا شده به طوري که صاحب كلام هرقدر اصرار كند و قسمها ياد كند كه مطلب من از اين كلام مطلب حقي است، مي‏گويند همه اينها از راه حيله است و مطلب تو از اين كلام اين است كه من مي‏فهمم و آنچه من مي‏فهمم كفر و ضلال است. و هرقدر صاحب كلام اصرار كند كه آنچه تو از كلام من فهميده‏اي من هم آن را كفر و ضلال مي‏دانم و لكن مطلب من اين است كه خودم مي‏گويم اينها مي‏گويند اينها را هم از راه حيله مي‏گويي. تعجب اين است كه از اين قبيل اشخاص به هيچ وجه متذكر نيستند كه اگر بناي استدلال به اين‏طورها باشد امان از عالم برخاسته خواهد شد و كسي پيدا مي‏شود كه به ايشان بگويد كه شماها منافق و كافر و ضالّ و مضلّيد و هرقدر اظهار اسلام كنند بگويد شماها از ترس مردم و به جهت حب رياست اظهار اسلام مي‏كنيد و لكن در دل منافق و كافر و ضال و مضلّيد بلكه به حسب ظاهر هم كافريد چرا كه حكم بغير ما انزل اللّه مي‏كنيد و حلال هم مي‏دانيد كه چنين احكام را جاري كنيد. و به اين قاعده كه شما در آخر الزمان جاري شده‏ايد كفار يهود و نصاري و ساير زنادقه در زمان رسول خدا و ائمه هدي: جاري نشدند با وجودي كه انكار پيغمبر9 را داشتند پس اگر پيغمبر9 مي‏فرمودند كه من موسي و عيسي را قبول دارم، نمي‏گفتند كه دروغ مي‏گويي اگر آنها را قبول داشتي نسخ شريعت آنها را نمي‏كردي و هركس رجوع كند به كتاب احتجاج علانيه مي‏بيند كه بناي ملاحده آن زمانها مثل بناي ملاحده اهل اين زمان نبوده چرا كه در بسيار بسيار از آيات قرآن شبهه مي‏كردند و ايرادات بسيار وارد مي‏آوردند و با هريك هريك از ائمه: مباحثات مي‏كردند و همين كه مي‏فرمودند مراد ما از اين آيات اين نيست كه شماها فهميده‏ايد بلكه مراد ما اينست كه خودمان مي‏گوييم قبول مي‏كردند و نمي‏گفتند كه شماها حيله مي‏كنيد و معني كلام شما اين است كه ماها

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 316 *»

مي‏فهميم با وجودي كه انكار حقيت ايشان را داشتند. حتي آنكه در زمان حضرت صادق7 شخصي از ملاها بر قرآن رد مي‏نوشت حضرت به او پيغام دادند كه اگر صاحب اين كلام با تو بگويد كه آنچه را رد كرده‏اي مقصود من نبوده در جواب چه خواهي گفت؟ پس چون در اين پيغام فكري كرده ديد كه جوابي ندارد ردّ نوشتن را موقوف كرد و نگفت مطلب همين است كه من رد مي‏كنم، و در آخر الزمان بناي ملاحده چنين شده كه به انواع و اقسام حيله‏ها با اهل حق نزاع مي‏كنند و اظهار عداوت خود را مي‏نمايند چنان‌که از حيله‏هاي بزرگ ايشان اين است كه به عوام مي‏گويند كه شماها مطلب ايشان را نفهميديد و نمي‏دانيد بطلان آن را و لكن ماها مي‏فهميم كه مطلب ايشان باطل است و بر شماها است تقليد ماها. پس چنانكه مسائل شرعيه خود را نمي‏فهميد و بي‏آنكه دليلي از ماها بپرسيد تقليد ماها را مي‏كنيد، به همين دليل در تكفير و لعن بعضي از مردم هم بايد تقليد ماها را بكنند بي‏آنكه دليلي از ماها بپرسند و بعضي از عوام هم فريب ايشان را مي‏خورند. و لكن اگر كسي شعوري داشته باشد مي‏داند كه اول بايد اسلام و ايمان و عدالت شخصي به دليل و برهان از براي عوام ثابت شود، پس بعد از ثبوت اينها بايد تقليد كرد و همين كه جماعتي با هم نزاع داشته باشند و بعضي بعضي را لعن و تكفير كنند عوام، بي‏دليل و برهان تقليد احدي از ايشان را نمي‏توانند كرد و اگر جايز باشد كه بي‏دليل تقليد شخصي بكنند بايد جايز باشد كه بي‏دليل تقليد شخص مقابل را هم بكنند و بسي واضح است از براي شخص باشعور طالب حق که عوام بي‌دليل نبايد تقليد کسي را بکنند و بسي واضح است كه اغلب عوام دليلي به غير از ضروريات ندارند و دليلي را كه خداوند عالم از براي ايشان قرار داده همين ضروريات است و بس. پس به واسطه اين ضروريات تميز بايد بدهند مؤمن را از كافر و قبول كنند قول مؤمن را و ردّ كنند بر كافر و اگر دست از ضروريات بردارند بي‏دين خواهند ماند و به جهنم خواهند رفت.

مطلب چهارم: در خلاف توقعات صاحب نوشته كه در بعضي كتب ديده و آنها را

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 317 *»

دليل قرار داده از براي جواز لعن و تكفير خود و آنها چند چيز است: اول آنكه چرا گفته كه بايد در دين خدا عمل به علم كرد و عمل كردن به مظنه در دين خدا حرام است.

عرض مي‏شود كه اصل اين قضيه اين است كه به اتفاق جميع ‏علماي شيعه الاّ قليل در زمان ائمه طاهرين: شيعيان ايشان جميع مسائل دينيه خود را از ايشان مي‏پرسيدند و ايشان جواب مي‏فرمودند به طور قطع و يقين و عمل كردن به مظنه را در دين خدا حرام مي‏دانستند و آن‏قدري كه اصرار داشتند در شدت حرمت عمل كردن به مظنه در حرمت شراب خوردن و زنا كردن و ساير معاصي كبيره اصرار نداشتند و از اين است كه در دويست آيه قرآن بلكه زياده خداوند عالم از مظنه مذمت فرموده و در ساير محرمات معدود قليلي از آيات بيش نيست.

پس از اول بعثت پيغمبر9 تا زمان غيبت صغري عمل شيعيان در اخذ مسائل دينيه به علم بود و همچنين در اوائل غيبت كبري متقدمين از علماي شيعه در اخذ مسائل دينيه به علم عمل مي‏كردند و مظنه را حرام مي‏دانستند مثل زمان حضور ائمه:. پس از آنكه چندي از زمان غيبت كبري گذشت در ميان علماي شيعه اختلاف پيدا شد بعضي بر نسق سابقين جاري شدند و باز بناي ايشان بر عمل كردن به علم بود و عمل كردن به مظنه را حرام مي‏دانستند و بعضي ديگر گفتند كه ماها چون از حضور ائمه: محروم شده‏ايم و از زمان ايشان بسيار دور مانده‏ايم به اين جهت نمي‏توانيم به علم عمل كنيم نهايت كتابهايي چند مي‏بينيم كه احاديثي چند در آنها نوشته شده از كجا يقين كنيم كه اينها را ائمه: فرموده‏اند و احتمال مي‏رود كه اشخاصي چند اين احاديث را در كتابها نوشته باشند و به دروغ به ائمه: نسبت داده باشند و بسا آنكه بعضي از آنها سهو شده باشد و زياد و كم شده باشد و بسا آنكه تحريف و تغيير داده باشند عمداً. و علاوه بر اينها ماها از كجا بدانيم كه معني اين حديثها در زمان ائمه: همين معنيها است كه ماها الحال مي‏فهميم و حال آنكه علم غيب نداريم پس احتمال مي‏رود كه اين معنيها

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 318 *»

كه ماها در اين زمان از قرآن و احاديث مي‏فهميم مخالف آن معنيها باشد كه در زمان معصوم7 بوده و بسا آنکه بكن به معني مكن بوده و مكن به معني بكن بوده و نماز به معني زنا بوده و زنا به معني نماز بوده و در هر كلمه احتمال معنيهاي بي‏نهايت مي‏رود و ماها كه علم غيب نداريم كه بدانيم در آن زمان كدام‏يك از معنيهاي بي‏نهايت را استعمال مي‏كرده‏اند پس درِ علم بر روي ماها بسته شده پس حال ما بايد يا بي‏دين باشيم و هيچ عملي نكنيم، يا بايد چيزي را بَدَل علم قرار دهيم و از روي آن چيز عمل كنيم تا ديني داشته باشيم و چيزي كه بَدَل از علم مي‏تواند شد مظنه است. پس بايد ماها امروز به مظنه دين داشته باشيم و عمل به مظنه كنيم و اگر خداوند در اين زمانها ما را به علم تكليف كند، تكليف كرده ما را به چيزي كه در قوه ما نيست و البته خداوند تكليف مالايطاق نمي‏كند و چيزي كه در قوه ما هست مظنه است پس خداوند هم همين را تكليف ما قرار داده چه مي‏شود كه در زمان معصوم7 تكليف شيعيان ايشان عمل به علم بوده چرا كه ايشان مشافهةً از معصوم7 سؤال مي‏كردند و معصوم7 مراد خود را مشافهةً به ايشان فرمايش مي‏فرمودند.

باري، و از اين قبيل استدلالات از براي ايشان هست در اينكه در اين زمانها بايد به مظنه عمل كرد چرا كه درِ علم بسته است. و اين جماعت دو فرقه شده‏اند بعضي مي‏گويند كه مطلق مظنه حجت خدا است اگرچه از خواب و فال آن مظنه حاصل شود و بعضي مي‏گويند كه مطلق مظنه حجت نيست و لكن آن مظنه‏اي كه از احاديث و قرآن حاصل شود همان حجت است.

خلاصه كه اين اختلاف در اين زمانها تازه پيدا نشده و مدتي است كه اين اختلاف در ميان علماي شيعه است و نوعاً سه فرقه شده‏اند. پس جميع اخباريين و بعضي از اصوليين گفته‏اند و مي‏گويند كه مظنه در دين خدا حرام است چنانكه در زمان حضور معصوم7 و در زمان غيبت صغري تا قدري از غيبت كبري گذشته حرام بوده و آيه تازه‏اي نازل نشده و حديث تازه‏اي نرسيده كه عمل به مظنه تا آن زمان

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 319 *»

معين حرام بوده و بعد حلال شده، و بعضي از اصوليين عمل كردن به مطلق مظنه را جايز دانسته‏اند، و بعضي ديگر مظنه حاصله از كتاب و سنت را حجت دانسته‏اند و معلوم است كه اين سه طايفه هريك دليل و برهان بر مدعاي خود در كتابهاي خود ذكر كرده‏اند و مي‏كنند و دليل و برهان غير خود را رد كرده‏اند و مي‏كنند و از نوشته اين شخص چنين معلوم مي‏شود كه عمل به مظنه را جايز بلكه واجب مي‏داند چرا كه در احكام اوليه گفته كه وجوب تحصيل يقين، تكليف مالايطاق مي‏باشد و از حكيم تكليف به محال صادر نمي‏شود و مرادش همان است كه عرض شد كه در اين زمان بايد عمل به مظنه كرد و اين مطلب تازگي ندارد و لكن آنچه تازه است اين است كه نسبت داده يك نفر مخصوص را به اينكه گفته فقهاي اماميه عمل به مظنه مي‏نمايند و خداوند نهي كرده است از عمل ظن و قياس و معلوم است كه محض عداوت چند نسبت دروغ و افترا را به شخص بي‏جرم و گناهي بسته و بعد بناي لعن و تكفير و هرزگي را گذارده. اما لعن و تكفير و هرزگي او را كه جواب نمي‏نويسم چرا كه هرقدر بيشتر هرزگي كند و لعن و تكفير بيشتر نمايد و شخص مقابل در نزد خداوند مستحق آنها نباشد آن لعنها و تكفيرها برمي‏گردد به لعن‏كننده و تكفيركننده و ثواب بي‏زحمتي به آن شخص بي‏گناه خواهد داد. پس بنابراين هرقدر بيشتر اصرار كند در اين نالايقها منتهاي آرزوي مؤمنين را به عمل آورده.

پس حال شروع مي‏كنم در اظهار افتراهائي كه بسته:

اول آنكه گفته: «از عبارات او مستفاد مي‏شود كه فقهاي اماميه عمل به مظنه مي‏نمايند»، اين حرف اول افتراهاي او است چرا كه همه فقهاي اماميه را نگفته كه عمل به مظنه مي‏كنند بلكه چون خود او عمل به علم مي‏كرد مانند شيعياني كه در زمان حضور معصوم7 بودند و مانند شيعياني كه در غيبت صغري بودند و مانند شيعياني كه در اوايل غيبت كبري بودند و مانند فقهائي كه در اين زمانها عمل كردن به علم را واجب مي‏دانند و اين طايفه البته رد مظنه را مي‏كنند، او هم ردي بر مظنه

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 320 *»

كرده و خلاف توقع اين شخص به عمل آمده و چون رد دليلهاي او را نتوانسته بكند خواسته به يك حيله‏اي عوام را به وحشت اندازد پس اين افترا را بسته كه فقهاي اماميه را نسبت به عمل كردن به مظنه داده.

دوم آنكه انكار جواز عمل به مظنه را نسبت به يك نفر داده به جهت عداوتي كه با او داشته و خواسته چنين اظهار كند كه در ميان علماء همين يك نفر جايز نمي‏داند عمل به مظنه را و باقي علماء همگي جايز دانسته‏اند عمل كردن به مظنه را و حال آنكه دانستي كه ائمه طاهرين: عمل كردن به مظنه را جايز نمي‏دانستند و علمائي كه در زمان ايشان بودند جايز نمي‏دانستند عمل كردن به مظنه را و همچنين علمائي كه در زمان غيبت صغري بودند و همچنين متقدمين از علماء در اوايل غيبت كبري و جميع اخباريين از اول تا اين زمان و جمعي از اين اصوليين در همين زمان عمل كردن به مظنه را جايز ندانسته‏اند و اين شخص اين قول را نسبت به يك نفر داده كه بر عوام امر را مشتبه كند.

سيم آنكه چون علماء عمل به مظنه مي‏كنند صلاحيت از براي نيابت امام7 را ندارند.

عرض مي‏شود كه اين مطلب را هم طوري بيان كرده كه عوام را به وحشت اندازد و اصل مطلب اين است كه از براي علماء درجات بسيار هست و فوق كل ذي علم عليم صريح قرآن است. پس جمعي از ايشان هستند كه در اعلي درجات قرب به امام7 واقعند مانند سلمان و ابي‏ذر عليهما الرحمة و در هر زماني چنين اشخاص هستند چنانكه در حديث است كه: يونس في عصره كسلمان في عصره و چنانكه در حديث است كه في كل عصر سلمان و ابوذر. پس كساني كه در هر عصري مانند سلمانند و در آخر درجه ايمان كه درجه دهم است واقع هستند عمل به مظنه نمي‏كنند و در دين خدا بر يقين هستند و چون اين شخص بعضي از اوصاف حميده و صفات پسنديده ايشان را در كتاب يكي از علماي بي‏جرم و گناه ديده و خود و امثال خود را عاري از آن صفات ديده خلاف توقع او به عمل آمده كه چرا بايد چنين اشخاص را تعريف كرد كه باعث

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 321 *»

رسوايي كساني شود كه اين صفات در ايشان نيست. اينست كه به فغان آمده بناي لعن و تكفير و هرزگي را گذارده و از اين معني غافل است كه اين مطلب منافاتي ندارد كه هريك از علماء به قدر مايه و پايه خود در مقام خود جاي خود را داشته باشند و تعريف و توصيف عالم كاملي، مذمت ساير علماي ناقصين نخواهد بود. پس عالم كامل نائب كلي امام7 است و داراي علوم ظاهره و باطنه است و از هر راهي كه كسي در دين خدا شبهه كند رفع آن شبهه را خواهد كرد خواه در توحيد و صفات او و خواه در نبوت و صفات آن و خواه در امامت و ولايت و صفات آن و خواه در مبدأ و معاد و مقامات تنزليه و برزخ@برازخ خ‌ل@ و حشر و نشر و غير اينها و با هركسي در علم او به لغت او با او تكلم كند پس به علم شريعت با اهل شريعت و به علم طريقت با اهل آن و به علم حقيقت با اهل حقيقت تكلم كند و جواب از هر مسأله بيان كند. و اما ساير علماي ناقصين كه به درجه كمال نرسيده‏اند هريك در مقام خود به قدري كه علم دارند نائب امام7 هستند نه در همه‏جا حتي آنكه كساني هم كه به مظنه عمل مي‏كنند ــ به شرط آنكه به مظنه حاصله از كتاب و سنت عمل كنند نه به مطلق مظنه ــ ايشان هم در درجه خودشان نائب امام7 هستند در معاني احاديث و مراد از آنها چرا كه احاديث اگرچه در نزد خود ايشان يقيني نيست و لكن يقيني نبودن در نزد ايشان احاديث را از يقيني بودن نمي‏اندازد و هركس به فتواي اين جماعت عمل كند به قول امام7 عمل كرده اگرچه خود واسطه يقين نداشته باشد به جهت آنكه از آن كتابهايي كه روايت مي‏كند يقيني است اگرچه خود او نداند كه يقيني است. پس اين جماعت هم در فقه ظاهر به قدري كه از روايات فهميده‏اند نايب امام7 هستند به شرط آنكه آنچه فهميده‏اند مخالف محكمات آيات قرآن و احاديث اهل بيت: و مخالف ضروريات اسلام و ايمان نباشد. اما نيابت اين جماعت بسي واضح است كه عمومي ندارد چرا كه در چيزي كه نمي‏دانند و نمي‏فهمند معقول نيست كه نايب باشند.

چهارم افترائي كه بسته اين است كه گفته صاحب اين قول قدح در مذهب اماميه

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 322 *»

كرده است و طريقه شيعيان را كه منحصر در فقهاء و تابعين ايشان بوده باطل دانسته. پس عرض مي‏كنم كه اين افترا را هم به جهت وحشت انداختن مردم بسته و مقصودش اين است كه چون عمل كردن به مظنه را حرام دانسته قدح در مذهب اماميه كرده و ان شاء اللّه دانستي كه حرام دانستن عمل به مظنه مخصوص يك نفر نيست و از اول اسلام تا به حال جماعت بسياري عمل كردن به مظنه را حرام مي‏دانند به طوري كه يافتي و با اينكه عمل كردن به مظنه را حرام مي‏دانند قائل به تصويب هم نيستند و تصويب را هم باطل مي‏دانند بلكه قاعده تصويب را خارج از مذهب اماميه و خارج از اسلام بلكه خارج از اديان آسماني مي‏دانند.

پنجم افترائي كه بسته اين است كه گفته و آيات و اخبار داله بر رجوع به فقهاء را رد كرده و اجماع علماي اماميه را باطل دانسته. پس عرض مي‏كنم كه چون نتوانسته دليل و برهاني بر مقصود خود بياورد چاره را منحصر ديده كه متصل افترائي ببندد بلكه به آن واسطه مردم را به وحشت اندازد و تشفّي قلبي حاصل كند و اطفاء حرارت غيظ خود را بكند و غافل است از اينكه اين غيظ فرو نخواهد نشست چرا كه قل موتوا بغيظكم حتم فرموده كه اين غيظ برود به قيامت و صاحب آن جزا داده شود.

پس عرض مي‏كنم كه آيا در كدام از كتابهاي او ديده‏اي كه اخبار رجوع كردن به فقهاء را رد كرده؟ و در كدام كتاب او ديده‏اي كه اجماع علماي اماميه را باطل دانسته؟ پس چقدر افتراي واضحي بسته و از شدت غيظ و عداوت فكر نكرده كه شايد طالبان حق به اين عبارت برخورند و تفحص كنند و به كتابهاي او رجوع كنند و نيابند در آنها چنين قولي را و افتراي مرا ظاهر و واضح ببينند و نزد ايشان رسوا شوم و لكن از شدت عداوت و غيظ از خداي حاضر و پيغمبر شاهد9 و ائمه طاهرين شاهدين سلام اللّه عليهم اجمعين و انبياء و اولياء و ملائكه مقربين سلام اللّه عليهم شرم نكرده و از رسوا شدن نزد عقلاي عالم باك نداشته و از تهديدات وارده در آيات قرآن و احاديث اهل بيت: و عذابهاي اخروي باك نداشته و به همين قناعت كرده كه شايد ساده‏لوحي را به وحشت اندازد كه تابع او شود يا غافلي را كه تا در غفلت است به وحشت اندازد.

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 323 *»

و از اين آيه شريفه نترسيده كه مي‏فرمايد: و من يكسب خطيئةً او اثماً ثمّ يرم به بريئاً فقد احتمل بهتاناً و اثماً مبيناً يعني كسي كه كسب مي‏كند خطيئه يا گناهي را پس تهمت مي‏زند به آن گناه بي‏گناهي را پس به تحقيق كه به دوش خود بار كرده بهتان و گناهي ظاهر و هويدا را. و از اين آيه شريفه نترسيده كه فرموده: ان الذين يؤذون اللّه و رسوله لعنهم اللّه في الدنيا و الاخرة و اعد لهم عذاباً مهيناً يعني به درستي كه كساني كه اذيت مي‏كنند خدا و رسول او را9 لعنت كرده خدا ايشان را در دنيا و آخرت و مهيا كرده از براي ايشان عذاب خواركننده را و معلوم است كه اذيت خدا و رسول9 اذيت كردن مؤمنين است چنانكه در كافي در حديث قدسي روايت شده كه خداوند جلّ‏شأنه فرموده: من آذي لي ولياً فقد ارصدني بالمحاربة و دعاني اليها. و در احاديث بسيار وارد شده كه اذيت رسول خدا و ائمه هدي: اذيت كردن دوستان ايشان است. و از اين آيه شريفه نترسيده كه فرموده: و الذين يؤذون المؤمنين و المؤمنات بغير ما اكتسبوا فقد احتملوا بهتاناً و اثماً مبيناً. پس اعتنا به هيچ‏يك نكرده و به افتراي خود مي‏خواهد مطلبي ثابت كند و حال آنكه يك نزاع بزرگي كه خودش دارد اين است كه چرا گفته‏اند عمل كردن به مظنه حرام است چرا كه برخلاف آيات قرآن و احاديث است و نبايد در دين خدا حكم كرد بدون قرآن و حديث حال اين شخص برگشته و افترا بسته كه ايشان آيات و احاديث را رد كرده‏اند و حال آنكه خود او تمام احاديث و آيات قرآني را كه در مذمت عمل كردن به مظنه وارد شده رد كرده و گويا رد بر آيات قرآن را آيات قرآن دانسته و رد بر احاديث را احاديث دانسته از اين جهت گفته كه آيات و اخبار داله بر رجوع به فقهاء را رد كرده و گويا خلاف اجماع علماي اماميه را اجماع دانسته از اين جهت گفته كه اجماع علماي اماميه را باطل دانسته چرا كه اگر رد اخبار و آيات وارده در رجوع كردن به فقهاء را رد نكرده بود حرام مي‏دانست كه به اين‏طور نالايق رد كند بر فقيه اثني‏عشري. و اگر اجماع علماي اماميه را باطل نمي‏دانست، حلال نمي‏دانست

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 324 *»

افترا بستن را بر شخص بي‏گناه و حال آنكه اجماع علماي اماميه بلكه ضرورت دين اسلام بلكه ضرورت جميع اديان آسماني بر اين است كه افترا بستن بر شخص بي‏گناه حرام است و الاّ در كتابهاي مشايخ ما مملو است از استدلال به روايات و آيات داله بر وجوب رجوع كردن به فقهاي اماميه در اخذ كردن مسائل شرعيه و همچنين مملو است از استدلال به اجماع علماي اماميه و صريحاً فرموده‏اند كه مخالفت از اجماع علماي اماميه جايز نيست بلكه حرام است بلكه موجب خروج از مذهب است.

ششم افترائي كه بسته اين است كه گفته و تكليف مالايطاق را جايز دانسته. پس عرض مي‏كنم كه اين هم افترائي است مانند ساير افتراها به جهت همان اغراضي كه داشته و ايشان تكليف مالايطاق را جايز ندانسته و در هيچ جاي از كتابهاي ايشان نيست كه تكليف مالايطاق جايز است بلكه در بسياري از جاها تصريح كرده‏اند كه جايز نيست و در بسياري از جاها استدلال به عقل و نقل كرده‏اند كه تكليف مالايطاق جايز نيست چنانكه خداوند جلّ‏شأنه فرموده كه: لايكلف اللّه نفساً الاّ وسعها. و لايكلف اللّه نفساً الاّ ما آتيها. و لكن مقصود اين شخص اين است كه از آيات قرآن و احاديث ممكن نيست كه علم حاصل شود و چيزي كه ممكن است از آنها حاصل شود مظنه است پس چون ايشان عمل كردن به مظنه را جايز ندانسته‏اند و فرموده‏اند بايد از قرآن و احاديث علم تحصيل كرد و حال اينكه ممكن نيست تحصيل كردن علم از آنها پس تكليف مالايطاق را جايز دانسته و جواب اين است كه تكليف به مالايطاق جايز نيست و لكن تحصيل علم از قرآن و احاديث ممكن است و محال نيست نهايت شما راه تحصيل آن را گم كرده‏ايد حال كه راه را گم كرده‏ايد، بايد تمام مخلوقات خدا هم راه را گم كنند و اگر كسي گفت من راه را گم نكرده‏ام بايد او را لعن كنيم و افتراهاي نالايق بر او ببنديم. آيا اين طريقه را اين شخص از كدام دين و از كدام مذهب برداشته؟ خداوندا تو حكم كن در اين ميان يا احكم الحاكمين.

مطلب دويم از مطلب چهارم آنكه در بعضي عبارات به قدري اهانت و استخفاف

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 325 *»

نسبت به مرحومين مبرورين آقا شيخ علي و آقا شيخ حسن خلفان مرحوم شيخ كبير شيخ جعفر قدّس سره نموده كه هيچ مسلماني در حق يكي از اراذل مسلمانان راضي نيست و حال آنكه در حديث وارد است كه: من طعن علي المؤمن او ردّ عليه فقد ردّ علي اللّه في عرشه و ليس هو من اللّه و انما هو شرك شيطان پس چگونه است رد بر مقتداي اهل اسلام و حال آنكه هريك از اين دو بزرگوار به اتفاق اهل اسلام، رئيس اهل حق و علماي اعلام بودند و افقه فقهاء و معدن زهد و تقوي و منبع علم و عمل بودند و هنوز مواضع صلوات و طاعات ايشان و محل تهجّد و تضرّع ايشان از فقدان اين دو بزرگوار در شيون و زاري است. مجملاً اجتهاد و عدالت ايشان از جمله ضروريات و بديهيات است پس ردّ بر ايشان به نص حديث ردّ بر امام است و ردّ بر امام ردّ بر خدا است و ردّ بر خدا به منزله شرك است.

عرض مي‏شود كه مطلبي را به اين صورتي كه مي‏بيني درآورده بلكه بتواند به يك حيله امري را مشتبه كند پس قدري افترا بسته و قدري الحاد در تعبير مطلب كرده و اين دو را با هم مخلوط كرده كه امري را مشتبه كند. اولاً اينكه گفته طعن به مرحومين زده افترا بسته و ايشان در مباحثات و نوشتجات خود طعن بر احدي نمي‏زدند اگرچه كسي مستحق طعن بود و بناي ايشان اين بود كه نوع مسأله حق و باطل را بيان مي‏فرمودند و به شخص معيني بد نمي‏گفتند و اگر احياناً با شخص معيني ايرادي و بحثي داشتند با نهايت اعزاز و اكرام اسم او را مي‏بردند نهايت بعد راه اشتباه او را بيان مي‏كردند و در كتابها به همين‏طورها جاري شده‏اند. پس اگر در كتابي ايرادي به مرحومين مبرورين فرموده‏اند و راه اشتباه آنها را بيان كرده‏اند موجب لعن و تكفير و توحيش و تبرّي نيست. آيا كدام‏يك از علماء ردّ بر عالمي ديگر نكرده و راه اشتباه او را بيان نكرده؟ و اين معني اگر بر عوام پوشيده است نزد علماء اظهر من الشمس است كه عالمي يافت نمي‏شود مگر آنكه بر عالمي ديگر ردّ كرده و رد نوشته و راه اشتباه را بيان كرده. پس اگر بنا باشد كه اين جور حديث را درباره اين جور ردكنندگان بخوانيم بايد جميع علماء

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 326 *»

نعوذ باللّه ردكننده بر خدا باشند و شرك شيطان باشند نعوذ باللّه و لكن حكم اين حديث درباره كسي جاريست كه عالمي را بدون تمسك شرعي رد كند و تكفير و لعن كند پس او البته رد بر خدا و رسول9 كرده و از خدا نيست و شرك شيطان است و اين شخص همين كارها را كرده و حكم اين حديث را درباره خود جاري كرده و مرحومين مبرورين افقه فقهاء هم نبودند و لكن چون خواسته اهانت كند كسي را تعظيم مرحومين را زياده از حد ايشان كرده و بسي واضح است كه مرحوم مبرور شيخ كبير شيخ جعفر رضي اللّه عنه افقه بودند از مرحومين مبرورين و با وجودي كه افقه بودند نهايت تعظيم و تكريم و تبجيل از شيخ اوحد شيخ احمد اعلي اللّه مقامه مي‏فرمودند پس اگر مرحومين مبرورين هم اقتدا به والد ماجد خود فرموده بودند بهتر بود. بد نمي‏گويد شاعر:

بابه اقتدي عدي في الكرم   و من يشابه ابه فماظلم

پس چون ايشان اقتدا به پدر خود نكردند و ظلم بر نفس خود كردند و شخصي راه اشتباه ايشان را بيان كرد موجب لعن و تكفير نشد و لكن اين شخص بهانه به دست آورده كه مرحومين مبرورين از علماء بوده‏اند و ردّ بر علماء هم كه رد بر خداست پس كسي كه رد بر ايشان كرده رد بر خدا كرده. و عرض شد كه اين جور ردها را هر عالمي بر عالمي ديگر كرده و رد بر خدا هم نشده. بلي، اگر كسي عالم عاملي را كه اقرار به جميع ضروريات دين و مذهب دارد ردّ كند، ردّ بر خدا كرده مانند اين شخص و حديثي كه خود روايت كرده به طور وضوح حكم آن در او جاريست چرا كه صريحاً لعن و تكفير و هرزگي كرده و جناب ايشان هم اگر اقتدا به والد ماجد خود نوّر اللّه مضجعه و احسن مرجعه نموده بودند از اين مهالك رسته بودند به مضمون حديث شريف: علماء امتي كانبياء بني اسرائيل جناب مستطاب زكي نقي تقي شيخ محمّد تقي نوّر اللّه مضجعه آيه نوح7 در اين امت مرحومه واقع شدند كه با زبان حال كه ابلغ از قال است فرمودند: يا بني اركب معنا و ايشان هم به زبان حال جواب دادند كه: سآوي

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 327 *»

الي جبل يعصمني من الماء قال لا عاصم اليوم من امر اللّه. الي ان‏ قال: انّ ابني من اهلي. پس خطاب مستطاب از جانب رب الارباب در رسيد كه: انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح پس لايق بود كه رفتار آن مرحوم را با مرحوم شيخ اوحد اعلي اللّه مقامه منظور دارند كه بي‏نهايت تعظيم و تكريم و تبجيل مي‏فرمودند پس چرا بدون تمسك شرعي سبقت به اين نالايقها كردند لكن مشايخ ما سبقت بر لعن و تكفير كسي كه خلاف ضروريات نكرده نكرده و نخواهند كرد.

مطلب سيم از مطلب چهارم: به طور تعريض گفته كه حكم خداوند در چند سال قبل تغييري بهم رسانيده و تكاليف آخرين مخالف تكليف اولين شده و در اين مطلب بناي هرزگي و بدگويي و طعن و لعن را گذارده به طوري كه الواط چنين هرزگيها را در قمارخانه‏ها نمي‏كنند.

پس عرض مي‏كنم كه مرادش از اين تعريض ابلغ از تصريح ظاهر است كه نسبت داده كه ايشان به تغيير ديني و مذهبي قائل شده‏اند و تكاليف تازه‏اي كه در كتاب خدا و سنت رسول و ائمه هدي: نيست آورده‏اند سبحان اللّه كه اين شخص چقدر بي‏شرم و حياء است كه به هيچ وجه باك ندارد كه علانيه افترا ببندد و اصرار در افترا كند و بر افتراهائي كه خود علانيه بسته رد كند و لعن و تكفير نمايد. پس جواب هرزگيهاي او باشد تا يوم يقوم الاشهاد. اما جواب از اصل اين افترا اينكه لعنت خدا و رسول او9 و ائمه هدي: و لعنت جميع انبياء و اوصياء و اولياء و ملائكه و جن و انس و تمام خلق بر كسي كه حلال كرده باشد حرام پيغمبر را يا حرام كرده باشد حلال او را9 تا روز قيامت و البته چنين لعنتي بر صاحبان بدعتها خواهد بود و جميع خلق مشغول به اين لعن خواهند بود. حال آيا مستحق اين لعن كيست؟ خدا بهتر مي‏داند و به مستحق آن خواهد رسانيد. انّا او اياكم لعلي هدي او في ضلال مبين.

چهارم از مطلب چهارم: آنكه مي‏گويد شناختن شيعه ركن رابع از اصول دين

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 328 *»

است و منكر آن منكر اصول دين است تا آخر عبارات او كه تركيب شده از نسبت ضلالت و گمراهي و گمراه كردن و هالك بودن و هلاك كردن به طوري كه توانسته. باز جواب هرزگيهاي او با خدا است و او است احكم الحاكمين.

اما جواب از اصل مطلب آنكه مي‏پرسم از اين شخص كه آيا عدد اصول دين در قرآن و يا در اخبار ائمه: معين است كه بايد بخصوص به عدد مخصوصي باشد كه اگر كسي زيادتر يا كمتر گفت خلاف كرده باشد، يا معيناً عدد مخصوصي ندارد؟ و نمي‏تواند بگويد كه عدد مخصوصي در كتاب و سنت دارد. بلي چيزي كه در ميان است اين است كه چون علماي الهيين با منكران توحيد منازعه كردند و علماء اثبات توحيد كردند يكي از اصلهاي دين كه معروف شد توحيد شد و چون اهل اسلام با ساير اديان منازعه كردند در امر پيغمبر9 و اهل اسلام اثبات نبوت پيغمبر را9 كردند، يكي ديگر از اصلهاي معروف متنازع‏فيه نبوت شد. و چون عدليه و جبريه منازعه در عدل و جبر كردند و عدليه اثبات كردند عدل را از براي خداوند جلّ‏شأنه، يكي ديگر از اصلهاي دين كه متنازع‏فيه بود عدل شد. و چون در معاد نزاعي بود كه بعضي انكار آن را داشتند و مسلمين اثبات آن را كردند، يكي ديگر از اصلهاي دين كه متنازع‏فيه بود اقرار به معاد شد. و چون شيعه و سني نزاع در امامت داشتند و شيعه اثبات آن را كردند، يكي ديگر از اصلهاي دين و مذهب شيعه اقرار به امامت شد. پس اين پنج چيز معروف شد كه از اصلهاي دين و مذهب است و اين معني منافاتي ندارد كه دين و مذهب اصلهاي ديگر هم داشته باشد مانند آنكه خداوند عالم، عالم و قادر و حي و سميع و بصير و رؤف و رحيم و صاحب فضل عظيم و همچنين به عدد اسمهاي خود كه هزار و يك اسم است صفات دارد و همه آنها از اصول دين است. و همچنين عصمت انبياء و رسول خدا9 و ائمه هدي: از اصول مذهب است و اقرار بما جاء به النبي9 از اصول دين است از فرايض و سنن و آداب و اخلاق و احوال قبر و برزخ و بعث و حشر و

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 329 *»

نشر و جنت و نار و خلود اهل آنها در آنها از اصول دين است. آيا معني اصول دين غير از اين هست كه اگر كسي انكار كند بي‏دين شود؟ و انكار هريك از اينها را هركس كرد بي‏دين خواهد شد. و نه اين است كه اگر كسي اقرار به همان پنج كرد و انكار باقي را كرد، يا انكار يكي از آنها را كرد متدين باشد و اگر اين رساله محل تفصيل بود تمام احاديث وارده در اين مقام را عرض مي‏كردم. پس به همين معنيها كه معلوم شد اقرار به ركن رابع هم از اصول دين است و مراد از ركن رابع اين است كه بعد از ائمه طاهرين: مردم بر دو قسمند يا عالمند يا جاهل و قسمي ديگر متصوَّر نيست. پس بر عالم است كه بيان كند از براي جاهل تكليف او را و بر جاهل است كه مسائل دين خود را از عالم اخذ كند. پس اگر مسائل را از عالم اخذ نكرد و حلال دانست بر خود كه جاهل باشد و اخذ مسائل از عالم نكند، بي‏دين و كافر است چرا كه حلال دانسته حرام خدا را. بلي اگر حلال نداند اين را بر خود و بداند كه حرام است بر او اخذ نكردن مسائل از عالم، و لكن از بي‏مبالاتي اخذ نكند در چنين صورتي كافر نيست و لكن فاسق است. مثل آنكه اگر حلال داند بر خود ترك نماز را كافر شود و لكن اگر حلال نداند و از بي‏مبالاتي ترك نماز كند كافر نيست و لكن فاسق است. و حلال دانستنِ اخذ نكردنِ مسائل بدتر است از حلال دانستن تركِ نماز و روزه و حج و جهاد و خمس و زكوة چرا كه اخذ كردن همه اينها موقوف است به اخذ كردن از عالم و اگر اخذ نشد از عالم، اخذ از هيچ‏يك از اينها نشده. پس كسي كه حلال دانست بر خود اقامه در جهل را اكفر كفره است و هيچ كفري بالاتر از اين كفر نيست و اين چند چيز را از باب مثل عرض كردم كه راهي به دست طالبان دين بدهم. پس اگر از اين راه داخل شدي خواهي دانست كه اين اصل اول اصول است و اصلهاي ديگر بعد از اين است چرا كه دانستن توحيد و عدل و نبوت و امامت و معاد و ساير اصول دين و فروع دين موقوف است به ياد گرفتن از كسي كه دانا باشد چرا كه جاهل، خود بنفسه نمي‏داند و ساير جهال هم كه مثل او جاهلند. پس همه جهال بايد از دانايي كه عالم

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 330 *»

است به مسائل اصول و فروع، اخذ اصول و فروع نمايند و اگر اخذ نكنند نه توحيد دارند و نه اقرار به عدل خدا دارند و نه اقرار به نبوت و امامت و معاد دارند و نه اقرار به ساير اصول و فروع دين دارند و با اينكه هيچ‏يك از اينها را ندارند حلال هم مي‏دانند از براي خود كه اينها را ندانند پس در چنين حالي كافرترين كفار خواهند بود.

پس اين است معني اينك ركن رابع يكي از اصلهاي دين است و به اين‏طوري كه عرض كردم دانستي كه اصلِ اولِ همه اصلهاي دين و فرعهاي دين، همين اصل است كه مردم بعضي دانا هستند و بعضي نادان پس نادانان بايد از دانايان ياد بگيرند جميع اصول و فروع دين خود را و اگر حلال دانند بر خود كه نه خود دانا باشند و نه از دانايي ياد بگيرند، اكفر كفره خواهند بود. پس چگونه اين اصل از اصول دين نيست و حال آنكه اصلِ اصول است و در جميع دينهاي آسماني اين اصل بوده و خواهد بود و اختصاصي به دين اسلام و مذهب شيعه ندارد.

و اگر كسي خيال كند كه اصول دين امري است اجتهادي و امر تقليدي نيست و در امر تقليدي بايد نادان به دانا رجوع كند و لكن در امر اجتهادي نبايد رجوع كند. عرض مي‏كنم كه نادان در هر امري بايد رجوع كند به دانا چه در امر اجتهادي و چه در امر تقليدي و اگر رجوع نكند در جهل خود بماند. آيا نمي‏بيني كه شخصي كه مي‏خواهد مجتهد بشود بايد در نزد مجتهدي درس بخواند تا مجتهد بشود و اگر نزد مجتهدي درس نخواند مجتهد نخواهد شد؟ پس همچنين در هر امري از امور هركس بخواهد مجتهد شود بايد در نزد استادي كامل تحصيل كند تا مجتهد شود و الاّ در جهل خود باقي خواهد ماند.

و اگر گويي كه بنابر آنچه تو مي‏گويي لزوم شناختن نادان دانايي را اولِ اركان دين است نه چهارم، عرض مي‏كنم كه در واقع چنين است و لكن در زمان پيغمبر9 آن دانايي كه بايد نادانان رجوع به او كنند خود پيغمبر بود

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 331 *»

9 كه توحيد و نبوت و ساير امور دين را القا مي‏فرمودند و در زمان ائمه طاهرين: خود ايشان دانايان بودند كه بايد نادانان رجوع به ايشان كنند و در زمان غيبت نادانان خدمت ايشان نمي‏توانند رسيد پس بايد خدمت دانايان از شيعيان ايشان برسند پس به اين جهت معرفت اين شيعيان دانا در درجه چهارم واقع شده. پس ركن اول دين معرفت خدا است و ركن دويم معرفت پيغمبر است9 و ركن سيم معرفت ائمه: است و ركن چهارم معرفت دانايان از شيعيان ايشان است كه شيعيان دانا را در زمان غيبت اگر نشناسند البته نادانان بي‏دين خواهند ماند چرا كه علم به توحيد و علم به نبوت و علم به امامت و علم به ساير اصول و فروع دين علم اكتسابي است و نادانان از شكم مادر اين علوم را نمي‏دانند و بايد نزد كسي ياد بگيرند و اگر ياد نگيرند بي‏توحيد و بي‏نبوت و بي‏امامت و بي‏دين خواهند بود. و شاهد صدق اين مطلب قول خداي عزّ و جلّ است كه مي‏فرمايد: و اللّه اخرجكم من بطون امّهاتكم لاتعلمون شيئاً. يعني خداوند بيرون آورد شماها را از شكمهاي مادرهاي شما، نمي‏دانيد شما هيچ چيزي را و اين مطلب اصطلاح تازه‏اي نيست كه بايد تصريح كنند كه اين اصطلاح تازه را مثلاً ما اصطلاح كرده‏ايم چرا كه در هر ديني و مذهبي اين مطلب اوضح واضحات اهل آن دين و مذهب است و عمل اهل هر دين و مذهبي بر همين منوال بوده و هست و علاوه بر اين اين مطلب را مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم در هر جايي كه في الجمله تفصيلي داده‏اند تصريح فرموده‏اند كه مطلب چيست و اجمالي در آن باقي نگذارده‏اند كه محل بحث تواند بود و لكن اين شخص بدون فكر و تدبر از شدت جهالت و عداوت هرچه خواسته گفته و آنچه مستحق است به زودي به آن خواهد رسيد.

پنجم از مطلب چهارم آنكه ضمير مخاطب در اياك نعبد و اياك نستعين و ساير ضماير ديگر كه در قرآن است حقيقةً راجع به امام است. و در ضمن اين مطلب آنچه لايق به خود او بوده بر قلم خود جاري كرده حكم آنها با خدا، من متعرض آنها

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 332 *»

نمي‏شوم و لكن در اين ضمنها به قدر عقل و علم و فهم خود مطلبي فهميده و بر خيال خود ردي كرده كه دخلي به مطلب صاحب مطلب ندارد و آن ردش اين است كه مي‏گويد اگر تعبير از خدا ممتنع است پس چگونه حكم به وجود واجب مي‏كني و مشاراليه تو كيست كه مي‏گويي تعبير از او ممتنع است؟

پس عرض مي‏كنم اينكه گفته و نسبت داده كه ضمير در اياك نعبد و اياك نستعين و ساير ضمائر در قرآن در حقيقت راجع است به امام7، افترائي است كه نسبت داده تا نالايقهايي كه لايق خود اوست گفته و ضمير در اياك نعبد و اياك نستعين راجع است به خداوند عالم جلّ‏شأنه وحده لا شريك له و هركس غير از خداي وحده لا شريك له را عبادت كند كافر است و اين نسبتي را كه داده افترا است و در كتابهاي مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم نيست مگر ايمان محض و جواب دادن از افتراهاي مفترين همين است كه خدا احكم الحاكمين است و حكم خواهد كرد ميان خلايق. بلي چيزي كه در كتابهاي مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم هست اين است كه چنانكه در ظاهر از براي خداوند عالم جلّ‏شأنه به اعتباري نود و نه اسم است و خداوند يكي است و نود و نه خدا نيست و اين نود و نه اسمهاي خدا هستند و اسمها يقيناً بسيارند و خدا بسيار نيست همچنين در باطن هم از براي خداوند جلّ‏شأنه اسمهاي بسيار هست و هيچ‏يك از آنها خدا نيستند چنانكه هيچ‏يك از اسمهاي ظاهري كه از مركّب نوشته شده خدا نيست و از مركّب است و آن اسمهاي باطني ائمه طاهرين: هستند و متعددند و مركبند و هيچ‏يك خدا نيستند چنانكه خود ايشان: فرموده‏اند كه: نحن واللّه الاسماء الحسني التي امر اللّه ان‏تدعوه بها يعني ماييم واللّه آن اسمهاي نيكوي خدا كه خدا امر كرده به اينكه بخوانيد او را به اين اسمها و در اصول كافي ثقة الاسلام عليه الرحمة در ابواب بسيار اين مطلب را از ائمه انام: روايت كرده. پس اگر كسي گفت كه حضرت امير صلوات اللّه عليه و آله اسم خدا است نگفته كه حضرت امير7 خدا است و اينكه حضرت امير

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 333 *»

7 اسم خدا است صريحاً در زيارت آن حضرت است كه مي‏فرمايد: السلام علي اسم اللّه الرضي و وجهه المضي‏ء پس چنانكه اسمِ اللّه كه از مركّب نوشته شده خدا نيست، و چنانكه خاء و دال و الف خدا نيست، حضرت امير7 هم خدا نيست و مخلوق خدا است و با اينكه مخلوق خدا است اسم خدا است. و بسا آنكه به اين معني بگويند كه ائمه ضمايري هستند كه برمي‏گردند به خدا پس چنانكه اين ضماير ظاهره مثل «هو» و «كاف خطاب» راجعند به خدا و مع ذلك از مركّب نوشته شده‏اند و خدا نيستند، به همين‏طور ائمه: ضمايري هستند باطني كه راجعند به خدا و خدا نيستند و مخلوق خدا هستند و انا للّه و انا اليه راجعون ذكر ايشان است. و بسا آنكه به اين جور مطالب بعضي از جهال برخورند و خودشان نفهميده خيالي كنند و بر خيال خام خودشان ردّي كنند پس حالت اين جماعت با طرف مقابل چقدر شبيه است به حال شخص عالمي كه با بعضي از تلاميذ خود به سفري مي‏رفتند و در بين راه گاهگاهي مذاكره علمي مي‏داشتند. رسيدند به يكي از دهات در آنجا مذاكره از تركيب «عبدتُ اللّه» در ميان آمد كه «عبدتُ» فعل و فاعل است و «اللّه» مفعول اين فعل است. جمعي از اهل ده حاضر بودند اين حرف را شنيدند و وحشت كردند رفتند نزد آخوندي كه داشتند خبر بردند كه جمعي امروز وارد اينجا شده‏اند و چنين و چنان مي‏گويند. آخوند غيرت دينداري او را به حركت آورد گفت: اينها را از اينجا زده و بيرون كنيد كه مبادا بلا نازل شود و خانه‏هاي ما آتش بگيرد! جمعيت كردند و رفتند كه مسافرين را بيرون كنند. مسافرين سبب غوغا را پرسيدند جناب آخوند سبحان‏اللّه‏گويان گفت كه نعوذ باللّه چنين چيزي شنيده‏ام كه شماها گفته‏ايد. گفتند: بلي ما گفته‏ايم لكن اين قاعده نحوي است دخلي به آنچه مي‏فهمي ندارد و ما خدا را فاعل مي‏دانيم و آنچه غير از او است مفعول او است. جناب آخوند گفت شماها حال از ماها ترسيديد كه چنين مي‏گوييد و اعتقاد شما همان است كه خدا مفعول است و اين كفر است و اگر مقصودي در اين ميان نداشتيد چرا اول گفتيد كه خدا مفعول است؟!

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 334 *»

و چرا بايد شما علمي داشته باشيد كه جزء آن علم اين باشد كه خدا مفعول است؟! پس هرقدر قسم ياد كردند كه مقصود ما و شما يكي است و ما هم خدا را مفعول كسي نمي‏دانيم گفتند شما كه دين نداريد و خدا را مفعول مي‏دانيد قسم دروغ هم مي‏خوريد و عاقبة الامر هم عذر ايشان را نپذيرفتند و ايشان را از آنجا بيرون كردند و شكر خداوند را به عمل مي‏آوردند كه خوب شد كه اين كفار را بيرون كرديم پيش از آنكه بلا نازل شود! حال شخص عاقل مي‏بيند كه غوغاي اين شخص بعينه مثل غوغاي آخوند است، خدا به فرياد مسافرين برسد.

اما اينكه گفته كه اگر تعبير از او ممتنع است پس چگونه حكم به وجود واجب مي‏كني و مشاراليه تو كيست، عرض مي‏كنم مراد از اينكه تعبيري از او نيست و اشاره به سوي او نمي‏توان كرد اين است كه تعبيري كه كشف از حقيقت ذات او كند نيست و اشاره‏اي كه او را معين كند از براي او نيست چنانكه در حديث است كه فرمودند: اسماؤه تعبير و صفاته تفهيم و فرمودند: صفة استدلال عليه لا صفة تكشّف عنه. پس آنچه از صفات از براي او گفته مي‏شود صفت استدلال است و كسي نگفته كه تعبير استدلالي از براي او نيست بلكه تعبيري كه از براي او نيست تعبيري است كه كشف از حقيقت ذات او كند و اشاره از براي او نيست نه اشاره مطلقه چنانكه حضرت امير صلوات اللّه عليه فرموده‏اند: اول الدين معرفته و كمال معرفته التصديق به و كمال التصديق به توحيده و كمال توحيده الاخلاص له و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثنّاه و من ثنّاه فقد جزأه و من جزأه فقد جهله و من اشار اليه فقد حدّه و من حدّه فقد عدّه الي آخر الخطبة. پس كسي كه شعوري داشته باشد و موحد باشد و مشرك نباشد و در اين كلام حضرت امير صلوات اللّه عليه فكر كند خواهد يافت كه مطلبي را كه اين شخص رد كرده و بد گفته به صاحب مطلب، همين مطلب حضرت امير صلوات اللّه عليه است. پس با دليل و

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 335 *»

برهان عقلي ثابت فرموده كه كمال توحيد خدا اخلاص به او است و كمال اخلاص به او نفي صفات است از او چرا كه هر صفتي شهادت مي‏دهد كه من غير موصوفم و هر موصوفي شهادت مي‏دهد كه من غير صفتم و صفت و موصوف شهادت مي‏دهند كه هردو با هم جمع شده و تركيب يافته‏اند و خداوند جلّ‏شأنه مركب نيست پس بايد صفتي از براي او نباشد. پس هركس وصف كند خداي سبحانه را او را قرين با صفت كرده و هركس او را قرين صفتي كرد او را دو تا دانسته و هركس او را دو تا دانست او را مجزا كرده و هركس او را مجزا كرده جاهل به او شده چرا كه او مجزّا و مثنّي و مركّب نيست. و همچنين مي‏فرمايد: و هركس اشاره به او كرد او را محدود كرده و او را به شماره درآورده و معلوم است كه هركس او را محدود كرده و به شماره درآورده جاهل به او شده. و با اينكه حضرت امير صلوات اللّه عليه و آله با برهان عقلي ثابت فرموده‏اند كه خداوند موصوف نيست و مشاراليه نيست و جاهل دانستند كسي را كه او را موصوف و مشاراليه داند خود ايشان وصف مي‏كنند خدا را و اشاره به او مي‏كنند و هميني كه مي‏فرمايند او صفت ندارد، وصفي است كه از براي او كرده‏اند و لكن وصفي نيست كه او را مثنّي كند و اشاره‏اي نيست كه او را محدود كند با اينكه به طور عموم برهان عقلي اقامه فرمودند و فرموده: لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة و مي‏فرمايند: من اشار اليه فقد حده و من حدّه فقد عدّه پس بنابر اين ‏طوري كه اين شخص رد كرد كلام بانظام مشايخ ما را اعلي اللّه مقامهم كه گفت اگر تعبير از او ممتنع است پس چگونه حكم به وجود واجب مي‏كني و مشار اليه تو كيست كه مي‏گويي تعبير از او ممنع است، تا آخر گفته‏هاي او، مي‏تواند به حضرت امير7 هم رد كند كه اگر او وصف نمي‏شود پس كه را وصف مي‏كني و اگر اشاره به او نمي‏توان كرد پس مشاراليه تو كيست كه مي‏گويي او وصف نمي‏شود؟ البته كسي كه توحيد ندارد و معني آن را نمي‏داند از اين قبيل بحثها مي‏كند چرا كه جاهل است به توحيد و كسي كه جاهل به توحيد شد جاهل است به نبوت چرا كه نبوت از جانب خدا است و كسي كه خدا را نشناسد البته

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 336 *»

جاهل به نبوت خواهد بود و كسي كه جاهل به نبوت شد جاهل به امامت است چرا كه امامت از جانب نبي است و كسي كه جاهل به اينها شد جاهل به ساير اصول دين است و كسي كه جاهل به اصول دين شد جاهل به فروع دين خواهد شد اگرچه لفظ ظاهر همه اينها را بگويد و لكن معلوم است كه مراد از الفاظ معني آنها است و لفظ بي‏معني، بي‏معني است اين است كه خداوند جلّ‏شأنه لفظ بي‏معني را قبول نمي‏كند و در قرآن شرح حال كساني را كه لفظ بي‏معني مي‏گويند كرده و فرموده: يقولون بالسنتهم ما ليس في قلوبهم و از بحثهاي اين شخص معلوم مي‏شود كه جاهل است به توحيد و با دليل و برهان اثبات جهل خود را به توحيد كرده و دانستي كه جاهل به توحيد جاهل به جميع اصول دين و فروع دين است پس چنين شخص جاهلي بايد كه حيا از خدا و خلق نكند و بناي بدگويي و هرزگي را بگذارد و دين را بي‏معني به خود ببندد و علماي كامل داناي به جميع اصول و فروع دين را رد كند.

جهان تا بوده اينش كار بوده   نه امروزش چنين رفتار بوده

در اول اسلام هم جاهل اول و ثاني و ثالث و رابع و خامس چنين كردند و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون. و اينكه گفته اشاره در تعبير چه دخل به اشاره حسيّه و عقليه دارد، اگر منظورش محض تعبير لفظي است كه احدي آن را منع نكرده و جميع اهل توحيد به لفظي در توحيد تعبير آورده‏اند پس محل اين همه هرزگي نيست كه الواط از شنيدن آن مشمئزند چه جاي عقلاء و اگر منظور معاني حسيّه و عقليه است، كه البته امتناع دارد و همان منظور است و اين مسائل را به طور اجمال نفرموده‏اند كه محل تأمل باشد كه مراد چيست و به تفصيل به انواع ادله و براهين عقليه و نقليه بيان كرده‏اند و لكن اين شخص گويا از نقل و عقل هردو بي‏بهره باشد!

ششم از مطلب چهارم: اينكه ائمه: خالق و رازق خلايق مي‏باشند. عرض مي‏كنم كه بعد از اين عبارت خود، تحقيقي به خيال خود كرده و ما را كاري به تحقيق او نيست و لكن بر ما است كه اظهار افتراي او را بكنيم كه چنين چيزي در كتب

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 337 *»

مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم نيست و اعتقاد ما اينست كه خداوند در قرآن خبر داده و فرموده: هو الذي خلقكم ثم رزقكم ثمّ يميتكم ثم يحييكم هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شي‏ء و فرموده: هل من خالق غير اللّه و امثال اين آيات و لكن شايد اين شخص برخورده به آن مواضعي كه مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم نوشته‏اند كه ائمه طاهرين: اسمهاي خدا هستند و به زعم خود نتيجه گرفته كه اگر كسي ايشان را اسم خدا دانست ايشان را خدا دانسته و يافتي كه چنانكه ظاهراً اسمهاي خدا خدا نيستند باطناً هم اسمهاي خدا خدا نيستند چنانكه در عنوان سابق عرض كردم و كسي كه صاحب چنين اعتقادي را كافر داند ائمه: را كافر دانسته اگرچه از ترس مسلمانان اسم ائمه: را نبرده باشد چرا كه ايشان صاحب اين اعتقادند و خودشان فرموده‏اند كه: نحن واللّه الاسماء الحسني التي امر اللّه ان‏تدعوه بها.

هفتم از مطلب چهارم: آنكه مجتهد بايد احاطه به اسرار عالم ملك و ملكوت داشته باشد و علوم بسيار و شرايط چند ديگر سواي آنچه فرموده‏اند در آن معتبر است از اين قرار فقهاي اماميه كه چنين داعيه در حق خود نداشته‏اند صلاحيت نيابت امام7 را نداشته‏اند و حكم آن گذشت. عرض مي‏شود كه اين مطلب را هم مثل ساير مطالبش به افترا نسبت داده و احاطه به اسرار عالم ملك و ملكوت را شرط اجتهاد قرار نداده‏اند و اصل اين مطلبي را كه اين شخص تحريف كرده و تغيير داده و الحاد كرده اين است كه در هر زماني از براي ائمه طاهرين: عدولي چند هستند كه نفي مي‏كنند از دين ايشان تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را چنانكه در احاديث بسيار وارد شده كه فرمودند: ان لنا في كل خلف عدولاً ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين و معلوم است كه علماي شيعه همگي در يك درجه از علم نيستند و فوق كل ذي علم عليم صريح قرآن است. پس هريك از علماي شيعه به قدري كه علم دارند به همان قدر نيابت امام7 را دارند و در علمي كه ندارند معقول نيست كه نايب باشند پس فقهاي

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 338 *»

ظاهر در علم ظاهري كه دارند نايب امام7 هستند اما در علمي كه ندارند مثل علم حكمت ائمه: معقول نيست كه نايب باشند و در مسائل حكمت نمي‏توانند نفي كنند تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را و لكن در علم فقه ظاهري كه مي‏دانند، مي‏توانند حقيقت مسائل را بيان كنند و رفع شكوك و شبهات را از فقه ظاهر بكنند و در فقه ظاهر نايب امام7 هستند و اين شخص افترا بسته كه گفته فقهاء را نايب امام7 نمي‏دانند مطلقاً و اصل مقصود از عنوان اين مطلب همين است كه از براي ائمه: در هر خلفي حجتها هستند كه هركس در هر علمي كه دارد بخواهد به آن علم رخنه در دين ايشان كند، آن حجتها به همان علم جواب از شبهه مشبهين مي‏دهند به طوري كه اهل آن علم را ساكت كنند و دين ايشان را حفظ كنند. و معلوم است كه فقهاي ظاهر چنين احاطه را ندارند و از همه علوم خبر ندارند و همه علوم شرط اجتهاد ايشان نيست و مشايخ ما هم اعلي اللّه مقامهم همه علوم را شرط اجتهاد قرار نداده‏اند و لكن اين شخص مطلبي را از جايي برداشته و در جايي ديگر جاري كرده و خواسته به افتراي خود عداوت خود را به كار بَرَد و اگر اين مطلب را به طور اجمال فرمايش فرموده بودند احتمال مي‏دادم كه امري بر اين شخص مشتبه شده از اين جهت وحشت كرده و لكن اين مطلب را در نهايت وضوح با تفصيل تمام بيان كرده‏اند به طوري كه محل اشتباه نيست چرا كه مرتبه عباد و مرتبه صلحا و مرتبه علماي ظاهر و مرتبه علماي باطن را جدا جدا ذكر فرموده‏اند و احاطه به جميع علوم به قدر طاقت بشري مخصوص علماي باطني است مانند سلمان و يونس و امثال ايشان قدّس اللّه اسرارهم و كسي كه علوم مرتبه سلماني را از براي امثال او ثابت كند فقهاء را از مرتبه فقاهت نينداخته و لكن خداوند مروتي به اين شخص بدهد كه در افترا بستن و هرزگي كردن نظير ندارد.

هشتم از مطلب چهارم: اينكه گويا از دليل آوردن عاجز شده ــ اگرچه دليلهاي او همه افتراهاي خود او بوده ــ بناي بيان فتوا را با هرزگيهاي بسيار گذارده و تفصيلي

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 339 *»

بيش از پيش ذكر كرده و داد دلي داده و خلاصه آن اين است كه احكام مخالف با اجماع علماء را نسبت داده و حكم قطعي كرده در ضلالت و اضلال و طعن و لعن و هرزگيهاي بسيار و اينكه جايز نيست رجوع كردن به كتابهاي ايشان و احتراز از متابعت ايشان و استماع مطالب ايشان و وجوب اهانت و حرمت اكرام ايشان با تأكيدهاي بسيار و اينكه اين فتواها به جهت ابلاغ حجت است از براي كافه ناس و انذار است از براي غافلين و اينكه هركس طالب فهم حقيقت امر باشد برود نزد او تا با دليل و برهان ثابت كند مطالب خود را و اينكه مطالب حقي كه در كتابهاي ايشان است از ديگران است و تلفيق عبارت ديگران فضلي و كمالي نيست و آنچه از خود ايشان است قياسات و استحسانات و تفاسير به رأي است.

عرض مي‏شود كه عباراتي چند كه مشتمل بر هرزگيها بود ذكر نكردم و جواب از آنها هم با من نيست جواب از آنها با حاكم علي الاطلاق است و او است ارحم الراحمين در موضع عفو و رحمت و او است اشد معاقبين در موضع نكال و نقمت. اما اينكه گفته احكام مخالف اجماع را نسبت داده، پس عرض مي‏كنم كه اجماع به اعتباري كه در اين مقام بايد معلوم شود بر دو قسم است:

يكي اجماع و اتفاق جميع علماي اثني‏عشري در مسأله‏اي از مسائل دينيه و مخالفت چنين اجماعي جايز نيست چنانكه از اخبار آل محمد: معلوم مي‏شود.

و قسمي ديگر از اجماع اين است كه بعضي از علماي شيعه در مسأله‏اي از مسائل ادعاي اجماع كرده‏اند كه حکم فلان حادثه چنين است و بسا آنكه بعضي ديگر در همان مسأله ادعاي اجماعي برخلاف اجماع طرف مقابل كرده‏اند كه حكم همان حادثه برخلاف حكم اجماع طرف مقابل است. مثل آنكه بعضي ادعاي اجماع كرده‏اند كه نماز جمعه در زمان غيبت بر نائب عام و ساير مكلّفين حرام است و وجوب آن مخصوص امام7 و نايب خاص او است و بعضي ديگر ادعاي اجماع كرده‏اند كه در زمان غيبت بر مردم واجب است با شرايط آن. پس در اين قسم از اجماع فكر كن كه هريك

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 340 *»

از دو اجماع برخلاف ديگري است و اهل اين اجماع برخلاف اهل آن اجماع و اهل آن برخلاف اهل اين و با اين حال هيچ‏يك برخلاف اجماع جميع علماء نيستند و در اين قسم از اجماع اختلافها و خلافها در ميان علماء هست و بسا آنكه عالمي در يكي از كتابهاي خود ادعاي اجماع بر مسأله‏اي كرده و در كتابي ديگر ادعاي اجماع برخلاف اجماع اول خود كرده و بسا آنكه در يك كتاب در اول آن ادعاي اجماعي كرده و در آخر آن ادعاي اجماعي برخلاف اجماع اول كرده و اين مطلب بر صاحبان بصيرت مخفي نيست.

پس اين شخص خلاف اجماعي را كه نسبت داده، اگر خلاف اجماع جميع علماء را گفته و نسبت داده، افترائي بسته مانند ساير افتراهائي كه بسته بود و حكم مفتري در بسياري از آيات قرآن معلوم است و چنين خلافي در كتابهاي مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم يافت نمي‏شود و اگر كسي مدعي شود كه يافت مي‏شود، بنمايد. و اگر خلاف اجماع بعضي از علماء را گفته، كه اين خلاف در ميان علماء بوده و هست و موضع مذمّت و تكفير و لعن و هرزگي نيست و عالمي از علماي شيعه يافت نمي‏شود مگر آنكه يك خلاف اجماعي را كرده. پس اگر اين قسم خلاف اجماع را به صورت خلاف اجماع جميع علماء جلوه داده، الحادي در دين خدا كرده و حكم ملحدين در آيات بسياري از قرآن معلوم است و اما حكم قطعي او بر ضلالت و اضلال، با اينكه خود او اصحاب مظنه است كلام او بي‏معني است و مقتضاي مذهب او اين است كه بگويد مظنه ضال و مضل است پس قطع نظر از كلام بي‏معني او كرده گمراه كسي است كه به راهي برود كه آن راه راه حق نباشد، و گمراه‏كننده كسي است كه امر كند مردم را به راهي كه آن راه راه حق نباشد و چنين چيزي در كتابهاي مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم يافت نمي‏شود و اگر كسي مدعي است كه يافت مي‏شود بنمايد و از حال تا روز قيامت مهلت او باشد كه چنين چيزي را در كتابهاي ايشان پيدا كند و اگر منافقين جن و انس پشت بر پشت يكديگر گذارند نتوانند چنين چيزي را در كتابهاي ايشان پيدا كنند

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 341 *»

و ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء و ذلك من فضل اللّه علينا و لكن اكثرهم غافلون. پس لعن و طعن و اهانت و سب و شتم و امر كردن بر اهانت و احتراز از كتب چنين جماعتي و امر كردن بر حرمت احترام ايشان، خلاف ضرورت اسلام و ايمان و خلاف اجماع جميع علماي شيعه و خلاف كتاب خدا و خلاف سنت رسول9 و احاديث ائمه هدي: و حكم بغير ما انزل اللّه است و حكم چنين شخصي در هريك از مراتب مذكوره در صريح آيات قرآن و اخبار اهل بيت: معلوم است.

و اما اينكه اين فتواها به جهت ابلاغ حجت است از براي كافه ناس و انذار است از براي غافلين، پس عرض مي‏كنم كه اشخاصي كه خود ايشان دانا و عالمند كه خود ايشان در دينشان بر بصيرت هستند و احتياجي به حرفهاي اين شخص ندارند، پس لاعن شعور ابلاغ حجت بر كافه ناس كرده. و اما اشخاصي كه عوام هستند و بايد تقليد از علماء كنند، پس بدون دليل و برهان اگر بايد تقليد كنند پس چرا تقليد از مخالف مثل تو را نكنند، و اگر بايد با دليل تقليد كنند بايد تقليد كنند از عالمي كه تابع اهل بيت عصمت: است و امين است در قول و فعل و امر و نهي كه از احاديث ايشان بگويد و نبايد تقليد كنند هر فاسق فاجر منافق كافري را. پس بايد تفحص كنند و رجوع كنند به گفته‏هاي تو و گفته‏هاي مخالف تو تا بفهمند كه تو چه مي‏گويي و مخالف تو چه مي‏گويد. پس بعد از آنكه يافتند مقصود تو را و مقصود مخالف تو را، پس هريك را مطابق ضروريات دين و مذهب يافتند بايد تقليد از او كنند و معني ندارد كه بدون دليل تقليد كنند. پس رجوع نكردن به كتابهاي مخالف تو معني ندارد بلكه اول واجبات دين و مذهب اين است كه مقلدين بايد رجوع كنند به كلام مختلفين و از روي بصيرت يك طرف را اختيار كنند. پس معلوم شد كه اين شخص مردم را از اول واجبات دين و مذهب و اصل اول واجبات منع كرده و چنين كسي قابل اين نيست كه احدي تقليد از او كند چرا كه يا بي‏خبر است از قواعد اسلام و

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 342 *»

ايمان يا خبر دارد و عمداً منع كرده مردم را و در هر صورت قابل نيست كه احدي تقليد از او كند و هنوز بايد مدتها تحصيل كند و اول قواعد اسلاميه و ايمانيه را ياد بگيرد و بعد از آن داخل جماعت مسلمانان بشود و بعد از آن اگر توانست اجتهادي كند و بعد از آن اگر كسي خواست تقليد از او كند.

و اگر گويي چون عوام خودشان نمي‏توانند تميز دهند ميان مختلفين به جهت آنكه عامي و نادانند پس بايد رجوع كنند به ارباب بصيرت و هرچه آنها گفتند قبول كنند، مي‏گويم اگر ارباب بصيرت مختلف نبودند و غرضي و مرضي در ميان نبود، مضايقه از اين معني نبود و لكن همين كه ارباب بصيرت مختلف شدند تقليد كردن بعضي را بدون دليل معني ندارد. و مسلّم كل اهل اسلام و ايمان است كه تقليد كسي را به تقليد خود او نبايد كرد و عامي بايد اجتهاد كند در دين و مذهب خود و از روي بصيرت تقليد كند از كسي كه جايز التقليد است.

و اما اينكه گفته هركس طالب فهم حقيقت امر باشد برود نزد او تا با دليل و برهان ثابت كند مطالب خود را، پس عرض مي‏كنم كه جميع مقلدين بايد طالب حقيقت امر باشند چرا كه لابد بايد تقليد از يك عالمي بكنند. پس اگر علماء تكفير و تفسيق يكديگر را نمي‏كردند كار مقلدين آسان بود به هريك از علماء رجوع مي‏كردند باقي علماء هم تصديق مي‏كردند و لكن چون علماء مختلف شدند به اين شدت كه هر طايفه تكفير و تفسيق طايفه ديگر را كردند، البته بايد مقلدين تفحص كنند و تمييز دهند اهل حق را از اهل باطل. پس اگر كسي از اهل حق است و كتابي از براي هدايت مردم مي‏نويسد و مي‏خواهد اثبات حقيت خود و اثبات بطلان طرف مقابل را بكند، بايد با دليل و برهان مردم را هدايت كند نه آنكه بگويد اگر كسي طالب فهم حقيقت امر باشد بيايد نزد من تا من با دليل و برهان مطلب خود را ثابت كنم و مقلدين اطراف بلاد بعيده كجا مي‏توانند خدمت ايشان برسند و دليل و برهان ايشان را استماع كنند و حال آنكه محتاجند به دليل و برهان در منازل خود و اوجب واجبات ايشان

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 343 *»

تمييز دادن اهل حقست از اهل باطل و خداوند دليل راستي را برهان قرار داده و فرموده: قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين يعني بگو به ايشان كه بياوريد برهان خود را اگر راست مي‏گوييد. پس ادعاي بي‏دليل، علامت كذب است و ادعاي با دليل علامت صدق است و بيا نزد من تا من دليل بياورم، دليل نيست پس صدق نيست پس كذب است. پس اين شخص كذب خود را ابلاغ به مقلدين كرده و خداوند كذب او را از زبان خود او جاري كرده از براي اتمام حجت بر مقلدين چرا كه بر خدا است احقاق حق و ابطال باطل.

و اما اينکه گفته مطالب حقي كه در كتابهاي ايشانست از ديگران است، پس عرض مي‏كنم كه دأب مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم اين نيست كه مطالب ديگران را به خرج دهند از براي اظهار كمال خود، بلكه امر حق را از كتاب و سنت و ضروريات و اجماعات استنباط كرده اداي تكليف خود را مي‏كنند. و بسيار بسيار كم است در كتابهاي ايشان كه فلان چنين گفته و فلان چنان مي‏گويد و اين دأب دأب ديگران است كه جميع كتب استدلاليه خود را پر كرده‏اند از قول فلان و فلان و فلان كه اگر اقوال را از كتب ايشان بيرون كني كاغذ سفيدي باقي خواهد ماند مانند دكان سمساري كه آنچه در آن جمع است از ديگران است كه اگر مردم اموال خود را ببرند سمسار باقي خواهد ماند و دكان خالي. و اين معني بر احدي از ارباب بصيرت كه رجوعي به كتابها مي‏كنند مخفي نيست كه سمساري كار مشايخ ما نيست و كار ديگران است و اين شخص كار خود و امثال خود را نسبت داده و حال آنكه اگر مشايخ ما هم چنين كرده باشند مثل سايرين خواهند بود و اين كار موجب مذمت و لعن و تكفير و هرزگي نيست.

و اما اينكه گفته آنچه از خود ايشانست قياسات و استحسانات و تفاسير به رأي است، پس عرض مي‏كنم كه اين هم يكي از افتراهاي اين شخص است و از جمله كساني كه به جدّ تمام رد بر اصحاب قياس و استحسان و تفسير به رأي مي‏كنند، مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم هستند و ما مصالحه مي‏كنيم با جميع منافقين جن و انس كه در جميع

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 344 *»

كتابهاي مشايخ ما بگردند و سعي كنند و پشت به پشت يكديگر گذارند اگر يك مسأله از مسائل دينيه يافتند كه از كتاب خدا و سنت رسول9 و احاديث ائمه هدي: دليل نداشته باشد، ما تصديق مي‏كنيم باقي ادعاهاي ايشان را بدون دليل. و به جرأت تمام عرض مي‏كنم كه نمي‏توانند چنين چيزي پيدا كنند و اين يكي از دليلهاي واضح است بر حقيت مطالب مشايخ ما و ذلك من فضل اللّه علينا و الحمد للّه. پس نسبت قياس و استحسان و تفسير به رأي افترا است و احكام مفترين در قرآن است و جزاي آن در روز جزا حاضر است مهيا باشند.

تتمه مطلب هشتم از مطلب چهارم: آنكه گفته ديگر آنكه اين مرد در جمله‏اي از مقامات به جهت اسکات بعضي از ارباب بصيرت در طريق تدليس و تلبيس قدم زده مثل آنكه در جواب بعضي از فضلايي كه مسأله ركن رابع را بر او انكار كرده‏اند گفته است مراد من از مسأله ركن رابع همان مسأله اجتهاد و تقليد است كه از صدر اسلام تاكنون نزد جميع خواص و عوام بلكه نزد جميع ارباب ملل مشهور است و حال آنكه شناختن مجتهد مقدمه تحصيل فروع است. چگونه ركن رابع از اصول مي‏تواند شد؟ عرض مي‏شود كه چه بسيار ظاهر و هويدا است كه هر سخنگويي مراد خود را از كساني كه از دل او خبر ندارند بهتر مي‏داند. پس اگر شخصي سخني گفت و كساني ديگر رجوع به قول او كردند و اختلاف كردند در معني كلام او، پس بعضي گفتند كه مقصودش چنين است و بعضي گفتند مقصودش چنان است، هيچ‏يك مقصود او را نخواهند يافت مگر آنكه از خود او بپرسند كه مقصود تو چيست چرا كه هيچ‏يك از قلب او خبر ندارند و عالم به غيب نيستند. پس مقصود هركسي را از خود او بايد معلوم كرد پس اگر آن‏كس در مطلبي كه گفته قواعدي و قرايني چند بيان كرده، به آن قواعد و قراين مقصود او معلوم مي‏شود و اگر قواعدي و قرايني بيان نكرده يا كسي رجوع به آن قواعد و قراين نكرده مقصود او معلوم نخواهد شد در صورت اختلاف تا آنكه خود او بيان كند كه مقصود من اين است. و از هيچ ديني و مذهبي نيست كه بگويند مقصود تو اين نيست

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 345 *»

و مقصود تو اين است كه ما مي‏فهميم، چرا كه عالم به غيب نيستند.

و اگر كسي بگويد كه بنابراين اگر كسي ردّه بگويد و مردم بشنوند و او بگويد مقصود من از اين لفظ صلوات بوده نه ردّه، بايد از او پذيرفت و او را كافر ندانست، عرض مي‏كنم كه مكلّفين مختار نيستند كه هر لفظي از براي هر معني كه بخواهند بگويند. پس لعن كنند و بگويند مقصود ما صلوات بود، يا صلوات بفرستند و بگويند مقصود ما لعن بود. پس از مرتد نمي‏شنوند كه بگويد مقصود من ردّه نبود و مطلبي كه من عرض كردم اين مطلب نبود بلكه مطلب در قولي بود كه در معني آن قول اختلاف باشد. پس در چنين صورتي مطلب صاحب قول را از خود او بايد فهميد مثل آنكه كسي سخني بگويد كه احتمال برود كه مقصودش رده است و احتمال رود كه مقصودش صلوات است، پس اگر در چنين صورتي خود گوينده گفت كه مقصود من صلوات بوده نه ردّه، البته بايد از او قبول كرد و نبايد گفت كه مقصود تو ردّه بود و تو تلبيس مي‏كني كه امر را مشتبه كني چرا كه علم غيبي در ميان نيست. و اين مطلبي كه عرض شد از ضروريات جميع اديان آسماني است خصوص دين اسلام و مذهب شيعه.

پس چون اين مطلب معلوم شد مي‏گويم كه آيا لفظ ركن رابع از الفاظي است كه صريح در ردّه است و صريح در بيرون رفتن از دين و مذهب است يا اينكه مي‏توان معني صحيحي از براي آن كرد كه منافاتي با قواعد و ضروريات ديني و مذهبي نداشته باشد؟ و گمان نمي‏كنم كه كسي بگويد اين لفظ صريح است در خروج از دين و مذهب مگر كسي مجنون باشد كه بگويد صريح است. و اگر صريح در خروج از دين و مذهب نيست و صريح در كفر و فسق و ارتداد نيست، و از كسي اين لفظ صادر شده كه مي‏گويد من اقرار دارم به جميع ضروريات دين و مذهب و منكر ضروريات را كافر مي‏دانم، و در كتابهاي خود قواعد و قرايني ذكر كرده كه از آنها معلوم مي‏شود كه مقصود او از اين لفظ منافاتي با ضروريات دين و مذهب ندارد، و به اين اكتفا نكرده صريحاً در جواب

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 346 *»

كسي بنويسد كه مقصود من مطلب حقي است كه از صدر اسلام تاكنون در ميان است و مي‏بينيم كه در اين مطلب آيات از قرآن شاهد آورده و احاديث از اهل بيت صلوات اللّه عليهم نقل كرده، آيا از اسلامست كه بگويند تلبيس و تدليس كرده و مي‏خواهد امر را بر مردم مشتبه كند و مقصود او مطلب حق نيست بلكه مقصود او اين است كه ما از كلام او بيان مي‏كنيم؟ پس اين حكم مخالف است با ضرورت اسلام و ايمان و مخالف است با اجماع علماي اسلام و ايمان و مخالف است با صريح آيات قرآن و مخالف است با صريح احاديث اهل بيت: و حكمي است بغير ما انزل اللّه صريحاً و حكم بغير ما انزل اللّه كفر است صريحاً چرا كه خداوند فرموده: و من لم‏يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الكافرون. پس كسي كه صريح قول مقرّ به ضروريات اسلام و ايمان را حمل بر تلبيس و تدليس كند و از پيش خود كلام او را به طور بدي معني كند، صريحاً خارج از اعظم ضروريات اسلام شده و به تلبيس و تدليس، ظاهراً خود را در ميان اهل اسلام داخل كرده و از ترس مسلمانان اظهار بعضي از اعمال و اقوال اسلامي را مي‏كند. و اگر واقعاً مسلمان بود، اعظم و اول ضروريات اسلام را رعايت مي‏كرد و صريح كلام را حمل بر تدليس نمي‏كرد.

و عرض كردم كه خلاف اعظم و اول ضروريات را كرده چرا كه اول ضروريات اسلام اين است كه هركس صريحاً شهادت به حقيت اسلام و ضروريات آن داد و صريحاً شهادت بر بطلان ماسواي اسلام داد، او يقيناً مسلمان است و قول و فعل او را بايد حمل بر صحت كرد مادام كه راه صحتي پيدا كنيم. بخصوص كه چنين كسي عالم هم باشد، بخصوص كه صاحب تصنيف و تأليف باشد، بخصوص كه علم او منحصر به يك علم و دو علم نباشد و در هر علمي چندين كتاب نوشته باشد، و بخصوص علم او منحصر به علم ظاهر هم نباشد و در علوم باطنه و علوم اسرار ائمه طاهرين: استاد ماهر باشد و در حقيت كلام چنين كسي احتياج به تصحيح غير ندارد. و همين كه معلوم شود كه كلامي را او گفته، معلوم مي‏شود كه صحيح است چرا كه صادر از او

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 347 *»

شده. حال كلام چنين شخصي را حمل بر فساد كردن، و كلام صريح صحيح او را حمل بر تدليس و تلبيس كردن، خلاف اعظم و اول ضروريات اسلام است و مخالفت كردن اين ضرورت بدتر است از مخالفت كردن جميع ضروريات. پس چنانكه وجوب نماز و روزه و حرمت زنا و شراب از ضروريات است و مخالفت آنها كفر است، همچنين وجوب حمل كلام صريح صحيح مسلمي بر صحت، بلكه حمل كلام متشابه او بر صحت و حرمت حمل كلام صريح صحيح مسلمي بر فساد، بلكه حرمت حمل كلام متشابه او بر فساد، از ضروريات است و اول و اعظم ضروريات است. چرا كه وجوب و حرمت اين ضرورت، قبل از وجوب و حرمت نماز و روزه و زنا و شراب در اسلام ظاهر شده. پس مخالف اين ضرورت كافرتر است از مخالف ساير ضروريات. چنانكه اين شخص حمل كرد كلام صريح صحيح شخص مقرّ به ضروريات را كه علاوه بر اقرار به ضروريات عالم و عامل و شارح مبهمات و كاشف معضلات كتاب و سنت بود بر فساد و تدليس و تلبيس.

و اگر بگويي كه اگر واجب است حمل فعل و قول مسلم بر صحت و از واجبات ضروريه است، پس چرا فعل و قول اين شخص را حمل بر صحت نمي‏كني؟ شايد امري بر او مشتبه شده و از روي اشتباه حمل كرده كلام صريح صحيح مسلمي را بر فساد و تدليس و تلبيس، پس به اين واسطه بر اسلام خود باقي است چراكه اين شخص هم ظاهراً مي‏گويد كه من اقرار به جميع ضروريات دارم.

مي‏گويم: عرض كردم كه تا ممكن باشد و وجه صحتي از براي فعل و قول مسلمي باشد، واجب است كه فعل و قول او را حمل بر صحت كرد و لكن اگر فعلي به عمل بياورد كه وجه صحتي از براي آن نباشد، يا قولي بگويد كه راه صحتي نداشته باشد، مثل آنكه بدون عذري شراب بياشامد و امر كند مردم را بر آشاميدن شراب و صريحاً بگويد كه واجب است بر شما كه شراب بياشاميد، پس به ضرورت اسلام بايد حمل كرد فعل و قول چنين كسي را بر فساد. و هركس قول و فعل چنين كسي را حمل بر صحت كند، به ضرورت اسلام خود او از ضرورت اسلام خارج شده و كافر شده. و نمي‏توان

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 348 *»

گفت كه شايد اشتباه كرده كه شراب آشاميده، و اشتباه كرده كه گفته واجب است كه مردم شراب بياشامند، بخصوص كه در كتاب بنويسد كه واجب است بر كافه ناس آشاميدن شراب. پس حالت اين شخص به قسمي است كه اگر كسي فعل و قول او را حمل بر صحت كند، خود او از اسلام خارج خواهد شد چرا كه فعل او اين است كه حمل كرده كلام صريح صحيح مسلمي را بر تدليس و تلبيس با لعن و تكفير و هرزگي و امر كرده كافه ناس را كه قول صريح صحيح مسلمي را حمل كنيد بر تدليس و تلبيس با لعن و تكفير و هرزگي.

اما اينكه گفته: و حال آنكه شناختن مجتهد مقدمه تحصيل فروع است، چگونه ركن رابع از اصول مي‏تواند شد؟

پس عرض مي‏كنم كه سابقاً في الجمله شرحي دادم كه مكلّفين از دو قسم بيش نيستند. يا عالمند به مسائل دين و مذهب خود، يا جاهلند. پس واجب است بر جاهلان كه رجوع كنند به علماء در مسائلي كه نمي‏دانند، چه آن مسائل از اصول دين و مذهب باشد يا از فروع دين و مذهب باشد. و معلوم است كه جاهلان به مسائل اصول و فروع، بدون رجوع به علماء دانا به آنها نخواهند شد. و معلوم است كه تا عالمي را نشناسند، رجوع به او نتوانند كرد. پس شناختن عالم اول واجبات است چرا كه تا او را نشناسند ساير واجبات اصول دين و فروع دين شناخته نخواهد شد. پس شناختن عالم، مقدمه تحصيل مسائل اصول دين و فروع دين خواهد بود و مقدم است بر جميع مسائل اصول دين و فروع دين و اول واجبات و اصل اصول دين و فروع دين است. و هر جاهلي كه خود عالم به اصول دين و فروع آن نباشد، و تحصيل آنها را از عالمي نكند، و حلال داند بر خود جهل خود را و عدم تحصيل مسائل اصوليه و فروعيه را، البته خارج از اسلام شود و كافر گردد. پس چگونه شناختن عالم، اصلي از اصول دين نيست؟ و حال آنكه شناختن جميع مسائل اصول دين و فروع آن موقوف به شناختن او است و اقرار به اين مطلب از ضروريات اسلام است و انكار اين مطلب انكار

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 349 *»

ضرورت اسلام است و انكار ضرورت اسلام كفر است و اين مطلب از صدر اسلام تاكنون بوده و هست.

و اينكه اين شخص گفته كه شناختن مجتهد مقدمه تحصيل فروع است، چگونه ركن رابع از اصول مي‏تواند شد؟ از روي غفلت و قصر نظر و شدت حرص او در اعتراض است. و چنين خيال كرده كه تحصيل مسائل اصول دين امري است اجتهادي و عوام بايد خودشان تحصيل كنند و تقليد نكنند، پس محتاج به شناختن عالم نباشند. و لكن در تحصيل فروع دين محتاجند كه از مجتهد اخذ كنند، پس در تحصيل مسائل فرعيه شناختن مجتهد مقدمه است و مقدمه فرع فرع است، پس چگونه اصلي از اصول دين است؟ و غافل شده كه در تحصيل مسائل اصول و فروع هردو، عوام جهال محتاجند به عالمي نهايت آنكه مسائل اصول دين را از علماء با دليل و برهان اخذ مي‏كنند. و از اين جهت علماء كتابها در مسائل اصول دين با دليل و برهان نوشته و مي‏نويسند و اگر جهال محتاج نبودند، نمي‏نوشتند. پس چون علماء مسائل اصول دين را با دليل و برهان گفتند و نوشتند، و عوام ياد گرفتند آنها را و دليل آنها را، مجتهد شدند در آنها. چنانكه در هر عصري شاگردان مجتهدين، مسائل فروع دين را با دليل و برهان از مجتهدين استماع كردند و دليل آن مسائل را يافتند، خود ايشان مجتهد شدند. و اگر مجتهدين سابق نبودند، شاگردان مجتهد نمي‏شدند. پس شاگردان محتاج بودند به شناختن مجتهدي كه اجتهاد را از او ياد بگيرند به همين‏طور عوام محتاجند به علما كه طريق اجتهاد را در مسائل اصول دين ياد بگيرند. پس شناختن مجتهد مقدمه تحصيل فروع است، كلامي است ناتمام. بلي در تحصيل مسائل فروع هم البته جهال محتاجند كه از علماء اخذ كنند، و لكن لازم نيست كه در جزئيات مسائل دليل و برهان آنها را ياد بگيرند و لكن همين‏قدر كه عالمي را امين و عادل دانستند، و دانستند كه هرچه بگويد در مسائل فرعيه از احاديث اهل بيت: مي‏گويد، اكتفا به همين دليل اجمالي مي‏كنند و تقليد از او مي‏كنند و

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 350 *»

همين دليل اجمالي را از علماء ياد مي‏گيرند و همين دليل اجمالي، اجتهاد ايشان است در امر تقليد. و چون اين مطلب را سابقاً شرحي دادم در اينجا به همين‏قدر اكتفا كردم.

 

و از جمله عباراتي كه نقل كرده و ايراد نموده اين است كه مي‏گويد: با اينكه خود تصريح كرده است به اين عبارت كه: كل الناس مكلفون مأمورون بمعرفة اللّه و معرفة الرسول9 و معرفة الامام7 و معرفة اوليائهم الثلثة و هم الاركان و النقباء و النجباء و معرفة هذه الاركان الاربعة لازمة لكل مؤمن و من عرف هذه الاركان الاربعة فهو مؤمن و من انكر واحداً من هذه الاربعة فهو كافر و من جهله ضال.

عرض مي‏شود كه چون شناختن مجتهد را مقدمه تحصيل مسائل فرعيه گمان كرده بود چنانكه گذشت، و بحثي به خيال خود وارد آورده بود و به خيال خود اثبات كرده بود كه شناختن مجتهد از مسائل اصول دين نيست بلكه مقدمه تحصيل فروع است پس اين عبارت را ذكر كرده كه اثبات كند كه صاحب اين عبارت اين امر را از اصول دين دانسته و چون از اصول دين نيست و از اصول دين دانسته، اشتباه كرده يا نعوذ باللّه بدعتي كرده و جواب او در عنوان سابق گذشت و ضرور به اعاده نيست.

و از جمله عباراتي كه نقل كرده اين است كه مي‏گويد: و در تعيين اين فرق ثلث كه انكار ايشان را كفر و جهل به ايشان را ضلالت و تحقق ايمان را منوط به معرفت ايشان دانسته است مي‏گويد: ان هذه الفرق الثلث غير هؤلاء الفقهاء المعروفين العاملين بالظن المحتمل للخطاء الاكلين للميتة لفقدهم اللحم المذكّي الطيب بل و لا الفقهاء العاملين بالعلم العادي المنحصر علمهم باحكام الفقه الظاهر فان الفقيه في لغة السلف بمعني العالم و استعماله في الفقيه المصطلح بين المتشرعة حادث فالذي علمه منحصر بالفقه المصطلح ليس بفقيه مطلق يؤمن السائر فيه من كل جهة.

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 351 *»

عرض مي‏شود كه اين عبارت را هم نقل كرده از براي اينكه برساند كه صاحب عبارت، اين علماي ظاهر را جايز التقليد نمي‏داند و بر ايشان رد كرده و حال آنكه معني اين عبارت صريح است در اينكه آن فرقه‏هاي مذكوره كه اركان و نقباء و نجباء باشند غير از اين فقهاي ظاهرند كه علم ايشان منحصر است به مسائل فرعيه ظاهره، و اين مطلب بسي واضح است که کساني که علم ايشان منحصر است به مسائل فرعيه ظاهره غير از كساني هستند كه علم ايشان منحصر به همين مسائل فرعيه ظاهره نيست، بلكه اين مسائل را مي‏دانند و ساير مسائل را هم كه از علوم باطنه و اسرار و حقايق است مي‏دانند. پس اين جماعت فقهاي كلي مي‏باشند در ظاهر و باطن و فقيه در اصطلاح ائمه طاهرين: به معني دانا است و ايشان دانايان ظاهر و باطنند كه ظاهر مسائل دينيه و باطن آنها را مي‏دانند و جواب از هر شبهه‏اي مي‏توانند بدهند خواه آن شبهه در مسائل دينيه ظاهره باشد يا در مسائل باطنه آن باشد. و اين جماعت همانها هستند كه ائمه طاهرين: به تواتر خبر داده‏اند و فرموده‏اند: ان لنا في كل خلف عدولاً ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين. و چه بسيار ظاهر است كه كساني كه در هر زماني نفي مي‏كنند از دين ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم هر شك و شبهه‏اي كه وارد شود بر دين ايشان از هر راهي و از هر علمي، بايد عالم باشند به آن علم و آن راه تا بتوانند حفظ كنند دين را از كيد شياطين جن و انس در هر زماني و اين جماعت غير از كساني هستند كه علم ايشان منحصر است به مسائل فرعيه حلال و حرام. و اگر كمالات آن علماي بزرگ را اين علماي ناقصين نداشته باشند، ايشان را از درجه خودشان نمي‏اندازد پس ايشان در درجه خودشان به قدري كه دانا هستند نايب امام7 هستند و سابقين به قدر سبقتشان و زيادتي كمالشان نايب هستند و كسي كه توصيف كاملين را كرد مذمت ناقصين را نكرده پس كاملين فقهاي مطلق هستند و ناقصين فقهاي در مسائل فروعند و كسي انكاري از فقاهت ايشان در مسائل فروع نكرده

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 352 *»

مادامي كه انكار فقهاي مطلق و كاملين را نكنند.

پس بسي ظاهر است كه اگر رد بر فقهاي ناقصين رد بر خدا است و رد بر خدا شرك است، رد بر فقهاي كاملين بدتر رد بر خدا است و شرك شديدتري است و مقلدين ايشان از هر راهي ايمنند و مقلدين ناقصين از هر راهي ايمن نيستند بلكه در همان مسائل فروع ايمنند و بس پس اين شخص اين مطلب را به اين‏طورها كه فهميدي جلوه داده كه الحادي در دين خدا كرده باشد به طوري كه عوام نفهمند و بسا آنكه اين عبارت را نقل كرده كه برساند صاحب اين عبارت علماء را حاملين خطا و آكلين لحم ميته ناميده پس به اين واسطه بي‏احترامي به علماء كرده و حال آنكه اين اسم را خود عاملين مظنه بر سر خود گذارده و با اصرار تمام ثابت كرده‏اند كه در قول و حكم ماها احتمال خطا مي‏رود چرا كه يقين نداريم كه معني آيات قرآن و احاديث همين معني است كه ما مي‏فهميم و اين مظنه اگرچه در زمان معصوم7 حرام بوده مانند آنكه گوشت مرده در زمان فراواني حرام است و لكن الان آن مظنه از براي ما حلال است چنانكه گوشت مردار در سال قحط از براي ناداران حلال است. پس اين اسم و رسم اگر بد است كه خودشان با دليل و برهان از براي خود ثابت كرده‏اند تقصير كسي ديگر نيست كه اسمي را كه خودشان گفته‏اند از براي ايشان بگويد و اگر خوب است كه خوب است و بي‏ادبي نشده كه كسي اين اسم را از براي ايشان بگويد.

و از جمله عباراتي كه نقل كرده اين است كه گفته و همچنين مي‏گويد: و ليست الفقهاء هم الذين اصوب آراءهم في اجتهادهم لانهم مخطئون غير مأمونين في اجتهادهم لانهم بانفسهم اجمعوا علي التخطئة و قالوا الاصح مذهب التخطئة و هم كلهم مجمعون علي تخطئة بعض منهم بعضاً فهذا يردّ علي اخيه و اخوه يطعن فيه و يطعن هذا في ذاك و ذاك في هذا و اي فقيه منهم يجيز ان‏يقول اني بنفسي في امن من الخطاء مع ان اكثرهم يعملون بالظن و اللّه تعالي يقول: ان الظن لايغني من الحق شيئاً. و يقول النبي9: ان الظن اكذب الكذب و يقول الصادق7: من شكّ او ظن فاقام علي احدهما

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 353 *»

فقد حبط عمله ان حجة اللّه هي الحجة الواضحة و قد نهي اللّه في كتابه عن الظن في سبعين آية. حال ارباب بصيرت تماشا كنيد كه اين مطلب كجا و مسأله اجتهاد و تقليدي كه از صدر اسلام تاكنون فيما بين فرقه ناجيه معمول‏عليه بوده است كجا؟ نه اين است كه به تزوير و حيله مي‏خواهد كه مباني دين مبين را منهدم كند. اين التراب و رب الارباب؟

عرض مي‏كنم كه اين شخص اين عبارات را هم دليل خود قرار داده كه اثبات كند كه مطلب از ركن رابعي كه صاحب عبارت اثبات مي‏خواهد بكند غير از مسأله اجتهاد و تقليد است و اگر در جواب كسي گفت كه مراد من از مسأله ركن رابع همان مسأله اجتهاد و تقليد است به جهت حيله اين جواب را گفته چرا كه اگر مراد او مسأله اجتهاد و تقليد بود رد بر صاحبان مظنه نمي‏كرد و مسأله تخطئه را رد نمي‏كرد پس چون صريحاً مظنه و تخطئه را رد مي‏كند و مي‏گويد من تصويب آراء ايشان را نمي‏كنم و چون خود ايشان در آراء خودشان ايمن از خطا نيستند به اتفاق خودشان پس من چگونه تصويب آراء ايشان كنم منظورش از مسأله ركن رابع مسأله اجتهاد و تقليد نيست چرا كه معني اجتهاد و تقليد اين است كه مجتهد به مظنه خود حکم كند و احتمال خطا هم در حكم خود بدهد و مقلد تقليد او را بكند چنانكه گفته‏اند: هذا ما ادّي اليه ظني و كل ما ادّي اليه ظني فهو حكم اللّه في حقي و حق مقلدي.

پس عرض مي‏كنم كه اين عبارتي كه نقل شده بعضي از فقرات آن استدلال كساني است كه عمل كردن به مظنه را در دين خدا جايز دانسته‏اند و چون عمل ايشان بر مظنه است و معني مظنه اين است كه طوري كه گمان شده احتمال خلاف آن‏طور هم راهبر باشد پس به تخطئه هم قائل شدند به اين معني كه اگر چند نفر در حكم چيزي اختلاف كردند يكي گفت واجب است، ديگري گفت حرام است، ديگري گفت مستحب است، ديگري گفت مكروه است، ديگري گفت مباح است، در واقع حكم آن چيز يكي از اين احكام خمسه است نه همه احكام خمسه و در اين ميان چهار نفر خطا

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 354 *»

كرده‏اند و يك نفر خطا نكرده و لكن آن چهار نفر خطاكار معلوم نيستند و آن يك نفر بي‏خطا معلوم نيست چرا كه هيچ‏يك علم غيب ندارند كه بدانند كدام بر خطا و كدام بر صوابند پس در اين صورت هريك از اين پنج نفر احتمال مي‏دهد كه خود بر صواب و چهار نفر ديگر بر خطا باشند يا خود و سه نفر ديگر غير معين بر خطا و يك نفر غير معين بر صواب باشد. پس اين است استدلال اين جماعت كه اجماع بر جايز بودن عمل به مظنه و اجماع بر تخطئه دارند پس بعضي از اين عبارات منقوله مطلب خود حضرات است و بعضي هم آيه قرآن و حديث است پس اينها كه محل بحث نيست و چيزي كه از خود صاحب عبارت است اين است كه تصويب اختلافات و رأيهاي متعدده مختلفه را نمي‏كنم و اين مطلب بسي واضح است كه تصويب نبايد كرد چرا كه عمل خود آن جماعت بر تخطئه است چنانكه يافتي. پس در صورتي كه خود عاملين به مظنه تصويب خود را نكنند، معني ندارد كه عمل‏كننده به علم تصويب رأيهاي مختلفه ايشان را بكند و البته نمي‏كند و لكن اين مطلب منافاتي با مسأله اجتهاد و تقليد ندارد كه از صدر اسلام تاكنون در ميان است و آن اين است كه مردم يا دانا هستند به مسائل دينيه خود يا جاهلند پس آن كساني كه دانا هستند متبوعند و كساني كه جاهلند تابعند و تابعين مقلد متبوعينند و مراد از ركن رابع همين است لا غير و حيله‏اي در اين مطلب نبود و اين مطلب منافاتي ندارد كه كسي عمل به مظنه را جايز نداند و تصويب تخطئه را نكند و كسي گمان نكند كه چون از اهل تخطئه نيست پس از اهل تصويب است چرا كه اگر از اهل تصويب بود تصويب تخطئه را مي‏كرد و چون تصويب نكرد بلكه تخطئه كرد معلوم شد كه از جماعت مصوبه نيست و شرح اين مطلب در كتابهاي مفصل با دليل و برهان از كتاب و سنت نوشته شده و اين مختصر گنجايش آن را ندارد.

و از جمله عباراتي كه نقل كرده اين است كه مي‏گويد: و نيز در طعن بر فقهاي اهل بيت: مي‏گويد: ان الارض لاتخلوا من سائر فيها بنور اللّه و هذا النور هو النفس القدسية التي اشترطوها في الفقه و فقدها اكثرهم ثم ارادوا ادخال انفسهم في المتفقهين

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 355 *»

و لم‏يقدروا علي انكار الشرط لكونه متفقاً عليه ففسروها بقوة يقدر ان‏يرجع بها الفروع الي الاصول.

عرض مي‏كنم كه آيا كدام‏يك از فقرات اين عبارت طعن بر فقهاي اهل بيت: است؟ آيا اينكه زمين خالي نيست از كسي كه به نور خدا سير كند طعن بر فقهاي اهل بيت: است؟ و حال آنكه فقهاي اهل بيت: به نور خدا سير مي‏كنند. و آيا اينكه بايد ايشان صاحبان نفس قدسيه باشند طعن بر فقهاي اهل بيت: است؟ و حال آنكه فقهاي اهل بيت: همه صاحبان نفس قدسيه هستند . . . . و به نور خدا سير نمي‏كنند و در ظلمت شيطان حيرانند از فقهاي اهل بيت: هستند و به ايشان بي‏ادبي شده و گويا اين شخص از اين قسم باشد كه چون به نور الهي سير نكرده و صاحب نفس قدسيه نيست و در ظلمت شيطان حيران است و صاحب نفس اماره است و نفس اماره او را واداشته بر اينكه خود را به لباس علماء جلوه دهد و خود را در شمار فقهاي اهل بيت: بشمارد پس چنين كرده پس چون صفات فقهاي اهل بيت: را در خود نيافت و تصريح آن صفات را در كلمات ايشان يافت، خلاف طبيعت خود را ديد به هيجان آمد كه اين شروط را در فقاهت شرط دانستن، طعن در امثال ما است. و شك نيست كه علماي سوء در عالم بسيارند و در اخبار اهل بيت: مذمت آنها به تواتر رسيده و اكثر مردم از اهل دنيا هستند و اهل ظلم و فسق هستند در قرآن بسيار است اگر تدبيري مي‏توانند بكنند آن آيات را از ميان بردارند و الاّ انكار اين معني را نمي‏توانند كرد. پس از اين قبيل مردم معني مي‏كنند كه صاحب نفس قدسيه كسي است كه بتواند رد فروع بر اصول كند و چه بسيار واضح است كه فقهاي عامه عمياء مي‏توانند رد فروع بر اصول كنند و مي‏كنند و مجتهدند و مقلدين دارند و مع ذلك از فقهاي اهل بيت: نيستند و طعن بر ايشان طعن بر فقهاي اهل بيت: نيست.

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 356 *»

و از جمله عباراتي كه نقل كرده و به مظنه و گمان خود استدلال كرده كه طعن بر فقهاء زده اين است كه گفته و نيز مي‏گويد: لابد في هذه الامة من الربانيين و الاحبار فليت شعري من رباني هذه الامة في كل عصر و من حبرهم أهما هذه العلماء الظاهرة العاملين بالظن في دين اللّه ام غيرهم لايجوز ان‏يقولوا هم العلماء الظاهرة لان@فان خ‌ل@ اللّه وصفهم باستحفاظ كتاب اللّه و ليت شعري هل علم الكتاب هو معرفة لغاته و تراكيبه النحوية و نكاته المعانية و البيانية فيكون الفخر الرازي و البيضاوي و اشباههم من اشرف الربانيين او علم الكتاب شي‏ء اخر و قد قال آصف بن برخيا لسليمان انا آتيك به قبل ان‏يرتد اليك طرفك لانه كان عنده علم من الكتاب اي بعض من علم الكتاب فالمستحفظ للكتاب ينبغي ان‏يعلّم الكتاب ظاهره و باطنه و عامه و خاصّه و ناسخه و منسوخه و محكمه و متشابهه، و باقي مزخرفات او كه اصلاً دخلي به مطلبي ندارد.

عرض مي‏كنم كه گويا آيات قرآن و استدلال به آن به نظر اين شخص داخل مزخرفات است كه دليل و برهان مطلبي نيست و گويا به غير از لعن و تكفير و فحش چيزي ديگر را دليل نمي‏داند! پس طالبان حق در اين عبارت فكر كنند كه آيا كجاي آن مزخرف است؟ آيا انا انزلنا التورية فيها هدي و نور يحكم بها النبيون الذين اسلموا للذين هادوا و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب اللّه و كانوا عليه شهداء، آيه قرآن نيست و مزخرف است؟ آيا و لكن كونوا ربانيين بما كنتم تعلّمون الكتاب و بما كنتم تدرسون، آيه قرآن نيست و مزخرف است؟ و آيا استدلال به اين آيات كه در امت پيغمبر آخر الزمان9 ربانيين و احبار بايد باشند مزخرف است؟ و آيا اينكه ربانيين مستحفظين كتاب خدا بايد باشند مزخرف است؟ و آيا اينكه علم قرآن معني قرآن است و دانستن معني دخلي به دانستن الفاظ ندارد مزخرف است؟ و حال آنكه استادان كامل در دانستن الفاظ قرآن از نحو و صرف و معاني و بيان و امثال آنها سنّيانند مثل فخر رازي و بيضاوي و امثال آنها، آيا اين استدلال داخل مزخرفات

 

 

«* رسائل جلد 4 صفحه 357 *»

است؟ و آيا اينكه مستحفظين قرآن بايد ظاهر و باطن قرآن را بدانند از مزخرفات است؟ و اگر بايد بدانند بايد مانند آصف برخيا باشند از مزخرفات است؟ و آيا اينكه علماي ظاهر مانند آصف برخيا نيستند از مزخرفات است؟ آيا مزخرفات به نظر اين شخص آيات قرآن و استدلال به آن است يا اقوال كسي كه آيات قرآن و استدلال به آن را از مزخرفات دانست؟! بيچاره نه مطلب صاحب عبارت را دانسته و نه معني آيات را فهميده و نه راه استدلال را دانسته، با همه اين ناداني‏ها گفته كه اينها مزخرفات است كه اصلاً دخلي به مطلبي ندارد.

و الحمد للّه بر طالبان حق واضح شد كه مطالب صاحب عبارت دخلي به مطلبي كه اين شخص داشت نداشت و مطالب او از كلام او تمام بود و لكن: قد ينكر العين ضوء الشمس من رمد و من لم‏يجعل اللّه له نوراً فما له من نور و الي اللّه ترجع الامور و له الحكم في البطون و الظهور و سيجزيهم وصفهم انه حكيم عليم. و قد فرغت في عصر يوم الاثنين التاسع‏عشر من شهر ذي الحجة الحرام من شهور سنة 1289 حامداً مصلياً مستغفراً.