02-06 رسائل فارسی جلد دوم – رساله در خصوص جسم اصلي و عرضي ـ مقابله

 

 

رسالـه

در خصوص جسم اصلي و عرضي

 

از مصنفات:

عالم ربانی و حکیم صمدانی

مرحوم آقای حاج محمد باقر شریف طباطبایی

اعلی‌الله مقامه

 

 

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 90 *»

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه رب العالمين و صلي اللّه علي محمّد و آله و شيعته اجمعين و لعنة اللّه علي اعدائهم ابد الابدين.

چون كه با يكي از صاحبان خود گفتگويي در خصوص جسم اصلي و جسم عرضي انسان اتفاق افتاد و في الجمله اختلافي درمابين بود بنا شد كه خدمت سركار آقا روحنا له الفداء عرض شود در حضور تا رفع اختلاف شود ولي فكر كردم كه در حضور ايشان شرم مانع از تفصيل حال است و شايد به طور اجمال عرض شود و ايشان هم جواب مجملي بفرمايند كه باز مسأله معلوم نشود به اين سبب مسأله را به آن‏طوري كه از بركت ايشان فهميده‏ام مي‏نويسم كه به عرض ايشان برسانم تا آنكه جرح و تعديل فرمايند.

پس اولاً مقدمه مي‏نويسم تا بعد مسأله متفرع بر آن شود و مقدمه اين است كه مركباتي كه در عالم هست دو جور است بعضي از آنها اجزاي آنها و ابعاض آنها قبل از تركيب در خارج وجود دارند و هريك مستقلند و به غير پرورنده خود محتاج به ديگري نيستند در وجود و بودن خود در خارج مثل سكنجبين كه قند و سركه هريك براي خود مستقلند و هيچ‏يك در بودن احتياج به ديگري ندارند و بر هريك از آنها زمانها مي‏گذرد بعد كسي آنها را تركيب كرده سكنجبين مي‏سازد و مركبي ديگر هست كه اجزاي او قبل از وجود او در خارج مستقل نيستند و قبل از وجود او نيستند بلكه هروقت خداوند مي‏خواهد چنين مركبي خلق كند اجزاي او را در حين وجود او خلق مي‏كند و آن مركب را موجود مي‏كند كه اجزاي او نه قبل از وجود او برپايند و نه بعد از وجود او كه اگر كسي بخواهد آن مركب را في المثل از هم

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 91 *»

بپاشد آن مركب تمام مي‏شود و چيزي در ملك خدا باقي نمي‏ماند بلكه اگر به نظر دقيق در اين مركب كسي نظر كند مي‏بيند كه تفكك اين مركب معقول نيست و نمي‏شود آنها را از هم جدا كرد ابداً الاّ اينكه خداوند قادر است كه تمام ملك خود را فاني كند يعني قادراست كه مثلاً به اين صفت تجلي نكند و به صفتي ديگر تجلي فرمايد و بعد از تجلي كردن ديگر معقول نيست كه تجلي نكرده باشد و مثل چنين مركبي مثل مركب از ماده و صورت است كه ماده بدون صورتش در خارج نمي‏ايستد و صورت بدون ماده‏اش در خارج نمي‏ايستد اگر هستند هردو با هم هستند و اگر نيستند هيچ‏كدام نيستند و معقول نيست كه ماده بي‏صورت برپا باشد و صورت بي‏ماده برپا باشد به خلاف مركب اول چنانكه گذشت كه اجزاي او در خارج برپا مي‏توانند بود.

و بعد از تحقيق اين مقدمه شك نيست كه مركبات اين دنيا كلاً از اين‏جور مركبند كه در بعضي اوقات نبوده‏اند و اجزاي آنها برپا بوده و بعد از چندي فراهم آمده و مركب شده و بعد از چندي باز از هم خواهد پاشيد و همان اجزاء باقي خواهد ماند پس معلوم شد كه اين‏جوره تركيب حقيقي نيست و تركيب حقيقي آن است كه تركيب ذاتي او باشد و از او مفارقت نكند.

پس چون ديديم كه اين تركيب و اقتران، ذاتي اين مركبات نيست و مي‏شود كه گاهي با هم مجتمع و گاهي متفرق باشند دانستيم كه در وقت اجتماع اين ابعاض يكي نبوده‏اند و اشياء متكثِّره بوده‏اند كه در مكان واحدي جمع شده‏اند مثل چند نفر كه در مجلسي جمع شوند و اسم قوم واحد بر آنها صدق كند اگر متفرق باشند در حال اجتماع مثل آنكه يكي مؤمن باشد و يكي كافر و مؤمن در پهلوي كافر نشسته و در بهشت است و كافر در پهلوي مؤمن نشسته و در جهنم است.

باري معلوم شد كه اگر تركيب اين مركبات دنيوي ذاتي بود از آنها هرگز جدا نمي‏شد و مي‏بينيم كه دائم در تغيير و جدا شدن است. بلي در حين

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 92 *»

اقتران بعضي اشياء به بعض اسم خاصي از براي آنها پيدا مي‏شود و آن اسم بر آنها صادق است تا اقتران باقي است و بعد از افتراق آن اسم مي‏رود و ديگر بر آن صادق نيست مثلاً گندم مركب است از قدري آب و خاك و قبل از تركيب اسم گندم نبود و بعد از اقتران آن‏دو با هم اسم گندم آمد و بعد از افتراق اسم گندم مي‏رود و آب و خاك همان آب و خاك اول است كه قبل از تركيب و در حال تركيب و بعد از تركيب همان آب و خاك است و اسم گندم اطلاق مي‏شد بر اقتران آب و خاك بر وجه مخصوصي و بس و بعد از متفرق شدن اسم گندم مي‏رود و گندم تمام مي‏شود و ديگر در زمان بعد گندم نيست چه جاي آنكه اسم گندم از زمان بالا رود چيزي كه در بعضي از اجزاي زمان نيست مي‏شود چگونه در دهر و عرصه قيامت خواهد آمد حاشا و جميع مركبات اين دنيا كه مسبوق به اجزاي خود هستند همين است احوالشان چنانكه مشاهد و محسوس است نهايت بعضي چيزها با بعضي مشاكلتي زياده و بعضي كمتر دارند و به اين سبب دوام بعضي در زمان، بيشتر و بعضي كمتر است، و مآل كل آنها و مآبشان به آب و خاك است حتي اكسير و ساير چيزها از نبات و حيوان و عود همه آنها به اصول خودشان خواهد بود و عود ايشان عود ممازجه است كه اسمي و رسمي از براي آنها باقي نخواهد ماند چنانكه حديث جناب امير شرح اين مطالب را مي‏كند.

پس بنابراين جميع مركبّات دنيويه مركبات عرضيه خواهد بود از عرش تا فرش و تمام اين عالم عالم اعراض است و هرگز اعراض رجوعشان به عالم بالا نخواهد بود و در همين عالم خواهند ماند و در حين اجتماع و اقتران كه ظاهراً آن را مركب مي‏گويند متفرقند و هريك از اجزاء از براي خود به حكم: كلٌ قد علم صلوته و تسبيحه مكلّف به تكليف خودند و مثاب به ثواب خود و معاقب به عقاب خودند در حين اجتماع مثل آنكه زيد مؤمن و عمرو كافر در پهلوي يكديگر نشسته‏اند و زيد در بهشت و عمرو در جهنم است و مثل آنكه

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 93 *»

كسي عبايي ببافد كه ريسمان آن قدري پشم و قدري كورك و قدري ابريشم و قدري پنبه باشد و اين ريسمانها را كه جمع كند باهم و درهم ممزوج كند اسم عبا پيدا شود و يك عبا باشد و در حين يك عبا بودن اگر مثلاً آفتي در عالم پيدا شود كه جميع پشمهاي عالم فاسد شود همان پشم تنها خراب خواهد شد و باقي بر حال خود خواهند بود و اگر آفتي برسد كه كوركها را فاسد كند همين كورك را فاسد مي‏كند و به باقي آفتي نمي‏رسد چنانكه مشهور است كه اگر چيزي مؤلف از پشم و پنبه باشد در تابستان پشم را بيد به اصطلاح مي‏زند و پنبه را رجوعي ندارد و همچنين ساير مركبات دنيويه چنين است احوالشان كه مي‏شود به جزئي ضرري برسد به مقتضاي عمل آن و به جزء ديگر ضرري نرسد به مقتضاي عمل آن. به مقتضاي: من يعمل سوءاً يُجزَ به و به حكم: لاتزر وازرةٌ وزرَ اخري.

و اگر كسي بگويد به هريك از ابعاض كه ضرر برسد لامحاله به عبا ضرر رسيده اگرچه به ديگري ضرر نرسد.

جواب آنكه چون عبا نيست مگر در صورت اجتماع اين ابعاض بر وجه مخصوصي چون يكي از ابعاض فاسد بشود لامحاله صورت اجتماع فاسد شده و به عبا ضرر رسيده و چنانچه صورت عبايي عارضي ابعاض بود همچنين صورت تفرق هم صورت عارضي است در اين دنيا و هيچ‏يك از اين دو صورت در دهر نيستند و نخواهند آمد در دهر و اين مسأله ضرر به مقصود كه بيان بدن انسان است ندارد چرا كه آن دهري است چنانكه ان شاء اللّه خواهد آمد.

مقصود همه اين است در اين عالم دنيا، همه چيزها عرضي است و چيزي كه حقيقي باشد كه در جميع عوالم آن را به اسم خاصي بخوانند يافت نمي‏شود مثلاً اسم گندم در همين دنيا است و بس و اگر در مشرق و مغرب عالم دهر بروي كه گندم پيدا كني گندم يافت نمي‏شود ابداً ابداً و اسم گندم و گندم مخصوص زمان تكون آن است تا زمان فساد آن و مثل گندم است جميع مركبات اين

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 94 *»

دنيا كلاً طراً و به همين جهت است كه خداوند مي‏فرمايد: لا انساب بينهم يومئذ و لايتساءلون چرا كه جميع اين نسبتها در دنيا است و چنانكه دنيا آخرت نيست همچنين نسبتهاي آن هم دخلي به نسبتهاي آخرت ندارد و به آخرت نخواهد آمد.

و از جمله مركبات اين دنيا اين بدن ظاهري عرضي است كه از براي انسان است كه مركب شده از قدري گندم و جو و گوشت حيوانات و ساير چيزها و هريك از اين چيزها كه از اجزاي اين بدن است قبل از تركيب اين بدن مستقل و برپايند و محتاج به رب خودند و بنده‏اي از بندگان خداوند چه در حال افتراق و چه در حال اجتماع و هريك تكليفي جدا دارند و عبادتي جدا و هريك را ثوابي و عقابي مقرر است.

و بسا آنكه در يك بدن بعض اجزاي آن مستحق بهشت و در اعلي عليين مرتبه خود واقع باشد و بعض اجزاي آن مستحق جهنم و در اسفل سافلين مرتبه خود واقع باشد چنانكه در بدن عرضي خون تنها فاسد شود يا صفراي تنها يا بلغم تنها يا سوداي تنها و همين فاسد شدن عذابي است كه بر آن شده در يك بدن مثل آنكه پيغمبر9 در مجلسي بودند و منافقترين امت لعنه اللّه در كنار آن حضرت نشسته بود و آن حضرت در اعلي عليين بودند و آن منافق در اسفل سافلين بود.

و بسا آنكه بدن عرضي در نهايت قباحت باشد و آن شخص كه آن لباس را پوشيده در نهايت حسن باشد و بسا آنكه بدن در نهايت استقامت باشد و صاحب آن در نهايت قباحت و كفر باشد چنانكه مشاهد است كه بسا مؤمني هست كه اين لباس او در نهايت خشونت و سياهي و اعوجاج است و بسا كافري كه اين لباس او در نهايت نعامت و سفيدي و استقامت است.

و اگر بنا باشد كه بگوييم كه آنچه در مؤمن است همان استقامت است و آنچه در كافر است همان اعوجاج است ديگر باب فهم از ميان برداشته

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 95 *»

مي‏شود و امان از ميان مي‏رود لاسيّما@سيما خ‌ل@ آنكه مي‏بينيم كه مؤمنين در اين دنيا اشد بلاءً از جميع مردمند و بلائي از آسمان نازل نمي‏شود مگر آنكه تحفه‏اي است از براي مؤمن و اگر اين بلاها و ناخوشيها و مذلتها و فقرها در آخرت مي‏آمد و منسوب به مؤمن بود بايد كه مؤمن در آخرت ذليل‏ترين مردم باشد و آن كافري كه اين لباسش استقامتي داشت عزيز باشد نعوذ باللّه پس صور دنياويه به هيچ وجه به آخرت نخواهد آمد حتي صور عبادات ظاهره دنياويه مثل اين قيام ظاهري و اين ركوع و اين سجود و اين قعود بلكه اينها هم صورتي دارند اصلي كه به آن صورت مي‏آيند و اين صورت دنياويه در دنيا خواهد ماند و از اين جهت است كه اگر كسي نماز كند و صورت نماز مطابق نمازها باشد و در دل به فكر نماز نباشد صورت اصلي ندارد و همان صورت دنياويه دارد و محشور مي‏شود بي‏نماز و اگر بنا بود كه اين صور دنياويه به آخرت آيند بايد كه همه منافقان در آخرت مصلي باشند نعوذ باللّه و چنين نيست پس معلوم شد كه صور اخرويه بر اين‏طورها نيست.

و اگر بفرماييد كه اين صورتهاي دنياويه به آخرت نمي‏آيد و ليكن در سر جاي خود ثابت مي‏ماند.

مي‏گوييم كه اگر مقصود آن است كه اين اشباح از ملك خدا بيرون نمي‏روند و در سر جاي خود ثابتند و اين اشباح همانها هستند كه بعد از آنكه اهل بهشت داخل بهشت و اهل جهنم داخل جهنم مي‏شوند خداوند خلق مي‏كند خلقي را من غير فحول و اناث و ابداً عبادت مي‏كنند و ترقي و تنزلي از براي آنها نيست بسيار خوب البته اين معني صحيح است بلي جميع اين صورتها كه در اين دنيا يافت مي‏شود در جاي خود همه ثابت مي‏ماند و صفحه‏اي از دفتر علم خدا است و محوپذير نيست و چنانكه صورت جمادات ثابت مي‏ماند صورت لباس انسان هم ثابت مي‏ماند و چنانكه صورت ساير جمادات دخلي و نسبتي بوجه من الوجوه به انسان ندارد صورت لباس هم به وجهي از وجوه دخلي

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 96 *»

به انسان ندارد نهايت انسان مي‏داند كه يك روزي فلان لباس خشن را پوشيده بود و مدح و ذم لباس دخلي به انسان ندارد.

و اگر مي‏فرماييد كه اين لباس در جاي خود ثابت است و در عالم بالا نمي‏رود و لكن منسوب به انسان است و انسان آن را از خودش مي‏داند مثل آنكه در وقت حيات اين لباس بالا نمي‏رفت و لكن منسوب به انسان بود و انسان آن را از خود مي‏دانست و مدح و ذم آن واقع بر انسان مي‏شود قول خداي سبحانه نفي مي‏كند اين را و مي‏فرمايد: لاانساب بينهم يومئذ و لايتساءلون پس اين صورتهاي دنيويه دخلي به صورتهاي اخرويه ندارد ابداً ابداً و منسوب به انسان نيست ابداً و آنكه در درسها بيان مي‏شود كه بدن تنزل روح است مرادشان بدن اصلي است نه بدن عرضي و اين بدن بعينه مثل عبايي است كه كسي به دوش اندازد چنانكه عبا تنزل انسان و روح انسان نيست بدني هم كه بافته شده از تار و پود گندم و جو و گوشت و ساير اشياء سابقه قبل از تركيب تنزل روح انساني نيست و دخلي به انسان ندارد چرا كه قواي انسان چنانكه حضرت امير7 مي‏فرمايد علم و حلم و ذكر و فكر و نباهت و نزاهت و حكمت است بلي چنانكه در آخرت مي‏داند كه فلان خانه مال زيد بود و فلان مزرعه مال زيد بود و فلان اسب اسبِ سواري زيد بود در دنيا مي‏داند كه فلان خانه مال خودش بود و فلان مزرعه مال خودش و فلان حيوان مال خودش بود و شك نيست كه خانه و مزرعه و حيوان تنزل انسان و روح انسان نيست و اين خانه و مزرعه و حيوان از براي ورثه خواهد بود و هر وارثي حصه خود را كما فرضه اللّه مي‏برد.

پس آتش حصه خود را مي‏برد و باد حصه خود را و آب حصه خود را و خاك حصه خود را و آسمانها حصه خود را و تنزل كسي را معقول نيست كه كسي ديگر بتواند به ارث و تنزل خودش قرار دهد اگر صورت چيزي صورت چيزي ديگر مي‏شود تنزل كسي هم تنزل كسي ديگر مي‏شود و معاذ اللّه كه چنين باشد پس بعد از

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 97 *»

مردن چنانكه اشباح بدن زيد كه در عالم پر شده دخلي به عمرو ندارد به هيچ‏وجه به همان طور اشباح بدن عرضي زيد هم دخلي به زيد ندارد به هيچ وجه و هيچ نسبتي مابين اين اعراض و زيد باقي نخواهد ماند.

و از همين جهت است كه در قيامت ولد مؤمن از عقل تا جسمش مؤمن است و بسا آنكه در اين دنيا جسم عرضي او از كافر متولد شده بود و ولد كافر از عقل يا از جهل تا جسمش ولد كافر است اگرچه از مؤمن متولد شده بود پس نسبتها در آخرت قطع خواهد شد يعني نسبتهاي دنيويه عرضيه چنانكه خداوند مي‏فرمايد: يوم يفر المرء من اخيه و امه . . . و بنيه يعني فرار مي‏كند برادر دنياوي از برادر دنياوي و مادر دنياوي از فرزند دنياوي و شرح اين معني را آيه لا انساب بينهم به طور وضوح مي‏كند پس ولد نوح7 واقعاً حقيقةً ولد نوح نيست و خداوند مي‏فرمايد: انه ليس من اهلك اگرچه بدن دنياوي او متولد از بدن دنياوي نوح بود و در اين شك نبود و محمّد ولد ابي‏بكر، واقعاً حقيقةً فرزند ابي‏بكر نبود و فرزند جناب امير7 بود حقيقةً چنانكه فرمودند: انت ابني في صلب ابي‏بكر اگرچه بدن ظاهري او متولد از بدن ظاهري ابي‏بكر بود بلا شك. و لكن چطور مي‏شود كه همين را شرعاً و عرفاً و لغةً بدن انسان مي‏گويند و هر معامله‏اي كه به اين عرض مي‏شود معامله با انسان شده؟

سبب اين است كه انسان اگر در اين دنيا هست لامحاله اين لباس را پوشيده و دائم با او هست و چون كه اين لباس از خود حركتي ندارد اصلاً پس هر حركتي كه از آن به ظهور مي‏آيد از انسان است پس جميع كارها كار انسان است و جميع معاملات معامله با انسان است و از اين ترسيد@ كه بدن گندمي و گوشتي جزء انسان باشد چنانكه انسان عبا هم پوشيده و عبا هيچ حركتي از خود ندارد پس اگر وقتي ديديم كه عبا حركت كرد يقين مي‏دانيم كه حركت از عبا نيست از صاحب عبا است و از اين معني سلب نمي‏كنيم كه

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 98 *»

عبا جزء انسان يا تنزل انسان است بلكه انسان عبا پوشيده و من هم روي خود را به عبا مي‏كنم يعني روي عباي خود را به عباي او مي‏كنم و ابداً به ياد عبا هم نيستم و با صاحب عبا حرف مي‏زنم عبا حرف نمي‏تواند بزند كه من با عبا حرفي بزنم مثل آنكه كسي در ني با ني با من حرف بزند من شك نمي‏كنم كه ني حرف مي‏زند يا ني جزء نائي است يا تنزل نائي است معاذ اللّه و هيچ فرق نيست ميان ني و ميان اين بدن عرضي.

اما بدن اصلي انسان بدني است از جنس روح انساني نه از جنس جماد و نبات و حيوان و تنزل روح انساني است و صاحب شعور و ادراك است چنانكه روح صاحب شعور و ادراك است و آن را خداوند خلق كرده از خاك و آب و آتش و باد عالم انسان نه از خاك و آب و آتش و باد عوالم سافله از او و خاك و آب و آتش و باد آن عالم مثل اين عالم نيست كه قبل از تركيب مركب برپا باشد و در خارج ايستاده باشد و زماني و وقتي از اوقات آن عالم بگذرد و آنها برپا باشند و بعد از گذشتن اوقاتي چند كسي آنها را با هم جمع كند و داخل يكديگر كند و انساني بسازد مثل اين دنيا بلكه خداوند اجزاي انسان را در عالم انساني در حين وجود انسان خلق مي‏كند و اجزاي انسان قبل از وجود انسان برپا نيستند چه جاي آنكه ديگر اوقاتي بر آنها بگذرد و بعد از گذشتن اوقاتي تركيب شوند بلكه بدن انسان و اجزاي بدن انسان با هم دفعةً مخلوق مي‏شوند و چون كه اجزاي او قبل از وجود و تركيب او برپا نيستند ابتداي خلقتي از براي او معقول نيست چنانكه خداوند مي‏فرمايد: هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم‏يكن شيئاً مذكوراً پس چون ابتدا ندارد خلقت او انتها ندارد و به همين جهت انسان ابدي است يا در بهشت يا در جهنم و ساير حيوانات و نباتات و جمادات ابتدا دارند پس انتها دارند پس كون آنها در وقتي و فساد آنها در وقتي خواهد بود و ابدي نيستند و آنچه را كه انسان از جوره آنها به خود گرفته مثل آنها خواهد بود و فاني و فاسد خواهد شد و بهشت

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 99 *»

ابدي و جهنم ابدي از براي آنها نخواهد بود و همه آنها خاك خواهند شد و انسان چه مؤمن و چه كافر ابدي خواهد بود و يا در بهشت و يا در جهنم ابداً خواهد ماند با عقل و روح و جسم و هرگز نمي‏شود كه انسان بي‏جسم باشد انسان بي‏جسم مثل عدد ده مي‏ماند كه يكي را از آن كم كني پس نه مي‏شود و ده نيست و انسان بي‏جسم تصور نمي‏شود و انسان هميشه باجسم بوده و خواهد بود و اگر جسميَّت را از او بگيرند هيچ باقي نخواهد ماند و نمي‏شود كه جسم او را از او جدا كني و انسان آن است كه صاحب عقل و روح و نفس و طبع و ماده و مثال و جسم باشد و بعد از آنكه در عالم خودش مراتبش تمام شد از عقل تا جسمش سوار حيواني مي‏شود و در چراگاه زمين دنيا حيوان خود را مي‏چراند و در اين عوالم سافله مي‏آيد تا خبردار از كمّ و كيف جميع عالم شود.

و چون درك هر چيزي موقوف به آن است كه با مدركي از جنس آن ادراك شود ناچار انسان را نزولي لازم شد كه در هر عالمي لباس آن عالم را بپوشد تا با لباس آن عالم ملاقات اهل آن عالم را بكند و با آلت آن عالم ادراك چيزهاي آن عالم را بكند و بعد از يافتن آنچه مي‏خواست رجوع به عالم خود كند كه عالم انساني باشد و ديگر احتياج به لباس در آن عالم نيست و اگر محتاج است محتاج به لباس تقوي است و آن لباس نور و شعاع خود انسان است و همه آن لباس انساني ظاهر است چرا كه صفت مطابق موصوف و نور مطابق صاحب نور است حتي آنكه اگر تكلم زيد را ببيني بر صورت زيد خواهي ديد و در اين دنيا نمي‏بيني چيزي مگر صدايي كه مي‏شنوي و آن هوا است دخلي به انسان ندارد.

و اما اين لباسهاي حيواني و نباتي و جمادي را از خود دور كرده و از اين كثافات پاك و پاكيزه شده و سفر او در مراحل به سر رسيده از حيوان پياده شده و داخل وطن اصلي خود مي‏شود و حيوان او مي‏ميرد چون كه كسي نيست

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 100 *»

كه او را علف دهد و خاك مي‏شود و فاني مي‌شود و علفزار خشك شده تمام مي‏شود و زمين جمادي او هم كه بي‏صاحب شده از هم خواهد ريخت و خراب خواهد شد و فاني خواهد شد.

پس از براي انسان چه مؤمن و چه كافر سه بدن عرضي است كه يكي بدن حيواني است كه با حيوانات در آن شريك است و آن حيواني است سواري او و خواهد مرد و فاسد و فاني خواهد شد مثل ساير حيوانات و يكي بدن نباتي كه با ساير نباتات عالم شريك است در فنا و يكي بدن جمادي كه با ساير جمادات شريك است در فساد و از براي وجود خودش جمادي و نباتي و حيواني دارد كه آنها هم مثل انسان ابدي خواهد بود و مثل اين جماد و نبات و حيوان نيست حتي كافر كه به صورت حيوانات و وحشيها محشور مي‏شود و بعضي از آنها به صورت «خشب مسنده» بعضي به صورت «حجاره» محشور مي‏شوند نه مراد اين حيوانها و نباتها و جمادها است بلكه آنچه از اين حيوانها و نباتها و جمادها شراكتي دارد فاسد و فاني خواهد بود و آنها كه به صورت حيوان و نبات و جمادند همه اين صور، صور اخرويه است و دخلي به صور اين دنيا ندارد ابداً در اين دنيا شخص كافر به يك صورت بيش ظاهر نيست و در آخرت به صد هزار هزار صورت و هر صورتي بر شكل حيواني يا نباتي يا جمادي است اما مثل اين حيوانها و نباتها و جمادها نخواهد بود بلكه آن صور را برحسب طبع آنها اسمها مي‏گذارند و آن اسمها هم در عالم خود به طور حقيقت و واقع است اگرچه به نظر اهل اين دنيا مجاز باشد و نبايد صور آن عالم را مثل صور اين دنيا بدانيم كه اگر بگويند فلان دزد به صورت موش در آخرت محشور مي‏شود كسي خيال كند كه مثل موشهاي اين دنيا است بلكه موش است و ليكن موش آخرتي كه همان طبع دزدي باشد و هكذا اگر بگويند كفار به صورت خشب مسنده‏اند معني نه اين است كه مثل اخشاب اين دنيا است بلكه خشب است حقيقةً و لكن خشب آخرتي كه بلادت و نافهمي

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 101 *»

باشد و اگر بگويند كه حجاره نه معني اين است كه مثل سنگها است كه هيچ نفهمند بلكه منظور جمود آنها و نافهمي حق است نه اصل نافهمي، بلكه بسا آنكه حجاره آخرتي شق شعر كند به طوري كه انسان حيران شود.

و همچنين در طرف مقابل اگر بگويند مثلاً كه اگر كسي از برادر مؤمن عفو كند خداوند او را قصري از مرواريد مي‏دهد يا باغي كه اشجار آن مثل درخت هلو است نه معني مرواريد اين دنيا و هلوي اين دنيا است بلكه مراد همان عمل او است كه به او مي‏دهند و واقعاً هم مرواريد است چون كه طبع عفو طبع سرد و تر است و طبع مرواريد طبع سرد و تر است و همچنين طبع هلو سرد و تر است و يقيناً مرواريد و هلو است اگر مرواريد و هلو را منحصر به اين مرواريد و هلوي معروف مابين عوام ندانيم و چون كسي منحصر داند گويد كه آن معاني مجاز است و يا تأويل است و مرواريد يعني مرواريد اين دنيا و اگر منحصر شد البته اين مرواريد آنجا نيست.

و همچنين مسأله جسم كه جسم منحصر به اين اجسام دنياويه نيست و اگر كسي منحصر دانست وقتي كه شنيد كه اجسام عرضي دنياوي در آخرت نيست خيال مي‏كند كه در آخرت جسم نيست بلكه جسم هست جسم آخرتي نه جسم دنياوي مثل آنكه هلو هم هست نه هلوي دنيايي بلكه هلوي آخرتي پس در اين دنيا اگر حكيمي بگويد جسم انسان و قرينه نصب نكند كه مراد جسم دنيايي است البته كه غرض جسم آخرتي است و جسم انسان همان است و بس لا غير بلي اگر مبتلي شود آن حكيم در دست عوام و يك‏وقتي بگويد جسم انسان و مرادش اين جسم عرضي باشد ناچار است كه قرينه نصب كند كه معلوم شود كه منظورش اين عرض است و الاّ جسم انسان همان جسم آخرتي است و بزرگي و كوچكي آن جسم دخلي به امداد اين دنيا ندارد هرچه عمل او بيشتر است در آخرت بدن آن وسيع‏تر است و هرچه عمل كمتر، بدن كوچكتر است اگرچه در اين دنيا به عكس باشد مثل آنكه بدني در نهايت

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 102 *»

كوچكي داشته باشد و عمل بسيار باشد و بدن آخرتي او بسيار بزرگ باشد مقابل هفت همسر اين دنيا يا بيشتر و اين صورت يك ذرع و نيمي دخلي به انسان ندارد و در حديث است كه ان اللّه خلق آدم علي صورته پس صورت انسان صورت خدايي است و بر طبق صورت خدا است و صورت خدا علم و قدرت و ساير صفات اللّه است جناب امير7 فرموده كه: الصورة الانسانية هي اكبر حجة اللّه علي خلقه تا آخر و اين يك ذرع و نيم اكبر حجة اللّه نيست و خداي سبحانه مي‏فرمايد: خلقنا الانسان في احسن تقويم و اين يك ذرع و نيم احسن تقويم نيست بلكه اگر بي‏لباس باشد تفاوتي چندان با ساير حيوانها ندارد و شيخ اعلي اللّه مقامه فرموده‏اند كه تخطيطات انسان خط توحيد و نبوت و امامت و ولايت است و سركار آقا روحنا له الفداء در درسها و نوشتجات خود بسيار بسيار بيان فرموده‏اند اين معني را.

و صلي اللّه علي محمّد و آله و لعنة اللّه علي اعدائه اين بود مختصري از آنچه فهميده بودم به بركت اولياء كرام: در شهر محرم سنه 1271.