03-20 جواهر الحکم المجلد الثالث ـ رسالة در معناي حديث كنت كنزا مخفيا ـ مقابله

رسالة در معنای حدیث شریف کنت کنزا مخفیا

 

من مصنفات السید الاجل الامجد المرحوم الحاج

سید کاظم بن السید قاسم الحسینی اعلی الله مقامه

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 531 *»

بسم الله الرحمن الرحيم

مخزن (مخزون خ‌ل) وجوب وجود را بحكم الطريق مسدود و الطلب مردود بابي نيست و سائل از آنحضرت را بجز خموشي بمدلول ليس في محال القول حجة و لا في المسألة عنه جواب و لا في معناه لله تعظيم جوابي ني، مفتاح امكان و امكاني بر اغلاقش افزايد و بسوي مفتاح وجوب و وجوبي كسي از سلاك و طلاب راه نيابد، پيوسته آن دربند در بند و هميشه طالب مهجور زار و مستمند،

عاشق بمكان در طلب جانان است

معشوقه برون ز حيز امكان است

نايد بمكان آن نرود اين ز مكان

اين است كه عشق درد[1] بي درمان است

فتق و رتق را در اين مرحله راهي نيست و نفي و اثبات را در اين مرتبه پناهي نه، بلكه نفي و اثبات در اين بزم هم آغوش و اثبات از ساغر نفي از دست ساقي ازل سراسيمه و مدهوش، وجود و عدم در اين مجلس بر يك بساط تكيه‌زن و ايس و ليس در اين گلشن بر يك غصن متوطن،

در هويت نيست نه نفي و نه اثبات و نه سلب

زانكه از اينها همه آن بي‌گمان بالاستي

و ابواب مخزن وجود و جود را بحكم عطاء غير مجذوذ و ليس لمحبتي غاية و لا نهاية انسدادي نيست و فيض فياض مطلق را شائبه انقطاعي ني، بي انقطاعي عود دليل بي‌پاياني بدو است زيرا كه عود باشاره كما بدءكم تعودون عين بدو است فما ليس له اول ليس له آخر و ما لم‌يلحقه العدم لم‌يسبقه العدم و هو

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 532 *»

سبحانه وراء ما لايتناهي بما لايتناهي ابواب كرم هميشه مفتوح و روح و روان عالم از نشأه صهباي جود جواد و هبه وهاب پرفتوح كنت كنزا مخفيا (مخفيا فاحببت ان‌اعرف خ‌ل) اول مقام ظهور است نخست مرتبه (و نخست رتبه خ‌ل) سطوع و تشعشع آن نور است زيرا كه نير اعظم فاعل كه موصوف كنز مخفي است و موضوع آن محمول است در تحت افق كنت مستتر و ناپديد، اين طرفه كه كنت در آن عامل و صاحب تأثير، همانا كه اين استتار استتار نور در منير است و براي همين محلي بحليه ضمير است و اين ضمير همان مثالي است كه انا بآن تعبير شود و هو از آن محكي گردد و استتارش در غيب كنت كه نخست منزل ظهور است علة اختفاي اوست از اين است (اين سبب خ‌ل) نداي كنت كنزا مخفيا لانه الاسم المكنون المخزون الذي استقر في ظله فلايخرج منه الي غيره و هو مقام الباطن و الباطن من حيث هو باطن و ظهور (ظهور اين ضمير خ‌ل) در اطوار دلالة از كلمه تامه كنت و كن عين مجتبي (محبتي خ‌ل) است در فاحببت ان‌اعرف و معرفت ظهور اين دلالت است در دلهاي شنوندگان ندا و صدا و از آن سر فخلقت الخلق لكي اعرف پديدار شود،

اين سخن در رمز دانايان پيشين گفته‌اند

پي برد بر رمزها هركس كه او داناستي

پس در اين وادي چمنها است و در هر چمني انجمنها است و در هر انجمني بزمي است و در هر بزمي مطربي است و با هر مطربي شاهدي و با هر شاهدي جامي كه مالامال شراب محبت و لبريز باده مودت كه قطره از آن چون بكام سوختگان نايره هجران رسد چنان از خود شوند كه هرگز بخود نيايند و چنان و بمثابه از خويش وارهند كه هيچ‌گاه رهائي از آن رهاي (رهائي خ‌ل) طلب نكند،

و لكل رأيت منهم مقاما

شرحه في الكلام مما يطول

نخست مقام كنت شاهد اين مقام (مقال خ‌ل) از مكمن (گنج خ‌ل) خفا بعرصه ظهور نيامده و از آن باده جز خود بخود از خود بيخود نگشته و تلك هي

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 533 *»

الكينونة في قوله تعالي خطابا لآدم روحك من روحي و طبيعتك خلاف كينونتي.

دوم مقام ضمير مستتر كه كنز مخفي است و آن سرمست صهباي فاعليت و تكيه زن بساط عليت و مصدر موارد احديت.

سيوم مقام احببت و تصدير آن بفا براي سريست منمنم و رمزي است معما و الاشارة اليه في قوله تعالي كمثل حبة انبتت سبع سنابل في كل سنبلة مائة حبة،

برمز ما نرسد عاقل ار چه دانا شد

بآسمان نپرد جعفر ار چه طيار است

و آن مقام خموشي است و خانه فراموشي و وادي بيهوشي لكن باز مقام محبت است  و رتبه مودت و لازم ذاتش كثرت است قال الصادق عليه‌السلم المحبة حجاب بين المحب و المحبوب چون حجاب بردارد مقام محبوب پديدار آيد چون از آنجا بالا رود مقام محب آشكارا شود چون از آنجا بالا رود نه محب (نه محب است خ‌ل) نه محبوب نه طالب نه مطلوب،

قد ضلت[2] النقطة في الدائرة

و لم‌تزل في ذاتها حائرة

اين سخن را درنيابد هيچ وهم ظاهري

گر ابونصريستي[3] گر بوعلي سيناستي

چهارم مقام خلقت اعلاي آن مقام هويت اسفلش رتبه الوهيت و جامع بين المقامين و ملتقي البحرين و البرزخ بين العالمين و احديت مجمع شئون متكاثره و رتبه اعيان ثابته در نشأه ظهورات خلقيه آن اعيان از صهباي مينا و احديت (ميناي واحديت خ‌ل) سرمست و در نزد ظهور جمال احديت دل از

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 534 *»

دست داده محو آن جمال و از خود بيحال از ايشان جز اسمي باقي نه و همان اسم و رسم ذورق وصولشان از بحر احديت بساحل واحديت گشته از خزانه‌دار مخازن غيبيه ديباي اخضر مخلع و تاج مكلل بزمرد و زبرجد بر سر.

پنجم مقام لكي اعرف و از آن ينبوع حضرت احديت در گلستان وجود مقيد جداول مقامات واحديت از تعلقاتش بقيود حدود ماهيت ظاهر و آن منشأ سرسبزي چمن رحمانيت بسقي رحمن و استعداد ارض قابليت از استمداد (استمداد اسم خ‌ل) باعث و باسط گشته و از آن گلهاي گوناگون و گياههاي از حد حصر بيرون پديد آمده و روح القدس اول من ذاق الباكورة في تلك الجنان المسماة بالصاقورة پس گلها از گلبن ابتداع شكفته و زلف سنبل از هبوب نسيم صبا از ديار محبوب آشفته و قامت سبز از شدة ميل بسوي مبدء و توجه بجانب دوست بلند شده و تذرو قدس كه ورقاء مغرب بر سر سدرة المنتهي آشيانه نموده و از آن نغماتي ظاهر ميشود بسي مطرب و حالاتي مشاهده ميكرد بغايت معجب و اين خمسه كف حكيم و دست قادر عليم است و هاء از اين مستنطق لاجرم ظاهرش با باطنش مطابق و اولش با آخرش موافق و ذلك سر التوحيد كما قال النبي صلي الله عليه و آله التوحيد ظاهره في باطنه و باطنه في ظاهره پس حافظ نفس خويش و داراي هستي خود در كل مراتب تربيع و تكعيب گشته تدلج بين يدي المدلج من خلقك چون در چهار خانه اكوار ظهورش مكرر شد سر كاف از آن پديدار شد چون به نفس خويش نظر كرد و سر در پيش افكند منشأ تجلي حرف يا شد و آن الف راكد چون در وادي پنجگانه قدم گذاشت نون سر از جيب خفا برآورد خرامان خرامان در عرصه ظهور پديدار آمده حامل لواء كاف در نون ظاهر (حامل لواي كاف پس كاف در نون ظاهر شد خ‌ل) و از آنجمله كلمه كن از غيب باطن در عالم شهود لواء ظهور افراخت و الف حدت (وحدت خ‌ل) بسان قطب در وسط جاي گرفت و از آن كان بطور ظهور مسطور (متطور خ‌ل) چون متكلم خاست (خواست خ‌ل) مثال خويش در غيب الغيوب مخفي و مستور دارد تا

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 535 *»

طالب و متكاسل و باكي و متباكي از يكديگر امتياز يابند لاجرم الف از (الف دار خ‌ل) عالم ظهور در پرده خفا مخفي داشته تاء مرفوعه كه دليل فاعليت ضمير است نايب منابش كرده پس گفت (پس كنت خ‌ل) از آن متعين و خفا در كمال ظهور متبين پس از اين حالت تعبير به كنت كنزا مخفيا فرمود و اين مجموع در تعين اول پيدا و از اول حرفش هويدا پس كنت كنزا مخفيا يكي از مرتبه وجود خلقي است كه جامع سر كونين و محل بي‌كاري ميكرد و مي‌آمد (ميگردد آمد خ‌ل) و السلام (و السلام علي من اتبع الهدي، تمت في ظهر يوم الجمعة تاسع شهر رجب المرجب سنة 1257 خ‌ل).

-[1] (درد عشق خ‌ل).

 

[2] (طاشت خ).

[3] (گر ابونصرستي و خ‌ل).