02-01 رسائل فارسی جلد دوم – رساله درجواب سؤالات مرحوم ميرزا محمدعلي لاهيجاني ـ مقابله

 

 

جواب سؤالات

 

مرحوم ميرزا محمد علي لاهيجاني

 

از مصنفات:

عالم ربانی و حکیم صمدانی

مرحوم آقای حاج محمد باقر شریف طباطبایی

اعلی‌الله مقامه

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 2 *»

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه رب العالمين و صلي اللّه علي محمّد و آله الطاهرين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجعمعين.

و بعد چنين گويد اين بنده خاكسار خاسر محمّد باقر غفر اللّه له و للمؤمنين و المؤمنات كه اين جواب فرمايشي است از كسي كه امتثال او بر من لازم است پس فرمايشات ايشان را فقره فقره مقدم مي‏دارم و جواب هريك را عرض مي‏كنم و ابتداي فرمايشات ايشان اين است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد لمن منَّ علينا بالمنن و الصلوة و السلام علي من ارسل لاظهار الحقايق و السنن و علي آله الاطهار المصطفين الاخيار و لعنة اللّه علي اعدائه و اعدائهم ما كرَّ الليالي و النهار.

اما بعد خدمت مولانا و ملاذنا و هادينا و منقذنا من الهلكات و الجهل و الغفلات و الشبهات العالم الفاضل الكامل البحر الذي ليس له ساحل ادام اللّه بقاءه و رفع شأنه اين عبد جاني ميرزا محمد علي لاهيجاني مفتاق را حاجت مسألت از مسائل ستّ اتفاق افتاد.

الاول: كيفيت و چگونگي سراج است به اين معني عين سراج كه مركب است از روغن و فتيله و شعله و شعاع و دخان از مس نار چگونه شعله ظهور مي‏يابد و از شعله به چه نحو شعاع و دخان بارز مي‏شود چون مولانا الاوحد و شيخنا الامجد آية اللّه في العالمين و حجة اللّه علي الخلق اجمعين اعلي الله مقامه و رفع

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 3 *»

في الخلد اعلامه كيفيت ايجاد اشياء را از كتم عدم به عرصه وجود به مثَل معروض ايضاح مي‏فرمايند استدعاي شرح مثل معروض كما ينبغي لكرم فضلكم العالي از دربار دُرر بار متعالي مي‏شود، من يفعل الحسنات اللّه يشكرها.

جواب: گمان مكنيد كه حقايق اين مطالب را بتوانيد به مطالعه كتب كماينبغي بفهميد و لكن چون مرا امر فرموديد كه چيزي بنويسم تمرد نكردم و به قدر امكان سعي مي‏كنم به طور وضوح بنويسم جناب شما هم سعي بفرماييد بلكه از الفاظ آنچه مراد است بيابيد.

باري اصل حقيقت نار حرارت و يبوست است و در اسفل عالم مثال حيِّز او است و در اين عالم ظاهر نمي‏شود مگر به اندازه امساك اين اجسام ظاهره مر او را و چون از عالم فعليات است اندازه معيني از براي او نيست و شدت و ضعف او در قوابل جسمانيه ظاهر مي‏شود چنانكه اگر جسم صلبي را مانند آهن در آفتاب بگذاري بسا آنكه آن‏قدر گرم شود كه چيزي ديگر را بسوزاند و اگر جسم سستي را مانند چوب در همان آفتاب بگذاري چندان گرم نشود پس حرارت در اندرون آتش شدت مي‏كند و در اندرون چوب ضعف دارد و حال آنكه حرارت بيرون از اندرون آهن و چوب يكي است و اختلافي در آن نيست. پس اگر در اين امر واضح بديهي تدبّر كنيد خواهيد فهميد كه شدت حرارت در زمين و ضعف آن در هوا از همين قبيل است پس نسبت حرارت آفتاب به زمين و هوا يكسان است و شدت آن در زمين و ضعف آن در هوا است. و اگر در اين امر واضح قدري تدبر كنيد خواهيد فهميد كه حال روشنايي آفتاب هم از اين قبيل است كه نسبت روشنايي آفتاب به جميع اجسام يكسان است و شدت و ضعف آن در قوابل اجسام است، پس همان موضع از فلك كه آفتاب در آن مركوز است به جهت عدم قابليت روشن نشده با وجودي كه متصل است به قرص آفتاب و زمين به اين دوري روشن شده به جهت قابليت آن و هواهاي متصل كه نزديك به اين زمين شده به جهت اهبيه

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 4 *»

و اغبره و ابخره زميني و هواهايي كه دور است از زمين روشن نشده به جهت عدم وجود اهبيه و اغبره زميني در آن و آن هوا در جايي واقع است كه از روي زمين كه نظر مي‏كني رنگي آبي در سمت آسمان مشاهده مي‏كني و آن رنگ آبي نيست مگر ظلمت و تاريكي هواهاي بالا كه تركيب شده با روشني هواهاي پايين مانند سواد نيل كه تركيب شود با سفيدي كرباس پس رنگ آبي حاصل شود بر روي كرباس.

و اگر در اين امر قدري تدبر كنيد خواهيد فهميد كه در آن هوايي كه روشني آفتاب پيدا نيست حرارت آفتاب هم در آنجا هم نيست و از اين جهت است كه كره زمهرير شده و از سردي آنجا است كه بخارات زمين چون به آنجا رسد منجمد شود و ابرها احداث شود با وجودي كه به حسب مساحت آن هوا نزديكتر است به آفتاب و اين زمين دورتر است.

و اگر در اين امر قدري بيشتر تدبر كنيد خواهيد يافت كه نسبت نور عرش هم به ساير اجسام همين حالت را دارد و ماتري في خلق الرحمن من تفاوت. پس قرص آفتاب مانند آيينه است كه حكايت نور عرش را مي‏كند و ساير اجسام مانند در و ديوار كه عكس شاخص در آنها نمايان نيست.

و اگر قدري بيشتر تدبر كنيد خواهيد فهميد كه اصل نور و اصل حرارت در عالم اجسام نيست و در عالم فعليات است كه اسفل عالم مثال است و لكن قابليت عرشي نماينده آن نور و حرارت شده و ساير اجسام نماينده نشده‏اند مگر قرص آفتاب كه به واسطه عرش نماينده نور و حرارت مثالي شده و باقي نشده‏اند مگر قرص ماه كه به واسطه آفتاب نماينده نور مثالي شده و باقي نشده‏اند و بر اين قياس كنيد نمايندگي هر كوكبي را به اندازه قابليت جسمانيَّت خود و اگر بعضي گرم و بعضي سرد و بعضي تر و بعضي خشك و بعضي گرم‏تر و بعضي سردتر و بعضي ترتر و بعضي خشكتر شده‏اند به جهت اختلاف قابليت نفس آنها است نه به جهت امر عامي كه در وراء اجسام است

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 5 *»

به طوري كه در مثالهاي واضح ظاهر يافتيد.

پس چون در اين امر فكر خود را به كار برديد خواهيد فهميد كه جميع كيفيات بلكه جميع فعليات در عالمي غير از عالم اجسام منزل دارند و قرب و بُعدي نسبت به اجسام ندارند و اجسام بعضي به بعضي نزديك و بعضي از بعضي دورند.

پس چون اين مطلب را دانستيد خواهيد فهميد كه آتش كه يكي از فعليات آن عالم است نسبت او به جميع اجسام يكسان است و در اعالي و اداني آنها موجود است اگرچه در بعضي جاها ظاهر است مانند عكس در آيينه و در بعضي جاها ظاهر نيست مانند عدم ظهور عكس در آجر پس چون در همه‏جا موجود است اگر تحريك كردي آن را ظاهر مي‏شود و اگر تحريك نكردي در عالم خود موجود است و لكن در عالم اجسام پنهان است آيا نمي‏بينيد كه به تحريك سنگ يا چخماق بيرون مي‏آيد بلكه چوبي را اگر به سرعت به چوبي بمالي مانند خراطان هردو آتش مي‏گيرد و آهن را كه مي‏كوبي گرم مي‏شود و هرقدر بيشتر بكوبي گرمتر مي‏شود.

باري پس چون اين مطلب را يافتيد بدانيد كه در روغنها و امثال آن حتي در آبهاي عالم آتش پنهان است و به تحريكي و معالجه‏اي مي‏توان آن را بيرون آورد پس چون روغني به واسطه آتش بالفعلي تحريك شد در اول درجه قدري گرم و نرم مي‏شود و چون به واسطه آتشي بالفعل توارد كرد حرارتها بر آن، آن را مي‏گدازد و آب مي‏كند و چون حرارت بيشتر توارد كرد آن روغن آب‏شده بخار مي‏شود مانند آبهاي متعارف كه چون حرارت بر آن اثر كرد بخار مي‏شود بدون تفاوت پس چون روغن آب‏شده بخار شد و بر بخار حرارت توارد كرد قدري رطوبت بخاري را كم مي‏كند به اين معني كه آن را مستحيل به هوا مي‏كند و رطوبت چون مستحيل به هوا شد مي‏رود و در حيِّز هوا مي‏ايستد و از مقام بخاري بيرون مي‏رود و اجزاي ترابي كه در

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 6 *»

روغن بود و در روغن آب شده بود و در بخار بود چون رطوبت بخار قدري كم شد اجزاي ترابي غلبه مي‏كند بر اجزاي رطوبي مائي و چون اجزاء ترابي غلبه كرد و تراب رنگش سياه است در ذات خودش و بخصوص در وقتي كه قدري رطوبت داشته باشد كه خوب سياه مي‏نمايد مانند گل كه چون قدري رطوبت آن با يبوست خاك ممزوج شد رنگ گل تيره مي‏شود.

باري پس از اين جهت كه به واسطه توارد حرارت رطوبت بخار كم مي‏شود و لكن هنوز باقي است و اجزاء ترابيه غلبه مي‏كند دود مي‏شود و دود نيست مگر بخار بسيار گرم آيا نمي‏بينيد كه چون چوب تر را بر روي آتش مي‏گذاريد از سر چوب بخار بيرون مي‏آيد و چون حرارت در همان بخار اثر مي‏كند همان بخار دود مي‏شود به طوري كه مشاهده مي‏شود كه آن طرف بخار كه متصل به چوب است بخار است و رنگ آن سياه نيست و آن طرف ديگر از بخار كه نزديك آتش است دود است و رنگ آن سياه است و سياهي رنگ آن نيست مگر از جهت كمي رطوبت و غلبه ترابيَّت.

پس چون اين امر را تا اين مرتبه يافتيد بدانيد كه چون حرارت آتش بر دود غلبه كند و قدر كمي رطوبت دود را كم كند نه آنكه بالمره آن را فاني كند، آتش پنهاني ظاهر شود در دود و شعله موجود شود و چون حرارت آتش در دود زيادتر اثر كند رطوبت دود را بيشتر زائل كند و چون رطوبت آن بيشتر زائل شد اجزاء ترابيه بيشتر غلبه كند و چون بر آن اجزاء يبوست غلبه كرد و رطوبت كم شد اجزاء ترابيه از يكديگر منفصل شوند چرا كه سبب اتصال هر متصلي رطوبت است نه چيزي ديگر پس چون اتصال از ميان اجزاء دخانيه مرتفع شد آن اجزاء از اطراف شعله مي‏ريزند اگرچه از جهت نهايت ريزگي به چشم ديده نشود و از اين جهت است كه در اسفل شعله چون رطوبت دود زيادتر است و اجزاء ترابيه به واسطه رطوبت متصلند اسفل شعله پهنتر است و به تدريج چون حرارت در آن اثر كند و اتصال اجزاء ترابيه مرتفع شود و

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 7 *»

اجزاء به تدريج از اطراف شعله بريزند به تدريج شعله باريكتر شود و شكل مخروطي از براي شعله احداث شود و اين است سرّ مخروطي بودن شعله نه آنكه شكل آتش مخروطي است چنانكه جُهّال از حكماء گمان كرده‏اند.

و از همين جهتي كه عرض شد اسفل شعله چون رطوبت زيادتر دارد زرد مي‏نمايد و چون اعلاي آن رطوبت كمتر دارد و اجزاء ترابيه يابسه غلبه دارد رنگ آنها سياه است و چون سياهي اجزاء ترابيه با روشني آتش مخلوط شد رنگ سرخي احداث مي‏شود پس اعلاي هر شعله، نسبت به اسفل آن لامحاله سرخي دارد و اسفل به اعلي زردي دارد و اگر در زغال سرخ‏شده تدبر كنيد اين مطلب را خوب خواهيد يافت كه چون سياهي زغال تركيب شد با روشني آتش قلوه آتش سرخ مي‏شود و چون مدتي گذشت و حرارت آتش غلبه كرد رطوبات صمغيه متعلكه جوف زغال را جزء هوا كرد رنگ قلوه آتش زرد مي‏شود و اگر زياد حرارت غلبه كند سفيد به نظر مي‏آيد پس اين بود كه اشاره به آن كردم كه چون قدري از رطوبات در اجزاء يابسه ترابيه باقي باشد سياهي آنها بهتر ظاهر مي‏شود مانند آبي كه با خاكي ممزوج كني و گل شود كه سواد آنها ظاهر شود و چون بالمره اجزاء رطوبي از خلل و فُرج اجزاء يابسه بيرون رود پس هوا در مكان آن رطوبتها منزل كند و رنگ اجزاء يابسه به رنگ هوا شود و چون روشني به هوا غلبه كرد هوا را سفيد كند پس سفيدي هواي روشن‏شده با اجزاء ترابيه مخلوط شود سواد خود اجزاء مغلوب شود و خاكستر سفيد پيدا شود.

باري پس چون كه آن دودي كه در ميان شعله است بالمره رطوبت از آن زائل نشده رنگ آن سياه است چنانكه اگر انگشت را در ميان شعله بگيري خواهي يافت كه انگشت چرب مي‏شود و چربي نيست مگر رطوبتي غليظ و چنانكه دوده كه از شعله‏ها گرفته مي‏شود در اول امر چرب است و آن چربي همان رطوبت است كه باعث سياهي دوده است كه اگر آن دوده را

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 8 *»

در آتش گذارند و بالمره چربي آن تمام شود البته آن دوده خاكستر سفيدي خواهد شد مانند آهك مكلَّس.

باري اين بود كيفيت خود شعله كه مركب است از مسِّ نار پنهان و خود آن مسّ، ظاهر نار پنهان است كه آن نار در كمون زيت قابليت پنهان بود و به تدريج صعود كرد تا بخار شد و از مرتبه بخار صعود كرد تا دخان شد و از مرتبه دخان صعد كرد تا نار ظاهره شد و قوام اين آتش ظاهر نيست مگر به دخان متجددي كه حاصل شود از بخار متجددي كه آن بخار حاصل شود از روغن گداخته متجددي كه آن حاصل شود از روغني غير از روغنهايي كه در قبل بخار شد و از اين است كه روغنها به سوختن بالمره فاني مي‏شود و به روغن متجددي احتياج مي‏افتد. پس اين بود كيفيت تكون شعله.

اما كيفيت تكون اثر آن كه نور منبثّ در فضا است پس بدان كه اگر كيفيت حدوث شعله را كماينبغي ادراك كردي كيفيت نور منبث در فضا هم به همان‏طور است ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و اگر در كيفيت نور منبثّ تحيّري باشد دليل آن است كه كيفيت تكون شعله هنوز كماينبغي معلوم نشده پس بدان كه هواي منبث در فضا قابل است از براي ضياء چنانكه روغن قابل بود و آن هوا مشتعل مي‏شود به ضياء چنانكه روغن مشتعل شد و گمان مكن كه اگر مانند يكديگر نيستند چرا كه شعله مي‏سوزاند و هواي مشتعل نمي‏سوزاند چرا كه قبل از اين گذشت كه قوابل اجسام از براي تأثُّر در شدت و ضعف اختلاف دارند نه در اصل كيفيت تأثير و تأثُّر پس بدان كه هواي منبث در فضا مانند آيينه است كه در مقابل شعله بگيري و شعله در آن عكس اندازد پس شعله از جميع اطراف عكس مي‏اندازد در هواي منبثّ پس در اول امر عكس آن در دايره متصله به خود عكس اندازد مانند آنكه آينه‏اي بسازي به شكل دايره و چراغ را در وسط آن بگذاري و در واقع همين لاله‏ها

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 9 *»

و مردنگيها اينها هستند كه در گرد چراغ درآمده‏اند و چراغ عكس خود را در آنها انداخته و چون اندرون مردنگي مدور است و همه اجزاي آن محاذي چراغ است عكسهاي بسيار متصل به يكديگر در آن افتاده به طوري كه يك نور وسيعي به نظر مي‏رسد به خلاف آينه مسطح كه اجزاي خاصي از آن مقابلي با شعله دارد و باقي اجزاي آن مقابلي دارد با در و ديوار، عكس آنها در آن اجزاء افتاده به خلاف مردنگي كه عكس شعله در همه اجزاي آن افتاده به جهت آنكه همه مقابلي دارند به شعله پس اگر فرض كني كه مردنگي بزرگتري بر روي مردنگي اول بگذاري عكس مردنگي اول تمام در مردنگي دويم افتد و همچنين اگر مردنگيهاي بسيار بگذاري در همه آنها عكس شعله و عكس مردنگيهاي سابق و عكس عكس آنها در آن لاحق افتد پس همچنين فرض كنيد دايره‏هاي بسيار از هوا كه بعضي بر بالاي بعضي است و اجزاي همه محاذي و مقابل شعله‏اند پس عكس شعله در همه افتاده و هر عكسي متصل به عكس ديگر شده و يك نور منبثّ به نظر مي‏رسد كه در واقع عكسهايي بسيار و شعله‏هاي بي‏شمارند كه متصل به يكديگر شده‏اند مانند خرمن گندمي كه دانه‏هاي بسيار است و چون نظر كني از دور يك خرمن گندمگوني به نظر مي‏آيد و دانه‏ها، به نظر نمي‏آيد و كيفيت حدوث عكس در آينه همان كيفيت حدوث نار است در دود بدون تفاوت مگر در شدت و ضعف به طوري كه اشاره به آن رفت.

اين بود كيفيت حدوث شعله از نار پنهاني و حدوث نور منبث در فضا از شعله و به همين كيفيت حادث شده آفتاب از نور پنهاني عرش و نور منبث در فضا از آفتاب و به همين كيفيت حادث شده‏اند جميع موجودات از مبادي خود و آثار آنها از آنها و به همين كيفيت درگرفته زيت قابليت اشياء از نار مشيت الهي و آثار آنها از آنها بدون تفاوت در نوع كيفيت و ما امرنا الاّ واحدة و ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و خداوند عالم جلّ‏شأنه به همين مثال ملقاي در هويات كه سرِّ آن ساري در جميع موجودات است در آيه

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 10 *»

مباركه نور بيان كرده و فرموده مثل نوره كمشكوة فيها مصباح تا آخر آيات و تفاوتي كه هست در لوازم مراتب است كه لازم بوده آن تفاوت نه در نوع خلقت ما خلقكم و لا بعثكم الاّ كنفس واحدة و از جمله چيزهايي كه از لوازم رتبه است اين است كه در اول خلقت بايد بدانيد كه آينه از نفس عكس خلق شده و نفس عكس و نفس اثر و نفس مصنوع و نفس قابليت و نفس زيت و دود و امثال اينها جهت ادناي خود اثر است كه به واسطه اثر احداث شده نه چيزي ديگر پس مفعولات و مصنوعات تماماً مفاعيل مطلقه هستند از افعال خود مثل ضرباً در ضرب ضرباً و قياماً در قام قياماً نه مثل عمراً در ضرب زيد عمراً كه عمرو مصنوع زيد نيست و مفعول‏به او است.

پس اگر اين مطلب را يافتيد مي‏توانيد به مقصود مشايخ اعلي اللّه مقامهم برسيد در اين قبيل از فرمايشات و الاّ فلا.

فرموده‏اند: الثاني ـ از عبارات وافر البركات اين بزرگوار است اين دراري آبدار و لآلي شاهوار كه خداوند جل و علا عالم است به اشياء قبل الايجاد و حين الايجاد و بعد الايجاد در اماكنشان نظر به ظاهر اين كلام بلاغت نظام بايد اشياء اعيان ثابته باشند بعبارة اخري ثبوت معدومات لازم مي‏آيد و از مفاسد قول به ثبوت معدومات منافات آن است با ايجاد لا من شي‏ء و لا من مادة سهل است اصل ايجاد بنابر ثبوت معدومات علي الظاهر بي‏معني است به ضرورت و بداهت استحاله تحصيل حاصل.

جواب: مادام كه كلام بانظام مشايخ اعلي اللّه مقامهم و انار برهانهم را حمل بر معاني لغويّه يا معاني عرفيّه غير از عرف شارع7 مي‏كنيد نزديك نيست كه بتوانيد به چيزي از مرادات ايشان نزديك شويد در مسائل حكمت.

پس عرض مي‏كنم كه ايرادات جناب‏عالي تماماً وارد است بر مفهوم خود شما و مفهوم آن جناب مراد مشايخ اعلي اللّه مقامهم نيست و مراد ايشان

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 11 *»

اين است كه احاطه علم بي‏نهايت خداوند را جلّ‏شأنه بيان كنند به طوري كه شائبه جهلي و كذبي و تغيري و تحويلي در آن راهبر نباشد، پس اگر كسي گمان كند علم او را مانند علم مخلوقي كه مي‏خواهد در زمان آينده صنعتي بكند پس در زمان حال تصور مي‏كند مثلاً صورت كرسي را و تصور مي‏كند ماده او را از چوب يا غير آن و مي‏داند كه تصوري كرده و لكن در زمان حال هنوز كرسي را نساخته و در حضور او حاضر نيست پس چون فردا شد و زمان آينده آمد برطبق تصور زمان گذشته كرسي بسازد و كرسي در حضور او حاضر شود و در زمان آينده ديگر كه پس‏فردا باشد كرسي را بسوزاند و خاكستر كند و كرسي از نظر او معدوم شود پس اين شخص امروز صورت كرسي در ذهن او بود و فردا كرسي در نظر چشمي او است و آن تصور ذهني خود را مطابق با آن كرسي مي‏داند به خلاف تصور گذشته او كه مطابق با خارج نبود و به خلاف حضور ذهني او بعد از سوزانيدن و خاكستر شدن و معدوم شدن كرسي كه آن تصوري است كه وجود خارجي كرسي از آن غائب شده.

پس از براي اين شخص سه تصور است و سه علم كه هريكي غير ديگري است پس علم و تصور روز اول تصوري غير مقترن به وجود خارجي كرسي بود و تصور روز دويم تصوري بود مقترن به وجود خارجي كرسي و تصور روز سيم تصوري بود غير مقترن پس از اقتران به خلاف تصور روز اول كه تصوري بود غير مقترن قبل الاقتران و چه بسيار واضح است كه تصور قبل الاقتران غير از تصور مع الاقتران و بعد الاقتران است و تصور مع الاقتران غير از تصور قبل الاقتران و بعد الاقتران است و تصور بعد الاقتران غير از تصور مع الاقتران و قبل الاقتران است پس تصور قبل الاقتران تغيير كرد و مع الاقتران شد و تصور مع الاقتران تغيير كرد و بعد الاقتران شد.

پس اگر كسي علم بي‏نهايت خداوند بي‏نهايت را قياس كند به علم با

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 12 *»

نهايت صاحب نهايتي البته در قياس اشتباه كند پس علم بي‏نهايت خداوند بي‏نهايت جل ذكره چنين نيست بلكه علم او قبل الايجاد بعينه علم او است به ايجاد مع الايجاد و بعينه علم او است بعد الايجاد و اين يك علم است كه احاطه كرده به اشياء قبل ايجادها و حين ايجادها و بعد ايجادها نه سه علم متغير و احاطه آن احاطه بي‏نهايتي است كه مي‏داند قبل و حين و بعد را و مي‏داند نبودن خلق را و بودن خلق را و نابودي آنها را و تعجب اينكه نبودنشان عين بودنشان و نابوديشان عين نبودنشان و عين بودنشان است با اينكه هريك از اينها غير ديگري است و تا حل اين معما([1]) را كه عين برهان اهل عيان است نكنيد نزديك نيست كه بتوانيد مراد مشايخ اعلي اللّه مقامهم را بيابيد و عجب‏تر آنكه اينها معما نيست و هرقدر بيشتر شرح اين مطلب در كتاب شود بيشتر حجاب بر آن پوشيده شود پس بهتر آنكه حجاب كمتر باشد و كمتر شرح دهم و به جز تكريرات و ترديدات شفاهيّه نمي‏توانم رفع حجاب كنم.

فرموده‏اند: الثالث ـ از كلمات حقايق بيانات و دقائق نصابات اين معدن علوم است اين سخنان قويم البنيان كه شرور از ظل شعاع ايجاد شده است اين چگونه مي‏شود و حال آنكه شعاع بايد بر صفت منير باشد شعاع كه نور است و نور سايه ندارد پس از فعل نور به چه طور ظلمت حادث مي‏شود؟

جواب: نور بايد بر صفت منير باشد حق است و صدق و از نور ظلمت حادث نشود و لكن به واسطه نور ظلمت حادث شود مثل آنكه سايه ديوار به واسطه نور آفتاب پيدا مي‏شود اگرچه سايه از جنس خود نور آفتاب نباشد پس شرور حادث مي‏شود از ظل حاصل از مخالفت امر نوراني صاحب نور و اگر امر نوراني منير نبود مخالفتي هم معقول نبود و محال بود مخالفت موجود شود بدون امري از آمر پس مخالفت به واسطه امر آمر پيدا شد و بر عكس او واقع شد و از جنس آن نشد و برخلاف آن شد كه آن خلاف ظل

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 13 *»

آن امر و اثر ظلماني آن امر است كه جاي آن ظلمت در نفس مخالف است نه جايي ديگر مثل آنكه سايه از نفس ديوار است نه از جايي ديگر اگرچه به واسطه نور حادث شده.

فرموده‏اند: الرابع ـ بفرماييد كه قدر چيست و اسرار و مصالحش كدام است و كيفيات تقادير امور چگونه است متوقّع آن است كه طوري بيان نماييد به رأي العين حقيقت مطلب را مشاهده نمايم ديگر به كتاب و رساله حواله ندهيد تا عوام و خواص بهره‏مند شوند.

جواب: اما قدر سري است از اسرار الهي كه مخفي است از عباد و محجوب در پس حجابها الي يوم التناد و تعجب آنكه جناب‏عالي خواسته‏ايد كه من آن سر را به طوري بيان كنم كه خواص و عوام بهره‏مند شوند و حال آنكه خداي حكيم خواسته كه آن مخفي باشد از خواص و عوام بحر عميق فلاتلجه و طريق مظلم فلاتسلكه تا آخر حديث شريف و سرّ مخفي بودن آن اين است كه عباد به اختياري مقدر مشغول افعال مقدره خود باشند در مقدورات خود بعد البيان ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيي من حي عن بيّنة مصالح عباد در همين بود كه ندانند غيوب را تا مشغول مأموربه خود باشند عبرت بگيريد كه اگر خلق همه علم اكسير داشتند پس همه از طلا و نقره مستغني مي‏شدند به صنعت خود و طلا و نقره مانند سنگ و كلوخ بي‏مصرف مي‏شد و نظم عباد و بلاد مختل مي‏شد پس بايد كه ندانند علم اكسير را و اگر هم كسي دانست بايد مستور دارد آن را و زياد عمل نكند تا وجود طلا و نقره عزيز باشد و چون عزيز شد و مطلوب شد لابد شدند كه تحصيل آن را به اعمال و كسب و كار كنند تا نظم عباد و بلاد در معاش و معاد برقرار باشد و اين مثلي بود كه چون ظاهر بود آوردم تا بدانيد كه هرچه از اين قبيل است مانند ساير علوم غريبه بايد از عامه خلق مخفي باشد تا هريك به وظيفه عبوديت قيام و اقدام نمايند اگرچه از راه ناچاري باشد بلي عباد همين‏قدر مي‏توانند

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 14 *»

بهره‏مند شوند تا بدانند آنچه را كه خداوند بي‏نياز مقدر فرموده نه به جهت احتياج خود او بوده چرا كه محتاج نمي‏تواند خلق ماسواي خود كند پس خداي غير محتاج آنچه را كه خلق كرده به جهت احتياج خلق بوده و از براي مصالح امور ايشان و از جمله مصالح امور ايشان اين است كه در بسياري از امورشان جاهل باشند و بر بعضي عالم باشند و از بسياري عاجز باشند و بر بعضي قادر باشند و از بسياري غافل باشند و به بعضي ملتفت باشند و بسياري را بخواهند و نرسند و بسياري را نخواهند و برسند و به بعضي چيزهايي كه مي‏خواهند برسند و به بعضي از چيزهايي كه نمي‏خواهند نرسند.

باري مقصود نوع بيان است نه تعداد جميع جزئيات و جميع اين تقادير و تدابير در نزد مقدر و مدبر است جلّ‏شأنه پس هريك را كه مي‏خواهد جاري كند القا مي‏كند به روح القدس و روح القدس القا مي‏كند در نجوم و نجوم جاري مي‏شوند به آن‏طوري كه مأمور مي‏شوند و القا مي‏كنند فرمان الهي را در اشعّه و انوار خود و اشعه مي‏رسانند آن حكم را به قوابل عناصر و متولدات از آنها و ذلك تقدير العزير العليم الحكيم و هركس علم به تمام اجزاي قوابل و اقتضاي آنها داشته باشد و علم به تمام اجزاي مقبولات و اقتضاي آنها داشته باشد مي‏تواند حكم بتّي به وجود حادثه در زمان استقبال بكند بلكه مي‏تواند از حادثات گذشته خبر دهد به صدق بلكه مي‏تواند به غيوب و بما في الصدور مطلع شود و خبر دهد مثل رسول خدا و ائمه هدي: و ساير انبياء و اولياء: به اندازه علمشان به مقبولات و اقتضاي آنها و به قوابل و اقتضاي آنها اما كساني كه علم به بعضي از مقبولات دارند مانند منجمين كه بعضي از كواكب را مي‏شناسند و علم به اقتضاي آنها دارند و اقتضاي بسياري از كواكب را نمي‏دانند و اقتضاي هر جزئي از اجزاي قوابل زميني را نمي‏دانند نمي‏توانند حكم بتّي به وقوع حادثه كنند مگر آنكه از قرانات كواكب معدود و نظرات و منازل آنها حكمي نوعي مي‏توانند كرد و لكن آثار آن حكم در

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 15 *»

كدام بقعه از بقاع جزئيّه زمين بروز خواهد كرد نتوانند حكم بتّي كنند اگرچه در نوع بقاع بتوانند مانند آنكه در مشرق يا مغرب يا در سواحل يا در هند و سند يا در كوهستان و امثال اينها حكم كنند اگر ماهر باشند و اغلب تيري به تاريكي مي‏اندازند و اغلب آن تير به نشان نمي‏خورد و از قبيل علم نجوم است علوم غريبه مانند علم حروف و علم جفر و رمل و كيميا و ليميا و هيميا و سيميا و ريميا بلكه علم طب و امثال اينها كه قليل آنها لاينفع و كثير آنها لايدرك است مگر علم طب كه قليل آن منفعتي دارد اگرچه خطرهاي آن بسيار است.

فرموده‏اند: الخامس: مرحوم سيد اعلي اللّه مقامه در رساله سير و سلوك خود مي‏فرمايد كه براي مهمات و برآمدن حاجات فقرات اين دعا را اعددت لكل هول لا اله الاّ اللّه و لكل همّ و غمّ ما شاء اللّه و لكل نعمة الحمد للّه الدعاء به عدد كبير يا به عدد صغير بايد خواند استدعا آن است كه عدد كبير و عدد صغير فقرات دعاء مذكور را مرقوم نماييد تا دانسته باشيم.

جواب: عدد كبير، عدد حروف است به حساب ابجد مثل آنكه وهاب واو آن شش و هاء آن پنج و الف آن يك و باء آن دو است پس اگر گفتند وهاب را به عدد كبير آن ذكر كن مراد اين است كه چهارده مرتبه آن را بخوان و در گرفتن عدد كبير صورت حروف مكتوبه را ملاحظه مي‏كنند نه حروف ملفوظه را پس عدد حروف مكتوبه وهاب چهارده است اگرچه حروف ملفوظه آن نوزده است به جهت تشديد هاء. و تاء مانند رحمة و نعمة را پنج حساب مي‏كنند به جهت آنكه صورت آن صورت هاء است و مائه را مثلاً پنجاه و شش حساب مي‏كنند به جهت صورت مائه اگرچه در لفظ چهل و شش باشد چرا كه در لفظ به ياء تلفظ نمي‏كنند. باري عدد كبير اين بود كه عرض شد.

و مراد از عدد صغير اين است كه همان عدد كبير را دوازده دوازده اسقاط كنند پس هرقدر باقي ماند بعد از اسقاط همان عدد صغير است مانند

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 16 *»

آنكه از عدد وهاب كه چهارده بود دوازده اسقاط كرديم دو باقي ماند پس عدد صغير وهاب دو است، و بر آنچه عرض شد قياس كنيد اعداد كبير و صغير دعاي مذكور و ساير دعاها و اذكار را و من بيش از اين مهلت ندارم كه حساب كنم عدد فقرات دعاي مذكور را و تأثير هردعايي در زيادتي تكرير زياده مي‏شود پس عدد كبير البته از عدد صغير اثرش بيشتر است و اگر كسي حروف مشدده را دو حساب كند مانعي ندارد بلكه اثر زياده خواهد بود التماس دعا از جناب‏عالي دارم در حال ذكر.

فرموده‏اند: السادس ـ آيا وصل به سكون چه به همزه وصل و چه به غير آن در قرائت جايز است يا نه؟ و علي الثاني آيا قطع صوت فقط كافي است و يا قطع نفس نيز واجب است حكم اين مسأله فرعيه را نيز ملتمس است و السلام خير ختام.

جواب: اخذ قواعد قرائت هر لغتي را بايد رجوع كرد به صاحب آن لغت پس هر طوري كه صاحبان لغات استعمال مي‏كنند و به هر كيفيت اداي حروف و كلمات مي‏كنند بايد تابع شود كسي كه مي‏خواهد به آن لغت تكلم كند و خود به رأي خود در لغت خود نبايد استدلال و اجتهاد كند در لغت غير و چيزي را كه آنها استعمال نمي‏كنند استعمال كند و چون رعايت اين قاعده را بسياري از قراء نكرده‏اند و خود اجتهاد كرده‏اند قرائت را ضايع كرده‏اند.

مثلي در اين باب عرض كنم تا بر بصيرت باشيد و آن اين است كه در لغت عرب و عجم نون ساكن كه رسيد به باء موحده متحركه كيفيت او اين است كه نون ساكن را بدل به ميم كنند و تكلم كنند مثل كلمه «مِن بعد» در عربي و «من به تو گفتم» در فارسي. پس هركس كه مي‏خواهد عربي و فارسي تكلم كند بايد تابع عرب و فرس شود و بدل كند نون ساكن را به ميم و بسا آنكه شخصي به گمان خود دقت كند و اجتهاد كند و استدلال كند به اينكه معني نون البته غير از معني ميم است پس البته نون را در موضع خود بايد استعمال

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 17 *»

كرد و ميم را در معني خود پس در بدل كردن نون به ميم البته معني ميم فهميده مي‏شود نه معني نون پس همه عرب و عجم غلط كرده‏اند كه نون را به ميم بدل كرده‏اند و واجب است كه نون را در معني نون و ميم را در معني ميم استعمال كنيم، پس اجتهاد چنين كسي غلط است به اتفاق اهل لغت و بدل كردن نون به ميم عين صواب است حتي آنكه انبياء: به لغت قوم مبعوث بودند و خلاف استعمال متعارف قوم نمي‏فرمودند.

باري پس بايد در مسأله مسئوله رجوع به عرب كرد و كيفيت استعمال ايشان را اخذ كرد و نبايد اجتهاد كرد و شيخ مرحوم اعلي اللّه مقامه عرب بودند و شاهد از براي جواز وصل به سكون از عرب آوردند چنانكه از آقاي مرحوم اعلي اللّه مقامه شفاهاً شنيدم كه مرحوم شيخ اعلي اللّه مقامه فرمودند كه اعراب در بيابان اگر شكاري ببينند و بخواهند نشان دهند آن را، مي‏گويند الغزال الغزال الغزال و وصل به سكون مي‏كنند و احدي از ايشان در حين اخبار نمي‏گويد الغزالُ الغزالُ الغزالُ به طور وصل به حركت پس اين بود روايت از عرب و اگر كسي قدري معاشرت با عرب كرده باشد و اجتهادات قراء سليقه او را معوج نكرده باشد مي‏داند كه همه عربها به غير قاريها در كلماتي كه مي‏خواهند مكرر بخوانند مثل سبحان اللّه سبحان اللّه و مثل الحمد للّه الحمد للّه، اللّه اكبر اللّه اكبر وصل به سكون مي‏كنند و نزديك به قطع مي‏توان حكم كرد كه مستحسن در نزد عرب اين است كه در كلمات مكرره وصل به سكون كنند و وصل به حركت اگرچه در نزد اجتهاد قراء مستحسن است و لكن نزد جميع عرب مستهجن و قبيح است، بلي در غير كلمات مكرره قبحي ندارد.

باري و اينكه عرض شد كه نزديك به قطع، لفظ نزديك را اگر بگويم مدارا است نزديك گفته‏ام و در كلمات مكرره خواه به همزه وصل متصل شود حرف ساكن مانند امثله مذكوره يا به غير همزه متصل شود مانند قل قل و قم قم و كل كل در مقام تأكيد و اصرار وصل به سكون جايز و مستحسن است و در غير كلمات مكرره جايز است چرا كه مخل به معني نيست و لكن در استعمال خالي

 

 

«* رسائل جلد 2 صفحه 18 *»

از قبح نيست نحو: انصر المظلوم كه عرب استعمال نمي‏كند مگر در اقتضاي مقامي كه طول سخن مطلوب باشد به جهت تنبيه غافل و نائمي و مستعمَل عرب در مقامات شايعه وصل به حركت است مثل انصر المظلوم.

باري اما در صورتي كه كسي بخواهد وصل به سكون نكند قطع صوت كفايت مي‏كند و قطع نفس مستعمل در ميان عرب نيست و قطع نفس از اجتهادات قراء است و نفس كشيدن و نكشيدن امري است طبيعي كه در بين تكلم بدون تعمُّد گاهي كشيده مي‏شود و گاهي ساكن است در جميع لغات و تعمُّد كردن در كشيدن نفس و نكشيدن آن منافي توجه و تقرب و امتثال است در حال عبادات و طلبات و مناجات و ثمره تعمد در اين قبيل از امور به علاوه اعراض از رب الارباب جلّ‏شأنه وسواس خناس است نه چيزي ديگر خداوند مي‏فرمايد: ماجعل اللّه لرجل من قلبين في جوفه و تعمد در بسياري از امور قلب را از رب الارباب جلّ‏جلاله اعراض مي‏دهد و اقبال به آن امري كه تعمد كرده مي‏شود و شخص سالك بايد در اداي حروف و حفظ وقوف آن‏قدر تكرار كند كه ملكه از براي او حاصل شود كه بدون تعمد آن كلمات از او صادر شود مانند آنكه در هر لغتي متكلِّمين تكلُّم مي‏كنند و ملتفت نيستند كه مخرج تاء سر زبان و مخرج كاف كام و مخرج لام سر زبان و مخرج ميم لب است و ملكه طبيعيه را خداوند جلّ‏شأنه مجبول بر اداي حروف از مخارج خلق فرموده بدون تعمد انسان پس مقامي هم كه بخصوص نصي باشد كه بايد نفس را قطع كرد مثل آنكه سوره توحيد را فرموده‏اند به يك نفس نخوانيد بهتر اين است كه انسان مشق كند كه در يكي از آيات سوره توحيد نفس را قطع كند بدون تعمد اگرچه تعمد هم بكند از جهت اينكه ايشان فرموده‏اند نوعي از توجه است.

و صلي اللّه علي محمّد و آله و لعنة اللّه علي اعدائه تمام شد در عصر روز پنجشنبه هشتم ماه جمادي الاولي سنه 1293 حامداً مصلّياً مستغفراً.

 

 

([1]) معني خ‏ل