03-18 جواهر الحکم المجلد الثالث ـ رسالة در جواب سائلي از چهار سؤال ـ مقابله

رسالة در جواب سائلی از چهار سؤال

 

من مصنفات السید الاجل الامجد المرحوم الحاج

سید کاظم بن السید قاسم الحسینی اعلی الله مقامه

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 443 *»

بسم الله الرحمن الرحيم

عرض ميشود: در خصوص حديث شريف مشهور چه ميفرمائيد كه كميل بن زياد عليه الرحمة از حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام پرسيد كه ما الحقيقة حضرت چندين جواب فرمودند و او نفهميد باز پرسيد حضرت بعد فرمود كه چراغ را برداد صبح طالع شد اول بفرمايند كه حديث مزبور صحت دارد يا نه و ثاني آنكه بر فرض صحت حديث حقيقة چيست و مراد كميل از حقيقت چه بود اگر چنانچه حقيقت اشياء بود چرا جواب شافي نفرمودند آنحضرت و اگر مراد حقيقت ذات جناب باري تعالي بود پس چرا جواب بطريق ملايمت از حضرت چه بود و اين سؤال چه سؤالي بود نشنيده بود از آنحضرت كه فرموده بودند ذات اقدس الهي مدرك نگردد و سؤال از ذات واجب تعالي حرام است و تكلم در ذات جايز نيست حقيقت مسئله را در كمال تفصيل بيان بفرمائيد تا حقيقت امر منكشف و ظاهر گردد و لاحول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و من الله الالهام و الصواب.

جواب– اما لفظ حديث ورد ان عليا عليه‌السلام اردف كميل بن زياد النخعي يوما علي ناقة (ناقته ظ) التي ركب فقال كميل بن زياد ما الحقيقة قال (ع) مالك و الحقيقة فقال اولست بصاحب سرك قال (ع) بلي لكن يرشح عليك ما يطفح مني فقال كميل أومثلك يخيب سائلا قال (ع) كشف سبحات الجلال من غير اشارة فقال كميل زدني بيانا قال (ع) محو الموهوم و صحو المعلوم فقال زدني بيانا قال (ع) هتك الستر لغلبة السر فقال زدني بيانا قال (ع) جذب الاحدية لصفة التوحيد فقال زدني بيانا قال (ع) نور اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد آثاره فقال زدني بيانا فقال اطفئ السراج فقد طلع الصبح و اين حديث معروف و مشهور و در كتب ثقات و معتبرين مسطور و مذكور است و طرح اين حديث شريف اما بجهة عدم اطلاع بر

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 444 *»

معاني و اسرار مودعه در آن علي نهج المطابقة بطريقتهم عليهم‌السلام مي‌باشد و جمعي چون عبدالرزاق كاشي و صاحب جامع الاسرار اين حديث را بمعاني باطله تأويل كرده‌اند و بطريق مذهب وحدت وجود كفر و باطل آن را بيان كرده‌اند و جمعي ديگر از علما تابع ايشان شده‌اند تصديق ايشان در اين نموده‌اند و مراد از حقيقت ذات واجب تعالي را دانسته‌اند پس ضلوا و اضلوا كثيرا و فقير حقير بمقتضي آثار اهل بيت رسالت صلوات الله عليهم ان‌شاء الله بيان اين حديث شريف چنانكه از آثار و اخبار ائمه اطهار عليهم‌السلام استنباط و استفاده نموده در اين مقام گوش‌زد خواص و عوام مي‌نمايم تا هركس كه ديده بصيرتش بنور ايمان روشن شده باشد در فهم اينگونه احاديث احتياج بمتابعت اعدا و ملاحظه كتب ايشان نداشته باشد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.

بدان وفقك الله كه ذات واجب سبحانه و تعالي بهيچ‌وجه معروف نگردد و او است مجهول مطلق و غيب مطلق و غيب الغيوب و غيب المكنون و ازل الآزال و الغيب المسكوت عنه و ذات بحت و مجهول النعت و ذات الساذج و ذات بلااعتبار و منقطع الاشارات و منقطع الوجداني و غيب الهوية و بطن كل باطن و ذكر مخفي و نوراني پس خلق از معرفت آن ذات احديت مأيوس و طريق ادراك آن باي وجه كان مسدود نه بطريق كشف قدم در اين ميدان توان گذاشت و نه به كميت تعقل و تصور در اين مرحله تكاپو توان نمود كما قال اميرالمؤمنين (ع) في خطبته اليتيمية ان قلت (مم هو ظ) فقل باين الاشياء كلها فهو هو و ان قلت فهو هو فالهاء و الواو كلامه صفة استدلال لا صفة تكشف له ان قلت له حد فالحد لغيره و ان قلت الهواء نسبته فالهواء من صنعه رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك و انتهي المخلوق الي نفسه و الجأه الطلب الي شكله و هجم له الفحص الي العجز و البيان علي الفقد و الجهد علي اليأس و البلاغ علي القطع و السبيل مسدود و الطلب مردود دليله آياته و وجوده اثباته.

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 445 *»

پس بهيچ وجه از وجوه و بهيچ نحو از انحاء از تصور و تعقل و بطريق كشف معرفت ذات واجب ممكن نباشد چرا كه ميانه مدرك و مدرك مناسبت شرط باشد و كشف عالي را بالذات عند السافل محال و الا لازم آيد كه سافل منعدم و باطل باشد و اين است معني قول امام صلوات الله عليه ان لله سبعين الف حجاب لو كشف واحد منها لاحترقت (لاحرقت ظ) سبحات وجهه ما انتهي اليه بصره من الخلق الحاصل اين مسئله بسرحد ضرورت رسيده و در وضوح و ظهور كه متفق عليه كل است و كلام در اين مقام صورت ندارد چرا كه كل در اين مسئله در تصور قصور شريك‌اند اما در تصديق اختلاف دارند آيا نديده كلمات جماعتي را كه باينكه اقرار دارند كه ذات واجب سبحانه تعالي مدرك نشود تكلم مي‌كنند در صفات ذاتيه‌اش چون علم و قدرت بالاتفاق با اينكه صفات ذاتيه‌اش عين صفات (“عين ذات” صحيح نيست؟)است فذرهم و مايفترون پس چون دانستي كه معرفت ذات واجب ممتنع مي‌باشد پس خواهي دانست كه ما مكلف بمعرفت حقيقت ذات نمي‌باشيم و الا لازم ميآيد تكليف مالايطاق پس مكلف مي‌باشيم بمعرفت ظهور آن ذات مقدس در مظاهر و آثار چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام در خطبه متقدمه فرمودند كه: رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك و انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله الي ان‌قال: دليله آياته و وجوده اثباته و چون دانستي اين را پس بدان كه موجودات در معرفت ظهور حق مختلف مي‌باشند و كليات آن بچهار مرتبه مجتمع مي‌شود.

مرتبه اول مرتبه عوام از اهل ظاهر است و آن معرفت حق است چنانكه انبيا خبر داده‌اند و در كتب سماويه مذكور است و عقل بمعرفت آن ادراك مي‌كند كه بجهة حق تعالي وجودي مي‌باشد كامل و منزه از صفات نقصان و بعضي آن صفات را مي‌دانند مثل علم و قدرت و حيوة و سمع و بصر و امثال آن و لكن معرفت ايشان در صفات اوهن از بيوت عنكبوت است و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون و ايشان بادني شبهه مضطرب ميشوند

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 446 *»

و متزلزل ميگردند و باين سبب حرام است القاي شكوك و شبهه بر ايشان و ايشان را بشبهه انداختن كه دين ايشان فاسد گردد و مشرك شوند پس وبال شرك ايشان برقبه آن شخص مي‌باشد و توحيد اين جماعت را توحيد عبادت در اصطلاح تسميه كرده‌اند.

و مرتبه دويم مرتبه خواص از اهل ظاهر است و آن معرفت حق است بنظر در آثار و مصنوعات و اختلافات و تصورات هيآت و اطوار و استدلال بوجود صانع و صفات ثبوتية و سلبية بآثار و مصنوعات نمودن البته مقام ايشان در معرفت اقوي و اشد باشد از جماعت اول و ايشان در معرفت باشند و ليكن از معلول پس بعلت برند و از مصنوع استدلال بوجود صانع مي‌نمايند چنانكه حق تعالي باين گونه استدلال در قرآن بجهة اين مراتب بسيار نموده چنانكه فرموده كه افلاينظرون الي الابل كيف خلقت و الي السماء كيف رفعت و الي الجبال كيف نصبت و امثالها من الآيات و قول حضرت امام حسين عليه‌السلام در دعاي يوم عرفه اشاره باين مقام است و اهل اين مقام چنانكه فرموده الهي امرتني بالرجوع الي الآثار فارجعني اليها بكسوة الانوار و هداية الاستبصار حتي ارجع اليك منها كما دخلت اليك منها مصون السر عن النظر اليها و مرفوع الهمة عند الاعتماد عليها انك علي كل شيء قدير و مرتبه اين طبقه اعلي‌تر از مرتبه طبقه اولي مي‌باشد و توحيد ايشان باصطلاح توحيد ذات باشد.

و مرتبه سيم مرتبه معرفت باطن باشد و اين معرفت حق سبحانه و تعالي است بمظاهر تجلياتش و تجلي حق است بقلبش بحدي كه غير حق جملگي در نظرش باطل باشد و همه ماسوي الله را شيء مضمحل و بي‌اعتبار دانند و هيچ چيز را منشأ اثر جز حق نداند و حق را اظهر از جميع موجودات بداند و از حق استدلال بخلق كند و از صانع پي بمصنوع برد چنانكه حضرت صادق عليه‌السلام در اين مقام فرموده ان الله اجل ان‌يعرف بخلقه بل الخلق يعرفون به بلكه اين طبقه در نزد ظهور حق ظهوري نبينند چنانكه سيد الشهداء و

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 447 *»

الصديقين صلوات الله عليه مي‌فرمايد در دعاي عرفه ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك و متي بعدت حتي يكون الآثار هي التي توصلني اليك عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا و خسرت صفقة عبد لم‌تجعل له من حبك نصيبا الدعاء، و در اين مقام است آنچه حضرت علي بن الحسين عليهما السلام در دعاي حريق مي‌فرمايد: و ان كل معبود مما دون عرشك الي قرار ارضيك السابعة السفلي باطل مضمحل ماخلا وجهك الكريم فانه اعز و اجل و اكرم من ان‌تصف الواصفون كنه جلاله او تهتدي القلوب الي كنه عظمته الدعاء، و در اين مقام است كه حضرت ميفرمايد ما رأيت شيئا الا و رأيت الله قبله او معه و از اين كلام كسي توهم نكند كه مذهب ما وحدت وجود است باين معني كه ذات واجب چون بحر است و موجودات چون امواج كه آن كفر است و زندقه بلكه اين كه گفتيم باين معني است كه وجود مستقل نيست مگر وجود واجب سبحانه و تعالي و باقي موجودات وجود ايشان بالعرض و بالتبع بلكه در حقيقت لاشيئ محض چنانچه هرگاه سؤال كنند كه در خانه چيست جواب مي‌گوئي كه سراج و نمي‌گوئي كه سراج و اشعه با اينكه اشعه وجود ايشان غير وجود سراج است و البته اثري از آثار سراج مي‌باشد و اثر غير مؤثر است و از كلام ما چنين توهم نكني كه ذات واجب بمنزله سراج است كه آن غلط است بلكه سراج مثال براي فعل حق بلكه ظهور فعل است نه ذات فعل كما لايخفي بلكه مراد آن است كه چون شخص تأمل كند و نظر نمايد در خود و امثال خود همه را فقير و ناچيز و مضطر دانسته و همه را محتاج بخالق خود شناخته پس غني بالذات و مستقل في الحقيقة نباشد مگر ذات واجب سبحانه و تعالي و همه موجودات را چون نسبت باو دهند بمنزله عدم و لاشيء باشند چون نور سراج پيش نور آفتاب و حقير فقير در مثنوي خود اين معني را باين طريق بيان كرده:

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 448 *»

مستقل نبود مگر ذات خدا

جمله موجودات را نبود بقا

ني كه موجودي نباشد در جهان

يك وجودي باشد اند جسم و جان

بلكه موجودات من غير الثبات

با تكثر هست از ذات و صفات

جمله كثرت نزد وحدت مضمحل

اين چنين توحيد كن اي مرده دل

الحاصل در اين مقام خلق مشهود گردد و ليكن باضمحلال و توحيد اهل اين مرتبه را توحيد شهودي گويند و در اين مقام است آنچه فقير در مثنوي گفته‌ام:

وهم باشد وهم و كثرت بينيت

ديده بگشا ديده حق بينيت

تا به بيني جمله را نور خداست

پس نظر كردن بغير او خطاست

چشم را از علم اخباري بپوش

در عياني جان من قدري بكوش

تا كه توحيد شهودي حاصلت

آيد و از جملگي بربايدت

نور حق را در دلت بيني ظهور

كرده باشد هم‌چو موسي كوه طور

الي ابيات.

و مرتبه چهارم كه معرفت خاص الخاص و خصيصين و اهل باطن باطن است و ظهور حق ايشان را چنان مستولي شده كه خود را بالكلية فراموش كرده‌اند: چو او هست حقا كه من نيستم، چون خود را فراموش كردند جميع

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 449 *»

اشيا را فراموش كردند حتي فراموشي را فراموش كردند و قطع نظر را قطع نظر كرده‌اند اشاره نكردن را اشاره نكرده‌اند و بالكليه جبال انيت را مندك و مضمحل نموده‌اند كه از ايشان اسمي و رسمي باقي نمانده در وجدانشان غير از ظهور حق چيزي مشاهده نكنند و اين است عالم محبت كه اهل باطل از آن بعشق تعبير كنند و اين است نهايت مرتبه و آخرين درجه كه از اين بالاتر مقامي بجهة ايشان متصور نشود و اين است منتهي معرفت او بحق در مقامات رسم كه فوق اين مرتبه مرتبه در معرفت بجهة او ممكن نباشد و اين است فناي في الله و بقاي بالله نعوذ بالله كه كسي در اين مقام توهم كند كه عالم وحدت پيش آمده چون ازاله امكان نمود همان شيء واجب شد بلكه حق آن است كه چون تجلي اعظم كه آن ظهور حق است براي خلق چون ظاهر شد آنكس را جذب كرده از خود برد بحيثيتي كه براي آن شخص ظهور و وجود در نزد ملاحظه آن نماند نه آنكه وجودش عين وجود حق باشد بلكه ظهور حادث حق است چنانكه بر اولوا  الافئدة مخفي نباشد و اين مرتبه را مرتبه توحيد حقيقي گويند و ان‌شاء الله تعالي در حديث لنا مع الله حالات اين مطلب بتفصيل تام بيان خواهد شد و لاحول و لاقوة الا بالله العلي العظيم.

پس مقام توحيد حقيقي اقصي مقامات عارفين و اعلي درجات موحدين است كه هيچ مقامي براي سالك عالي‌تر از اين مقام نباشد پس دست هركس بدامن جلالش نرسد و كبوتر تيزپر عقل هرچند سعي كند در هواي وسيع الفضاي او نپرد و هر جنگجو در اين رزمگه قدم نتواند گذاشت و هر چابك‌سواري كميت عزم در اين ميدان نتواند جهانيد و چون كميل مكرر از آن بزرگوار در مطاوي كلامش فهميده بود كه براي معرفت مقامي است كه بالاتر از آن مقام نباشد و مرتبه‌ايست كه برتر از آن براي سالك ميسر نشود چون كميل از اهل آن مرتبه و شخص آن مقام نبود كه خود هيئت و كيفيت اين نوع معرفت را از رموزات آنحضرت استنباط نمايد لهذا آن را سر دانسته چنانكه در واقع و نفس الامر مي‌باشد در مقام خلوت و آن وقتي بود كه آن

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 450 *»

بزرگوار او را رديف ناقه خود فرموده بود پس از آنحضرت سؤال كرد كه ما الحقيقة يعني چه چيز است آن حقيقت معرفت كه از گلستان كلمات شما رايحه بمشام جان من ميرسد و از عندليب شاخسار اشارات و تلويحات شما نغمه از نغمات جان‌سوز بگوش هوش من ميشنيده چه حقيقت باشد كه بحقيقت آن حقيقت تخم حقيقت من افشانده و چه طريقت باشد كه شجره مجاز در ارض قالبم نشانده چون كميل از اهل اين مقام و طير اين در و بام نبود لهذا آنحضرت فرمود.

ما لك و الحقيقة يعني تو را چه با حقيقت و تو را چه كار با سؤال از اين طريقت چه سر بازي تو هنوز در مجمره گداز در گدازي و با قمريان مجازي نغمه پردازي هنوز نقد معرفت در بازار مجاز در رواج و صبح يقينيت بنسمات مجازيان در ازدواج دم دركش و قدم از اين مرحله پس كش كه اين مقامي است بس عالي و مكاني است بس متعالي كبوتر فهمت كي در اين هوا طيران تواند كرد و كميت ادراكت چگونه در اين ميدان تكاپو كردن شايد اين از اسراري است كه هركس او را متحمل نتوان شد و از رموزي است كه هركس بحقيقت آن نتواند رسيد چون كميل خود را از صاحبان سر آن حضرت ميدانست و خويشتن را از خواصان اين بحر محيط مي‌پنداشت انكار حضرت را چون شنيد و منع آنجناب را چون ديد در مقام تحير عرض كرد.

أولست صاحب سرك يعني آيا من صاحب سر تو نيستم و وعاء علم تو نيستم كه پيوسته در اين ميدان قدم ميزدم و گل مراد از گلشن اين حقايق مي‌چيدم و هميشه سينه من محل اسرار و قلبم مهبط انوار تو بود و در بحار اسرار غواص من بودم و از صدفهاي اشارات و تلويحات درهاي غلطان من استخراج مي‌كردم چه باعث شد كه از اين منصبم عزل نمودي و چه واقع شد كه از در مرا با صدهزار خواري راندي آخر نه من ديرينه چاكر توأم و كمينه غلام تو چون اين ادعا امري بود بس عظيم و خطبي بس جسيم و بجهة قصور و جهل نه بطريق تقصير و انكار لهذا آن حضرت صلوات الله عليه خواست كه او

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 451 *»

را بر حقيقت امر آگاه كند و بر خطا و جهلش مطلع گرداند ليكن نه بطريق انكار كه بيكبارگي از خود مأيوس شود پس باب علم كه سؤال از آن بزرگوار است بر وي مسدود گردد لهذا آنحضرت فرمود.

بلي و لكن يرشح عليك ما يطفح مني يعني بلي چنين است كه ميگوئي لكن تو متحمل اسراري ميشوي كه غير از تو از ابناء زمان تو اصحاب جهل و عناد نمي‌توانند متحمل شوند نه اينكه جميع آن حقايق و اسراري كه در قلبم مخزون است تواني متحمل شد بلكه از بحر اسرار نصيب تو رشحي است و از گلشن حقايق بهره تو رايحه چگونه غواصي كني در بحري كه ساحلي ندارد و چون در گلشني قدم تواني گذاشت كه توانائي استشمام روايح آن نداري ترسم كه هلاك گردي و از فيض مناسب مقامت محروم شوي پس سكوت براي تو اولي و صحت بحالت انسب چون كميل از اشارات آنحضرت دانسته بود كه براي هر سؤالي جوابي و بجهة هر تشنه آبي و براي هر دردي دوائي و براي هر بيماري طبيبي است و براي هر حقيقتي صورتي و براي هر باطني ظاهري است پس عرض كرد.

أومثلك يخيب سائلا آيا مانند تو كاملي سائل را محروم كند و با وجود عطاء ذاتي تو چگونه دست رد بر سينه حاجتمندان ميگذاري هرچند مطلب سر است و من اهل آن نيم ليكن مانند تو كاملي تواند بيان فرمايد بطوري كه امثال من او را بفهمد و ادراك كند پس آنحضرت خواست كه بيان كند و او را بر آن تنبيه كند و لكن بعبارات مختلفه مستفاديه در كون و بروز تا آنكه امر چنانكه در واقع عظيم است بنظر كميل سهل و حقير نيايد پس بجهة عظمت شأن و نبالت مكان اين مقام فرمود كه.

كشف سبحات الجلال من غير اشارة و اين فقره اولي از آن فقرات يعني حقيقت معرفت حق‌تعالي و اتصال بتجلي اعظم كه عبارت از ظهورات حق است براي شخص در اين مرتبه يعني وصف حق خود را براي خلقش بوصف حالي و حادث رسمي كه او را هيچ مدخليت در ذات قديم واجب سبحانه و

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 452 *»

تعالي نمي‌باشد و ‌آن منتهي معرفت شخص است برايش و آن مختلف ميشود باختلاف مراتب تجليات پس تجلي حق در حقيقت محمديه صلي الله عليه و آله اولا و بالذات باشد در مقام خلق نه در مقام ذات پس بواسطه آن حقيقت مقدسه تجلي كند براي ملئكه عالين كه سجده بجهة آدم علي نبينا و آله و عليه السلام نكردند و براي اين حق سبحانه و تعالي فرمود چون ابليس سجده نكرد كه استكبرت ام كنت من العالين يعني آيا استكبار امر نمودي يا از جمله ملئكه عالين بودي كه سجده براي ايشان روا نبود پس تجلي نمود بواسطه ملئكه عالين بجهة ملئكه كروبيين پس تجلي كرد بواسطه كروبيين بجهة انبيا و مرسلين پس تجلي كرد بواسطه انبياء بجهة انسان پس تجلي كرد بواسطه انسان براي بهائم و حشرات الارض پس تجلي كرد بواسطه حشرات براي نباتات پس تجلي كرد بواسطه نباتات براي جمادات پس اين ظهور در هر شيء مي‌باشد و هرچيزي برايش اين تجلي ثابت است و لكن اعظم تجليات حق است براي آن شيء مثلا براي انسان تجلياتي است بحسب مقاماتش تجلي عقلاني است و تجلي نفساني است و تجلي روحاني است و تجلي مثالي است و تجلي جسمي است و اعظم تجليات بآن تجلي صرف و تجلي قبل از تحديد آن بحد عقلي و بحد نفسي و بحد روحي و بحد مثالي و بحد جسمي و امثال اين مراتب و آن تجلي امري است حادث و ليكن مطلق قبل از تقييدش بقيودات عقليه مقيده چون عقل و روح و نفس و امثال اينها باز اوضح از اين مثالي ذكر كنم كه اين مقام لغزش اقدام است و كفر و ايمان از اينجا جدا ميشود مؤمنين ممتحنين مي‌گويند كه اين تجلي اعظم يعني تجلي صرف قبل از تقييدش بقيدي و تحديدش بحدي و تعينش بتعيني خلقي است از مخلوقات حق و اثري از آثار فعلش كه او را حق‌تعالي جهة تعريف و تعرف خود قرار داده كه چون او را شناخته‌اند خدا را شناخته‌اند و آن است مقامات و علامات كه حضرت صاحب الزمان صلوات الله عليه و آله در دعاي هرروزه ماه رجب ميفرمايد فجعلتهم معادن لكلماتك و اركانا لتوحيدك و آياتك و مقاماتك التي لاتعطيل لها

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 453 *»

 في كل مكان يعرفك بها من عرفك لافرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك فتقها و رتقها بيدك بدؤها منك و عودها (اليك ظ) پس گوئيم كه حق‌تعالي خلق كرد حقيقة بسيطي متعينه بالذات را و او را جهة معرفت خود گردانيده پس او را حقيقت همه اشيا كرد در هر مرتبه بحسب آن مرتبه و چون جهة معرفت او است و هيئت توحيد او است پس او را تجلي در اصطلاح نام كرديم و جلال و معلوم و توحيد و نور و صبح طالع در اين حديث شريف تعبير فرموده پس آن امري است حادث و جهة معرفت قديم من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني چون حق را شناختي بهمان نهج كه آن حقيقت بر امر آن دلالت مي‌كند پس معرفت حق‌تعالي بمناسب مقامات براي تو حاصل شود و شناختن آن مقامات تو را ممكن نباشد مگر بكشف جميع سبحات و حجب مانعه از حدود و هيئات و اوضاع و تعينات يعني هرچيزي را كه قلب ادراك مي‌كند و خيال متوجه آن ميشود و نفس بآن ميل مي‌كند يعني ملاحظه نمايد نكته جميع هيولات عقل و روح و نفس و مدركات و ادراكات ايشان را چرا كه عقل در حيني كه متوجه است بسوي اين قيودات غافل از مبدء خود و نور تجلي حق است و سبحات عبارت از حجب است و كشف سبحات عبارت از خرق حجب است و حجب هشت است:

اول حجاب اعراض و الوان از حمرت و صفرت و تعلقات شهوانيه و نفسانيه و نسب و شئون و اضافات و حركات و افعال و اعراض و مطالب و هيولات جسدانيه مثل ميل بصورت حسنه و محبت بايشان و اين حجابي است غليظ و با كثافت و لون آن اسود است در نهايت مرتبه كالليل الدامس.

دويم حجاب اجسام است و آن اجسام بسيطه و مركبه وقتيه و عنصريه و ارضيه و حيوانيه و نباتيه و جماديه و لون آن حجاب سياه است ليكن سوادش كمتر از حجاب اول است و وقت آن حجاب زمان است و مكان آن بعد مجرد است.

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 454 *»

سيم حجاب مثال است و آن مقادير و هيآت و صوري است كه محسوس ميشود در رؤيا و مشاهده ميشود در مرايا و طرف اعلايش متعلق بدهر است و طرف اسفلش منغمس بزمان است پس بذاتها فوق محدد جهات است و بالتبعية در جوف آن و عاتب در آن و كامن در آن مثل كمون الماس در حجر و لون اين حجاب سبزي است بسيار تيره و مايل بسواد و اين حجاب لطيف‌تر از حجاب اول و دويم باشد.

چهارم حجاب هيولا يعني ماده و عالم جوهر هبا و وقت آن دهر و مكان آن نور و در عالم تجرد سائر و آن اكوار و دوائر و لون آن كمد است و آن الطف از حجاب ثالث كه الطف حجب باقيش بود مي‌باشد.

پنجم حجاب طبيعة است و آن مركب نفس و مدفن صور روحيه است و مقبر باهل آن عالم و چون ايشان را اجل در رسد در آنجا دفن گرداند قال عليه‌السلام ثم رجعهم الي الطين و لون آن سرخ است مثل ياقوت و وقت آن دهر است و مكان آن نور.

ششم حجاب نفس است و در تمام نقش (نفس خ‌ل) است و آن صور مراتب عقليه و تميز مقامات الهاميه و وقت آن دهر است و مكان آن نور است و او از عالم سرور است و رنگش زمردي يعني سبز در كمال شفافيت كه ناظر در آن نظر كردن نتواند.

هفتم حجاب روح است و آن مساوي صور برزخيه است و اول تميز و تشخص و انوار و آن را رقايق در اصطلاح عرفا اطلاق مي‌كنند و لون آن اصفر است در كمال صفرت و وقت آن دهر است و مكانش نور است و غلظت آن از همه حجب كمتر است.

هشتم حجاب عقل است و در آن معاني است متكثره متمايزه بحسب درجات و مراتب معنويه و لون آن بياض است و وقت آن دهر است و مكان آن نور است و در آن كثرت هست ليكن عين وحدت هست كثرت بالقوة وحدت بالفعل چون مداد كه در او صور متمايزه مي‌باشد ليكن غيرظاهر است و معني

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 455 *»

كشف اين حجب ازاله اين مراتب است از نظر و قطع نظر كردن از جميع امور متعلقه بهريك از اين حجب از تشابه و تشارك و تشاكل و تماثل و تجانس و تقارب و تباعد و اجتماع و افتراق و معية و بينونة و لمية و انية و ابانه و تحديد و تميز و نفي و اثبات و ضم و تولد و توليد و معادله و افراد و جمع و كلية و جزئية و امتداد و اوليت و آخريت و تجويز و احتمال و فرض و شك و اعتبار و خط و من و الي و علي و كان و لو و قد و متي و زمان و مكان و انبساط و استداره و دخول و خروج و عزلت و خلوت (حلول خ‌ل) و اتحاد و ممازجه و تقلب و خصوص و عموم و اطلاق و تقييد و اناره و ظلمت و استناره و حركت و سكون و نمو و وفول و شفافيت و كمود و رخاوت و لين و صلابت و تحلل و تخلخل و تكاسف و تقطع و ضرورة و صعوبت و سهولت و خشونت و نعومت و صلابت و التيام و فرجه و فرح و حزن و ضيق و سعه و مرض و صحت و عافيت و تعب و بلا و ضحك و بكا و نوم و يقظه و خلوة و ملا و شدت و رخاء و جوع و ظما و شبع و رواء و خلو و املا و فراغ و شغل و نطق و صمت و تعرض و ايماء و تلويح و اشاره و تلوين و تمرين و معروضه و عارضه و لذة و نفرة و كبر و صغر و ثقل و خفت و تركيب و تأليف و تحويل و انقلاب و انتقال و تغير و تبدل و غلظت و رقت و حدث و كلال و زكاء و بلادت و فهم و حمق و جهل و عقل و تصور و توهم و تخيل و شك و كشف و تفقد و احساس و لمس و شم و ذوق و سمع و بصر و تقدير و تقدر و طول و عرض و عمق و قرب و بعد و شكل و هيكل و وضع و جذب و دفع و هضم و مسك و امثال اينها از هيئات و حدود و هندسات و نصب و نسب و اضافات و احوال و كيفيات ملكوتيه و جبروتيه كه تمامي اين حجب و عوارض و متعلقات و جهات و اعتبارات آن باشند و معني كشف آن قطع نظر كردن از آن است در وجدان نه در وجود پس بآن ظاهر ميشود در وجدانش نور صرف و تجلي محض كه ظهور حق است از براي آنكس نه بذات خدا چرا كه آن ظهور خلق است و آن جهت تعريف و تعرف خود است و هيئت معرفت او است و آن تجلي صرف كه عبارت از حقيقة معرفة حق

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 456 *»

است در اين فقره مراد جلال است و آن را تعبير بجلال كرده‌اند بجهة قهاريت و جبروتيه آن است كه نزد ظهور او در وجدان و كشف جميع ماسواه مضمحل و ناچيز گردند پس آن نور مركب نيست چرا كه تركيب از سبحات است و غير ملاحظه ذات است و جوهر نيست و عرض و مكان ندارد و زمان ندارد و هيئتي برايش نباشد كميتي و كيفيتي و جهتي و وضعي و اضافه برايش نيست چنانكه حق را باين صفات توصيف كني پس فرقي ميانه آن نور و حق نباشد از معرفت و تعريف و توصيف مگر فرقي كه هست اين است كه اين نور عبد است و حادث و واجب حق است و قديم در اين مقام براي توضيح اين مطلب مثالي زنم تا كشف شود بر تو بدانكه نور سراج بالبديهة و الضرورة عين ذات سراج نباشد اگرنه تغيير و تبديل و زياده و نقصان آن در سراج نقصان پديد آمدي و حال آنكه هركس كه نظر در آفاق و انفس دارد بالبديهة ميداند كه سراج بحال خود است بتغيير اشعه تغيير نيابد اگر كسي اين را انكار كند خود را انكار كند پس سراج بتغيير اشعه متغير نشود پس عين ذاتش نباشد چون عين ذاتش نشد پس اشعه اثر و خلق سراج باشد لكن آنچه از سراج منشعب ميشود نور واحد است پس محدود ميشود بحدود و با اعتبار (باعتبارات خ‌ل) هر حدي اسمي برايش ثابت ميشود پس آنچه مركب باشند از آن نور و از آن هيئت تغيير و تحديدي پس چون آن حدود را از وجدان خود اگر شعور داشته باشند سلب كنند باقي نميماند مگر آن نور صرف و تجلي محض سراج كه آن نور وجداني بسيط منشعب از سراج باشد كه اثر و خلق سراج است پس آن نور بر هيئت معرفت سراج باشد چنانكه سراج حار و مضيء است همچنان آن نور نيز چنين است پس فرقي ميانه آن نور و سراج نمي‌باشد مگر آنكه آن عبد نور و خلق سراج است و تقوي (تقومي خ‌ل) او را جز بسراج نيست و اشعه مكلف بمعرفت سراج نيستند چرا كه سراج باب و وجه نار است و موجد و مؤثر في الحقيقة نار است لكن چون اشعه را معرفت نار محال باشد چرا كه نمونه آن در نار نيست پس راضي شد از ايشان منتهي معرفت ايشان را بمنتهي وصف ايشان

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 457 *»

و الا تكليف بما لايطاق لازم ميآيد و بر اين قياس علي سبيل التقريب حق سبحانه و تعالي ذاتش را بهيچ وجه نمي‌توانيم بشناسيم چرا كه آن ممتنع است پس معرفت ما بجهات متعلقه بخلق متعلق گردند نه بذات حقيقي خدا كه.

ندارد ممكن از واجب نمونه

چگونه داندش آخر چگونه

و اين سبب است كه حق تعالي تنزيه كرده نفس خود را از وصف جميع واصفان چنانچه در كلام مجيد خود فرموده سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمدلله رب العالمين چون تنزه از وصف كل كرد از پيغمبران و من يحذو بحذوهم چراكه ايشان وصف كردند حق را بآنچه خود را براي ايشان وصف نموده بوصف لايق بحال ايشان نه لايق بذات خود را و الا تكليف مالايطاق كه آن قبيح است عقلا لازم مي‌آيد و باين سبب است كه اهل معرفت مي‌گويند در شهد الله انه لا اله الا هو ان وصف الحق للحق بالحق حق و وصف الحق للخلق بالخلق خلق و اين معني بر اولو الابصار مخفي نباشد و بعبارت اخري حق تعالي خود را وصف كرده براي ما بدو طريق از بيان و توصيف وصف حالي و مقالي قال عليه‌السلام يا من دل علي ذاته بذاته و في الحديث اعرفوا الله بالله و بعبارت اخري بگو كه حق تعالي دو نوع از مشعر بجهة فضل و رحمت خود بما كرامت فرموده مشعري براي معرفت خود خاصة و مشعري براي معرفت خلقش چون جهات تعريف خلق بر چند گونه مي‌باشد جهات معنويه و جهات روحيه و جهات نفسيه و جهات خياليه و جهات برزخيه و جهات حسيه شهوديه پس آن مشعر منقسم مي‌شود بسوي عقل و روح و نفس و خيال و حس مشترك و حواس پنج‌گانه ظاهر است چون در حق سبحانه و تعالي تعدد جهات و اختلاف حيثيات از معنوية و صورية از كمية و كيفية از جوهرية و عرضية و جنسية و فصلية و از تجرد و مادية و فلكية و عنصرية از جمادية و معنوية و امثالها من الكثرات نبود پس آن مشعر نيز در طرف وحدت و محض بساطة خود باقي مانده پس شخص حق را بطريق عيان كه از غاية ما يمكن في حقه كه بجهة او بالاتر از او ممكن نباشد مگر بآن مشعر

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 458 *»

و در آن مشعر نيز اختلاف بوجهي نباشد و آن مشعر را استعمال نتوان كرد مگر وقتي كه ساير مشاعر و قوي از كار بايستد آيا نمي‌بيني كه در حال ادراك معاني ادراك صورت نتوان كرد و در حال ادراك صورت ادراك جسم نتواني كرد و همچنين چون خواهي كه حق را شناسي بايد التفات بآن مشاعر را قطع كني بدون التفات و اشارة كه آن نيز از سبحات است و باين سبب فرمود كشف سبحات الجلال من غير اشارة و بعبارت اخري بگو كه حق دو نوع تجلي براي خلق كرد بتجلي اول شناساند خود را بخلقش و بتجلي ثاني خلقش را بعضي را با بعضي و شخص باين دو تجلي موجود است پس تجلي ثاني براي خلق است در معرفت خودشان و تجلي اول براي خلق است در معرفت حق و بتجلي اول نتوان رسيد مگر بقطع نظر از تجلي ثاني و اينهمه تكرار عبارات بجهة آن ميكنم كه اين محال مزال اقدام است در اين مقام هلاك شد هركه هلاك شد و نجات يافت هركه نجات يافت پس هركس كه بگويد كه بعد از ازاله سبحات و كشف اين باب باقي ميماند ذات واجب يعني ذات واجب مشهود ميشود چنانكه ميگويد پس از اين برآي و خود را از ميان بيرون كن و مدرك و مشاهد حق را بين فهو الشاهد و المشهود.

جمال يار كه پيوسته بيقرار خود است

چه در خفا و چه در جلوه بر قرار خود است

هم او است آينه هم شاهد است و هم مشهود

بزير زلف و خط و خال پرده دار خود است

هم او است عاشق و معشوق و طالب و مطلوب

براه خويش نشسته در انتظار خود است

و مثل قول ايشان:

گاه خورشيدي و گه دريا شوي

گاه كوه قاف و گه عنقا شوي

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 459 *»

و امثال اين كلمات و اشعار باطله و اعتقاد اين كفر و زندقه و خروج از دايره شريعت محمدي صلي الله عليه و آله است و هركس بگويد كه بعد از ازاله سبحات و اندكاك جبل انيات وصف و ظهور و تجلي حق كه براي خلقش بخلقش كرده باقي مانده او مشهود گردد و آن صفت استدلال حق باشد بطور كمال كه اكمل از آن براي شخص ميسر نشود و شدت و ضعف آن مختلف شود بشدت و ضعف مراتب وجود چون حادث قابل قوة و ضعف مي‌باشد و زياده و نقصان را احتمال مي‌رود در هرچه آن تجلي بيشتر كه اول مظاهر حق است معرفت كامل‌تر باين سبب است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود ما عرف الله احد الا انا و انت در وقتي كه حصر حقيقي باشد باثبات قولش صلي الله عليه و آله ماعرفناك حق معرفتك چراكه وصف حق خود را براي هركس بحسب مقام و مرتبه او باشد پس هركس كه چنين اعتقاد كند آن اعتقاد و عين توحيد و ايمان باشد كه مطابق و موافق طريقه شرع مصطفويه است پس حق را در اين مقام تحصيل كردن بجهة دقت مأخذ و صعوبت ملك آن كمال صعوبت دارد لايهتدي اليه الا من نور الله قلبه بنور المعرفة و سقاه من حوض الجنة فافهم و فقير حقير همين مطلب را در مثنوي بيان كرده‌ام:

هيچ نسبت خلق را نبود بحق

او حق است او حق است او است حق

او منزه از صفات و ذات ما

او مبرا از همه حالات ما

نيست ممكن هيچ سالك را وصول

در مقام ذات حق غير از جهول

او چه داند حق چه و خلقش چه است

او چه داند خود كه و واجب كه است

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 460 *»

او مجرد كرده خود را از خودي

او رسيده در مقام بيخودي

ليك غافل بود كو خود در كجا است

اين مقام از حق بود يا خلق راست

چون صفات حق شده ظاهر در آن

گفت حق است و براند اين بر زبان

من حقم من حق منم معبود تو

من وجود مطلقم مسجود تو

من همانم كو تو او را عابدي

آن خداوندم كه او را ساجدي

هم منم سلطان و هم خدمت‌گزار

هم منم مشهود هر شهر و ديار

دف منم هم مطرب و ساغر منم

هم شراب و جام و هم دلبر منم

ليلي و مجنون نبوده غير نام

هم منم عاشق منم معشوق نام

الي ان قلت:

بين چسان اين ملحد برگشته بخت

از ديار اهل حق بربسته رخت

او فكنده خويشتن را در ضلال

پس خلاصيش محال آمد محال

بس مريد و تابعش جمعي خران

مي‌شوند و مي‌كنند آنچه توان

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 461 *»

چون دانستي اين مطلب را و غور كردي در آن تو را منزله كبريت احمر باشد چرا كه حق را از باطل و صحيح را از فاسد امتياز داده و اكثر و اوضح از اين ممكن نباشد و ماتوفيقي الا بالله العلي العظيم و اين مقام در اصطلاح عرفا مقام فؤاد و نورالله و علم بحت و عالم لانهاية و محل اتحاد وصف و واصف و ظهور و مظهر و محب و محبت و عالم وحدت و مقام فنا و عالم بقا و در اصطلاح اهل بيت اطهار سلام الله عليهم نور الله و علم و جلال و معلوم و سر واحديت و نور مشرق از صبح ازل و صبح طالع و صفة الله و آية الله و مقامات و علامات و آيات و امثال اين از عبارات هرگاه خواسته باشم ذكر مأخذ اين عبارات و اصطلاحات را كنم طول مي‌كشد خيرالكلام ما قل و دل پس چون دانستي معني كشف سبحات الجلال من غير اشارة كه فقره اولي از آن فقرات است پس ساير فقرات ديگر همه بهمين مضمون و همين مراد مي‌باشد پس از آن فقرات باقي نماند مگر بيان ظاهر الفاظ پس ميگويم و لا حول و لا قوة الا بالله كه چون كميل لوح حقيقتش از اين صور عاري در مقام جبروت ماند پس اراده بيان كرده فقال زدني بيانا يا اميرالمؤمنين پس آن حضرت فرمود.

محو الموهوم و صحو المعلوم يعني حقيقة عبارت است از محو كردن موهومات كه جهات و اعتبارات خلقيه باشد از آنچه تا حقيقة صحو شود يعني آشكار گردد براي تو و معلوم شود آن تجلي اعظم براي تو در حق تو در وصف حق كه بجهة تو باشد باز حقيقت مسئله او را معلوم نشد چرا كه چيزي كه خود بآن نرسيده باشد و سابق از آن سخن نشنيده باشد در اول مرتبه برايش غريب و بجهة عدم استيناس آن بآن امر عجيب مشاهده مي‌كند فقال زدني بيانا قال عليه‌السلام.

هتك الستر لغلبة السر يعني حقيقت معرفت الهي عبارت است از هتك استار و دريدن حجب مانعه از ملاحظه حق هرچه در او غيريت لحوظ است حتي محبت كه آن حجاب است ميانه محب و محبوب قال الصادق عليه‌السلام المحبة حجاب بين المحب و المحبوب و آن همان حجب است كه مذكور شد

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 462 *»

بجهة غلبه ظهور سر مقنع بالسر كه آن فؤاد و آن مشعري است كه بآن حق را شناسند كه در كمال شرافت و بساطت مي‌باشد و آن محجوب است بحجب هشتگانه معروفه چون سراج كه در وسط گذاري و هفت پرده دور آن كشي چون آن پرده‌ها را برداشتي آن سراج كه ظهور حق است براي تو ظاهر شود چون نور آفتاب ظاهر شود نور سراج مضمحل و مستهلك گردد نه اينكه عدم شود و ذكر تفاصيل مراتب ستر و كيفيت هتك آن در اينجا مناسب نمي‌دانم لكن بآنچه سابق مذكور شد حقيقة امر را توانند فهميد و چون كميل از اهل حقيقت نبود پس حقيقت امر بآن منكشف نشد فقال زدني بيانا قال عليه‌السلام.

جذب الاحدية لصفة التوحيد مراد باحديت همان نور است و مراد بصفة توحيد سبحات جلال است چراكه في الحقيقة جميع اين امورات آثار و مظاهر تنزلات همان نور مي‌باشد و آخر آن شيء صفة آنست و مراد بجذب كشيدن آن شيء است بجناب خود و او را غافل از ماسوي خود نمودن است فقال زدني بيانا قال عليه‌السلام.

نور اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد آثاره مراد از نور حقيقة است و مراد از صبح ازل مشيت است كه اول ظهور شمس ازل است كه ذات واجب تعالي است و مراد بهياكل توحيد هيآت تنزلات آن نور است كه ظاهر بر هيئت باطن است و صورت بر مثال حقيقت است و مراد بآثار افعال و اعمال و حركات و سكنات شخص است و براهين هريك از اين مطالب در محل خود مذكور است و خلاصه معنيش آن است كه حقيقة نوري است كه مشرق و ظاهر يعني حادث شده از مشية الله تعالي كه لايح و ظاهر مي‌شود بر صفة هيكل توحيد كه هيئت انسانيت باشد آثار و افعال آن نور چراكه او است امر الله كه قوام همه موجودات باو است و او ذات است و ساير مراتب انسانيت همه صفات است باين سبب اسناد و نسبت افعال بآن شده فافهم و لاتكن من الغافلين، فقال زدني بيانا قال عليه‌السلام:

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 463 *»

اطفئ السراج فقد طلع الصبح يعني در نزد ظهور صبح مشيت از افق حقيقت چراغهاي قوي و مشاعر و ادراكات را كه بآن در ظلمات جسد استضائه مي‌نموده خواموش كن يعني التفات بمدركات عقلي و نفسي و خيالي و وهمي و برزخي و حسي مكن خورشيد را نجسته كي باين چراغها حقيقت بر تو منكشف شود و در اين فقرات اجمال تفصيل مي‌باشد و بيان آن مؤدي بتطويل است و بهمين ختم كنيم پس از اين بيان خواهي فهميد كه مراد آن بود كه حضرت (ع) در اول از بيان ابا فرمودند تا كميل بمرتبه خودش عالم گرداند بلكه او را قابليت فهم اين معارف و مطالب نيست و بعد بيان فرمودند براي اهلش رب حامل فقه الي من هو افقه منه و كميل نيز از ظاهر آن چيزي فهميد هرچند بحقيقة نرسيده باشد يا در اخير برو ظاهر شده باشد و الله اعلم، تمت بالخير و العافية.

سؤال– زحمت كشيده لطف فرموده حديث لو علم ابوذر ما في قلب سلمان لقتله را بيان فرمائيد كه اين حديث معتبر مي‌باشد در نزد علما يا نه چنانچه صحتي داشته باشد توجه فرمائيد.

جواب– اما در اعتبار اين حديث تشكيكي نيست و همه علماء او را تلقي بقبول كرده‌اند و در كتب معتبره مذكور است از آن جمله كافي كليني ثقة الاسلام روايت كرده است كه در بين كتب شيعه از اين كتابي معتبرتر نيست و اصل اين حديث بدين طريق است در روايت شيخ كليني في الكافي احمد بن ادريس عن عمران بن موسي عن هارون بن مسلم عن مسعد بن صدقة عن ابي‌عبدالله عليه‌السلام قال ذكرت يوما تقيته عند علي بن الحسين (ع) فقال و الله لو علم ابوذر ما في قلب سلمان لقتله و لقد آخي رسول الله صلي الله عليه و آله بينهما فما ظنكم بسائر الخلق ان علم العلماء صعب مستصعب لايحتمله الا ملك مقرب و لا نبي مرسل و عبد مؤمن امتحن الله قلبه للايمان و انما صار سلمان من العلماء لانه امرؤ منا اهل البيت (ع) فلذلك نسبته الي العلماء هـ ، و

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 464 *»

روات اين حديث قطع نظر از اينكه در كافي مذكور است ثقة الاسلام از ثقاة مي‌باشد و حديث صحيح مي‌باشد و به اين مضمون احاديث بسيار وارد شده از آن جمله روايت جبرئيل بن احمد ابوعبدالله الارمي و سهل بن زياد عن منحل عن جابر بن يزيد الجعفي عن ابي‌جعفر عليه‌السلام قال دخل ابوذر علي سلمان و هو يطبخ قدرا له فبينهما (قدرا فبينا هما خ‌ل) يتحادثان اذا انكبت القدر علي وجهها علي الارض فلم‌يسقط من مرقها شئ فعجب من ذلك ابوذر عجبا شديدا فاخذ سلمان القدر فوضعها علي حالها الاول علي النار ثانية و اقبلا يتحدثان فبينا هما يتحدثان اذا انكبت القدر علي وجهها فلم‌يسقط من مرقها و لا من ودكها قال فخرج ابوذر و هو مذعور من عند سلمان فبينما هو متفكر اذا لقي اميرالمؤمنين (ع) قال له ابوذر يا اميرالمؤمنين رأيت سلمان صنع كذا و كذا فعجبت من ذاك فقال عليه‌السلام يا اباذر ان سلمان لو حدثك بما يعلم لقلت رحم الله قاتل سلمان يا اباذر سلمان باب الله في الارض من عرفه كان مؤمنا و من انكره كان كافرا و ان سلمان منا اهل البيت هـ ، و از آن جمله حديثي است كه سلمان . . . اميرالمؤمنين (ع) كرده گفت: يا قتيل كوفان لولا قال الناس لسلمان آه واشوقاه رحم الله قاتل سلمان لقلت فيك قولا تشمئز منه النفوس يا محنة ايوب قال اتدري ما محنة ايوب قال لا قال (ع) لما كان عند الانبعاث عند المنطق شك ايوب في ملكي و بكي فقال هذا امر عظيم و خطب جسيم (خطب جليل و امر جسيم ظ) فاوحي الله اليه اتشك في صورة انا اقمته اني ابتليت آدم بالبلاء فوهبته له بالتسليم بامرة اميرالمؤمنين (ع) و انت تقول هذا خطب جسيم و امر عظيم (هذا خطب جليل و امر جسيم ظ) فوالله لاذوقنك (لاذيقنك ظ) الحديث، و شكي در اين نيست كه بجهة اهل كمال و متجاورين از صداع قيل و قال درجات و مراتب است در علم كه اهل نقصان نتوانند آن را ادراك كرد بعضي بجهة عدم قابليت ايشان بجهة انموذج از آن در ايشان و اين عالي است بالنسبة بسافل و بعضي بجهة عدم تصفيه و تزكيه و عدم ازاله اوساخ و كدورات در آن هيئات نمي‌توانند كه ادراك كنند آنچه را كه ارباب تصفيه و اصحاب تزكيه او

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 465 *»

را ادراك مي‌كنند پس خيال مي‌كنند كه آن كفر است و تكفير قائل مي‌نمايند از اين جهة است كه حضرت سيدالشهداء (حضرت سجاد ظ) (ع) مي‌فرمايد در اشعار منسوب بآن بزرگوار:

اني لاكتم من علمي جواهره

كي لايري العلم ذو جهل فيفتتنا

و قد تقدم في هذا ابوحسن

الي الحسين و وصي قبله الحسنا

يا رب جوهر علم لو ابوح به

لقيل لي انت ممن يعبد الوثنا

و لاستحل رجال مسلمون دمي

يرون اقبح ما يأتونه حسنا

و حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام مي‌فرمايد ان هاهنا لعلما جما لو وجدت له حملة و ايضا فرموده اندمجت علي مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشية في الطوي البعيدة و حضرت صادق (ع) مي‌فرمايد كه ما كل ما يعلم يقال و لاكل ما يقال حان وقته و لا كل ما حان وقته حضر اهله و ليكن نه هركس كه ادعا كند كه از اهل سرم تصديقش بايد كرد بلكه اهل سر كساني مي‌باشند از مؤمنين ممتحنين و بعض از صفات آنها آن است كه هرگز ميل بكتب اهل ضلالت و جهالت يعني صوفيه نكنند و استدلال بكلام ايشان ننمايند و از احاديث اهل‌بيت عليهم‌السلام تجاوز نكنند و جميع آنچه عوام الناس بر آن مي‌باشند تصديق كنند و در هر مطلبي چهار دليل داشته باشند يكي دليل عقل دويم دليل از آفاق و انفس كه عبارت از عالم باشد سيم دليل از احاديث اهل‌بيت (ع) چهارم دليل از قرآن باشد چون بر هر مطلبي اين چهار دليل توانستند اقامه كرد و اعتقاد بآنچه كه خلاف شريعت در ظاهر است نكنند و مردم را بوهم نيندازند سر سوزني و از طريقت اهل‌بيت عليهم‌السلام منحرف نشوند چنين اشخاص در نزد ايشان است از اسرار و علوم و معارف كه هرگاه جاهلين امر آن‌را بشنوند كفر دانند و ليكن آنچه آن عارف مي‌گويد مخالفت ندارد و هيچ وجه مگر آنكه جهال نميدانند كيفيت اطباق را لكن مؤمن ممتحن هرگز تفوه نكند بچيزي كه مخالفت ظاهر شريعت باشد و الا مؤمن ممتحن نباشد بان چيزي كه مردم بآن نسبت او را كافر يا مشرك بدانند چنانكه فرموده اتقوا

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 466 *»

 مواضع التهمة بلكه ظاهر حضرت صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد كه هيچيك اشد در عداوت بما نيست از كسي كه اسرار ما را فاش كند و هركس كه اسرار محمد صلي الله عليه و آله را فاش كند ملعون است ملعون است و چنان كسي موفق بجهة تحمل اسرار نخواهد بود تا نگويند جمع از ابطله كه آنچه اينها مي‌گويند از مسئله وحدت وجود و انقطاع عداوت و نفي اختيار از حق بمعني ان‌شاء فعل و ان‌شاء ترك و استجنان اعيان ثابتة در غيب ذات واجب تعالي و اتحاد قابل و مقبول و فاعل و مفعول و امثال اينها از مزخرفات از جمله اسراري است كه مردم متحمل آن نتوانند شد غلط است بلكه اينها از مسائل اصوليه اعتقاديه است كه لازم است اطلاع بر آن بر آن نهجي كه در ظاهر شريعت مكلف شده‌ايم بلكه اشخاصي كه متحمل نتوانند شد و خواهند اظهار كرد بر آنها اسرار نمي‌آموزند كه از جمله شرايط ايمان بطور كمال سكون قلب است و طمأنينه نفس است و عدم التفات بامور دينيه (دنيه ظ) و اينها از لوازم و شرايط مي‌باشند ان فقد الشرط فقد المشروط الله اعلم حيث يجعل رسالته آيا نمي‌بيني از تحمل اصحاب چون سلمان و جابر بن يزيد جعفي رحمهما الله كسي نشنيده چيزي كه مخالفت ظاهر شريعت باشد يا اينكه آنچه كه مي‌گفتند ما از ايشان قبول مي‌كرديم نظر متابعت ايشان و موافقت ايشان با ائمه طاهرين عليهم‌السلام پس قطع داشتيم كه ايشان فهميده‌اند چيزهايي را كه ما نفهميده‌ايم اما آن كسي كه لا الي هؤلاء بلكه مذبذبين بين ذلك باشد چگونه حكم مي‌تواند كرد كه از حمله اسرار است بلكه اكثر علوم خود را مي‌بينم كه از اعداء اخذ مي‌كنند و ايشان را اهل معرفت مي‌دانند آيا نمي‌بيني كه انقطاع عذاب را ابن عربي و استادش غزالي و امثال از ايشان از گمراهان قائل شده‌اند و از علما هركس كه قائل شده بجهة متابعت ايشان بود و قدم مشية و اراده اول كسي كه بآن قائل شده حسن بصري بود لعنة الله عليه پس متكلمين از اشاعره او را تابع شدند پس ابن عربي آن را بلباس غرور ديگر زينت داده تا بعض متشبهين قبول آن كردند و همچنين اقوال ديگر ايشان كه الآن بجهة ضيق مجال

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 467 *»

ترك مي‌نمايم و ان‌شاء الله و تعالي اين مسئله را در بيان تفصيل از صفات مؤمنين ممتحنين بيان خواهم كرد.

سؤال– زحمت كشيده بفرمائيد مسئله طينت را و آنكه حضرت فرموده‌اند كه السعيد سعيد في بطن امه و الشقي شقي في بطن امه بطريق تحقيق ان‌شاء الله و تعالي (رفع ظ) شبهه شود.

جواب– بدان كه از اصول مذهب بلكه از ضروري دين است كه اقرار كنيم كه حق‌تعالي فاعل ظلم و قبح نمي‌باشد بلكه عادل و حكيم متفضل صاحب رحمت واسعه ميانه او و خلقش هيچ نسبت و قرابتي نيست و اتصالي و انفصالي نباشد و او را هيچ حاجتي بخلقش بهيچ وجه من الوجوه نيست و اين مطلب از جمله چيزهائي است كه بسرحد ضرورت و بداهت رسيده احدي از اصحاب عقول آن را منكر نمي‌باشد اما هركسي كه رايحه از خرد بمشامش نرسيده او خارج از ما به النزاع است پس نشايد اعتقاد كرد كه حق تعالي خلق كرد كفار را از طينت سجين پس بجهة ايشان ايمان ممكن نباشد و مؤمنين را خلق كرد از طينت عليين پس بجهة ايشان كفر ممكن نباشد پس ايشان را كلا و جمعا تكليف بايمان كرد و آناني كه براي ايشان ايمان آوردن ممكن نبود ايشان را بعذاب نمودن وعيد نمود و آناني را كه كافر شدن بجهة ايشان ممكن نبود وعده بثواب داد چه خلق از اين دو طبقه بيرون نيستند كما قال الله تعالي هو الذي خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن و بطلان اين نسبت بملك العلام از بديهات اوليه مي‌باشد چونكه احاديث طينت ائمه حديث رضوان الله عليهم چون كليني ثقة الاسلام و صدوق بن بابويه قمي و امثال ايشان در كتب حديث از ائمه عليهم‌السلام روايت كرده‌اند ظاهر لفظ بعضي از آنها مشعر بر آنچه ذكر شده بود و لهذا سبب تشويش و اضطراب علماء گرديده پس در اين باب بچهار قسم شده‌اند.

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 468 *»

طائفه اول اين احاديث را كلا انكار كرده‌اند و گفتند كه اخبار احاديث افاده علم كند نه افاده عمل بالكليه طرح احاديث طينت نموده‌اند بجهة استبعاد ايشان و بجهت عدم معرفت ايشان بادعاي آنكه آن مستلزم جبر است و آن بر حق روا نبود و حديث چون مخالف ظاهر آيات محكمه را بايد طرح نمود.

و طايفه دويم ميل بقواعد و قوانين اهل تصوف نموده‌اند قبحهم الله تعالي كرده احاديث طينت را بآن قواعد تأويل كرده طينت را بقابليت حمل كرده و آن قابليت را غير مجهول دانسته و قديم و گفته‌اند كه براي حق تعالي نيست مگر حمد افاضه وجود كه عين ذات خود است و قابليات نسبت و شئون ذاتيه مي‌باشند فصح انه ما اوجد الا نفس پس احاديث طينت را باين مسئله مجهول محمول داشته پس گمراه شده‌اند بسياري را گمراه كرده‌اند و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.

و طائفه سيم توقف كرده‌اند در آن و انكار آن بجهت استفاضه آن اخبار نكردند و ليكن گفته‌اند كه نفهميده‌ايم و نمي‌فهميم چه احاديث اهل بيت عليهم‌السلام مستصعب است نمي‌فهمد مگر او را دو طائفه ملك مقرب و نبي مرسل و مؤمن ممتحن پس بايد ما تسليم كنم و بر اعتقاد و باعتقاد خود ثابت ميباشيم كه حق‌تعالي جبر نكرده‌ است هيچ مخلوقي را و اين احاديث لامحاله در جبر نيست بلكه باعتباري معنيي است كه ما آن را ادراك نميتوانيم كرد پس توقف و سكوت در آن اولي باشد و بجهت ايشان است طريق سلامت خودشان پس ايشانند صاحب جهل بسيط كه بعجز و قصور و جهل خودشان اعتراف دارند چنانكه طائفه دويم صاحب جهل مركب بوده‌اند كه خودشان نميدانند كه نميدانند قال الشاعر:

اذا انت لاتدري و لا انت بالذي

اطعت الذي تدري[1] هلكت و لاتدري

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 469 *»

طائفه چهارم خودشان را از جميع قواعد غيرمعصوم خالي كرده ميل بهيچ قاعده و قانون ننموده بنظر تأمل و تعقل تشريعي نظر باحاديث ائمه (ع) نموده‌اند پس كلام ايشان را بكلام ايشان فهميده‌اند و احاديث ايشان را باحاديث ايشان ادراك كرده‌اند و سر سوزني مخالفت ايشان ننموده‌اند پس كلمات ايشان را چنانكه مراد ايشان است صلوات الله عليهم ادراك كرده‌اند و جميع مختلفات احاديث متفق كرده‌اند كه هيچ خلافي در آن كلمات مشهود نميشود چگونه اختلاف باشد در آن كلمات ايشان و حال اينكه ايشان نور واحد و طينة واحده‌اند پس در ميان احاديث اختلافي نباشد و آنكه اختلاف ميبيند مثالش عميان فيل است چون دانستي اين مقدمه را پس بدان كه بيان اين احاديث بطريقي كه از اهل‌بيت (ع) رسيده است قطع‌نظر از قواعد مقرره از غير اهل‌بيت (ع) و اهل شريعت نظر باحاديث نموده و حقيقة امر را چنانكه مخالف مذهب اثني عشريه بامر بين الامرين نباشد فهميده‌ايم كه پس ميگوئيم كه حق تعالي بجهة آنچه ثابت شد و مبرهن شد در كتب كلاميه و حكميه مستنبط از قواعد اهل بيت (ع) كه ظلم و قبح بر او روا نباشد و جبر نمودن مستلزم دو امر است يا لازم مي‌آيد قبح يا آنكه بالكلية ثواب و عقاب و وعد و وعيد و ارسال رسل و انزال كتب باطل و معيوب باشد و آن را عاقل تجويز نميكند پس لامحاله بايست كه خلقت خلق بالاختيار باشد و اختيار مستلزم دو جهة است چه مكلف قديم نيست و حادث است و در حادث تا آنكه دو جهة نباشد اختيار در او تحقق نپذيرد بخلاف قديم كه با آنكه تعدد و اختلاف جبليات در او بهيچ وجه من الوجوه نيست و مختار است ان‌شاء فعل و ان‌شاء ترك پس التفات مكن باقوال اقوامي كه سلب اختيار باين معني از حق‌تعالي مي‌نمايند با دلات (با دلالت ظ) صريح آيات و روايات و برهان بر آن چنانكه حضرت امام رضا عليه‌السلام ميفرمايد و صدوق در عيون الرضا ذكر فرموده از آن حضرت (ع) كه حق‌تعالي هيچ پيغمبري را مبعوث نكرده مگر آنكه از او اقرار گرفت كه خداوند عالم مختار است باين معني كه ان‌شاء فعل و ان‌شاء

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 470 *»

ترك چگونه باشد حال جماعتي كه اختيار را باين معني از حق‌تعالي صلب (ظاهرا سلب است) كنند و به اين‌دليل ضعيف كه اوهن از بيت عنكبوت است متمسك شده‌ انكار ضروري نموده و صريح احاديث و آيات را طرح كرده‌اند كه بجهة حق نيست مگر بجهة واحده كمال فان الاختيار في حق الحق تعارضه واحدانية المشية و ليكن نميدانند كه ذات واجب را ادراك كنند و نميتوانند كرد و احكام را نميتوان فهميد و حق واجب بخلاف حق ممكن است كما قال الرضا (ع) كنهه تفريق بينه و بين خلقه و غيوره تحديد لما سواه پس هرچه در امكان است از واجب تعالي سلب بايد كرد و الا تشابه و تماثل و تجانس لازم مي‌آيد و ليس كمثله شيء عجب است كه بآنكه تجويز ميكند بطلان اجتماع نقيضين و اجتماع ضدين در ممكن چه تصور ميتوان كرد وجود سواد با حيثيت وجود بياض و وجود زيد را با حيثيت عدمش چون تصور نتوان كرد ممكن نباشد و مع‌هذا در واجب اثبات ميكنند چنانكه حق‌تعالي ظاهر است در عين خفايش و قريب است در عين بعدش و حاضر است در عين غيبتش و مشهود در عين مقصود بينيش بدون اختلاف و جهة و اعتبار تعدد حيثيت و الا تركيب لازم مي‌آيد بدون مستلزم احتياج و نقص است و همان شخص كه سلب اختيار از حق‌تعالي بمعني ان‌شاء فعل و ان‌شاء ترك نموده است همين مطلب را در كلمات مكنون خود نوشته‌ است و استشهاد بقول حضرت اميرالمؤمنين (ع) نموده كه قرب فنأي و بعد فلايري الدعاء، چون اين را تجويز ميكنند با آنكه نميفهمند آن را بهيچ وجه من الوجوه بلكه معرفتش از وسع طاقت امكان بيرون است و ممكن اجتماع نقيضين را تصور نتواند كرد و بجهت حق‌تعالي ثابت ميكني چنانچه حق است پس چرا اختيارا چون نميفهمي ثابت نميكني اگر گوئي كه بجهة اخبار مخبر صادق است باخبار حق تعالي هرچند آن را ادراك نميكنم گوئيم كه اين نيز از آن قبيل باشد چه اخبار و احاديث در اين باب از آن مسئله بيشتر است بلكه مذهب عوام و خواص شيعه اثناعشري بر آن انعقاد يافته بلي باطن ايشان بايست ظهور كند و مخالفت با اهل

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 471 *»

بيت عليهم‌السلام بايست كه ظاهر شود و مصداق قول حق‌تعالي و يحلفون بالله انهم لمنكم و ما هم منكم و لكنهم قوم يفرقون و قول حضرت صادق عليه‌السلام سيكون اقواما (اقوام ظ) يدعون حبنا و يميلون اليهم الا فمن مال اليهم و اول كلماتهم و انا (فانا ظ) منهم براء بايست معلوم شود و لو شاء الله مافعلوه فذرهم مايفترون هرچند مسئله خارج از ما نحن فيه بود لكن بينه بر آن از جمله لوازم و واجبات بود الحاصل چون دانستي كه اختيار در ممكن مستلزم دو جهة است و هر دو جهة بايست حادث باشند و جايز نيست كه قديم باشند الا تعدد قدما لازم آيد و آن مستلزم تركيب و نقص است پس بدان كه حق‌تعالي از قدرت كامله و رحمت واسعه خود خلق كرد در تحت عرش از اعلي عليين كه آن را در اصطلاح اهل بيت (ع) مسمي بچند اسم نموده‌اند و از آن جمله صاد است كما قال الله تعالي ص و القرآن ذي الذكر و از آن جمله نون است كما قال تعالي ن و القلم و مايسطرون و از آن جمله مزن است كما قال تعالي افرأيتم الماء الذي تشربون ءانتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون و از آن جمله ماء است كما قال تعالي و جعلنا من الماء كل شيء حي و از آن جمله امر است كما قال الله تعالي ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر و آن جمله نور است كما قال عليه‌السلام ان الله خلق المؤمنين من . . .، و امثال اينها از اسامي بر اين از بحر در كلمات اهل عصمت (ص) نظر بآن اختلاف انظار و مقامات و سائلين و اهل كلام بسيار است و در بعضي از رسائل خود رشيديه رجوع نمائيد و خلق كرد در مقابل آن اسفل السافلين بحر پر از ظلمت كه آن سجين است از ماء مالح اجاج پس آن دو بحر را باهم مخلوط كرد چون اختلاط تام بهم رسانيد بحيثي كه در وجود كمال امتزاج همرسانيدند و ليكن در ذات و در فعل و در اقتضاء و در كمال اختلاف و تعاند و از هم ممتاز پس خلق كرد از اين مخلوط ممتزج مكلف را پس اين شيء باعتبار اين دو جهة مختار الميل بسوي احدهما شد اگر خواهند ميل باين جهة خير كند و اگر خواهد ميل باين جهة شر نمايند پس كشف كرد حق‌تعالي براي ايشان از فلك كرسي در عالم ارواح از عالم ارواح

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 472 *»

از افلاك ارواح بايشان نمود صور جميع طاعات را و عبادات را و خيرات را و امتثال امر الهي كردن و منتهي از نهي حق شدن انواع لذات و تنعمات را بايشان نمود پس كشف كرد بايشان از سجين يعني طمطام كه فوق الثري است و تحت جهنم پس نمود بايشان صور جميع معاصي و سيئات و خبائثات را پس خطاب كرد بايشان كه آنچه اول ديديد آن صور طاعات من است پس هركسي كه طاعت من نمود و قبول امر من كرد او را باين تلذذات و تنعمات ميرسانم و اين صور را در ايشان ميپوشانم و ايشان را از جمله خواص و مقربين خود ميگردانم و آنچه را در مرتبه دويم ديديد صور معاصي و سيئات است هركس كه مخالفت و نافرماني من كند او را مخالفت او لازم اين صور ميگردانم و او را در جهنم مخلد مي‌گردانم و ليكن هركس كه خواهد او را بدرجات عاليه قرب رسانم در دنيا بايد بنظر حقارت نظر كرده در آنجا مطمئن خواطر نبايست كه شود و آلام و اسقام آن را متحمل بشود كه عبارت از مشقت تكليف باشد پس مردم را تكليف كرده بعد از آنكه لوازم طاعات و معاصي را بايشان نمود پس مردم پنج قسم شدند بعضي ايمان آوردند قلبا و لسانا پس خلق طينت ايشان را از اعلي عليين يعني مصور كرد ايشان را بصورت انسانيت و حكم كرد بايشان بايمان ايشان و از ايمان عبارت از طينت عليين است كه صورت انسانيه باشد و خطاب كرد بآن جماعت كه للجنة و لاابالي چه ظاهر و باطن ايشان از صور انسانيه خلق شد و جمعي انكار كردند قلبا و لسانا پس خلق كرد طينة ايشان را از سجين يعني مصور كرد ايشان را بصورت شيطانية كه عبارة از صورة بهايم و حشرات الارض و سباع باشد و ذكر تفصيل اسباب اختلاف ايشان موجب تطويل و اطناب ممل و مخل نباشد و جمعي انكار كردند قلبا و اقرار كردند لسانا بر سبيل استهزا و سخريه پس خلق كرد صور ايشان را بصورة انسانيه در ظاهر و در باطن از جنس انكار كنندگان و ايشان اشد از طائفه اول ميباشند چه ايشان منافقينند كه اشد از كفار و ضالينند ان المنافين (المنافقين ظ) في درك اسفل من النار و جمعي انكار كردند در ظاهر

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 473 *»

بجهة طيبت (طبيعت ظ) و باطنا اقرار كردند بر سبيل حقيقت پس مخلوق شد ظاهر ايشان از جنس انكار ايشان و باطن ايشان را از جنس اقرار واقعي حقيقي ايشان و از آن جماعت است سگ اصحاب كهف و يعفور حمار حضرت پيغمبر (ص‌س) و ذوالجناح مركب جناب سيدالشهداء (ع) و امثال ايشان از بهايم و از حضرت صادق (ع) سؤال كردند كه حيوانات در بهشت داخل ميشوند فرمود بلي سگ اصحاب كهف و سگي كه در كربلا بميرد و شك نيست كه در بهشت صورة حيوانات و بهائم نمي‌باشد كما لايخفي علي اولي الابصار و جمعي اقرار كردند ظاهرا و توقف كردند باطنا بجهة عدم معرفت و بصيرت پس مخلوق شد ظاهر ايشان از جنس اقرار ايشان و باطن ايشان مخلوق نشد نه از عليين و نه از سجين پس قبل از اقرار و قبل از تكليف در عالم ذر هيچ حكمي در هيچ چيزي مترتب نبود چنانكه حق تعالي از اين خبر داده در كلام مجيد خود كان الناس امة واحدة فاختلفوا يعني جمله‌گي مردمان قبل از تكليف در اقرار و انكار امة واحده بودند و اختلاف بهيچ وجه متحقق نبود چون مكلف شدند مختلف شدند پس خلق كرد مؤمنين را و قلوب ايشان را و ابدان ايشان را از عليين كه صور ايمان و هيكل توحيد باشد چه اين هيكل مأخوذ از بهشت است بسبب ايمان ايشان و اقرار در عالم ذر است و خلق كرد كفار را و منافقين را از سجين كه عبارت از صورة شيطانيه و هيكل شرك و كفر است چه اين صورت مأخوذ از جهنم است بسبب كفر ايشان و طغيان ايشان بجهة اختيار ايشان چنانكه حق‌تعالي فرمود بل طبع الله عليها بكفرهم فلايؤمنون الا قليلا پس طينت عبارت از صور ايمان و صور كفر باشد و آن صورة كه ارض طيبه و ارض خبيثه كه پرورش ميدهد آن ماده را بهر نهج كه قابل است آيا نمي‌بيني كه بر آن ماده من حيث هي هيچ حكمي غير از نفسش است نيست چنانكه خشبه در مرتبه ذات خود موصوف بحسني و قبيح نگردد اما باعتبار صور انصاف پذيرد پس اگر سرير سازند نيكو باشد و اگر صنم و بت سازند قبيح و مذموم باشد پس سرير كه مجموع خشبه و هيئة باشد سعيد است در بطن صورة كه بطن ام

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 474 *»

است و صنم كه عبارة از مجموع و خشبه و هيئة باشد شقي است در بطن صورة آن كه بطن ام است چه باعتبار خشبه هيچ سعادت و شقاوت بر او مرتب نبود و صورة عبارت از ام است و ماده عبارت از اب است چه قبل همان ماده است وحدهما كه عبارة از نطفه صرف باشد چون در بطن ام انتقال يافت مصور بصورة و محكوم بحكم ذكوريت و انوثيت و امثال اينها از احكام گرديد و همچنين حكم شيء باعتبار ماده و صورة است پس شيء عبارت از ولد است و ماده و صورة او عبارت از اب و ام است پس آن شيء را چون نظر بماده كنيم براي آن حكم از سعادة و شقاوت و امثال آن از احكام نباشد و چون نظر بصورت كنيم احكام براي او جاري شود و دانستي كه صورت انسانيه و حيوانيه تابع اجابت و انكار است پس بگو كه حديث الشقي شقي في بطن امه و السعيد سعيد في بطن امه بر فرض صحت حديث كه سعادت سعيد باعتبار اجابت كه لازم صورة انسانيه است ظاهرا و باطنا و شقاوت شقي باعتبار انكاري كه عبارة از صورة حيوانيه است ميباشد السعيد سعيد في بطن امه و الشقي شقي في بطن امه فيها.

و اما دليل بر اينكه بطن ام عبارة از صورت است از حديث بعد از دليل عقلي قول حضرت صادق (ع) ان الله خلق المؤمنين نورهم (من نوره ظ) و صبغهم في رحمته فالمؤمن اخو المؤمن لابيه و امه ابوه النور و امه الرحمة و اين صورت مختلف شود حسب اختلاف انكار و اقرار پس در حال يا سعيد است يا شقي هو الذي خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن پس در حال سعادت يا شقاوت در بطن ام است چون جمعي در حقيقت اين معني برنخوردند اين حديث بر ايشان مشكل آمد گفتند كه آن از احاديث موضوعه است و اشخاص ديگر او را بعدم مجعولية ماهيات حمل كردند و اشخاص ديگر از آن جبر فهميدند و خيال كردند كه مراد بطن ام همين ام معروف است و لكن آنچه ما بر آن بينه كرديم هرگاه بحقيقة آن برسي معلوم ميشود كه اين حديث شريف هيچ منافات باختيار ندارد چون شخص باختيار خود ارتكاب آن عمل نمايد آن

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 475 *»

صورة لازم آن خواهد شد پس او محكوم بحكم آن صورت باشد و اطلاق ام بصورة بجهة ترتيب آن ماده است بحسب خود از سعادة و شقاوت و اعوجاج و استقامت چنانكه در كلام حضرت صادق (ع) بينه بر آن شده همچو صور مختلفه كه وارد مي‌شود بر خشبه پس آن خشبه در صورت سرير سعيد باشد در بطن ام كه حيثيت اين هيئة باشد و در صورة صنم شقي باشد در بطن ام كه حيثية هيئة باشد و اين هيئة در حقيقت انسانيه ناشي از غلبه احد ميلين و اثنين باشد كه ناشي از ماء عذب فرات و ماء ملح اجاج كه منشأ قابليت و اختلافات مي‌باشد پس هرگاه ماء ملح اجاج بالكليه غلبه كند چنانچه كه بجهة ماء عذب فرات تأثير باقي نماند پس حكم آن عبارت از سجين است كه بر آن مرتب شده است چنانكه حق تعالي مي‌فرمايد بل طبع الله عليها بكفرهم و از اينجاست معني كلمات ائمه عليهم‌السلام در احاديث طينة كه خلق شده طينة اعداء ما از ماء ملح اجاج از اسفل السافلين كه آن سجين باشد و از اينجهة اضمحلال و استهلاك ماء عذب فرات باشد و از اعلي عليين باشد چنانكه شيء مركب از عناصر اربعه است چون يكي از عنصر غلبه كند بحيثي كه براي عناصر ديگر در آن ماده حكمي و اثري باقي نماند و آن شيء مسمي باسم آن عنصر گردد چنانكه نار محسوس و ماء محسوس و ارض محسوس و اين ظاهر و بديهي است و هرگاه ماء عذب فرات غلبه كند بالكلية بجهة ميل اختيار شخص مركب بآن سبب آن دو ماء چنانچه بجهة ماء ملح اجاج اثري و فعل نباشد پس حكم آن كه عبارت از طينة عليين است پس بر آن جاري شود و از اينجا است كلام ائمه عليهم‌السلام كه خلق كردند طينة انبياء عليهم‌السلام را از اعلاء عليين و ماء عذب فرات بجهة استهلاك و اضمحلال ماء ملح اجاج و به اين سبب است كه جناب رسول الله (ص‌ع) فرموده است كه لكل نفس شيطان قيل حتي لك يا رسول الله (ص‌ع) قال نعم و لكنه اسلمه (اسلم ظ) و هرگاه ماء اجاج غلبه كند بجهة ميل شخص بآن صورة و لكن ماء عذاب فرات بالكلية مستهلك و مضمحل نشده باشد بلكه اثري بعضي از اوقات بر سبيل ندرت از او ظاهر شود

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 476 *»

پس آن شخص مخلوط باشد از طينة مخلوطه از مائين ماء عذب فرات و ماء ملح اجاج و لكن آن جهة كه غلبه داشته باشد و حكم طينة سجين غالب باشد و از اينجاست كه در كلام ائمه (ع) وارد است كه شيعيان اعدا مخلوقند از فاضل طينة سجين اسفل السافلين چه كسب نكرده‌اند اين صورت و صفت را مگر از جهة متابعت اعداء كه طائفه اولي مي‌باشند و هرگاه ماء عذب فرات غلبه كند و اثر ماء ملح اجاج باقي باشد و اضمحلال و استهلاك بالكليه برايش نشده باشد پس آن شخص مخلوق است از طينة مخلوطه مائين اما حكم ماء عذب فرات غالب باشد پس صورة آن حكم غالب باشد در آنجا كه وارد شده است در احاديث طينة كه طينت شيعه ما مخلوق شده از فاضل طينة ما انما سموا الشيعة شيعة لانهم خلقوا من فاضل طينتنا و هرگاه مائين متساوي باشد و شخص مايل بهريك علي سبيل التساوي باشد يعني بقدري كه ميل بطرفي كند بهمان قدر ميل بطرف ديگر نمايد پس آن شخص از اهل اعراف است پس اقسام پنج باشد دو قسم اول مخلوق شده از طينة عليين و سجين صرف بدون اختلاط و سه قسم ديگر مخلوق شده‌اند از مركب بين مائين بهمان معني كه بيان شد.

سؤال– لطف فرموده مسئله بدا را بيان نمائيد بطريقي كه تحقيق شده كه لوح محو و اثبات كدام ميباشد و لوح محفوظ كدام و لوح چه معني دارد في الواقعه لوح چيست كه نوشته شده است با آنكه علم را لوح ميگويند.

جواب– و من الله الالهام بدان كه از اعظم اركان مذهب اماميه اثني عشريه اعتقاد به بدا است و باين مسئله منفرد شده‌اند از عامه و مخالفين چه ايشان انكار ميكنند بدا را بزعم آنكه مستلزم تغير است در ذات واجب چه تبدل راي مستلزم تبدل در ذات است و به اين تمسك شده طعن بشيعه ميزنند و اين را از خرافات ايشان ميدانند عجب از آن ملاعين با آنكه قائل و معتقد به نسخ ميباشند و بوجود آن اعتراف دارند و بآن يهود را انكار ميكنند و حجج ايشان را كه دلالت بر عدم نسخ دارد باطل ميكنند و بدا را كه بعينه بهمان معني

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 477 *»

است انكار ميكنند يؤمنون ببعض الكتاب و يكفرون ببعض الكتاب فما جزاء من يفعل ذلك الا خزي في الحيوة الدنيا و يوم القيامة يردون الي اشد العذاب و ما الله بغافل عما يعملون چونكه فقير عادت خود را بر اين قرار داده‌ام كه تفوه نكنم مگر بآنچه اخبار و آثار ائمه اطهار عليه (عليهم ظ) السلام بر آن جاري شده و دلالت ميكند لهذا در اين مقام ذكر ميكنم كلام معجز نظام صدق انجام حضرت امام رضا (ع) كه با سليمان مروزي متكلم خراسان در مجلس مأمون ملعون تكلم فرمود و آن ملعون را كه منكر بدا بود باقرار آورد و همان حديث شريف كه اهل تدبر و تفكر را كفايت ميكند و حقيقت امر بر آن مشخص ميشوند راويت كند صدوق رضي الله عنه كه در علل الشرايع كه حضرت امام رضا صلوات الله و السلام عليه در مجلس مأمون ملعون بعد از آنكه سليمان مروزي انكار بدا نمود و مأمون از آن حضرت (ع) حقيقة اين مسئله را نمود پس آن حضرت (ع) بسليمان گفت كه چرا انكار كردي بدا را و حال آنكه حق تعالي ميفرمايد اولا يذكر الانسان انا خلقناه من قبل و لم‌يك شيئا و باز ميفرمايد هو الذي يبدؤ الخلق ثم يعيده و ديگر جاي ميفرمايد بديع السموات و الارض و ميفرمايد يزيد في الخلق مايشاء و ميفرمايد و مايعمر من معمر و لاينقص من عمره، الا في كتاب مبين فقير گويد كه وجه دلالت اين آيات بر مراد امام عليه‌السلام آن است كه معني بدا اينست كه حق تعالي حكم كند بمقتضاي عملش پس تغير در عملش بهمرسيده سبب نسخ آن حكم شود همچنانكه خلق چنينند كه آن كفر است چه آن مستلزم تغير وحدت و در ذات واجب تعالي و آن مستلزم احتياج است و آن بالضروره باطل است بلكه بدا عبارت است از اظهار حكمي بعد از آنكه مخفي بود بسبب وجود شرايط و اسباب و مقتضيات و قابليات و محو آن حكم ثابت است بعلة ظهور مقتضي آن محو و هر دو علم بجهة حق سبحانه و تعالي بود بدون تغير و اختلاف و تحول و انتقال و زياده و نقصان در ذاتش جل جلاله چه حق تعالي عالم است در اشياء در اماكن خود و در مراتب وجود دفعة واحدة قبل از خلق و بعد از خلق ايشان و اين ظهور و

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 478 *»

خفاء و اظهار و ابراز بجهة تحقق و شرايط و عدم تحقق آن است و آن در خلق است و او را دخلي در ذات قديم جل شأنه نباشد مثلا چون خانه بنا كني بهيئتي و وضعي مخصوص و هركس را بينائي در امور باشد چون در آن خانه نظر كند موافق آن بنا حكم كه اين خانه مثلا ده سال خواهد دوام كرد پس هرگاه قبل از انقضاي مدة آن صاحب خانه او را تعمير نموده منافذ آن خانه را سد كرده و آن را بگچ محكم كند پس چون آن شخص اول را نظر بآن خانه افتد قبل از انقضاي ده سال حكم ميكند كه اين خانه مثلا سي سال ديگر دوام ميكند يا بعكس اتفاق افتد بعكس حكم ميكند پس تغير در علم آن شخص كه خبر ندارد از آنچه صاحب خانه اراده آن دارد واقع ميشود بسبب تعمير خانه و تحقق شرايط داله بر فنا و شرايط داله بر احكام و استقلال و اما آن صاحب خانه هرگاه عالم باشد به تعميرش و عدم تعميرش اصلا تغير در علم او بهم نرسد و آن مثال تقريبي است پس آن خانه مثال خلق است و آن حاكم مثل ملئكه مدبر است كه حافظ وجود انساني مي‌باشد و آن تعمير و عدم آن مثال افعال و اعمال شخص است پس چون طاعات و معاصي و چون شخص تام الخلقه شد بحسب مقتضيات و قوابل استعدادات از زمان و مكان و امثال ايشان پس ملئكه در الواح محو و اثبات ثبت و مندرج ميكنند بملاحظه بينه و خلقت آن شخص كه عمرش در آن وقت فلان مقدار است و همچنين از فسق و اولادش و امثال اينها و هرگاه حق تعالي حافظ افعال و امداد و اعمال وجود و ماهية شخص ميباشد سبب تقويت و اضمحلال كرده پس هرگاه شخص آن افعال و اعمال را مرتكب نشود لازمش ميشود از دوام دنيا پس حكم ميكند ملئكه بعد از وقوع آن مدد و يا خذلان بمناسب آن يا زياد ميكند در لوح آنچه را كه اثبات اول كرده بودند كم مينمايند و هردو طبق علم حق تعالي است و اين است معني بدا كه محو و اثبات لازمه آن است كه مذهب اماميه اثني عشريه است چون اين را دانستي پس تواني آيات مذكوره بمراد امام عليه‌السلام انطباق داد بعد از آنكه آن حضرت (ع) اين آيات داله بر بدا را بجهة آن خواند حيران مانده بخواطر

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 479 *»

گذشته كه شايد اين آيات را معني ديگر باشد و مراد از آنچه آن حضرت (ع) استدلال كرده نباشد و اين توهم را بجهة آن نمود كه مقر بامامت آن حضرت و آباي كرامش سلام الله عليهم نبود و ليكن ايشان را و همگي ايشان را معدن ميدانستند و آنچه از ايشان صادر ميشود الا از روي عناد و جحود و يعرفون نعمت الله ثم ينكرونها پس از آن حضرت (ع) سؤال كرد كه آيا چيزي در اين باب از پدران خود روايت كرده‌اي و در اين مسئله از ايشان چيزي علمي بتو رسيده است تا در صورت تطابق قطع بحقيقة اراده آن حضرت از آن آيات نمايد پس آن حضرت (ع) فرمود كه بلي روايت كردم از حضرت ابي‌عبدالله جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام كه آن حضرت فرمود كه بجهت حق تعالي دو علم است يكي علمي است مكنون مخزون نميداند آن را مگر خود كه بدا از آن علم ناشي ميشود و آن مبدء بدا است و علميست كه تعليم كرده ملئكه و پيغمبران و امامان را از اهل‌بيت حضرت محمد صلي الله عليه و عليهم فقير گويد كه آن علم خاص حق تعالي است علم سبب و مسبب و شرط و مشروط و تحقق آن و عدم تحقق آن در آن واحد چه علم نقطه‌اي است در نزد علم اهل دهر و علم ايشان نقطه است در نزد علم اهل سرمد و علم ايشان و علم ماكان و مايكون و ما هو كائن الي يوم القيمة و مايمكن و يمتنع ان‌يوجد في العين و مايمكن و يوجد في العين و امثالش از امور نقطه است بل اقل در نزد علم واجب سبحانه و هو محيط بها علما و عنت الوجوه للحي القيوم و قد خاب من حمل ظلما و آن منشأ بدو علم كيفوفه و علل اشياء ميباشد و هيچكس را در اين علم راهي نيست و ليكن چون شرايط متحقق شد و مقتضيات موجود گرديد پس احكام محو و اثبات را بر آن جاري كند پس ملئكه و انبياء و ائمه هدي سلام الله عليهم علي حسب تفاوت درجاتهم و مقاماتهم عالم بآن ميشوند و اين است آن علم كه تعليم كرده ملئكه را چنانكه در حديث است پس سليمان بآن نيز اكتفا نكرده از آن حضرت سؤال نمود كه مي‌خواهم اين مطلب را از براي من از كلام استخراج كني كه قلبم بآن راسخ شود پس آن

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 480 *»

حضرت (ع) فرمود كه قوله تعالي فتول عنهم فما انت بملوم پس خواست كه هلاك كند قوم را بجهة تكذيب ايشان پس بدا حاصل شد بجهة حكم و مصالح اكثري از آن كه بر ما مخفي است پس فرمود كه و ذكر فان الذكري تنفع المؤمنين پس ايشان را هلاك نكرد پس سليمان عرض كرد كه فدايت شوم زياد كن بيان را بدرستي كه قلبم ميل بحق نمود و نفسم قريب باطمينان است پس آن حضرت (ع) فرمود كه خبرداد مرا پدرم از پدران خود از حضرت رسول صلي الله عليه و آله كه حق تعالي وحي كرد بسوي پيغمبري از پيغمبران خود كه خبر كن فلان پادشاه را كه در فلان روز قبض روح تو خواهد شد پس آن پيغمبر حسب الامر حق تعالي كيفيت را بآن پادشاه رسانيد چون پادشاه اين خبر را شنيد خود را از تخته سلطنت بزير انداخت و بزبان حال استغاثه مينمود كه خداوندا سلطنت و بزرگواري تراست من و سلاطين عالم در نزد تو و اقتدار تو مضمحل و مستهلكند بار الها عزيزم كردي بفضل خود پس عزت مرا دايم كن و تأخير در اجل من كن تا فرزندم بزرگ شود و قابل سلطنت شود آن وقت چاره جز اجابت دعوة تو كردن نباشد پس آن دعا كه از قلب خالص صادر سبب تربيت اجابت گشته بمدلول ادعوني استجب لكم پس ثمره آنكه تاخير در عمرش باشد در آن مدة مسئوله بر آن مرتب شد پس حق تعالي بآن پيغمبر وحي كرد كه خبر ده بآن پادشاه كه من ده سال در عمرش تأخير انداختم پس آن پيغمبر عليه‌السلام عرض كرد كه بار الها تو ميداني كه من هرگز دروغگو نبودم و خبر نكردم آن پادشاه را مگر باذن تو الآن چگونه بر خلافش خبر دهم بآن حق تعالي ندا درداد كه تو بنده مأموري تو را مدخلية در اين امور نباشد من هرچه كنم كسي علت آن را از من سؤال نكند پس آن حضرت بسليمان گفت كه آيا كفايت ميكند اين مقدار كلام از براي تو بتحقيق كه مشابهت بهم رسانيدي بيهودان در مذهب در اين مسئله سليمان گفت كه پناه ميبرم بخدا از اين اسناد يابن رسول الله (ص‌ع) يهودان چه گفتند آن حضرت (ع) فرمود قالت اليهود يد الله مغلولة و قصد كردند باين قول كه حق

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 481 *»

تعالي از امر فارغ شده است بعد از اين امري احداث نكند پس حق تعالي رد ايشان كرده بقول ايشان غلت ايديهم و لعنوا بما قالوا و بتحقيق كه شنيدم جماعتي را كه سؤال كردند از پدرم موسي بن جعفر (ع) در باب بدا پس آن حضرت (ع) فرمودند كه چگونه انكار ميكنيد بدا را و حال آنكه حق تعالي جماعتي را بتأخير انداخته است حكم ايشان را يا عذاب كند ايشان را يا ببخشايد پس سليمان عرض كرد كه يابن رسول الله (ص‌ع) آيا خبر نميدهي ما را از قول تعالي انا انزلناه في ليلة القدر در چه باب ملئكه نازل ميشوند آن جناب (ع)فرمود كه در شب قدر حق تعالي تقدير ميكند آنچه در آن سال واقع ميشود از حيات و ممات و خير و شر و صحت و سقم و رزق پس هرچه مقدر شده است آن شب پس از جمله محتوماتست كه تغير و تبديل نيابد فقير گويد كه كلام امام (ع) مجمل است چه آن مقام اقتضاي زايد بر اين نميكرد و لكن معرفتش موقوف است بمعرفت آنچه ذكر ميشود تا بصيرت تمام در امر بدا حاصل شود بدان كه حوادث بر چند قسم ميباشند يا موجود شده از امكان باعيان يا نه بر تقدير دوم مشرط بشرطي است يا نه پس اين قسم اول كه موجود شده از محتوماتست كه تغير (تغيير ظ) تغير و تبديل تبدل در او راه ندارد و آن بر دو قسم است يكي مجرد اثبات بر لوح است و آن مستحيل التغير است و يكي اثبات ثابت آن دو لوح است و آن مستحيل التغير نباشد بلكه تغيرش ممكن باشد و لكن دوباره تغير محال باشد بجهة امر خارج كه آن صدق وعد حق است سبحانه تعالي و در باره ديگر محال نباشد بلكه ممكن باشد و از اينجاست كه حضرت امام موسي كاظم (ع) در دعاء ميفرمايد اللهم ان كنت عندك محروما مقترا علي رزقي فامح حرماني و تقتير رزقي و اكتبني عندك مرزوقا موفقا للخيرات و انك قلت تباركت و تعاليت يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب.

و قسم دوم مشروط است منتظر شرط در نزد تحقق آن شرط متحقق گردد مثلا عمر زيد هرگاه زيارت جناب سيدالشهداء (ع) را بكند مثلا بيست

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 482 *»

سال است سي سال ميشود زياد و بيست سال محو ميشود و سي سال ثبت ميشود يا بعكس هرگاه زنا كند پنج سال از عمرش كم ميشود و هكذا يمحو الله ما يشاء و يثبت عنده ام الكتاب و اين قسم را شروط ميگويند.

و قسم سيم هرگاه هيچ مانعي براي امر نباشد از غيب و شهاده و آن از محتوماتي است كه تغير و تبديل در آن راه نيابد مثل قيام قائم عجل الله فرجه و رجعت آل محمد صلي الله عليهم و امثال اينها و هرگاه مانعي در غيب برايش نباشد لكن مانعي در شهاده برايش باشد او محتومه است پس ملخص كلام آن شد كه ام الكتاب كه عبارت از لوح محفوظ است مشتمل است بر سه صفحه.

صفحه اولي مكتوم (مكتوب ظ) است در آن امور محتومه كه محال تغير و تبديل او و از دايره امكان بيرون است يعني متعلق قدرت نباشد يعني تصور تعلق قدرت نتوان كرد مثل شريك باري و اجتماع نقيضين و امثال اينها و اين علم را حق تعالي تعليم جناب محمد و آل طاهرين سلام الله عليهم نموده بدون زياد و نقصان پس ايشان (ص‌ع) هريك از ملئكه مقربين و انبياء مرسلين و مؤمنين ممتحنين را بقدر نصيب ايشان از استعداد و قابليات نصيبي ميدهند كما لايخفي علي اولي الابصار.

و صفحه دوم مكتوب است در آن اموري كه مستحيل التغير و التبديل نيست و آن از چند قسم خالي نيست يا اينكه مكتوب است در آن از اموري مكتومه كه مانعي در غيب و شهادت برايش هيچ نيست و اين تغير و تبديل نيابد و حشر و نشر و بعث و قيام قائم و رجعت آل محمد (ص‌ع) هرچند تغير آن ممكن است البته تغير نيابد لايشاء الله الي ان يجري الاشياء الا باسبابها يا آنكه مكتوبست در آن صفحه از اموري متعلقه وعد و وعيد و ثواب و عقاب يعني اثبات لوازم براي ملزومات به ترتب فرع بر اصل و ثمره بر شجره پس هرگاه از مثوباتست آن نيز تغير نيابد بشرطي كه مانعي برايش نباشد از شهاده كه آن اعمال مخالفه بشخص است نظر بوعد صادق حق تعالي لكن چون تغير آن ممكن است زياد ميشود خضوع و خشوع از مقربين از انبياء و مرسلين و ساير

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 483 *»

مؤمنين و الا انبياء (ع) كه معصوم ميباشد فافهم و هرگاه مكتوب از عقوباتست پس هرگاه بجهة معاندين اهل جحود و انكار مبغضين علي بن ابيطالب (ع) و اولاد طاهرينش سلام الله عليهم باشد آن نيز تغير نيابد كما قال مولانا اميرالمؤمنين (ع) في دعاء كميل لولا ما حكمت به من تعذيب جاحديك و قضيت به من اخلاد معانديك لجعلت النار كلها بردا و سلاما و ماكانت لاحد فيها مقرا و لا مقاما الدعاء، و هرگاه بجهة شيعه مذنب و عاصي باشد آن تغير نيابد (بيابد ظ) و محو شود نه مطلقا بلكه بتفصيل كه ذكرش مناسب اين مقام نيست آنچه مذكور شد اموري چند بود كه مانعي در غيب و شهادت برايش نبود پس جمع آنچه در اين صفحه است حق تعالي بآل محمد (ص‌ع) خبر ميدهد بر سبيل حتم و آنچه خبر دهند واقع شود هرچند عدم وقوع مستحيل نباشد كما لايخفي.

و صفحه سيم مكتوبست در آن صفحه كه دو نوع است از قسم سيم يكي آن اموري است كه مانعي بجهة تحقق آن در غيب نيست اما براي او مانعي است در شهادة مثل تصدق كردن يا دعاء نمودن يا استغفار كردن و امثال اين اعمال پس حق تعالي اين قسم را خبر ميدهد بر انبياء و اولياء بر سبيل حتم و وجوب بلكه شرط ميكند بدا را و لله فيه المشية پس اگر آن مانع تحقق پذيرفت لازمش بر آن ترتب يابد و الا فلا و از اين علم است كه ائمه (ع) گاهي خبر ميدادند و واقع نميشد چنانكه ميفرمايد اذا اخبرناكم بشيء فكان فقولوا صدق الله و رسوله توجروا مرتين و از اين علم است آنچه كه گذشت از اخبار آن پيغمبر بآن پادشاه و اخبار پيغمبر ما صلي الله عليه و آله بموت آن يهودي و نمردنش و از اين علم و آنچه بعد از اين ذكر ميشود بدا واقع ميشود و اين مبدء الواح لوح محو و اثباتست و نوع دوم مكتوبست در آن صفحه از امور مشروطه مطلقا كه آن محتوم نشده است پس از آن حق تعالي خبر نميدهد احدي را مگر بعد از تحقق شرطش و اين است علمي كه خاص حق تعالي است و احدي را از مخلوقين بر آن اطلاع نباشد و خاص واحد فرد است و اين است آنچه حضرت

 

 

«* جواهر الحکم جلد 3 صفحه 484 *»

اميرالمؤمنين عليه الصلوة و السلام در اين حديث ذكر فرموده ان قال بحر ذاخر (زاخر ظ) مواج خالص الله (لله ظ) عزوجل عمقه مابين السماء و الارض و عرضه بين المشرق و المغرب اسود كالليل الدامس كثيرة الحياة و الحيتان آه يعلو مرة و يسفل اخري في قعره شمس تضيء لاينبغي ان‌يطلع عليها الا الواحد الفرد فمن تطلع عليها فقد ضاد الله في ملكه و نازعه في سلطانه و باء بغضبك (بغضب ظ) من الله و مأواه جهنم و بئس المصير و اين علم خاصه خداست جل شانه و اين صفحه را غير از او سبحانه و تعالي كسي ديگر مطلع نباشد اگر خواهد بعض را بخواص اوليائين (اوليائش ظ) خبر ميدهد و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين، 1259.

[1]– (يدري ظ).