03-23 جواهر الحکم المجلد الثالث ـ رسالة در جواب سائلي از معني چند شعر ـ مقابله

رسالة در جواب سائلی از معنی چند شعر

 

من مصنفات السید الاجل الامجد المرحوم الحاج

سید کاظم بن السید قاسم الحسینی اعلی الله مقامه

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 553 *»

بسم الله الرحمن الرحيم

. . . [1] و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و مراعات ميكنم در همه مطالب طريقه اختصار را چه بتطويل مقال مطلب زود معلوم نخواهد شد و السلام علي من اتبع الهدي.

مسأله اول چه ميفرمايند در معني اين شعر موافق قواعد لفظيه چه مشخص ميشود:

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد

برو اي زاهد و بر دردكشان خرده مگير

كارفرماي قدر ميكند اين من چكنم

من اگر نيكم اگر (ظ) بد چمن آرائي هست

بهمان دست كه مي‌پروردم ميرويم

نخواند و راه ندادش كجا رود بدبخت

ببست ديده مسكين و ديدنش فرمود

الجواب آنچه از ظاهر اين اشعار معلوم ميشود نظر بقواعد لفظيه اسناد خطا است بفعل حق سبحانه و تعالي و اسناد جبر است و اينكه عباد در افعال خودشان مجبور و مضطر ميباشند و اسناد قبيح است بحق تعالي كه او عبارت از تكليف ما لايطاق باشد و همه اينها كفر و زندقه ميباشند اما اسناد خطا بحق تعالي بجهت اينكه خطا عبارت است از وضع شيء در غير موضع خود لا عن شعور چنانكه ظلم عبارت است از وضع شيء در غير موضعش عن شعور و باين

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 554 *»

سبب است كه در ظلم قصاص باشد و در خطا نباشد اصلا در بعضي احوال چون اسناد خطا بفعل حق تعالي داده شود دو چيز لازم آيد از آنجائي كه فعل را تقوي جز بفاعل نباشد يكي اينكه لازم آيد كه عالم نباشد بآن وضع و ديگري آنكه حكيم نباشد چه حكيم آن است كه وضع كند شيء را در موضعش در صورت اول جاهل باشد و در صورت دوم عابث نعوذ بالله من هذا الاعتقاد و اما آنچه ميبيني كه حق تعالي موجودات را بعضي شريف و بعضي خبيث و بعضي را نوراني و بعضي را ظلماني و بعضي را مجرد و بعضي را مادي و بعضي را عالي و بعضي را داني و بعضي را انبيا و بعضي را امت و بعضي را افلاك و بعضي را عناصر و بعضي را ملك و بعضي را جن علي كمال الاختلاف و التعدد ايجاد كرد با اينكه اتفاق و اتحاد اكمال و اتم ما ميباشد پس آن از جهت عين حكمت و صواب و استقامت ميباشد زيرا كه اتفاق و اتحاد مستلزم خطا و وضع شيء در غير موضعش بود با اينكه در عين اختلاف ايتلاف و در عين تعدد اتفاق و اتحاد كه دارند هر مرتبه جامع جميع مراتب فوقيه و تحتيه ميباشد و عالم را با اين تكثر افراد و تعدد اطوار و اختلاف اوضاع چون بنظر دقيق ملاحظه كني شخص واحد و شيء واحد در كمال بساطت مشاهده ميكني چنانكه حضرت صادق صلوات الله علي جده و جدته و آبائه و عليه و ابنائه السلام ميفرمايد در كلام خود:

فواعجبا كيف يعصي الاله

ام كيف يجحده الجاحد

و في كل شيء له آية

تدل علي انه واحد

و اين وحدت ساري است در جميع موجودات بچند جهت يكي اينكه در هر موجودي از موجودات وحدتي است كه با همه كثرات اطلاق آن بر آن صحيح باشد چنانكه گوئي بلده فلانيه واحد است با كمال تعدد و اختلاف از محلات و بيوتات و عمارات و خانات و اراضي و امثال اينها و شخص واحد با كمال اختلاف از اجزا و اعضا و جوارح و قوا و مشاعر و در اجزايش نيز همين وحدت ساري است چنانكه گوئي فلان محله واحد است با اختلاف از بيوتات

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 555 *»

و غيرها و فلان خانه واحد است با اختلافات از آلات و مصالح و گچ و آجر و امثال اينها و فلان بسته واحد است با اختلاف حاصل در جزئي و كلي عالم اين وحدت ساري است چنانكه عالم واحد است يعني ما سوي الله با كثرت عوالم هزار هزار و عالم جبروت واحد است و عالم ملكوت واحد است و عالم ملك واحد است و عالم اجسام واحد است و عالم انسان واحد است و عالم حيوان واحد است پس عالم وحوش واحد است و عالم طيور واحد است و عالم حشرات واحد است عالم نباتات و عالم معادن واحد است معدن ياقوت واحد است معدن فيروزج معدن طلا واحد است معدن نقره واحد است معدن عقيق واحد است معدن رصاص واحد است معدن سرب واحد است معدن نمك واحد است معدن نوشادر واحد است و امثال اينها با كمال اختلاف و عالم جمادات واحد است پس عالم افلاك واحد است و عالم عناصر واحد است و عالم بخار واحد است و عالم دخان واحد است و عالم هباء واحد است و عالم متولدات واحد است پس عالم نطفه واحد است و عالم علقه واحد است و عالم مضغه واحد است و عالم عظام واحد است و عالم اكتساء لحم واحد است و عالم انشاء خلق آخر واحد است پس عالم نفوس ملكوتيه الهيه واحد است و عالم نفوس ناطقه قدسيه واحد است و عالم نفوس حاسه حيوانيه واحد است و عالم نفوس نباتيه ناميه واحد است و امثال اينها از عوالم و مراتب با كمال اختلاف و تعدد كمال وحدت دارند كه نظر بآن وحدت قابل انقسام نباشند و اين از ظل وحدت الهيه و دليل وحدانيت است و هركس كه بينائي باين نحو از وحدت برايش باشد هرگز شك در وحدانيت حق تعالي نكند چه فعل اثنين واحد نباشد چنان وحدتي كه سرايت در هر ذره‌اي از ذرات وجود داشته باشد نظر كن در سراج كه هرگاه دو سراج روشن كنند و يك شاخص در ميانه اين دو سراج قرار دهند از اين يك شاخص دو ظل منعكس شود هر دو ناقص پس در صورت تعدد آلهه هيچكس نتوانستي گفتن انا بلكه بايستي گفت نحن و اين است از كمال صنع صانع و از عجايب اينكه حق تعالي از جهت احكام فعل

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 556 *»

و اتقان صنع جميع اين عوالم و مراتب مذكوره و غير مذكوره را در شيء واحد قرار داد هر ذره‌اي از ذرات وجود جامع آنچه جميع موجودات ميباشند ميباشد در ذره است آنچه در خورشيد است در پشه است آنچه در پيل است در انسان است آنچه در كل عالم و در كل عالم است آنچه در انسان و در جماد است آنچه در حيوان است و در حيوان است آنچه در انسان است چنانكه حق تعالي فرموده ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و قال و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة و در اين مقام است كلام معجز نظام اميرالمؤمنين علي اخيه و عليه و زوجته و نبيه (بنيه ظ) صلوات الله ابد الآبدين در ابيات منسوب بآن حضرت خطاب بانسان:

دواؤك فيك و ماتشعر

و داؤك منك و لاتبصر

اتزعم انك جرم صغير

و فيك انطوي العالم الاكبر

و انت الكتاب المبين الذي

باحرفه يظهر المضمر

فقير حقير در اين مقام كيفيت اتحاد انواع را در خصوصيات و لوازم بطريق اجمال بطريق مثال بعضي از آنها را ذكر ميكنم و بعد از آن كيفيت انطواي انسان جميع مراتب موجودات را مهما امكن بطريق اجمال ذكر ميكنم تا في الجمله ناظر در آن كتاب را بصيرتي باحوال موجودات حاصل شده و اتقان صنع حق را در فعل اشياء ملاحظه كرده بطريق عيان و مشاهده تا اينكه از راه جهل و ناداني اسناد خطا بفعل حق جل و علا ندهد و لاحول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.

بدانكه اصل وجود طبايع اربع است كه آن حرارت و يبوست و برودت و رطوبت باشد و آن فعل نكند مگر باجتماع پس چهار عنصر بهم رسد عنصر اول حار يابس و عنصر دوم حار رطب و عنصر سيم بارد رطب و عنصر چهارم بارد يابس و آنها را اسطقسات نيز نامند و گفته‌اند كه ما تحت فلك قمر از متولدات از اين چهار حاصل شوند و اينها را بسائط ناميده‌اند چونكه ايشان را در عوالم ديگر سير ميسر نشد پس بجهت بي‌اطلاعي اختصاص دادند عنصر

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 557 *»

اول را بكره نار كه سطح محدب آن مماس سطح مقعر فلك قمر باشد و بهمين ترتيب عنصر دوم را تخصيص داده‌اند بهوا و عنصر سيم را تخصيص داده‌اند بماء و عنصر چهارم را تخصيص داده‌اند بارض معروف آيا اشخاصي كه ديده ايشان بنور كشف و يقين روشن شده باشد ميداند كه جميع لذات عالم متناسق و متشابه ميباشند هرچه در ظاهر اهل ظاهر ميبينند اهل حقيقت بعينه همان را در باطن بنحو اشرف و اعلي مشاهده ميكنند چنانكه در ظاهر در عالم اجسام هيچ موجودي نيست مگر اينكه مركب از اين چهار عنصر است لكن در بعضي از افراد موجودات يكي از عناصر غلبه كند بحدي كه سايرين مستهلك و مضمحل در نزد ظهور آن عنصر شوند پس آن شيء مركب مسمي باسم آن عنصر غالب گردد چنانكه باز محسوس نزد ما چه آن بي شك مركب از عناصر اربعه ميباشد بجهت احساس آن و الا بسائط شفافند محسوس نشوند اما چون حرارت و يبوست اغلب اجزاي آن بود بحدي كه آن عناصر ديگر بجهت ايشان فعلي ظاهر نميشد پس مسمي باسم آن عنصر گرديد و همچنين ماء و ارض و هوا و امثال ايشان چون اين را دانستي پس بدانكه جميع وجود بهمين نهج است و در هر مرتبه يك عنصر غالب ميباشد كه احكام آن عنصر بر او جاري شود بخلاف ساير عناصر مثل ظاهر حرفا بحرف.

پس گوئيم كه عنصر اول در مراتب فعل يعني مراتب اوليه قبل از خلق و ايجاد عوالم لاهوتيه و ماهوتيه در اصل تحقق مراتب فعل ذاتش سر مقنع بسر و سر مجلل بسر و باطن در مرتبه هفتادم و نقطه و رحمت باشد و در تعلق فعل بعد از اتمام آن مراتب باعتبار تعلق مشيت باشد و بعبارة اخري در اول كره متجلي و در ثاني كره تجلي و در ثاني كافي است كه مستدير است بر نفس خود كه آن اول است بر خلاف توالي و نفسش كه اول است مستدير است بر ثاني كه خود تجلي است بتوالي و اين دو عبارت از سماء ميباشند في قوله تعالي انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها اي انزلنا من السماء و المتجلي ماء التجلي فسالت اودية قوابل الممكنات الموجودة حين الانزال بقدرها،

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 558 *»

كقطر الماء في الاصداف در

و في بطن الافاعي صار سما

و در اركان عرش ركن اسفل ايسر از عرش باشد و در انوار مشرقه از صبح ازل نور احمر باشد كه منه احمرت الحمرة و در مجردات ملكوتيه عالم طبيعت باشد و در ملائكه كليه اربعه جبرئيل باشد و در انسان مره صفرا باشد و قوه جاذبه و در طيور طاووس باشد و در افلاك فلك شمس باشد و در بروج حمل و اسد و قوس باشد و در منازل شرطين بطين جبهه و ريزه و طرفه و لعائم و بلده باشد و در حروف الف ها طا ميم فا شين ذال و در رياح ريح دبور باشد و در جهات جهت مشرق باشد و در معادن ياقوت باشد و در اعراض و الوان حمرت باشد و در فرزند عزيز و نور چشم اهل تميز عبد الكريم و عبد الواسع چند چيز باشد:

اول روغن زيت كه ماخوذ است از شجره مباركه زيتونه كه بر بالاي كوه است كه هم ظل مشرق بر او افتد و هم ظل مغرب لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لم تمسسه نار التقطير التي هي كحرارة شمس الصيف.

دوم عسلي است كه حاصل ميشود از نحل فيه شفاء للناس كما اخبر الحق تعالي عنه بقوله و اوحي ربك الي النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون ثم كلي من كل الثمرات فاسلكي سبل ربك ذللا يخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فيه شفاء للناس، و هدي و رحمة للمؤمنين و آن عسل عبارت از يبوست منفعله است و رطوبت منجمده و آن ناري است حاصل از ماء الآن و ليكن در حقيقت مائي بود كه منقلب بنار شده چنانكه آن در اين ناري بود كه منقلب بماء شده و باين سبب است كه آن دهن را ما از عنصر اول گرفتيم و ليكن چون اين عسل را بحذاق رسانيديم پس آن ماء از عنصر سيم باشد و نطفه مرد حار يابس است و از عجايب اينكه عسل عبارت از مردي است كثير الشهوه كثير الجماع آني آرام نگيرد و بزوجه واحده اكتفا نكند بلكه چهار زن تزويج كند و اول آن زنان دختر او است و بعد از آن دختر زاده‌اش و دو زن اجنبي و اين تزويج در شرع شريف جائز است و اكتفا بچهار زن نكرده

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 559 *»

شش جاريه ديگر از ملك حلال خود ابتياع كند و بآن نيز اكتفا نكرده نه زن از خانواده ملوك خطبه كند بعقد صحيح شرعي و قاضي از جانب خود فرستد و آن قاضي يكي از خادمان و چاكران او است:

برمز ما نرسد عاقل ار چه دانا شد

بآسمان نپرد جعفر ار چه طيار است

و لقد قيل فيه: سيغلب تسعا من بنات البطارق.

سيم شيئي شبه البرقا يعني احمر آن چه برق مركب از دو چيز است احمر و اصفر و در اين مقام مراد از حمرت حار يابس است و آن است فتاي شرقي و فتاي كوشي كه تزويج كند فتاة غربيه را و آن است شمس مشرقه و نار محرقه و زنجار النحاس الاحمر.

چهارم حضرت موسي است علي نبينا و آله و عليه السلام در اين عالم و آن ماده كبريت احمر است كه طبعش حار يابس و مسكنش در ارض مقدسه زينهار زينهار كه در اين لجه خواهي سباحت كني كه غرق گردي چه كلام را برمز و اشاره ادا نموده‌ام چه تصريح حرام است علي ما قال مجنون العامري:

و مستخبر عن سر ليلي اجبته

بعمياء من ليلي بلاتعيين

يقولون خبرنا و انت امينها

و ما انا ان خبرتهم بامين

و در نطف نطفه مرد است و در عناصر كره نار اين است بيان عنصر اول در انواع موجودات بر سبيل تمثال و الا اگر خواهيم كه بر سبيل حقيقت جمله را بيان كنيم مثنوي هفتاد من كاغذ شود و ليكن مثال واحد براي اولي الالباب كفايت ميكند و بجهت او اتحاد در عين اختلاف ثابت شود و انحصار نميكند بچيزي كه نميفهمد فان فوق كل ذي علم عليم.

اما عنصر دويم پس در مرتبه اوليه فعل قبل از ايجاد اشياء سر مستسر بسر و باطن باطن و الف و نفس رحماني اولي باشد بفتح فاء و رياح كه مهيج و مثير سحاب است و در مرتبه تعلق فعل در مرتبه فعل اراده باشد و در مرتبه مفعول ماهيت باشد و آن عالم ماهوت است چنانكه عنصر اول در مرتبه مفعول

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 560 *»

وجودات مطلق كه آن عالم لاهوت است و در اركان عرش ركن اسفل ايمن باشد و در انوار مشرقه از صبح ازل نور اصفر باشد منه اصفرت الصفرة و در مجردات جبروتيه ثانويه عالم ارواح باشد و در ملائكه كليه اربعه اسرافيل باشد و در انسان كبد و دم و قوه هاضمه باشد و در طيور ديك كه خروس است باشد و در حيوانات بهايم ذوات القوايم بقره صفراء باشد و در افلاك فلك مشتري باشد و در كواكب مشتري باشد و در بروج جوزا و ميزان و دلو و در منازل بقعه هنعه ذراع غفر زبانا اكليل اخيبه و در حروف با واو يا نون صاد ضاد تا و در رياح ريح جنوب و در جهات جنوب و در معادن طلا بقول اصح كه اعتقاد حقير است و خدشه باينكه طلا بايد حار يابس باشد بجهت اينكه مربي او شمس است و آن حار يابس است مدفوع است باينكه طلا كسب رطوبت از مطافي ميكند كه در آنجا مكنون ميشود چه مكنون نشود مگر در محل رطب پس منافات ندارد با تربيت شمس و باين سبب احسن معادن و اكمل ايشان ميباشد در دوام و بقا و در الوان و اعراض صفرت و در اسماء حسني البديع و الحي و الباعث و در مولود فلسفي شيء يشبه البرقا يعني وجه اصفر آن چه گفتيم كه او را دو وجه است و بر اين قياس ساير مراتب و عوالم و مقامات و درجات و احوال و اطوار.

اما عنصر سيم پس در مرتبه اوليه ذاتيه فعل حروف عاليات و سر السر و باطن الظاهر و مقام الظاهر و مقام العماء و السحاب المزجي و در مرتبه تعلق فعل در مرتبه فعل قدر كه عبارت از هندسه ايجاديه است و در مرتبه مفعول حدود و هيئات و اوضاع و اضافات و در مرتبه اركان عرش ركن ايمن اعلي و در انوار مشرقه از صبح ازل نور ابيض الذي منه البياض و منه ضوء النهار علي القول بان البياض ليس لونا او منه ابيض البياض علي القول بانه لون و كلاهما ورد في الشرع و لا منافاة بينهما كما لايخفي و در مجردات جبروتيه اوليه عقل اول و هو اول خلق من الروحانيين عن يمين العرش علي ما في الكافي و در ملائكه ميكائيل و در انسان ريه ماده بلغم و قوه دافعه و در طيور حمامه كه

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 561 *»

كبوتر است و در افلاك فلك جوهر (جوزهر ظ) فلك قمر و در كواكب قمر و در بروج سرطان و عقرب و حوت و در منازل نثر طرفه قلب و شوله فرع مقدم فرع مؤخر رشا و در حروف جيم زا كاف سين قاف ثا ظا و در رياح ريح صبا نصرت بالصبا و هلكت عاد بالدبور و در جهات مغرب و در معادن فضه نقره و در الوان و اعراض بياض و در اسماء حسني الباعث و المحيي و المبين و در عناصر كره ماء و در مولود فلسفي فتاة غربيه و هرمس حكيم و طيار و فرار و يوشع بن نون و كالب بن رخبا و ام موسي و زحل و مريخ كوكب اميرالمؤمنين و ماء ذو الوجهين و مطهر ارض مقدسه و مادة التأثيرات القمرية الجوهرية و بر اين قياس ساير عوالم چون كليات را بعضي براي تو شمرديم ممكن است ترا استنباط جزئيات.

اما عنصر چهارم پس در مرتبه اوليه ذاتيه عالم محبت و فلك ولايت و مقام احب ان اعرف كلمة التامة التي انزجر بها العمق الاكبر و خضعت له السموات و الارض و ركدت لها البحار و جرت بها الانهار و خمدت لها النيران و استسلمت لها الخلائق من الانس و الجان السحاب الثقال الراكم و در مرتبه تعلق فعل در مرتبه خود قضا از وجهي كه آن كمال خفا و دقت دارد و الا علي المشهور قضا از جنس عنصر اول كه حار يابس است باشد و ليكن چون مطرح انوار عاليه و مهبط فيوضات غيبيه و مجمع مراتب فعليه ميباشد مناسب ارض باشد كه عنصر چهارم است و الا علي المشهور مقام مشية اين مقام بود و مقام قضا مقام اول و ما خلاف مشهور كرديم از دو راه يكي اينكه ملاحظه نظم طبيعي و ترتيب وجودي نموديم چه قضا حاصل از قدر كه حاصل از اراده كه حاصل از مشيت ميباشد از اين سبب است كه امام عليه‌السلام ميفرمايد بعلمه كانت المشية و بمشيته كانت الارادة و بالارادة كان القدر و بالقدر كان القضا پس قضا در ترتيب وجودي آخر مراتب باشد و مجمع آن مراتب ارض مطرح اشعه آن عناصر سه گانه ميباشد دويم خواستم كه اشاره باين دقت نمايم هرگاه ملاحظه ظاهر امر مينمودم ناظر ملتفت باين دقت نميشد و لا حول و لا قوة الا

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 562 *»

بالله العلي العظيم و در مرتبه مفعول تركب و اتمام شيء است و در مرتبه اركان عرش ركن ايسر اعلي از عرش است و در انوار مشرقه از صبح ازل نور اخضر باشد كه منه اخضرت الخضرة مقتضاي طبيعت مقام خضرت بايست سواد باشد و ليكن سواد چون مختلط شود بصفره خضرت حاصل شود چنانكه نيل كه مخلوط شود زعفران كما لايخفي و در مجردات ملكوتيه عالم نفوس باشد و منه قوله تعالي انا نأتي الارض ننقصها من اطرافها قال عليه‌السلام بموت العلماء فعالم النفوس هي نهايات الارض و اشير اليها في القرآن في التأويل بالارض كما انه اشير الي العقول بالسماء منها قوله تعالي و من آياته خلق السموات و الارض اي خلق العقول المجردة المفارقة عن المادة الرقايقية و النفسية و البرزخية و الجسمية و عن المدة البرزخية و الملكوتية و الدهرية و البرزخية و الزمانية في الذات و في الفعل و ارض النفوس المتميزة المجردة عن المادة البرزخية و الجسمية و عن مدتيهما و امثالها من الآيات و بالجملة مهما اطلق السماء في الآيات و الروايات يراد بها العقل و مهما اطلق الارض يراد بها النفس و لذا قلنا انها من العنصر الرابع اي الارض و ان كان لونها مخالفا للون الارض و ذلك لاجل عروض عارض و هو اختلاطها بالروح البقرة الصفراء كما لايخفي و در ملائكه كليه عزرائيل قابض ارواح و در انسان مره سوداء قوه ماسكه و در طيور غراب و در افلاك فلك زحل و در كواكب زحل و در بروج ثور و سنبله و جدي و در منازل ثريا وبران عوا سماك ذابح بلع سعد السعود و در حروف دال حا لام عين را خا غين و در رياح ريح شمال و در جهات شمال و در معادن سرب و در الوان و اعراض سواد و در اسماء حسني المميت و در عناصر كره ارض و در مولود فلسفي جسد ماخوذ از روح كه ملون بالوان طواويس ميباشد و ارض مقدسه كه در آن قوم جبارين ميباشد كه ابا ميكردند قوم موسي كه داخل شوند در آن و جهاد كنند با قوم جبارين و طاهر كنند ارض مقدسه را از لوث وجود ايشان و آن اكليل غلبه است و همچنين است قاضي از اين عنصر

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 563 *»

است و آن عبارت است از انفحه كه بنار سبك غليان كند و همچنين است موت از طبع عنصر رابع است و ذكر اقسام موت بطول انجامد و اختصار انسب باشد. اين است بيان عناصر اربعه در انواع موجودات بر سبيل اتحاد و آنچه ذكر كرديم مثالي بود و الا هرچه را كه ملاحظه كني خالي از اين مراتب اربعه نباشد بلكه بعبارة اخري همان عناصر اربعه است كه از آن مراتب عاليه حقيقة تنزل بسوي مراتب سافله كرده و در هر شيئي ظهوري همرسانيده و اطلاق آن عنصر بر آن مراتب در بعضي از قبيل حقيقت بعد حقيقت باشد و در بعضي از قبيل حقيقت ظاهريه پس چون نظر كني و تأمل فرمائي موجودات را كلا منظم واحد مشاهده كني بطريق مشاهده آن وقت بر تو معلوم شود احكام و اتقان صنع حق تعالي در آن حال تصديق كني علي البصيرة چه مرتبه عين اليقين بجهت تو حاصل شده و گوئي تبارك الله احسن الخالقين و آن وقت خواهي گفتن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا بدانكه چون مقابله كني مراياي متعدده متكثره مختلفه مترتبه را بعضي فوق بعضي بلكه اين مسئله در اين دو آئينه ظاهر شود چون آن دو آئينه را مقابل هم نگاه داري و در آن دو نظر كني پس صور و مراياي غيرمتناهيه در هريك از اين دو آئينه مشاهده نمائي پس در مرآت اول مشاهده كني صورت خود را وحدها و در مرآت دوم مشاهده كني دو صورت و يك مرآت و ليكن آن صورت كوچك از آن صورتي است كه در مرآت اولي بوده و در مرآت سيم مشاهده كني دو مرآت و سه صورت و در چهارم مشاهده كني سه مرآت و چهار صورت و بر اين قياس هر چه وسائط بيشتر گردد صور و مرايا زياده شود و صورت كوچك گردد و مرايا متداخل شود پس هيئت متغير گردد لكن همان هيئت است بعينها و تفاوت در صغر و كبر و اعوجاج و استقامت پس چون نظر دقت تامل كني همه را بيك صورت مشاهده كني، عكسها گرديد در عالم ز يك صورت عيان، چه مناسب آمد در اين مقام كلام مجنون عامري چون كثير مجنون عزه در عالم جنون خود بمدلول ديوانه چه ديوانه ببيند خوشش آيد خبر مجنون ليلي را شنيده بعزم

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 564 *»

ملاقات او راه باديه گرفت چون زماني طي فيافي مينمود تا اينكه مجنون ليلي را در محلي يا در مرعي يا در مورد با بعضي از آهوان و غزالان هم انس ديد پس پيش رفت و باعتبار مرابطه ذاتيه كه عشاق را با هم ميباشد يكديگر را بغل گرفتند و شكوه روزگار با هم نمودند پس مجنون ليلي خواست كه مجنون عزه را ضيافت كند پس هريك از آن غزالان را ميگرفت و ميخوابانيد و در او نيك مينگريست پس آب در ديده گردانيده باين مقال ترنم مينمود:

ايا شبه ليلي لاتراع فانني

انا لك من دون الانام صديق

و عينك عيناها و جيدك جيدها

و لك عظم الساق منك دقيق

پس دست از آن برميداشت و همچنين مجموع آن غزالان را با ايشان چنان معامله ميكرد ذبح نكرده دست از ايشان برميداشت و خروش از دل بر مي‌آورد. چون دانستي مطلب و مثال را و منطبق كردي مثال را با مطلب پس بدان كه صورت انسانيه اشرف صور و اكمل هيئات ميباشد و آن است هيئت توحيد و هيكل طاعت و مختصر لوح محفوظ چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام ميفرمايد علي ما روي في الغرر و الدرر الصورة الانسانية هي اكبر حجة الله علي خلقه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي الهيكل الذي بناه بحكمته و هي مجموع صور العالمين و هي المختصر من اللوح المحفوظ و هي الشاهد علي كل غائب و هي الحجة علي كل جاحد و هي الصراط المستقيم الي كل خير و هي الصراط الممدود بين الجنة و النار هـ ، و اين حديث شريف صريح است باينكه صورت انسانيت اول مرآتي است بجهت تجلي فعل حق بلكه همان هيئت فعل است كما قال اميرالمؤمنين عليه‌السلام في حديث كميل نور اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد پس آن مختصر از لوح محفوظ است كه در آن جميع ما كان و مايكون الي يوم القيمة و مابعده الي ما شاء الله مكتوب است پس اين صورت نيز چنين بايد باشد بر سبيل اختصار يعني انموذج از كل در آن باشد و مجموع صور جميع موجودات نسخه و مختصر صورت انسانيت ميباشند چون صورت انسانيت اول مرآت باشد و

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 565 *»

طفره در وجود باطل باشد پس جميع صور همان هيئت دارند و ليكن متغير شده‌اند بجهت كثرت صور و مرايا پس ثابت شد به برهان كه جميع موجودات متناسق و متشابه ميباشند باين معني كه جامع جميع آنچه در جميع است ميباشند و چون در هيئات و اوضاع آن اختلاف و تغير بهم رسيده معرفت تفاصيل آن مراتب در جميع مراتب در غايت صعوبت و اشكال بلكه معرفتش بر امثال حقير علي جميع المراتب متعذر ميباشد اما در انسان چون اول مراتب است پس لوح محفوظ چون مقابله كرد او را منطبع شد در آن جميع آنچه در آن لوح بود بحسب مرتبه و مقام خود پس حقير و امثال حقير را ادراك اكثري از تفاصيل مراتب وجود در آن ممكن باشد.

پس ميگوئيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه اول مراتب خلق و اقدم مقامات حادث فعل الله و مشية الله باشد و آن فعل منقسم بچهار قسم ميشود يا به پنج اول مشيت دويم اراده سيم قدر چهارم قضا پنجم امضا و مثال فعل در انسان حركت ايجاديه او باشد از نفسانيه و جمسانيه چون اول ميل كند مثال مشية باشد چون عازم شود بر آن ميل مثال اراده باشد چون آن شيء را در نفس خود تحديد كند بهيئت معينه و وضع معين و كيف معين آن مثال قدر باشد و چون تركيب كند آن هيئت مقدره نفسانيه پس تمام كند صورت آن را در نفس آن مثال قضا باشد چون اظهار كند آن را در خارج و ابرازش نمايد آن مثال امضا باشد چنانكه در عالم خزينه امكانيه باشد و خزينه اعيانيه و بعبارة اخري وجود علمي باشد و وجود عيني همچنين در انسان چون خواهد كاري كند مثلا چون خواهد كتابت كند اول صور آنچه خواهد نويسد همه را دفعة واحدة بخاطر گذراند و در نفس نقش نمايد پس در خارج بهيئت آنچه در ذهنش منقوش است نويسد پس در ذهن دفعة واحدة باشد و در خارج بتدريج عند تحقق و وجود شرائط بسا چيزها ميباشد كه شخصي در ذهن خود منقش كند و برايش بعمل آوردن آن در خارج متعذر باشد چنانكه بخاطر گزراند كه پيغمبر شود يا امام شود يا بهوا پرواز كند و امثال اينها پس اين مثال براي

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 566 *»

ممكناتي است كه موجود شدن آن در عين تعذر باشد و هرگز موجود نشود و بسا چيزها است كه تصور ميكني و بفعل آوردن آن را مختاري اگر خواهي بفعل مي‌آوري و گرنه نه و اين مثال از براي ممكناتي است كه لله فيه المشية ان شاء اظهرها في الاعيان و بسا چيزها است كه تصور ميكني آن را و حكما بفعل مي‌آوري آن را پس آن مثال از براي ممكناتي است كه وقوع آن محتوم است البته واقع شود پس ممكنات قبل از وجود عيني بر سه گونه باشند بعضي بعين نيايند البته و بعضي لله فيه المشية و بعضي محتوم ميباشند و تفصيل اين مطلب در اين مقام مناسب نيست در رساله رشيديه طلب نمائيد.

اقسام ثلثة را در انسان دانستي چنانكه در عالم عرش است در انسان قلب او است و مراد بقلب آن نور كلي است كه از آن انسان تعبير بانا ميكند و محل ظهورش لحم صنوبري است و انوار اربعه جوانب قلب ميباشند پس نور ابيض جانب ايمن اعلاي قلب است و نور اصفر جانب اسفل ايمن قلب است و نور اخضر جانب ايسر اعلاي قلب است و نور احمر جانب ايسر اسفل قلب است و بر هر ركني و طرفي ملكي موكل است پس ملك موكل بركن ايمن اعلي مثال ميكائيل است و ملك موكل بركن ايمن اسفل مثال اسرافيل است و ملك موكل بركن ايسر اعلي مثال عزرائيل است و ملك موكل بركن ايسر اسفل مثال جبرائيل است و عالم جبروت در انسان عقل كلي او است كه مقرش قلب است و عالم رقايق روح كلي او است كه مقرش قلب است يعني طرف اعلايش متصل بقلب است و طرف اسفلش متصل بصدر و عالم ملكوت در انسان نفس كليه او است كه مقرش صدر است و عالم ملك در انسان جسم او است و جسم كل در انسان مجموع آلات و اعضا و جوارح او است بحدي كه نسبت جسم بمجموع علي السويه باشد و فلك الافلاك در انسان قلب او كه لحم صنوبري است و فلك كرسي صدر او است و كواكب مركوزه ثوابت صور ذهنيه است كه در آن انتقاش پذيرد پس فلك بروج جهات تعلقات نفس است بحواس خمسه ظاهره و باطنه و نفس و عقل و فلك زحل در انسان عقل جزئي

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 567 *»

او است كه وجه عقل كلي است كه در قلب است و آن عقل جزئي مقرش دماغ است و فلك مشتري در انسان علم او است و فلك مريخ وهم او است و فلك شمس وجود جسماني او است و فلك زهره خيال او است و فلك عطارد فكر او است و فلك قمر حيوة او است و مراد از اين مراتب در انسان آن جسمي است كه در آن قوه ظهور كند چه آن جسم از جنس جسم فلك باشد چه مربي آن قوه من حيث الجسم آن فلك مخصوص است و من حيث الروح روح آن فلك بانزال اشعه مستجنه در آن روح و كره نار در انسان مره صفرا باشد و كره هوا در انسان كبد باشد و كره ماء در انسان ريه باشد و كره ارض در انسان مره سودا باشد و چشمه‌ها و نهرها در انسان خون او است در نهرهاي عروق جريان دارد و كوهها و جبال در انسان استخوانهاي او ميباشند و درختان مويهاي او و كوه طور سينا سر انسان است و شجره مباركه زيتونه لا شرقية و لا غربية يعني بر بالاي كوه در انسان موي سر او است چنانكه فوق محدد الجهات چيزي نيست و جسم خارج از آن نيست و هرچه از ارواح و مجردات كه موجود ميباشند غايب در همين اجسام ميباشند همچنين در انسان كه هيچ چيز از آن خارج جلدش نيست و همه آلات و اعضا و جوارح و جميع مايحتاج اليه داخل در اين پوست ميباشند و جميع ارواح و مجردات تعلق در آنچه در اين ميباشند تعلق تدبير چنانكه در عالم سلطان و رعيت ميباشند همچنين در انسان سلطان قلب و وزير آن عقل است كه عبارت از تميز مطلق باشد اعم از خير و شر چه عقل در او دو اطلاق است يكي آنچه ذكر شد و آن مناط تكليف است و در كافر و مؤمن مساوي ميباشد و دويم عقل يعني ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان و ساير قوا و آلات عسكر و جنود و قلعه بدن است و تخت سلطان لحم صنوبري است و دروازه‌هاي آن قلعه حواس ظاهره مثل چشم و گوش چه هيچ چيز بقلب نرسد مگر از اين باب و هيچ از آن خارج نشود مگر از اين باب سلطان عادل وقتي است كه طاعت كند و سلطان جابر و ظالم وقتي است كه معصيت كند چنانكه در زمين چشمه‌هاي مختلف ميباشند بعضي از آنها شور و

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 568 *»

بعضي عفص و بعضي بي‌طعم و بعضي تلخ همچنين در انسان چشمه شور آب چشم او است و چشمه عفص آب بيني او است و چشمه تلخ آب گوش او و چشمه بي‌مزه آب دهن او است و ذكر علت هريك طولي دارد چنانكه در عالم پيغمبر و امت ميباشد در انسان پيغمبر عقل است و ساير قوا و جوارح و آلات امتهاي آن و آن مختلف شود چنانكه ايام هفته هفت روز ميباشد در انسان مساجد سبعه باشد كه آن دو زانو و دو ابهام دو پا و كف دو دست و جبهه چنانكه سال سيصد و شصت روز است در انسان سيصد و شصت رگ است چنانكه در انسان عدد شهور دوازده است در انسان قوا و مشاعر كه محل دوران شمس وجود است دوازده است عقل و نفس و حواس عشره ظاهره و باطنه چنانكه عدد ايام شهور سي است همچنين در انسان كه در آن ده چيز است كه آن ظهور نميكند مگر اينكه سه حالت بر ايشان طاري شود پس ظاهر شود پس باعتبار طريان هر حالتي تغيري در آن ده هم‌رسد پس سه ده مختلف گردد و سه ده سي شود و آن ده قلب و صدر و عقل و علم و وهم و وجود و خيال و فكر و حيوة و جسم و آن سه حالت حالت عنصريت و حالت نباتيت و حالت حيوانيت چنانكه در عالم كمال شيء بچهل سال است همچنين در انسان كمال شيء بمرتبه انسانيت است و حالت انسانيت بعد از حالت حيوانيت باشد پس براي آن ده چهار حالت بهم رسد در كمال اختلاف پس چهل شوند باين جهت است كه حق تعالي موسي را وعده كرد سي شب بجهت انزال تورية بر او و تمام كرد آن سي شب بده شب ديگر كه مجموع چهل شب باشد چنانكه فرموده حق تعالي و واعدنا موسي ثلثين ليلة و اتممناها بعشر فتم ميقات ربه اربعين ليلة و سر اين عدد همان است كه بيان شد چنانكه بجهت كعبه چهار ركن ميباشد و رياح اربعه مقرشان در اركان اربعه ميباشند همچنين در انسان چهار ركن ميباشد و آن خلق است و در اين ركن است مهب ريح دبور و حيوة است و در اين ركن است مهب ريح جنوب و رزق است و در اين ركن است مهب ريح صبا و نور (موت ظ) است و در اين ركن است مهب ريح شمال و

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 569 *»

ملك كلي در ركن يماني است كما لايخفي چون ضرب كني عوالم با جبروت و ملكوت و ملك انساني را در اين چهار ركن بعدد دوازده شود و اين وجه ديگر بجهت عدد شهور سنه و عدد بروج چون آن دوازده را در سي عدد ايام شهر ضرب كني تمام عدد ايام سال شود و آن سيصد و شصت ميباشد و اين است وجه حقيقي بجهت اين عدد و آنچه سابق ذكر شد قشري بود و حيوة در انسان علم و معرفت او است چنانكه حق تعالي ميفرمايد اومن كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس و موت در انسان جهل و جحود و انكار او است و قبر عبارت از انهماك او است در شهوات جسمانيه و افتادن او است در چاه طبيعت:

تا بكي در چاه طبعي سرنگون

يوسفي يوسف بيا از چه برون

و هول مطلع عبارت از توهمات مخوفه و باطل است كه بسبب آن توهم و تصور خوف عظيم بر او غالب شود بسا هست كه بآن سبب هلاك شود و آن در وقتي است كه تنها باشد چنانكه هول مطلع عبارت از آن است كه چون آدمي را در قبر گذارند بطرف چپ چون ملاحظه كند وسعتي بنظر درآورد و در آنجا انواع سباع و حيوانات موذيه مشاهده كند كه همگي قصد ايذا و اذيت او دارند و آن تنها و هيچ حالي اشد از اين حال برايش نباشد اما او را اذيت بمباشرت و ملاقات نكنند مثل تصورات حرفا بحرف بلكه آنچه در قبر مشاهده ميكند ثمره همين تصور است كما لايخفي عالم برزخ در انسان ادراكاتي است كه بجهت شخص در حس مشترك حاصل شود بمعونه حس پس در آنجا آفتاب و ماه و روز و شب باشد كما قال تعالي و لهم رزقهم فيها بكرة و عشيا ملائكه در انسان قوه عطف و لطف و رحمت و رافت و مهرباني و ملائكه مدبرات در انسان نفوس جزئيه كه اشعه از نفس كليه مستقره در صدر ميباشند كه تدبير جزئيات بدن مينمايند و جن در انسان قوه غضبه او است كه مخلوق از مارج از نار كه حرارت غضبيه باشد شده‌اند پس اگر غضب في الله و لله باشد مثال مؤمنين از جن ميباشد و اگر للنفس باشد مثال از براي كفار ايشان

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 570 *»

و شياطين باشند چنانكه شيطان نوعي از جن است كما لايخفي و حيوانات و بهايم در انسان عبارت از قواي شهوانيه او ميباشد و باين سبب است امام عليه‌السلام ميفرمايد اجعلوا قلوبكم منبرا للملائكة و لاتجعلوها مربطا للحيوانات و الشهوات و در آن حديث كه حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام ميفرمايد چون انسان معصيت كند و متابعت شهوات نمايد پس موجود است بما هو حيوان دون ان‌يكون موجودا بما هو انسان و بهشت در انسان عبارت از معارف يقينيه و علوم قطعيه عقليه معنويه و علوم قطعيه صوريه مجرده نفسيه حقه و علوم قطعيه صوريه مقداريه خياليه حقه و احساس امور حقه و ادراك امور يقينيه چه انسان را در آن لذتي است كه هيچ چيز از تنعمات اكليه و شربيه و ملبوسيه بآن معادله نكند حور مقصورات في الخيام در انسان عبارت از علوم خاصي است كه خاص بيكي از مشاعر انسانيه است مثلا علومي است در مراتب عقليه كه خاص بانسان است در خيمه عقل كه دست هيچيك از قوا و مشاعر بساحت ان خيمه نرسد و همچنين در خيال و همچنين در حس ظاهر جسمي لم‌يطمثهن انس قبلهم و لا جان در انسان عبارت از علوم و معارفي است مخصوصه بقوا و مشاعر مخصوصه كه آن نوري است از جانب خدا كه قذف فرموده در قلوب بدون تعليم و تعلم از احدي نه انس و نه جن ليس العلم بكثرة التعلم بل هو نور من عند الله يقذفه في قلب من يحب فينفسح فيشاهد الغيب و ينشرح فيحتمل البلاء قيل هل لذلك من علامة يا رسول الله قال صلي الله عليه و آله التجافي عن دار الغرور و الانابة الي دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلوله و از سؤال آن راهب از حضرت امام محمد باقر عليه‌السلام يكي آن بود كه در بهشت ميخورند و مي‌آشامند و غايط نميكنند مثال آن در انسان چيست آن حضرت فرمود كه جنين است در شكم مادر ميخورد و مي‌آشامد و غايط نميكند.

بهشت را هشت باب است و آن در انسان قواي هشتگانه است كه طاعت ميكنند عقل و نفس و جسم و حواس خمسه و دوزخ  را هفت باب است و آن قواي هفتگانه است كه معصيت ميكند غير از عقل كه آن حضرت معصيت

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 571 *»

نكند و نفس با جسم معصيت نيز نمايند چنانكه طاعت ميكنند و دوزخ در انسان افكار و تصورات باطله و توهمات كاسده كه هريك را چون بنظر تأمل در آن نظاره كنند اشد است از عذاب جحيم بلكه عذاب جحيم ثمره همين تصورات است كما لايخفي بلاد اسلام در انسان قواي عقليه است كه مشتري طاعات و خيرات ميباشند و بلاد كفر در انسان قواي نفسانيه است كه مشتري شرور و سيئات و معاصي ميباشند عليين عقل است و سجين نفس اماره است و عقل سلطان بلاد اسلام و نفس سلطان بلاد كفر گاهي سلطان بلاد اسلام استيلا يابد و قواي نفسانيه تابع كند و گاهي سلطان كفر استيلا يابد تصرف در مملكت سلطان اسلام نمايد و سلطان اسلام روي بهزيمت آورد پس تمام بلاد بلاد كفر گردد و آن در اشخاصي است كه عقل را مهمل واگذاشته اطاعت نفس را بر خود واجب و لازم دانسته‌اند چنانكه فرنگي بر بلاد اسلام تسلط يافته كفر علانيه اشتهار يابد و اعلي عليين عالم محبت و وجه و آية است در انسان و جهت او است من ربه و اسفل السافلين ماهيت است و جهت شيء است من نفسه و بحر عذب فرات وجود است و آن است بحر صاد و شجره مزن در انسان عقل شرعي او است نه عقل اول كه تميز مطلق است و آن ارض جسد انسان است و آن قطرات كه از آن شجره فروميچكد در انسان عبارت از تعلقات و جهات عقل است بآلات جسدانيه بافاضه آن انوار كه مهيج و سبب فعل گردد و آن مؤمن كه از آن متولد شود آن عمل صالح است كه انسان او را بامر عقل و اعانت حق تعالي و تسديد ملك بعمل مي‌آورد پس روح تكويني در او دميده شود پس زنده گردد و بجهت آن شخص عبادت كند ابد الآبدين و ثمرات آن عمل آنا فآنا عايد او خواهد گرديد قال تعالي مثل كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اكلها كل حين باذن ربها و بحر مالح اجاج در انسان ماهيت است و شجره زقوم در انسان نفس اماره است و بخاري كه از آن شجره متصاعد شود التفات نفس است بجسد كه ارض است پس كافري كه از آن متولد شود عمل سيئه باشد بامر نفس و خذلان و طرد حق پس

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 572 *»

روح تكويني در او دميده شود و زنده گردد و بجهت آن شخص معصيت كند و ثمراتش ابد الآبدين و دهر الداهرين باو عايد ميشود قال تعالي و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار اگر خواهي اين معني را بمشاهده و عيان احساس كني نظر كن بتأمل دقيق چون بيني كه زيد در روز جمعه در نزد زوال در مسجد جامع نماز ميكند بعد از اين حال هروقت كه زيد را در آن مكان و در آن زمان بخاطر آوري بيني كه نماز ميكند و انقطاعي برايش از آن عمل نميباشد اگر دهر الداهرين عمر كني آن مكان و زمان را بخاطر آوري بيني كه زيد نماز ميكند اما هرگاه بيني كه معصيت ميكند آن وقت و آن حال را هروقت كه بخاطر بياوري او را در آن معصيت مشاهده ميكني ابد الآبدين پس مادامي كه بعمل صالح آن را قطع نكني هميشه لازم خواهد بود و پيوسته ثمره آن بتو خواهد رسيد ابد الآبدين اين است سر تاييد عذاب چه هر آني ثمره عملش جديد و تازه باو ميرسد و هر آني عذاب او زياد گردد تأمل كن در اين معني كه اين از مخزون علمي است كه هر فكري بآن نرسد و بظاهر عبارت نظر را قاصر نكن كه تو را از معرفت اصل حقيقت قاصر كند:

در نيابد اين سخن را هيچ وهم ظاهري

گر ابونصرستي و گر بوعلي سيناستي

چنانكه در عالم اقاليم سبعه است مثال آن در انسان دو چشم و دو گوش و دو سوراخ بيني و دهن است و بيني را متعدد گرفته‌ايم براي اين است كه براي هر يك از اين دو سوراخ حكمي است غير از حكم ديگري اين است كه ميگويند سوراخ راست بيني مظهر شمس است و سوراخ چپ مظهر قمر و شمس و قمر را در انسان دو سوراخ بيني مثال زده‌اند چنانكه در عالم متولدات جمادات نباتات و حيوانات و انسان ميباشند همچنين در انسان جماد مرتبه نطفه است و نبات مرتبه علقه و مضغه و عظام و اكتساء لحم است و حيوان مرتبه ثم انشأناه خلقا آخر كه اول ولوج روح حيواني در او باشد و انسان حد بلوغ و تكليف و

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 573 *»

رشد كه مرتبه ظهور عقل باشد چنانكه در عالم اسبوع ميباشد در انسان شنبه مثال عقل است و يكشنبه مثال روح و دوشنبه مثال نفس و سه‌شنبه مثال طبيعت و چهارشنبه مثال ماده و پنجشنبه مثال صورت و جمعه مثال جسم كه محل اجتماع همه آن مراتب باشد يا بگو شنبه نطفه و يكشنبه علقه دوشنبه مضغه سه شنبه عظام چهارشنبه اكتساء لحم پنجشنبه انشأناه خلقا آخر جمعه اول ظهور عقل حد بلوغ و رشد چنانكه در عالم فصول اربعه ميباشد مثل ربيع و صيف و خريف و شتا همچنين در انسان اول چهارده سالگي تا سي سالگي فصل ربيع است كه اول شكفته شدن گلهاي معاني و صور شخص ميباشد و محل نما و كمال او است و چون از آن تجاوز كرد و حرارت شدت و شباب بهيجان درآمد آن فصل صيف است يعني تابستان و چون از آن تجاوز كرد و از آن شدت ميل بتهوين و از آن حركت ميل بسكون و آن اشتعال روي بانطفا آورد فصل خريف باشد و چون كهولت او را ادراك كند قوا و جوارح روي بتحليل آورند آن فصل شتا باشد پس عمرش بانتها رسد از اول عمرش تا آخر آن يك سال باشد بعدد ايامش چنانكه دانستي دوران فصول اربعه تمام شود چنانكه معلوم شد چنانكه در عالم جهات سته ميباشد همچنين در انسان و آن مشخصات سته است از زمان و مكان و كم و كيف و جهت و رتبه چنانكه در عالم مذكر و مؤنث باشد همچنين در انسان مذكر وجود است و مؤنث ماهيت است و انسان ولد اين دو و آثار و افعال انسان اولاد اولاد و بر اين قياس و همچنين عقل مرد است و نفس زن است و اشاره باين است قول حق تعالي و لاتنكحوا المشركات حتي يؤمن و اين خطاب براي عقول است كه نكاح مكنيد مشركات را كه نفوس اماره بسوء باشد تا اينكه ايمان بياورند يعني نفس اماره بسوء را صديق خود قرار نده كه هرچه او گويد دوستش بداري بلكه او را مخالفت كن تا اينكه ايمان بياورد يعني مطمئن بشود الحاصل بر اين قياس جميع موجودات آفاقيه مثال آن در انسان موجود است پس چون انسان خود را شناخت جميع اشيا را عالم ميشود و معرفة الله براي او حاصل ميشود و هيچ امري بر او پوشيده نمي‌ماند بلكه آن را

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 574 *»

بطوري ميفهمد كه بتشكيك مشككي هرگز زايل نشود اين است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام ميفرمايد چنانكه مذكور شد:

دواؤك فيك و ماتشعر

و داؤك منك و ماتبصر

يعني دواي درد جهل تو در تو است و همه پيش تو است و تو نميفهمي يعني خود را بشناس كه كل وجود از غيب و شهاده و بسيط و مركب و مجرد و مادي و عالي و داني و لطيف و كثيف و شريف و وضيع و قوي و ضعيف و ظالم و عادل و صالح و طالح و كافر و مؤمن و اجنه و ملائكه و عقل و جهل و عليين و سجين و سموات سبع و ارضين سبع و عرش و كرسي و لوح و قلم و مقام قاب قوسين و مقام او ادني و معرفت و انكار و يقين و شك و علم و جهل و ملائكه مقربين و انبياء مرسلين و مؤمنين ممتحنين و احوال عالم از قبيل قيوميت عالي مر سافل را و احاطه عالي بسافل و قوام سافل بعالي بقيامات اربعه قيام صدوري و قيام تحققي و قيام ظهوري و قيام عروضي و كيفيت ارتباط عوالم با هم و كيفيت التقاء عالم غيب و شهاده و كيفيت صدور كثرات از واحد من جميع الجهات و كيفيت خلق و ايجاد و آجال و ارزاق و كيفيت بدا و وقوع محو و اثبات و معرفت اركان اربعه شيء از مشية و اراده و قدر و قضا و كيفيت تركب اشيا و معني كل ممكن روح (زوج ظ) تركيبي و كيفيت معرفة الله تعالي بمعرفت تامه حقيقيه و معرفت صفات افعال و معرفت صفات محدثه و صفات قديمه و صفاته ذاتيه و صفات فعليه و صفات كماليه و صفات نقص و معرفت علم و جهل و معرفت علم بعلم و جهل بعلم و جهل بجهل و علم بجهل و امثال اين از امور بطور مشاهده و عيان خواهد فهميد كه ابدا بتشكيك مشكك زايل نميشود هرگاه خواسته باشم جميع اين مراتب را با كمال تفصيل در اين اوراق بنويسم ممكن نباشد لهذا ببعضي از آن بر سبيل تمثال اكتفا كردم بلكه معرفت اين امور بكسب و تعليم و تعلم حاصل نميشود چه آن قواعد كليه نيست كه جزئيات را از ان استنباط توان نمود بلكه هريك از اين بحري است كه ساحلي برايش نباشد هركس را بحسب مرتبه خود كه در آن بحر غواصي ممكن شد

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 575 *»

حيرت او را افزود از اين جهت است كه رسول الله صلي الله عليه و آله پيوسته ميفرمودند اللهم زدني فيك تحيرا چون دانستي شرذمه قليلي را از معرفت انسانيت پس بدانكه جميع موجودات بر همين نهج و همين هيئت ميباشند بجهت آنچه مذكور شد كه جملگي مأخوذ از هيئت انسانيت ميباشند و مختصر همين لوحند لكن متفاوت ميباشند در اعوجاج و استقامت هيئات پس همه اين مراتب در همه مراتب موجود ميباشند و هر جملگي در هر جملگي فهم قاصر ما نرسد و اين علم انبيا و اوصياي ايشان ميباشد بلي اگر خواسته باشيم بعضي از احوال موجودات در كل موجودات بر سبيل اغلبيت بحول و قوه الهي توانيم بيان كرد بلكه كل احوال و مراتب را بر سبيل اغلبيت در بعضي از موجودات توانيم بيان كرد چنانكه در سراج و آفتاب بعضي از آن را در ساير رسايل خود بيان كرده‌ام و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و اين معني اختصاص بذوات و وجودات كونيه ندارد بلكه صفات و وجودات وصفيه و عرضيه اين مراتب در ايشان جريان دارد در كل است آنچه در بعض است و اين در كلام خالق ظاهر است در عين خفا يعني اهل باطن از اهل حق بعض از آن را ادراك ميكنند و در عبارات مخلوق و صفات الفاظ ايشان كه اثري از مظاهر ظهور خالق خودشان ميباشند نيز ميباشد و بر سبيل تمثال اين چند فقره را از عبارات قدوة العارفين استادنا الاعظم و مولانا الاكرم الاقدم در شرح خود بر زيارت جامعه كبيره ذكر ميكنم هرچند جميع فقرات بهمين طريق ميباشند لكن اين بعضي از آن است كه عقل قاصر ادراك ميكند تا بداني كه بجهت ائمه طاهرين عليهم السلام شيعياني ميباشند كه مخزن اسرار و مهبط انوار ايشان بحسب مقدار خودشان ميباشند و آن فقرات اين است:

و انت علي غسل ليكون ظاهرك طاهرا و علي توبة عما لايوافق التوحيد و الامتثال بمقتضي النبوة و الولاية من المعاصي و الغفلات الظاهرة و الباطنة و الكبيرة و الصغيرة اهـ .

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 576 *»

و فقير در شرح همين فقرات نوشتم: و لله در الشارح حيث جمع في هذا الكلام الموجز المختصر جميع ما في الوجود و اسراره و كل ما يجب للموجودات في الشريعة و الطريقة و الحقيقة و ما يستحب في الثلاثة و ما يكره و يحرم فيها و العجب انه في كل من كلماته جميع ما كان في الكل بل في البعض ما كان في الكل بل في كل من اجزاء كلامه ما كان في الكل ان لاحظت الكل في البعض فالبعض اجمال و بيان و ان لاحظت الكل في الكل فالكل كلام تام بحيث ليس بينهما ارتباط و الالتيام و ان لاحظت الاول مع الآخر يتم المقصود و ان لاحظت المتوسطين في الاول يظهر لك كل موجود و ان لاحظتها في الثاني ينكشف لك كل مفقود و ان . . .

(در نسخه تا همين‌جا موجود بود)

-[1] قسمتي از اول اين رساله از تنها نسخه موجود افتاده است