02-23 رسائل فارسی جلد دوم – رساله در جواب چند سؤال (معراج،شق‌القمر،ردشمس) ـ مقابله

 

جواب چند سؤال

 

معراج ـ شق القمر ـ رد شمس

 

از مصنفات:

عالم ربانی و حکیم صمدانی

مرحوم آقای حاج محمد باقر شریف طباطبایی

اعلی‌الله مقامه

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 291 *»

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه رب العالمين و الصلوة و السلام علي محمّد و آله الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

و بعد اين چند كلمه‏ايست در جواب بعضي از سؤالات به طور اختصار كه بعضي از مخاديم عظام مرا امر فرمودند كه بنويسم در حالتي كه مشغول بودم به مشقتهاي سفر و ديد و بازديد و تفرق خيال در حل و ارتحال و معلومست كه در چنين حالي كه خيال متوجه ارتحال باشد با تنگي وقت مجال شرح و بسط در جواب نخواهد شد چرا كه بيان چنين مسائل را به طور سزاوار كه مطابق با واقع است مقدمات بسيار ضرور است و كتاب بزرگي در آن بايد نوشت و جوابهاي بسيار از راههاي بسيار مي‏توان داد و لكن از فقرات سؤالات محل اشكال سائل معلوم مي‏شود پس جواب را منحصر در همان محل اشكال مي‏كنم و جوابي مختصر به قدر اقتضاي تنگي وقت عرض مي‏نمايم پس هريك از فقرات سؤال را عنوان مي‏كنم و در ضمن هريك جوابي عرض مي‏نمايم.

سؤال: بيان فرماييد كه معراج جسماني نبي ما9 موافق براهين عقليه چگونه است و حال آنكه به اتفاق قاطبه حكماء و مقتضاي براهين خرق در افلاك روا نيست و عنصر و عنصري را در آنجا راهي نه.

جواب: از فقره سؤال كه فرموده‏اند و حال آنكه به اتفاق قاطبه حكماء و مقتضاي براهين خرق در افلاك روا نيست چنين معلوم مي‏شود كه محل اشكال سائل از مسأله معراج خرق و التيام افلاك است و بس پس از بيان كيفيت معراج به طورهايي كه واقع شد فارغ شديم. پس جواب از همين فقره

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 292 *»

عرض مي‏شود كه آيا خرق و التيام در افلاك رواست يا روا نيست. پس عرض مي‏كنم كه بعضي از حكماء نه قاطبه ايشان چنين گمان كرده‏اند كه خرق و التيام در افلاك جايز نيست به دليلهاي چند كه آنها را برهان عقلي اسم گذارده‏اند و مرا در اين حال مجال نيست كه رجوع به كتابهاي ايشان كنم و همه دليلهاي ايشان را ايراد كرده جواب گويم و لكن از جوابي كه گفته مي‏شود معلوم خواهد شد كه جواب از همه دليلهاي ايشان خواهد بود.

پس بعضي از دليلهاي ايشان اين است كه چون حوادث عالم سفلي جميعاً به واسطه تأثير افلاك برپا است پس اگر فلك پاره شود و اجزاي فلك از هم منفصل گردد لازم آيد كه در عالم سفلي فسادها و خرابيها بهم رسد چرا كه آن جزء متصل فلك را تأثيري در عالم سفلي بود پس چون منفصل شد آن تأثير هم البته مرتفع شد پس حوادثي كه به آن تأثير موجود است معدوم خواهد شد.

و دليلي ديگر آنكه اگر اجزاء فلك از هم منفصل شود البته در موضع انفصال فضائي خواهد بود و لابد است كه در آن فضا جسمي باشد چرا كه خلأ محال است به دليلهايي چند پس آن جسمي كه بايد در آن فضا باشد معلوم است كه جسم فلكي نيست چرا كه فرض اين است كه فلك خرق شده پس بايد جسم عنصري باشد و ما مي‏بينيم كه از براي هريك از عناصر حيِّزي هست كه هريك مخلي بالطبع در حيز خود قرار گيرند و در غير حيز خود قرار نگيرند و حيز جميع عناصر در زير فلك قمر است پس در حيِّز افلاك قرار نخواهد گرفت پس لازم آيد در مقام افلاك فضاي خالي از جسمي باشد و خلأ محال است.

و بعضي از دليلهاي ايشان اين است كه افلاك بسيط هستند و يك اقتضا بيشتر ندارند و آن اقتضا اتصال اجزاء است چنانكه هست پس چون بسيط هستند و يك اقتضاء بيشتر ندارند پس اقتضاي انفصال نكنند.

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 293 *»

و بعضي از دليلها از براي اشكال در مسأله معراج اين‏طور اقامه كرده‏اند كه ما مي‏بينيم كه اين جسم خاكي در آتش نمي‏تواند زيست و در زير فلك قمر كره آتش است پس اگر اين بدنهاي معروفه به آنجا برسد خواهد سوخت.

و بعضي از اشكالات ايشان اين است كه اين بدنها در اين هواي معروف تنفس مي‏كند و اگر در غير اين هواي معروف تنفس كند هلاك خواهد شد پس چگونه مي‏شود اين بدنها در كره بخار و كره زمهرير و ساير طبقات هوا و در كره آتش و در كره افلاك تنفس كند و هلاك نشود بالجمله از اين‏جور خيالات كرده‏اند و اين‏جور اشكالات را بر خيالات خود وارد آورده‏اند و غافل از اين شده‏اند كه اسباب خداوندي بسيار است و بلاشك عقول اين مردم به همه آن اسباب احاطه ندارد و اسباب خفيه از عقول اين مردم بسيار است كه به آن اسباب خداوند عالم امور بسياري را جاري مي‏كند كه عقول اين مردم در آنها حيران است و خداوند عالم قادر علي الاطلاق است و بر همه‏چيز قادر است به هر سببي كه خود مي‏داند و نبي او9 از جانب او است و به امر او است حركت و سكون او و صعود و نزول او و او مي‏تواند او را به هرجايي ببرد به اسبابي چند كه چشم اين مردم آن اسباب را ادراك نكند و چه بسيار از امور محسوسه هست كه قبل از حدوث آنها اگر بر بعضي از اين حكماء عرضه مي‏شد دليلها و برهانها بر محال بودن آنها اقامه مي‏كردند و آن امور واقع شد و محال هم نبود مثل امر تلگراف كه الحال در ميان است و محال هم نيست و اگر قبل از حدوث آن كسي مي‏گفت كه ممكن است كه سيمي را بكشند از بلدي به بلدي بسيار بعيد و در يكي از اين دو بلد چيزي كه متصل به آن سيم است حرکت دهند در بلدي ديگر چيزي ديگر که متصل باشد به آن سيم حرکت کند به همان‏طوري كه آن چيز اولي حركت كرده بدون آنكه خود آن سيم حركت كند اين حكماء دليلها و برهانها اقامه مي‏كردند كه چنين امري محال خواهد بود و همچنين اگر اين حكماء مغناطيس را مشاهده نكرده بودند و كسي به ايشان مي‏گفت كه آيا ممكن است

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 294 *»

كه چيزي كه حيِّز آن در كره خاك باشد و چيز چسبنده‏اي به آن نمالند و رطوبتي رابطه از براي آن نباشد آيا ممكن است كه آن را مخلي بالطبع كرده متصل شود به سقف و بدون رطوبت و سرشمي و بدون طناب و ريسماني مخلي به طبع خود هميشه معلق متصل به سقف باشد دليلها اقامه مي‏كردند كه چنين امري محال است و حال آنكه اگر مغناطيس را در سقف نصب كنند آهن معلقاً به آن سقف قرار گيرد و حال آنکه امر تلگراف و مغناطيس از امور محسوسه است پس چه گمان داري به امور خفيه غير محسوسه كه خداوند عالم بر آنها مطلع است و بس و آن امور را تعليم انبياي خود كرده و ساير مردم هيچ خبري از آن امور ندارند مگر به تعليم انبياء: پس اگر لاعن شعور كسي تقليد چنين حكمائي را نكند و فكر كند كه خدايي كه افلاك را خلق فرموده و حال آنكه نبودند مي‏تواند آنها را معدوم كند و مي‏تواند اجزاي آنها را متصل كند و مي‏تواند منفصل كند و مي‏تواند در موضع انفصال به اسبابي چند بدني عنصري را در آنجا قراردهد و آن بدن را به اسبابي غيبي حفظ نمايد و مي‏تواند كه تأثيري كه در افلاك است همان تأثير را در همان بدن عنصري قرار دهد كه عالم سفلي فاسد نشود و نبي9 را او بالا برده به غير اسباب ظاهري و اسباب غيبي بسيار دارد و امر محالي لازم نيايد.

بلي سخني كه هست اين است ك اين امر با اينكه محال نيست در نزد قدرت الهيه ماها از كجا بدانيم كه چنين امري واقع شد و حال آنكه اسباب غيبي را ماها مشاهده نمي‏توانيم كرد پس بر صاحب آن امر است كه اقامه دليل و برهان كند به طوري كه ماها بفهميم كه راست مي‏گويد اگرچه اسباب امر او را نتوانيم مشاهده كنيم چنانكه چنين هم شد و به محل آن رجوع كنيد و بيابيد كه حضرت پيغمبر9 بعد از خبر دادن به معراج، مردم طلب برهان از او كردند و اخباري چند از غيب فرمايش فرمودند كه كساني كه منافق و كافر نبودند تصديق كردند كه راست مي‏گويد. پس اينكه

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 295 *»

فرموده‏اند كه خرق در افلاك روا نيست اگر مراد اين است كه خود به خود خرق نمي‏شود و روا نيست كه خرق شود حق است و اگر مراد اين است كه خداي خالق آسمان نمي‏تواند خرق آسمان كند حرف غريبي است و گويا صاحب اين قول قابل جواب نباشد.

و همچنين كساني كه گمان كرده‏اند كه افلاك بسيط هستند و از اين جهت خرق و التيام در آن محال است حركات مختلفه افلاك و طبايع مختلفه كواكب و تأثيرات مختلفه آنها داخل امور بديهيه است پس اينكه افلاك بسيط هستند معني ندارد و اگر مراد از بساطت آنها اين است كه هر جزئي از آن و هر كوكبي به سمت مخصوصي بر يك نسق هميشه جاري مي‏شود حق است اگر مخلي به طبع خود باشد و اما اينكه خداي خالق آنها نمي‏تواند آنها را از مجراي طبيعي آنها برگرداند چه بسيار سخن سخيفي است كه قابل اعتنا نيست اگرچه طبع سنگ نزول است و بالا نرفتن در هواست ولي اگر مخلي به طبع خود باشد و اما به اسباب خارجه بالقسر مي‏توان سنگ را رو به بالا انداخت چه شده كه عنصر را بالقسر نمي‏توان در فلك قرار داد خصوص اگر قاسر قدرت الهيه باشد و اين‏جور جواب بر فرضي بود كه بدن ايشان عنصري باشد و آنچه از اخبار معلوم مي‏شود بدن ايشان بدن آسمانيست و حيَّز ايشان در آسمان است و به اراده خداوندي خود را در زمين نگاه داشته‏اند از براي ابلاغ امر آسماني به اهل زمين پس آسماني هستند و حيَّز ايشان آسمان است البته و اگر مخلي به طبع باشند به حيز خود صعود مي‏كنند.

بالجمله، حقيقت امر معراج از حوصله اين مردم بالاتر است و چون از فقره سؤال معلوم بود كه اشكالي در خرق افلاك(فلک خ‌ل) دارند جوابي از همين فقره به طور اختصار عرض شد و از اين اشكال معلوم مي‏شود كه مراد ايشان استدلال بر اصل وقوع معراج به دليل عقلي نيست بلكه مراد ايشان محض امكان عروج جسماني است به افلاك و امكان خرق در افلاك و ان شاء اللّه امكان خرق فلك را

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 296 *»

يافتي و تكرار ضرور نيست و اگر به استدلال مختصري به طور اشاره اكتفا مي‏كني به استدلال عقلي بر اصل وقوع معراج جسماني ايشان اين است كه شك نيست كه از براي اين خلق متعدد متكثر اولي هست كه خداوند عالم جلّ‏شأنه اول او را خلق فرموده و به اتفاق جميع اهل اسلام چه شيعه و چه سني اول خلق پيغمبر آخرالزمان است9 و آن جناب به اتفاق كل مسلمين اين ادعا را فرموده‏اند و خداوند جلّ‏شأنه او را تصديق و تقرير فرمود و اگر اين ادعا نعوذ باللّه بيجا بود خداوند جلّ‏شأنه تقرير باطل را نمي‏فرمود پس چون تقرير فرمود يافتيم كه ايشان اول ما خلق اللّه هستند و چون اول هستند الطف و اشرف از ماسواي خود هستند و چون الطف هستند در عروج ايشان لازم نيايد كه خرقي در افلاك بهم رسد چرا كه لطيف از ثخن كثيف نفوذ مي‏كند و بيرون مي‏رود و كثيف را پاره نمي‏كند آيا نمي‏بيني كه آتش لطيف از زير ديگ سنگي و مسي و غير آن بيرون مي‏رود و به سوي حيِّز خود بالا مي‏رود و سنگ و مس را سوراخ نمي‏كند و روغن نافذ در بدن انسان فرو مي‏رود و بدن را پاره نمي‏كند و اكسير در جسم فلزات فرو مي‏رود و تمام آنها را فرو مي‏گيرد و خرقي در آنها نمي‏كند و به همين‏طورها جسم لطيف پيغمبر9 كه اول ما خلق اللّه است از افلاك بالا مي‏رود و رفت و لازم نبود كه خرقي در آنها بهم رسد و بيش از اين مرا مهلت تفصيل نيست و اشاره از براي هوشمندان كافي است ان شاء اللّه تعالي.

سؤال: و ديگر آنكه شق قمر با وجود اينكه به همين قاعده روا نيست چه شد كه اين امر به اين بزرگي اگر ساكنين روي كره را مشاهد گشت چرا در كتب خود ثبت ننمودند و حال آنكه جز اهل اين ملت ديگري متعرض اين امر نيست.

جواب: ان شاء اللّه از آنچه گذشت معلوم شد كه خرق در افلاك محال نيست و خداوند جلّ‏شأنه كه خالق افلاك است و افلاك را از عدم به وجود آورده

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 297 *»

مي‏تواند افلاك را پاره كند و خرق نمايد بلكه مي‏تواند آنها را معدوم كند مثل اول كه معدوم بودند و معجزه كار خداست كه بر دست انبياي خود:جاري مي‏فرمايد اما تعجب از اينكه چرا ساكنين كره زمين اگر مشاهده كردند شق القمر را ثبت نكردند مگر اهل ملت اسلام پس عرض مي‏شود كه شك نيست كه اين كره زمين در ميان كره افلاك واقع شده چنانكه بر اهل نجوم و هيئت و حكماء اين امر ظاهر و هويدا است و در اطراف اين زمين چه اين روي زمين چه روي مقابل اين روي زمين چه در مشرق چه در مغرب ساكنين هستند و قمر كه جزئي از اجزاي فلك است در هر ساعتي مقابل بعض اجزاي اين زمين است پس اگر مقابل اين روي زمين است در آن‏وقت مقابل آن روي زمين نيست و اگر آن روي زمين است مقابل اين روي زمين نيست و اگر در مغرب است در مشرق نيست و اگر در مشرق است در مغرب نيست و همچنين اگر تصوير اين معني را بكني خواهي دانست كه قمر هميشه مقابل يك طرفي از اطراف اين زمين است و وقتي كه در طرف معيني است نسبت به بعض ساكنين سمت الرأس ايشان است و نسبت به بعضي تحت القدم ايشان است و نسبت به بعضي اول طلوع آن است و نسبت به بعضي اول غروب آن است و نسبت به بعضي در اواسط اين دو حال است پس شق القمر در آن‏وقتي كه واقع شد نسبت به بعضي از ساكنين تحت القدم ايشان بود و نديدند و نسبت به بعضي در شرف طلوع بود و نسبت به بعضي در شرف غروب بود و ملتفت نشدند و نسبت به بعضي از ساكنين نصف شب و آخر شب بود و به خواب بودند و نسبت به آن بعضي كه ممكن بود مشاهده كنند بسياري از ايشان مشغول به امورات خود بودند و ملتفت نشدند چرا كه پيشتر خبري نداشتند كه چنين امري واقع مي‏شود كه ملتفت باشند پس اين امر مخصوص شد به آن جماعتي كه حاضر بودند و ملتفت شدند پس آن جماعت ثبت و ضبط كردند و به طور تواتر بلكه به طور ضرورت هر سلفي به خلف خود رسانيدند.

و اگر بگويي كه چگونه مي‏شود كه احدي از اهل غير ملت اسلام كه

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 298 *»

در همان بلد بودند مشاهده چنين امر عظيمي را نكند و ثبت و ضبط نكند مي‏گويم آيا اهل غير ملت اسلام با صاحب اسلام دوست است يا دشمن و گمان نمي‏كنم كه بگويي دوست است پس اگر دشمن است البته اگر امري ديد كه ظاهر شد و آن امر منسوب به صاحب اسلام شد البته تا در قوه او هست در اخفا و اطفاي آن امر خواهد كوشيد و اگر امر به طوري باشد كه نتواند اخفا كند خواهد گفت كه اين امر به طور سِحر و شعبده از او ظاهر شده چنانكه بسياري از كفار و منافقين اين امر و ساير معجزات را مشاهده مي‏كردند و مي‏گفتند سِحر و شعبده است چنانكه نص قرآن است در بسياري از آيات كه يكي از آنها اين است كه مي‏فرمايد: اقتربت الساعة و انشق القمر و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سِحر مستمر پس معلوم است كه جماعتي شق القمر را مشاهده كردند و گفتند كه اين آيه و علامت سِحري است مستمر و اگر چنين امري نديده بودند و نگفته بودند كه سحري است مستمر در صريح كلام اين امر را تصريح نمي‏فرمودند چرا كه چيزي كه واقع نشده باشد اگر كسي در صريح كتاب خود تصريح كند و نسبت به جماعتي دهد در نزد خاص و عام و خويش و بيگانه و دوست و دشمن و مؤمن و منافق رسوا مي‏شود و شخص عاقل كه در عرض عقلاي اهل عالم باشد چنين كاري نمي‏كند چه جاي آنكه شخص عاقل داعي باشد و بخواهد به دعوت خود مردم را به سوي خدا دعوت كند و چه جاي آنكه نبي باشد و چه جاي آنكه خاتم انبياء باشد. بالجمله، همين‏قدر هم از براي شخص منصف كفايت مي‏كند و از براي غير منصف كه در آن روز هم كفايت نكرد و گفتند اين سحري است مستمر.

سؤال: و همچنين رد شمس را به علاوه اينكه آن روز معين بايد يك دوره فلكي و حال آنكه بيست و چهار ساعت بيشتر نيست بيست و پنج يا بيست و شش ساعت شده باشد و هيچ‏كس از ساكنين اين روي كره چنين چيزي نگفته است اين مطالب به قواعد عقليه تحقيق شود.

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 299 *»

جواب: ردِّ شمس خرق فلك را لازم ندارد و دوره فلك بيش از بيست و چهار ساعت لازم نيايد چرا كه حركت شبانه‏روزي كه از مشرق به مغرب است بيست و چهار ساعت است از حركت كردن فلك الافلاك است و فلك الافلاك را برنگردانيدند و آن فلك به طور طبيعت خود حركت مي‏كرد و فلك شمس كه حركت آن از مغرب به مشرق است حركت آن را خداوند در وقت رد شمس سريعتر فرمود پس رو به مشرق برگشت و بعد از رفع حاجت باز به سرعت برخلاف سير خود آن را رو به مغرب حركت داد تا رسيد به آن موضعي كه بايد برسد و بعد از رسيدن به آن موضع باز به سير طبيعي خود از مغرب به مشرق حركت كرد و طلوع نمود به طوري كه نه روز بلندتر شد و نه شب كوتاهتر شد و نه حركت شبانه‏روزي از بيست و چهار ساعت بيشتر شد و همين‏قدر هم در اين مسأله از براي صاحبان شعور كفايت مي‏كند و السلام.

تمام شد در روز نوزدهم شهر جمادي الاولي از شهور سنه 1287 در بلده كرمانشهان در مراجعت از عتبات عاليات روحي لمشرفيها الفداء و عليهم التحية و الثناء حامداً مصلياً مستغفراً تمت.